زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغبچهای میگذشت راه زن دین و دل در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت قطره باران ما گوهر یکدانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
امشب، لبخند میزنم و به بازی کودکان سرخوش در خیابان فکر میکنم... شاد بودن نباید برای من -بخصوص برای من- سخت باشد...
دنیا خوب است،
لبخند میزنم...
اینکه سال دیگر کجا هستم و در چه حال، خدا داند...
Man, I walk around different corners of this city and really enjoy every moment of it...
Sometimes you have to travel. Alone.
Decided about my favorites: Chicago (yeah Seattle hasn't compete Chicago for me-yet), San Francisco, Seattle, Philadelphia, DC, San Diego, Pittsburgh...
And I guess I can include Boston and Houston after visiting
باهوش بودن یعنی گاهی -خوب- سکوت کنی و -خوب- گوش کنی.
نه اینکه فقط ساکت باشی... نه این که فقط گوش کنی... نه! اینکه بتونی جلوی اون زبون لعنتیتو بگیری و فقط گوش کنی...
کاش اینقدر وراج نبودم...
کاش وقت سکوت، اینقدر فریاد احساساتم گوش منطقم رو کر نمیکرد...
از خودم میترسم... از اشتباه میترسم...
و به خودم میگم امیدوارم خدای نگار قصد انتقام نداشته باشه...
*
باید آواز بخونم...
باید نعره بزنم...
باید بریزم بیرون...
*
وقتی این پست رو مینوشتم، حتی فکر نمیکردم الان اینجا نشسته باشم که نشستم... فکر نمیکردم چندر روز بعدش به "date" برسیم... یعنی حتی توی ذهنم هم نبود! فقط یه جورایی متعجب بودم که من که مدتهاست توی بلاگم غیر از مامان و بابا و بهزاد کسی رو مخاطب قرار ندادم، با اینکه حتی حدس میزدم اینجارو نمیخونه... چرا دارم مخاطب قرارش میدم؟ به نام؟ برام سؤال بود که وقتی برام قاعدتاً حسام "دوست"تره... چرا اینقدر "همفکری" خودم رو با بهروز قوی حس میکنم...
اما بلاگ من که جای فکرهای منطقی نیست که... اگه موقع نوشتن منطق حالیم بود که کلی از مشکلاتم حل بود... شاید هم نبود که بدتر بود... نمیدونم....
و الان خوشحالم که چنین پستی نوشتم! زیاد! خوشحالم که از همفکری حرف زدم. خوشحالم که توی سه خط از "رفاقت" حرف زدم... کاش حتی بیشتر از همصحبتی حرف میزدم... اما به هرحال از نوشته چهار آپریل 2012 ئم، خووووب راضی ام.
و برام جالبه که نظرش رو درباره کامنت اون روزش بودنم... نظرت رو درباره کامنت اون روزت بدونم...
*
از زنگ زدن به هاله میترسم...
تقریباً هر روز بهش فکر میکنم و از زنگ زدن بهش میترسم..
حتی از زنگ زدن به مریم هم میترسم...
کلاً مدتهاست از تلفن و ایمیل متنفرم...
*
من انتظار ندارم.
نه. نه.
من انتظار ندارم.
*
از آینده شغلیام نگرانم.
فکر میکنم این همه زحمت که چی...
*
پینوشت بعد از تحریر: به گمونم افسردگی برای فرزندان نسل ما... شاید حتی برای جامعه ما... یه خطر جدی و همیشگیه... سایهاش همیشه با ماست... پا به پامون میاد... اصلاً جزئی از ماست مگر اینکه به زور فراموشش کنیم...
حالا اینکه این "ما" رو چه جوری تعریف کنیم... با خودت!
به جاش من میخونم: "دور ایرانو تو خط بکش... خط بکش... خط بکش..."
هزار نقش بر آيد ز کلک صنع و يکی *** به دلپذيری نقش نگار ما نرسد
عجب شبی... عمیق به تریکی ابرهای آسمان Champaign... دروغین به روشنی صفحه لپتاپ من تو این شب تاریک...
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد *** تو را در این سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمدهاند
*** کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد
به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز
*** به یار یک جهت حق گزار ما نرسد
هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی
*** به دلپذیری نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کائنات آرند
*** یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد
دریغ قافله عمر کان چنان رفتند
*** که گردشان به هوای دیار ما نرسد
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
*** که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
*** غبار خاطری از ره گذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او
*** به سمع پادشه کامگار ما نرسد
- آکشیتا داره میره رو اعصابم. نمیفهمه؟! -
بغض دارم...
