Showing posts with label دوست. Show all posts
Showing posts with label دوست. Show all posts

Saturday, November 20, 2021

به درد [رابطه] نخور

بهم گفت «تو به درد رابطه نمیخوری. دوستی چراها! خیلی دوست خوبی میشی! اما به درد رابطه نمیخوری... آدمهای مثل تو، دوست دختر بشو نیستن! اما رفیق های خوبیند!»
لبخند غلیظی زدم و گفتم «[تو] راست میگی...»

Tuesday, May 27, 2014

تبدیل به بابایم شده‌ام

من همیشه نیستم.
این یک تهدید نیست. فقط، من همیشه نیستم. روزی، نگار، "فردا" را نخواهد دید. به همین سادگی.
*
تبدیل به بابایم شده‌ام. راه میروم، دعوا میکنم. خشم میگیرم، تند میشوم. از پریروز هروقت بیدار بوده‌ام، درگیر شده‌ام. با اینطرف و آنطرف دنیا....
بد شده‌ام. بد.
بیصبر، بدخلق و بیحوصله.....
*
وقتی می‌گويم:
ديگر به سراغم نيا
فکر نکن که فراموشت کرده‌ام
يا ديگر دوستت ندارم‌، نه!
من فقط فهميدم:
وقتی دلت با من نيست
بودنت مشکلی را حل نمی‌کند
تنها دلتنگ‌ترم می‌کند...! 
~ رومن گاری
*
«ده» مکان احمقانه‌ای است برای زندگی کردن... «ده» به مساحت کوچک یا زیاد نیست. به دوری یا نزدیکی مسافتش از آبادی‌های دیگر نیست. به شعور است. در این مورد، من شدیداً معتقدم به discrimination. شعور زندگی اجتماعی، تو را از محیط بسته و احمقانه میاره توی شهر. توی محیط باز. توی زندگی «عادی». بدون فضول بودن و فضولی کردن... «دهاتی» بودن، به مکان و زمان نیست. به نوع نگاه است. به شعور زندگی اجتماعیست. به توانایی درک و تحمل دیگران، آنطور که هستند، فارغ از آنطور که هستی.
من از دهاتی‌های دور و برم، که دوستی‌هاشان را حساب و کتاب میکنند، خسته‌ام.
من از آدمهای عصبی، که عصبی بودن من را قضاوت میکنم، خسته‌ام.
من از «شوخی‌های شهرستانی» بی‌مفهوم و پوچ و دردناک بدم میاید.
من از چشمهای بی‌حیا، گوشهای کثیف و زبانهای بی‌سواد کلافه‌ام.
من از ...
بیخیال. تکرار مکررات چرا؟ وقتی گوش شنوایی نیست... آن هم برای زبان تلخ من.

خوب نوشتم برای دل خودم... دلی که خودش بودن رو با شاید با چیزهای کمی توی این دنیا عوض کنه...
«گاهی اصرار خاصی دارم، اون روی سگ خودم رو نشون بدم.
با خونسردی.
لازمه.»
*"اردیبهشتِ تهران"
مادر ‌بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلوی
دوره‌ی کشف حجاب
عاشق شد 
دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد 
اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابان ولی‌عصر
عاشق می‌‌شوم 
~ سارا محمدی اردهالی
از کتاب روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود
و من، چه خراب باشم و چه مست، همیشه یادم هست که نه هر کسی داند... نه هر کسی باشد... نه هر کسی تواند...
و هنوز، خرم آن روز کزین منزل ویران بروم...
نه هر که چهره برافروخت، دلبری داند
نه هر که آینه سازد، سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه‌داری و آیین سروری داند
تو بندگی، چو گدایان، به شرطِ مزد مکن
که خواجه خود روش بنده‌پروری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی، ستم‌گری داند
هزار نکته‌ی باریک‌تر ز مو این‌جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند

- خاطرت هست؟
- نه...
- حافظه‌ها پاک میکنی لعنتی...

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

به درک. زمانه به گور بردن آرزوهاست... تو چه ابلهی که نه تنها به آنها فکر، که بیانشان هم میکنی...

Sunday, June 23, 2013

دوست بداری

Yesterday,
"Dance... its in your blood" and how happy I became.
Today,
New ideas I have. and how happy I am.

