Showing posts with label بنویس نامه نویس. Show all posts
Showing posts with label بنویس نامه نویس. Show all posts

Sunday, September 14, 2014

سالگرد

هفت ساله که مینویسم...
خود نوشتن که نه، خیلی بیشتره... ولی هفت ساله که بلاگ مینویسم... یک جور عدد مقدس فرض کن. یک جور دوره هفت ساله اول یک زندگی، -گیرم مجازی- که سر اومده و داره وارد دوران بلوغش میشه... دوران شکفتنش لابد...

توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا...
توی دو سه هفته گذشته تقریبا نشده که سه شب پشت سر هم سر روی یک بالش بذارم... خونه خودم... خونه مینا و یاشار... خونه پراتیک... خونه بهزاد...دی‌سی... پیتزبورگ دوباره...  نیویورک... پیتزبورگ دوباره... فیلادلفیا... پرینستون... دوباره پیتزبورگ... دوباره دی‌سی... و میدونم این لیست ادامه هم خواهد داشت... کوله‌به‌دوشم.. یک کوله‌به‌دوش حرفه‌ای... یک کوله‌به‌دوش خسته... یک کوله‌به‌دوش که شعارش همیشه این بوده: "خسته اما با لبخند"... خسته‌ام و با لبخند... هرچند ایمانم به شعار خودم داره کم میشه... خیلی کم...

توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا...
موبایلم لرزید. این روزها موبایلم رو زیاد چک میکنم. ایمیلهام رو... به دنبال یه خبر خوب... یه خبر خوب که نمیاد. که قرار نیست بیاد. به جاش کلی موبایلم میلرزه و قبض میاد! از قبض تلفن و رسید خریدهام بگیر تا براوردهای آنچنانی برای اسباب کشی از ایلینوی به شرق... اگه گذارم بیفته به شرق... موبایلم میلرزه و میدونم باید حساب کتاب کنم.. دو دو تا چهارتا کنم... فلان پولی که میاد رو با فلان پولی که خرج میشه یر به یر کنم و ادامه بدم تا رسیدن خبر خوب... با لبخند...
از وقتی اومدم آمریکا بیشتر و بیشتر دودوتا‌چهارتا میکنم... فرهنگِ اینجاست انگار... آدم رو درگیر دو قرون و سه هزار میکنه! خنده دار هم هست... همیشه بدهکاری... با لیخند...
یادم میاد اولین چک حقوقم ایران رو که گرفتم -صحنه بامزه‌ای هم بود... از خاکزند گرفتمش...- مثل اینکه یه تیکه رخت چرک گرفته باشم آوردمش خونه! نمیدونستم باید چیکارش کنم... حدس میزدم که برم همش رو کتاب بخرم... همین کار رو هم کردم... به رسم هر سال، با پولهای عیدی‌ام و پول بیشتری که از مامان گرفتم روی هم گذاشتم و نمایشگاه کتاب همش رو خرج ورقهای کاغذ کردم... بلعیدمشون... بعضیهاشون رو هنوز نشخوار میکنم...
اینجا اولین حقوقم رو میدونستم باید چیکار کنم. باید کردیت کارد هام رو پس میدادم...

توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا...
موبایلم لرزید... موبایلم گفت، امروز، یکشنبه، سالگرد بلاگ‌نویسی منه. لبخند زدم. قبض نیود. چشمهام توی پنج دقیقه پر از اشک بود... یک زندگی از پیش چشمهام گذشت...

هفت ساله که مینویسم...
خیلی وقتها -و این روزها بیشتر- احساس بیفایده بودن میکنم... احساس تلف کردن عمر و هزینه و انرژی... تلف کردن و ناامید کردن امید دیگران و بیشتر از همه خودم... احساس هیچی نبودن و هیچی نشدن... هیچی بودن. هیچ. مطلقا هیچ... احساس وحشتناک سرافکندگی... بیشتر از همه برای خودم... احساس حسادت... بدون اینکه بدونم به چی و به کی... به لطف عزیزانم این احساس تو مواقعی که بیشتر از همیشه نیاز دارم اعتماد به نفس داشته باشم، تشدید هم میشه... احساس بد ناامیدی... کتفم درد میگیره و سکوت میکنم... لبخندم غلیظتر میشه و از درون خالی و خالی تر میشم...
موبایلم لرزید و گفت که هفت ساله مینویسم...
دیگه نمیدونستم لبخندم برای چیه... چند روز گذشته به همون میزان که لبخند میزنم و چرت و پرت میگم و میخندم، عصبی و تنها و ترسیده‌ام! "ترسیده"! بهترین کلمه است برای توصیف الان خودم... ترسیده ام. از آینده. از حال و گذشته... از اینکه دنبال آرزوهایم و اونچه که فکر میکردم برای خودم درسته رفته‌ام... نه اون که فکر میکردند برایم درسته...
از اینکه چندین بار فائزه توی گوشم بگه "من اون دوران که دنبال همه چی میرفتم رو مدتهاست پشت سر گذاشته‌ام... خیلی وقته بزرگ شده‌ام..." و من باز فکر کنم معماری جای خود و موسیقی و رقص و رادیو و نوشتن و عکاسی و بقیه -همۀ بقیه- جای خود! از اینکه بابا همیشه از بخش قابل توجهی از زندگیم ناراضی باشه و فکر کنه که عمرم رو تلف کردم و من ته دلم به اندازه دنیا دنیا بترسم و بعد هر جمله‌اش تا حداقل دو هفته برم توی کما و ولی تهش باز هم فکر کنم که نه... راه درست خیلی هم دور نیست... باید رفت دنبال اونچه که بهش باور دارم و هرچقدر هم که "جدی" من با "جدی" بابا فرق کنه، اما اگه خودم رو جدی بگیرم، دیر یا زود میرسم به اونکه باید... انگار بگیر یه ماراتونه که تهش حتما باید برسی جایی لابد... از اینکه بهزاد گاهی با خنده، گاهی با عصبانیت، گاهی با تعجب از وراجی‌ها و دیوانگیهای "بی‌فکر" من شکایت کنه و من باز فکر کنم باید گفت... باید ریخت بیرون... باید دیوانه بود... از اینکه مامان از خودخواهیهای من آزار ببینه و من ته دلم رنج ببرم که آزارش میدم اما هنوز ثابت قدم بمونم که باید گاهی خودخواه بود و برام مسلم باشه که نباید برای دیگران زندگی کرد... نباید! به هر قیمتی...
ولی واقعا به هر قیمتی؟
هر قیمتی؟
امروز برام این شعر ایمیل اومد:
To be what they want
Is to win a battle
To be who you are
Is to win a war

فکر میکنم نمیتونه اتفاقی باشه... نه نه... نمیتونه... من برای این "خود بودن" کم هزینه نداده‌ام...
توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا... و من دست کشیدم روی کیفم تا از حضور دوربینم مطمئن شم... من یک معمارم که فرایند خونه دیدن برای خرید یا اجاره رو دوست داره و حتی اگه عکاسی نکنه، دوربینش، نه! دوربینهاش، همیشه همراهشه... من یک معمار عکاسم... گرمتر شدم...

توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا...
و من فکر میکردم که من یک معمارم که عاشق تاریخ و مردم شناسی و جامعه شناسی ئه و عاشق مشاهده و تحقیق در این زمینه‌ها. عکاسی میکنه. مدل عکاسی میشه. توی سه تا بلاگ مینویسه. روی چندین بلاگ و مطلب دیگه نظارت داره. روی دوتا کتاب و چندتا مقاله برای چاپ کار میکنه. آواز میخونه. میخواد ساز یاد بگیره. دنیای آدمیزادها رو دید میزنه و بررسی میکنه. گوش بدی نیست. گاهی سنگ صبور خوبیه حتی... یک عالمه ایده برای ساخت خرت و پرت و پروژه های DIY داره. میرقصه. میخواد بره کلاس رقص.احتمالا باله و سوئینگ. طراحی میکنه ودلش میخواد نقاشی رو دوباره از سر بگیره. هر خونه ای که میبینه رو توی خیالش دیوارهاش رو جابه‌جا میکنه تا بشه اون که باید باشه... روانشناسی زیااااد میخونه. چرت و پرت میگه و آدمها رو میخندونه و به شادی جمعی اعتقاد داره. رادیوی شخصی خودش رو داره. کتاب و شعر میخونه. روابط اجتماعی گسترده‌ای داره و مهمتر از همه، آدمیزاد خوبیه... جدی! آدمیزاد خوبی‌ام...
و به خودش زیاد شک میکنه...
شک میکنه که باید باشه یا نه. باید این آدمیزاد شترگاوپلنگ باشه یا نه...که شاید باید شتر و گاو و پلنگ رو بکشه. از بین ببره. و فقط نگار بمونه و خودش... و معماری شاید...
و بعد سؤال رو عوض میکنه و تبدیلش میکنه به جمله خبری: باید باشه. نگار باید یک آدم چند بعدی باشه. و تواناییهاش رو به کار بگیره...
منطقی نیست. عجیب هم هست. حتی به نظر شدنی هم نمیاد. اما هست. وجود داره... و این پدیده چندسالی هست که زنده است و داره به زندگی نامتعارف و کندش ادامه میده...درکش آسون نیست... باید برام درک نشدنش و تنهاییش و سرکوب شدنش قابل درک باشه... ولی آسونتر از کشتن شتر و گاو و پلنگ ئه...آسونتر از کشتن یه آدمیزاده...
نگار/ماتیلدا باید بتونه ذهنش و دستهاش و پاهاش رو تا جون داره به کار بگیره... و گرنه ته دلش خوشحال نیست... دنیا آدم منطقی و "تک‌کار" و متمرکز زیاد داره... همونهان که دنیا رو پیش میبرن... درسته! قبول دارم... اما بذار چندتایی هم شترگاوپلنگ داشته باشه... حتی دنیا هم بدون شترگاوپلنگهایی مثل من، کمتر لبخند میزنه...
و راستش رو بخوای، حالا عالی هم که نباشم، توی اکثر کارهام متوسط و خوبم...

