Showing posts with label پویان. Show all posts
Showing posts with label پویان. Show all posts

Sunday, January 20, 2013

زرد

دلی که غیب‌نمای است و جامِ‌جم دارد *** زِ خاتمی که دمی گُم شود چه غم دارد؟
به خط و خال گدایان مده خزینه دل! *** به دست شاه‌وَشی ده که مُحترم دارد
نَه هر درخت تحمل کند جفای خزان *** غلام همت سروَم که این قدم دارد
رسید موسمِ آن، کز طرب، چو نرگس مست *** نهد به پایِ قدح هرکه شِش دِرَم دارد
زر از بهای مِی اکنون، چو گُل، دریغ مدار *** که عقلِ کل به صدت عیب مُتَّهم دارد
ز سِرِ غیبْ کس آگاه نیست، قصه مخوان! *** کدام مَحرَمِ دل ره در این حرم دارد؟
دلم، که لاف تَجَرد زدی، کنون صد شغل *** به بوی زلف تو، با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که پرسم؟ که نیست دلداری *** که جلوه‌ی نظر و شیوه‌ی کَرَم دارد
ز جَیْبِ خِرقِه‌ی حافظ چه طَرْفْ بتوان بست؟ *** که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد

گیسویس از باد و باران گشته آشفته... در مویش گویی مروارید خندان خفته...
این آهنگه رو دووووست دارم یعنی!
*
کتاب اشعار امینپور کشف کردم. خوشحالم الان.
*
گره بگشود از ابرو، بر دلهای یاران زد.
*
پرواز پرنده‌ها رو بالای پنجره‌ام دوست دارم. صداشون رو دوست دارم... آزاد... رها...
وقتی دخترکی کنارم خوابیده که دوستش دارم... با تمام مفهوم "سادگی"!
*
فکر کنم دلم میخواد گربه داشته باشم. اینبار جدی.
بعد حسادتش رو تحریک میکنم که رقابت کنه که اون رو بیشتر بغل میکنم یا "گیلبرت" رو...
*
شعر زرد:
دیگران می‌پرسند: بیـــــداری؟
آری بی "دار"م
چرا که اگر "دار"ی داشتم
یا قالی زندگیم رو خودم میبافتم
یا زندگیم را به "دار" می آویختم و خلاص
پس بی"دار" بی"دار"م .....!
خودم رو باور نمیکنم!
مهمتر از اون، باور نداشتم که صدای احساساتم بلندتر از منطقمه...
*
دلم میخواد عمودی رو دیوار راه برم... سایه‌ام باید جذاب باشه...
*
وقتی، پویان، پویانِ همسایه حرف میزنه:
*
رقص چیز خوبیه. طراحی رقص چیز بهتریه.... یا حداقل میتونم بگم هیجان‌انگیزه...

Tuesday, June 28, 2011

زماني براي گريه، زماني براي خنده


"براي هر چيزي كه در زير آسمان انجام ميگيرد زمان معيني وجود دارد :

زماني براي تولد ، زماني براي مرگ.
زماني براي كاشتن، زماني براي كندن.
زماني براي كشتن، زماني براي شفادادن.
زماني براي خراب كردن، زماني براي ساختن .
زماني براي گريه، زماني براي خنده.
زماني براي ماتم، زماني براي رقص.
زماني براي دور ريختن سنگها، زماني براي جمع كردن سنگها.
 زماني براي در آغوش گرفتن، زماني براي اجتناب از در آغوش گرفتن.
زماني براي به دست آوردن، زماني براي از دست دادن.
زماني براي نگه داشتن، زماني براي دور ريختن.
زماني براي پاره كردن،زماني براي دوختن.
زماني براي سكوت، زماني براي گفتن.
زماني براي محبت، زماني براي نفرت.
زماني براي جنگ، زماني براي صلح.
آدمي از زحمتي كه ميكشد چه نفعي ميبرد."

ماتم هایم رو گرفته ام، از آغوشها به بیرون پرت شده ام، زمان هایم رو از دست داده ام، پاره کرده ام و سکوت کرده ام و متنفر بوده ام... سرجنگ داشته ام و صلح می خواهم امروز. صلح با خودم... خودم رو کشته ام و مرده ام و وقتشه که بسازم... خودم رو بسازم... از نو... رویش ناگزیر جوانه...