Dance is in my blood.
*
My first "kabab hoseini", like!
*
یادم باشه لاک روشن نزنم. روشن مثل آبی روشن یا صورتی روشن ولی مات... شبیه رنگ گچهای تخته سیاه. شدید حس هندی بودن بهم دست میده! برنزه بودنم و کج سلیقگیم رو بدجوری نشون میده!!! (خلاصه که الان حس میکنم دستهای رینا با یه لاک جیغ صورتی داره تایپ میکنه!!!)
*
سرعت اینترنتم از بعد از طوفان امروز به گند کشیده شده! یه فیلم هندی استاندارد برای اولین بار خواستم ببینمها.... حالا بماند که سابتایتل نداره. هی قطع میشه، رو اعصابه! منم بیخیالی میزنم و میرم لالا! بای بای دنیا!
*
دو شب گذشته‌ام به رقص گذشت. دوستشون داشتم. فرانک فیلیپی و لیلا فولادی آدمهای جدیدی هستن تو زندگیم که دوستشون دارم.
*
خودم رو دوست دارم. بهتره بگم، دوباره، خودم رو دوست دارم.

Monday, January 21, 2013

ارزش دوست

تخم طلا رو میفروشی... باهاش زندگی میخری!
*
یعنی یه مامان دارم تا نداره! 
یه عـــــــــــــــــــــــــــــالمه رفیق دارم، تا ندارن...
خیلی خوبه این همه احساس خوشبختی... وقتی از ورای کلمه‌ها، آدمهارو به هم پیوند میده... یکپارچه میکنه... محکم میکنه...
داشتن دوست، خیلی خوبه!
*
خواب دیدم. خیلی خوب بود. کلاً داستانش یه جورایی تموم شدن دنیا بود!!! زلزله و رانش زمین و برف و بهمن و... اما حس محکم "دوستی"، حس محکم کنار هم بودن... خیلی خوب بود!
اینروزها خوابهام رو خیــــــــــــــلی دوست میدارم...
*
به گمونم نیاز به تنوع توی خوندن‌هام دارم... 
شفیعی کدکنی چی میگه؟
*
آواز خوندن هم اضافه شد به برنامه‌های این ترم...
یعنی مدام و مدام و مدام فکر میکنم، من اگه دوستهام رو نداشتم، چی میشد واقعاً؟
*
یه کم "از خود"-نویسی:
من خیلی خاصم!!!
این جمله، برعکس ظاهر جذابش، کلی توش میتونه خستگی و حتی غم داشته باشه!

