Showing posts with label خسته. Show all posts
Showing posts with label خسته. Show all posts

Thursday, April 7, 2022

سه پلشت و حتی بیشتر پلشت آمد و خواهد آمد و زن زاید و مهمان عزیز هم میاید و آی ام لوزینگ ایت

سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد
عمه از قم آید و خاله ز کاشان برسد
خبر مرگ عمو قلی برسد از تبریز
نامه ی رحلت دایی ز خراسان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یکی رد نشده پشت سرش آن برسد
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
هر بلایی به زمین می رسد از دور سپهر
بهر ماتم زده ی بی سرو سامان برسد
اکبر از مدرسه با دیده گریان آید
وز پی اش فاطمه با ناله و افغان برسد
این کند گریه که من دامن و ژاکت خواهم
آن کند ناله که کی گیوه و تنبان برسد
کرده تعقیب ز هر سو طلبکار مرا
ترسم آخر که از این غم به لبم جان برسد
گاه زان محکمه آید پی جلبم مامور
گاه زین ناحیه آژان پی آژان برسد
من در این کشمکش افتاده که ناگه میراب
وسط معرکه چون غول بیابان برسد
پول خواهند ز من ،من که ندارم یک غاز
هر که خواهد برسد این برسد آن برسد
من گرفتار دو صد ماتم و "روحانی " گفت
سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد

- سید غلامرضا روحانی


خلاصه هفته پیش اینطور بود که کارهای خرید خونه رو اعصاب بود. خانواده رو اعصاب بود. روانپزشک باید دستور آزمایش میداد و نداد و غیب شده بود و رو اعصاب بود. پنجشنبه خونه رو خریدم و خوب بود. میتینگ با Adam رو فکر میکردم چهارشنبه است و یادش رفته و نگو پنجشنبه بود و از دست دادم و صد دلار ناقابل پیاده شدم. از اون طرف هزار دلار شد هزینه تراپی های یک ماه و اندی گذشته که فعلا رفت روی کردیت کارد. جمعه کار فاجعه بود. در کلام نگنجد. شنبه سفر با محسن بد بود، اما شانس آوردم که تئاتر عالی بود. اما الان یه حجم زیادی خشم و حتی نفرت دارم به محسن. به هرگونه آدم خودمحور. بخصوص از دوشنبه به بعد... یکشنبه فهمیدم خونه ورای چیزی که فکر میکنم کار داره. شک نشدم، کارهای ساختمان همیشه همینه. اساسا من یه بوم خالی گرفتم که همین کارها رو باهاش بکنم... اما تازه دور جدید تنش ها با مامان بابا شروع شد... و یکشنبه شب، یا به عبارتی دوشنبه دو صبح، جسم تعطیل کرد. درواقع بیدار کرد!!! با تهوع و استفراغ بیدار شدم و ادامه پیدا کرد تا صبح... با مامان بابا رفتیم (که با چه داستان و بساطی هم رفتیم) اول مینت کلینیک و از اونجا فرستادنمون به اورژانس. دیگه تا چهار و پنج اونجا بودم تا با رضایت زمین و زمان و دکتر و روانکاو، ترخیص شدم... اون شب رو موندم پیش مامان بابا. فردا صبح زود موتور روشن شد. ادامه فاجعه همراه با سیزده ساعت مستقیم کار!!! همراه با نفس تنگی و تهوع گاه به گاه و درد قفسه سینه... و تنش بیشتر با مامان و بابا سر پیمانکار و "خوب بودن" و "مبادا کارت رو از دست بدی" و "منظم برو سر کار" و دعواهای پشت پرده (که روی پرده غرهاش به من میرسه) و هرچیز دیگه! این وسطها وقت روانپزشک و دندون رو سر ددلاین از دست دادم. و استرس پر کردن مالیاتها هم که هست... و خریدهای کرده و نکرده (شامل شلنگ برای آب دادن حیاط. باز خوبه بارون میاد.) کاش میشد لااقل برم یه سمتی برقصم (کاش یه کم این بارون و هوای خاکستری قطع میشد)
آهان، سه شنبه پریودم هم شروع شد.
خلاصه آره دیگه، سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیز هم ز در آید...........
امروز دو ساعت با Adam حرف زدیم. دمش گرم. کم مونده بود دوتایی بشینیم به حال من گریه کنیم.




