Showing posts with label مرد. Show all posts
Showing posts with label مرد. Show all posts

Friday, March 29, 2019

آن روزی که خوشحال بودم...

امسال جالب شروع شد. از سر نوروز 98. چهارشنبه بود. کل هفته رو مرخصی گرفته بود. هم عید بود، هم بهزاد اومده بود، هم نیاز به جدایی نگار از کار داشتم. کاری که خوشحالم نمیکنه، اما هنوز هم نمیتونم دقیق تو کلمات بیارمش...
چهارشنبه سرچ کردم که محبوب ترین اپ و سایتهای دوست یابی چیه. یکیش که به من مربوط بود رو دانلود کردم. تا اخر شب با چند نفری حرف زدم و تا پنج شنبه، با مارک داشتم توی تلگرام چت میکردم...
پنج شنبه یه کم سرحال بودم، اما هنوز نه اونقدر که وقتی بهزاد اصرار میکرد بریم برای دو، حاضر باشم برم... که بوم! بهانه دار شدم! ایمیل اومد از streetsense که میخوان بهم آفر بدن! به همین بی مقدمگی... جمعه حرف زدیم تلفنی و درجا آفر گرفتم...

دیروز که پنج شنبه بود، نرفتم سر کار. حال نداشتم، از نوع حال کار نداشتم، ولی خوشم بود... در مجموع تنها چیزی که نیاز داشتم، این بود که پریودم که به خاطر این قرصهای کوفتی یه ماه عقب افتاده، شروع شه! عصر برای اولین بار با مارک رفتیم بیرون. خوب بود. معقول بود. اگه چرت و پرت نگه بی هوا و نترسونه آدم رو با red flag، حتی میتونه قابل اعتماد باشه! :))
رفتم، برگشتم، و پریودم شروع شده بود!

مدتها بود اینطوری خودم رو با لبخند و شادی ندیده بودم... مدتها...
خودم رو با لبخند دوست دارم.

Monday, September 14, 2015

قلب تپنده...

خوشحال و شاد و خندانم، قدر دنیا رو لای لای لای!
زندگی شخصیم خوبه. زندگی اجتماعیم خوبه. زندگی حرفه ایم خوبه...
و فردا سالگرد نوشتنمه. بلاگ نوشتنم.
و چقدر دوره دخترک در هم شکسته دیروز با زن شاد و سرخوش امروز :-)

"مسابقه بردیم!" من هنوز زنده ام!
آدم زنده بردم! من هنوز زندگی میکنم!

Friday, June 20, 2014

آواره‌ای بی‌سرانجام...

مرده. خیلی وقت است مرده. 
با اینحال، گاهی گداری، میروم و نبش قبر میکنم. تنفس مصنوعی میدم. بلند میشوم. خاکها را میتکانم و... ادامه میدهم...
اتفاقا، زیاد هم می‌آییند و فاتحه میخوانند...
گاهی هم اشتباه میگیرند. اشهد میخوانند. 
*
دیشب رقصیدم. زیاد. 
باران می‌آمد. زیاد. 
رقص زیر باران..... غرق در خودم و ضربه قطرات... رقصیدم... ساکت... رقصیدم...
و به مودی فکر میکردم... که مودی شانس داشت. اینکه در رقص دیوانه‌وارت، رنوار تو را ببیند... شانس است؟ نمیدانم... اما لااقل در ذهن یک نفر ثبت شده ای و زنده میشوی به وقت خوش آرامش... 
من رقصیدم. 
و غرق شدم در قرمز خودم... در رگبار آسمان... و در بوی خیس چمن...
در اشک زمین و آسمان... 
تکیه داده به باد و آجرهای خیس....
تکیه به هیچ...
هیچ...

و خودم...
و خودم؟
و خودم، هیچ...

و شاهدم، حشره‌ای بود که گزید. بیهوا گزید...
و خاطره ام... دستم که باد کرد و انگشتانم که بی حس شدند و دردی که نمیدانم از سر گزش خود بود یا حشره...


وقتی باران میبارد، هار میشوم... تمنای دیوانگی، وجودم را قرمز میکند... وقتی خیس، از درون و بیرون میرقصم... نه زمان میشناسم و نه مکان... به شهر اعتماد میکنم و شهر آغوشش را برایم باز میکند...
که چه محتاجم به این آغوش...
در این دنیای مکارِ ترسو...

از دستم در رفته که دیشب... چقدر و تا کجا رقصیدم... که چقدر در سرم تکرار شد:

شهر خاموش من... آن روح بهارانت کو... نعره و عربده باده‌گسارانت کو... 
شور و شیدایی انبوه هَزارانت کو...
زیر سرنیزه تاتار چه حالی داری...
خیابانی بلند میبرد او را... خیابانی که من، نمی‌شناسمش...
نمیدانم از کجا میشناسد مرا... خیابانی که من، نمی‌شناسمش...صدا میزند مرا... با غریوها و بلورها... خیابانی که من، نمی‌شناسمش...

دیشب اینقدر صامت بودم که ذهنم خستگی را بالا آورد...
دیشب یادم نیست کی و کجا خودم را درخانه دیدم...
مدهوش؛ خواب به فریادم رسید... در برم گرفت... بوسید... لالایی خواند... آرامم کرد... دردِ دلم را گرفت، زیبایی به جا گذاشت و... رفت... رفت...
و من امروز سرنیزه تاتارم، به دست... شور و شیدایی هزارانم به سر... نعره‌ها به نیش زبانم...
و هنوز آواره خیابانی که... نمی‌شناسمش...

من برای این دنیای چای و قهوه و فریاد خوشی‌های کوچک... زیادی بزرگم... قالب شکسته‌ام... به تنگ آمده‌ام... درد دارم.