و لبخند.
میدونی؟ خوشحالم که رمضان داره شروع میشه... به شبهای تنهایی ام، به سپیدهدم و خودم و خدا... نیاز دارم... باز!
و...
قلیونشور باشه، اسکاچ باشه، دسته جارو باشه، جنگل باشه یا هرچیز دیگه ای... گاهی فکر میکنم باید یکدنده باشم! و این یکدندگی جای خوبی پیدا کرده برای نشون دادن خودش: موهای بلند من! گاهی باید به خودم هم که شده، ثابت کنم که میتونم پای حرف خودم وایسم... لااقل پای یک حرف خودم...
هرچند عالم و آدم و حتی خودم هم بگیم که موی کوتاه به من بیشتر میاد...
Blogspot تغییر کرده! امیدوارم به میمنت باشه. وقت ندارم چک کنم ببینم چی به چیه.
یا پروژه انجام دادن یادم رفته، یا این برنامه که توشم خیی خیلی سنگینه. هرچند می پسندم...
*
و من بهزاد می بینیم. و من مامان می بینم. و من بابا می بینم. خوش به حال من.
*
آینده من چیه واقعاً؟ آینده طولانی مدت رو نمی گم. آینده کوتاهی رو می گم که دست خودم و چندتا استاده...
چرا didi rugles نیست پس؟؟؟
*
تانگو. معرکه. زیبا. معرکه.
جسارت. معرکه.
خودسپاری. غریب... با حسی مملو از سرخوشی.
*
مهدی صحنه رفت. دوستی که دوهفته بیشتر نمی گذره از شناختمون از هم. دلم براش تنگ می شه. خیلی بیشتر از دوستهایی که عمری می شناسمشون. بیشتر می شناسمش نسبت به دوستهایی که عمری می شناسمشون.
*
خودم رو دوست دارم. زندگی ام رو دوست دارم.
فقط وقت ندارم... حیف...
*
یک روز خوب. یک روز پر عجله. یک روز عجیب. یک روز خسته
گاهی وقتا از کنار غصه ها باید رد شد و گفت "میگ میگ"!...
حالا ما که میگ میگمون راه گم کرده... اما جاده باریک نمی شود! بالاخره یه چیزی می شه دیگه... هان؟
کیش... اما نا تمام! مونده تا مات شم، اگه من نگارم و اون بابامه و اون مامانمه و اون داداشم... اگه چشمهام و باز می کنم و نینا و کیا و فرداد دور و برم می بینم، اگه چشمهام رو می بندم و مریم و هاله و تارا و محمد و کاوه و عباس ترکاشوند می بینم. اگه قلبم پا به پای مامان ایرانم می زنه، هرروز هم کیش بشم، خیلی مونده تا مات بشم...
این رو جدی می گم که "کاش می شد چوپون شم!"... همونقدر که جدی می گم که از معمار بودنم، از معماری کردنم... از خودم راضی ام! با تموم اشتباهات ریز و درشتم... بابا و مامانم رو دوست دارم... خیلی بهم یاد دادند... خیلی... شاید حتی بیشتر از اون که خودشون بدونند...
وقتی کم می آرم، چشمهامو می بندم، باز می شینم تو ماشین کنار بابا، راه می افتم تو جاده تهران-اصفهان... یا اصفهان-شهرضا-پوده... خیلی ازش یاد گرفته ام. خیلی. اونقدر که چشمم رو که باز می کنم یادم می افته که کم آوردن بی معنیه گاهی... یکی هست... یکی همیشه باهام هست...
الان کم آورده ام. تقصیر خودمه. دارم چشمهامو می بندم... امیدوارم باز که می کنم اوضاع مثل همیشه بهتر شده باشه...
یازده روز دیگه، نگار کوله به دوش، یه خداحافظی دیگه... یه سلام جدید...
خدای زندگی ام همینجا رو نیکمت کنارم نشسته و بهم لبخند می زنه... لبخندش رو دوست دارم، هرچند غم داره... نمی دونم غم منه یا... نمی خوام فکر کنم... می خوام چشمهام رو ببندم...
مامان ایران دلم تنگ شده. دوستتون دارم. مراقب خودتون باشین.
پینوشت: ماه رمضان از پس فرداست... ته دلم رو محکم می کنه...