نگار میتونه دیوانگی کنه. میتونه تو یه زمین بسکتبال خالی، تو یه روز سرد زمستونی برقصه... تو یه شب سردتر زمستونی توی پارک نعره بزنه اونقدر که خالی شه، میتونه موهاش رو رنگ کنه، نه از روی نداشتن اعتماد به نفس، فقط از روی خاص بودن... میتونه وسط استودیو برقصه... میتونه... میتونه...
نگار میتونه خودش مفهوم "هنر" باشه. اگه...
نگار میتونه یک گوش خوب باشه (تو این دنیایی که گوش خوب کمه!).
نگار میتونه تا اعماق وجودش صادق باشه! با خودش و با بقیه! (باز هم تو این دنیا که صادق بودن هم سخته هم کم. هم با خودت، هم با بقیه).
نگار خودش رو خوب میشناسه، نه از طریق منطقش، بلکه از طریق احساساتش. (اینم خیلی کمه، کلاً آدمها خیلی کم به خودشون اجازه میدن که با خودشون مواجه بشن... چه برسه به شناخت!) 
نگار طی چندین سال روی چیزهایی که توی وجودش دوست نداشته کار کرده و بهینه‌شان کرده... به خودش افتخار میکنه!
نگار دوست داره آدمهایی که تو زندگیش میان و میرن رو بشناسه، آنالیزشون کنه و درکشون کنه (این نه تنها کمه، بلکه میتونه آزاردهنده باشه برای همون آدمها... آدمها دیوارهای بلند و غارهایی رو که واسه خودشون به سختی میسازن و توش قایم میشن رو دوست دارن! نمیخوان باور کنن که کسی میتونه فتحشون کنه و بیاد داخل... بخصوص اگه فقط تصور کنن که این داخل اومدن بدون دعوت و از سر تفریح بوده!!!)
کلی توانایی دارم (در کنار ناتواناییهام) بعضیهاش رو جدی میگیرم و خیلیهاش رو نه. انگیزه نیاز دارم برای بارور شدن این تواناییها و این انگیزه باز هم به صورتهای "خاصـ"ـی به وجود میاد... من میمونم و یک عالمه کارهای "بالقوه"شدنی، که با بالفعل نشدنوشون توی من گندیده‌ان و بوی مستراح ازم بلند میکنند...
نگار یک آدم اجتماعیه و روابط اجتماعیش عجیب غریب و خوب و بدند...
نگار، روابط شخصیش رو "خاص" میسازه و نیازهاش رو برآورده میکنه.
نگار فکر میکنه! کاری که خیلیها نمیکنند.
نگار به احساساتش اجازه بارور شدن میده! بازم کاری که خیلیها نمیکنند... نگار قدر دوست داشتن و دوست داشته شدن رو میدونه.
نگار قدر خانواده‌اش رو، اونجور که هستن، نه اونجور که باید باشن یا دوست داره که باشن، میدونه.
نگار بی‌وفاست. 
نگار حافظه، GPS، کینه، غل‌وغش و خیلی چیزهای دیگه نداره...
نگار ساده است. و فکر میکنه بقیه هم ساده‌اند. در این زمینه خیلی احمقه!
نگار پرحرفه و با حرف زدن، فکرش رو منظم میکنه. خودش رو منظم میکنه. نیازش به دیده شدن و شنیده شدن رو برآورده میکنه... نگار با حرف زدن خودش رو از دیالوگهای بی‌انتهای ذهنش خلاص میکنه.
نگار "بازیگر" خوبیه... چون ترجیح میده بگه بازیگره تا دروغگو...
نگار اعتماد به نفس خوبی داره، که این اعتماد به نفس به چندتا مو بنده!
نگار قدر "لحظه" رو میدونه. در "الان" زندگی میکنه! گذشته رو میبینه، آینده رو هم همینطور... اما درک لحظه همیشه واسش ارزشمند بوده. (نه لزوماً لذتبخش)
نگار چیزهایی که دوست نداره رو فراموش میکنه. این هم خودش و هم بقیه رو زیاد اذیت کرده... اما به قول فائزه یه سیستم تدافعیه که خوب جواب میده.
نگار با رقصیدن، با هرچی و هرکی و هروقت، ذهن و جسمش رو متعادل میکنه.
نگار قدر ذهنش رو میدونه. ارزشمند حسابش میکنه...
نگار خوابیدن رو دوست داره. اگه میتونه چند روز بگذره و غذا نخوره، این خوابه که زنده نگهش میداره... نگار خیلی آروم میخوابه...
روح نگار، آرومه!

نگار کلی دوست داره. هرکی بخشی از وجودش رو درک میکنه و کمکش میکنه که اغنا بشه... و نگار قدر تک تکشون رو میدونه... اما...
نگار تنهاست!


هرکسی توانایی تحمل این همه "خاص" بودن رو نداره... آدمها به روی خودشون هم که نیارند، "معمولی" رو دوست دارند!
من اما، "خاص"ِ خودم رو دوست دارم. نه میتونم و نه میخوام که ازش جدا شدم. قدرش رو میدونم و بهش پر و بال هم میدم... 
درک میکنم که این نگار برای خیلیها "زیادی" ئه! 
آدمها گناه دارند! همونطور که من گناه دارم!
درک میکنم.

اما فکر کنم این توانایی رو دارم که زندگیم رو هم مثل خوابهام کنم... آروم! در اوج دیوانگی... نگار، وقتی در اوج خودشه، زیباست... نگاری که خفه بشه، مرده! و من نگار زنده رو دوست‌تر دارم.
من به دنیا انرژی میدم، دنیا هم به دنیا انرژی میده.... باید دنبال همبازی جدید بگردم!

زندگی رقص واژگان است یکی به جرم تفاوت تنهاست یکی به جرم تنهایی متفاوت...

