دارم یاد میگیرم به جای اینکه کنار وایسم و از دور به هنر نگاه کنم و لذت ببرم. داخلش باشم... هنر رو زندگی کنم. آسون نیست. همچنین لذت بردنی هم نیست! بخصوص که زندگی هم بهت هجوم آورده باشه تا واقعیتهای نزدیکی به سی سالگی رو بیشتر نشونت بده... انگار که بخواد پیشاپیش مزه مزه اش کنی.
*
همه چیز رو امتحان کردم تو زندگی... لااقل تا اونجا که شده... یه آدمکشی مونده... جور نشده هنوز، میدونی؟!
وقتی فقط تویی و من، چیکار کنم خب؟! اومدیم و کشتمت... کی میبینه؟! میخوام یکی ببینه آخه! بگه نکن، من لبخند مذبوحانه بزنم، فوت کنم و موهام رو از صورتم بزنم کنار و... بنگ!
*
لابهلای موهام... خطوط خط خطی...
سَحَر و طراوت شبنم روی پوستم... روی کمرم...
...
بقای جان من به طراوت این خطوط خط خطی زندگی بسته است و بس...
زندگی دیگری... آشنای نزدیک همیشگی...
شبانگاهان بین دوستان، در جدالی با خود...
زندگی او هم شاید به همین خطوط خط خطی بسته است...
"شاید"!؟!
!
*
توی تاریکی شب، رؤیاها در سر... میشنوم که:
"به من گفتي تا که دل دريا كن
بند گيسو وا كن
سايه ها رؤيا با... بوي گلها
كه بوي گل ناله مرغ شب
تشنگي ها بر لب
پنجه ها در گيسو
عطر شب بو
بزن غلتي
اطلسي ها را
برگ افرا در باغ رؤياها
بلبلي ميخواند
سايهای ميماند
مست و تنها
نگاه تو
شكوهي آه تو
هرم دستان تو
گرمي جان تو با نفس ها
به من گفتي تا كه دل دريا كن
بند گيسو وا كن
ابر باران زا شب بوی دريا
به ساحل ها موج بيتابي را
در قدم های پا در وصال رؤيا
گردش ماهي ها
بوسه ماه
بوسه ماه"
و فکر میکنم عجب رؤیای مجنونواری... چه غم لذت بخشی داره این کلمات، سرشار از کلمات منحرف!
و فکر میکنم دوست دارم یک شب طوفانی، تو ساحل دریا بخوام. لخت. روی شنها! زخم بشه تنم. آب شور بشوردش... و من بسوزم... بسوزم... نعره بزنم که بسه!
بسه! بسه! بسه!
و بعد، صبح... هیچ چیز نیست... همه چیز هست و هیچ چیز نیست... طلوع آفتاب، ساحل زیبا... من... و فقط من؟!
هه... یاد پری دریایی افتادم....
نه! پری دریایی -اون که کارتونش رو ساختن- خیلی شیرینتر از این حرفها بود... خیلی شیرینتر از منی که منم!
اما من... حس پری دریایی ای رو دارم تو عمق دریاها... اونجاها که تاریکه... خیلی تاریک...
پری دریایی ما شکار کرده... جادو کرده... که شاید شناگر ماهری که درحال غرق شدن به خاطر طوفانه رو نجات داده... با حبابی از هوا.... ذره ای بیشتر... بیشتر...
هوای تازه... بیشتر... بیشتر...
و همچنان من در اعماقم... اینجا چقدر تاریکه...
- میدونی؟
- آره، میدونم!
*
همذاتپنداری دارم با Eris. الهۀ Disharmony!
*
اگه یه پیامبر باشه که عمیقاً دوستش داشته باشم... موساست! بسکه آدمیزاده... سرشار از اشتباه.
دلم میخواد اشتباه کنم. تا قیامت اشتباه کنم...
و دلم میخواد قیامت باران سنگهای مذاب باشه بر من... بسوزاندم...
هه... خدا جُک زیاد میگه... مثل اینکه سیدهارو تو جهنم نمیسوزانند، بلکه تو جهنم یخی خواهند بود... فکر کن... چه دردی باشه برای من که تشنه عذاب و سوختنم...