یکی از شانسهای بزرگ زندگیم الان اینه که یه تراپیست دارم که باهاش خییییییییلی راحتم. انگار بگیر معیار منطقی بودنه تو زندگی فعلیم.
حالا این وسط زیر سِرُم بابا هم بیاد بگه این مددکار تو بیمارستان بهتره یا تراپیستت! 😑

Friday, June 12, 2020

سفر

کم نمیشناسم بچه هایی از فضای معماری و منظر و شهرسازی رو که کم آوردن! کم آوردن کلمه بدیه. صرفا کلمه بهتری ندارم. آدمهایی که رشته مون اغناشون نکرد. که معماری به دلایل مختلف نتونست کمک کنه زندگیشون رو اونطور که دوست دارن بسازن. و نتیجه اینکه تغییر رشته دادن... هرکدوم به چیزی... جالب اینه که اکثرشون هم آدمهای توانمندی بودن و هستن. از "خفن" و خلاق حتی. فائزه، گایانه، پریسا، علی کشفی، نیما دهقانی...
دنیای کار طراحی و تأکید میکنم روی فضای "کار"، من رو داره فرسوده میکنه. چیزهای ریز و درشت آزارم میده و خیلیش، مشکلات سیستمیک کشور آمریکاست راستش... اینکه به زن جوان اعتماد نیست. به زن مجردی که "توان خانواده ساختن نداره" که دیگه اصلا اعتماد نیست. به خاورمیانه ای اعتماد نیست. به کسی که صداش بلند باشه (هم به معنای واقعی کلمه و هم سمبلیک) اعتماد نیست.

من واقعا طراحی کردن رو دوست دارم. محاسبه کردن رو. اما دارم خسته میشم از اینکه جدی گرفته نمیشم. از اینکه کارم جزو بهترین هاست و با این حال قدرم دونسته نمیشه. از اینکه حقوقم مطابق با کاری که میکنم نیست.

و باز مطمئن میشم که من هم باید سفر کنم. که توانش رو دارم که سفر کنم و باید بکنم... صادقانه اش اینه که اجازه دادم موافق نبودن بابا بهانه ام بشه برای کارم رو عوض نکردن. فکر کنم بسه دیگه.

من، خسته ام. دلم، هوای بالهای پروازش رو کرده...

پینوشت: این طراحی جدید بلاگر یه عالمه باگ طراحی داره! کمک نمیخوان؟؟

پینوشت 2. این آخر هفته سعیده از خونه ام میره. هفته بعد، Officially شروع میکنم برای شغل های جدید اپلای کردن... تا چه شود...

Saturday, November 16, 2019

دونده-رونده

داستان زندگی من، به قلم مهدیس.
https://www.instagram.com/p/B46qfJNpw4aKxvAIIONvr0a6PZPYnI7Ux79zuo0/?igshid=6u8zh33ealj3

Thursday, November 29, 2018

پیشگویی

به آغوشش گرفتم. سرش روی شونه ام بود و نازش کردم. بعد بردم و خوابوندمش...
نقشها مدتهاست که عوض شده...
بعد شروع کرد خاطره گفتن... از دندون پزشکی های بهزاد. از مهدکودک هامون. از نفرت بهزاد از مدرسه. از مدرسه هامون و اینکه نمره و کارنامه هیچوقت برای من مهم نبود... و میخندیدم و بازو و انگشتهاش رو مساژ میدادم تا بخوابه. گفتم اما آخرش اونی که مدرسه رو درست و حسابی تموم کرد، اما، بهزاد بود. نفهمید چی گفتم. گفت آره. نیمه خواب بود و چشمهاش بسته. بعد شروع کرد از خانوم امیدوار گفتن. کلاس چهارم دبستان. که صداش کرده بود مدرسه و مامان با استرس رفته بوده که آیا چی شده...
این رو نمیدونستم تا امروز. خانوم امیدوار بهش چه جوری با من تا کردن رو یاد داده. که پیشاپیش دیده میرم فرزانگان... که آینده ام رو خونده... که گفته نگار هر مسئله ای رو، یه جوری متفاوت با دیگران حل میکنه...
خوشحال بودم که چشمهاش بسته است و اشکهام رو نمیبینه.
کاش نمیرفتم فرزانگان. کاش کسی نمیدید که مسئله ها رو متفاوت حل میکنم. کاش بلد بودم مسئله ها رو معمولی، خیلی معمولی حل کنم...
خسته ام.

امروز نقاشی کردم. با آبرنگ، بعد از سالها. قالبی که توش قشنگه. اما بیرونش هم قشنگه. بیرونهایی که خودشون هم روی خودشون قالب میسازند... قفس میسازند...

Monday, August 7, 2017

خواست. مهم نیست شد یا نشد.

با خواستم و شد، مشکل جدی دارم.