Tuesday, May 27, 2014

تبدیل به بابایم شده‌ام

من همیشه نیستم.
این یک تهدید نیست. فقط، من همیشه نیستم. روزی، نگار، "فردا" را نخواهد دید. به همین سادگی.
*
تبدیل به بابایم شده‌ام. راه میروم، دعوا میکنم. خشم میگیرم، تند میشوم. از پریروز هروقت بیدار بوده‌ام، درگیر شده‌ام. با اینطرف و آنطرف دنیا....
بد شده‌ام. بد.
بیصبر، بدخلق و بیحوصله.....
*
وقتی می‌گويم:
ديگر به سراغم نيا
فکر نکن که فراموشت کرده‌ام
يا ديگر دوستت ندارم‌، نه!
من فقط فهميدم:
وقتی دلت با من نيست
بودنت مشکلی را حل نمی‌کند
تنها دلتنگ‌ترم می‌کند...! 
~ رومن گاری
*
«ده» مکان احمقانه‌ای است برای زندگی کردن... «ده» به مساحت کوچک یا زیاد نیست. به دوری یا نزدیکی مسافتش از آبادی‌های دیگر نیست. به شعور است. در این مورد، من شدیداً معتقدم به discrimination. شعور زندگی اجتماعی، تو را از محیط بسته و احمقانه میاره توی شهر. توی محیط باز. توی زندگی «عادی». بدون فضول بودن و فضولی کردن... «دهاتی» بودن، به مکان و زمان نیست. به نوع نگاه است. به شعور زندگی اجتماعیست. به توانایی درک و تحمل دیگران، آنطور که هستند، فارغ از آنطور که هستی.
من از دهاتی‌های دور و برم، که دوستی‌هاشان را حساب و کتاب میکنند، خسته‌ام.
من از آدمهای عصبی، که عصبی بودن من را قضاوت میکنم، خسته‌ام.
من از «شوخی‌های شهرستانی» بی‌مفهوم و پوچ و دردناک بدم میاید.
من از چشمهای بی‌حیا، گوشهای کثیف و زبانهای بی‌سواد کلافه‌ام.
من از ...
بیخیال. تکرار مکررات چرا؟ وقتی گوش شنوایی نیست... آن هم برای زبان تلخ من.

خوب نوشتم برای دل خودم... دلی که خودش بودن رو با شاید با چیزهای کمی توی این دنیا عوض کنه...
«گاهی اصرار خاصی دارم، اون روی سگ خودم رو نشون بدم.
با خونسردی.
لازمه.»
*"اردیبهشتِ تهران"
مادر ‌بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلوی
دوره‌ی کشف حجاب
عاشق شد 
دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد 
اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابان ولی‌عصر
عاشق می‌‌شوم 
~ سارا محمدی اردهالی
از کتاب روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود
و من، چه خراب باشم و چه مست، همیشه یادم هست که نه هر کسی داند... نه هر کسی باشد... نه هر کسی تواند...
و هنوز، خرم آن روز کزین منزل ویران بروم...
نه هر که چهره برافروخت، دلبری داند
نه هر که آینه سازد، سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه‌داری و آیین سروری داند
تو بندگی، چو گدایان، به شرطِ مزد مکن
که خواجه خود روش بنده‌پروری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی، ستم‌گری داند
هزار نکته‌ی باریک‌تر ز مو این‌جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند

- خاطرت هست؟
- نه...
- حافظه‌ها پاک میکنی لعنتی...

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

به درک. زمانه به گور بردن آرزوهاست... تو چه ابلهی که نه تنها به آنها فکر، که بیانشان هم میکنی...

Thursday, May 15, 2014

زندگینامه با صدای بلند


شما! بله! شما آقا! فکر میکنید قد من بلند است. میگویید قد من بلندتر است. شما اینطور فکر میکنید، آقا. من به شما نگاه میکنم. فکر میکنم که شما فکر میکنید که قد من بلندتر است. 
من... بله! من، آقا! فکر میکنم جعبه های خالی میوه چیزهای خوبی هستند. بله آقا. جعبه هایی که میوه‌هایشان را دیگران میخورند و میوه فروش کنار دکه‌اش می‌اندازد. من فکر میکنم جعبه‌های میوه چیزهای خوبی هستند تا زیر پا بگذاری و قدبلند شوی. نه به قد بلندی شما، آقا! 
آقا! جعبه میوه زمخت است و کف پاهایم را میخراشد... مدتهاست، آقا...
آقا! جعبه میوه جزئی از پاهایم شده... مدتهاست، آقا...
*
روزها شاعرم،
شبها فیلسوف.
*
چه شاعر و چه فیلسوف، بیکار.
*
زندگیم، مُرد!
به همین راحتی! هارد درایوم که بک آپ کل زندگیم بود، اطلاعات، عکسها، فیلمها و فایلهای تمام زندگیم از به دنیا اومدم و حتی قبل از اون تا امروز... همه رفتند! زندگیم که ثانیه ثانیه اش مکتوب بود، محو شد. به همین راحتی.
اینقدر ترسناکه که هیچ حسی ندارم. توی denial ئم. نه ترس، نه غصه... حتی نمیتونم بگم شُک زده‌ام.
کل زندگیم، محو شد.

و فکر میکنم چقدر ترسناکتر است که زندگی‌ات توی دو ترابات، کم یا زیاد، جا شود... قیمت کرده ام... چقدر وحشتناک است که زندگی ات خالی که باشد صد تا چهارصد دلار باشد... جقدر وحشتناک است که برگرداندن زندگی‌ات هفتصد تا 2500 دلار باشد و ادامه دادنش ماهی ده دلار... وحشتناک است قیمت داشتن زندگی. وحشتناک است...
*
"...
But I am just like you...
Selfish and abused..."
...
maybe there is a difference. That's my smile and your silence....
*
همیشه پای یک چیتا در میان است.
همانقدر که تند و تیز می‌آید، همانقدر هم تند و تیز میرود لامصب....
*


دور شدنت را نگاه میکنم...
تلخ شدنت را...
نمیتوانم کاری بکنم. خیلی دور هستی... خیلی دور...
...
نوشتن بلدم و... همین! فقط نوشتن بلدم. نمیتوانم کاری بکنم. تلخ شدنت را به تماشا نشسته‌ام.


...
بعد میبینم مدام قطع و وصل میشوم به دنیا و از دنیا... کم و شبیه شبیه همین هارد، که نیمه، مرده است... میبینم که نیمه میشنومت که حرف میزنی، بعد یادم میاید که مدتهاست صدا از دهانت بیرون نیامده... به کما میروم... به هوش میایم، میبینم دارم تک کلمه و گاه به گاه میگویم:
"تو...
دوراهی خطر کردن...

لبهایم را میخندیدی...
چشمانم را میباریدی....

ما...
در انتظار مهتاب ماندیم..."
میشنوم "هیچ" را! یادم میاید که مدتهاست از دهانم کلمه‌ای نشنیده... که مدتهاست سکوت را در انتظار مهتاب فریاد میزنم...
*
باید دیولافوا بخوانم. باید تاریخی که میشناسم را، دوباره، سه باره، از نو بخوانم... ببینم کدام راه را به خطا، کدام را کج رفتم...
*
کرکره‌ها را پایین میکشم آقا! وقت رفتن است....
مهمان دارم، آقا! مهمانِ خوانده! مهمانِ عزیز، یارِ عزیز نیست، اما به هرحال، مهمان، مهمان است آقا! مهمان برای فراموشی خوب است آقا! مهمان برای تنها نبودن، خوب است آقا! مهمان دارم آقا... بروم چای بگذارم... مهمان چای دوست دارد...