همونقدر که مطمئنم از جامعه شناسی، انسانشناسی و روانشناسی خوشم میاد، مطمئن نیستم که از آدم باهوش خوشم میاد!!! دوست دارم فرض کنم آدم باهوشیام. -حتی اگه هوش یک ارزش مردانه باشه برای قضاوت آدمها، در مقابل داشتن احساس که یک ارزش زنانه تلقی میشه! (بماند که چقدر مخالفم یا موافق با این گزاره)- منظورم،هوش اجتماعی ئه. آدمهای باهوش یادم میاندازند که هوش متوسطی دارم. و آزارم میده. جدی آزارم میده! درگیر میشم با خودم... و خیلی بیشتر میرم تو فکر... چون نگار طبیبیان نیاز داره به خودش ثابت کنه که چیزی هست که توش خوبه. و هوش اجتماعیاش یکی از همون زمینه هاست که میتونه توش مانور بده... لااقل در چندین سال گذشته داده. با فروتنی همراه با دروغگویی، خودش رو تو چشم ملت کرده...
شاید هم همین بوده که میخواستم از زندگی... هان؟!
به هرحال تکلیفم رو با آدم باهوشی که گاهی من رو از خودم بهتر میخونه، نمی دونم!
اما صادق باشم با خودم، همون "آگاهی" و "دونستن" که تو پست قبلی ازش حرف زدم، بیشتر دونستن از بقیه یا حداقل اطرافیانم، عملاً تنبلم کرده بود. ذهنی تنبلم کرده بود. و شاکی شده بودم از خودم... الان برگشته ام یا لااقل دارم برمیگردم به دورانی که حس میکنم زمانهایی پیش میاد که ذهنم مثل آذرخش کار میکنه... نمیتونم هیچ جوره دیگه اون لحظات رو توصیف کنم غیر از "مثل آذرخش کار میکنه"... سریع، تند، روشن، برقآسا و خیلی خیلی روشن... این حس، بهم رضایت از خودی میده که اون شکایت از فرد باهوش رو میپوشونه واسم... به نوعی، انگیزهام زیاد شده... خوبه دیگه...
فکر کنم میتونم درمجموع بگم که از زندگی راضیم.
*
الان آکشیتا نوشت واسم: آکشیتا به پلالوما (در زبان تایلندی یعنی دلفین. و چقدر هماهنگه با روح این دختر مهربون) گفته نگار خلوچل (crazy) ئه. پلالوما تصحیحش کرده که نه، نگار وحشی (WILD) ئه. درست میگه... نگار همیشه میخواسته یک کولی وحشی دورهگرد باشه... با لبخندی به پهنای گلهای وحشی سبزهزارها... به شادابی رطوبت قطره های چمن... به آزادی پرهای قاصدک که تو باد مواجند... بی هدف... رها...
و فکر میکنم، نسل انسانهای وحشی، منقرض شده... تو این دنیا به وحشی ها "کار" نمیدن... و من نگرانم... که نکنه روزی بیاد که مجبور شم بین "نگار بودن" و "زندگی" انتخاب کنم...
این دنیا، بی من یا با من، به "نگار" به "دیوانه"، به "روح سرگردان" نیاز داره... بدجوری هم نیاز داره...
*
یه موسیقی تو ذهنمه. هیچی ازش نمیدونم. همش منتظرم [رادیو] کافه تهرانزیت بذارتش تا کپی اش کنم...
*
معیارها و ارزشهای یک جامعه مردانه چیه؟ هوش؟ و نه احساس؟ و اینکه آدم خودش این گزارههارو درست بدونه یا غلط، خودش به تنهایی یک ارزشگذاری نیست؟
"من ارزشهای بالایی رو در جامعه مردانه تو خودم میبینم"... من زیاد فکر میکنم... احمقانه به نظم میاد این جمله! میتونم بفهمم ریشه این کلمات از کجا میاد...
--------------------------------------------
حرفهام ناتموم موند و رفتم سمینار کن اسمیت و مراسم جایزه دانشکده و شام و...