اما این وسط فکر کنم حجم فشار پدر بداخلاق، اون هم پدر "روشنفکر" بداخلاق رو خیلی ها نچشیده اند (که امیدوارم هیچوقت نچشند) و دست کم گرفته شد و بدتر، نادیده گرفته شد... فشار بیرونی، دردناکه. زیاد. اما اینکه جای آرومی رو داشته باشی که بهش فرار کنی و خودت رو احیا کنی، نعمت بزرگیه که بی انصافیه کم بهش بها دادن. وقتی مامن نباشه، فشار بیرونی حتی از نوع کم یا متوسط در کنار شبهای پر از فشار مضاعف ناشی از بدخلقی تو محیط امن، زندگی رو جهنم میکنه. به معنای واقعی کلمه. از این جهنم، اراده "خواستم"، حالا در هر مقیاسی و چه شد و چه نشد و چه با ژن خوب شد، ارزشمند ئه...

هشتگ: خشونتهایی که دیده نمیشوند.

Wednesday, January 27, 2016

سرخی من از تو، درامای تو از من!

حالم یه جور حال خوبیه!!!
هر وقت اعصاب ندارم، هر وقت عصبانی ام، هر وقت میخوام فکر نکنم، کارهای خوب خوب میکنم!!! productiveترین زمیانهای زندگیم، وقتهایی بوده که اعصاب نداشتم و حالم خراب بوده!!!
از قرار هم الان اعصاب ندارم! نتیجه اینکه انقلاب کردم تو شرکت و باعث شدم وسوسه عوض کردن برنامه هامون بیفته به جون شرکت... راینو خریدیم و وکتورورکس رو ممکنه بیاریم شرکت... با برایس رفتم ناهار و کلی هم خوب بود و راضی ام... گفت مامان بابا هروقت اومدن اینجا، میخواد ببیندشون!!! (فکر میکردم مدتهاست از وقت جلسه اولیا و مربیان گذشته!) و هم اکنون یک روزه، یه پروپوزال نوشتم برای کنفرانس ای‌اس‌ال‌ای که کلللللی راضی ام از خودم و از اون... بهله! اینجوریهاست!

- کریگ میخنده میگه توش واسه تو چی داره؟
- تو دلم میگم کم کمش اینکه چند ساعت به چیزهای دیگه فکر میکنم... اگر هم بشه که یه سفر تفریحی-علمی لذتبخش به نیواورلئان رو افتادم که با زور بازوی خودم، با آدمهایی که دوستشون دارم (کامیشیا و کریگ) جورش کردم و مهمتر از همه، از دراما به دوووووووووووورم!

خلاصه که حالم یه جور خوبیه. مثل یه خواب سیاه. عمیق.

Wednesday, September 23, 2015

زندگی شخصی

خستمه.
از نقش بازی کردن خودم، برای خودم، خسته ام.
از زندگی زیادی پیچیده ای که واسه خودم ساخته ام، خسته ام.
از محیطی که خودم رو واردش کردم و تحمل دیوانگی نداره، خسته ام.
از اینکه به زور میخوام خودم رو تغییر بدم و نمیتونم، خسته ام.

من خسته ام.

و اگه یه بار بخوام تعارف رو با خودم کنار بذارم، باید فریاد بزنم که دلم لک زده برای شونه ای که سرم رو بذارم روش و تا مدتهااااا سکوت کنم. سکوت....
این نیازهای طبیعی و ساده من که مدام میزنم تو سرشون و ندیده میگیرمشون....

Saturday, July 26, 2014

مفید

معمولا آدمها درد دارند چون مریض شده‌اند...
من اما بی‌هوا مریض شده‌ام چون درد دارم...
درد بدی هم هست، موریانه زده به مغزم... به سلول‌های خاکستری. نفسم رو محکم نگه داشته‌ام تا در نیاید. به گمونم موریانه‌ها از همانجا شروع کرده‌اند. حفره خالی رو پیدا کرده‌اند.... موریانه‌ها به تمام بدنم زده‌اند.... سیاه و سفید...
ریه‌ها که خانه‌شان بود از مدتها... اینبار به معده هم زدند... بد بود. خوب نبود یعنی.
که بعد انگار آبشاری از موریانه‌های سیاه رو بالا آوردم.... عطش خوردن داشتم.... و بالا میاوردم... سلسله خنده‌داری شده بود... به تماشای سحر...
کاش اسکیزوفرنی زودتر بیاید. از موریانه‌ها خسته‌ام. دلم زندگی در عالم رؤیا میخواهد.........

[کجا میری فلونی....
ترسم بری و بمونی....

زل زده‌ام به درخت گردو.... میدونم درخت روحم نیست. اما روح آشناییه. یا حداقل رفیق خوبیه... گردوها دوتا دوتا مثل تخم شده‌اند لابه لای برگها! یاد برگهای پوشش آدم و حوا می‌افتم... درخت گردو حرف دارد! در گرگ و میش صبح من به او و او به من زل زده‌ایم. ساکت مانده‌ایم. من سرم گیج میره و او مدام میلرزه... نمیدونم چرا این لرزهای کوچک به او افتاده. نمیدونم سرگیجه من از کجا اومده که کم و پایدار، خانه نشین شده و رها نمیکند که نمیکند...

[دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم...
در قُمار عشق اي دل، كي بود پشيماني...

فکر میکنم درخت روح من باید شبیه درخت جو باشه. تنها. لب یک صخره. به سخره گرفته شده توسط باد...
شاید درخت من اما، کمتر به یک بعد کشیده شده باشد...
شاید دور خودش بیشتر پیچیده شده باشد... شاید خودش، خودش را کشته باشد...

[میروی و مژگانت فتنه ها می انگیزد...
می روی و می ریزی خون خلق و می دانی...

امروز رو روزه نگرفتم... از ترس فلسهای موریانه‌های سیاه... شاید هم سفید... نمیدانم...
از ترس دروغهای یک درخت زیبا که خودش را کشته. خودش را از درون کشته.... که خودش را میکشد... آغوشش را باز کرده برای موریانه‌ها...

[زاهدی به میخانه سرخ رو ز ِمی دیدم...
گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی...
ساعت فائزه زنگ میزنه.
وقت خواب منه. وقت سفر اون...

[گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر...
باز کن ای ساقی مجلس سر مینای دگر...
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم...
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر...

مفید-طور
فریاد-طور

کاش نرسم به فردای دگر...
مفید-طور...

Monday, June 30, 2014

تمام مردان زندگی من...

ایراد از منست لابد.

یکی رزومه‌ام را دوست دارد.
یکی بدنم را.
یکی چشمانم را.
یکی سلیقه‌ام را.
یکی گوشهایم را.
یکی عکاسی کردنم را.
یکی نوشتنم را. 
یکی حرف زدنم را.
یکی هم لابد فکر کردنم را.

ایراد از منست لابد. 
در آستانه سی سالگی، آدمیزادی نیست که درونم را بکاود. نمیخواهم دوست داشته باشد! فقط بیاید به قصد اکتشاف! 
در آستانه سی‌سالگی و بین تمام مردان زندگی من، «مرد»، پیدا نمیشود.

ایراد از منست لابد. 
زیادی میکاوم! 
دنیا یک کاوشگر بیشتر نمیخواهد لابد.

*

روزها میخوانم و شبها مینویسم.... به این باور رسیده‌ام که از دنیای من تا دنیای آدمها قرنها فاصله است.... حتی اگر بخواهم -که نمیخواهم- هم، دیگر راه برگشتی نیست...
میشنوم، زیاد میشنوم و لبخند میزنم و به دورها خیره میشوم... به دوری که شاید کسی به من و لبخندهایم خیره شود...
در دنیای مریضی زندگی میکنم. و باید یاد بگیرم که توان کمک کردن به «همه» را ندارم.

آخ.
Happiness is a warm gun............

شهرزاد قصه‌گو هم گاهی یه شانه گرم میخواد.... بعد از هزار و یک شب، برای یک شب هم که شده، یک مأمن میخواد... که سکوت کند و آرام بگیرد با نوازش... همین...
نه حرفی، نه حدیثی، نه جنون و نه ساز و آواز... نه اشک و نه آه....
رها از سنگ صبور...
فقط... فقط یک لبخند
- شاید.
و زل زدن به ستاره‌های شب. در سکوت.

شهرزاد از ساز و آواز و قصه خوشش میاد. وابسته است به اونها.... شهرزاد نمیخواد اونها رو ترک کنه... شهرزاد فقط میخواد گاهی به خودش حق بده متفاوت باشه. نه ترکیدن از صبر رو میخواد و نه ترکوندن سنگ صبور... نه رابطه میخواد و نه فاجعه و نه دراما... شهرزاد میخواد آدم باشه. فقط همین. از fairy-tale بودن، خسته است... گاهی میخواد زندگی عادی رو ببینه چه جوریه.... زندگی‌ای که بگه و بخنده و شادی ببخشه و شاد باشه. همین. 
شهرزاد بلده. به خدا بلده. رفاقت کردن رو میدونه چه جوریه. 
چرا رفیق نیست؟! چرا اینقدر سخته؟! درکم نمیکشه...

آدم بالغم آرزوست!
آدم متعادل....
نمیدونم چرا اینقدر پیدا کردن یک رفیق متعادل توی این روزگار، سخته....

*

بهزاد. دو تا سه سال دیگه نخواد بود. و من از زندگی خسته‌ام.

*

"هرگز کسي چنين فجيع به کشتن خود بر نخاست که من به زندگي نشستم..." 
~ شاملو-طور

Friday, June 20, 2014

آواره‌ای بی‌سرانجام...

مرده. خیلی وقت است مرده. 
با اینحال، گاهی گداری، میروم و نبش قبر میکنم. تنفس مصنوعی میدم. بلند میشوم. خاکها را میتکانم و... ادامه میدهم...
اتفاقا، زیاد هم می‌آییند و فاتحه میخوانند...
گاهی هم اشتباه میگیرند. اشهد میخوانند. 
*
دیشب رقصیدم. زیاد. 
باران می‌آمد. زیاد. 
رقص زیر باران..... غرق در خودم و ضربه قطرات... رقصیدم... ساکت... رقصیدم...
و به مودی فکر میکردم... که مودی شانس داشت. اینکه در رقص دیوانه‌وارت، رنوار تو را ببیند... شانس است؟ نمیدانم... اما لااقل در ذهن یک نفر ثبت شده ای و زنده میشوی به وقت خوش آرامش... 
من رقصیدم. 
و غرق شدم در قرمز خودم... در رگبار آسمان... و در بوی خیس چمن...
در اشک زمین و آسمان... 
تکیه داده به باد و آجرهای خیس....
تکیه به هیچ...
هیچ...

و خودم...
و خودم؟
و خودم، هیچ...

و شاهدم، حشره‌ای بود که گزید. بیهوا گزید...
و خاطره ام... دستم که باد کرد و انگشتانم که بی حس شدند و دردی که نمیدانم از سر گزش خود بود یا حشره...


وقتی باران میبارد، هار میشوم... تمنای دیوانگی، وجودم را قرمز میکند... وقتی خیس، از درون و بیرون میرقصم... نه زمان میشناسم و نه مکان... به شهر اعتماد میکنم و شهر آغوشش را برایم باز میکند...
که چه محتاجم به این آغوش...
در این دنیای مکارِ ترسو...

از دستم در رفته که دیشب... چقدر و تا کجا رقصیدم... که چقدر در سرم تکرار شد:

شهر خاموش من... آن روح بهارانت کو... نعره و عربده باده‌گسارانت کو... 
شور و شیدایی انبوه هَزارانت کو...
زیر سرنیزه تاتار چه حالی داری...
خیابانی بلند میبرد او را... خیابانی که من، نمی‌شناسمش...
نمیدانم از کجا میشناسد مرا... خیابانی که من، نمی‌شناسمش...صدا میزند مرا... با غریوها و بلورها... خیابانی که من، نمی‌شناسمش...

دیشب اینقدر صامت بودم که ذهنم خستگی را بالا آورد...
دیشب یادم نیست کی و کجا خودم را درخانه دیدم...
مدهوش؛ خواب به فریادم رسید... در برم گرفت... بوسید... لالایی خواند... آرامم کرد... دردِ دلم را گرفت، زیبایی به جا گذاشت و... رفت... رفت...
و من امروز سرنیزه تاتارم، به دست... شور و شیدایی هزارانم به سر... نعره‌ها به نیش زبانم...
و هنوز آواره خیابانی که... نمی‌شناسمش...

من برای این دنیای چای و قهوه و فریاد خوشی‌های کوچک... زیادی بزرگم... قالب شکسته‌ام... به تنگ آمده‌ام... درد دارم.


Tuesday, May 27, 2014

تبدیل به بابایم شده‌ام

من همیشه نیستم.
این یک تهدید نیست. فقط، من همیشه نیستم. روزی، نگار، "فردا" را نخواهد دید. به همین سادگی.
*
تبدیل به بابایم شده‌ام. راه میروم، دعوا میکنم. خشم میگیرم، تند میشوم. از پریروز هروقت بیدار بوده‌ام، درگیر شده‌ام. با اینطرف و آنطرف دنیا....
بد شده‌ام. بد.
بیصبر، بدخلق و بیحوصله.....
*
وقتی می‌گويم:
ديگر به سراغم نيا
فکر نکن که فراموشت کرده‌ام
يا ديگر دوستت ندارم‌، نه!
من فقط فهميدم:
وقتی دلت با من نيست
بودنت مشکلی را حل نمی‌کند
تنها دلتنگ‌ترم می‌کند...! 
~ رومن گاری
*
«ده» مکان احمقانه‌ای است برای زندگی کردن... «ده» به مساحت کوچک یا زیاد نیست. به دوری یا نزدیکی مسافتش از آبادی‌های دیگر نیست. به شعور است. در این مورد، من شدیداً معتقدم به discrimination. شعور زندگی اجتماعی، تو را از محیط بسته و احمقانه میاره توی شهر. توی محیط باز. توی زندگی «عادی». بدون فضول بودن و فضولی کردن... «دهاتی» بودن، به مکان و زمان نیست. به نوع نگاه است. به شعور زندگی اجتماعیست. به توانایی درک و تحمل دیگران، آنطور که هستند، فارغ از آنطور که هستی.
من از دهاتی‌های دور و برم، که دوستی‌هاشان را حساب و کتاب میکنند، خسته‌ام.
من از آدمهای عصبی، که عصبی بودن من را قضاوت میکنم، خسته‌ام.
من از «شوخی‌های شهرستانی» بی‌مفهوم و پوچ و دردناک بدم میاید.
من از چشمهای بی‌حیا، گوشهای کثیف و زبانهای بی‌سواد کلافه‌ام.
من از ...
بیخیال. تکرار مکررات چرا؟ وقتی گوش شنوایی نیست... آن هم برای زبان تلخ من.

خوب نوشتم برای دل خودم... دلی که خودش بودن رو با شاید با چیزهای کمی توی این دنیا عوض کنه...
«گاهی اصرار خاصی دارم، اون روی سگ خودم رو نشون بدم.
با خونسردی.
لازمه.»
*"اردیبهشتِ تهران"
مادر ‌بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلوی
دوره‌ی کشف حجاب
عاشق شد 
دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد 
اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابان ولی‌عصر
عاشق می‌‌شوم 
~ سارا محمدی اردهالی
از کتاب روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود
و من، چه خراب باشم و چه مست، همیشه یادم هست که نه هر کسی داند... نه هر کسی باشد... نه هر کسی تواند...
و هنوز، خرم آن روز کزین منزل ویران بروم...
نه هر که چهره برافروخت، دلبری داند
نه هر که آینه سازد، سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه‌داری و آیین سروری داند
تو بندگی، چو گدایان، به شرطِ مزد مکن
که خواجه خود روش بنده‌پروری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی، ستم‌گری داند
هزار نکته‌ی باریک‌تر ز مو این‌جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند

- خاطرت هست؟
- نه...
- حافظه‌ها پاک میکنی لعنتی...

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

به درک. زمانه به گور بردن آرزوهاست... تو چه ابلهی که نه تنها به آنها فکر، که بیانشان هم میکنی...

Saturday, April 5, 2014

اتاق سبز قورباغه‌ای

آشفته‌ام. نمیدونم از چی و کی. حدسهایی میزنم، اما واقعاً نمیدونم از چی و از کی...
درمانم آرزوست. آرامشم آرزوست.



میخوام از خیلی چیزها بگذرم. نمیشه انگار. لعنت که نمیشه.
یک اتاق آبی میخوام. برقصم و آواز بخونم و... همین.

دیرترنوشت: چند هفته‌ای هست که بیصبرانه منتظر یک ایمیلم. هرروز با وسواس ایمیلم رو چک میکنم و خبری نیست.
...
حتی نمیدونم چه ایمیلی!
دیرترنوشت دو: شاید فقط میخوام مطمئن باشم که ایمیلی وجود داره که توی اون میتونم "مخاطب خاص" باشم.
نمیدونم.
دیرترنوشت قول-میدم-آخر: خشونت علیه زنان یعنی من نمیخوام کار کنم اصلاً! ولی مجبورم! بله!
دیرترنوشت پررو: من کی پای قولم سفت و سخت وایسادم آخه؟ هان؟
نمیشه که بشه.... لااقل سخت میشه که بشه....

Saturday, March 29, 2014

هدف را نشانه بگیر

تنه درختها یا تنه آدمها، راستش زیاد فرق نمیکند. می برمشان، تبر میزنم، تکه تکه میکنم...
بعد میشینم و فکر میکنم با تکه ها چه کنم؟ 
توپ بسازم و بفرستم دنیاهای دور، یا مکعب بسازم و همین نزدیک، در حیاط پشتی خانه نگه دارم؟ 
شاید هرم ساختم. هرم با گوشه هایش خوب مرا نشانه میگیرد. گاهی نیاز دارم هدف باشم. چه دور و چه نزدیک.

