Showing posts with label آزاردهنده. Show all posts
Showing posts with label آزاردهنده. Show all posts

Thursday, March 28, 2013

آی گلادیاتورها...

پر از حرفم و همچنان خاموش...
مشق صبر میکنم انگار...
همیشه شاگرد بدی بوده‌ام.
خدا خلقشان کرد تا مرد را بشکنند
زن را خدا خلقت کرد تا مرد را ناکار کند
آدم می ماند که با این جانور ها چکار بکند!
خوب و بد!
نفرت به دل آدم می اندازند و...
باز هم آدم بی آنها نمی تواند روزگار خودش را بگذراند.
حتی اگر کنار دست تو نباشد، فکر و خیالشان، یادشان با تو است. حتی اگر در عمرت زنی را ندیده باشی ، باز هم به یک زن فکر می کنی. حتی اگر قدرت مردی نداشته باشی، باز هم به یک زن فکر می کنی.
یک زن؛ یک زن!
یک رمزی در این کار باید باشد؟
برای این نیست که مرد، به تنهایی
یک نیمه است
~ محمود دولت آبادی
و من...
به کجا چنین شتابان؟
ندانم... ندانم...

دیشب، خواب بودم انگار...
تکرار کردم با خودم، سه جمله را که میخواستم "فردا" بنویسم. باشد که یادم بماند... چه بود آن سه جمله؟ ندانم.

به عدل فکر میکنم. چقدر معنایش رو میدانم؟ چقدر همه از عدل حرف میزنند و همان "همه"، معنایش را میدانند؟
نمیدانیم... به خدا نمیدانیم... عدل یعنی چشمانت بسته، هر دو را بشنو و قضاوت کن؟ مگر نه این است کار بانوی عادل؟
دیروز بود برای دوستی نوشتم... کار ما، کار ماهی داخل آکواریوم است... نشسته‌ایم درونش و میگوییم اه اه، پیف پیف... زندگی دریایی را مرگ. نشسته‌ایم بر زمین و میگوییم دنیا میشناسیم... میشناسیم؟ 
وقتی من تا همیشه میان گنداب بوده‌ام، چه درکی دارم از عدل؟

دنیای غریبیست... سریع میگذرد. انگار نه انگار که تو هزاران سؤال بی پاسخ داشته‌ای... داری.

...
بلند میشوم، خاک میتکانم از لباس بی لباسی...
ننگ بر من که به روی خودم بیاورم نادانی‌ام را. لبخند فراخ... انرژی بی‌پایان... پیش به سوی حمله به زندگی...
اگر قرار است یک بار زندگی کنم، بگذار من او را بکنم نه او مرا!

اه... یادم آمد سه جمله را...

کودک بودم و حق انتخاب داشتم که این نقاب را بزنم یا دیگری... امروز حق انتخاب دارم و میدانم، بدون نقاب، بیمارم.

پینوشت یک: همدل پیشکش، همزبان هم که نباشد، غمگین میشوی از مریضی کامپیوترت.
پینوشت دو:
به همه آن چيزها که حس مي‌کني،
کمترين اهميتي نده!
گفته است بدون تو نمي تواند زندگي کند،
تو امّا بينديش،
که او در ديــدار دوباره، تو را به جا خـواهـد آورد؟
لطفي در حقم کن و زياد دوستم نداشته باش،
از آخـرين باري که زياد دوستم داشـتند به بعـد،
کم ترين محبتي نديدم!
~ برتولت برشت
پینوشت سه: بخوانم: «مجموعه نوشته های حرمان: بزرگ شو اریک من»

Wednesday, November 7, 2012

تفکر خسته

به گمونم بیشتر باید این ویدئو رو ببینم:
باید به خودم همیشه یادآوری کنم که فرق هست بین want و need. باید به خودم یادآوری کنم که what I need و what I want. و چرا، برای چی و به کجا دارم میرم؟ جلو میرم؟ چرا؟! 
امروز داشتم فکر میکنم اگه واقعاً اون چیزی که میخوام، آرامشه، چرا هیچ کدوم کارهام به آرامش ختم نمیشه؟! راهی که من میرم به ترکستانه؟ یا چیزی که میخوام متفاوت؟ من چقدر خودم رو شناختم؟!

دارم یه مستند درباره Iron Lady میبینم... جواب خیلی سؤالهای نپرسیده‌ام رو میده، اما سؤالهای پرسیده‌ام رو نه!

خسته ام. 


نتیجه اخلاقی: طبق معمول وقتی کسی نباشه بهش گیر بدم، به خودم گیر میدم! و نامردیه اگه کسی بگه به خودم آسون میگیرم...
هرچند... اصولاً اعتقاد دارم گیرهای من اذیت نمیکنه...
- مثال نقض: مامان: نگار اون ذره‌بینت رو بکش کنار!

باید فکر کنم!
- "گفتند یافت می نشود گشته‌ایم ما گفت آن چه یافت می نشودآنم آرزوست"

پینوشت بعد از تحریر به خودم: "AND I SHALL NOT FAIL"
inspired by Margaret Thatcher