دیشب، بعد از شام، دیگه مطمئن نبودم که با خیلی از حرفهای خودم موافق بودم... هنوز هم فکر نمی کنم... نمیدونم....
--------------------------------------------
و حرفهای الان:
یکی از روزهای زیبای من تو علم و صنعت، روزی بود که پریسا و باوقار اومدن و بهم گفتن چرا عضو انجمن علمی نیستم. جمله بیشتر دستوری-تعجبی-خبری بود: چرا نیستم؟! که یعنی خیلی بدیهیه که باید باشم. و بخصوص که عضو دفتر فرهنگی هم بودم...
امروز لبخند زدم وقتی Anna Hochhalter، من رو کاندید کرد برای مسئول روابط عمومی ایاسالای. (Social Chair of ASLA)... لبخند....
نگار، دخترک ایرانی، با زبان داغونش، قراره بشه مسئول روابط عمومی واحد دانشجوی ایاسالای... دوست دارم... نمیدونم... انرژی دارم... باز... دوباره... لبخند دارم...
کشف کردم چه موسیقی ای برای خونه تکونی مناسبه و خوب جواب می ده: قطعه بهار از چهارفصل ویوالدی!!! یعنی خووووبه ها! کلی کار انجام دادم! حالا بماند که ما خونه تکونیمون رو بعد از سال تحویل انجام میدیم!
و در همین راستا چشمم درد می کنه! چون موقع تمیز کردن مایکروفر، دسته ماهیتابه رفت تو چشمم! دیگه خودت بخوان حدیث ماجرا!
بعدش هم این رو دوست دارم:
و اینکه در انتها جا داره از مادر گرامی و تکنولوژی عزیز تشکر کنیم، چون یک روز پر از فعالیت رو با خورشت امواتی که از فریزر کشف شده و در مایکروفرِ تمیز داغ شده، گلگون نمودند!
آخر هفته می رم سن دیه گو، کنفرانس... آخر ماه می رم دی سی مامان و داریوش و فرامرز اصلانی ببینم... آخر ترم، زندگی می کنم! خانواده خواهم داشتم و زندگی می کنم...
زندگی ام خوبه. اما "زندگی تر" می کنم... که می خوام... می خواهمش...
تو کلاس، نامجو گوش دادن لذت بخشه... که کاش لااقل عشقی داشتم، نورماندی...
کاش اون آفتاب بیرون پنجره من رو گرم می کرد... کاش برام فرقی می کرد جز رنگش که مجزاش می کنه از سردی سایه...
خوبم و شاد، نگاری ام که لبخند داره... اما... جایی، کسی، گم شده... در من گم شده...
دو روزه هندی وار زندگی کردم...
غذای هندی خوشمزه است. اما غذا نیست برای من! سالاده! گشنه ترم از همیشه...
هم خونه هندی داشتن خوبه، اما نه برای من که استودیو دارم که "تنها" باشم... تنهایی ام رو دوست دارم. هرچند آکشیتا رو رو هم دوست دارم... اما امروز به خودم لعنت می دم که غذای هندی، یه بار، دوبار... خوبه و شاید هم حتی عالی... نه این همه... سرم درد می کنه... فلفل برای هندی ها خوبه. رگ های من به کباب عادت دارن اما....
عشق یاری در دل دارم.... می دهد هر دم آزارم... جام نوشین بر لب دارم... می گریزم از رسوایی.... می ستیزم با تنهایی...
شکوه ها بر دل دارم...
آه که چقدر منم... چقدر الان منه... مرغ شیدا...بیا بیااااااا....
غذای هندی داره برای من می شه سم. دوست مهربون هندی هم همچنین...
مهمون که دارم، ارتباطم با دنیای دیجیتالی ام قطع می شه... انگار بگیر که سرم خونم رو ازم ببرن و بندازن دور...
ای شادی ای آزادی، روزی که تو باز آیی، با این دل غم پرور، من با تو چه خواهم کرد...؟ دلهامان خونین است... غمهامان سنگین است...
