Showing posts with label C'ville. Show all posts
Showing posts with label C'ville. Show all posts

Tuesday, July 4, 2017

شطرنج

از شطرنج متنفرم. به یاد ندارم برده باشم. برای همین بازی میکنم. یک خودکشی طولانیِ سیال.

بابا یادم داده. بابا، خودکشی رو یادم داده.

عکس رو فهیم برداشته. درونم رو یک دیو دو سر.
عکس رو فهیم در شارلوتسویل برداشته. بعد از شش سال، برگشتم. از شارلوتسویل متنفرم. کمتر از خودم. کمتر از شطرنج.

Friday, August 16, 2013

رؤیای شهری


بهزاد نوشته:
هر شهری يه فضاي ذهنی داره.
ادينبورگ فضای تاریخی و شکاک داره، انگار هرجا می ری هيوم دنبالته و می گه شک کن به همه چيز و همه کس، می تونی به دور از همه چيز حس کنی زندگی مفيدی داری.
واشنگتن دی سی شهر پر از جاسوسه، انگار هرکاری می کنی ديده می شه و هر لحظه ممکنه ون های سياه با آقايون کت و شلواری بيان بيرون.
سياتل جای زندگی خوبه، بايد بری کوهنوردی، بری قايق سواری يا کارای اين تيپی. بايد خوب زندگی کنی خلاصه و پول خوب هم در بياری ولی نه پول خيلی زياد!
لس انجلس شهريه که انتظار داری هر لحظه اين فلش مابهاب بياند و خيابون رو ببندند و بزنند و برقصند و ... از طرفی ممکنه همينجووری يوهو يه آدم معلوم خيلی پول دار ببينی يا آدمهايي که از دماغ فيل افتادند.
پيتسبورگ شهريه که می تونی بری زندگی تيپ آفريقايي آمريکايي ها رو تجربه کنی. يه جور هايي همه چيز وله اگر کسی باشی که زياد زندگی رو سخت بگيری می تونه رو اعصابت باشه اما خوب مثل 6 ماه اول زندان می مونه، مثل مارمولک که می گفت همه ابدی ها اولش جفتک می زنند اينجا هم اولش آدم جفتک می زنه!
و من نوشتم:
چقدر من و تو دیدی که از شهرها داریم با هم متفاوته!!!
برای من دی سی یه شهر آفتابیه که مردمش زیادی زندگی رو جدی گرفتن!
سیاتل یه شهر ابریه که مردمش خوب زندگی کردن رو بلدن!
لس آنجلس رو اعصابمه! فکر میکنم ملت تو پارتی دائمند (این یکی یه کم شبیه هم فکر میکنیم) برام یه شهریه که میتونست کلی هویت داشته باشه، اما آدمهای بیخیالش گند زدن بهش!
پیتزبورگ برام یه شهر پیر و گوگولیه! بوی آدمهای پیر رو میده، اما به چین و چروکهاش که عادت کنی، دلت میخواد همش بغلش کنی...
تهران واسم یه آتشفشانه که دارن نوکش آتیشبازی میکنن! هیجان و ترس و بدبختی و شادابی همه رو یه جا داره! هیچوقت هم نمیدونی به کجا ختم میشی!!!
شیکاگو برام مفهوم خونه داره! آرامش، آغوش باز و همیشگی، با بدخلقی ها و خوشخلقیهای طبیعی یه خونه.... 
علیرضا پرسیده:
چیزو یادت رفت، Charlottesville!
بعلاوه اصفهان
و من نوشتم:
شارلوتزویل رو مخصوصاً فراموشیدم خاطراتی که از اون شهر دارم، نظرم رو خدشه دار کرده...
به هرحال یکی از زیباترین شهرهای دنیاست. چه طبیعت و چه نوع زندگی و چه در و دیوار و ساختمون.... زیبایی پر کرده اونجارو! و آرامش بیش از اندازه ناشی از این زیبایی همیشگی و پایدار خیلی راحت میتونه آدمهارو بخوابونه! خواب به معنای واقعی و سمبولیک کلمه! هم آدمهاش شبها زود میخوابند و هم خیلی راحت میتونی اونجا از کل دنیا ببری و نفهمی دنیا خیلی بزرگتر از از این ده کوچولوئه... و برای من از "آتشفشان" برگشته، خیلی آزاردهنده بود!
به هرحال شارلوتسویل ده ئه و خیلی خیلی دوره از مفهوم یه "شهر"! 
اصفهان هم برام اونقدر پر از خاطره است که باز تصویرش برام شفاف نیست...
برام شبیه یه قلبه زنده و تپنده است که این زندگیش به یه رگ بنده. همه اینقدر به همیشه زنده بودن و همیشه تپنده بودنش و همیشه زندگی بخشیدنش عادت کردن که نمیبینن و نمیخوان قبول کنن که این رگ مدتهاست گرفته و اگه به زودی یه کاری واسش نشه، میتونه به مرگش منجر شه...


چیزی که بهزاد میگه همیشه برام زنده بود. از همون روزی که دوبی رو توصیف کردم به یه شهر مصنوعی که ساختمونهاش مثل قارچ توش رشد کردن... از ژنو و تعجبم از تاریکی شبانه اش که تا 12 سال بعد که دوباره دیدمش باورش نکردم... از لندن و زنده بودنهای شبهاش... از بلندپروازی شانگهای و از کثافتزدگی پکن... از نیکوزیا و شهری که به یه جسد قدیمی میمونه که به زور سرم و دارو سعی میکنند زنده نگهش دارند... از کویت و خاکی و گرم بودنش.... از پاریس و جریان تپنده شادی...

و به یادم میاد که چقدر کتاب نوشته شده درباره تک تک این شهرها... برای توضیح دادن این حسها... کتابهایی که خودم خوندم درباره پاریس و نیویورک و بمبئی... دارم به این نتیجه میرسم که این آدمها نیستن که معماری و شهرشون رو انتخاب میکنند... این شهرهان که آدمهارو انتخاب میکنند.

شهر من کجاست؟ روز من کجاست؟ شب من کجا؟ ندانم....

پینوشت: فضای خاله زنکی جامعه هندی داره بدجوری میره رو اعصابم! یهو دیدی ازشون بدیدم و خلاص! دو سه تا رفیق بسمه!

