آدمهای دیگه هم دچار حمله خشم میشن؟ RAGE به معنای واقعی کلمه... افسارگسیخته... و اگه میشن، چیکارش میکنن؟
نمیشه همینجوری یهو شلاقش کرد رو بقیه که... میشه؟ نه چون اونها مستحقش نیستن. چون برای خودم پیامد داره.... ویل اسمیت-طور!
تام اومد حالم رو پرسید. همین. بعدش دور و بر رو نگاه کردم و کسی نبود. خوب شد که نبود. وگرنه که لابد نرماله که اچ آر بیاد بالای سر یکی و حالش رو بپرسه!!!!!!!!!!
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد عمه از قم آید و خاله ز کاشان برسد خبر مرگ عمو قلی برسد از تبریز نامه ی رحلت دایی ز خراسان برسد صاحب خانه و بقال محل از دو طرف این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج به سراغش زن همسایه شتابان برسد هر بلایی به زمین می رسد از دور سپهر بهر ماتم زده ی بی سرو سامان برسد اکبر از مدرسه با دیده گریان آید وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد کرده تعقیب ز هر سو طلبکار مرا ترسم آخر که از این غم به لبم جان برسد گاه زان محکمه آید پی جلبم مامور گاه زین ناحیه آژان پی آژان برسد من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب وسط معرکه چون غول بیابان برسد پول خواهند ز من ،من که ندارم یک غاز هر که خواهد برسد این برسد آن برسد من گرفتار دو صد ماتم و "روحانی " گفت سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد
- سید غلامرضا روحانی
خلاصه هفته پیش اینطور بود که کارهای خرید خونه رو اعصاب بود. خانواده رو اعصاب بود. روانپزشک باید دستور آزمایش میداد و نداد و غیب شده بود و رو اعصاب بود. پنجشنبه خونه رو خریدم و خوب بود. میتینگ با Adam رو فکر میکردم چهارشنبه است و یادش رفته و نگو پنجشنبه بود و از دست دادم و صد دلار ناقابل پیاده شدم. از اون طرف هزار دلار شد هزینه تراپی های یک ماه و اندی گذشته که فعلا رفت روی کردیت کارد. جمعه کار فاجعه بود. در کلام نگنجد. شنبه سفر با محسن بد بود، اما شانس آوردم که تئاتر عالی بود. اما الان یه حجم زیادی خشم و حتی نفرت دارم به محسن. به هرگونه آدم خودمحور. بخصوص از دوشنبه به بعد... یکشنبه فهمیدم خونه ورای چیزی که فکر میکنم کار داره. شک نشدم، کارهای ساختمان همیشه همینه. اساسا من یه بوم خالی گرفتم که همین کارها رو باهاش بکنم... اما تازه دور جدید تنش ها با مامان بابا شروع شد... و یکشنبه شب، یا به عبارتی دوشنبه دو صبح، جسم تعطیل کرد. درواقع بیدار کرد!!! با تهوع و استفراغ بیدار شدم و ادامه پیدا کرد تا صبح... با مامان بابا رفتیم (که با چه داستان و بساطی هم رفتیم) اول مینت کلینیک و از اونجا فرستادنمون به اورژانس. دیگه تا چهار و پنج اونجا بودم تا با رضایت زمین و زمان و دکتر و روانکاو، ترخیص شدم... اون شب رو موندم پیش مامان بابا. فردا صبح زود موتور روشن شد. ادامه فاجعه همراه با سیزده ساعت مستقیم کار!!! همراه با نفس تنگی و تهوع گاه به گاه و درد قفسه سینه... و تنش بیشتر با مامان و بابا سر پیمانکار و "خوب بودن" و "مبادا کارت رو از دست بدی" و "منظم برو سر کار" و دعواهای پشت پرده (که روی پرده غرهاش به من میرسه) و هرچیز دیگه! این وسطها وقت روانپزشک و دندون رو سر ددلاین از دست دادم. و استرس پر کردن مالیاتها هم که هست... و خریدهای کرده و نکرده (شامل شلنگ برای آب دادن حیاط. باز خوبه بارون میاد.) کاش میشد لااقل برم یه سمتی برقصم (کاش یه کم این بارون و هوای خاکستری قطع میشد) آهان، سه شنبه پریودم هم شروع شد. خلاصه آره دیگه، سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیز هم ز در آید........... امروز دو ساعت با Adam حرف زدیم. دمش گرم. کم مونده بود دوتایی بشینیم به حال من گریه کنیم.
یکی از شانسهای بزرگ زندگیم الان اینه که یه تراپیست دارم که باهاش خییییییییلی راحتم. انگار بگیر معیار منطقی بودنه تو زندگی فعلیم. حالا این وسط زیر سِرُم بابا هم بیاد بگه این مددکار تو بیمارستان بهتره یا تراپیستت! 😑
Soooo.... apparently, you can easily die in Champaign, since you didn't have summer courses!!!!