هفت ساله که مینویسم...
روزهای تلخم بیشتر و بیشتر میشه... اما بعد، به قول مامان فقط خودمم و خودم که میتونم خودم رو زنده نگه دارم... که خودم رو از منجلاب غرق شدن بکشم بیرون... غلبه بر افسردگی و ترس من راهی جز خودم و خودم نداره...
خسته اما با لبخند...
یاد کتاب آبی ون‌گوگ (افسردگی ون‌گوگ) می‌افتم که تا نیمه خوندمش و چون پول نداشتم، گذاشتمش توی کتابفروشی و اومدم بیرون... 
من میتونم. 
و وقتی که پول داشتم، این کتاب رو هم میگیرم و میخونم... حس خوبیه که آدمیزاد بدونه شترگاوپلنگهای دیگه‌ای هم توی دنیا بودن که به خودشون و دنیا شک کردن... که افسردگیشون عود میکرده... که تو اوج خستگی‌هاشون به کشتن شتر و گاو و پلنگ بیشتر و بیشتر فکر کردن... که حق داشتن... که گناه داشتن...

هفت ساله که مینویسم... 
و اینجا و اونجا، گاهی گداری، آدمهایی پیدا میشن که درست همون موقع که چاقو برمیدارم تا شاخه‌های اضافی رو ببرم، نه تنها توی سر شتر‌گاوپلنگ نمیزنن، بلکه یکی شتر، یکی دیگه گاو، اون یک خروس و این یکی گرگ نگار رو تحویل هم میگیرن... انگار مچم رو قبل از جنایت میگیرن... دمشون گرم...
دمشون خیلی گرم...
اون شاخه‌ها، اضافی نیستند... شاهرگند...
دمشون گرم...

Thursday, October 17, 2013

مطرود

کتابها و کلمات، با من چه ها که نمیکنند...
هیچوقت نمیتونستم در هیچ برهه‌ای از زمان، خودم رو ببینم که در غالب هیچ تعریفی از "Passive" بگنجم. اما میگنجم انگار. عجیب است. برای خودم، بسیار زیاد....

- «ای مطرود‌‌‌ان، همه علیه مرد‌‌‌ مطرود‌‌‌ به‌ پا خاسته‌اید‌‌‌؟»
- نه. من فقط یک نفرم. علیهت به پا خواسته‌ام، دخترک مطرود. دختر"ک" سی ساله.
- هه! کاف تصغیر چه به من میاید بعد از عمری تکبیر...

Friday, October 11, 2013

دیرازود، پساپیش

مشکی بپوش و مرا در آغوش کش. 
فردا دیر است.

*
باز زیاد مینویسم. علائم خطر، نزدیک است. نزدیکتر از هوای ناپایدار پاییزی....
*
چگونه باور نکند سکوت عریان مرا؟
چرا تمنا نکنی نگاه گیرای مرا؟
به دلم نقشی وانهاده از سکوتی گیرا... جلیل شهناز.
و من. خراب و مست، نگه میکنم خودم را که خود شده‌ام پاره‌ای از هنر. قاب شده، خاک خورده، روی دیوار...
...
سقوطیست که نشانۀ رضا بود.

حس یک پروانه دارم که دچار فراموشی شده، یادش رفته دوران پیله گذشته... پیله میتنم به امید پروانه شدن. یک پروانه دیگه شدن.... با دقت دارم غشای نازکی از فراموشی رو می‌تنم... غشایی از "دیگر بودن"... یادم رفته که این غشا هم بالهام رو ازم میگیره و هم مرگم رو برام ارمغان میاره. هدیۀ فراموشی.

Sunday, January 27, 2013

دلخوش

The only limit, is the one you set yourself...
*
متنفرم از روزی که بخوام برگردم و بگم:
"این عمر رفته را کجا دریابم"
*
سرفه‌هام برگشتن.... دکتر هم رفتم باز. نمیدونم چیه. نمیدونن چیه.
و از جهتی بهتر! مصرف شیرم هوار برابر شده!!!
*
روز به روز بیشتر شمپین رو دوست میدارم.
فقط کاش بیشتر "قندیل" داشت...
*
من:
و Anne Hathaway رو میبینم و باز میبینم و مطمئن میشم که "نگاه‌ها"ی من، جاهای دیگه‌ای از دنیا هم هست که زنده باشند...
*
چیزهایی که میشنوم و میبینم این روزها.... فکر میکنم چقدر چقدر خوشبختم!
*
"شخصی که مرتباً واکنش های عاطفی خود را سرکوب می کند، سریعتر بیمار می شود. حتی می توان این فرضیه را نیز مطرح کرد که اگر مردان به طورِ متوسط هفت سال کمتر از زنان عمر می کنند، به این خاطر است که کمتر از راهِ گفتگو، عواطف و احساساتِ خود را ابراز می کنند. سکوت به هنگامِ تحملِ مشکلات، برای مردان صفتی ممتاز محسوب می شود!
به این دلیل ابراز وجودِ خلاق از جمله شیوه های مهم درمان است، ابراز وجود امکان می دهد که افکار و عواطف به جریان بیفتند و ابن بخشی از درمان است. از شخص افسرده بخواهید وضع خود را نقاشی کند یا شعری درباره ی با آن بسراید، فوراً حالش بهتر می شود. اولاً به این دلیل که به جایِ آن که در افسردگی خود فرو برود، آن را به عینیت در می آورد و خود را بیرون میریزد. ثانیاً ابراز نظر او را در جریان زندگی قرار می دهد و همین اقدام نوعی بازگشت به زندگی خواهد بود. وقتی درجا می زنیم و متوقفیم، در واقع خلافِ جریانِ زندگی عمل می کنیم.
اقدام به ابراز وجود قبل از هر چیز به دلیل آن که یک حرکت است، جریان حیاتی را تسهیل می کند.به همین دلیل هم مشاهد شده که در بعضی موارد، تغییر محیط اجتماعی یا کاری می تواند آثارِ مفیدی در رفع افسردگی داشته باشد.حرکت یا تغییر، همان قانون موجودیت ماست."
بخشی از کتاب «قربانی دیگرانیم و جلاد خویش (کالبد شکافی روان شناختی اسطوره ی ایزیس و ازیریس)» نوشته "گی کورنو"
*
"داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد"
محشر.
و کاری که نمیکردم، اما این یه قلم ارزشش رو داره: لینک دانلود.
*
و من، ظرف میشورم...
در گوشم صداها میپیچند...
تصویرها روی کاناپه و کابینتها غلت میخورند...
کف پاهایم، خاطره‌ها را حس میکنند...
و لبخند میزنم!
بیش از این لبخند، دیگر چیزی نمیخواهم...
لبخندم و لبخندهایم دور کمرم حلقه میزنند... بغل میکنند مرا... گرم گرم گرم...
مثل گاوی که علف نشخوار میکند... دوباره و دوباره و دوباره! صبح به صبح...
و شب به شب تف میکنم بیرون! زندگی را از دماغ...
...
زندگی خوب است.
و من از تجربه، زیاد میدانم.
در آستانه بیست و هشت سالگی.
*
شادم... و به توانایی نوشتنم، دلخوش! 

Wednesday, October 10, 2012

من

من رو بخون.
من رو حتماً بخون. 

نخوندن من واسه دنیا بد تموم میشه... نگاری آتیش میگیره... میسوزه... میمیره...
من رو بخون.