Thursday, September 15, 2011

بلاگ نویس

:-)
چهار سال پیش در چنین روزهایی من بلاگ نویسی پیشه کردم...
حالا دیگه بدون اون نمی تونم که حس "زنده بودن" داشته باشم... چه پست هامو پابلیش کنم و چه نکنم... هستن... همیشه هستن...
"بیا شمعارو فوت کن، تا صد سال زنده باشی..."
*
امتحان گیاه شناسی مزخرف شد!!! الان دیگه برام مسلمه که نمی شه که هرسه تا درس سنگین رو با هم برد جلو! الان اول ترمه و من هوارتا هندونه ای که با هم بلند کردم، یکی یکی از دستم می افتن، دیگه چه برسه به این که جلوتر هم برم... اول ترمه که من خواب و زندگی و خوراک ندارم... چه برسه به معدل خوب که لازمش هم دارم!!! نتیجه این که یه درس شدیداً سخت گیاه شناسی رو drop کردم تا سال دیگه بگیرمش و با هزار تا خواهش و التماس، یه درس 3 واحدی گرفتم!!! و فقط فکر کن که یه ماه از شروع ترم گذشته و من تازه فردا اولین جلسه کلاسمه! چه شوووود!!! عیبی نداره! Neha (دوست هندی ام) باهام تو کلاسه... کلی کمکم می کنه! اینجوری احتمالاً راحتتر می تونم کار هم بگیرم. (فکر کن که هنوز وضعیت شعلی من رو هواست!!! :| فقط اگه این کار موزه جور شه.... دعا کنین که بشه!)
همچنان از زندگی ام راضی ام! "خسته اما با لبخند"...
*
درس هامو کی می خونم؟
کارم کجا و کی جور می شه؟
تعطیلات وسط ترم چیکار می کنم؟ تعطیلات بین دو ترم چیکار می کنم؟ اون موقع ها کی هست و کی نیست؟
اینترن شیپ کی می گیرم؟ کجا؟

من انگلیس یا هند برو می شوم؟
دکترا کی می رم؟ کجا؟
هزاران سؤالی که جوابش رو الان باید بدونم، اما نمی دونم!
از یابنده تقاضا می شود مرا هم در جریان بگذارد!
*
یک کشف عظیم کردم! تو C'ville یک بلاک از قطار فصله داشتم و حتی یه بار هم صدای بوق نکره اش رو نشنیدم! اینجا کلی ازم دوره و من کشف کردم که قطارهای مورد نظر، فقط دوست دارن تو شب صداشون رو ببرن هوا!!! باور کن تو طول روز یه بار هم بوق نمی زنن، اما الان... ماشاءالله دراز هم هست و این پروسه بوق/نعره زدن، کم کمش 10 دقیقه ای طول می کشه! و این که خونه من طبقه سومه، معنیش اینه که هرگونه موج صوتی کوچیک مستقیم وارد گوش من می شه! (بخصوص که بخوام پنجره رو باز نگه دارم!)
*
و یادم افتاد که باید از این به بعد یادم باشه که در یک شهر که بارون و باد اومدنش حساب نداره، آدمیزاد پنجره اتاقش رو باز نمی ذاره که بره تا وقتی برمی گرده، علاوه بر خودش که موش آبکشیده شده، داخل خونه اش هم آبیاری نشده باشه!!!!
*
من یک بلاگ نویسم!

پینوشت: بلاگر مسخره کرده!!! تا یه مدتی که ظاهر بلاگم معیوب شده بود تا امروز! ساید بار می رفت زیر پست ها! ایمیل شاکی زدم بهشون، جوابی نیومد، اما درست شد! حالا الان برای پست جدید، می بینم برچسب "C'Ville" رو قبول نمی کنه!!! دو ساله اوکی بودها! الان تز جدیده که آپاستروف قبول نمی کنه! مسخره!!!!
و البته که من کم نمی آرم! تکنیک زدم و واسه این یه لیبل، سوئیتچ کردم به سیستم قبلی!!! و باز برمی گردم...
این اتفاق ها که پیش می آد، یا مثل اتفاقی که امروز صبح یه کاره واسه فوتوشاپم افتاد (در یک عملیات انتحاری به کما رفت و سرعت کامپیوتر رو هم به خرس پاندا رسوند و حتی ctrl+alt+del باز نمی شد!) و باعث شد نیم ساعتی دیر به کلاس برسم؛ می برنم تو فکر که دنیای دیجیتال واقعاً سبب صرفه جویی تو وقت می شه یا بدتر گند می زنه توش؟؟؟

Thursday, July 14, 2011

از خمینی بدم نمی آد! به طور کلی شخصیت های کاریزماتیک رو دوست دارم، این هم یکیشون... شعرها و غزل هاش برام جالبه و مهمتر از همه نوه اش، سید حسن رو می پسندم!!! اما همه چیش، همه چیِ همه چیش رو بتونم تحمل کنم، یعنی همه اون چیزهای عجیب غریب که ازش شنیدم و تفاوت های فکری رو بتونم تحمل کنم، این جمله "هیچی" در جواب " چه احساسی داری از بازگشت به ایران؟" رو نه می تونم تحمل کنم نه درکم می کشه... استدلالش چی بوده؟ به چی فکر می کرده؟ چرا آآآآآخه؟؟؟

یعنی هر یه روزی که از ایران دورتر باشم، این جواب برام غریب تر می شه...
*
ما رفتیم تو کار اوپن ریلیشن شیپ با شاه عباس!
مامانم رو دیوار فیسبوکش شیر کرده:
حالا این که تو روابط عشقولانه من و عباس جونم شکی نیست که به کنار... اما خداییش عاااااشق مامانمم!!!
و البته که در خودشیفتگی من هم شکی نیست...
*
امروز یه ماجرای کلی کلی خنده با یه موجود سیاه پوست داشتم... راننده تاکسیم بود. کل شهر رو باید می گشتم باهاش! حوله ام جا مونده بود تو خونه، کلیدهامو پس بدم، سه تا کارتن کتابهای کتابخونه که پیشم بود رو پس بدم و بدوئم برم سوار اتبوس شم و بیام.
 این آقای سیاه گوگولی واسه حمل چیزهام و اینها کلی کمکم کرد.... وَ.... از دخترهای ایرانی، هرکدومشون که شد و خودم در اولویت، درجا خواستگاری فرمود!!! خلاصه بحث اینه که پرسید کجایی هستی و گفتم ایرانی و نمی دونست ایران کجاست و گفتم خاورمینه و هیجان زده شد و گفت دختر آمریکایی ها بی معنی اند و یه کم فکر کرد و گفت شماها مشکل ویزا ندارین؟ و من مشکلاتش رو گفتم و اون هم گفت من شنیدم خیلی ها ازدواج می کنن و مشکلشون حل می شه و خندیدم و گفتم آره و گفت مثلاً نظر دختر ایرانی ها واسه ازدواج با من (خودش) چیه و خندیدم و گفت جدی می گم و گفتم ایرانی ها معمولاً وسواس دارن و گفت من خیلی آدم خوبی ام و آشپزی و ظرف شستن و لباس شستن و رانندگی و خرید و همه کار می کنم... از خنده داشتم می مردم و بحث رو عوض کردم به ایران و گفت چه جوری هاست و گفتم کلی خوبی داره و کلی مشکل و گفت مشکلش چیه و گفتم محدودیت هایی داره مثل حجاب اجباری و گفت دوست دارم!!!.... و گفتم دوست داری؟ و گفت آره و این بدن شخصی آدمهاست و کسی نباید ببینه و چه معنی می ده اصلاً و گفتم پس باید بری ایران و گفت آره باید ازدواج کنم با یه ایرانی و برم اونجا!!!! و باز بحث شیرین ازدواج از نو!!!!