Tuesday, May 13, 2014

Don't underestimate the things I would do...

من به جلو، تو به عقب... او به تماشا...
یا که نه. نه.... تو به جلو، من به عقب... ما به تماشا...
زندگی درد دارد. چه من به عقب و چه تو به عقب، تماشا، درد دارد.
آه.
باز میخوانم: Don't underestimate the things I would do... ولی تو بدان: تماشا، درد دارد.
لعنت به من. لعنت به نسرینا.
بدان... کوه استواری از شن بودن، درد دارد...
*
رفت. بهزاد رفت. نتوانستم غروبهای پشت پنجره را تحمل کنم. من هم رفتم...
او خوشحال است اما...
میدانی؟ من هم خیلی ناراحت نیستم... زیاد هم فرق نمیکند یار عزیز گوش کنم یا کوچ عاشقان...


*
فکر میکنم دو ساعتی هست که Evgeny Grinko ساز میزند... کتاب را تمام میکنم، میبندم، و میروم راه بروم. «دیوانه‌بازی» بوبن را بلعیده‌ام... الان نوبت بلعیدن هوای تازه است... نوبت بلعیدن برگهای سبز...  نوبت دانه دانه نخودچی انداختن در گلو...
دلم برای پارکهای این گوشه و آن گوشۀ شهرم، برای تنهایی‌های اربانا تنگ شده... خوشحالم که تابستان شروع شده. تابستان، اینجا، پر از تنهاییست... نیاز دارم به این تنهایی و این نسیم...
اینجا بهارش، فقط یک بدی دارد. شبهایش روشنند... درک حضور خورشید را در ساعت هشت شب، ندارم. از خورشید دلخور میشوم... نخودچی میخورم و دلخور میشوم... راه رفتنهای شبانه را دوست دارم چون میتوانم در تاریکی شب گم بشوم... حضور نابهجای خورشید، گم شدن را از من میگیرد... راهی‌ام میکند به تخت... به روی تخت، نشستن و تایپ کردن... به زل زدن به بیرون پنجره... به گم شدن لابه‌لای صدای تق تق صفحه کلید...
همیشه صفحه کلیدهای تق‌تق‌کن را بیشتر دوست داشته‌ام از این صفحه‌ها که بی‌صدا میخزند و وارد زندگی‌ات میشوند...از اینها که نبودنت را بیشتر و مجکمتر به تو یادآور میشوند... صفحه کلیدهای تق‌تق‌کن من را یاد ماشینهای تایپ می‌اندازند... یاد حضور زندگی. یاد شادمانه زنده بودن و تق تق تولید صدا کردن! یاد دارکوب! یاد پسربچه‌ای که سر کلاس پایش را به لبه نیمکت میزند... یاد میخ به دیوار کوبیدن برای آویزون کردن یک تابلوی جدید... یاد تخمه شکستن...

برم راه برم....
وقتی که بلبلان میخوانند:

Monday, May 12, 2014

از مردانگی‌ها

یک رفیق دارم، مرد ئه و مردانه زندگی میکند.... نوشته:
من در نگرش به جنسیت آدم سنتی هستم.
به نظر من مردا حق ندارن گریه کنن. حق ندارن زیر ابرو بردارن . حق ندارن شکست بخورن. حق ندارن ضعیف باشن. حق ندارن تو سری خور باشن. حق ندارن نامرد باشن. حق ندارن زنها و بچه ها رو آزار بدن. حق ندارن سهل انگار باشن. حق ندارن تنبل و بی مسیولیت باشن. حق ندارن لات باشن. حق ندارن بیکار باشن. حق ندارن زیاد استراحت کنن. حق ندارن نازپرورده باشن. باید سرسخت باشن. باید جنگجو باشن. باید با اراده باشن. باید شاد ولی نه سبک باشن. باید کاری باشن. باید حمایت کننده باشن. باید آرامش بخش باشن. باید فهمیده باشن. باید بتونن تا تهش رفیق بمونن. باید بتونن در هر حالتی لبخند بزنن. حتی وقتی دارن میترکن. باید بتونن در هر حالتی بگن نگران نباش من درستش میکنم. باید بتونن از خودشون بگذرن. باید به زنها احترام بذارن. باید زنها و بچه ها در حضورشون احساس آرامش کنن. باید یه بغل گرم و بزرگ داشته باشن. با یه زمزمه آرامش بخش و بم. باید سختی و جنگ براشون مثل هوا برای تنفس لازم باشه. باید وقتی میان خونه خونه گرم و شاد بشه از حضورشون. باید بتونن از عشق محافظت کنن و از خانوادش و از کارش. مرد باید مثل کوه مغرور مغرور مغرور و مثل خاک ساده و مثل آب جاری و صمیمی باشه. مرد باید یه جای کوچیک برای تنهایی و فکر کردن داشته باشه. مرد باید بتونه یه خونه و یه خونواده و یه شغل و یه عشق بسازه. مرد باید بلند قد باشه با سرشونه های پهن و دست و پای قوی و محکم. مرد باید اهل خطر کردن های گنده باشه و چندتایی چک برگشتی داشته باشه. مرد باید بتونه از چیزایی که واسش مهمن با هر وسیله ای و به هر شکلی محافظت کنه. مرد باید بلد باشه گاهی داد بزنه یا یه نامرد عوضی رو با کتک سر جاش بشونه. و آخریش مرد باید تا ته ته تهش مرد باشه.
پدرم. ممنون که اینجور بودی...
من هم اتفاقاً نگرش سنتی دارم به مرد و مردانگی. و همچنین به زن و زنانگی...
برای من، مرد بودن یعنی ایستادن. سخت بودن. همیشه بودن... برای من مرد بودن یعنی راستگو بودن، جنگیدن، آغوش باز داشتن... برای من مرد بودن یعنی مفهوم کاملی از استواری... برای من، مرد بودن یعنی یک سایۀ امن...
برای اون مرد، حضور زن و حضور لطیف زنانگی، موهبت و هدیه‌ای از زندگیه که با چنگ و دندون میخوادش و حفظش میکنه...

خوش‌شانس بودم که بابا، مرد زندگی ما بود. علی طبیبیان رو، دوست دارم. زیاد.