اما نه از ته دل... نباید به خودم دروغ بگم: از ته دل شاد نیستم. لبخندم از ته دل نیست. من شادی، شادابی، لبخند و طراوت رو تجربه کرده ام... زیاد... حسی که الان دارم، اونها نیستند! می دونم که الان خیلی چیزها و حس ها دارم، اما اونها که باید باشند نیستند.......... حتی گاهی بدتر، شیطنتم از چیزهایی آغاز می شه که گاهی خودم رو هم می ترسونه... بغل کردن هام، خودم رو به شک می اندازه...
*
صدای توی هدفون نمی ذاره صدای تق تق فشردن دکمه هارو بشنوم... جدا ام از دنیا... توی خلأ، معلقم... تنها چیزی که هنوز بهم ثابت می کنه همونم که هستم... تو این لحظه، تو این سرما، انگشتهامه که مثل معلول ها خمشون می کنم موقع تایپ کردن...
معلولیت زندگی ای که زندگی اش می کنم، منعکس می شه توی پیچ و تابهای انگشتهای دست و پاهام...
نگار فارغ التحصیل شده... می تونه تو آمریکا، یکی از کشورهای خوب دنیا کار کنه و درس بخونه... می تونه آینده پر از موفقیتی رو بگیره تو دستهاش... همونی که همیشه می خواست... اما تهی تر شده... مثل یه درخت میوه پر بار... که موریانه زده به تنه اش، به بدنه اصلی اش... نمی دونم موریانه ها به درخت ها هم می زنند یا نه... اما به من زده اند... آفت کش لازم دارم...
*
بابا بدترین نوع دندون رو داره!!!! همه می گن شاید خیلی هم خوبه، اما بدترینه... بابا هیچ دردی حس نمی کنه اگه دندون هاش براشون مشکلی پیش بیاد... تا خراب شن... تا ته خراب شن... وقتی به دکتر می رسه که دیره، خیلی دیر...
بدترین نوع مریضی همینه... مریضی ای که هیچکی، حتی گاهی خودت هم نفهمیش... راستش دارم فرار می کنم... دارم به ایلینویز فرار می کنم... از خودم و دنیای خودم فرار می کنم... گاهی می ترسم، از خودم و دنیای خودم... زیاد شک می کنم... و هر روز توی شارلوتس ویل از روی ریل که رد می شم فکر می کنم واقعاً خوابیدن روی ریل خیلی درد داره؟
روزهای شلوغ فکر نمی کنم، می تونم فرار کنم... اما شلوغی ام داره کم می شه... زندگی ام وحشی و ترسناک می شه... کسی این جمله ام رو باور نکنه، اما شاید یه روز، یکی از اون روزهایی که هوا خیسه، روی ریل خوابیدم...........
نه چرا... حرفی دارم... درادامه شعری که نبوی آورد: "دلم بگرفت و شد جانم ملول زین هواهای عفن وین آب های ناگوار"
*
شاید نزدیک پنجاه باری از پریروز تاحالا خونده ام: everything is dust in the wind....
*
"چگونه می توان به تاول های پا گفت تمام مسیر طی شده اشتباه بود"... از فیسبوک مهدی عبدالملکی...
*
دارم فکر می کنم اگه نویسنده ای کوچک بودم، برام بهتر بود... اوج و لذت رؤیاهام قوی تر و شاداب تر می بود... تا زندگی کردن رؤیاهام... تا دیدن کوچیکی و حماقت دنیا... تا ترس عمیقی که از خودم دارم... عمق "fake" بودن خودم...
خودم رو دوست ندارم...
باید به ایلینویز فرار کنم تا به خودم فرصتی دوباره بدم... شاید، فقط شاید فرصت دوباره جواب بده... فقط شاید...
*
من محکومم به زندگی.
زنده نبودنم یعنی غم (هرچند از دید خودم احمقانه) بعضی/خیلی ها... یعنی سست شدن بعضی ها... زنده بودنم در اوج مردگی شاید بهتره تا مردنم...........
*
احساسی رو دارم برای پوشیدن ردای فارغ التحصیلی که می تونم مشابه بدونمش با احساس سید حسن تو فیلم زیر نور ماه... ترسش از تن کردن لباس روحانیت...