یعنی روز مفررررحی بود! کلی خندیدم، خاله لیلا شب پرسید نترسیدی؟ واقعاً این آخرین احساسی بود که می تونستم داشته باشم... بیشتر از همه خوشحال بودم که یه ساعت و نیم با یه سیاه پوست با اون لهجه های بخصوصشون حرف زدم و پیش رفت! خیلی هم خوب و خنده دار و باحال پیش رفت!!! هرچند هنوز تو فهمیدن خیلی از کلماتشون مشکل دارم...

Tuesday, July 12, 2011

خر در گل...

آدم یه کارهایی می کنه که خودش می مونه توش... نه که کار غلطی باشه ها، فقط آدم هوارتا کار درست رو رو هم رو هم انجام نمی ده که به خودش بگه نونت نبود، آبت نبود...؟ 
الان داستان منه... همه کارهام که گری گوری شده بودن تو خودشون دونه دونه دارن حل می شن... این وسط دلم حرف زدن می خواد که عدل همین وسط از خودم دریغ کردم!!! مریضی بچه؟

اما این تز که تموم شه.... یعنی لبخندی بزنم هاااا.... شادی ای بکنم هااا... همین دیروز که اسباب کشی ام تموم شد، انگار نصف مشکلاتم حل شد! انگار یه بار بزرگ فکری رو از رو ذهنم برداشته باشی... 

و دم برنا خیلی خیلی خیلی گرم... باز هم خیلی خیلی خیلی گرم...
تو 72ساعت قبلش مجموعاً 6ساعت خوابیده بودم... یعنی داغون... اما خوابی که رفتم قبل این که آقاهه بیاد بارهامو ببره، اییییییینقدر شارژم کرد... 
کامنت: اسباب کشی یک نفره قابل مقایسه با دونفره نیست... یعنی برای چسبوندن در یک کارتن عملاً سه برابر یه زمان استاندارد وقت می ذاشتم... زور هم که ندارم لامصب... خلاصه غر غر غر... و اینه که از خودم راضی ام!!!

خداحافظ Charlottesville! برای خوبی هات ازت ممنونم. هرچند برای ترک کردنت خیلی هیجان دارم، اما دوستت دارم... با همه خاطراتی که ازت دارم...

Monday, June 13, 2011

آید همی...

دیر زی تو... شادمان آید همی.

به زودی تقریباً برای همیشه ویرجینیا رو ترک می کنم. سر می زنم، اما موقت... دیگه کتابخونه هم نمی تونم برم...
هه هه! چه ترک بی خداحافظی ای...


Tuesday, March 22, 2011

یکی بود، یکی نبود... دو فروردین بود

یکی بود، یکی نبود... خدا بود و دخترکش... دخترک لوسش که سنگ صبورش متکاش بود و پتوش و خرس عروسکیش... و خداش! خدای خود خودش...
نگارک داستان ما... خوش بود. عمیقاً خوش بود... بزنگاه های زندگیش رو دونه دونه مثل جوبی که سر راهش باشن، از روشون می پرید... به خودش می گفت، یه بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، آخرش که چی نگارک؟... اما می پرید و می جهید و می خندید و خوش بود...
چه خوابها که ندید این دخترک...چه آرزو ها که نکرد... چه دخترک خوبی که نبود... 

"... سفر کردیم، رسیدیم، به آخرین بزنگاه...
رو خاک سست غربت، نشستیم تلخ و سنگین،
یکی افتاده از دل، یکی افتاده از دین...
تو این غربت بیمار، تو این بیراۀ تار................."

دخترک گوش خوبیه. دخترک آدمیزاد خوبیه. دخترک داستان ما، دوست خوبیه... اگه بتونه کمک می کنه، اگه بتونه خوشی رو با خنده هاش پخش می کنه، اگه بتونه شونه ای می شه برای اشک های دوستهای دور و نزدیکش...

امشب، شبِ سوم فروردین تو شارلوتس ویل با دوستی قدم زدم... بوی بهار شنیدم، اما بهاری ندیدم... جماعتی خواب دیدم و غافل و بچه و نابالغ... بوی گل شنیدم و گل ندیدم...
تا نزدیک های دو شب تو خیابون های تاریک قدم زدیم و اعتراف کردم به نگاری که تا سال پیش از تاریکی شب ها می ترسید...
کلماتی می آمد و می شنیدم و من با خودم، به نگاری، به نگارکی، به دخترکی فکر کردم که بلوغ خودش رو درک می کنه و آرامش خودش رو... اما بی صبری درونش کلافه اش می کنه... بی صبری و سکوت وحشتناکی که هیچ کس، مطلقاً هیچ کس ایده ای ازشون نداره...
تعجب می کنم از نگاری که این قدر از بالا می تونه دنیا رو ببینه! نگاری که می تونه خونسرد باشه! نگاری که...
دوست دارم اون داستانی رو بخونم، روزی روزگاری که از دل تنگ سنگ صبور نوشته شده باشه... سنگ صبوری که نه دهانی داره برای گفتن و نه گوشی که بشنوتش...

امشب کلمه ها می اومدن و می رفتن و من گوگوش توی ذهنم بی‌هوا، بی‌محابا و بی‌ربط می خوند... می خوند که:
"توی گسترده رؤیا،
ای سوار اسب ابلق
دنبال کدوم اسیری، توی تاریکی مطلق؟
ای به رؤیا سرسپرده...
با توئم ای همه خوبی...
راهی کدوم دیاری، آخه با این اسب چوبی........؟"

آه ای نگارک نازنین... ای نگارک نازنین...
"ماه پیشونی تو قصه،
فکر بیداری تو خوابه
خورشید هفت آسمون نیست
عکس خورشید توی آبه...
از خواب قصه بلند شو
اسب چوبیتو رها کن..."

و امشب اعتراف کردم که: تو ذهنم می ترسم و فکر می کنم که آیا سال دیگه کجام و چه جوری...
تحملم برای خیلی چیزها، مطلقاً خیلی چیزها... حتی از نوع کوچیکشون... کم شده... اون خدای بچگی ها، اون پتو و بالش و خرس عروسکی آبی... نیاز دارم بهشون... و به خیلی چیزها و کس‌ها بیشتر از اونها... دلم می خواست این آغوش بازی که امشب بودم برای اشک های دوستم، روزی روزگاری به زودی... باز بشه برای خودم....

امشب شنیدم، برای شاید چندمین بار تو زندگیم، که مایه ایجاد اعتماد به نفس شدم برای دیگران (شاید).... نگارک داستان ما، تنها زندگی می کنه و از پس استقلال خودش دست و پا شکسته بر می آد! نگارک خوشحال و خندون و شنگول مونده... ایده های معمارانه اش رو حفظ می کنه... هی هی نگار... جالبه که از ترس درونم کم خبردار می شن...

الان شنیدم که بابا رفته پوده... دیگه اشک های لعنتی باز دووم نیاوردن... اه!

