Showing posts with label شیکاگو. Show all posts
Showing posts with label شیکاگو. Show all posts

Wednesday, June 4, 2014

دلقکی بر طناب....


که فریاد بزنم:
«کجاست آیا رفیقی، که بیاد و بریم شیکاگو، کنسرت شوبرت؟ تمام طول مسیر سکوت کنیم و همه گوش باشیم و همه گوش؟»
اکوووو
سکووووووت
نظرم چیست راجع به تنها رفتن؟ که همه و تنها، سکوت باشم و سکوت؟

کسی اینجا بودنم را نمیخواهد... بروم برای خداحافظی با این شهر دلنشین خاکستری... بروم... تنها... برای خداحافظی...

پینوشت بر این قسمت: که مدام به چهره دیوید فرِی نگاه کنم و به خودم بگویم، چه عمق دردناکی دارد این چهره و این نگاه... چه آشنا...
*
خواننده جدید زندگی‌ام، روس ئه....
که در اوج لطافت، بخواند: 
In this dark night,
I know that you, darling,
can not sleep and secretly,
are wiping your tears near the crib

How much I love you...
... the depth of your tender eyes...
How I want to...
... to kiss them with my lips now...
جنگی در گرفته... 
نه در بیرون که در درون من و من. 
که من، با من، دعوا دارد، درگیر است...
آرامش دل سرباز جنگ جهانی اولم... آرزوست...
دختر روزگار جدید، از راه رفتن بر طناب، خسته است... 
از بازیهای دوران کودکی‌اش که دوام آورده‌اند تا امروز، خسته است...
دخترک خواب میخوهد. و روز است... اظهر من الشمس.  

Wednesday, June 19, 2013

Overwhelmed with cinnamon-like smells

یک ماه دارچینی میخوام. یه آسمون تاریک با طعم متفاوت...
امسال میخوام فورت آو جولای رو با مامان باشم... تولدشه. بعد از سه سال، آتیشبازی های فورت آو جولای برام "معمولی" شدن. معمولیهای آزاردهنده ای که ازشون فراری ام. میخوام بشه و فورت آو جولای رو با مامان بگذرونم و طعمهای قدیمی رو فراموش کنم...
پارسال این موقع ها شیده اینجا بود، چقدر خوب بود همه چی... چقدر خوش میگذشت... میخوام فراموش کنم...
چقدر میترسم. میخوام فرار کنم.......
لعنتی بوی دارچین خیلی قویه! برای فراموش کردن طعمها خیلی خوبه، اما آدم سردرد بدی میگیره... سردرد انگار که یه غده سنگی فراموش شده اندازه توپ پینگ پنگ تو مغزته و مدام فشار میاره... به در و دیوار میکوبه و فشار میاره... سردرد میاره...
شمپین و شیکاگو من رو میکشند. سافتلی.
هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. خواب یا بیدار...
بقیه جاها هم همینطور....
پوف...
آخ. آخ..استارباکسم و همین الان دایدو گذاشت. چه خوب. چه به جا.....
And I hope you trust some star...
Coz my moon taste like cinnamon...
"Coz am no angel..."
با موبایل ویدئو نمیتونم بذارم.  جاش بود این باشه الان:
Brandi Carlile ~ What can I say
پوف....
:-)
پینوشت: کاش چشمهام کمتر قرمز بودن...

Thursday, March 21, 2013

زپلشک


اینجانب به خود مفتخرم!
جدی!
برادر جان که عیدی دار توپ شد، آمپلیفایر خفنناک هم یابیدم...
بلوتوت و بقیه زندگیم رو هم که ردیف کردم...
آخرش هم که میرم بیخیال معماری میشم و میرم سراغ باله!
این همه توانمندی... کم الکیه؟!

:-)
*
*
و...
زیاد دارم برای خوندن... زیاد...
و برای نوشتن...
در حال حاضر وقت زیاد بیارم که Histrionic personality disorder رو درمیابم... و فکر میکنم آدم باید خیلی خوش‌شانس باشه... که نگاری باشه با روانشناسی که روان میشناسه... این انسان باهوش... این رفیق شفیق...

این مرد در آینه که گاهی انگار خود منم!
*
آها... راستی... کنسرت موسیقی باخ چی میگه؟ اونم مجانی؟ :P
پرناز چی میگه؟ تو شیکاگو؟ 
دنیا شنگول میشود!
جدی! بازیهای الکیش رو زرشک!

پینوشت: تعداد پستهای بلاگم شده 504! وقتی آدم یه چی پست میکنه تعداد اونها اولین چیزیه که تو بلاگر میاد بالا! یه لحظه فکر کردم ارور داده!!! نسبت به این عداد حساسیت پیدا کردم انگار!!!!
پینوشت دوم: خوانده شدن رو دوست دارم. Histrionic personality disorder میگه نیاز دارم! هرچی که هست، گفتم بگم که تیک زدن اون چهارتا آپشن زیر و همچنین پلاس وان کردن یا بهتر از اون، کامنت گذاشتن... شادم میکنند... اغنائم میکنند... زیاد! و قدردانم.
نرگس... قدردانم.