*

I am tired of being sick

تجربه ای که تا حالا نداشتم: بالا آوردن رو ماشین مردم.
و امروز سوپ درست کردم. خوبم. خوب خوب! و خوشحال که من "میتونم" غذا درست کنم!

Thursday, June 28, 2012

آره دیگه...

موهام قرمزه. زیباست ولی جلوه نداره. میرم حموم که نباشه... 
بعدش هم برمیگردم، تو خونه ای از کتاب... میخوابم.

Friday, June 1, 2012

برگشت خودم به خودم

یک بلاگ جدید ساختم. چهارمین بلاگ من، اگر 360 رو هم حساب کنیم. حرفهای خودمه برای خودم. شاید ابلهانه است که اینجا اعلام عمومی میکنم....
اما فکر کنم لازمه عزیزانم بدونند که مطمئن شده‌ام حرفهایی هست، که فقط برای خودمه. بلند گفتنشون فقط آزاره و بس... 

از امروز بلاگی دارم فقط برای خود خود خودم...
همونطور که از امروز بهروزی دارم فقط برای خودم...

Wednesday, May 30, 2012

نسیم زنده...

وقتی خوابت میاد، وقتی گرمته و خسته‌ای اما وقتی باید خودت رو بیدار نگه داری تا به پرواز برسی.... خودت رو میسپاری به موسیقی و ... نوشتن... دوست داشتم بنویسم "قلم"... که کاش قلم بود که بیمعنی شده این روزگار، قلم و مداد و خط خوش!

خودت رو مجبور میکنی بعد از سالها ویدئو Sexy Sexy Lover رو از گروهی ببینی که برات همیشه با You're My Heart, You're My Soul و Diamonds never made a ladym زنده بودند... با Hundred Years....... و فکر میکنی هنوز که مدرن تاکینگ رو با موی بلند دوست داری... به درازای رؤیاهای بلند... و با جاه‌طلبی بسیار...

وقتی سال تولدت خونده شد:

Oh I cannot explain
Every time it's the same
Oh I feel that it's real
Take my heart
I've been lonely too long
Oh I can't be so strong
Take a chance for romance
Take my heart
I need you so
There's no time
I'll ever go

Cheri Cheri Lady
Goin' through emotion
Love is where you find it
Listen to your heart
Cheri Cheri Lady
Livin' in devotion
Always like the first time
Let me take a part

Cheri Cheri Lady
Like there's no tomorrow
Take my heart don't lose it
Listen to your heart
Cheri Cheri Lady
To know you is to love you
If you call me baby
I'll be always yours

I get up and get down
Oh my world turns around
Who is right, who is wrong
I don't know
I've got pain in my heart
Gotta love in my soul
Easy come but I think easy go
I need you so
All those times
I'm not so strong

Cheri Cheri Lady
Goin' through emotion
Love is where you find it
Listen to your heart
Cheri Cheri Lady
Livin' in devotion
Always like the first time
Let me take a part

Cheri Cheri Lady
Like there's no tomorrow
Take my heart don't lose it
Listen to your heart
Cheri Cheri Lady
To know you is to love you
If you call me baby
I'll be always yours

آه دخترک سالهای 80... چه بخوانی و چه نخوانی، محصول تضادها و زندگی شاداب میان تمام این تضادهایی... شاد باش! بزی و عشق کن! دخترک گیلاس، دخترک آلبالو، دخترک تمشک... شیرین و ترش و شور باش و باش و خودت باش..."به قلبت گوش کن"...
دخترک شیطان، دخترک صیاد، اینبار با آوای صید خودش... خوشخوشان به سمت دام میره...با لبخند، با آرامش... با چشمان باز...


گرمه... گرم ئه... نسیمی لای موهایم آرزوست...

Sunday, March 25, 2012

قاچ خربزه؟... نه نه... قاچ پیتزا!

- می‌دونی چیه خواهر؟ 
- جان خواهر؟
- آدم خوب تو این دنیا کم پیدا می شه....

فکر می کنم: راست می‌گی. واسه همین بارش افتاده رو دوش همون معدود... و خوبه و خوب نیست...
*
روزی داشتم امروز...
و روزهایی دارم این روزها... که صبحش، نمی‌دونم تا شب کجام و چه خواهم کرد... 
مدتها بود که از کلماتم برای گفتگو استفاده نکرده بودم... به قول آشنایی، خسته شدم از بس با وال فیسبوک [و در مورد من بلاگ] صحبت کردم...
شاید ذوق‌زده شده‌ام، می دونی؟...
*
حسام این موسیقی رو گذاشت و ذهنش رو خالی کرد تو کلمات... همین کار رو می کنم.
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد... که به آئین آمد... و آئین دارد... 
به آینه‌ای چند، زیبا شده ام... می خوانم، می خرامم... شادم و دلم تهی است و قافیه کم دارد...
بخوان کودکم... که فرزندان من غوغا کرده‌اند و تو دوری و مشغولی و من تنها... 
همه فرزندان من... و آغوش باز من... و خرمن‌ها افق پیشرو... دست‌نخورده و بکر...
و دوست دارم درخشش این چشمها... غنچه این لبها... لبخندی که چشمهایم را سیاه می کند به رنگ موهایم... و من شادم و عجب بازیگری... 
و چه بازیگری هستی تو... و صحنه‌ای می‌آرایم من... که من طراح صحنه‌ام... چه بخواهم و چه نخواهم...
و دنیایی که در دستان من جاریست... که تورا جاری کنم در او... که خودم غوطه‌ور شوم ز او...
که "چالش" نیست زندگی من، هرچقدر که دوستش داشته باشم... که می‌پرستم "دینم" را که خودم "خدای" او... که "زنم" به قدرت یک "زن"، با هوسهای یک زن... به توان و "قدرت" نگاه و لبخند و آبشاری از موی یک زن... که زنم، شاد از زن بودنم... که "بازیگرم"... عاشق "بازی"ئم... و بازیچه می‌دارم "چالش" و "دین" و "خدا" و "زن" و "قدرت" و نگاه را...
که بخوان بلبلکم... که تورا از من گریزی نیست.... و صادقانه بگویم؟ مرا از تو نیز هم...

و همه فرزندانم را در آغوش کشم... بی‌آنکه بخواهمشان... 
و تو... فقط بگو "چشم"... تا چشمانم از آن تو شوند...

همه فرزندان من... لبخند بزنید که من تهی ام... 
می دانی؟
قاچ پیتزایم گم شده است...
*
عنوانی دارد این عکس: Half and Half
*
چرا این موسیقی، جای دیگر زیباتر بود؟ ندانم...

Wednesday, February 22, 2012

اطول البحار الطویل

پیشنوشت: به من دروغ نگو! 
کم‎اهمیت تر از اون، نخواه که دروغ بگم! درسته که دروغگوی خوبی ام... ولی...
ولی نداره! همین! به من دروغ نگو! و نخواه که دروغ بگم!

شبها بد می‌خوابم! نه همیشه! اما گاهی... این گاهی، بعضی وقتها زیاد می‌شه! هنوز هم خواب بزرگترین آرامش ذهن و روحمه... همه انرژی روزهام از خواب شب قبلشون می آد... اما وقتی جایی که قلبم باهاشه، ناآرامه... خوابم بی معنی می شه... جایی... کسی... شاید، فقط اگه شاید "کسانم" رو در آغوش داشتم...
رؤیا می بافم به آرزو... 

فردا کنسرت همایون شجریانه. جالبه! نه؟! نمی دونم گوشم آماده است برای شنیدن "شجریان" یا نه! گوشم که هیچ... خودم! 
وقتی خودت سرشار از هذیانی، هذیان دیگری رو می خوای چیکار؟ که مجنون‌وار تر بگردی و بچرخی و بخندی به خودت که روز به روز الاغ‌وار تر از قبل، زنده‌ای؟
(پینوشت میان‌برنامه: دقیقه 90 از دوتا ازبچه ها خواستم که با هم بریم شیکاگو برگردیم... لابد آماده ام! فردا معلوم می‌شه!!!)

خسته ام از خودم.

به خودم روزی روزگاری قول داده بودم که اگه اومدم آمریکا، برم بشم شاگرد فرشچیان! کجام الان؟!
باز می دونی چیه؟ خنده ام می گیره که هنوز رؤیاهام رو به یاد دارم... بماند که "هدف"های کوچیک و بزرگم روز به روز به "رؤیا"های دور و نزدیک تبدیل می شن... اما باز هم.... 
باز هم چی؟ مگه چند جور مرگ داریم؟

ملتی داریم/دارند که صلیب بر پیشانی حمل می کنند... جالبه باز! آدم فکر می کنه توی ایلینوی ملت مذهبی ترند... اما تو ویرجینیا اگه 7-8 تا از 10 تا صلیب رو داشتند اینجا 2-3 از 20تا دارند... باز تفاوت سنت و دینه... ملت ایلینوی سنتی ترند، اما نه لزوماً مذهبی تر.
سنت پاتریکشون مبارک.
از این یه روز با فرهنگ ایرلندی به من یه تی‌شرت پنج دلاری سیاه با نقش شبدر سبز چهارپررسید... نوش جان!