نزدیک چهار سال پیش، این شعرهارو از عهد عتیق خوندم... فکر نکنم می تونستم تصور کنم که روزی روزگاری دوباره به شنیدنشون "محتاج" باشم... دلم برای کتاب جلد سبز عهد عتیقم، برای لاک سفیدی که روش اسم کتاب رو نوشته ام... برای خواندن هایم تنگ شده... دلم خودم رو کنار کتابخونه خودم می خواد... حالا که نمی شه من اونجا باشم، از نو خواهم ساخت... کتابخونه ام رو خواهم ساخت... شاید اینبار یه شومینه گرم هم کنارش گذاشتم... و گربه ها... 

دیروز که شاید برای یکی مونده به آخرین بار به شارلوتس ویل اومدم، لبخند داشتم... حس غرور داره بهم بر می گرده... جستجو برای خوشی ها و ایده حال ها... جستجو برای لذت بردن از زندگی، حتی در عین خستگی... دارن برمی گردن، زمان می برن، اما بر می گردن...
هرکسی زمین می خوره، بها می ده و این بها می تونه سنگین باشه... که هست... غیر از خودم، دل آدمهای دیگه رو هم شکوندم... از عزیزترینهام... زمان به خودم می دم و... "زمانی برای ساختن"...

پینوشت بعد از تحریر: این جمله پویان (از قدیمیهاش) رو تو فیسبوکش مشاهده کردم و لذت بردم.... همینطوری الکی... به حس و حالم ساخت شاید...
"تلخی زندگی آنجاست که در اعماق لیوان آبجوخوری یک قطره چایی هم نمی‌یابی، پویان نیک‌نفس میردامادی، فیلسوف شهیر قرن چهاردهم هجری قمری"

Wednesday, January 26, 2011

برف می بارد، برف....

هوالبارش

امروز روز خوبی بود... زیر برف قدم زدم، چشمهامو بستم و دهنم رو باز... برف تازه خوردم... آواز خوندم...
برف
بررف
برررف

یک عالمه روی صورتم بارید، روی چشمهام، دستهام، موهام... و بیشتر از همه دماغم
D;
و فکر کردم که این اولین باره که موهام رنگ برف می بینند... چه ظلمی... حجاب ایران تا مدتها نمی ذاشت و اینجا هیچ وقت زیر برف بیرون نرفته بودم... تگرگ که دیگه جای خود...
*
حرف زدم. خوندم، نوشتم، خودم را شناختم... بیشتر از قبل...
*
امروز برای اولین بار گوشت پختم! حیا کن نگار! یه کاری کردی حالا! هی جار بزن... ضایع!
*
امروز این آهنگ رو شنیدم... از پوسی کت دالز خوشم نمی آد. دیوانگیشان، حماقت واره برای من، نه جنون واری که می تونه دلچسب باشه برام... اما این آهنگ و شعرش، ارزش شنیدن داشت... و ارزش با ریتمش توی کوچه های شارلوتس ویل رژه رفتن...
*
امروز روز خوبی بود. روزهای بهتر در راهند...
امروزم سورئال نبود، اما خوب بود...
*
پی نوشت اول: اومدم دکمه پابلیش را بزنم که رادیو فردا گفت: "اشکِ زنان (از سر ناراحتی) مردان را آرام می کند!" !!! بمیرررررررررررررید!
:))
پی نوشت دوم: تولد پویان، ابطحی عزیز، حسین ت، سپیده ح، شهریار پیشاپیش و پساپیش مبارک...

Sunday, December 19, 2010

وطنم! وطن "من"...ه

یک.
-Pooyan Niknafs:
یک سال پیش در چنین روزهایی ساعت هفت از خواب پا میشدم، روزی یک ساعت ورزش می‌کردم، درآمد روز افزون و بسیار عالی داشتم، ساعت یازده هم با رویای فردایی بهتر می‌خوابیدم و از همه مهمتر دلیل بسیار محکمی برای زندگی داشتم

امسال؛ اصلاً نمی‌خوابم و از هر ساعت نیم ساعتش رو چرت می‌زنم، درآمد صفر تومان در ماه است، پونزده کیلو چاق‌تر از پارسالم، ولی خب هنوزم به امیدفردایی بهتر می‌خوابم. البته اگه بشه به چرت‌های نیم ساعته گفت خواب


-Negar Tabibian:
دو سال پیش در چنین روزهایی حداقل یک ساعت روزی با تلفن حرف می زدم، حداقل دوماه یه بار یه آرایشگاهی می رفتم، خوابم سرجاش بود و منظم. قضای مامان پز می خوردم، با رفقای عالی ددر دودور می رفتم، وقتم دست خودم بود برای کتاب خوندن و رقصیدن و تلف کردن و خوابیدن

امسال، وقتم دست خودم نیست. برای دیگران زندگی می کنم جای خودم. روزهای بیشتری رو گرسنه می خوابم. ساعت های خوابم باد هواست.کمتر می خندم
see؟
همیشه می شه غر زد. با دلایل محکم و قانع کننده اما...ه

حالا قسمت دوم رو اینجوری تعریف می کنم:
امسال اما اون جور که دوست دارم زندگی می کنم. وقتی گرسنه ام می خورم و وقتی خسته ام می خوام. استقلال رو می شناسم که قبلاً شناخت درستی ازش نداشتم. بیشتر می دونم. خیلی بیشتر! به معنای "آگاهی" خیلی بیشتر نزدیک تر شده ام. کمتر می خندم، اما خنده های الانم خیلی عمیق ترند. با تلفن دیگه اون قدر حرف نمی زنم، اما بدون اون زندگی برام غیر ممکن می شه. دنیای همیشه دیجیتال و همیشه همراه رو شناختم که می تونی یک ماه از پشت کامپیوترت تکون نخوری (اغراق نمی کنم) و همچنان خوب و خوش زنده باشی... و خیلی چیزهای دیگه.

خودم عین توئم. می تونم آن چنان سوزناک بگم و بنویسم که دل خودم برای خودم بسوزه و کباب بخوره! اما وقتی رو به راه تر باشم... دنیا دنیاست دیگه! فقط بستگی داره چه جوری تعریفش کنی می تونه خوب باشه حتی.

دو.
سه ماه غر زدم، بی تابی کردم، ناله کردم و حتی گریه و شیون کردم.
امروز صبح این ترم تمام شد.
خوابیدم. آن قدر سنگین که از قطار جا موندم. فهمیدم و باز خوابیدم.
...
به تمام حرفهای گذشته ام باور دارم اما...
...
الان که از پنجره به بیرون نگاه می کنم، می بینم که هوا خوب است... هوی سرزمین من خوب است... و می فهمم که می توانم اینجارا "سرزمین من" خطاب کنم
لبخند چیز خوبی است... جواب خوبی است از خودت به خودت

سه.
من اگر ایران را دوست دارم، دلیلش این است که "ایرانم" را آنجا ساختم...
اگر اینجا را دوست نداشتم دلیلش این است که چیزی از من روی خاکش نیست...
فردا اگر "آمریکایم" را هم بسازم، آن طور که باید، خواهم دید که رنگ آسمان اینجا هم می تواند همرنگ آسمان دلم باشد...

به کار کردن فکر می کنم. ایده های خوبی دارم. نشانه های خوب در راهند...

Saturday, July 31, 2010

صدای بی صدا، صدای با صدا

وای زندگی، آبیِ بی کران قصه بهاره.... رخشان بود هرسو ستاره... منو تولد دوباره....
وای به سرزمین خورشید........

دلم گرفته. دلم بد گرفته... چند روزه که گرفته!

چند شب پیش اتفاقی فیلمی از زندگی جین آستین دیدم. چه زیبا بود و دلنشین... تأثربرانگیز شاید... قسمتی از فیلم گفت:
I am look like a cook, without a cooking receipt by myself
چقدر خودم را به ضعف های اسطوره هام نزدیک می بینم...

چند روز قبل تر هم فکر می کردم که مادام کوری باشی، اما اسمت و شخصیتت را به اسم شوهرت جا بزنی... در زنده و مرده بودنش... این عشقه یا ضعف شخصیت؟ باور نداشتن به خود؟ قایم شدن پشت اسم هایی که تکیه گاهت بودن یا هستن؟

[بردمت تا کهکشان های عشق... 
...زندگی است رؤیای زیبای عشق...]

بهزاد، دلم برات تنگ شده... موفق باشی رفیق! برادر!

[دلم تنها، غمم دریا... وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها...........]

به یاد قدیم آهنگ متنی که گوش می دم را توی آکولاد می نویسم، این آهنگ ولی عجیب مثل خیلی بارهای دیگه، با درگیری های ذهنی من همخوانی داره.... یادمه که چندین بار این رو می خوندم بلند و آروم... و حل نمی شد! نمی شد! نمی شد!

[خروش موج با من می کند نجوا... که هرکس د به دریا زد رهایی یافت... مرا آن دل که بر دریا زنم نیست... زِ پا این بند خونین برکنم نیست!... امید آن که جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست]

نیست! نیست! نیست!.... آقا جان! نیست....
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست....