پینوشت بعد از تحریر: بلوتوث من و مامان... همزمانی من و مامان در گوگوش گوش دادن.... :-)

Sunday, March 20, 2011

نوروز 1390 مبارک

یکشنبه، ۲۰ مارس ۲۰۱۱، ساعت ۱۹ و ۱۱ دقیقه و ۳۰ ثانیه بعدازظهر.... سال نو خورشیدی ۱۳۹۰ مبارک... خیلی مبارک...
با یک عالمه شادی و لبخند، پیش به سوی آینده زیباتر....

خوش آمد باد نوروزی به صبح از باغ پیروزی          به بوی دوستان ماند نه بوی بوستان دارد
یکی سر بر کنار یار و خواب صبح مستولی          چه غم دارد ز مسکینی که سر بر آستان دارد
چو سعدی عشق تنها باز و راحت بین و آسایش          به تنها ملک می‌راند که منظوری نهان دارد

سعدی هم تنهایی و شب بیداری من رو تا فردا پیش بینی کرده...
عیبی نداره... با ندا و آروین (ماهی هام) و با سوسن خانوم و اسمال آقا فعلاً سر می کنیم تا بعد...
D;D;



پینوشت بعد از تحویل سال: یه جور هیجان زدگی داشتم از این موضوع که این اولین عیدیه که کاملاً تنهام! خودمم و خودم! و سفره هم کاملاً کار خودم... چقدر خود تو خود شد >:)) تجربه خوبی بود... شاید نخوام که دیگه تکرار شه... اما خوب بود و خوب گذروندمش! ایده آل این بود که امتحان نداشته باشم چند ساعت دیگه... ولی حالا دیگه...

توضیح عکس ها: خب من تو بلاد کفر یه میز بیشتر ندارم و نمی تونم اون رو بکنم میز سفره و خودم رو زمین درس بخونم :)) نتیجه اینکه صندلی و میز کوچولو و کوسن به کار می آد و سفره وحدت ایجاد می کنه :)) بعدش هم آینه مناسب نداشتم و در کمال خوشوقتی، آینه قدی ام را گذاشتم رو صندلی!!! مهمتر از اون، سیب سبز و روبان سبز سبزه ام هستن که نیاز به توضیح ندارند... و روبان دور خاک پاک ایران! و این که چرک کف دست عوامل اجنبی (پول ها!) زیر خاک پاک ایرانند! بله!!! بعدش هم به عنوان یه اصفهانی، دیدیم سکه سال های قبل جواب نداد، نتیجه این که این بار اسکناس هم اضافه کردیم اون هم از نوع 20 دلاری... باشد که اقر کند :)) و این که تخم مرغ هام هم سوسن خانوم و اسمال آقا، معرف حضورند... ماهی های گلم هم ندا و آروین... سلام دارند خدمتتون! خلاصه که در 26 امین سال تحویل عمرمون، آنچنان خاله بازی ای داشتم ب خودم که... به به! D:

Wednesday, March 16, 2011

sweet

So exciting to bring some sweets to work as for new year celebration, which u can't even explain what are those!!!!!

nun nokhodchi. bereshtuk gerduyi and tut!!!!!!

Saturday, March 12, 2011

Damn being me...

(انگار داره این رسم می شه که پست هامو یادم بره پست کنم!!! امشب هم اضافه می کنم و...)


بالاخره پیشنویس پایان نامه رو دادم... لعنت به من با ابن همه تأخیر!!!!!!!!! ولی می دونی چیه؟ جهندم! D:
تموووم شد! این یعنی کلی جشن و بوق و هوووورا! بله!
*
امروز هوا شدیداً دونفره بود...سه روز پیش فکر کردم با خودم که چرا شکوفه ها نیستن هنوز؟ جدا از گلهای نرگس که اینجا و اونجا کاشته شدن، دلم شکوفه هارو می خواست... عید بلاد کفر، بی شکوفه ها که دیگه اصلاً مزه نمی ده...
فرداش اولین شکوفه هارو دیدم... و البته که اصلاً فکر نکن که مثل پارسال خودم رو کنترل کردم... بوی این تک شاخه شکوفه دار که کنده امش و غنچه بود و یک شبه شکفته شد، فضای اتاقم رو کامل عوض کرده...
امروز هوا شدیداً دونفره بود. هم وقتی از خونه بیرون زدم، قبلش بارون اومده بود و دلش باز باریدن می خواست و هم وقتی 3ساعت بعدش برگشتم... پیاده روی کردم زیر آسمون ابری و گره های ابرها و خورشید دم غروب، تو شهر خلوت، هوای معرکه، صدای پرنده ها و شرشربارون تو ناودون ها... رویایی بود... با همه این غرهایی که من می زنم، اعتراف می کنم که چارلوتس ویل تکه کوچکی از اسکرین سیور بهشته!
امروز هوا شدیداً دو نفره بود. ما که نفر دومش رو نداشتیم. اما قدم زدیم و چسبید. جای همه دوستان خالی...
*
تا دیروز روایتهای تاریخ نگارهای دوره صفویه می خوندم، امشب دارم یه رمان می خونم درباره حلبی آباد ها و مهاجرنشین های استانبول...
همیشه مامان، بابا، دایی ام، مامان ایران، خاله های مامانم رو بهشون غر زدم که چرا زندگیشون رو ننوشتن... واقعاً قابلیت مؤاحذه شدن دارن...
اگه روزی روزگاری برگردم ایران، از زندگی یکی از 4.5 ملیون ایرانی خارج نشین، از یکی از بچه های نسلی که پیک جمعیت رو داشت، بچه های نسل جمهوری اسلامی، رمان می سازم... شاید هم فیلم بسازم و طراحی صحنه ش رو بکنم... آرزوی دیرین!
*
مزخرف که شاخ و دم نداره که! وسط تراژدی رمان، وقتی باد سقف یکی از خونه های حلبی آباد رو همراه با گهواره و بچه ای که بهش آویزون بود رو برده بود پرت کرده بود یه ور دیگه... رادیو جوان گفت: (قردار بخونین!) کاشکی چای رژ لب روی لبهات بودم من، یا نمی شد، جای خط چشم روی چشم هات بودم من!!!!!! کاملاً سبب حفظ حس می شه این رادیوجوان!
*
*
*
امروز تو راه شک کردم که نکنه ایرانم. صبح زود موقع رفتن به کتابخونه، یه ردیف عمله با کلاه نشسته بودن لب جدول و دید می زدن، اون وقت یه ردیف دیگه عمله داشتن رو نمای ساختمون بی کلاه کار می کردن... اینجا عمله هاشون اسپانیشند... حتی اگه وقت داشتم و در حال عجله نبودم و وای می استادم تا جیغ و داد کنم، نه اونها زبونم رو می فهمیدند و نه من زبون اونهارو...
امروز کتابخونه خوب بود. صبحانه نخورده بودم و اونجا دوتا بیگل گنده زدم تو رگ... چسبید.
امروز این کتاب من رو به خاک سیاه نشوند از بس غمناکه. آخرین بار که خودم رو مجبور کردم به خوندم کتاب این تیپی، ربه کا بود... دووم نیاوردم. ولش کردم... و متنفرم که "داستانی" بخوام بخونم سراسر توصیف غم. مرده شور آمریکایی رو ببره که چندروز قبل عید مجبورم می کنه درد حلبی آبادهای مردم استانبول رو هم هوار کنه و داغ کنه رو دلم... این دل چفدر تحمل داره آخه؟ اه.
(عطف به دیشب: کش بیشتر موقع کتاب خوندن، رادیو جوان گوش بدم...)
امشب مثل همیشه چون نمی تونستم تو اتبوس و درحال حرکت، کتاب بخونم، نصف راه رو خوابیدم... نصف راه دیگه... من... تو زندگی ام نشده بود پسری اینطوری و سریع مخم رو بزنه! سریع، ساده... من چه احمقم که تو 1-2 ساعت قاه قاه بعد از مدتها خندیدم. که برگشتم به شادی های از سر سرخوشی بچگی... با آن چنان هیجانی که راننده اتبوس بیاد بهم بگه ساکت! و من باز تو صورتش نگاه کنم و بخندم... من چقدر احمقم که اون 1-2ساعت رو باور کردم و حتی نفهمیدم چه جوری گذشت... من چقدر احمقم...
امشب فیلم dear John دیدم... اشک های لعنتی بالاخره اومد... نه توی طول فیلم، که الان... با آب دماغم که آویزون شده قاطی می شه و میاد پایین... آره! دوست دارم با آستینم کل صورتم رو یه جا پاک کنم...