پینوشت: باید خودم را نمایشگاه بزنم.

Friday, March 28, 2014

روز را شب گفت

روزی میاید،
تو میایی،
من نگاه میکنم.
تو آتشفشان میشوی، شعله تراوش میکنی،
من زباله جمع میکنم،
تو آوار میشوی،
من بهار را نگاران میکنم.

روزی میاید،
من میایم،
تو سکوت میکنی.
من پشت میکنم، 
تو پشت میکنی،
من شیر سرد مزه میکنم،
تو چای داغ مینوشی.

روزی میاید، 
تو میایی،
من شلاق میزنم.
     - یا نه. سیلی میزنم بر گوشت. یا... نمیدانم. نمیتوانم تصمیم بگیرم. -
تو تبریک میگویی،
من فحش میدهم.
تو به آغوش میکشی،
من تف میکنم.
     - شاید هم نه. شاید عق بزنم به روی صورتت. -

روزی میاید که در کلمه جا نمیشوی.
روزی میاید که دیگر نمیتوانم جمله باشم.

روزی میاید که دیر است برای زود بودن. 
که زمان زود بودن گذشته. 
که وزن زمان سنگین شده.
که تاولهایش چرک میگیرند، سبز.

من این هجم من بودن و تو بودن را تحمل نمیتوانم.
روزی میاید که میکشمت. باور کن. 

Tuesday, December 10, 2013

خزه

«خیل خب بابا... خیل خب...
زن ما نشو... نمی خواد زن ما بشی...
ولی اگه خواستی زن یکی از این تاپاله ها بشی، یکی رو پیدا کن که خاطرتو بخواد... عین من ...
پات بشینه... یکی رو پیدا کن حالتو نگیره... 
مثل من...
اذیتت نکنه... یه تاپاله ای که آدم باشه...
هر موقع که یه تاپاله این شکلی پیدا کردی بیا سراغ من...
اونوقت خودم دستتو میذارم تو دستش ...
نوکرتم هستم... برات عروسی میگیرم... بابا کرمم می رقصم...
به عصمت فاطمه زهرا این کارو می کنم ...»


— از "سالاد فصل"  

*
ایده رو دارم... خوبه که ایده دارم. نگار به ایده زنده است. فقط به ایده.
*
دارم عق میزنم از لبخند. هرچقدر هم زیبا.
این نقاب ابلهانه رو صورتم جا انداخته. فقط خودم میدونم چقدر بهم نمیاد...
*
دختر، دوست داشتم ناگزیر گریزانت رو....
*
همچنین دختر، دوست داشتم که گفتی «یه صبح ِسی‌ودو‌سالگی از خواب بیدار می‌شی و با خودت فکر می‌کنی باید یاد بگیرم جفتک نندازم...
فقط نمی‌دونی چه‌جوری»
انگار من هم نمیدونم چه جوری.... این روزها و شبها فقط دارم به "جور" و چه جور" فکر میکنم... راه هم به جایی نمیبرم... دیوانه کننده است این بازی پرپیچ و خم و بی انتها....
*
یه بازی احمقانه، اما گرم دارم با خودم. یه بالش دارم زیر سر و یه بالش که عمود میذارم بر بالش اول... تکیه میدهم بهش و بتو هم دور تا دور هردومان.... یک آغوش گرم دارم که گرم و مهربان بغلم کرده. بدون هیچ چشمداشتی... میبوسمش گاهی... خنکای پوستش دلنشین است و خواستنی.
این روزها زیاد در تخت به سر میکنم. فردا باید بروم دکتر. برای این سر بیدرمان، درد کفایت است....

پینوشت:
کوله‌ام بر دوش... عازمم بر سفر... بی انتها...
فوج خاطره و احساس و درد دارند عکسهای جنوب برای من....

Saturday, December 7, 2013

خودکشی روزانه ی یک فاجعه

حوا میدانست که دارد زمین میخورد.
حوا میدانست که دارد زمین را میخورد.
حوا میدانست که زمین دارد او را میخورد.
حوا میدانست که دارد زمین را با زمان میخورد.
حوا میدانست که زمانه، زمین این زمان را میخورد.
حوا میدانست که زمین و زمان هوا میخورند. حوا میخورند. گاز میزنند. میبلعند.

اینجا زمین است. حوا بودن، مکافات که نه، مرگ دارد.