بی انصافیه که بعد از سفرهای فرح بخش نیویورک و فیلادلفیا این طور بنویسم... اما حال الانم همینه دیگه...
آخ! یاد اون شب تنها روی پل خیابون 38 فیلادلفیا به خیر... تنها. 2صبح... سکوت... تنها و خودم و خودم...

محمد نوری عزیزم! دلم برات تنگ می شه و هست

Tuesday, June 29, 2010

نگاران، استنفورد و دست شویی هایش

نوشتن از دل می آد، نه از عقل
کلمه از عقل می آد، نه از دل

دلم می خواد بشینم و تا صبح طرح بزنم... مداد ندارم، کاغذ نیز هم... ذهنم بازه! باز باز... چشمانم نیز هم

"...من یه سایبون می خوام"

این که هنوز، همونم که بودم، خوشحالم می کنه و می ترسونتم... خوشحالم می کنه چون از شخصیت نگار، دختر رؤیاها خوشم می آد! از هیجان محوریش، از ریسک های کور و بینا کردنش خوشم می آد... می ترسم چون نمی خوام درجا بزنم. نمی خوام خودم را درجا بزنم...ه

آقای اورازانی، این دوست مهربون بهم یاد داد که "لیبل/برچسب" گذاری مهمه... حالا همون آدم یک لیبل را بهم از کیلومترها/مایل ها دورتر یادآوری کرده: فشفشه!!! چرا و کی و کجا به یادم افتاده، برام جالبه که بدونم...ه
این که آقای صالحی اولین دوست فیس بوکش من باشم، این که "جونور"هایی که بعد از من و ما، سراغشون اومدن را یادآوری می کنه... دوست دارم... یادم می آد که بودم و هنوز هم هستم انگار... یادم می آد که از آدم ها نام می مونه و خوب یا بد، نام من جا خوش می کنه گاهی.. نبودم حس می شه گاهی... و اون موقع است که خودم دلم برای خودم تنگ می شه... دلم برای علاقه ام به آموختن تنگ می شه... دلم برای خنده های از ته دلم تنگ می شه... دلم برای تلاش های به جا و نا به جام تنگ می شه که مطمئنم بی غل و غش بود...ه
این که شهریار بگه کشتین من را با عکس تیر و تخته و در و دیوار. یادم می اندازه که از شش سال پیش، سوژه ها/ شیوه های نگاه کردن هام چندان عوض نشدند...ه
این که مامانم بگه "خانوم کوچولو... برو برو! کشور زیاد هست برای دیدن"، یعنی هنوز دخترک رؤیاها مونده ام! یعنی کودک درونی هست که پا به پای کودک بیرونم بالا و پایین می پره و با دستای گلی، خاک جاهای جدید رو کشف می کنه.ه
این که پویان هربار جیغم می ره هوا، یادم می اندازه که "نفس عمیق بکش..." یا این که در سه سالگی در مقابل چشم هاش با بی هوایی سقوط کردم توی زیر زمین، شباهت غریبی داره به این که در بیست و پنج سالگی باز هم با بی هوایی سرم کوبیده می شه به قفسه های لباس های زیر زمین و اشکم از درد در می آد و اونه که صدامو می شنوه -و باز کاری از دست بر نمی آد-... ه
حرف زدن با بهزاد بهم آرامش می ده. حتی اگه یادم بیاد مسائلی هست که حلشون سخته و مستلزم فداکاری های کوچک و بزرگ... به هرحال یادم می آد داداشی هست که سالهاست حرف زدن باهاش آرومم می کنه! که یادم می اندازه خواهر بزرگتری هستم که زیاد جا دارم از برادر کوچکترم یاد بگیرم...ه

دلم برای بابا تنگ شده. ازش می ترسم. دلهره دارم..... دلم می خواد باهاش حرف بزنم... دلم براش تنگ شده قدر دنیا. دلم می خواد باز با هم تنهایی بریم کوه، جاده اصفهان-تهران، نائین، پوده.... دلم می خواد بریم، بحث کنیم، سکوت کنیم. آواز بخونیم و ... دلم می خواد بغلش کنم... دلم می خواد دوباره باز با چشمهام ببینم که چقدر شبیهشم... دلم می خواد نه توی یک کافی شاپ توی لس آنجلس، بلکه جلوی خودش بشینم و دوزاریم بیفته که حتی مدلی که دستم را دور دماغ و زیر چونه ام نگه می دارم شبیه بابامه
دلم می خود همین باشم که هستم. دلم می خواد بابام بدونه این که هستم به اندازه کافی  اون قدر خوب هست که دیگه در بیست و پنج سالگی، تماس های تلفنی اش برام دلهره ایجاد نکنه... از کیلومترها، مایل ها اون طرف تر...ه