من دلم سفره هفت سین می خواد. سفره هفت سین خودم رو می خواد... نمی خوام دستم مردم ببینم فقط! نمی خوام!

امروز به خودم گفتم، من خودم رو می شناسم...
I know that sometime I am such a gift for many people out there... yet also I know such a confused curse I am for myself.... damn being me!

Wednesday, March 9, 2011

هیهااااا

یکی از زیبایی های زندگی ام تو ایران این بود که شب با مخ برم وسط کار... اون قدر که صبح یهو با صدای کلاغ ها و گنجشک ها کله ام رو بیارم بالا و از پشت پرده توری ببینیم که بهله، عملاً روز شده... معمولاً می رفتم ور دل پنجره می شستم و از تغییر آروم آروم رنگ آسمون و هوای تازه و خنک دم صبح و شلوغ پلوغ کردن های پرنده ها که نمی دیدمشون، اما می شنیدمشون، لذت می بردم... گاهی حتی صدای اذان از اون دورها هم قاطی اش می شد و کلاً عشقی می کردم...

اینجا، پارسال از این خبرها نبود. خوابگاه بودم و یا اتاقم دور بود و یا شیشه پنجره هام زیادی کلفت که به هرحال پرنده ها صداشون به من نمی رسید... تو خونه جدیدم هم که تا حالا هم هوا سرد بوده و شبهای دراز من با پرنده ها صبح نمی شد... تا این یکی دو هفته اخیر... عاشقشونم وقتی بیرون قدر قیر تاریکه و یکهو یکیشون ور دل پنجره ام یه چه چه می زنه و در می ره... بوس به پرنده ها!

پینوشت: دیروز سمت خونه ام که برمی گشتم از دور دیدم بالای خونه ام، (خونه ام حد فاصل دوتا تپه است! من از بالای یکیشون قل می خورم و می رم سمتش... خونه ام پایین پامه وقتی می بینمش از دور) شاید نزدیک صدتا کلاغ یا بیشتر چرخ می زنن و سروصدایی راه انداختن که نگو! کل صورتم شده بود لبخند و تو دلم گفتم: "ای جان! نگران نباشین! رفته بودم سرکار... برگشتم!" از دور براشون بوس فرستادم!... انگار که همزادهام آروم شده باشن... به خونه که رسیدم، همشون رفتن...

Sunday, March 6, 2011

از درس خوندن خسته شدم

من باید هرچه زودتر برگردم به طراحی.
خسته شدم. دلم دی سی می خواد. دلم نفس تو هوای بارونی می خواد. دلم دویدن و پیچیدن باد لای موهام می خواد... امروز خبر خوش شنیدم. دیگه از ایران نگران نیستم... اما شش جلد از این ده جلد کتاب مونده که باید تا امشب تمومشون کنم. از خوندن، از نوشتن، از انگلیسی فکر کردن خسته شدم. دلم می خواد قلم رو بگیرم دستم و رو کاغذ بلغزونم... طرحی نو دراندازم... نه این که تند تند تایپ کنم... خسته شدم!

خاله لیلا خندید: مثل پیرزن ها گفتی خسته شدم... 
راست می گه خب!

من درسته که عاشق رشته فعلی ام هستم، اما برایش ساخته نشدم! توی روحم نیست... باید برگردم به طراحی...
بیرون بارون می آد. صدای قطره هاشو که روی سقف شیروونی خونه ام می خوره، می شنوم...
دلم نفس تو هوای بارونی می خواد...

من باید هرچه زودتر از خونه بزنم بیرون... وقتی جلد آخر رو تموم کردم شاید... هر چه زودتر...

پینوشت: بلاگ رو دوباره برای همه باز کردم. امیدوارم هیچوقت دوباره مجبور نشم ببندمش که راه نفس کشیدنم رو سخت می کنه...

پینوشت بعد از تحریر: خوشحالم که شادی هایی خوانده شدند که حداقل موج لبخند را به آدم برگردانند...
پینوشت بعد از تحریر دو: زدم بیرون! با لباس خونه، تو آخرهای زمستون، با تاپ و شلوار خونه زدم بیرون که بارون بباره روی موهای چرب و کثیفم... روی بازوهام و روی صورتم... خوب بود. خیلی خوب... کوچه خالی بود و بارون خوب...
...
نگاه مبهوت پسری که از پشت پنجره نگاه میکرد جالب بود، لرز الانم هم همین طور... برم بخوابم! خیسم! اما برم بخوابم...

Tuesday, February 22, 2011

Diversity

تو نگار! امشب این Chapter رو تموم می کنی! وگرنه دیگه برو بمیر!!!! خلاصه گفته باشم، نگی نگفتی!

موسیقی امشب: Mexican Girl! اصلاً من اگه تو دهه 60-70 سیر نکنم که می میرم مسلماً!!! بخصوص که تو اون دوره پر بوده از این موقشنگ ها که نینا عاشقشونه >:)

در همراهی با Figueroa و Chardin و غذای چینی، امشبمان نوش باد!!! هه هه! به عبارت دیگه، دخترک ایرانی در بلاد کفر آمریکایی، داره خاطرات 500 سال پیش آقایون اسپانیایی و فرانسوی رو می خونه و غذای چینی اش هم تو راهه که بره توی شکم!!! اساساً من خود تجسم diversity می باشیدیَم!!!

Oh man I can say international ways I believe in.......

Sunday, February 20, 2011

وقت ندارم + پینوشت نویس

خونه ام یه چیزی شده تو مایه های جنگل آمازون! خیلی هم بد نیست، فقط یه کوچولو مفتزحه! یعنی می خوام بگم که خب بالاخره یه کاریش می کنم دیگه... هان؟

زشته نگار! زشت!