من خیلی خیلی راضیم! خدایا! کارت درسته... دوستهای خارجستانی، زندگی روزانه ام، تنها بودن و تنها نبودنم... همه همه رو دوست دارم. زیاد.
مرسی خدا! به خاطر نعمتهایی که دادی و ندادی!
که اگه زودتر می دادی، شاید امروز اینقدر قدرِ داشته هام رو، قدر خودم رو نمی دونستم... مرسی مرسی.
اینکه دارم آدمهای جدید وارد زندگی ام می کنم عمیقاً لذتبخشه... یه شبکه کاردرست از معمارهای آینده این مملکت... رضایت از جایی که هستم... کاری که پیدا کردم و خیلی خیلی خیلیییییی احساس خوش شانس دارم نسبت بهش، حس اینکه آخر هفته ات رو می تونی با یه دانشجوی کامپیوتر بگذرونی و بشنوی که زندگی نیویورکی چه جوری هاست... یا با دانشجوی تاریخ بگذرونی و بشنوی که تا 1920 الکل تو آمریکا غیرقانونی بوده... اینکه کلی درس داری که بخونی و این درس هارو دوست داری و می تونی بری خونه دوستهای هندی ات و اونها آشپزی کنن و با هم بخورین و درس هم بخونین... حس استقلال تو ذره ذره کارهات... اونقدر که حتی هوارو به مبارزه بطلبی... تو این هوای سرد، چکمه بپوشی و شلوارک و بزنی بیرون...
آخ که زندگی خوبه. زندگی خیلی خیلی خوبه. زندگی خییییییییییییلی خوبه....
از این که با همه بالا و پایین هاش، تقریباً همیشه جرئت کردم خودم باشم و خودم رو زندگی کنم، راضی ام. خیلی راضی ام.
زمان از دست دادن گذشته... زندگی داره بهم بر می گردونه... (هیچ وقت از این آهنگ... هیچ وقت از مفهومش خسته نمی شم... شاید اگه از کل کتابهای مذهبی بخوام فقط یه تیکه از یکیشون رو انتخاب کنم، همین تیکه از عهد عتیق باشه... محشره)
پینوشت یک: عکس هایی که بابا داده از قدیمهاش رو، خیلی خیلی خیلی دوست دارم. خیلی خیلی خیلی. و راستش اینکه یهو عکس خودم بهزاد رو هم بینوشون دیدم، اون هم اون دوتا عکس خاص رو... عمیقاً شادم کرد...
چیه؟ کیه؟ خب چیه؟؟؟؟؟ خب بعضی وقتها، آدم خودشو می پسنده دیگه! الان هم از همون وقت هاست خب
(بی نقطه آخر! بی سه نقطه آخر!... بلکه شناور... مثل یک نسیم خوش بو در هوا)
خُب! کیه که ندونه ما حس خوانندگی داریم؟ در یک سال گذشته، با وجود آزادی بیشتر، نه بیشتر، بلکه کمتر خوندم! حالا ایناها! با کمترین امکانات و آماتوری ترین سیستم ممکن واسه دل خودم خوندم!!! بلکه به دل شما هم بشینه!
مرز در عقل و جنون باريك است كفر و ايمان چه به هم نزديك است
و من آگاهانه جنون را "انتخاب" کرده ام... پابندش هستم، تاوانش را هم می دهم
توضیح نوشت: بلاگم را دوست دارم. هرچند مخاطبش بیشتر خودمم تا هرکس دیگر... وجدان خودم، دل خودم... زندگی روزانه مجنون وار من، آرامش آگاه و مکتوب وار شبانه ام را می طلبه..... من می شنوم، می بینم... اگر می بینی که نمی خواهم بشنوم یا ببینم، یا به احتمال کم ارزشش را ندارد، یا به احتمال زیاد "آن لحظه" زمانش نیست
توضیح نوشت دوم: به گوشهایم نمی توانم اطمینن کنم... قوی ترین معیار من برای قضاوت چشمایم هستند
آهاي ملّت! دوباره دارم ميام رو فُرم! دوباره مي خوام که کتابم چاپ شه! مي خوام که مقاله درآرم! مي خوام دانشکده رو متحول کنم! (بخوانيد مقدمات دويي هارو بد بخت کنم ) مي خوام سيستم آموزش معماري ايران رو اصلاح کنم! دوباره مي خوام طرح اول بشم! (عين ترم هاي پيش! هه هه) آهاي ملت! من دوباره دارم رو فرم مي آم! يک درخت به من بدين! مي خوام برم بالاي بلند ترين چنار دنيا! آهاااااااااااي!!! مي خوام دااااااااااااااااااااااااااااااااااد بزنم! مي خوام مثل خليل جبران سينمو بشکافم و قلبمو بکشم بيرون! به همه نشونش بدم!! قلب من پر از دوده است اما با هيجان مي تپه!! کاري به کار مغزم نداره! لحظه رو عشق است!!!!