سر کلاسم.

از وراجی کردنم هم خسته ام. مدتیه احساس تهی مغزی دارم. کاش یه جوری می تونستم جلوی چشمها و دهنم رو می‌گرفتم...

آزادی ای آزادی... آنگه که تو بازآیی... با این دل غم‌پرور... من با تو چه خواهم کرد؟
مسخره است که من هرچه داشتم دل غم‌پرور نداشتم... که الان دارم... که دوستش ندارم... که نمی‌دانم چه خواهم کرد...

باز وراجی کردم سر کلاس... بحث فراموش کردن خاطره است و یا عوض شدن خاطره... یاد راهیان نور افتادم و اردوی جنوب... می دونی؟ دلم یه سنگر می خواد که بشینم و زااااااار بزنم! 

پی‌نوشت: آه.

Thursday, September 15, 2011

بلاگ نویس

:-)
چهار سال پیش در چنین روزهایی من بلاگ نویسی پیشه کردم...
حالا دیگه بدون اون نمی تونم که حس "زنده بودن" داشته باشم... چه پست هامو پابلیش کنم و چه نکنم... هستن... همیشه هستن...
"بیا شمعارو فوت کن، تا صد سال زنده باشی..."
*
امتحان گیاه شناسی مزخرف شد!!! الان دیگه برام مسلمه که نمی شه که هرسه تا درس سنگین رو با هم برد جلو! الان اول ترمه و من هوارتا هندونه ای که با هم بلند کردم، یکی یکی از دستم می افتن، دیگه چه برسه به این که جلوتر هم برم... اول ترمه که من خواب و زندگی و خوراک ندارم... چه برسه به معدل خوب که لازمش هم دارم!!! نتیجه این که یه درس شدیداً سخت گیاه شناسی رو drop کردم تا سال دیگه بگیرمش و با هزار تا خواهش و التماس، یه درس 3 واحدی گرفتم!!! و فقط فکر کن که یه ماه از شروع ترم گذشته و من تازه فردا اولین جلسه کلاسمه! چه شوووود!!! عیبی نداره! Neha (دوست هندی ام) باهام تو کلاسه... کلی کمکم می کنه! اینجوری احتمالاً راحتتر می تونم کار هم بگیرم. (فکر کن که هنوز وضعیت شعلی من رو هواست!!! :| فقط اگه این کار موزه جور شه.... دعا کنین که بشه!)
همچنان از زندگی ام راضی ام! "خسته اما با لبخند"...
*
درس هامو کی می خونم؟
کارم کجا و کی جور می شه؟
تعطیلات وسط ترم چیکار می کنم؟ تعطیلات بین دو ترم چیکار می کنم؟ اون موقع ها کی هست و کی نیست؟
اینترن شیپ کی می گیرم؟ کجا؟

من انگلیس یا هند برو می شوم؟
دکترا کی می رم؟ کجا؟
هزاران سؤالی که جوابش رو الان باید بدونم، اما نمی دونم!
از یابنده تقاضا می شود مرا هم در جریان بگذارد!
*
یک کشف عظیم کردم! تو C'ville یک بلاک از قطار فصله داشتم و حتی یه بار هم صدای بوق نکره اش رو نشنیدم! اینجا کلی ازم دوره و من کشف کردم که قطارهای مورد نظر، فقط دوست دارن تو شب صداشون رو ببرن هوا!!! باور کن تو طول روز یه بار هم بوق نمی زنن، اما الان... ماشاءالله دراز هم هست و این پروسه بوق/نعره زدن، کم کمش 10 دقیقه ای طول می کشه! و این که خونه من طبقه سومه، معنیش اینه که هرگونه موج صوتی کوچیک مستقیم وارد گوش من می شه! (بخصوص که بخوام پنجره رو باز نگه دارم!)
*
و یادم افتاد که باید از این به بعد یادم باشه که در یک شهر که بارون و باد اومدنش حساب نداره، آدمیزاد پنجره اتاقش رو باز نمی ذاره که بره تا وقتی برمی گرده، علاوه بر خودش که موش آبکشیده شده، داخل خونه اش هم آبیاری نشده باشه!!!!
*
من یک بلاگ نویسم!

پینوشت: بلاگر مسخره کرده!!! تا یه مدتی که ظاهر بلاگم معیوب شده بود تا امروز! ساید بار می رفت زیر پست ها! ایمیل شاکی زدم بهشون، جوابی نیومد، اما درست شد! حالا الان برای پست جدید، می بینم برچسب "C'Ville" رو قبول نمی کنه!!! دو ساله اوکی بودها! الان تز جدیده که آپاستروف قبول نمی کنه! مسخره!!!!
و البته که من کم نمی آرم! تکنیک زدم و واسه این یه لیبل، سوئیتچ کردم به سیستم قبلی!!! و باز برمی گردم...
این اتفاق ها که پیش می آد، یا مثل اتفاقی که امروز صبح یه کاره واسه فوتوشاپم افتاد (در یک عملیات انتحاری به کما رفت و سرعت کامپیوتر رو هم به خرس پاندا رسوند و حتی ctrl+alt+del باز نمی شد!) و باعث شد نیم ساعتی دیر به کلاس برسم؛ می برنم تو فکر که دنیای دیجیتال واقعاً سبب صرفه جویی تو وقت می شه یا بدتر گند می زنه توش؟؟؟

Saturday, May 28, 2011

کابوس سال های وبا و مداوا

پیام خان تو فیسبوک این پست رو شیر کرده. 

"... که دیدم اضطرابی در لب‌های زنی که کنار مادرم ایستاده بود شکل گرفت و زیر لب گفت: کمیته کمیته و مادرم نگاهی به خیابان انداخت و دست برد و کاکلش را زیر روسریش پنهان کرد..."
"... پدرم تعریف کرد که به آستینِ کوتاه پیراهنش گیر داده‌اند و توبیخ‌اش کرده‌اند و او هم کوتاه نیامده و با حراست کارخانه گلاویز شده است. گفت احتمالاً اخراجش می‌کنند و پک آخر را زد و سیگار را در زیر سیگاری که مادرم برایش آورده بود خاموش کرد و به من نگاهی انداخت که در ابتدای راهرو ایستاده بودم و ترس خورده و بهت زده به حرف‌هایش گوش می‌کردم..."
حرص خوردن ها... فحش دادن های زیر زیرکی و رودررو...تحقیر... اضطراب...
اضطراب از خودت بودن...
اضطراب لعنتی...
*
وقتی می خواستم برم دانشگاه، نینا و مامان بابام یه جلسه چندساعته برام گذاشتن که دختر! بی حواس نباش، این جوری نباش، اونجوری باش، حواست به دور و بر باشه، بی هوا حرف نزن، هرچیزی نپوش... خلاصه خودت رو تو دردسر ننداز... و برای دخترشون که تا اون موقع لای پر قو و تو هوا زندگی می کرد، دختری که هرجا بود، انگار توی دنیای واقعی نبود، از تجربه هاشون گفتن. از اضطرابشون. هنوز یاد حرفها و تجربه هاشون که می افتم، لرز و خشم برم می داره... وقتی رفتم دانشگاهی که اونا برام تصویر کرده بودن اونقدر ملاحظه کار شده بودم که... اما دانشگاه من، اونی که اونها دیده بودند نبود واقعاً!!! دوره من خیلی از اونها دور نبود. خاله لیلا تازه چند سالی بود که فارغ التحصیل شده بود و مامان یه سال قبل. خاله لیلا تو شهید بهشتی درس خونده بود و مامان هنر آزاد مرکز! هرکدومشون تو بهشتی بودن... اون وقت من داشتم می رفتم دانشگاهی که قدیم تر ها بهش می گفتن فیضیه تهران! عشق و یا عشق و سنگک هم می گفتن بهش ولی به هرحال...
-به گمونم وقت اعترافات رسیده :))-