دقایق نود برای پایان نامه داره شروع می شه و من همچنان... هی امان از زندگی، هی تف به روزگار، هی از سیاست که پدر و مادر نمی شناسه!!!!!!
داریم بهونه می آییم! ملتفتید که؟

ولی جدا از شوخی، هیجان زندگی شخصی ام کبه طرز ناگواری کم شده. یه فکر اساسی باید به حالش بکنم. قول قدم اول در این راستا: گواهینامه ام رو می گیرم!!!! می تونید کف و سوت برید به مناسبت شخص شخیص بنده!!!!!!

پینوشت اول: یادش به خیر پایان نامه ایران. چند وقت پیش عکسهاشو می دیدم! چه کثافتی زده بودم به خونه و اتاقم و دفتر مامان و با واسطه، به خوابگاه پسرها!!!
پینوشت دوم: دارم پرینت می گیرم، پرینتر هم کار می کنه، می بینم اون پایین یه چی چشمک می زنه. چک می کنم، می گه پرینترت آفلاینه!!!!!
پینوشت سوم: پرینتر یه فصل خاص از پرینت هامو زوم کرده و پرینت گرفته! وسط فصل های دیگه، یه کاره اون فصل رو اینجوری... به گمونم که پرینترم جن زده شده! والله!
پینوشت چهارم: جوهر پرینتر عوض کردن کاریست بس کثافتکارانه! کل دست و صورت و هیکلم سیاه شد! پووف!!!! (+بی عرضه!)
پینوشت پنجم: بیچاره لیبیایی ها. خیلی وحشیند نامردها! هرچند کنارش از پسر قذافی خوشم اومد! بد کوفتیه! (در راستای علاقه ام به سیاه پوست ها)
پینوشت ششم: فهمیدم چرا پرینتر همچی می کرد! نزده بودم فیت شه! اون یه فصل هم خل و چل اسکن شده بوده انگار! خلاصه که مشکل از فرستنده بوده! همه جا امن و امان است! راحت باشید
پینوشت هفتم: مجتبی واحدی گوگولیه! نینا گفت! هرچند بعضی وقتها استعدادش رو هم در زمینه تشویش اذهان عمومی نشون می ده! خلاصه که نماینده کروبی تو واشنگتن و نماینده موسوی تو بلاد کفر اروپا، دارن می ترکونند!!!!
پینوشت هشتم: ایول مردم شهرستان ها! عاشقتونم!
پینوشت نهم: پیج می زنم هاااا! مجید دلبندم! گیج درسته! نه پیج!!!!
پینوشت دهم: تز!

Wednesday, January 26, 2011

برف می بارد، برف....

هوالبارش

امروز روز خوبی بود... زیر برف قدم زدم، چشمهامو بستم و دهنم رو باز... برف تازه خوردم... آواز خوندم...
برف
بررف
برررف

یک عالمه روی صورتم بارید، روی چشمهام، دستهام، موهام... و بیشتر از همه دماغم
D;
و فکر کردم که این اولین باره که موهام رنگ برف می بینند... چه ظلمی... حجاب ایران تا مدتها نمی ذاشت و اینجا هیچ وقت زیر برف بیرون نرفته بودم... تگرگ که دیگه جای خود...
*
حرف زدم. خوندم، نوشتم، خودم را شناختم... بیشتر از قبل...
*
امروز برای اولین بار گوشت پختم! حیا کن نگار! یه کاری کردی حالا! هی جار بزن... ضایع!
*
امروز این آهنگ رو شنیدم... از پوسی کت دالز خوشم نمی آد. دیوانگیشان، حماقت واره برای من، نه جنون واری که می تونه دلچسب باشه برام... اما این آهنگ و شعرش، ارزش شنیدن داشت... و ارزش با ریتمش توی کوچه های شارلوتس ویل رژه رفتن...
*
امروز روز خوبی بود. روزهای بهتر در راهند...
امروزم سورئال نبود، اما خوب بود...
*
پی نوشت اول: اومدم دکمه پابلیش را بزنم که رادیو فردا گفت: "اشکِ زنان (از سر ناراحتی) مردان را آرام می کند!" !!! بمیرررررررررررررید!
:))
پی نوشت دوم: تولد پویان، ابطحی عزیز، حسین ت، سپیده ح، شهریار پیشاپیش و پساپیش مبارک...

Saturday, January 22, 2011

کباب ترکی و روان شناس

دیشب بعد از عمری رفتم مهمونی خارجکی! می دونستم که استاد راهنمام یه مهمونی خودمونی گرفته، من و دوتا دیگه رو دعوت کرده، از بقیه خبر نداشتم. حالا حساب کن که وقتی رسیدیم، دیدم خانوم روسه هم اونجاست! یعنــــــــــــــــــــــــی می خواستم بزنم تو سرش و تو سر خودم! مهمونی خوبی بود. همه چی اوکی بود. یه بچه دوساله اونجا بود که "قرمزه"(من) رو پسند کرد و قرمز هم اون رو! به میزان متنابهی حرف زدم! غذای ترکی خوردیم و چسبید و.. اما حضور او باعث شد یه کم بهم سخت بگذره. مثلاً وقتی می رفتم بالای منبر سخنرانی، حس این که باید عدالت رو رعایت کنم و به قیافه اون هم نگاه بکنم... خدایا چقدر دماغ این بشر بالاست!!! اون هم مشکل مشابه داشت. کاملاً حس کردم. بقیه چیزها؟ همه چی اوکی بود.
***
همیشه دلم می خواست برم پیش روان شناس! نه این که مشکلی داشته باشم... نه! برعکس وقتی خیلی داغونم، این آخرین چیزیه که بهش فکر می کنم. فکر می کنم مثل چک آب دکتر که هرکسی باید بره، این هم همه باید برن! نمی دونم چرا خیلی ها فراریند... به هرجال من دوست دارم برم پیش روان شناس!!!
حالا چرا نمی رم؟ چون آدمه! چون احساسات داره. چون با وجود این که جزو وظایف کاریشون یه طومار درازه که شخصی نکنن مطالب رو، اما از دید من امکان پذیر نیست. چون احساسات به من می رسه! من هم از دیدن هر احساسی درباره خودم، می ترسم! وقتی دارم خودمو می گم، از قضاوت شدن می ترسم! چندوقت پیش نوشتم: مثل یه مایع جیوه ای سبز کدرم... می تونم خیلی راحت شکل ظرف بگیرم. اونجوری بشم که آدم روبه روم بیشتر می خواد. یعنی نه این که خودم تغییر کنم. نه. اما اونقدر پیچیده هستم و اون قدر فکر می کنم پرزانته ای که از شخصیت خودم دارم، دست خودم هست که اون ابعادی رو نمود بدم که جذابترم می کنه... آدم ها، آدم های روبروشون رو تقلیل می دن به چندتا صفت. گاهی از خودم خوشم می آد که چه جوری اون صفت هارو می تونم بگیرم دستم... 
اما این درباره روان شناس صدق نمی کنه. نمی خوام در مقابل اون، خودی که دوست دارم، باشم. می خوام خودی که هستم باشم. که خودم باشم. خود خودم. شاید این همه از خودم می گم، واسه همینه... نمی دونم. 
واسه همین تا حالا دوست داشتم با دیوار، با بلاگ، با کاغذ و دقتر و کلمات و بالش و پتو حرف بزنم. حالا دوست دارم با "هیچ کس" حرف بزنم. خوبه...