آهاي ملت! ديروز از نمايشگاه الکامپ (براي اطلاع: الکترونيک و کامپيوتر!)، از دست فروشهاي دوست داشتني هميشگي اونجا... کلي خريد کردم! دستبند صدف! دو تا سنگ که شيشه هاش مثل الماس برق مي زنند! (دنياي زير درياي من هميشه زنده است!) هدفون! از اين پارچه اي ها که قراره پاره نشه! دو جفت جوراب راه راه خريدم من! دو جفت 1000! راه راه نارنجي! مثل زندگي! خط خطي اما پر شور!!! نمايشگاه پر از خالي بود! اما دست فروش ها... و من انجيل خريدم! عهد جديد و عتيق! 7500 تومان!!!! برگي 6 تومان براي 1250 صفحه مقدس!!!! چرا شاد نباشم؟ لحظه رو عشق است!
"...با حکمت خود، سخت به دنبال مطالعه و تحقيق درباره هرچه در زير آسمان انجام مي شود پرداختم. اين چه کار سخت و پر زحمتي است که خدا بعهده انسان گذاشته است!
هرچه را که در زير آسمان انجام مي شود ديده ام. همه چيز بيهوده است، درست مانند دويدن بدنبال باد! کج را نمي توان راست کرد و چيزي را که نيست نمي توان به شمار آورد.
...پس به خود گفتم: «من نيز به عاقبت احمقان دچار خواهم شد، پس حکمت من چه سودي براي من خواهد داشت؟ هيچ! اين نيز بيهودگي است»...
براي انسان چيزي بهتر از اين نيست که بخورد و بنوشد و از دسترنج خود لذت ببرد. اين لذت را خداوند به انسان مي بخشد، زيرا انسان جدا از او نمي تواند که بخورد و بنوشد و از دسترنج خود لذت ببرد. خداوند به کساني که او را خشنود مي سازند حکمت، دانش و شادي مي بخشد؛ ولي به گناهکاران زحمت اندوختن مال را مي دهد تا آنچه را اندوخته اند به کساني بدهند که خدا را خشنود مي سازند. اين زحمت نيز مانند دويدن به دنبال باد، بيهوده است.
براي هر چيزي که در زير آسمان انجام مي گيرد، زمان معيني وجود دارد: ... زماني براي خراب کردن، زماني براي ساختن... زماني براي درآغوش گرفتن، زماني براي اجتناب از درآغوش گرفتن؛ زماني براي به دست آوردن، زماني براي از دست دادن... آدمي از زحمتي که مي کشد، چه نفعي مي برد؟
... سپس فکر کردم: «خداوند انسان ها را مي آزمايد تا به آن ها نشان دهد که بهتر از حيوان نيستند»..." (عهد عتيق، جامعه)
دکارت و نيچه و سارتر بيخود زحمت کشيدند! همه حرفهايشان را سليمان نبي قبلاً گفته بود! فقط خواننده هايش کمتر بوده!
[پرانتز باز:
اما کتاب قابل استنادي نيست، هست؟:
"محبوب: اي زيباترين زن دنيا، اگر نمي داني، رد گله ها را بگير و به سوي خيمه چوپان ها بيا و در آنجا بزعاله هايت را بچران. اي محبوبه من، تو همچون ماديان هاي عرابه فرعون، زيبا هستي...