It's like that: you don't have summer courses, so you didn't enroll for summer and it means you don't have insurance for summer and with no-insurance, here, no one even dare to look at you!!!!!! (at least non of two clinics of town, beside the school) they simply say go to Indianapolis or Chicago! heh! I love US!
بعد از مدتها شاید، یه موج شدید یأس فلسفی حمله کرده.
دیشب افتضاح خوابیدم... نه که عمیق نباشه یا چی، اتفاقاً عمیق بود و همه چی! اما با بغض پا شدم و حضور آکشیتا هم هیچ کمکی نمیکنه. یه فشار "درد" بزرگه که انگار قرار نیست رفع شه... رفع نمیشه...
احساس میکنم خودم و زندگیم و لبخندهام مصنوعیه. احساس میکنم دارم به زمین و زمان دروغ میگم... احساس میکنم نیستم اون چیزی که نشون میدم. نیستم اون چیزی که باید باشم... یک آدم متظاهر خودرأی... جاهطب ابله...
کاش حضور آکشیتا و خنده های زیاد، بدون عمق و حتی جفتمون از دیشب تا حالا کمک میکرد... کاش...
خودم رو دوست ندارم. و این یک مسئله جدیه!
*
یأس فلسفیه دیگه. میآد و میگذره... اما دااااغون میکنه ها..... داغون که... فرسوده میکنه...
*
این روزهام رو، این جور روزهام رو دوست ندارم. خودم که هیچ، دیگرانی رو آزار میدم که واقعاً نمیخوام... نمیخوام... گفتم هزار بار: از آزار دیگرانی که دوستشون دارم متنفرم... اما کنترل این فشاری فروخورده، بدترم میکنه...
نگار باا یا پایین بره، دوست داشته باشه یا نه، باید لااقل به خودش اعتراف کنه که این بعد افسرده وجودش، این بعد ناکام هم وجود داره... بهش بها نده، آزادش نذاره... طوفان راه میاندازه....
باید تنها باشم. کمی تنهایی برای گریه کردن و خودم رو بیرون ریختن و... شاید خلاص!
اشک...
کاش راه حل بود.
**
اضافه شد:
از کارهای ناتمام متنفرم! و خودم سرشام از ناتمامی... ناتمامی...
دلم زخمه خاک میخواد... راه رفتن و حس کردن خاک داغ کویر... رفتن و ترکهای زمین دیدن و کوههای دور دست... قلههای دست نیافتنی... باور حضور "دستنیافتنی"...
دلم نسیم میخواد لای لباس توری... تنهایی کویر... کویر... تنهایی... تنهایی خودم با جسم خودم... با خاک... با آفتاب... تن داغ...
موهای قرمز وحشی، جمع شده تمثال یک گوجه بالای ابرو... اخم عاشقانه... آ زادی یک انتخاب...
دلم دویدن در کویر میخواد... که چشمه ها بجوشند از سر تماس سرانگشت پاهای زمخت من و خاک پاک کویر...
کویر... لیزای تنها... فریاد میخواد... که کمتر متنفر باشه از خودش...
کمی کمتر... کمی...
جهان بیهمتا... آسمان آبی... روز عادی... نگار... نگار... نگار...
شاید اینقدر تکرا، بدتر باشه... اما خودم رو دوست ندارم.
تقصیر خودمه. "گناه" خودمه... کوتاهی های خودمه...
*
بیدار شو مرد! من رو بکش بیرون از این حال لعنتی خودم... آفتاب زده! نمیبینی؟!
- دوستت دارم!
*
به گمونم دلم یا "تهوع" سارتر رو میخواد، یا خوندن رمانی از ساد، و یا برگشتن به فروید...
کماهمیت تر از اون، نخواه که دروغ بگم! درسته که دروغگوی خوبی ام... ولی...
ولی نداره! همین! به من دروغ نگو! و نخواه که دروغ بگم!
شبها بد میخوابم! نه همیشه! اما گاهی... این گاهی، بعضی وقتها زیاد میشه! هنوز هم خواب بزرگترین آرامش ذهن و روحمه... همه انرژی روزهام از خواب شب قبلشون می آد... اما وقتی جایی که قلبم باهاشه، ناآرامه... خوابم بی معنی می شه... جایی... کسی... شاید، فقط اگه شاید "کسانم" رو در آغوش داشتم...
رؤیا می بافم به آرزو...
فردا کنسرت همایون شجریانه. جالبه! نه؟! نمی دونم گوشم آماده است برای شنیدن "شجریان" یا نه! گوشم که هیچ... خودم!