روز سوم دانشگاه، حراست کارتم رو گرفت! شلوار جینم کمرنگ بود از دید آقای رئیس حراست! 
خوشحال و شاد و خندان از در اصلی اومده بودم تو. دوره ای که همه مانتوها کوتاه و تنگ و جینگول و منگول بود، من یه مانتو معمولی نه خیلی گشاد پوشیده بودم که بلند هم بود. صبح کله سحر بود و حجابم هم استاندارد بود. شجاعی که اون موقع رئیس حراست بود، وایساده بود دم اون ساختمون سفید کذایی. فکر کنم می خواست زهر چشم بگیره. صدام کرد. همچنان خندان بی عکس العمل خاصی رفتم جلو. حتی نمی دونستم که اونجا حراسته! گفت "کارتت رو بده!" مثل یه بچه مثبت دادم بهش! فکر کنم خودش هم جا خورد که اینقدر راحت اقدام کردم!!! گفت "برو! شلوار جینت کمرنگه! کارتت حراست می مونه تا تکلیفت روشن شه!" رفتم و نشستم تو پارک جلو دانشکده و عرعر زدم زیر گریه! نه فقط این که کارتم رو گرفته و چی می شه الان! مونده بودم بعد اون همه روضه و داستان که برام خوندن به مامان بابا چی بگم؟ زنگ زدم الهام دوستم از بچه های مدرسه و با هق هق داستان رو تعریف کردم. حتی زحمت نکشید بیاد پیشم! کلی بهم خندید که چرا دادی بهش! برو پس بگیر! صورت کج و کوله ام رو صاف کردم و برگشتم حراست. رفتم تو. به پسره که پشت میز نشسته بود گفتم "اومدم کارتم رو بگیرم." گفت "واسه چی کارتت اینجاست؟" گفتم "نمی دونم! این آقاهه که دم در بود گفت شلوارم کمرنگه!" حتی زحمت نکشید از پشت میز رنگ شلوارم رو چک کنه! گفت "وا!!!" و برای این که حالا خیلی هم همکارش که نمی تونست حدس بزنه کیه رو ضایع نکرده باشه، گفت "خب سعی کن دیگه کمرنگ نپوشی!" اسمم رو پرسید و -ناگفته نماند از بین یک عالمه کارت دیگه که اونجا بود- کارتم رو پیدا کرد و بهم داد و... تمام...

من تو دوره تحصیلم چندین بار دیگه رفتم حراست! اکثراً چون موبایلم گم می شد و حراست برام می بردش اونجا... دو سه بار برای مجوز گرفتن برنامه ها و سفرها و یک بار هم چون با یکی از حراستی ها دعوام شده بود. رفتم که ازم معذرت خواهی کنه!!!
نینا برای من به عنوان نمونه ای از دوره قبل، اگه حراست می دید، یخ می کرد و سریع دستش می رفت به مقنعه اش، نه که ماها نمی ترسیدیم و شال و مقنعه مون رو درست نمی کردیم. چرا می کردیم. اما فرق می کرد...
من چندباری مثل خیلی از بچه های دوره مان با حراست ورودی دخترها بحثم شد. سر حجاب و این حرفها. به خصوص لجم می گرفت چون نه اهل آرایش و لایک اونجوری بودم، نه مانتوهای خیلی ناجوری می پوشیدم به نسبت عرف دانشگاه. با این حال مانتوهای نازک و رنگولی منگولی من یا موهای رنگی رنگی ام یا کوتاهی و تنگی مانتوهام چیزی نبود که نسل قبل داشته باشه.
یک بار روز باز که داشتم بچه پشت کنکوری هارو می گردوندم، با یکی از حراستی ها دعوام شد اساسی. سر یه چیزی تو این مایه ها که چرا از این ور بچه هارو بردم و چرا از اون طرف نه. بی ربط می گفت، اما من هم جلوی همه اون بچه ها و جلوی بقیه آدمهای داشنگاه داد و بیداد رو کشیدم سرش و خلاصه کلامم این بود که تو کی هستی که به من بگی چیکار کنم!!! آخرش طرف اومد ازم رسماً معذرت خواست!

شجاعی ماه های آخر ازم مدام می پرسید پذیرش آمریکام چی شد... آخرش هم بهش شیرینی ندادم :))
*
واسه پیام خان نوشتم تو این مایه ها:

دنیایی که ما تجربه کردیم، خیلی فرق داره و داشت با کسایی که کم کمش 7-8 سال از ماها بزرگتر بودن. دارم درباره کسی حرف می زنم که خودشه. و کارهایی که دوست داره رو می کنه، فقط... سیاسی نیست... به گمونم گیر دادن از ریخت و قیافه و همه چی از سرتا پای آدم از ته مغزش تا صورتش، تو چند سال خیلی بیشتر محدود شد به گیرهای سیاسی، آزادی بیان و از این بساطها... اگه تو توی تهران جینگولوترین قیافه رو هم می داشتی، اگه حس می کردن که حرف سیاسی اجتماعی نمی زنی و کاری به کار کسی نداری، زیاد اذیت نمی کردن... لااقل نه به اندازه قبل.

نینا باید همش مراقب می بود که چی می گه، با کی حرف می زنه و چه جوری. بابام نگران می بود که دختر یه دنده 14-15 ساله اش روسری سر می کنه یا نه. مامانم نگران سوتی های چپ و راست من بود و هپلی هپو بازی هام. ولی من و بچه های هم دوره ام اگه با کله وسط حرف استادها و معلم ها و رئیس دانشکده نمی پریدم، انگار می کشتنمون. اگه حتی برعکس اعتقاد واقعی ام، بحث اعتقادی با معلم دینی ها راه نمی انداختیم انگار بی کلاسی بود. تو دوره ما هم استادهای دانشکده معارف عوضی زیاد داشتیم. اما خودشون می گفتن که یال و کوپالشون ریخته. دختره بر می گشت همچین قشنگ طرف رو مسخره می کرد تو روش که نمی فهمید از کجا خورده. نمره اش شدید کم می شد. اما نه می افتاد، نه کارش به حراست می کشد. تازه همیشه پز نمره داغونش رو هم می داد همه جا.  من با چندتا از آخوندهای دانشگاه و مدرسه چهارباغ و بچه های بسیج رفیق بودم و هیچ مشکلی حس نمی کردم. بچه ها می دونستن نماز نمی خونم و با این حال عضو دفتر فرهنگی دانشکده بودم. مهمونی ها و مسافرت های مختلط گروهی و لباس های تنگ دختر و پسر و رقص و شادابی هامون که دیگه هیچی... چیزهایی که هم سن های ما 12-13 سال قبل از ما نداشتن. 
همین گشت ارشاد کوفتی من رو هم گرفته. نمی خوام بگم که دوره ما واقعاً گل و بلبل بود یا ما اضطراب و اعصاب خوردی نداشتیم. چرا داشتیم... همین که نگار ساده خل و چل هم پاش به وزرا کشیده شده، یعنی ما هم "گیر" رو تجربه کردیم. ولی می خوام بگم اون قدر که مامان مثلاً اون شب کذایی حرص خورد و ترسید، من حرص نخوردم و تا وقتی مجبور نشدم، به مامان زنگ نزدم. و فکر کنم تا این لحظه ای که بابا این رو داره می خونه، بهش نگفتیم! خب حرص می خورد!!!
اما تهش معذرت خواستن و من هم اون فرم کوفتی رو امضا کردم و تمام. از روزی که گرفتنم شد پز جدید!!!!! کلاً تو نسل ماها، گرفته شدن توسط گشت ارشاد یه جور پز بود واسه خودش!!! یه چیز غیر قابل قبول و غیر قابل درک برای قبلی ها...