تو چه زيبايي اي محبوبه من! چشمانت از پشت روبند به زيبايي و لطافت کبوتران است. گيسوان مواج تو مانند گله بزهاست که از کوه جلعاد سرازير مي شوند. دندان هاي صاف و مرتب تو مانند گوسفنداني هستند که به تازگي پشمشان را چيده و آن ها را شسته باشند. لبانت سرخ و دهانت زيباست. گونه هايتاز پشت روبند همانند دو نيمه انار است. گردنت به گردي برج داوود است و زينت گردنت مانند هزار سپر سربازاني است که دور تا دور برج را محاصره کرده اند. سينه هايت مثل بچه غزال هاي دوقلويي هستند که در ميان سوسن ها مي چرند." (عهد عتيق، غزل غزلهاي سليمان)
اين حجابشون منو کشته ;) اين کتاب مقدس است. من سعي کردم اشتباه تايپي نداشته باشم! من شرمنده ام! فقط ترسيدم يهو چندتا مسلمونِ مسيحي و يهودي مرتد شده بمونه رو دستم!
پرانتز بسته!]
من شادم ملت! شادِ شاد!!! دنيا پر از ذرات شادي معلق در فضاست. فقط بايد آدم زود به زود بره حمام تا منفذاي پوستش باز بشه! با تمام وجود نفس بکشه...
و اما شاعف! دقت کردي؟ يا فقط به نظر من مي آد که شادي اسم فاعل ِ؟ ها؟ به هر حال شاعف کلمه خود ساخته، اسم فاعل مي باشد!!! يعني مشعوفي که شعف مي بخشد!
راستي گفتم چرا شادم، نگفتم؟ چون با يه آدم که "مي فهمه" حرف زدم! يکي که راه خودشو داره... گاهي وقتها به هم گير مي کنيم، اما راه هامون جداست. گاهي اون قدر از هم دور مي شيم که يادمون مي ره اساساً وجود داريم. يه جورايي نيمه منه، اما نه مکمل من! مي گم که! فقط بايد حرف مي زدم. با يکي که "مي فهمه"!!! و بعد از اون... خدا هديه اي بهم داد: استادمون جمله اي بهم گفت که خيلي بهش نياز داشتم... خدا کلماتشو از زبان ديگران به گوش ما مي رسونه!
آدم ها اجتماعي هستن. نه چون به کمک هم خونه هاي نزديک به هم بسازن! فقط چون خدا کلماتشو از زبان ديگران به گوش ما مي رسونه! باور دارم!
توضيح عکس: مامان بزرگم! ما خوانوادگي شاد، بي خيال، اميدوار و مغروريم! هميشه هم از در و ديوار بالا مي ريم! حالا اگه نشد به کوه قناعت مي کنيم! چنين باد!
پي نوشت: هرکي تونست واسه من از انقلاب کتاب اصفهان، تصوير بهشت بخره!!! باهاش حساب مي کنم!
مثل يک زنگ کليسا شدم! يک پسربچه بايد بياد، شايد بايد بياد بهم آويزون بشه، بهم تلنگر بزنه... چند بار... زياد... بايد اون قدر محکم تکونم بدن تا صدايي ازم در بياد. بالقوه چيه ديگه؟ بالفعل رو بچسب...
***
اين چند وقت بين زمين و هوا بودم. (و هستم) ماه مزخرفي بود!!! رمضان!!! نمي دونم بلا بود يا ابتلا! به هر حال گيج بودم (و هستم) که چرا اين قدر دارم سايه خودمو واضح ميبينم؟ اين قدر تيره؟ تاوان کدوم گناهه؟ گرو کشي کدوم اجابته؟ سختي کدوم راهه...؟ اينا که نوشتم همش شعاره! حقيقت اينه که به خدا نزديک تر شده ام. اما پشتم بهشه!!!! ديدي وقتي جسمي به منبع نور نزديک مي شه سايه اش واضح تر مي شه؟ از محو بودن در مي آد؟ سياه تر مي شه؟
.... چرا من پشتم به خداست؟ پس چرا بهش نزديک تر شده ام؟....