زنانه میخوانمت:
در کنار توست، رقیب اگر، زان دو چشم شوخ، به ما نگر
کن نظر بتا، که یک نظر
ما را بس
شیوۀ بُتان، فسونگری است، دولت وصال، ز دیگری است
در فراق یار، دو چشم تر
ما را بس
آن نگاه جانسوز نهانی خوشتر، در میان مستان، می از این ساغر
ما را بس
کفر آن دو گیسو، دل و دینم برد
دین و دل چه جویی، که مهر کافر
ما را بس
در کنار توست، رقیب اگر، زان دو چشم شوخ، به ما نگر
کن نظر بتا، که یک نظر
ما را بس
شیوۀ بُتان، فسونگری است، دولت وصال، ز دیگری است
در فراق یار، دو چشم تر
ما را بس
 

و من همچنین خوش‌شانس بوده‌ام و هستم که از برادری، کم نداشته‌ام. بهزاد رو داشته‌ام. به زاد را...
دوستت دارم مرد نازنین....
زنانه میگویمت:
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

از ناگفته‌ها:

Saturday, May 3, 2014

غروب وارونه

داشتم مینوشتم از داستان عاشقی‌ها. داستان عاشق کردن‌ها. داستان زنانگی‌ها و مردانگی‌ها. داستان لبخندها و اشک‌ها.
داستان دل رمیده‌ای که مونس شد...
داستان تکراری قرون.

که سه ساعتی وقفه افتاد. 
که داستانها قطع شد، روز شد، شب شد، حکایتها کوتاه شد، سفر آمد. درد آمد. لبخند شد، بارید، آسمان گرخید. زمین خندید...

من هم باید بروم و بخوابم انگار. هوا، خیلی وقت است تاریک است.
روز. بی غروب.
شاد. بی‌انتها.

راستی. کتابی دارم: کوه پنجم. دوباره خواندنش، باید.

Tuesday, April 22, 2014

Life can show its happy faces too :-)

از شنگولیهای زندگی... فارغ از شدنی بودن یا نبودنش:
"We really like the art you submitted and think it will perfectly suit this new exhibition. For that reason we’ve decided to offer you a place in the exhibition...
The exhibition will be held at the Menier Gallery in London, a new arts venue based in a former factory located between the Tate Modern and the Shard. The show will run from the 28th of July to the 2nd of August 2014 as part of the S.L.A.M. (http://www.southlondonartmap.com) art and culture event..."



----- سلام -----

و لنز جدید....
هوراااا هوراااااااا!

و این متن از بوبن، هدیه‌ای آگاه، به خودم.... 
چقدر بوبن دوست دارم. چقدر...
دوست داشتن کسی در حکم خواندن اوست.در حکم آن است که بتوانیم تمامی جمله هایی را که در دل دیگری است بخوانیم... آنگاه که بدین سان سرگرم خواندن دیگری می شویم، به او امکان تنفس می دهیم، یعنی او را هستی می بخشیم... هولناکترین اتفاقی که می تواند میان دو انسان دلبسته‌ی یکدیگر روی دهد، این است که یکی از آن دو گمان برد که همه چیز دیگری را خوانده است و این سبب گردد که از او دور شود، چرا که با خواندن است که می‌نویسیم، اما به نحوی بس اسرارآمیز، و دلِ دیگری، کتابی است که بتدریج نگاشته می‌شود و جمله‌های آن می تواند با گذشت زمان "غنـــــــــــــا" یابد. ساخت و پرداخت دل آدمی، تنها آنگاه به نقطه پایان می رسد که مرگ آن را از میان ببرد. تا واپسیـــــــــــن دم، محتوای کتاب می تواند تغییر پذیرد. تا آن زمان که دیگری زنده است، خواندن آنچه می خوانیم پایان نمی پذیرد. 
کریستین بوبن از کتاب "نور جهان"
و این جمله‌های دزدی از دوستم و عکسی که همراهش کرده بود:
هر مرد بایستی دستانی عضلانی و قوی داشته باشد. برای کار. برای جنگیدن. برای عشق بازی. برای نوشتن و برای محافظت.


قدم زدن دوست دارم. آواز خوندن دوست دارم. خندیدن و عکاسی و رقص دوست دارم... دیوانگی دوست دارم... اما گفتگو. لازمه. حیاتیه. برای لبخند نگار، و هر زن دیگه‌ای، گفتگو حیاتیه....

دیرترنوشت: فهمیدم 11 صبح این رو پست کردم و بعد آپدیت کردم رو بعضی نوشته‌هایی که یادم نیست چی بودن! گیجم. شادم. شادمانی بی/با سبب....

Sunday, April 13, 2014

راه گم کرده ام

ساعت 3:52 صبح.
صدای چه چه پرنده های بیدار در تاریکی شب عاشقم میکند.
این دوست داشتن دشمن من است.
نوازش نسیم دم صبح گرمم میکند.
این گرما بیمارم کرده.

به قول ع.ک. اینجا سردخانه ای خودکشی کرده.

*
خشابت را زودتر پر کن آقا
من از گلوله هایی که بیرون مانده اند بیشتر میترسم.

علی کاکاوند.
*
نفسم مسموم است.
نوازش زیباست.
گاز گرفتن بازوی سفید مردانه، نیاز زن است.

Sunday, May 20, 2012

فکر...

1. آدم با سربازی که تو میدون جنگ وایساده، اما از جنگیدن خوشش نمیاد چیکار میکنه؟!


2.
"سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند
من را انتخاب کرد
دستی به تنه‌ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم‌تر
به خود می‌بالیدم، دیگر نمی‌خواستم درخت باشم، آینده‌ی خوبی در انتظارم بود
سوزش تبرهایش بیشتر می‌شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومندتر بود
مرا رها کرد با زخم‌هایم، او را برد
و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته‌سیاه مدرسه‌ای، نه عصای پیرمردی
خشک شدم
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می‌مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن
ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز .. زخمی می‌شود ... در آرزوی تخته‌سیاه شدن، خشک می‌شود"

و.... "هــــــــــــــــــی زندگی"...

نتیجه:
هه! گاهی شماتت خودت، خیلی آسونتر از راه حلهای دیگه است... حتی اگه حق نداشته باشی! 
...خواب در چشم ترم میشکند...

پینوشت برای خانواده‌ام: زندگی من خوبه! نگرانی ندارم/نداره! اگه غرنامه مینویسم، از بیکاریه! نه غم دارم و نه هیچی! زندگی هم کلللللللی خوبه! این روزها فقط وقتم و به عبارتی بیکاریم زده بالا! به قول بابا "بیکاری به ماها نیومده"! من یکی دچار مالیخولیا میشم لااقل.... تا بعد دوباره سر خودم رو گرم کنم... این روزها میشینم و خودم و دوست و آشنا رو تجزیه تحلیل میکنم و با کلمات فکرهامو میریزم بیرون... همین...