بچه های ما انگار مخصوصاً یک کاری می کردن که دم در دانشگاه گیر بدن بهشون. این گیرهای متنوع رو می اومدیم با آب و تاب تعریف می کردیم و یه کم چاخان هم چاشنی اش می کردیم و پز می دادیم و به ریششون می خندیدیم. بچه ها تتو می کردن که پاک نشه. دم در  مقنعه رو می کشیدن جلو -و نه این که موهارو کامل بدن تو- و آرایش کمتر می کردن و از دم در دانشگاه مستقیم می رفتن دستشویی برای تجدید خوشگل و منگول آرایش. تو سینماها یا ماشین خیلی هارو می دیدیم که روسری از رو سرشون افتاده بود یا دختر و پسرهایی که تو بغل هم جا خوش کرده بودن. شمالی که بچه های نسل ما می رفتن از زمین تا آسمون فرق می کرد با شمال نسل قبلی ها.
ما هم اضطراب داشتم. اما اضطراب این که می خوام یه تولد 60 نفره شلوغ پلوغ بگیرم و آیا چی می شه، با اضطراب جرئت نکردن برای حرف زدن درست و حسابی با همکلاسیت فرق می کنه. من هیچ وقت تو دوره دانشگاهم اضطراب نداشتم که با همکلاسی پسرم تو کلاس تنها بمونم. یه جورایی تعریف شده نبود اصلاً! مگه می خوایم چیکار کنیم؟ پیش هم می اومد اتفاقاً... می شستم یه کله بحث می کردم و حرف می زدم و همه می رفتن و من می موندم و طرف... حالا چه فرقی می کرد امید باشه، امیر باشه، سپیده، تارا، سحر... اما تو دوره قبل چنین چیزی نبود. ملت شرطی شده بودند...
از بچه های نسل قبل یکی، یک بار از شدت خشم ماجرایی که سرش اومده بود اتاق خالی دانشگاه گیر آورده بود و رفته بود عکس خامنه ای رو پرت کرده بود رو زمین و هنوز از یادآوریش دلش خنک می شه... ماها فحش می دادیم، ولی چنین فشاری نبود رومون. ملت اتاق خالی گیر می آوردن، کارهای دیگه می کردن!!!!!!
اضصراب کشف شدن بوسه ها و خیلی بیشتر از اون توی دانشگاه، حتی توی پارک و توی خیابون، با اضطراب این که جرئت نکنی دست دوست دخترت رو بگیری فرق می کنه. از سر فضولی مفرط، من لااقل پنج تا زوج رو می شناسم که تو دانشگاه یا پارک با هم عشق بازی داشتن. فکر کن! توی دانشگاه! تو کلاس های خالی، عصر... 12-13 سال قبلش تصورش هم نمی شد کرد. از اونها که می شناسم، دو-سه بارشون رو می دونم که مچشون گرفته شده. حالا یا با مأمور انتظامات پارک، یا آقای رنجبر!!! اما با استغفرالله و اینها حل شد... این دوست دختر و پسرهای بدبخت هم اضطراب کوفتی ای داشتن و داشتیم... اما می خوام بگم فرق می کرد. همین. و این فرق رو نوع رابطه، رو نوع برداشت تو از زندگی، نوع شخصیتی که برای تو ساخته می شه... روی همه چی تأثیر می ذاره.
آره، اگه شاخ بازی در می آوردن، حتماً کارشون به حراست هم می کشید و پرونده و پرونده بازی... اما متوجهی چی می گم؟ می خوام بگم تو دوره ما، خیلی بیشتر شدنی بود که خودت باشی. که آدمیزاد باشی...

تو این که من شانس آوردم، شکی نیست. خانواده خوبی داشتم که نمی ذاشتن دخترشون آخ بشنوه. مدرسه خوبی داشتم که خیلی کمتر گیر می داد. خودم هم به نظر بچه مثبت می اومدم و بی حجابی هام به شلختگی تعبیر می شد (بی ربط هم نبود). ما به هرحال دنیایی که ماها تجربه کردیم... انگار از بیخ یه دنیای دیگه بود و هست... گاهی خیلی سخت ماها اضطراب بچه های اون موقع رو درک می کنیم. و خیلی وقتها شده که بچه های اون دوره، بخصوص اونهایی که زدن بیرون، اصلاً باورشون نمی شه که ماها هم تو همون مملکت زندگی می کردیم.
می دونم همه جای ایران هم مثل علم و صنعت و فرزانگان و شمال تهران نیست... ما به هرحال تهران هم جزئی از ایرانه. تغییر از یه جایی شروع می شه دیگه... اول تهران، بعد اصفهان، بعد احتمالاً به شهررضا و یزد هم می کشه... می دونم و شنیدم که می گن دیگه اینجوری نیست انگار! به خصوص از وقتی می خوان دوباره سفت و سخت تر بگیرن... اما من یکی اعتقاد دارم، سرعت تغییر رو می شه کند کرد یا حتی موقتی متوقف کرد، اما نمی شه به عقب برش گردوند!!! به خصوص تغییراتی که به ذات آدمیزاد بودن برمی گرده...

اینهارو گفتم که تهش بگم خوندن اون متنه هم خیلی خوب بود!!!! که ماها هم یادمون نره رفیقهای چندسال بزرگتر از ما چه فشارهای ریز و درشتی بهشون اومد... نه که ماها تو دنیای آزاد زندگی کرده باشیم! اما طعم عافیت رو بهتر می فهمیم لااقل
;))))
نمی خوام بگم دوره ما خوب بود. واقعاً این رو نمی خوام بگم. آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی پوشیدن لباس... همه اینها هم دوره ما، هم دوره قبل از ما ازمون گرفته شد. کم یا زیاد، به هرحال بده... مخربه، داغون کننده است... اما به هرحال می خوام بگم نوع فشار، تأثیرات روانی اش برای ما با برای چند سال قبلی هامون یه جورایی شبیه از زمین تا آسمون فرق می کرد و می کنه...

اگه این رو قبول کنیم، یکی از ریشه ها و تفاوتهای انواع بیماری های جتماعیمون واسمون بیشتر روشن می شه...
دوست دارم درباره این هم بحرفم، اما دیگه بسه دیگه! فردا می خوایم بریم ددر دودور... لااقل برم جمع و جور کنم...
*
خبر: جوادی آملی گفته آشپزخانه اوپن، اسلامی نیست، حرام است.
خبر: به جای سرطان پستان بگوییم سرطان سینه.
خبر: مزاحمین نوامیس...
خبر: گشت ارشاد...
خبر: اعدام...
خبر... خبر... خبر... می دونی؟ من کلی خوشبینم! 
*
بی ربط نوشت یک: شیر سرد دوست دارم.
بی ربط نوشت دو: واقعاً ویندوز سون بهتر از ویستا ئه؟
بی ربط نوشت سه: بهزاد واسه پست قحط الرجال کامنت گذاشته: "اومدم آمريکا تکليفم رو با تو يکی معلوم می کنم. می رم پيش قاضی 3 طلاقه ات می کنم و خلاص. دخترجان..." یعنی عاشقتم! تو بیا، من خودم 5تا طلاقنامه می دم دستت! تو فقط بیا....

Thursday, May 19, 2011

جاده فریاد می زنه: بیــــــــــا

همیشه فکر می کردم زمین گرده. الان می دونم که زمین یه جاده است: مستقیم، بی انتها...

Sunday, March 13, 2011

دیروز، امروز، فردا

دیروز سبزه خریدم و سماق و سیر و سنجد و سمنو... شیرینی های عید هم همچنین... خوشحالم.
دیروز و دیشب خوش گذشت. جشن بچه های نسل دوم ایرانی بود. خیلی خیلی خوب بود. پیش خودم فکر کردم که شاید بچه های heritage (نسل دومی های ایرانی) اینجا شانس بیشتری برای ایرانی بودن دارن... اگه خودشون و مامان باباهاشون بخوان...
دیشب دوست داشتم بیام و بگم "حرفهای دیشبم رو جدی نگیرید، مثل هذیان های دم بیرون اومدن از درد هیپنوتیزم بودن (یکی بگه آخه تو تاحالا هیپنوتیزم شدی که بدونی درد بیداری دم آخرش چیه؟)" اما دروغه اگه می گفتم...
دیشب حتی تحمل دو کلمه حرف سیاسی شنیدن اضافه نداشتم. تحملم تموم شده. از خودم بدم می آد این موقع ها... خبرهارو می شنوم، اما تحمل فکر کردن و بدتر از اون بحث کردن... نُچ!
امروز یه option دیگه به انتخاب های سال دیگه ام اضافه شد. خوبه. به خودم تبریک می گم و خداییش خوشحالتر و امیدوارتر دارم ادامه می دم. پیش خودم گفتم اگه چهارتا C هم بره تو کارنامه ام، دیگه مهم نیست!!! فکر کن!!! چقدر احمقانه و تلخ دارم به دنیا نگاه می کنم!!! اه اه اه...
و...
امروز از قطار جا موندم! به سلامتی! و این یعنی کلاس فردا رفت رو هوا! و این یعنی کتاب کتابخونه رو که امشب باید می دادم، نمی دم و جریمه... و این یعنی من خوابم می آد! جهندم! من بی رگ شدم فکر کنم!
...
...
دیروز، امروز، فردا... زندگی ادامه داره.
"فردا آدم بهتری می شم!" مشکل اینه که مدتیه نمی خوام دیگه به این جمله فکر کنم...

بعد از تحریر نوشت:
"Kindness is more important than wisdom, and the recognition of this is the beginning of wisdom. ~ Theodore Isaac Rubin"
and these days... I need someone wise. and it is for real....
کارهایی که باید بکنم و نمی کنم: برای مامان بانک برم، درس درست بخونم، بیشتر با دوستهام بگردم و حرف بزنم و تلفن کنم، ورزش کنم، ماشین رو روشن کنم که باتری اش نخوابه، برم اون گواهینامه لعنتی رو بگیرم، مالیاتم رو بدم، بیمه ماشین رو تمدید کنم، چک کنم دانشگاه آینده ام چه جور جاییه و یه برنامه ریزی از کارایی که می خوام بکنم داشته باشم، کتاب های کتابخونه رو پس بدم، خونه تکونی کنم و از توی اون کثافت در بیام!!!.... بله، خودم همش رو گفتم که بگم می دونم و حواسم هست... فقط نمی خوام! یه جورایی... نمی خوام! فقط می خوام بخوابم... و فقط می خوام یکی بگه: دوستت دارم. با تموم "بد بودن هات"، دوستت دارم!
امروز بابا که بالاخره شاکی شد و گفت دیگه باهام حرف نمی زنه تا برم ورزش (فکر کن! واسه خودم!!!)، چشم هام پر از اشک شد و جونم دراومد تا بغضم زیاد تابلو نشه... دیگه نمی تونم این اشک هامو کنترل کنم! کنترلم روی خودم رو دارم از دست می دم... به تدریج دارم می بینم که دیگه نگار نیستم...