***
کنسرت بودم. چه از خواننده هاش خوشتون بياد و چه نه، جاتون خالي بود. جاي همه... خيلي. منِ ديوونه رو (با اين حال فکار) به کار گرفته بود اين انرژي جمعي! دروغه اگه بگم ملت پر هيجان ديروز، مست آبجو بودند! نبودند! چون نمي شد! اگه از جات بلند مي شدي جات پر مي شد! به همين راحتي... تازه همه جور آدمي هم بود! از دختري که به خاطر کمبود لباس (چشمک) فقط دوتا نوار 10 يا 15 سانتي دور بدنش بود گرفته تا خانم هايي که با چادر مشکي آمده بودند! (دوتا آقاي عرب هم اون بالاي بالا نشسته بودند) از پسراي با مدل موي خروسي تا بيزينس من (اه اه چه کلمه مزخرفي مي شه تو فارسي!) هاي 70 ساله...
به هر حال. مفهوم کلمات کوئيلو رو درک مي کردم... انرژي جمعي... به خصوص واسه شرقي ها بارز تر و کارامدتره. انقلابمون ملموس ترين تجربست... و موسيقي.... توي اين يک دست شدن انرژي.... اون شب من هيجان جمعي، شادي جمعي، غم جمعي، خشم جمعي رو با هم و يکجا ديدم. چقدر راحت بود خالي شدن من توي اون بلوا...
ذهنم درگيره نوشتن دوبره است براي اين ارتباط روحي و چمعي...
توضيح عکس: آخرين تصوير داريوش روي پرده هاي کنسرت...
1. از مضرات ديجيتال: اگه بپره دستت به هيچ جا بند نيست کلي نوشتم و پريد. حالم خراب بود، بهتر شد، افتضاح تر شد!!! اين يک روند است!!! از اينجا به بعد و سعي مي کنم يادم بياد....:
2. فهميدم ريشه مشکل اعصاب خراب و کمردردم که منو از کار و زندگي انداخت و مجبورم کرد دوباره گير بدم به منشأ آفرينش کجا بود. خيلي ساده: سرما خوردم!!!!!!!!
3. بلاگ قبلي به کجاها کشيد! ديگه داشت موضوع ملي، ميهنی، مذهبي مي شد که ذهن تراوشگر من () نياز پيدا کرد دوباره بنويسه! اين بار موضوع اصلاً مشخص نبود (گذشته به کار مي برم چون واقعاً نبود اما بعد خودش اومد و پيدا شد ديگه!) و فقط يک احساس بهم هشدار ميدارد و ميده!
4. به قول زهير: «خوشبختم اما از خودم راضي نيستم.» چرا اين موضوع دوباره انگولکم کرده؟ خيلي ساده! من امسال هم و البته شديدتر از قبل، فرق تابستان و ترم تحصيليمو نفهميدم. نه اين که از اين موضوع شاکي باشم، نه اتفاقاً. اين خيلي هم شادم مي کنه: اين که مشغول کاري هستم که واقعاً دوست دارم و بهش وابسته ام. به محيطش، به نوع کارش، به آدم هاي دور و برم، به سني که شروع کردم و به لحظه لحظه هايي که به خودم افتخار مي کنم!!! احتمالاً گونه نادري هستم تو اين دنيا مشکل دقيقاً خودمم! اون حسي که آخرش باعث مي شه احساس کنم از هر لحاظ راضي نيستم و اين که يه چيزي کمه!