وقتی از 12 تا هم دوره ای هامون، فقط 10تا فارغ التحصیل می شیم، وقتی از این 10تا 8تا فیسبوک دارند... وقتی از این 8تا، 6تا می نویسند که هورا، فارغ التحصیل شدم... و وقتی هیچکدوم بیشتر از 10-15تا لایک و کامنت نه داخل فیسبوک و نه بیرون فیسبوک نمی گیره... وقتی من می دونم که اوضاع خیلی هاشون از من خیلی خیلی بهتره... وقتی تو درس خوندم چیزی که قابلیت تبریک شنیدن داشته باشه، نمی بینم... می لرزم و نگران می شم وقتی می بینم تا الانش 60 تا لایک و 50 تا کامنت در رابطه با فارغ الاتحصیلی و دفاعم می آد رو در و دیوار فیسبوکم، علاوه بر هوارتا تلفن و... می ترسم چون خودم رو توخالی می بینم... چون ضعفهامو می بینم و حس می کنم کم کمش 50تا آدم رو سرشون رو کلاه گذاشتم...
می ترسم و جز به سه تای اول جواب نمی دم... نمی تونم که جواب بدم...
از خودم بدم می آد...
من از لباس فارغ التحصیلی می ترسم...
من سعی ام رو می کنم، اما از مسئولیت می ترسم...
من از این همه "من" گفتن بدم می آد... وقتی توی "من" چیزی نمی بینم... وقتی توی "من" فقط تهی بودن و وحشت می بینم...
*
"I close my eyes,
only for a moment and the moment's gone.
All my dreams,
pass before my eyes a curiosity.
Dust in the wind...
All they are is dust in the wind...
Same old song,
just a drop of water in an endless sea.
All we do,
crumbles to the ground though we refuse to see.
Dust in the wind...
All we are is dust in the wind...
Oh-a-aah...
Now, don't hang on.
Nothing lasts forever but the Earth and Sky.
It slips away,
and all your money won't another minute buy.
Dust in the wind...
All we are is dust in the wind...
All we are is dust in the wind...
Dust in the wind...
Everything is dust in the wind...
Everything is dust in the wind..."
وه که
I am just refusing to see... I am just in denial...
I gotta run away... far far...
I am scared... and maybe the only remained hook to hang is the coldness of the Illinois... maybe it can warm me up... again...
as a dust in the wind....
پینوشت بعد از تحریر: یأس های فلسفی ام دارن خطرناک می شن... عمقشون رو می گم... یه جور زخم های کاری مزمن... امیدوارم خوشی هایی باشند که زده اند زیر دلم...
شده ام مثل زنهایی که ویار دارند!!! بوی پلو مرغ حالم رو بد می کنه...
همه چی آرومه... من زیادی خوشحالم! دنیا نمی گرده! نفس بند اومده! اصلاً من تجسم ریلکسی ام!!!!
دروغ گفنم! همه چی آرومه... فقط من هنوز پاور پوینت هم ندارم و دوتا نگرانی عمده ولم نمی کنن! یکی این که فردا چی بپوشم، یکی دیگه این که نکنه خواب بمونم....
فردا دفاعمه! باورم نمی شه! قابل مقایسه نیست با ایران! خالی ام... و همش هیجان دارم که دانشگاه جدید می خواد شروع شه! حتی هیجان ردا و کلاه فارغ التحصیلی هم ندارم...
هم م م م .... یه چی بگم؟ یه جورایی حالا که حرفه ای وارد معماری اصفهان شدم، دیگه صد سال سیاه اگه دل بکنم!!! حالا حالاها خدمت خانوم سوسن بابایی و دانشگاه های آمریکا می موووونیم! بهله! دوست می داریم! هرچند هنوز سر این نوشتن های لعنتی گیر دارم! امروز که خلاصه تز رو دادم دست مینو که ویرایش با کلاسی بکندش و بهم برگردوند، احساس کردم در بیسوادی کامل به سر می برم!!!!!!!! نه این که داغون باشم ها... دیدی که نوشتار حرفه ای، فرض کن مقاله های بهنود، چقدر فرق می کنه با یالثارات؟ سبک نوشتن رو می گم... خلاصه من یالثاراتی می نویسم فعلاً! از دهات مهاجرت کردم خب :)))))
و یه اعتراف! امروز به کله ام زد و فکر کردم چی می شه اگه دو سال و نیم دیگه هم زمان با دکترا، اپلای کنم برای شغل دانشگاهی؟؟! سوادم خاصه در نوع خودش... خدا رو چه دیدی؟ ییهو در و تخته جور شد و...
فعلاً تا اون روز تابستون ها و تعطیلات این دو تا کلمه حرفم رو مقاله کنم، هنر کردم... D;
پینوشت بعد از تحریر: ئه... یادم رفت بگم اسم این پست از کجا اومده! از این:
ویدئوی خوش ساختیه! پسند کردم! و اونجاهاش که می گه "خوشبختیت آرزومه..." دلم رو می بره... D: