Showing posts with label آواز. Show all posts
Showing posts with label آواز. Show all posts

Monday, December 14, 2020

She leads THE lonely life

تو گوشم گاهی این رو میخونه:

"She leads a lonely life
...
All that she wants is another baby
She's gone tomorrow, boy
...
So if you are in sight and the day is right
She's a hunter, you're the fox
The gentle voice that talks to you
Won't talk forever
It is a night for passion
But the morning means goodbye
Beware of what is flashing in her eyes
She's going to get you..."

و گاهی این رو:
"...برمیگردم کمی بمان بر میگردم
حتی زخمی و نیمه جان بر میگردم
حتی اگر فرشته ات اهریمن شد
از دستش سرنوشتِ ما پوسیدن شد..."

مسخره است در مجموع. معلقم بین تمام دنیاهای فانتزی که خودم برای خودم علم کرده ام. اینطور بگیر که هزارها آینه رو عمری سرپا کرده ام. زخمی ام و خسته. و الان گم شده ام بین میلیون ها انعکاس خودم، از خودم. همه انعکاس هایی که حتی یکیشون واقعی نیست. اما تک تکشون درد دارند...

شاید باید تمام این گره ها و نخ ها و طناب ها رو بردارم و ببافم... میون این هجمه انعکاس، لااقل شاید گبه ای بافته شه، قرمز، با طرح بزی شاد...
***
من یک عتیقه بازم. یک یادگار پرست کهنه کار. آینه جمع میکنم، انعکاس پشت انعکاس میکارم... و فکر کنم زندگیم رو بخوام مجرد، مابین کلکسیون دوستهام بگذرونم... تک کار، به من نیومده.

Sunday, June 22, 2014

شبانه.... میانه... آشیانه... ایست!

ادامه میدهی و میدهی و میدهی و... ناگهان می‌ایستی. تفاوت بودن و باشیدن است... یک لحظه و فقط یک لحظه دهشتناک.
که بودی؟ یا که باشی؟

من که دست به بازی نمیزدم در زندگیم، این روزها معتاد یک بازی جدید شده‌ام! بازی‌ای که برای اولین بار، قابلیت کنرل کردن من رو داره... ذهنم رو به کار میگیره و ناگهان ترمز میکشه. میگه این قسمت رو زود تموم کردی. برو یک ربع دیگه بیا برای بقیه‌اش. برو فردا بیا برای قسمت بعد...
حس عجیبیه... برای من که از بازیهای زماندار بدم میاد... برای من که زمان بهم استرس میده... برای من که با این حال، عجولم... اینکه یک "بازی"، من رو متوقف کنه... عجیبه... نمیتونم تصمیم بگیرم که لحظه‌ای که موبایلم زمان قدم بردنهای من رو کنترل میکنه، چه احساسی بهم دست میده...
برعکس بازیهای دیگه‌ای که زمان محدودشون سرشارم میکنه از استرس و ذهنم توانایی کار کردنش رو از دست میده، این زمانی داره برای تموم کردن و زمانی برای متوقف بودن.
زمانی برای متوقف بودن.
عجیبه.... و جذاب... و سخت...

نگاه تو
شکوۀ آه تو
هرم دستان تو
گرمی جان تو
با نفسها...

به من گفتی
تا که دل دریا کن
بند گیسو وا کن
ابر بارانزا
شب
بوی دریا

به ساحلها
موج بیتابی را
در قدمهای پا
در مثال رؤیا
گردش ماهی ها
بوسۀ ماه

بوسۀ ماه
و چقدر خوب بود بالای درخت بودن. بالا بودن. تنها بودن. و خوندن.... و بیشتر خوندن...
و چقدر خوب بود غرق شدن. در آب. در هیجان. در خوشی. در....
در....
این درد سرشار از آواز...

Sunday, April 27, 2014

شبی از شبهای مستان و سرخوشان روزگار


شب خوبی بود... 
شب خیلی خوبی بود....
مرسی بهزاد.
مرسی صالح، پریسا، امیر، امیرحسین، مریم، نگار و محمد، فرشید، رناتو، دوست‌دخترش که اسمش یادم نیست (نریمان؟)، تایلر، سوزان، هینا، فردین... 
حضور همتون خوب بود. خیلی خوب بود. ممنون....

و باز، مرسی بهزاد.
حضورت خوبه. همیشه خوبه. خیلی خیلی خوبه.....
زندگی نگار، بهزاد کم داره! خوبه که هستی و از اتفاق، خوبه که میای و میری.... فهمیدم و یاد گرفتم که نبودنت، یعنی زندگی نگار، بهزاد کم داره! یعنی یاد گرفتم که نذارم این موضوع ادامه پیدا کنه... مثل باد بودن و بی‌ریشه بودن بده! ریشه میزنم. به زودی.
باش. خواهم بود.

روزی روزگاری من گفتم خداحافظ...
حالا تو بگو. 
عیبی نداره! خیر پیش! راه ما آخرش دور دنیا میگرده، اما به هم میرسه... ببین کی گفتم!

*
امروز، از خواب که بیدار شدم، "هیوا" بودم.
و من... 
قدم به راهی گذاشته‌ام، پر فریاد....

- آرزویی دارم، نه چندان محال.
من.
نگار.
وحشی شده‌ام.
دنبال آرزوهایم میروم و دنبال آوای این قلب لعنتی.
من.
نگار.
وحشی شده‌ام. 
به باد میمانم، اما باد، جهت قلبم را وزیدن گرفته.
- بماند. میوزی. میروم. نه. می‌آیم.
من.
نگار.
وحشی شده‌ام. 
میمانم.

پینوشت: یک ویدئو از خودم و تنهایی سالن اینجا میخوام آپ کنم که انگار نمیشه.... حالا اگه نشد، لینک فیسبوکش تقدیم به شما!

Saturday, April 26, 2014

لبخند در تلفظ نامت ضرورتیست

فکر کن که بچه‌های نسل من با چی بزرگ شدن...
با هلنا...
با صدای آلن دلونی که یادش میده بگه "طلا چیز بدیه هلنا!"
با دوست داشتن "نامزد" مردم!
باشعرهایی از این جنس:
"شعار من چیست؟
آزادی 
قانون من،
نیروی باد است
و وطن من،
دریا
ای وطن عزیز...
من...
من عدالت را به طور عادلانه تقسیم میکنم..."

:-)

و من، نگار، یک جفت گوش میخواهم:

تا عدالت را، عادلانه تقسیم کنم...
باشد که درخت دستهایم، کشیده‌تر شود...

دیرترنوشت از نوشته‌های سروش پاکزاد، کتاب دوزخرفات:
اندر باب انسان 
آدم ها دو دسته اند: آدمهای بدبخت و آدم های نادان.
آدم های بدبخت آنهایی هستند که فکر می کنند جمله ی فوق درست است.
آدم های نادان آن هایی هستند که نمی دانند جملۀ فوق درست است.
آدم های بدبخت، آنقدر بدبختند که حتا نمی توانند نادان باشند.
آدم های نادان، نادان‌تر از آنند که بخواهند بدبخت باشند.
بدبختانه آدم های بدبخت نمی توانند خودشان را به نادانی بزنند.
نادان ها حتا نمی دانند که خوشبختند.
نادانی که بداند نمی داند، بدبخت شده.
بدبختی که بدبختی اش را نداند، نادان شده.
بدبختی ِ آدم نادانی که بخواهد بدبخت شود؛ مثل نادانی آدم بدبختی است که بخواهد نداند.
ندانستن ِ خوشبختی از بدختی بدبختی بدتر است.

Friday, April 4, 2014

بگذار نگذارم...

باز آوریل شد و باز پادکست-ناک شدم.

و اینکه از صدای خودم در کمال آماتوری، خوشم میاد:
این یکی رو که توی تخت دیدم و همونطوری افقی هم ضبط کردم:
هیچ کدوم این کارها ادیت نشدن. همون بار اول خوندم و ضبط شدن و آپ شدن... صدای تلق و تولوق تابلئونه به گمونم :)

Sunday, November 10, 2013

معشوق همینجاست، بمیرید، بمیرید

*
- تو داشتی میخوندی؟
- نه بابا، بچه‌ای؟
*
از بچگی میدونستم اگه روزی روزگاری بخوام اسم پسر انتخاب کنم چی میخوام: آرش، سیاوش، کیارش.... یه کم همه‌گیر شدن، ولی بازم قشنگند برام... ولی نمیدونستم اسم دختر چی دوست دارم...
حالا اگه روزی روزگاری تو یه خیابون یه مامانی رو دیدید که داشت شنگول و منگول با سه تا دخترهاش بازی میکرد و تو کوچه مسابقه دو میذاشت، اگه دیدید اسم بچه ها آوا و نوا و رادا هستن، برین جلو، حال مامان نگار رو بپرسین... قیافه‌اش شنگوله، اما دلش خیلی بغل میخواد...
*
*
دستم به کار نمیره. دستم به اشتباه میره. پا و دلم هم به ناکجا.....
*
این کار گرفتن من شدنی بشه، انگار آزادم کرده‌اند از دنیا.... دلم یه زندگی عادی میخواد. با مریم حرف زدم و با چه هیجانی از ناآرامیهای "هیجان‌انگیز" زندگیم گفتم.... حتی با مریم هم وارد شدم به اون قالب دخترک قصه گو که داستانهای نامتعارف و هیجان‌انگیز زندگی رو تعریف میکنه.... که انرژی میده و هیجان و شادی، وقتی خودش تو خالیه از همشون....
حتی نمیتونم دیگه به اون بفهمونم چقدر از این بالا و پایینها و عادی نبودنها خسته‌ام... چرا "پیش میایند"؟ نمیدونم... چون منم! و من، بلد نیستم این من رو تغییر بدم... شاید حتی در ناخودآگاهم نمیخوام...
این من از من مجسمه‌ای ساخته هیجان‌انگیز برای دیگران... که انگیزه میده به دیگران برای زندگی رو زندگی کردن... اما خودم رو فرسوده میکنه.... خسته کرده... منِ نیازمندِ به دیگران، رو محدود و محدودتر کرده به خودم و تنهایی خودم... افسرده‌ام کرده... توان دیدن این همه تغییر و اعجوبه بودن، در هرکسی نیست، چه برسه به درکش و چه برسه به زندگی باهاش... اینه که موندم تنها. تنهای متفاوت.
همراه من بودن، یه شخصیت محکم میخواد که کنار شخصیت تأثیرگذار ولی تأثیرپذیر من خودش بمونه... در من حل نشه.... کم دیدم این جور آدم رو... آدمی که قابلیت درک داشته باشه، اما خودش باشه. محکم. گوش شنوای حامی. برای دخترک حامی دنیا!!! پدرِ مادرِ دنیا بودن، کار آسونی نیست!
در آستانه سی سالگی، من و مریم دو لبه، دو منتهای یک بدبختی هستیم...
*
گل پامچال، از اینجا تا به بیرجند خیلی گداره... گاه و گدار، غرق شو و بمیر. 

Saturday, April 6, 2013

بگو بگو... که نگارت منم بگو

دوست دارم خودم رو.
*

Dracula and the Beast
*
به گمونم دلم میخواد به خونه خودم تو نطنز، این رو هم اضافه کنم:
فقط کتابهاش و کوسنهاش رو، هردو بیشتر میکنم....
دلم غار تنهایی بزرگ میخواد...
دلم خونه نطنز رو میخواد...
*
دارم به این نتیجه میرسم که من با زبان غیر آدمیزادی حرف میزنم!!! جدی! اینقدر سخته فهمیدن من؟ باید کتاب مینا رو بدم دست ملت تا بخونند: "بیشعوری"! شاید هم من، هم بقیه، زبان هم رو بهتر بفهمیم...
اشاره مستقیمم به آکشیتاست!
فکر کنم تا بلوغش بخوام ازش فاصله بگیرم... یک هفته‌اش گذشت و به نظر میاد که بدتر شد. فکر کنم بدتر از این هم بشه... خرجش یه معذرت خواهی از بچه بودنه.... از اشتباه کردن... هنوز هم اعقاد دارم فاصله گرفتن، دوستی نمیاره... اما واقعاً از نفهمیده شدن، خسته‌ام. از نادیده گرفتن اشتباه، خسته ام. همیشه اکثر دعواهام همینجوری ختم شده. من به روی خودم نیاورده‌ام که کسی اشتباه کرده و حرفی هم درباره‌اش زده نشده و به روی مبارک نیاورده‌ایم و خلاص....
نه. خلاص نه. یک عقده زیر خاکستر همیشه مونده..... بی اینکه به روی خودمون بیاریم....
اما اینبار دیگه نمیخوام حرفهام رو هم برای خودم نگه دارم! نچ! رابطه از وسط پاره بشه، بهتره! "منطقی"تره... تا من به روی خودم نیارم که بهم چی میگذره... کم یا زیاد.... میخوام راه حل پاک کردن صورت مسئله رو بیشتر امتحان کنم. من مسئول عدم بلوغ دیگران نیستم. حتی اگه اینقدر مستقیم درگیرش بشم.........
میتونه عصبانی شه. میتونه طوفان به پا کنه. میتونه به روی خودش نیاره و من رو متهم کنه به نفهمی. به از دست دادن اون که مسئول مستقیمش منم. میتونه من رو به بی‌عدالتی متهم کنه. به اینکه قدر دوستی رو نمیدونم. به اینکه غد و نفهم و بی‌تفاوت و بی‌شعورم.... به اینکه همه چی رو به هم میریزم و یه روز پشیمون میشم... میتونه آسمون و زمین رو به هم بدوزه. همه اینها، جای اینکه یه کلمه بگه ببخشید. و واقعاً به همون یه کلمه اعتقاد داشته باشه.....
آدم کینه‌ای نبودم و نیستم. واقعاً نیستم. اما بسه دیگه... چشمهام رو بستن و کوتاه اومدن بیدریغ، بسه.... خودم، واقعاً مهمم :-)

هرچند اگه در آستانه 30 سالگی با این قهر و آشتی کردنها، حس 14 سالگی بهم دست بده... "قهر"! فکر نمیکردم در آستانه 30 سالگی، بخوام دوباره با این کلمه مواجه بشم و بهش فکر کنم...

به قول علی حسرو:
آدما به یه سنی که میرسن فکر کنم دیگه بچه نیستن. از هم قهر نمیکنن بلکه از هم فاصله میگیرن. به هم فحش نمیدن بلکه بدبین و بددل میشن. بازی نمیکنن ولی بازی میخورن.
هر چیزی روند طبیعی و آرومش خوبه. پیوندهای سریع هم شکننده ان و هم راحت آب میشن. فکر کنم روند طبیعی یعنی اینکه ندویی، تلاش نکنی، زندگی کنی، به همه احترام بذاری و اجازه بدی آدما بیان و برن. شهرها، کارها، موقعیتها، شراکتها، شکستها بیان و برن. فقط تماشا کنی. هر چیزی روند طبیعیش خوبه. واسه بعضیا این روند خیلی آرومه، زندگی یه بچگی همیشگیه، یه بزرگ شدن تا همیشه.
فکر کنم هم مسیر بودن از هم حرف بودن مهمتره. اینکه مسیرت به مسیر یکی بخوره. حرف بزنی یاد بگیری قصه بگی ترانه بشنوی و همه این کارها رو شریکی انجام بدی. هر چیزی روند طبیعی و آرومش موندگارش میکنه.
از جنگیدن برای چیزهایی که حق طبیعی منند، خسته‌ام. پیمان بسته‌ام که خسته نباشم. درست. و آدم جنگنده‌ای هم هستم تو زندگی، این هم درست... اما دیگه جنگیدن برای بعضی چیزها، حماقت ئه، نه زندگی :-)
بازم باید تأکید کنم به خودم: باید بیشتر مراقب خودم باشم...
*
"And those who were seen dancing were thought to be insane by those who could not hear the music."
— Friedrich Nietzsche
*
دیشب، فرناز گفت نگار صدات و مدل خوندنتم تغییر کرده از یک سال پیش تا امروز....
به عقب برمیگردم و میبینم که خیلی چیزها، خیلی تغییر کرده‌اند در من. کمترینش نوشتنم. که نمود تفکرم هم هست.
*
گاهی تصاویر بیشتر از آدمها و نوشته ها حرف میزنند. حیف کسی نیست بخواندشان.
*
غمگین مشو عزیز دلم
مثل هوا کنار تو ام 
تو نخواهی بود
من اگر نباشم
*

دلم برای سالومه تنگ شده... سالهاست... سالها... که کسی برام ساز نزده. نیاز کوچکی که تو هوا پرپر میزنه... آه. :-)
شاید فکرهایم دور تنبور رو باید جدیتر بگیرم... لااقل خودم برای خودم که بتونم بزنم... گاهی کلمه برام زیاده... حتی آواز خودم رو هم نمیخوام... موسیقی میخوام. برای خودم. برای خود خودم... 
کمی در حد آغوش.
*
امروز بعد مدتها به خودم بسی مفتخر شدم!!! دیشب 3 صبح رفتم تو تخت و در عوض روزم رو حدود 7 عصر شروع کردم! مدتها بود نشده بود که اینقدر تنبل باشم و فقط برای قضای حاجت از تخت بیام بیرون... لپتاپم هم دستم بود و خواب و بیدار میچکیدم... خوب بود. خیلی خوب بود...
*

Saturday, January 12, 2013

زنانه خوانی

Woohooo...

Party time!
knnok knock knock
La., la la la la...
Ya ya ya...

Give me a suite at the Ritz hotel, I don't want that
Chanel's jewellery, I don't want that
Give me a limo, what would I do with it?
Offer me staff, what would I do with it?
A mansion in Neufchatel, it's not for me
Offer me the Eiffel tower, what would I do with it?

I want love, joy, good spirit
It's not your money that will make me happy
I want to die with a hand on my heart
Let's go together, let's discover my freedom,
Forget all your prejudice, welcome to my reality

I'm fed up with your good manners, it's too much for me
I eat with my hands, I'm like that
I speak loud and I'm direct, sorry
Let's end the hypocrisy, I'm out of it
I'm tired of double-talks
Look at me, I'm not even mad at you, I'm just like that

I want love, joy, good spirit
It's not your money that will make me happy
I want to die with a hand on my heart
Let's go together, let's discover my freedom,
Forget all your prejudice, welcome to my reality

Zaz رو بیش از هرچیزی واسه شادی و شادابیش دوست دارم... برای چشم بازش به زیباییهای دنیا...
برای دیوانگیهاش... تو این دنیای زیادی جدی...
Joy Joy Joy...
haha... I gotta go outside!

و...
واسه حسن ختام:
و


یاد چشمهای درشت بهزاد که میفتم موقع رانندگیش وقتی این رو گذاشتم... لبخنده گنده‌ام رو دوووووست دارم!

برم.. برم... پردیس و فائزه منتظرند...

Sunday, October 14, 2012

Jump into the abyss

"... all you have to do, is, LISTEN"
and I listened... to the August Rush.....

گاهی بعضی صداها... بعضی نواها... بعضی و فقط بعضی...
باعث میشن صدای قلبم از آسمونها هم فراتر بره...
خوبم باز... من باید خوب باشم...

و میدونی؟ مهم نیست این بعضی چقدر دیوانه وار باشن...
اندازه راه رفتن تو بارون سیل‌آسا... که همه وجودت شسته شه...
اندازه نعره زدن و آواز خوندن تو حموم واسه یک ساعت...
اندازه بلند بلند تو Union دانشگاه نصفه شب آواز خوندن...
اندازه پیاده روی تو خیابونهای شهر، نصفه شب...
اندازه هیجان زده شدن با یه فیلم "معمولی"....
حتی اندازه امتحان داشتن و درس نخوندن..................

تا این بمب انرزی، این بمب ساعتی درون تو... بالاخره تغذیه شه...
که نشه عشقه... که وجودت رو آروم آروم میمکه..
که خشک نشی... که برای بقا لازمه...



"... You wish you could find something warm
'Cause you're shivering cold
...
Something inside you is crying and driving you on
...
'Cause if you hadn't found me
I would have found you
I would have found you
...
But now the times come for your feet to stand still in one place
You wanna reach out
You wanna give in
...
It was your first taste of love
Living upon what you had"


I should never let me, sucking my own soul.... 
that kinda spoil, that kind of death... hurts....
and I am so horrified...

just, you know, any craziness under the control is not counted as craziness anymore...
flying has its own rules... its the jump which doesn't have rules...

I will jump...
more and more and more...

Sunday, October 7, 2012

اینجا، امروز، صدای بیصدا

باهوش بودن یعنی گاهی -خوب- سکوت کنی و -خوب- گوش کنی.
نه اینکه فقط ساکت باشی... نه این که فقط گوش کنی... نه! اینکه بتونی جلوی اون زبون لعنتیتو بگیری و فقط گوش کنی...
کاش اینقدر وراج نبودم...
کاش وقت سکوت، اینقدر فریاد احساساتم گوش منطقم رو کر نمیکرد...
از خودم میترسم... از اشتباه میترسم...

و به خودم میگم امیدوارم خدای نگار قصد انتقام نداشته باشه...

*

باید آواز بخونم...
باید نعره بزنم...
باید بریزم بیرون...

*

وقتی این پست رو مینوشتم، حتی فکر نمیکردم الان اینجا نشسته باشم که نشستم... فکر نمیکردم چندر روز بعدش به "date" برسیم... یعنی حتی توی ذهنم هم نبود! فقط یه جورایی متعجب بودم که من که مدتهاست توی بلاگم غیر از مامان و بابا و بهزاد کسی رو مخاطب قرار ندادم، با اینکه حتی حدس میزدم اینجارو نمیخونه... چرا دارم مخاطب قرارش میدم؟ به نام؟ برام سؤال بود که وقتی برام قاعدتاً حسام "دوست"تره... چرا اینقدر "همفکری" خودم رو با بهروز قوی حس میکنم...
اما بلاگ من که جای فکرهای منطقی نیست که... اگه موقع نوشتن منطق حالیم بود که کلی از مشکلاتم حل بود... شاید هم نبود که بدتر بود... نمیدونم....
و الان خوشحالم که چنین پستی نوشتم! زیاد! خوشحالم که از همفکری حرف زدم. خوشحالم که توی سه خط از "رفاقت" حرف زدم... کاش حتی بیشتر از هم‌صحبتی حرف میزدم... اما به هرحال از نوشته چهار آپریل 2012 ئم، خووووب راضی ام.

و برام جالبه که نظرش رو درباره کامنت اون روزش بودنم... نظرت رو درباره کامنت اون روزت بدونم...

*

از زنگ زدن به هاله می‌ترسم...
تقریباً هر روز بهش فکر میکنم و از زنگ زدن بهش میترسم..
حتی از زنگ زدن به مریم هم میترسم...

کلاً مدتهاست از تلفن و ایمیل متنفرم...

*

من انتظار ندارم.
نه. نه. 
من انتظار ندارم.

*

از آینده شغلی‌ام نگرانم. 
فکر میکنم این همه زحمت که چی...

*

پینوشت بعد از تحریر: به گمونم افسردگی برای فرزندان نسل ما... شاید حتی برای جامعه ما... یه خطر جدی و همیشگیه... سایه‌اش همیشه با ماست... پا به پامون میاد... اصلاً جزئی از ماست مگر اینکه به زور فراموشش کنیم...
حالا اینکه این "ما" رو چه جوری تعریف کنیم... با خودت!

به جاش من میخونم: "دور ایرانو تو خط بکش... خط بکش... خط بکش..."

Friday, March 23, 2012

باز بهار آمده خدا...

یعنی من اگه این رو نگم، دق می کنم:

کشف کردم چه موسیقی ای برای خونه تکونی مناسبه و خوب جواب می ده: قطعه بهار از چهارفصل ویوالدی!!! یعنی خووووبه ها! کلی کار انجام دادم! حالا بماند که ما خونه تکونیمون رو بعد از سال تحویل انجام می‌دیم!
و در همین راستا چشمم درد می کنه! چون موقع تمیز کردن مایکروفر، دسته ماهیتابه رفت تو چشمم! دیگه خودت بخوان حدیث ماجرا!

بعدش هم این رو دوست دارم:

و اینکه در انتها جا داره از مادر گرامی و تکنولوژی عزیز تشکر کنیم، چون یک روز پر از فعالیت رو با خورشت امواتی که از فریزر کشف شده و در مایکروفرِ تمیز داغ شده، گلگون نمودند!

Friday, December 3, 2010

داریوش اقبالی

خبر: برای اولین بار در تاریخ، یک خواننده شده موضوع یک درس دانشگاهی. "لیدی گاگا" اسم واحدیه که یک استاد (فکر کنم جامعه شناسی) دانشگاه کارولینای شمالی ارائه می کند. اعتقاد دارد در مورد این آدم، دیگه "شخص" نیست که مهمه، بلکه لیدی گاگا الان دیگه بیشتر یک پدیده اجتماعی محسوب می شه.

پیش درآمد: رادیوفردا الان دیگه بیشتر از یک سال هست که فعالیتش را شروع کرده، نه؟ بلکه بیشتر... و دیگه برنامه ترانه برترش تقریباً جا افتاده که هرماه 10تا آهنگ از خواننده های ایرانی معرفی می شوند و مردم به ترانه ای که بیشتر دوست دارند، رأی می دهند... این ماه اما، رادیوفردا داره جمع بندی می کنه! 10 آهنگ برتر سال گذشته را با هم به مسابقه گذاشته... و چی جالبه؟ این که از 10تا آهنگی که مردم سال گذشته انتخاب کرده اند، چهارتاش مربوط به داریوش ئه...

دوست دارم!!! 
دوست دارم درست احساسم رو توضیح نمی ده! برام خیلی خیلی جالبه که برایند سلیقه مردم چه کارهای عجیبی می کنه... اگه اون استاد کارولینای شمالی، ایرانی بود، حقش بود داریوش را انتخاب کنه جای لیدی گاگا... توی لیست ده تایی رادیو فردا جالبه که خیلی ها غایبند: گوگوش، ابی، محسن نامجو، شاهین نجفی، ویگن، محمد نوری، عارف، فرامرز اصلانی... از قدیمی تر ها "نیاز" فریدون فروغی هست... و به جاش خیلی چهره های جدید هستند که شاید هیچ آهنگ شاخص دیگه ای هم از خودشون نذاشته باشند! مهرنوش با "چشمهات" هست، حمید طالب زاده با "همه چی ارومه"... راستش کاملاً به نظرم این لیست واقعی می آد... چون معمولاً رأی دادن های وابسته به احساس، آمارهای جالب و غیر قابل انتظاری می سازند...

و اما داریوش. به نظرتون واقعاً یک پدیده نیست؟
با مامانم باهاش آشنا شدم. می دونم که افتخار می کنه که دوستش داره... نمی دونم می تونین درک کنین چی می گم: این که سال ها پیش، در دوره جوانی و نوجوانی، انتخابی کردی و با تمام وجود از خودت به خاطر این انتخابی که کردی خوشت می آد... برای من و بهزاد ماجرا کمی فرق می کنه. بیشتر حس نوستالوژیک داریم شاید. به خاطر حس مامان که همیشه همراه مادوتا هم بود... و به خاطر یک عالمه خاطره خوب و بد...
اما پدیده بودن به سلیقه من و بهزاد و مامان نیست. به سلیقه فرد نیست. حتی به سلیقه اجتماع هم نیست. به تأثیر متقابل اون پدیده و اجتماع روی همه! و من باور دارم که داریوش این ویژگی را تمام و کمال داره.


جدا از این که به طور کلی، تو برای مطرح شدن به عنوان یک خواننده، به یک چیز خاصی نیاز داری مثل صدای زیبا، خلاقیت در سبک خوندن، خلاقیت در اجرا، قیافه قشنگ، پشتیبانی خوب، شانس،...! این چیزها رو داریوش کم یا زیاد، مثل خیلی خواننده های دیگه داره. اما از دید من مواردی که اون را تبدیل می کنه به یک پدیده ینها هستند:
اول. همپای وقایع سیاسی-اجتماعی ایران خونده و بالغ شده... اولاً فقط سیاسی صرف نیست. خودش را تک بعدی نکرده. دوماً همین حالت درزمینه اجتماعی بودنش هم هست. سیاست و تفکرات اجتماعی را با هم برده جلو. اتفاقاً به نظرم بعد اجتماعی بودنش قوی تره که ماناترش هم می کنه. سوماً شعرهایی که می خونه تاریخ مصرف نداره. دیدی مثلاً مولانا شعر اجتماعی-سیاسی داره، انگار که همین امروز گفته شده؟ خلاصه تاریخ مصرف نداره. مهمتر از اون، در زمان، در محبوبیتش، در شهرتش، نمرده! به قتل نرسیده! خیلی ها خوب شروع می کنند، اما ادامه دادند، خوب موندن گاهی سخت تر هم هست. راکد نشدن... پا به پای روز جامعه خودت پیش رفتن... و باور کنید خارج از ایران این طور موندن خیــــــــــــــــــــــــــــلی سخته. به خصوص اگه آمریکا باشی (جو آمریکا افتضاحه) به خصوص اگه لس انجلس باشی (دیگه آمریکایی ها هم بگن اونجا مزخرفه، ببین چیه واقعاً!!!) مثلاً من ابی را در این زمینه دارای ضعف می دونم...
دوم. ادبیات متین و مؤدبی داره. قابلیت ارتباط با تمام لایه های اجتماع را داره. در این زمینه باوجود این که شدیداً دوستش دارم، محسن نامجو، و از آن طرف شاهین نجفی را دارای ضعف می دونم. این معنیش این نیست که اونها کارشون بده، فقط خودشون را (اگه بخوان) از قابلیت یک پدیده شاخص شدن و پایدار محروم می کنند... این که مثال متضاد می زنم هم، فقط برای اینه که نظرم را بیشتر روشن کنم. وگرنه اکثر این خواننده ها محبوب منند!
سوم. ارتباطش با نسل جدید اصلاً قطع نشده. بلکه محکم تر از خیلی خیلی های دیگه است. خیلی بیشتر از انتظار از یک خواننده عادی. همین که احساس کنی حرفت شنیده می شه و گوش داده می شه، از زبون توو برای تو خوانده می شه می تونه پایه پدیده اجتماعی شدنت را قوی کنه. تو زبان حال اجتماعت می شی. و به طبع، نماینده اجتماعت. داریوش قبل از جنبش سبز محبوب بود. اما بعد از اون کولاک کرد... کولاک. می گم که. بیش از پیش شد زبان مردم جامعه خودش.
چهارم. چندبعدی خواندنش قابل تقدیره. از دید من مثلاً گوگوش هم پدیده ایه واسه خودش... اما در این بعد، به خصوص قبل از شروع دوباره به خواندن، ضعف داره (الان بهتر شده)... داریوش فقط سیاسی یا اجتماعی نمی خونه. عاشقانه های بسیار بسیار زیبایی داره. از جدیدها شام مهتاب، تصویر رویا، به نام من، شکنجه گر (سلیقه خودم اعمال شده در مثال زدن) و از قدیمی ها... غلام قمر... قدیمی تر نازنین؛ کوه رو می ذارم رو دوشم؛ کس نمی داند کدامین روز می آید، کدامین روز می میرد؛ چون همسفر عشق شدی، مرد سفر باش... همه اینها... بعد های مختلف دیگه ای از عشق، عرفان، دغدغده های روزانه آدمیزادی و خیلی احساسات دیگه را دارند با خودشون. و زیبا. فکر کنم همین مورده که داریوش رو حتی به سینماهای جمهوری سلامی هم کشوند (اشاره به فیلم زن دوم)
پنجم. فعالیت های چند بعدی اجتماعی داره. بنیاد آیینه. کمک های انسان دوستانه اش... سفیر صلح شدنش... و تا حد امکان بی سر و صدا و بی هیاهو.
ششم. تجربه های شخصی اش ارزنده است برای اجتماع. قبول کردنشون بدون شرم از طرف خودش، خیلی ساده باعث می شه آدم ها اون رو خیلی بیشتر از خودشون بدونن. اعتیاد، سوخته شدن با اسید، درگیر زندان شدن. فرار، مهاجرت، عشق... همه اینها با هم... که برای هر خواننده ای پیش نمی آد که با این حجم اتفاق بیفته...

و احتمالاً خیلی موارد دیگه که یک انسان شناس/جامعه شناس از من خیلی بهتر می تونه توضیح بده.

به نظرم اگه تونستین رأی بدین، جواب مسابقه برای خیلی هامون می تونه جالب باشه:
1. نترسون از داریوش اقبالی 2. پشیمون از مهدی مقدم 3. همه چی آرومه از حمید طالب زاده 4. خون بازی از داریوش اقبالی 5. دنیای این روزای من از داریوش اقبالی 6. حیف از فرشید امین 7. نیاز از فریدون فروغی 8. چشمات از مهرنوش 9. سلول بی مرز از داریوش اقبالی 10. آقا نگه دار از گروه کیوسک

شخصاً قبلاً به داروش رأی داده ام، اما الان.... ترجیح می دم همه چی آروم بمونه... D;

و یک مورد دیگه: خودم هم می دونم و مسلمه که وضعیت سیاسی-اجتماعی فعلی ایران توی 40 درصدی بودن داریوش توی این لیست بی تأثیر نبوده. یک نگاه به شعرهای منتخبش کافیه...

پی نوشت به منظور آزار مادر گرامی: داریوش غمگینه! D<
پی نوشت بعد از تحریر:1.  آوازخوندن دوست دارم، 2. یکبار یک نامه نوشتم بهش که می خوام باهات بخونم و توی یکی از کلیپ هات باهات همراهی کنم... به نظرت می شه که این دوتا فکت/واقعیت با هم مرتبط بشن یک روزی؟
D;

Friday, November 19, 2010

خوندم: آی لیلی

هو ال-سینگر!!!

خُب! کیه که ندونه ما حس خوانندگی داریم؟ در یک سال گذشته، با وجود آزادی بیشتر، نه بیشتر، بلکه کمتر خوندم! حالا ایناها! با کمترین امکانات و آماتوری ترین سیستم ممکن واسه دل خودم خوندم!!! بلکه به دل شما هم بشینه!

این هم لینکش:
پیشنهاد: صدارو زیاد هم نبرین بالا! جیغ می زنم به هر حال! جلو در و همسایه آبرو دارین! خوبیت نداره!!!!

پی نوشت: از این کارها باید بیشتر بکنم! یک کم هم حرفه ای خیر سرم! این چه وضعشه...

Wednesday, October 13, 2010

Ostureye man khamush shod....

Marzieh, ostureye avaze man, raft ;(((((

Nemikham, nemikham, nemikham, nemikhaaaaaam ;((((((((((



Sunday, May 23, 2010

جمله

"گاهی وقتها دل برام دست می زنه
با پا می کشه پس می زنه، 
عقلی که زخمش چرکیه
دیگه مرخص می زنه"
*
دارم فکر می کنم بد نبود اگه فیلم نامه نویس می شدم همراه با طراح صحنه
چرا هیچ فیلمی توی ابیانه ساخته نشده؟
چرا کتاب اندوه ماه حجازی فیلم نشده؟
چرا بچه های ما شاهنامه نخوندن یا مثنوی معنوی یا قصه های قران و تورات؟
چرا رؤیاهای من سوژه های ناب یک فیلم نامه نمی شن؟
*
- از زندگی تنها خسته شدم
- (صدای بی صدا) چی تضمین می کنه هفت سال دیگه از زندگی غیر تنها خسته نشی؟
*
"وقتی غل و زنجیر هست، دل پایین و بالا می پره
اما وقتی در زندون بازه، اونی که در بره خیلی خره..."
*
با خاله لیلا/نینا رفتیم واسش لباس بخریم
دوستش دارم
خرجی که من کردم (بدون قصد قبلی) از اون که با قصد قبلی اومده بود برای خرید بیشتر شد
چرا توی ایران تو خیابون نمی شه شلوارک پوشید؟ خیلی قشنگن
و من دوست دارم این سؤال را بپرسم بدون این که فکر کنم جوابش می تونه حداقل سه تا پست طولانی بلاگ مسعود بهنود و مسیح علی نژاد باشه
*
"همه چی به ما می خنده یره
همه چی با ما می گنده یره
همه چی با ما می پوسه یره
همه چی با ما می سوزه یره"
*
فردا منتظر تلفنم!
زنگ ها برای که به صدا در می آید... چه جمله بی معنی یی
*
من محسن نامجو دوست دارم "لی لی لی لی لی"
"... وقتی شرافت به انجام می رسه
حالا نوبت به حمام می رسه
آخ اگه بارون بزنه
وای اگه بارون بزنه"
من آرش حجازی دوست دارم 
"وای وای وای
وقتی هنر به اتمام می رسه 
وقتی سخن به انجام می رسه"
وای وای وای وای
لی لی لی لی لی لی
باید برقصم
*
به نظرت روزی می رسه که من از ته دل لبخند روی لبهام باشه، روی صحنه وایسم و از عمق وجودم آواز بخونم؟ اون روز را می بینم؟؟
دلم برای بابام تنگ شده
*
این پست تا صبح باز هم تکمیل می شه... امشب موسیقی داره می نوازتم (با هر دو معنی)
*
این آهنگ با قلبم بازی می کنه با هجوم وسیع خاطره ها... هاله و فرشید و .... بیشتر از همه، خودم!
با قلبم بازی می کنه این آهنگ
It's not enough to give you everything that you were ever dreaming of
I could never find a way that I could pay you love
For all the things you do
...
I reach for you
...
Needing you
Is something that I've really gotten used to
...

Having you is all I really need when I get down
You pull me through

لالای لای لااا لالای لای
لالای لای لااا لالای لای
لالای لای لااا لالای لای
'Cause when my life
Gets crazy
The only one who comforts me is you

*
وقتی خاله لیلا می خواست ازدواج کنه من و بهزاد چه بساطی راه انداختیم...
حالا چرا این یادم افتاده؟ چون دیروز بعد از مدت ها که دلم واسه داد و بیداد و شلوغ بازی های بهزاد تنگ شده بود شنیدم اون صداشو... اون جوش و خروش از سر استیصال... می شه اسمشو همین گذاشت دیگه، نه؟
*
"ای درد توئم درمان در بستر ناکامی
ای یادت توئم مونس در گوشه تنهایی
وی خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم
وین صندل رسوایی... این صندل رسوایی..."
*
بهزاد یادته اصفهان رفته بودیم کباب بخریم، منتظر بودیم تو خیابون، عین بدبخت ها نشسته بودیم گوشه/کنار/ کف خیابون و هدفون به گوش، محسن نامجو گوش می دادایم؟
آخ چه حالی داشتیم اون روز هرکدوممون، من و تو
چه چسبید اون موسیقی اون روز
آخ
آخ
آخ
*
"پانصد سر سردرگم...
...سشوااار.... سشوااااار"
"واعتصموا... لاتفرقوا..."
*
سال و مه می خونیم، شاد میشیم و لذت می بریم.... به سلامتی 12سال دوستی: http://saal-maah.persianblog.ir/post/93 بخونید و بخندید
*
زیاد پیش می آد که خودم را بازخوانی می کنم، به آگاه بودنم، پایبند بودنم کمک می کنه
به همین بهانه بعد از نزدیک به یک سال... قصد کردم بلاگ قبلی ام را هم بالاخره منتقل کنم به اینجا...
شروع می کنم
*
"هرکه این نگار میباید ///  نه یکی جان، هزار میباید" از هفت پیکر
*
انگار کر بودم تا حالا: چرا آهنگ اکس از نامجو نشنیده بودم تا حالا
"این راه کج می رسه به مقصد
خدا می دونه
من و تو گمیم تو این اندازه بی وسط
خدا می دونه
تا کی شتاب، رقص نور و آب
تو قطار زندگی انتخاب توهم و سراب
آخ که چه حالی می کنم من
توی این چرخه سردرگم، من می چرخم یا چرخ گردون
هه هه
خدا می دونه"
*
دارم اسطوره می نویسم جای بلاگ! عیب نداره! امشب شب منه... مهمون شیر کاکانو
بلاگ می خونم و آپ می کنم... از نگار دو سال و پنج ماه و سه روز پیش راضیم
*
Days have passed
And still no sign of us
Not a hint of what used to be
When you lived in that part of me

گاهی فکر می کنم حداقل یک دهه تأخیر دارم... حداقل یک دهه
آهنگ های دهه 60 به ماورا می برندم و ایده آل های من د برگ و آنتونی اند برای خواندن
*
و نهایتاً آخرین جمله امشب من
هرکه با گرگش مدارا می کند، خلق و خوی گرگ پیدا می کند
آخ
مارو از سر بریده نترسون
رو به تو سجده می کنم... دری به کعبه باز نیست... بسکه طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
گفتگو با داریوش اقبالی: http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/05/100519_l50_daryoush_vid.shtml ارزشمنده برای شنیدن... تمام پرده های من کنار تو سلوک شد...

این دل من، دلِ نگار، ولی دلش حج می خواد