Saturday, March 12, 2011

Damn being me...

(انگار داره این رسم می شه که پست هامو یادم بره پست کنم!!! امشب هم اضافه می کنم و...)


بالاخره پیشنویس پایان نامه رو دادم... لعنت به من با ابن همه تأخیر!!!!!!!!! ولی می دونی چیه؟ جهندم! D:
تموووم شد! این یعنی کلی جشن و بوق و هوووورا! بله!
*
امروز هوا شدیداً دونفره بود...سه روز پیش فکر کردم با خودم که چرا شکوفه ها نیستن هنوز؟ جدا از گلهای نرگس که اینجا و اونجا کاشته شدن، دلم شکوفه هارو می خواست... عید بلاد کفر، بی شکوفه ها که دیگه اصلاً مزه نمی ده...
فرداش اولین شکوفه هارو دیدم... و البته که اصلاً فکر نکن که مثل پارسال خودم رو کنترل کردم... بوی این تک شاخه شکوفه دار که کنده امش و غنچه بود و یک شبه شکفته شد، فضای اتاقم رو کامل عوض کرده...
امروز هوا شدیداً دونفره بود. هم وقتی از خونه بیرون زدم، قبلش بارون اومده بود و دلش باز باریدن می خواست و هم وقتی 3ساعت بعدش برگشتم... پیاده روی کردم زیر آسمون ابری و گره های ابرها و خورشید دم غروب، تو شهر خلوت، هوای معرکه، صدای پرنده ها و شرشربارون تو ناودون ها... رویایی بود... با همه این غرهایی که من می زنم، اعتراف می کنم که چارلوتس ویل تکه کوچکی از اسکرین سیور بهشته!
امروز هوا شدیداً دو نفره بود. ما که نفر دومش رو نداشتیم. اما قدم زدیم و چسبید. جای همه دوستان خالی...
*
تا دیروز روایتهای تاریخ نگارهای دوره صفویه می خوندم، امشب دارم یه رمان می خونم درباره حلبی آباد ها و مهاجرنشین های استانبول...
همیشه مامان، بابا، دایی ام، مامان ایران، خاله های مامانم رو بهشون غر زدم که چرا زندگیشون رو ننوشتن... واقعاً قابلیت مؤاحذه شدن دارن...
اگه روزی روزگاری برگردم ایران، از زندگی یکی از 4.5 ملیون ایرانی خارج نشین، از یکی از بچه های نسلی که پیک جمعیت رو داشت، بچه های نسل جمهوری اسلامی، رمان می سازم... شاید هم فیلم بسازم و طراحی صحنه ش رو بکنم... آرزوی دیرین!
*
مزخرف که شاخ و دم نداره که! وسط تراژدی رمان، وقتی باد سقف یکی از خونه های حلبی آباد رو همراه با گهواره و بچه ای که بهش آویزون بود رو برده بود پرت کرده بود یه ور دیگه... رادیو جوان گفت: (قردار بخونین!) کاشکی چای رژ لب روی لبهات بودم من، یا نمی شد، جای خط چشم روی چشم هات بودم من!!!!!! کاملاً سبب حفظ حس می شه این رادیوجوان!
*
*
*
امروز تو راه شک کردم که نکنه ایرانم. صبح زود موقع رفتن به کتابخونه، یه ردیف عمله با کلاه نشسته بودن لب جدول و دید می زدن، اون وقت یه ردیف دیگه عمله داشتن رو نمای ساختمون بی کلاه کار می کردن... اینجا عمله هاشون اسپانیشند... حتی اگه وقت داشتم و در حال عجله نبودم و وای می استادم تا جیغ و داد کنم، نه اونها زبونم رو می فهمیدند و نه من زبون اونهارو...
امروز کتابخونه خوب بود. صبحانه نخورده بودم و اونجا دوتا بیگل گنده زدم تو رگ... چسبید.
امروز این کتاب من رو به خاک سیاه نشوند از بس غمناکه. آخرین بار که خودم رو مجبور کردم به خوندم کتاب این تیپی، ربه کا بود... دووم نیاوردم. ولش کردم... و متنفرم که "داستانی" بخوام بخونم سراسر توصیف غم. مرده شور آمریکایی رو ببره که چندروز قبل عید مجبورم می کنه درد حلبی آبادهای مردم استانبول رو هم هوار کنه و داغ کنه رو دلم... این دل چفدر تحمل داره آخه؟ اه.
(عطف به دیشب: کش بیشتر موقع کتاب خوندن، رادیو جوان گوش بدم...)
امشب مثل همیشه چون نمی تونستم تو اتبوس و درحال حرکت، کتاب بخونم، نصف راه رو خوابیدم... نصف راه دیگه... من... تو زندگی ام نشده بود پسری اینطوری و سریع مخم رو بزنه! سریع، ساده... من چه احمقم که تو 1-2 ساعت قاه قاه بعد از مدتها خندیدم. که برگشتم به شادی های از سر سرخوشی بچگی... با آن چنان هیجانی که راننده اتبوس بیاد بهم بگه ساکت! و من باز تو صورتش نگاه کنم و بخندم... من چقدر احمقم که اون 1-2ساعت رو باور کردم و حتی نفهمیدم چه جوری گذشت... من چقدر احمقم...
امشب فیلم dear John دیدم... اشک های لعنتی بالاخره اومد... نه توی طول فیلم، که الان... با آب دماغم که آویزون شده قاطی می شه و میاد پایین... آره! دوست دارم با آستینم کل صورتم رو یه جا پاک کنم...

من دلم سفره هفت سین می خواد. سفره هفت سین خودم رو می خواد... نمی خوام دستم مردم ببینم فقط! نمی خوام!

امروز به خودم گفتم، من خودم رو می شناسم...
I know that sometime I am such a gift for many people out there... yet also I know such a confused curse I am for myself.... damn being me!

Thursday, March 3, 2011

خونه تکونی

متوجه شدیم که امسال عید احتمالاً اولین باریه در زندگی ام که کاملاً تنها خواهم بود!!!! و بدتر از اون، فردای عید امتحان میان ترم دارم!!! (خودمون رو آروم می کنیم چون می دونم ممکن بود بدتر هم باشه! یعنی مثلاً لحظه عید سر امتحان باشی!!! اه اه پیف پیف!)

متوجه شدیم که برای اولین بار در زندگیمون باید خونه تکونی کنیم! ایران هرسال عید تا حد امکان از زیرش در می رفتم! به هرحال اصفهان می رفتیم و اونجا که خونه ما نبود که اگه بخوایم هم برسیم خونه تکونی کنیم!!! خونه تکونی اصلی هرسال می شد قبل تولد من، بهمن، که از سرتاپای خونه رو می شستیم!!! تازه تا وقتی بهزاد جون و مامان جون بودن، من می تونستم تا حد زیاااادی در برم! اما امسال اولاً خونمون تبدیل به موجود بسیار زشت و بی فرهنگی شده، دوماً ...!

متوجه شدیم که genius می باشیم چون بلدیم عکس روتوش کنیم!!! :)) اما خداییش وقتی رئیسم out of nowhere اینجوری بهم گفت، کلی چسبید :))

متوجه شدیم باید به جمع و جور کردن خورده ریزهای عید فکر کنم!!! تخم مرغ رنگ کنم احتمالاً! دوست دارم سر سفره عید قرآن بذارم و ندارم!!! حافظ دارم اما دوست ندارم حافظ نخ نما بذارم! اکثرش رو می شه از دی سی خرید... دارم فکر می کنم سبزه و ماهی رو چه جوری بیارم اینجا!!! (و مهمتر از همه این که چه جوری نینا رو راضی کنم که بذاره ماهی بخرم!!!)

متوجه شدیم که می توانیم باز از زندگی لذت ببریم و آنچنان قهقهه بزنم که رئیس کتابخونه بیاد سراغ رئیسم و من که شما دوتا اوکیید؟ الگوهای کاری مارو باش!!! (آن از مسئول های کتابخونه و من از بچه ها، معروفیم که خیلی مثبتیم و زیادی کارمون رو جدی می گیریم! حالا افتاده بودیم به هم، قاه قاه می خندیدیم...)