وقتی خودت سرشار از هذیانی، هذیان دیگری رو می خوای چیکار؟ که مجنونوار تر بگردی و بچرخی و بخندی به خودت که روز به روز الاغوار تر از قبل، زندهای؟
(پینوشت میانبرنامه: دقیقه 90 از دوتا ازبچه ها خواستم که با هم بریم شیکاگو برگردیم... لابد آماده ام! فردا معلوم میشه!!!)
خسته ام از خودم.
به خودم روزی روزگاری قول داده بودم که اگه اومدم آمریکا، برم بشم شاگرد فرشچیان! کجام الان؟!
باز می دونی چیه؟ خنده ام می گیره که هنوز رؤیاهام رو به یاد دارم... بماند که "هدف"های کوچیک و بزرگم روز به روز به "رؤیا"های دور و نزدیک تبدیل می شن... اما باز هم....
باز هم چی؟ مگه چند جور مرگ داریم؟
ملتی داریم/دارند که صلیب بر پیشانی حمل می کنند... جالبه باز! آدم فکر می کنه توی ایلینوی ملت مذهبی ترند... اما تو ویرجینیا اگه 7-8 تا از 10 تا صلیب رو داشتند اینجا 2-3 از 20تا دارند... باز تفاوت سنت و دینه... ملت ایلینوی سنتی ترند، اما نه لزوماً مذهبی تر.
سنت پاتریکشون مبارک.
از این یه روز با فرهنگ ایرلندی به من یه تیشرت پنج دلاری سیاه با نقش شبدر سبز چهارپررسید... نوش جان!
سر کلاسم.
از وراجی کردنم هم خسته ام. مدتیه احساس تهی مغزی دارم. کاش یه جوری می تونستم جلوی چشمها و دهنم رو میگرفتم...
آزادی ای آزادی... آنگه که تو بازآیی... با این دل غمپرور... من با تو چه خواهم کرد؟
مسخره است که من هرچه داشتم دل غمپرور نداشتم... که الان دارم... که دوستش ندارم... که نمیدانم چه خواهم کرد...
باز وراجی کردم سر کلاس... بحث فراموش کردن خاطره است و یا عوض شدن خاطره... یاد راهیان نور افتادم و اردوی جنوب... می دونی؟ دلم یه سنگر می خواد که بشینم و زااااااار بزنم!
من تا چهار ساعت دیگه، گرون ترین تاکسی زندگی ام رو سوار می شم، دوتا کلاس مورد نظر رو می رم و بعد به عنوان یک اصفهانی می رم و خودم رو می اندازم تو جوب و خودکشی می کنم...
تو بلیط قطار داری. تو به خاطر خراب شدن مترو بلیطت رو از دست می دی. تو دوتا کلاس داری که یا باید مرده باشی و یا باید بریشون (بماند که چرا...) و تو خاک تو سرت که هنوز رانندگی بلد نیستی... تو توی کشوری زندگی می کنی که وسیل نقلیه عمومی اش از خر عمومی هم ضعیفتر عمل می کنند... تو 215$ بی زبون رو می ریزی تو حلق تاکسی تا برسی به کلاس هات...
امروز برای اولین بار تو کل عمرم به خودم فحش دادم که رانندگی چرا بلد نیستم... و من رسماً چیزهای متنوعی خوردم! و من همینجا خط و نشون می کشم که نگااااااااار! یا رانندگی یاد می گیری یا خودم حلق آویزت می کنم!!!
خیلی هم جدی بود! خیلی هم عصبانی ام از خودم! خیلی هم اه!
حتی اگه بابا هم قهر نکنه، خودم با همه قهر می کنم تا بالاخره اون گواهینامه نکبت رو بگیرم دستم! اه!
"A man will be imprisoned in a room with a door that's unlocked and opens inwards; as long as it does not occur to him to pull rather than push." ~ Ludwig Wittgenstein
یکهو یاد ویتگنشتاین افتادم و کتاب برگه ها که نخونده رها کرده و اومده ام... گفتم بگردم و نقل قولی کرده بشم ازش و یادم اومد که چقدر چقدر چقدر کار ناکرده باقی گذاشته ام تو اون مملکت... و الان هم اینجا، تو این مملکت...
چقدر از مرز بدم می آد. از لب مرز بودن... از دیواری که می کشند تا مرز باشه...
شاید الان کتابش مثل کلی کتاب دیگه ام تو کتابخونه داره خاک می خوره... از خاک خوردن کتاب بدم می آد... شاید هم مامان حواسش هست... شاید هر از گاهی کسی تو اون اتاق می ره تا یادی از کتاب هام بکنه... هزار تا شاید...
ویتگنشتاین دوست دارم. اما برخلاف آموزه هاش در بازه زمانی فعلی، نه مغزم و نه زبان کار نمی کنه....... نمی خوام که بکنه!