پینوشت: مینوشتم و بعضی آدمها جلوم رژه میرفتند... مریم، نرگس، شیده...
پینوشت دوم: 12 روز دیگه، یک نفر، یک آدم ارزشمند توی این دنیا، یک سال بزرگتر میشه... یه سال با تجربه‌تر... یک سال عاقلتر... یک سال دیوانه‌تر...

Saturday, January 12, 2013

زنانه خوانی

Woohooo...

Party time!
knnok knock knock
La., la la la la...
Ya ya ya...

Give me a suite at the Ritz hotel, I don't want that
Chanel's jewellery, I don't want that
Give me a limo, what would I do with it?
Offer me staff, what would I do with it?
A mansion in Neufchatel, it's not for me
Offer me the Eiffel tower, what would I do with it?

I want love, joy, good spirit
It's not your money that will make me happy
I want to die with a hand on my heart
Let's go together, let's discover my freedom,
Forget all your prejudice, welcome to my reality

I'm fed up with your good manners, it's too much for me
I eat with my hands, I'm like that
I speak loud and I'm direct, sorry
Let's end the hypocrisy, I'm out of it
I'm tired of double-talks
Look at me, I'm not even mad at you, I'm just like that

I want love, joy, good spirit
It's not your money that will make me happy
I want to die with a hand on my heart
Let's go together, let's discover my freedom,
Forget all your prejudice, welcome to my reality

Zaz رو بیش از هرچیزی واسه شادی و شادابیش دوست دارم... برای چشم بازش به زیباییهای دنیا...
برای دیوانگیهاش... تو این دنیای زیادی جدی...
Joy Joy Joy...
haha... I gotta go outside!

و...
واسه حسن ختام:
و


یاد چشمهای درشت بهزاد که میفتم موقع رانندگیش وقتی این رو گذاشتم... لبخنده گنده‌ام رو دوووووست دارم!

برم.. برم... پردیس و فائزه منتظرند...

Friday, April 20, 2012

کمی صداقت

آگاتا کریستی نویسنده‌ایه که برای هرچی معروف باشه، واسه نوشتن داستان عشقولانه معروف نیست! اما من فکر می کنم درک بسیار بسیار عمیقی از عشق و دوست داشتن داشته. کتابی داشت که من ترجمه اش رو خوندم. یادم نیست عنوانش چی بود و میدونم که هنوز تو خونه‌مان داریمش... الان سرچیدم و عنوان انگلیسیش Sad Cypress بود. همین کتاب من رو به این درک رسوند که شناخت بسیار عمیقی از روابط انسانی، مهمتر از همه از مفهوم یک رابطه دونفره داره/داشت.
دیالوگ آخر این داستان تو ذهن من، عمیق، حک شده. الان کلی گشتم تا یابیدمش:
Hercule Poirot said, “It goes deeper than that. There is, sometimes, a deep chasm between the past and the future. When one has walked in the valley of the shadow of death, and come out of it into the sunshine - then, mon cher, it is a new life that begins. The past will not serve.”
He waited a minute and then went on: “A new life - that is what Elinor Carlisle is beginning now - and it is you who have given her that life.”
-“No.”
-“Yes. It was your determination, your arrogant insistence, that compelled me to do as you asked. Admit now, it is to you she turns in gratitude, is it not?”
Peter Lord said slowly, “Yes, she’s very grateful - now. She asked me to go and see her - often,”
-“Yes, she needs you.”
Peter Lord said violently, “Not as she needs - him!”
Hercule Poirot shook his head. “She never needed Roderick Welman. She loved him, yes, unhappily - even desperately.”
Peter Lord, his face set and grim, said harshly, “She will never love me like that.”
Hercule Poirot said softly, “Perhaps not. But she needs you, my friend, because it is only with you that she can begin the world again.”
Peter Lord said nothing.
Hercule Poirot’s voice was very gentle as he said, “Can you not accept facts? She loved Roderick Welman. What of it? With you, she can be happy.”