دلم می خواد بی پروا باشم، بدون ترس همیشگی از اطرافم...ه

لامصب
ربطی نداره... مشکل منم. ترس از حرف زدن! این که الان داره یک هفته می شه که ذهنم مشغول احساسات خودمه و بیانشون از کندن سنگ های بیستون برام سخت تر
آه
دوستت دارم! این عبارت کامل هست شاید، اما جامع نیست... بقیه اش؟ نمی دونم! دخترک رؤیاها رودررو حرف زدن بلد نیست، چه برسه به تلفن و چت و... "چه بی منطق"ه
----------
همیشه آرزوم این بود که شخصیت محکمی داشته باشم! بدین معنا که توانایی سرکوب احساساتم را به وقتش و به جاش داشته باشم. نشد! هیچ وقت نشد!!! تصمیم های احساساتی، ترس های احساساتی، فروتنی های احساساتی... احساساتی بودن به خودی خود بد نیست... وقتی ترسناک می شه که پشت نقابی از منطق و جدیت و بی تفاوتی قایمش می کنی... اون موقع است که آن چنان ضربه پذیری که به باور هیچکس نمی آد
یادم نمی ره... نرفت و نخواهد رفت، روزی که حسام جواهرپور ناخواسته/خواسته سر کلاس و جلوی همه شخصیت قوی کاذب من را ریخت زمین... آخ! دردش هنوز باهامه! حتی اگه خودش یادش نیاد
----------
به شوخی و خنده همیشه گفته ام دانشگاهی که رشته معماری نداشته باشه، مفت گرونه... حالا حکایت استنفورده...ه
این دانشگاه سنگی، توی سکوت غروب یک آخر هفته تعطیلات تابستانی آنچنان خاطره خوشی توی تک تک سلول هام به جا گذاشته که... طراحی نامربوط دستشویی های عمومی اشو حاضرم ببخشم
ممنون پویان
;D

پی نوشت بعد از صحبت و تأمل: دارم به این نتیجه می رسم که پر حرفی هایم نتیجه مستقیم ترس از حرف زدنه!!! عجب تناقض دردآوری

Sunday, May 23, 2010

جمله

"گاهی وقتها دل برام دست می زنه
با پا می کشه پس می زنه، 
عقلی که زخمش چرکیه
دیگه مرخص می زنه"
*
دارم فکر می کنم بد نبود اگه فیلم نامه نویس می شدم همراه با طراح صحنه
چرا هیچ فیلمی توی ابیانه ساخته نشده؟
چرا کتاب اندوه ماه حجازی فیلم نشده؟
چرا بچه های ما شاهنامه نخوندن یا مثنوی معنوی یا قصه های قران و تورات؟
چرا رؤیاهای من سوژه های ناب یک فیلم نامه نمی شن؟
*
- از زندگی تنها خسته شدم
- (صدای بی صدا) چی تضمین می کنه هفت سال دیگه از زندگی غیر تنها خسته نشی؟
*
"وقتی غل و زنجیر هست، دل پایین و بالا می پره
اما وقتی در زندون بازه، اونی که در بره خیلی خره..."
*
با خاله لیلا/نینا رفتیم واسش لباس بخریم
دوستش دارم
خرجی که من کردم (بدون قصد قبلی) از اون که با قصد قبلی اومده بود برای خرید بیشتر شد
چرا توی ایران تو خیابون نمی شه شلوارک پوشید؟ خیلی قشنگن
و من دوست دارم این سؤال را بپرسم بدون این که فکر کنم جوابش می تونه حداقل سه تا پست طولانی بلاگ مسعود بهنود و مسیح علی نژاد باشه
*
"همه چی به ما می خنده یره
همه چی با ما می گنده یره
همه چی با ما می پوسه یره
همه چی با ما می سوزه یره"
*
فردا منتظر تلفنم!
زنگ ها برای که به صدا در می آید... چه جمله بی معنی یی
*
من محسن نامجو دوست دارم "لی لی لی لی لی"
"... وقتی شرافت به انجام می رسه
حالا نوبت به حمام می رسه
آخ اگه بارون بزنه
وای اگه بارون بزنه"
من آرش حجازی دوست دارم 
"وای وای وای
وقتی هنر به اتمام می رسه 
وقتی سخن به انجام می رسه"
وای وای وای وای
لی لی لی لی لی لی
باید برقصم
*
به نظرت روزی می رسه که من از ته دل لبخند روی لبهام باشه، روی صحنه وایسم و از عمق وجودم آواز بخونم؟ اون روز را می بینم؟؟
دلم برای بابام تنگ شده
*
این پست تا صبح باز هم تکمیل می شه... امشب موسیقی داره می نوازتم (با هر دو معنی)
*
این آهنگ با قلبم بازی می کنه با هجوم وسیع خاطره ها... هاله و فرشید و .... بیشتر از همه، خودم!
با قلبم بازی می کنه این آهنگ
It's not enough to give you everything that you were ever dreaming of
I could never find a way that I could pay you love
For all the things you do
...
I reach for you
...
Needing you
Is something that I've really gotten used to
...