پر نوشت: ... یارش در آغوشش هراسان بود ... از سردی افسرده و بی جان بود...
دیرنوشت: نقد حساب کن بریم. دیگه دارم بالا میارم.

Tuesday, December 3, 2013

معر

بازباران با ترانه
من بسان یک پرنده
سنگ شوم بر بام خانه
سقف میریزد

تو
زیر آن سقف ایستاده
زیر آوار شادمانه
جشن یک عشق کشنده
سقف میریزد

من
در هراس مرگ و لرزه
زخم بر صورت نهاده
رو به سوی آشیانه
سقف میریزد

تو
نفرت و دل دوستانه
در امید مرگ، پیاده
های و هوی یک برنده
سقف میریزد

من
چه ساده احمقانه
باز بسان یک پرنده
سنگ شوم بر بام خانه
سقف میریزد

این بالایی یه شبه ترانه است که کلمه‌هاش از صبح افتاده‌اند تو سرم!باید خودم بخونمش تا معنی پیدا کنه..! ریتمی که پیدا کردم و کلمه ها اومدن روش بر اساس این آهنگه: -که چندان هم جذاب نیست، لااقل به نظر خودم-

Monday, December 2, 2013

دونده. رمنده. خزنده. جونده. بازنده.

باز امشب دل من غرق گله شد
بی تاب و بی رمق بی حوصله شد....
فقط یک هفته دیگه از این ماراتون مونده.... یا لااقل اینطور به نظر میاد...
هی....


Sunday, November 10, 2013

معشوق همینجاست، بمیرید، بمیرید

*
- تو داشتی میخوندی؟
- نه بابا، بچه‌ای؟
*
از بچگی میدونستم اگه روزی روزگاری بخوام اسم پسر انتخاب کنم چی میخوام: آرش، سیاوش، کیارش.... یه کم همه‌گیر شدن، ولی بازم قشنگند برام... ولی نمیدونستم اسم دختر چی دوست دارم...
حالا اگه روزی روزگاری تو یه خیابون یه مامانی رو دیدید که داشت شنگول و منگول با سه تا دخترهاش بازی میکرد و تو کوچه مسابقه دو میذاشت، اگه دیدید اسم بچه ها آوا و نوا و رادا هستن، برین جلو، حال مامان نگار رو بپرسین... قیافه‌اش شنگوله، اما دلش خیلی بغل میخواد...
*
*
دستم به کار نمیره. دستم به اشتباه میره. پا و دلم هم به ناکجا.....
*
این کار گرفتن من شدنی بشه، انگار آزادم کرده‌اند از دنیا.... دلم یه زندگی عادی میخواد. با مریم حرف زدم و با چه هیجانی از ناآرامیهای "هیجان‌انگیز" زندگیم گفتم.... حتی با مریم هم وارد شدم به اون قالب دخترک قصه گو که داستانهای نامتعارف و هیجان‌انگیز زندگی رو تعریف میکنه.... که انرژی میده و هیجان و شادی، وقتی خودش تو خالیه از همشون....
حتی نمیتونم دیگه به اون بفهمونم چقدر از این بالا و پایینها و عادی نبودنها خسته‌ام... چرا "پیش میایند"؟ نمیدونم... چون منم! و من، بلد نیستم این من رو تغییر بدم... شاید حتی در ناخودآگاهم نمیخوام...
این من از من مجسمه‌ای ساخته هیجان‌انگیز برای دیگران... که انگیزه میده به دیگران برای زندگی رو زندگی کردن... اما خودم رو فرسوده میکنه.... خسته کرده... منِ نیازمندِ به دیگران، رو محدود و محدودتر کرده به خودم و تنهایی خودم... افسرده‌ام کرده... توان دیدن این همه تغییر و اعجوبه بودن، در هرکسی نیست، چه برسه به درکش و چه برسه به زندگی باهاش... اینه که موندم تنها. تنهای متفاوت.
همراه من بودن، یه شخصیت محکم میخواد که کنار شخصیت تأثیرگذار ولی تأثیرپذیر من خودش بمونه... در من حل نشه.... کم دیدم این جور آدم رو... آدمی که قابلیت درک داشته باشه، اما خودش باشه. محکم. گوش شنوای حامی. برای دخترک حامی دنیا!!! پدرِ مادرِ دنیا بودن، کار آسونی نیست!
در آستانه سی سالگی، من و مریم دو لبه، دو منتهای یک بدبختی هستیم...
*
گل پامچال، از اینجا تا به بیرجند خیلی گداره... گاه و گدار، غرق شو و بمیر.