و من امروز، بعد از 27 سال زندگی می‌دونم که از عشق چیزی نمیدونم... به عبارتی نه تجربه‌اش کردم و نه برام معنایی داره... من به سایه‌های مرگ هم نزدیک نشدم (اونطور که الینور تو این قصه شد)... اما به عمق تنهایی، عمق نعره‌های سکوت و با انعکاسهای بی‌مفهوم خیلی خوب آشنائم... عمق شبهایی که دلت زاری میخواد... و حتی تو تنهایی خودت هم با خودت از گریه کردن، هراس داری...
و من میدونم که امروز شادم. و این شادی برام ارزشی داره، غیر قابل وصف... ممکنه روزی برسه که حتی عشق رو هم تجربه کنم. به قول پوآرو، خب که چی؟! من نیازهایی دارم که این هفته اخیر و فقط این هفته اخیر، بعد از 27 سال زندگی و بالا و پایین شدن، جوابی بهشون داده شده. بیشتر از جواب، حتی این نیازهارو برای اولین باره که باهاشون آشنا می شم... فکر کن!!! بعد از 27 سال زندگی، در هنگام رابطه‌ام، لبخند نزدم، خودم بودم! خود خودم! و گریه کردم... و آرامش داشتم... داشتن که نه... آرامش پیدا کردم... 
و آرامش، بسیار بسیار مهمتر از بودن یا نبودن عشقه... خوشحالم که به این موضوع همیشه اعتقاد داشته‌ام.

بهروز! نمیدونم من و تو به کجا میرسیم... شاید به هیچ جا و شاید به همه جا! اما همیشه، به عنوان یک دوست، ازت ممنونم.

پینوشت بعد از تحریر:
بعد از یک بار خوندن پستم، یادم اومد که یکبار، در اوج هیجانات عشقولانه 18-19 سالگی، با مامان درباره "عشق" صحبت کردم... حرفهایی زد که کلی من رو به خودش بدبین کرد. تو این مایه ها که برو بچه! این حرفها و عشق و عاشقی واسه کتابهای داستانه، نه زندگی واقعی... امروز، هنوز نمیدونم باهاش موافقم یا نه. حتی درست نمیدونم منظورش رو فهمیدم یا نه (مامان گلی، یکی از عاشق‌ترین آدمیزادهاییه که تو زندگیم دیدم! سرشار از عشق و محبت. سرشار از شور زندگی) اما به هرحال خوشحالم که اونروز اون حرفهارو بهم زد. نیاز داشتم در برهه‌ای از زمان چنان جملاتی بشنوم. و خوشحالم که زود شنیدم، خیلی زود...
ممنون مامانی.

و اینکه،
"Anyone who has never made a mistake has never tried anything new." ~ Albert Einstein
باید یاد بگیرم خودم رو ببخشم.

و همچنین این موسیقی قشنگه: 

Wednesday, April 4, 2012

ممنون که هستی.

مدتهاااااااا بود که طعم رفیق خوب رو نچشیده بودم. 
ممنون که هستی بهروز. امیدوارم باشی و شاد باشی و همیشه باشی. 

تولدت مبارک.

پینوشت: امیدوارم که همیشه بتونیم با هم "فکر" کنیم. نمی دونم می تونم بهتر از این آروزیی برای خودم داشته باشم یا نه! حسابش رو بکنی، اوج خودخواهیه ها!!! تو ذهنم نمی گم مثلاً امیدوارم شاد باشی. یا به آرزوهات برسی. یا صد سال به این سالها... یا هوارتا کلیشه دیگه که خوبند، اما ته ذهن من رو آروم نمی کنند... فقط می‌تونم بگم ممنون که هستی و امیدوارم که همیشه باشی...
نیاز به "همفکر" بد دردیه که به این راحتی‌ها درمون نمی شه! اینکه با وجود یه رفیق خوب بشه درمانش کرد، اونقدر من رو خودخواه می کنه که آرزوهای خوب دیگه رو بذارم کنار و فقط بگم و باز بگم: امیدوارم که همیشه بتونیم با هم "فکر" کنیم.
و البته همراه با همه لبخندهات، مهربونی‌هات و زل زدن‌هات به سقف!

Saturday, March 31, 2012

آینه


که شاید چشمانم باید آینه‌ای می شد بر دنیا... که شاید خودم هیچ.... برهیچ.... و شاید من آینه‌ای بر دنیا... که خودم هیچ بر هیچ...
و زخمه تار دلم را هوایی می‌کند...

تار....

دلم تنگ است و من نیستم این جهانی و نیستم حتی دیگر آن جهانی و ...
و دلم که اشکالود است و چشمانم که می‌بارند... اشکهایی که عمری دارند از... قرنی است انگار... که...
بگذریم.... بگذرم.... زخمه بزن بر من....