و یه چیز جالب: امروز صبح که از خواب پا شدم، پیش خودم گفتم "حرف زدن با روان شناسم رو دوست دارم"! بعد خنده ام گرفت! چه راحت و ساده، ضمیر مالکیت چسبوندم بهش...
***
الان دیدم یه جورایی قسمت اول این پست، با قسمت دومش ممکنه به نظر بیاد تناقض دارن... نه! ندارن!
*** 
دیشب، بعد از تجربه یه روز خوب معمولی، خوب خوابیدم. این روز یادم می مونه...

پینوشت بعد از تحریر 1: دیروز، این فایل رو گذاشته بودم جلوم، دنبال پسرهای عذب (املاش همینه دیگه؟) خانواده سلطنتی بریتانیا می گشتم! می خوام برم تو کارشون! هه هه هه :))))

پینوشت بعد از تحریر 2: دیشب رسماً و عملاً دچار ناامیدی شدید از اوضاع پیدا کردن کار در آینده شدم. پوووف

Friday, January 14, 2011

موضوع انشا: امروز خود را چگونه گذراندید؟

به نام خدا

ما امروزِ خود را خوب گذراندیم.
دیشب وقت نشد که بخوابیم. اما کارهایمان متوسط خوب پیش رفت. یعنی بعضی پیش رفتند و بعضی نه. آنها که پیش رفتند خوب پیش رفتند و آن ها که وقت نشد، کلاً در هوا بادبادک بازی می کنند.
ما دیشب نخوابیدیم و صبح کمی بداخلاق بودیم. بعد از مدت ها (و البته طبق معمول که یا درخانه مان قیر نیست، یا قیف نیست، یا گناهکار موردنظر که در جهنممان بزنیم بسوزانیمش...) برعکس کمبود شیر، کمبود کرن فلکس داشتیم. چون خیلی شیر و کرن فلکس هوس کرده بودیم و دردسترس نبود، اصلنش با خودمان قهر کردیم و صبحانه مرغ سوخاری و نوشابه خوردیم. اصلاً هم به روی خودمان نیاوردیم که چقدر زیادی چسبید چون با خودمان قهر بودیم.
امروز صبحمان را به پیش بردن کارهای عقب افتاده گذراندیم و چون بهانه مان می آمد و بهانه مناسب نخوابیدن هم داشتیم، دو بسته که باید پست می کردیم را گفتیم سگ خور! با آقای پست می گوئیم که بیاید در خانه تحویل بگیرد و ببرد! پول بیشتر می دهیم، به جایش، شاید دو دقیقه خوابیدیم. کلی با آقای اینترت سر و کله زدیم و ارزان ترین پست ممکن که به کار ما بیاید 70تایی می خواست تیغمان بزند! ما همچنان گفتیم سگ خور! و دادیم پول بی زبان را!
در همین حین با اساتید گوناگون سر و کله می زدیم از دانشگاه های گوناگون تا زبان آدمیزاد بفهمند! برخی فهمیدند و برخی نه. و خیلی بیشترشان فهمیدند که ما زبان آدمیزاد وقتی نخواهیم نمی فهمیم! پس سعی کردند حرف مارا به آدمیزادی ترجمه کنند و بفهمند... خلاصه فهم تو فهمی شده بود که نگو و نپرس! یکی از استادان منتسپ به گوگولی، خیلی سریع حرف آدمیزاد را فهمید، اما کمی جوابش غیر آدمیزادی بود که می بخشیمش! دیالوگ در دو جمله شروع شد و پایان یافت:

‎- استاد عزیز، رکامندیشن می دهید لطفاً؟
- بله، اما اونجا خیلی برف می آد! مطمئنی رکامندیشن می خوای؟

و ما جواب ندادیم که استاد گوگولی عزیز، چون آنجا برف می آید و باد می وزد، پول می دهند و گرنه اینجا که هوایش تقریباً خوب است و دیوار آجری قرمز دارد و اسکای-لاین درایو دارد، ما خیلی علاقه مند می باشیم، شما هم اگر خودت دستت را در جیب مبارک دانشکده می کردی به نفع ما، اینجانب به شخصه سه تا فوق لیسانس دیگر هم برایت می گرفتم! بی مزد و بی منت. و ما این جوابهارا ندادیم و لبخند ژیگولو زدیم و آهنگ گروه بابادی هارا گذاشتیم و شروع کردیم به رقص که تق تق در زدند!
آقای پست بود. آقای پست آمد! آقای پست با لبخند آمد! آقای پست بسته های ما را گرفت، اما به ما پس داد! و ما بور شدیم! آقای پست گفت بسته های تو برچسب ندارند، من اگر ببرم، گم می شوند! خودت بیا بده به پست! و ما بسته هایمان را بر سر آقای پست نکوبیدم! چون پسته هایمان خراب می شدند و حیف بود!
و آقای پست رفت و ما بابادی هارا خفه کردیم و با غر و لند و خستگی لباس پوشدیم و زدیم بیرون! در ضمن قبلش در آینه نگاه کردیم و خیلی از قیافه خودمان خوشمان آمد! پس در خیابان های شهر آنچنان راه می رفتیم که انگار روی کت-واک داریم قدم برمیداریم! بسیار دماغمان بالا بود! و ما به پست دانشگاه رفتیم که بسته هایمان را می خواست با سه دلار بفرستد و ما چشم هایمان گرد شد که عجب عقل خوبی کردیم و اصلاً ما که از همان اولش می گفتیم که می خواهیم خودمان بیاییم پست، آقای پست نمی گذاشت، اما ما آخرش آمدیم! و ما چون می خواستیم حداقل میزان پول پستمان دورقمی باشد که خیط نشویم با ده تا، قال قضیه را کندیم که زود زود برسد بسته ها به صاحب جدیدشان!
و ما دیدیم حالا که زحمت کشیده و آمده ایم بیرون، برویم دی.وی.دی Half Moon که قرنی پیش برای دانشگاه سفارش داده بودیم و بالاخره بعد از عمری رسیده است را تحویل بگیریم. رفتیم و گرفتیم. و و ما باز هم دیدیم حالا که زحمت کشیده و آمده ایم بیرون، یک دفعه برویم و جلدهای دیگر سفرنامه شاردن را هم که تاحالا تنبلیمان می آمد بگیریم، بگیریم! پس رفتیم و درکتابخانه خلوت بسی نشستیم و خواندیم و لذت بردیم و در انتها با 10جلد کتاب بر دوش و دست آمدیم بیرون!
و ما در راه برگشت از هوای اندکی خنک لذت بردیم و فهمیدیم که این اواخر اگر حالمان گاهی خوب نیست برای این است که کم می زنیم بیرون! قول دادیم در فرصت مقتضی بیشتر از این کارها بکنیم و پیشاپیش باز با خودمان قهر کردیم چون می دانیم که زیر قولمان می زنیم و ما اصلاً آدم بدقول دوست نداریم. اما خودمان هستیم. 
و ما به خانه رسیدیم. خانه خوب است، خانه گرم است. کار زیاد است، ولی بی خیال! بلاگ می نویسیم و می خوابیم تا روز خود را خوب گذرانده باشیم.