پینوشت: از توهین بدم میاد! بعصی کلمات بار توهین دارند! گاهی هم بار اینکه طرف رو خر فرض میکنی... فعلاً اشاره مستقیمم به "خوشی ها..." ئه که میشه تکیه کلام....

*
بعد از تحریر نوشت:
"مادر من، جان من حتی به یک بشکه نفت نمی ارزد"...
چشمان خسته من
در انتظار پاداش خویش...
آرامش یک روح، یک زوج.... بیگناهی را در بهشت جایگاه هست... بهشت من زمینی اما... تمنایم آرزوست...

آن شیرین زبان...

نعره موسیقی رو تو گوشم دوست دارم... صدایی بلندتر از وزوزهای مدام ذهن من...
دریای تردید... امیدی برای پاره کردن زنجیرم آرزوست...
آری آری... دیوانه زنجیری.......

Saturday, May 19, 2012

بعضی آدمها...

بعضی آدمها....

یه موجودی وجود داره، یه پارچه آقا! دکترای مملکت، خوش بر و رو، قد و قامت سرو رو جیبش گذاشته، هنر از هر انگشتش میباره... فقط... مشکل بزرگی نیست ها، یه "فقط" کوچولو ئه! واسش اینجریه که کلاً چه نگار و چه سکس آبجکت!!!!!! شرمنده عفت کلام! خیلی شرمنده اما آخه عین سگ عصبانی می کنند آدم رو... کله سحر (هفت صبح)... چشم باز میکنی، میری تو فیسبوک، میبینی این آقای گل و بلبل، که سالی یه بار ازت خبر نمیگیره، باز تا شنیده که داری میری دور و برش... (واسه تزم باید برم سمت لس‌آنجلس، میخوام تنظیم کنم سر فارغ‌آلتحصیلی تارا برم) یهو بهت باز علاقه‌مند شده... اون هم نه هر علاقه‌آی که... ادبیات دلبریش... و تقریباً دستور داده‌اند که زمانم رو تنظیم کنم لان موقع که براشون راحتتره اونجا باشم!!!! من که برنامه و پلان خودم ندارم که! منتظر وقت ملاقات از ایشونم فقط!!!!!
اه! مرده‌شورش رو ببرند! خدایا من چرا از این لس‌آنجلس متنفرم؟ 

چرا؟! من که همیشه سعی میکنم خیلی خیلی عادی همه جا ظاهر بشم... حداقل خیلی عادی در مقیاس خودم...
خیلی زور داره که دختر باشی و آرزویی داشته باشی تو این مایه‌ها که کاش قیافه ‌ای نداشتم... یا بترسم از خوشپوشی، چون این آدمها رو اعصابند... چر آدم نباید بعضی نعمتهارو بخواد؟! از ترس همنوع، زیبایی و این شور و هیجان رو نخواد؟!
این رفیقمون آخه فقط یه نمونه است... واسه من اوجش شده و من حساس تر... اما کی میدونه که پر نیست اون مملکت و دیگر ممالک از این برادران ارزشمدار، سرشار از عقده... سرشار... سرشار....
بابا مرد حسابی... من آدمم! این مخ لعنتی هم کار میکنه، تمام "زن" بودنم تو جسمم خلاصه نشده... مطمئنم که نشده... چرا اصرار دارند بعضی ها...!؟! خیلی بده! به خدا درده! هنوز با همه تلاشی که برای "نرمال" نگه داشتن خودم کردم،گاهی پیش اومده که وقتی یکی از دوستان غیرمنتظره میاد و میخواد بغلم کنه، بدن من واکنش نشون میده... منقبض و مورمور میشه.... اون بنده خدا هم میترسه که چی شد! مگه چیکار کردم که ترسوندمش؟! 
که هنوز یه کم که فضا شلوغ میشه، تو صف باشی یا هرچی، یهو شلوغی های تهران و کیش واست زنده میشه... نگاه ها و لمسهای بیجا.... انگار دنبال شکار میگردند...
که هنوز نسبت به بعضی اعضای فامیل، با ترس نگاه میکنی... با ترس به یاد میاری... که مسن یا جوون، چه 9 ساله بودی و چه 18 ساله، باید "بالغ" میبودی که مراقب باشی... مراقب خودت باشی...
تازه خیلی هم اعتقاد دارم که من از بهترینهام... اعتقاد دارم که تأثیر مستقیم مامان بابام و فرصتهاییه که تو دوران بلوغ در اختیارمون گذشتن (بحث طولانیه)... اما این فوبیای "ترس از موجود مذکر" رو کم ندیدم که... این ترس که موجودات مذکر فقط یه جور زنهارو میبینند اون هم، همون که گفتم، سکس آبجکت! فکر نکنم برای واژه "زن"، در ذهن این جماعت کلمه دیگه‌ای تعریف شده باشه..... پوووووف... چیزها شنیده‌ام و دیدم.... اینقدر بگم که تو سختتر میتونی دختری از ایران پیدا کنی که بتونه خیلی ساده و راحت و "نرمال" با پسر ارتباط برقرار کنه... بی ترس... بی فوبیا... بی این نگرانی دائم که من همیشه باید "مراقب" باشم... و چقدر چقدر چقدر اسباب مشکلات روحی شده واسه جامعه نسوان سرزمین من...
میدونم  تک تک دختران ایران چنین بلاهایی سرشون اومده.. بلاهایی که یه ترس همره با انزجار از "مرد" واسشون ساخته! منی که شوت بودم و بوق، با اون مدل لباس پوشیدن گل و گشاد، با اون ریش و پشم و سبیلهای شاه عباسی رو صورتم، از لطف این برادران ارزشی در امان نبودم...چه برسه به بقیه... یک بار استاد مرسده اینها، تو کلاس ویرجینیا ازشون پرسیده بود چند نفرتون تاحالا assault رو تجربه کردین؟ هم ارزش با rape نیست خوب... یعنی به فیزیک ماجرا نمیرسه.... فقط این حس تجاوز... حس ناامنی... از اون کلاس 100 نفری، در این بلاد کفر، غیر از یک نفر، تمام دخترها، تماااام دخترها دستشون بالا بوده! اون یه نفر رو هم من میشناسم! مرسده هم میشناسه! بنده خدا به طرز بیمارگونه‌ای سرشاااار از ترس... سرشار از فوبیاست!... اینجا که آمریکا ئه و خداییش من نگار خیلی خیلی حس امنتری دارم، اینجوریه، ببین ایران من چه جوریه...
چرا موجودات مذکر، بدون اون نگاه های لعنتی، به اندام زنانه، کارشون نمیگذره؟! هرجای دنیا که باشن؟! ایرانیهاش بی‌تعارف بیشتر...؟!
یادمه یه بار از دست موجودی (از نوع مؤنث) عصبانی بودم در حد بنز! سر نمره و اینهای دانشگاه! تمام نمره های کلاسیش سر اون درس خاص، ناقص بود و از هرکی کمتر نبود، از تارا که کمتر بود... یه کاره، بی هیچ توضیحی نمره آخر ترمش شد 20!!!!! تنها بیست کلاس! فرشید که عصبانیت من رو دید و میخواست آرومم کنه، خیلی آروم و خونسرد اولین سؤالهاش این بود: -"خوشگله؟" -"آره، چطور؟" و دلم فشرد که میدونستم راه رو چه سریع رفت... و بعد "خب مطمئنی خدمات اضافه نداده؟".... دلم گرفته بود! میخواستم عررر بزنم... از این حقایق بود که آدم میخواست عق بزنه... خدمات اضافه تو مملکت ما لااقل اصلاً کار فیزیکی نیست که... فقط زن باشی... و کمی "مهربان تر"... و بعد ملتی انگشت به دهان که چه دختر خوبی داریم، زیبا و درسخوان!!! و ملتی انگشت به دهانتر، که چرا نگار که دوستهاش خرخون صداش میکردند، نمره هاش رو 15 میگرده! شخص من، باز با همون قیافه پاچه بز دو سه باز تو همون علم و صنعت مورد لطف و تقاضای اساتید قرار گرفتم... دیگه بخون تا ته ماجرا... تو اون درس خاص، من شدم 14 و تو درسی که 60-70 درصد نمره رو پروژه گروهی تعریف میکرد، همگروهی هام شدند 19.... نمیگم که هرکسی نمره خوب گرفت، خدمات اضافه داد، نــــــــــه به خدا... اما تمام نگاه آدم، پر میشه از شک دیگه.... خیلی خیلی خیلی سخته که همچنان فارغ‌التحصیل شی با این نمونه ها، و یا "مهربون" نشده باشی و یا همچنان بی عقده به آدمها نگاه کنی...
هه! زنانگی تو اون مملکت و این مملکت نمره ها بالا و پایین کرده که مپرس...

این دخترکانی که اینجا میبینم، سرشار از مشکلات عاطفی و روحی... دلم میسوزه... به خدا دلم میسوزه...

اه! دلم میسوزه... از این موضوع صحبت متنفرم! و دلم پررررررررررررره!

و البته که همچنان از لس‌آنجلس متنفرم! (و مار دم در خونه آدم سبز میشه! چرا موضوع تز من باید عدل بیفته اونجا خووو... (دست من نیست، مطالعات آماری من رو کشیده اونجا)

Saturday, March 31, 2012

آینه


که شاید چشمانم باید آینه‌ای می شد بر دنیا... که شاید خودم هیچ.... برهیچ.... و شاید من آینه‌ای بر دنیا... که خودم هیچ بر هیچ...
و زخمه تار دلم را هوایی می‌کند...

تار....

دلم تنگ است و من نیستم این جهانی و نیستم حتی دیگر آن جهانی و ...
و دلم که اشکالود است و چشمانم که می‌بارند... اشکهایی که عمری دارند از... قرنی است انگار... که...
بگذریم.... بگذرم.... زخمه بزن بر من....

لعنت به من.....

که چشمانی دارم خونبار.... که دیگر نه چشمانم آینه است و نه خودم صاف و....
ندانم چرا و کجا و کی و.... 

لعنت به من که نیست اینجا جایم....

لعنت به من...

بزن تار...

شانه‌هایم درد می کند...

پینوشت اول: نمی دانم دوست خوب کسی است که بگذارد ببارد این اشکهای گندیده و مرده در من... یا شاید نه.... بذار بماند.... ندانم.....
پینوشت دوم: زیادی خودم را جدی گرفته ام... که اَه بر من! دیگر آینه هم زیادی است برایم...

***

بعداً: این تصویر، سردرمدرسه دارالفنون، را دیدم و گفتم با خود... که من که این جهانی نیستم، چه‌ام؟
امریکا... نه آمریکا، که غیر از ایران... دوست ندارم...
چرا باید سه سال طول بکشه که من تار ببینم؟ چرا باید بترسم حتی از شنیدنش؟.....

Sunday, March 25, 2012

قاچ خربزه؟... نه نه... قاچ پیتزا!

- می‌دونی چیه خواهر؟ 
- جان خواهر؟
- آدم خوب تو این دنیا کم پیدا می شه....

فکر می کنم: راست می‌گی. واسه همین بارش افتاده رو دوش همون معدود... و خوبه و خوب نیست...
*
روزی داشتم امروز...
و روزهایی دارم این روزها... که صبحش، نمی‌دونم تا شب کجام و چه خواهم کرد... 
مدتها بود که از کلماتم برای گفتگو استفاده نکرده بودم... به قول آشنایی، خسته شدم از بس با وال فیسبوک [و در مورد من بلاگ] صحبت کردم...
شاید ذوق‌زده شده‌ام، می دونی؟...
*
حسام این موسیقی رو گذاشت و ذهنش رو خالی کرد تو کلمات... همین کار رو می کنم.
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد... که به آئین آمد... و آئین دارد... 
به آینه‌ای چند، زیبا شده ام... می خوانم، می خرامم... شادم و دلم تهی است و قافیه کم دارد...
بخوان کودکم... که فرزندان من غوغا کرده‌اند و تو دوری و مشغولی و من تنها... 
همه فرزندان من... و آغوش باز من... و خرمن‌ها افق پیشرو... دست‌نخورده و بکر...
و دوست دارم درخشش این چشمها... غنچه این لبها... لبخندی که چشمهایم را سیاه می کند به رنگ موهایم... و من شادم و عجب بازیگری... 
و چه بازیگری هستی تو... و صحنه‌ای می‌آرایم من... که من طراح صحنه‌ام... چه بخواهم و چه نخواهم...
و دنیایی که در دستان من جاریست... که تورا جاری کنم در او... که خودم غوطه‌ور شوم ز او...
که "چالش" نیست زندگی من، هرچقدر که دوستش داشته باشم... که می‌پرستم "دینم" را که خودم "خدای" او... که "زنم" به قدرت یک "زن"، با هوسهای یک زن... به توان و "قدرت" نگاه و لبخند و آبشاری از موی یک زن... که زنم، شاد از زن بودنم... که "بازیگرم"... عاشق "بازی"ئم... و بازیچه می‌دارم "چالش" و "دین" و "خدا" و "زن" و "قدرت" و نگاه را...
که بخوان بلبلکم... که تورا از من گریزی نیست.... و صادقانه بگویم؟ مرا از تو نیز هم...

و همه فرزندانم را در آغوش کشم... بی‌آنکه بخواهمشان... 
و تو... فقط بگو "چشم"... تا چشمانم از آن تو شوند...

همه فرزندان من... لبخند بزنید که من تهی ام... 
می دانی؟
قاچ پیتزایم گم شده است...
*
عنوانی دارد این عکس: Half and Half
*
چرا این موسیقی، جای دیگر زیباتر بود؟ ندانم...

Sunday, February 19, 2012

بی‌تاب...

حرفم می آد و هرچی که هست، کار کردنم نمی آد...

این رو گوش می دم،

عملاً اتفاقی و به خودم می گم، چقدر اتفاق زندگی من رو ساخت؟ این همه "اتفاق" و "حادثه" و باز هم می‌گم، زندگی‌ام عادی است.... زندگی من تو عادی نبودن زنده است و می ره جلو و می ره و می ره و... می ترسم اون روزی که به خنده و چشمهای درشت خودم عادت کنم... می ترسم به غیرعادی بودن عادت کنم...
مامان سیلین دیون دوست داره. من هم دوستش دارم، نه اونقدرها ولی... موهای کوتاهش بهش می آد! من هم موی کوتاه بهم می آد! اما موی بلند دوست دارم... بوی بلند خودم رو، مواج در باد...
امید اون اولین بارهایی که اومده بودم آمریکا و با هم حرف می زدیم، بهم یه بار گفت به آرزوت رسیدی؟ باد لای موهات می وزه؟ این اواخر بهزاد بهم گفت دیدی به آرزوت رسیدی؟ موهات رو بالاخره بلند کردی؟
و من خنده ام می گیره که آروزهای کوچک من چه راحت و آسون واقعیت پیدا می کنند... کمی به بهای از دست دادن روزمرگی های دوست داشتنی ام...
دیشب که موهام رو چیدم، دردم می اومد! مامان می گه چه خبر مهمی! به بی‌بی‌سی اعلام کن! اما آره! خبر مهمیه! من با دست خودم سر موهام رو زدم! سر تحقق آرزوهام رو... که کار روزانه ام شده! عادتم شده...

به عشق نیاز دارم! سلول سلول تنم فریاد می زنه برای عشق... تمنا می کنه برای عشق! و کافی نیست! نیازم سیراب نمی شه... مثل همین دو بطری شیر و دو بطری آبی که الان خورده ام و باز هم عطش دارم... عطش سیری ناپذیر برای خون! برای عشق!

و باز سیلین گوش می دم... اگه اون اتفاق بود، این حقیقته:
و من قوی ام، می خندم، پر از تمنا ام...
و من "من"ام و تو "من"ای و "من" شادم...
You were my strength when I was weak
You were my voice when I couldn't speak
You were my eyes when I couldn't see
You saw the best there was in me
Lifted me up when I couldn't reach
You gave me faith 'coz you believed
I'm everything I am
Because you loved me

دلم عطش خون داره... دلم گاز زدن می خواد! دندونهام سست می شن تا وقتی نتونم گوشت و پوست بدرم...

امروز و شبهای دگر... نه نامجو و نه د برگ و نه آنتونی و نه هیچ ساز و آوز دیگه ای آرومم نمی کند... که مرزها و فاصله ها از منند تا آسمان... دلم چک چک بارون می خواد روی پوستم... دلم فریاد می خواد تو شب زمستانی... دلم شکفته شدن می خواد...
دلم...
وای از این دلم...

Friday, January 13, 2012

اون بالا بالاها...

محسن وثوق این رو نوشته، دیدم خوب نوشته، کپی پیست می کنیم!

"دود اگر بالا نشيند كسر شأن شعله نيست   ***   دود از اين بالا نشستها مقامي را نيافت
جاي چشم ابرو نگيرد گرچه او بالا تر است   ***   روي دريا خز نشيند قعر دريا گوهر است
اره اصن تو خوبی
تو خدای زبان های خارجه من گاگول و بیشعور!
تو اخر فهم و شعور من نفهم!
تو اخر جنبه من بیجنبه!
تو اخر داش مشتی من تنگ تنگ!
تو اخر دنیا دیده من چشم و گوش بسته!
تو گرم وسرد چشیده من خام و ناپخته!
به قول یه بابایی اصن تو بردی!"

پینوشت: یه چیزایی رو از بهزاد خوب یاد گرفتم انگار! از جمله اینکه بزنم زیر همه چی موقع بحث! هه هه...

Thursday, January 12, 2012

دماغ بزرگ نوک بالا بد دردیه!

"حس عجيب غريبيه برام... نه عصبانيت، نه ترس، نه تقصير، نه عذاب وجدان، نه حتي ناراحتي از نوع هميشه...
يه جور حس زير پا خالي شدن و با مغز خوردن زمين، حس تام که ميدوييد ميدوييد يه دفعه ميديد اي دل غافل زير پات خالي شده و بنگ!"
...

خب پیش می آد... یهو از یکی بیش از اون که شدنیه، انتظار داری و... حتی "حس" هم نمی کنی، فقط یهو -اون هم هم شاید- به هوش می آی و می بینی... بنگ... بآ مغز خوردی زمین و خیلی وقته به هوش نیستی...

آه از غروری که خیلی راحت تر از "راحت" سدی می شه واسه همه حس های دیگه ات... مثل عصبانیت، مثل ترس، مثل تقصیر، مثل عذاب وجدان... مثل ناراحتی...
چرا ناراحت بشی تا وقتی که غرورت رو داری؟ این سرمایه بزرگ رو؟ نه، واقعاً چرا...؟

حیف که دماغم خیلی بزرگه!

پینوشت: امروز بسی بسی بسی خوش گذشت.... از هشت صبح تا نه صبح سرپا بودم عملاً... خودم، خود دوسال و نیم گذشته نبودم... با خانواده ام بودم، عزیزانم... حتی به زور سالاد خوردم! خوش گذشت... خوش به حال خودم!

Wednesday, January 11, 2012

فحش

اینقدر حرف نمی زنم که بِپُکم... به همین سادگی... به همین خوشمزگی...
یکی نیست بگه بیکاری؟

و اینکه از مدرسه یادمه که:
"سلطان سنجر را در ان وقت که به دست غزان گرفتار شده بود. پرسیدند: «علت چه بود که ملکی بدین وسعت و اراستگی که تو را بود . چنین مختل شد؟»
گفت: «کارهای بزرگ به مردم خرد فرمودم و کارهای خرد به مردم بزرگ.
که مردم خرد کارهای بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کارهای خرد عار داشتند و در پینرفتند . هر دو کار تباه شد و نقصان به ملک رسید و کار لشکری و کشوری روی به فساد آورد.»