Having you is all I really need when I get down
You pull me through

لالای لای لااا لالای لای
لالای لای لااا لالای لای
لالای لای لااا لالای لای
'Cause when my life
Gets crazy
The only one who comforts me is you

*
وقتی خاله لیلا می خواست ازدواج کنه من و بهزاد چه بساطی راه انداختیم...
حالا چرا این یادم افتاده؟ چون دیروز بعد از مدت ها که دلم واسه داد و بیداد و شلوغ بازی های بهزاد تنگ شده بود شنیدم اون صداشو... اون جوش و خروش از سر استیصال... می شه اسمشو همین گذاشت دیگه، نه؟
*
"ای درد توئم درمان در بستر ناکامی
ای یادت توئم مونس در گوشه تنهایی
وی خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم
وین صندل رسوایی... این صندل رسوایی..."
*
بهزاد یادته اصفهان رفته بودیم کباب بخریم، منتظر بودیم تو خیابون، عین بدبخت ها نشسته بودیم گوشه/کنار/ کف خیابون و هدفون به گوش، محسن نامجو گوش می دادایم؟
آخ چه حالی داشتیم اون روز هرکدوممون، من و تو
چه چسبید اون موسیقی اون روز
آخ
آخ
آخ
*
"پانصد سر سردرگم...
...سشوااار.... سشوااااار"
"واعتصموا... لاتفرقوا..."
*
سال و مه می خونیم، شاد میشیم و لذت می بریم.... به سلامتی 12سال دوستی: http://saal-maah.persianblog.ir/post/93 بخونید و بخندید
*
زیاد پیش می آد که خودم را بازخوانی می کنم، به آگاه بودنم، پایبند بودنم کمک می کنه
به همین بهانه بعد از نزدیک به یک سال... قصد کردم بلاگ قبلی ام را هم بالاخره منتقل کنم به اینجا...
شروع می کنم
*
"هرکه این نگار میباید ///  نه یکی جان، هزار میباید" از هفت پیکر
*
انگار کر بودم تا حالا: چرا آهنگ اکس از نامجو نشنیده بودم تا حالا
"این راه کج می رسه به مقصد
خدا می دونه
من و تو گمیم تو این اندازه بی وسط
خدا می دونه
تا کی شتاب، رقص نور و آب
تو قطار زندگی انتخاب توهم و سراب
آخ که چه حالی می کنم من
توی این چرخه سردرگم، من می چرخم یا چرخ گردون
هه هه
خدا می دونه"
*
دارم اسطوره می نویسم جای بلاگ! عیب نداره! امشب شب منه... مهمون شیر کاکانو
بلاگ می خونم و آپ می کنم... از نگار دو سال و پنج ماه و سه روز پیش راضیم
*
Days have passed
And still no sign of us
Not a hint of what used to be
When you lived in that part of me

گاهی فکر می کنم حداقل یک دهه تأخیر دارم... حداقل یک دهه
آهنگ های دهه 60 به ماورا می برندم و ایده آل های من د برگ و آنتونی اند برای خواندن
*
و نهایتاً آخرین جمله امشب من
هرکه با گرگش مدارا می کند، خلق و خوی گرگ پیدا می کند
آخ
مارو از سر بریده نترسون
رو به تو سجده می کنم... دری به کعبه باز نیست... بسکه طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
گفتگو با داریوش اقبالی: http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/05/100519_l50_daryoush_vid.shtml ارزشمنده برای شنیدن... تمام پرده های من کنار تو سلوک شد...

این دل من، دلِ نگار، ولی دلش حج می خواد