و این بود انشای ما.

Tuesday, November 16, 2010

گریه کنم یا نکنم، حرف بزنم یا نزنم؟

پیش نوشت: می شه نگید اینها چیه که می نویسی؟ خسته شده ام. اگر ننویسم، معنی اش این نیست که فکر نمی کنم. معنی اش اینه که خودسانسوری می کنم. خفه می شم، خفه! نوشتن، آرومم می کنه! اگه ازش جدا شدم، به بهانه این که دیگرانی که برام خیلی مهمند را آزار ندم، دیگه خودم نخواهم بود... خودم را دادم دست فنا...

بعد از یک سال شاید، تمام یأس فلسفی های نیامده، هجوم آورده اند بهم... داغ داغم. خسته، افسره، فرسوده... می گذره. خوب می شم. اینجا چراغی روشن است...

پس نوشت: یک روز سوم دبیرستان، همین طور بودم... تمام بدنم می لرزید! سر کلاسی که نمی دونم چی بود، زدم بیرون و اشک بود... جای همیشگی ام. بالای پله ها کنار اتاق نجوم... نمی دونم چی شد و چه جوری و کجا، اما بچه ها پیدام کردن... سالومه حرف زد و حرف زد و حرف زد. بچه ها خندیدند و مسخره بازی در آوردن... اون روز خوب نشدم. اما هنوز زنده ام. این نشانه خوبیه، نه؟ دیروز حتی چراغی هم روشن نبود...

پس نوشت دو: دوروزه بارون می آد... یک بند و یک ریز! فقط همین شهر، همینجا! اشک دنیا داره هوار می شه رو چارلوتس ویل... توی دو ساعتی اینجا، خبری از اشک، خبری از بارون نیست...

پس نوشت سه: مرسده امروز از خونه کشیدم بیرون...از غار خودم! دستش درست...

Tuesday, September 28, 2010

برخرمگس معرکه لعنت

جزو یکی از معدود مشکلات تنهایی واستون بگم که:
اون لحظه خیلی بده که از کشتن جونور چندشتون می شه و ساعت چهار صبح، مجبور می شین یه موجود سیاه گنده (دو-سه سانتی) بین ملخ و مگس را بکشین!!! کشتنش به تنهایی عیبی نداره! اون موقع رو اعصاب می ره که مجبوری اولاً با دستمال کاغذی بپری دنبالش چون حشره کش نداری و اون لامصب هم کله سحری تمرین جهشش گرفته! دوماً برای رعایت حقوق همسایه فحش هم که می خوای بدی، آروم باید بدی!
عیب نداره! چون جزو معدود مشکلات تنهاییه، می بخشمش D;
پوف! میشن اکامپلیشد! ما ببریم لالا

Tuesday, August 24, 2010

خسته اما با لبخند

اعتراف می کنم: در یک اسلام نگاریزه شده، در بلاد کفر روزه می گیرم و باور کن باور کن باور کن که سخته!!! خیلی خب بابا! لوس نمی کنم خودمو، اما امروز خداییش ناجور بود! از ساعت 10 صبح تا 9شب که رسیدم خونه، سه تا کلاس داشتم و یک قرار با یک استاد فارسی که اصرار داره اینگیلیش حرف بزنه اونلی!!!!!!!!!!!!!!!!! =))
خلاصه سر کلاس آخر داشتم قیلی ویلی می رفتم! حالا می دونی چی می چسبه؟؟؟ فردا! کلاس ندارم و حالی به حولی!

البته یعنی خونه می شینم و درس می خونم که این ترم (مثل تصمیم های هر اول ترم) بچه مثبتم و لاغیر! خوشحالم که ثابت قدمم و سر این تصمیم های خوب خودم عمریه که سرمایه گذاری می کنم!!!!!! =))

                                                                                                                             

دیروز از بلاگ جیران خوندم که به زبان من خلاصه اش می شه: اگه دیدی بلاگ نویسی تند و تند و هرروز می نویسه، یعنی حالش خوب نیست اگه دیدی کلاً نمی نویسه یعنی دق کرد و مرد!!! حالا من هنوز زنده ام اما! حالم هم خوبه!!!

به به

                                                                                                                             

در پی نظر سنجی پر مشارکت، تصمیم بر این شد که سه روز در هفته کلاس داشته باشم! نه این باشه، نه اوشون!!! همچنان حالی به حولی و خرخونی پربار در خونه کوچولوی خودم...

دوباره درس شروع شد و نظریات معمارانه من هم گل می کنه: یه کلاس دارم که به نظر سخت می آد، اما دوست داشتنی می نماید!!! Advance Cultural Landscape Preservation
حالا این که خود این مبحث کالچرال لندسکیپ چه باحاله و شخصاً چندسالیه در جوش هستم بدون اینکه تا یک سال پیش بدونم اسم هم داره این مباحث، بماند! پرزرویشن کردنش باحاله! دوست می دارم! یعنی کاری که تو پروژه لیسانس هم انجام دادم... این ترم تو یه کلاس (سمینار) 25نفره با دوتا استاد یه پروزه-استودیو کوچولو داریم که گروه های دو-سه نفری از رشته های مختلف قراره با هم کار کنیم، روی یک سایت تاریخی وسط ویرجینیا... تا ببینیم چه شود
درباب خالی نبودن عریضه هم بگم که غیر از تز، درس معماری مدرن با یه دیدگاه جدید که حال ندارم توضیح بدیم دارم.درس معماری منظر عثمانی دارم که بعد از عمری با استادیه که برخورد غیر فرمال به معماری خاورمیانه داره. آخریش هم یه درس با این استاد ایرانیه است که اصرار داره خارجکی حرف بزنه و رو اعصاب منه کمی تا قسمتی! موضوع؟ تحقیق درباره طراحی شهری صفویه از طریق ادبیات کلاسیک! یه همچین چیزایی! معنیش اینه که اون متن های قدیمی که من بعضاً فقط می تونم حروفش را بخونم را به یه چیز قابل فهم برای خودم ترجمه کنم تا بعد از توش ببینم معماری در می آد یا نه!!! می شه خوندن ادبیات کلاسیک.... اون وقت این آقای محترم فقط در مقیاس "بفرمائید" با من فارسی حرف می زنه! عمو؟ اومدم می گم فارسی قدیم نمی فهمم! خارجکی به خوردم می دی؟ (به این می گن گیــــــــــــــــر جوجه دانشجو)


وای! غذام سوخت