آره خلاصه... تو این مایه ها...

Saturday, November 5, 2011

زندگی عروسکی من

"زندگی کارتونی" من، زندگی عروسکی من، گاهی خودش، خودش رو می سوزنه...
"زندگی کارتونی" رو دایی خلیل گفت. چه راست گفت... از اون موقع دنبال کار تو دیزنی لند می گردم...
زندگی عروسکی من، گاهی خودش، خودش رو می سوزنه... چه بی خود دل به اسباب بازی هام می بندم... که عروسکند فقط. که کله شان کنده است...
زندگی عروسکی من، گاهی خودش، خودش رو می سوزنه... 
مثل Kimbra می رقصم... می سوزونم... خودم رو... عروسک هام رو...
"It's time to bring you down
On just one knee for now
Lets make our vows"
دلم نعره می خواد... 
...
بعد می گم با خودم:
"You get up
You get coffee
You get paid
You get off
You get gas
You get beer
You get drunk
You get weird
You get drove home
You get up thrown
You get hungry
You get chicken
Your guitar needs pickin
You get tan
You get pale
You get sick
You get well
You get dressed up
You get messed up

Everybody say, god almighty it's Friday
Everybody gets sideways to have a little fun
Everybody's livin'
Everybody's tryin'
Everybody's dyin'
To get some

You get lost
You get saved
You get waxed
You get shaved
You get high, real high
Forget your next line
You get drive-thru, dollar menu

Everybody say god almighty it's Friday
Everybody gets sideways to have a little fun
Everybody's livin'
Everybody's tryin'
Everybody's dyin'
To get some

You get the girl
You get the one
You get her home
You get'r done
You get hitched
You get mad
She gets a lawyer
She gets half
You get banged up
You gotta raise up
That red dixie cup

And everybody say, god almighty it's Friday
Everybody get sideways to have a little fun
Everybody's livin'
Everybody's tryin'
Everybody's dyin' to get some
Everybody's dyin' to get some
Dyin' to get some"


با خودم می گم:
You know everyone want to get some... you know everyone gets some... you know everyone is the same...
با خودم می گم: to get tan رو خوب اومده... اما I really get messed up...!

خسته ام. چه باک.
...
دلم تماس چوب و آب و آتش می خواد... از طراح منظر بودن، دیدنش رو خوب یاد گرفتیم... درکش رو، حسش رو نه...
***
روزگاری بود که سفر از کما در می آوردم. الان سفر به کما می برتم...
***
*
از سن دیگه گو، سرزمین آب و آتش، برگشته ام به شیکاگو. سرزمین آب و سایه. بدنم شعله ور هست که هست؛ سایه بیشتر می پسندم...
*
من خاصم... حتی تو مملکتی که خاص بودن جرم نیست.
... زندگی عروسکی من، می سوزاندم، به آتش می کشدم...

well;
"... everybody say, god almighty it's Friday
Everybody get sideways to have a little fun
Everybody's livin'
Everybody's tryin'
Everybody's dyin' to get some..." and you know that. I know that too. I not just have some, but I have a lot. just... only just... miss "one"...
***
آه...
"That's me in the spotlight
Losing my religion..."

پینوشت یک: بعد از یه دوره طولانی همراه با افسردگی، دارم بر می گردم به دورانی که شادم، اما یأس های فلسفی گاه به گاه بهم حمله می کنن... تنهایی تو این دوران، چیز عجیبیه برام.

پینوشت دو: دلم می خواست یه استودیو، عین همینی که الان دارم، داشته با شم تو شیکاگو. تو یه برج. طبقه بیست و چندم. چراغ های شهر زیر پام... با پنجره ای که هیچ وقت بسته نیست...
دلم برای نشستن لبه پنجره، آویزون کردن پام و تکون دادنش، حرف زدن با تاریکی... و آروم گریه کردن تنگ شده....

پینوشت سه: Kimbra تو این ویدئو من رو یاد Cheshire Cat تو Pandora Hearts می اندازه... می ترسونتم. می رقصم و می ترسم...  Cheshire Cat آلیس رو به ناکجاآباد کشوند... من خودم تو وادی حیرت، غرقم... ناکجا آباد، فقط آبیه که از سرم خواهد گذشت...

Monday, October 24, 2011

عقاید نوکانتی از آن من، غذای هندی از آن تو...

آخر هفته می رم سن دیه گو، کنفرانس... آخر ماه می رم دی سی مامان و داریوش و فرامرز اصلانی ببینم... آخر ترم، زندگی می کنم! خانواده خواهم داشتم و زندگی می کنم...
زندگی ام خوبه. اما "زندگی تر" می کنم... که می خوام... می خواهمش...

تو کلاس، نامجو گوش دادن لذت بخشه... که کاش لااقل عشقی داشتم، نورماندی...

کاش اون آفتاب بیرون پنجره من رو گرم می کرد... کاش برام فرقی می کرد جز رنگش که مجزاش می کنه از سردی سایه...
خوبم و شاد، نگاری ام که لبخند داره... اما... جایی، کسی، گم شده... در من گم شده...

دو روزه هندی وار زندگی کردم...
غذای هندی خوشمزه است. اما غذا نیست برای من! سالاده! گشنه ترم از همیشه...
هم خونه هندی داشتن خوبه، اما نه برای من که استودیو دارم که "تنها" باشم... تنهایی ام رو دوست دارم. هرچند آکشیتا رو رو هم دوست دارم... اما امروز به خودم لعنت می دم که غذای هندی، یه بار، دوبار... خوبه و شاید هم حتی عالی... نه این همه... سرم درد می کنه... فلفل برای هندی ها خوبه. رگ های من به کباب عادت دارن اما....

عشق یاری در دل دارم.... می دهد هر دم آزارم... جام نوشین بر لب دارم... می گریزم از رسوایی.... می ستیزم با تنهایی...
شکوه ها بر دل دارم...

آه که چقدر منم... چقدر الان منه... مرغ شیدا...بیا بیااااااا....

غذای هندی داره برای من می شه سم. دوست مهربون هندی هم همچنین... 
مهمون که دارم، ارتباطم با دنیای دیجیتالی ام قطع می شه... انگار بگیر که سرم خونم رو ازم ببرن و بندازن دور... 

ای شادی ای آزادی، روزی که تو باز آیی، با این دل غم پرور، من با تو چه خواهم کرد...؟ دلهامان خونین است... غمهامان سنگین است...