لعنت به من.....

که چشمانی دارم خونبار.... که دیگر نه چشمانم آینه است و نه خودم صاف و....
ندانم چرا و کجا و کی و.... 

لعنت به من که نیست اینجا جایم....

لعنت به من...

بزن تار...

شانه‌هایم درد می کند...

پینوشت اول: نمی دانم دوست خوب کسی است که بگذارد ببارد این اشکهای گندیده و مرده در من... یا شاید نه.... بذار بماند.... ندانم.....
پینوشت دوم: زیادی خودم را جدی گرفته ام... که اَه بر من! دیگر آینه هم زیادی است برایم...

***

بعداً: این تصویر، سردرمدرسه دارالفنون، را دیدم و گفتم با خود... که من که این جهانی نیستم، چه‌ام؟
امریکا... نه آمریکا، که غیر از ایران... دوست ندارم...
چرا باید سه سال طول بکشه که من تار ببینم؟ چرا باید بترسم حتی از شنیدنش؟.....

Friday, March 30, 2012

روزگارنامه...

1. من از الن بدم می‌آد. زنیکه فلان فلان شده.......... :|

2. ما الواتیم! سؤالی هست؟

3. زندگی خوبه!

4. زندگی شلوغه!

5. چه مرگته؟

6. برقص!

7. 28 آپریل می رم مصاحبه. خانه آبشار! خوشحالم!

8. بهزاد از بالای سرم هم رد بشه، خوبه! لبخند دارم! خوشحالم!

9. زندگی خوبه!

10. این رو یه بار گفته بودم!

11. استقلال خوبه! این رو کم گفته‌ام! باید بیشتر بگم....

12. زندگی خوبه... چهارفصل زندگی....

13. سیزده‌به‌دره و من کار دارم و شلوغم و زندگی خوبه و کی شلوغی واسش مهمه و بهاره و زندگی رو عشقه و کافه و موکا و رفیق خوب و نفس عمیق... و... دلتنگی!

14. دلم بابارو می خواد... پوده و شهرضا و نائین و همه دنیا باید همراه با بابام تو این هوای بهاری محشری باشه که ندارمش دیگه تو دستهام....

Monday, March 19, 2012

یک نقطه. بزرگ و زیبا. سر خط.

و والسلام گذاشتم بر دهه 80.بر سال نود.
با نقطه ای بزرگ تمامش کردم، با لبخندی بزرگتر چشم می بندم... یادم می ماند که "شاد"ئم.... که شادی را زندگی می کنم. چه بیدار و چه خواب، لبخند دارم... لبخند می‌نشانم...
امروز من، روز آخر سال 90، به معنای واقعی کلمه محشر بود...
از خوابی که شب قبلش رفتم، یا نه، از قبل‌تر، از مهمانی دو شب قبل آکشیتا، با دوستان چینی و هندی و عرب و تایلندی...
از روزی که گذراندم با فرانک، از بازی های دو بالغ که همچنان کودکیشان را بازی می کنند...
از خوابی که با آرامش رفتم، از زیبایی شب تا صبح من...
از صدای چه چه پرنده ها به جای زنگ ساعت صبح...
از سفر کوتاه یک روزه به دامن دشت و صحرا و دریاچه با دوستانی سرخوش‌تر از خودم... با محمد و آزاده و جوهی و علی و فرناز و هانی و مادر و پدرش و البته الفی...
از موکای فارادایزو با دوستان دلنشین... از حرف زدن‌ها و قه‌قه زدن‌ها... از صدای بلند و شاد خودم که مدتها بود نشنیده بودمش...
از فریاد که نه، جیغی که در قبرستان کشیدم و باری که خالی کردم از خودم، در خودم، این شب آخر سال... 
و مهربانی رضوان و بهروز و حسام... سبزی پلو ماهی شب آخر سال...

و بهروز و حسام...

و بهروز و حسام...

و محمد...

طعم دلنشین دوستی، دوست داشتن و دوس داشته شدن. با طعم گس خواب و طعم محشر سبزی پلو ماهی... یاران من، دوستتان دارم.

سال نو، با آغوشی بازتر از همیشه، لبخندی فراخ تر از همیشه... مبارک!