5. چند تا فکر مياد تو سرم:
5-1- شايد واقعاً کم مي ذارم واسه اين زندگيم؟ واقعا اين جوريه؟ به خصوص منظورم دوران بعد از ورود به دانشگاهه!!! جوابهايي به ذهنم مياد اما هميشه نگرانم. آخه هم زمان اعتقاد دارم که آدمي زاد بزرگترين توجيه سازه... آره. من بعضي وقتها واقعاً کند و گير مي شم تو بعضي کارها. اين قبول. بعضي وقتها هم حس مي کنم دارم زمان مي دزدم از زندگي خودم تا شايد فقط يه کم بتونم بيشتر براي خودم باشم. اينم قبول. اما که چي؟ اين دليل دومي واقعاً چرته!!! مي دوني وقتي زمان مي دزدم معمولاً چي کار مي کنم؟ هيچي! بازم مي رم يه کتاب برمي دارم و مي خونم! بازم معماريه! يا قابل خوندن با ديد معماري! منتها يه کم موضوعش متفاوته با کتابي که قبلش مي خوندم يا کاري که مي کردم. من همين حالاشم 500 تا بارو با هم برمي دارم و سعي مي کنم به مقصد برسونم! (توضيح: خود اين يه ايراد بزرگه اما بعضي وقتا واقعاً جاي انتخاب يا محدود کردن نيست! مجبور ميشي...) بايد بيشتر از اين سعي کنم؟ احتمالاً اگه خودم محترمانه رو به قبلهدراز بکشم هم سنگين تره، هم مزاحمتم براي بقيه کمتره.... خلاصه، گرچه يه کم تقصير خودمه! اما بيشتر تقصير زمان و مکانه که باعث اشتباهات من ميشه! بعضي وقتا بر مي گردم عقبو نگاه مي کنم. مسيري که رفتم کامل نيست. گناه هم زياد کردم اما کم پيش مياد که فکر کنم کاش برميگشتم عقب. حتي اگه راه ديگه اي هم براي انتخاب بوده، اون هم مشکلاتي رو در پي داشته که کم از اين راه نبوده....
5-2- شايد هم همه اين حرفها و کارها يک خودگول زنک بزرگه. از دم بي خود. من دارم سر خودمو گرم مي کنم و انصافاً هم کار خودمو خوب بلدم. تا به چيز ديگه اي که بايد و شايد فکر نکنم. اين يکي خيلي منو مي ترسونه. اون چيه؟ يه هيولا که خودم براي خودم ساختم؟ تا بهانه براي شک داشته باشم؟ به خودم و دنياي پوشالي اطرافم؟ اين که چقدر پوچي و سطحي، اين که خودت و ارزشتو توي کلمات و اين ور، اون ور دويدن هاي بيخود، گم من کني؟؟؟ اين چيه که هر وقت هم ميام بهش فکر کنم، احساس مي کنم مغزم قفل مي کنه، سرم درد مي گيره و حالم به هم مي خوره؟ انگار يه نگاري اونجا نشسته که هربار يه توهم از پشت در رو بهم گوشزد مي کنه، تابرميگردم، با يک خنده، محکم در رو مي بنده. اين قفل شدن هميشه مطمئنم مي کنه که يه چيزي هست، يه چيزي اون پشت هست. حالا اين که نبايد بدونم يا نميتونم بدونم رو نمي دونم
5-3- آخرين احتمال: اينها همش تراوشات يک ذهن آشفته است و من با نگرشي خوش بينانه، دارم به شخصيت واقعي فيلم ذهن زيبا نزديک ميشم!!!
6. خوب شد نمي خواستم بنويسم! هرچند نوشتنم اساساً دست خودم نيست. مياد ديگه. مياد تا مخم شايد يه کم از ترافيک سنگين نجات پيدا کنه... با اين حال اين بار دوم که نوشتم بهتر و منظم تر از باز اول شد. قبلش واقعاً ذهنم خيلي آشفته بود...
7. در مورد کلمه اول اين پست: نافع! النافع البته، ... الهي قمشه اي ميگه اسماء و اصرار خدا براي آموزش آنها به آدميزاد (نه فقط شخص شخيص آدم، همه اين گونه نژادي!) الکي نيست! واسه روضه خوندن هم نيست! تکتکشون هدفهايي هستن که آدميزاد مي تونه و بايد بهشون برسه! بنابراين اون حالت آخر بنابر اين کلمه، ممکنه حقيقت داشته باشه، اما نميتونه تو ذهن من به واقعيت برسه!!!
توضيح عکس: اين کفشا تو خونه هاله جاموند! واسه همين شد واسه هاله. من بهش حق می دم