متوجه شدیم که Ann Burn! Negar officially loves you!!!! you are one the most amazing womens in the whole world... و همچنین متوجه شدیم که کتابخونه یکی از بهترین جاهاییه که توسط آدمیزاد ساخته شده! نه فقط به خاطر کتابهای گوگولیش که می شه آدم توشون غلت بزنه، بلکه همچنین به خاطر آدمهای گوگولی ترش که توش کار می کنند... بخصوص متوجه شدیم که هرچند متوسط سواد مردم این بلاد کفر در حد منفیه از سیاست خارجی و بین الملل، اما کسی مثل آن رو هم می شه پیدا کرد که لزوماً تخصصی نداره تو سیاست و... اما می شه سه ساعت باهاش درباره قذافی گفت و خندید و لذت برد که به فکرته و نگران که یهو هوس نکنی برگردی ایران!!!

متوجه شدیم که اصلاً دوست نداریم ااااااااین همه هر روز بنویسیم! جدی لجمان می گیرد از این همه گزافه گویی! اما نقش قرص مسکن داره واسم! جدا از این که آرومم می کنه، معتادم هم کرده! و چون به تدریج روم بی اثر می شه، هربار به طولش اضافه می شه!!! فکر کنم باید برم تو ترک...


ما چقدر هی متوجه می شیم!
***
پینوشت: کلمات گیج منگولای اخیر: حرص، هوس...

Saturday, February 19, 2011

یه روز خوب می آد، می دونم...

روزگار خوبی نیست... نه نه! روز گار خوبی نیست!

روز گار خوبی نیست وقتی دیگه مریم هم صداش در می آد و می گه روزگار خوبی نیست...
روزگر خوبی نیست وقتی تو هوایی و نمی تونی خودتو برسونی به زمین...
روزگار خوبی نیست وقتی گیل می خوام و به گیک ایمیل می زنم...
روزگار خوبی نیست وقتی همه دمغند، وقتی همه خسته اند...

یه روز خوب می آد، می دونم.

می دونم از اونجا که مصرف شیرکاکائوم زیاد شده...
می دونم از اونجا که چشمهارو می بینم که به خشم و به امید، برق می زنند...
می دونم از اونجا که آدمهای دور و برم از فرط ناامیدی لبخند می زنند، بلکه می خندند...
می دونم از اونجا که "می خوام"! و وقتی می خوام می شه! و این بار فقط من نیستم که می خوام...

یه روز خوب می آد، می دونم.
اون روز خوب، کلی جیغ می کشم با نفس های عمیق...
اون روز خوب، یه عالمه آدم رو می بوسم. یه عالمه آدم رو بغل می کنم...
اون روز خوب، باز من کوله ام را برمی دارم و می رم سفر. دور و نزدیک، نزدیک و دور...
اون روز خوب، شروع می کنم آواز خوندن از ته دل، شب و روز و روز و شب... صدام رو هم از ترس قطع نمی کنم...

یه روز خوب می آد، می دونم...

Wednesday, November 17, 2010

شاید برگشت

هوالمعطی

می خوام برگردم به همون شروع! شاید یادم بمونه که خیلی چیزای دیگه هم تو زندگی هست که می شه بهش فکر کرد...
ریکاور می شویم...

وقتی فکر می کنی آش رشته قراره بخوری، اما به خودت قورمه سبزی تحویل می دی، ته دلت به گیج منگولا بودن خودت می خندی و از دور مامانت را می بوسی...

Tuesday, November 16, 2010

گریه کنم یا نکنم، حرف بزنم یا نزنم؟

پیش نوشت: می شه نگید اینها چیه که می نویسی؟ خسته شده ام. اگر ننویسم، معنی اش این نیست که فکر نمی کنم. معنی اش اینه که خودسانسوری می کنم. خفه می شم، خفه! نوشتن، آرومم می کنه! اگه ازش جدا شدم، به بهانه این که دیگرانی که برام خیلی مهمند را آزار ندم، دیگه خودم نخواهم بود... خودم را دادم دست فنا...

بعد از یک سال شاید، تمام یأس فلسفی های نیامده، هجوم آورده اند بهم... داغ داغم. خسته، افسره، فرسوده... می گذره. خوب می شم. اینجا چراغی روشن است...

پس نوشت: یک روز سوم دبیرستان، همین طور بودم... تمام بدنم می لرزید! سر کلاسی که نمی دونم چی بود، زدم بیرون و اشک بود... جای همیشگی ام. بالای پله ها کنار اتاق نجوم... نمی دونم چی شد و چه جوری و کجا، اما بچه ها پیدام کردن... سالومه حرف زد و حرف زد و حرف زد. بچه ها خندیدند و مسخره بازی در آوردن... اون روز خوب نشدم. اما هنوز زنده ام. این نشانه خوبیه، نه؟ دیروز حتی چراغی هم روشن نبود...

پس نوشت دو: دوروزه بارون می آد... یک بند و یک ریز! فقط همین شهر، همینجا! اشک دنیا داره هوار می شه رو چارلوتس ویل... توی دو ساعتی اینجا، خبری از اشک، خبری از بارون نیست...

پس نوشت سه: مرسده امروز از خونه کشیدم بیرون...از غار خودم! دستش درست...

Tuesday, August 24, 2010

خسته اما با لبخند

اعتراف می کنم: در یک اسلام نگاریزه شده، در بلاد کفر روزه می گیرم و باور کن باور کن باور کن که سخته!!! خیلی خب بابا! لوس نمی کنم خودمو، اما امروز خداییش ناجور بود! از ساعت 10 صبح تا 9شب که رسیدم خونه، سه تا کلاس داشتم و یک قرار با یک استاد فارسی که اصرار داره اینگیلیش حرف بزنه اونلی!!!!!!!!!!!!!!!!! =))
خلاصه سر کلاس آخر داشتم قیلی ویلی می رفتم! حالا می دونی چی می چسبه؟؟؟ فردا! کلاس ندارم و حالی به حولی!

البته یعنی خونه می شینم و درس می خونم که این ترم (مثل تصمیم های هر اول ترم) بچه مثبتم و لاغیر! خوشحالم که ثابت قدمم و سر این تصمیم های خوب خودم عمریه که سرمایه گذاری می کنم!!!!!! =))

                                                                                                                             

دیروز از بلاگ جیران خوندم که به زبان من خلاصه اش می شه: اگه دیدی بلاگ نویسی تند و تند و هرروز می نویسه، یعنی حالش خوب نیست اگه دیدی کلاً نمی نویسه یعنی دق کرد و مرد!!! حالا من هنوز زنده ام اما! حالم هم خوبه!!!

به به

                                                                                                                             

در پی نظر سنجی پر مشارکت، تصمیم بر این شد که سه روز در هفته کلاس داشته باشم! نه این باشه، نه اوشون!!! همچنان حالی به حولی و خرخونی پربار در خونه کوچولوی خودم...

دوباره درس شروع شد و نظریات معمارانه من هم گل می کنه: یه کلاس دارم که به نظر سخت می آد، اما دوست داشتنی می نماید!!! Advance Cultural Landscape Preservation
حالا این که خود این مبحث کالچرال لندسکیپ چه باحاله و شخصاً چندسالیه در جوش هستم بدون اینکه تا یک سال پیش بدونم اسم هم داره این مباحث، بماند! پرزرویشن کردنش باحاله! دوست می دارم! یعنی کاری که تو پروژه لیسانس هم انجام دادم... این ترم تو یه کلاس (سمینار) 25نفره با دوتا استاد یه پروزه-استودیو کوچولو داریم که گروه های دو-سه نفری از رشته های مختلف قراره با هم کار کنیم، روی یک سایت تاریخی وسط ویرجینیا... تا ببینیم چه شود
درباب خالی نبودن عریضه هم بگم که غیر از تز، درس معماری مدرن با یه دیدگاه جدید که حال ندارم توضیح بدیم دارم.درس معماری منظر عثمانی دارم که بعد از عمری با استادیه که برخورد غیر فرمال به معماری خاورمیانه داره. آخریش هم یه درس با این استاد ایرانیه است که اصرار داره خارجکی حرف بزنه و رو اعصاب منه کمی تا قسمتی! موضوع؟ تحقیق درباره طراحی شهری صفویه از طریق ادبیات کلاسیک! یه همچین چیزایی! معنیش اینه که اون متن های قدیمی که من بعضاً فقط می تونم حروفش را بخونم را به یه چیز قابل فهم برای خودم ترجمه کنم تا بعد از توش ببینم معماری در می آد یا نه!!! می شه خوندن ادبیات کلاسیک.... اون وقت این آقای محترم فقط در مقیاس "بفرمائید" با من فارسی حرف می زنه! عمو؟ اومدم می گم فارسی قدیم نمی فهمم! خارجکی به خوردم می دی؟ (به این می گن گیــــــــــــــــر جوجه دانشجو)


وای! غذام سوخت