Showing posts with label دلتنگی. Show all posts
Showing posts with label دلتنگی. Show all posts

Sunday, November 14, 2021

ناگهان حمله باد...

 و دلم تنگ است....

و تو چه دانی که دلم تنگ است...

و دلم تنگ است...

و تو دانی که دلم تنگ است...


شاید هم که دلم تنگ دوست داشته شدن است.......


فردا سر کار نمیرم... غم حمله کرده لامصب. Adam شنبه من رو ریخت به هم... و روزها و شبها کمک نمیکنند. اینکه میز هادی رو شکوندم کمک نمیکند. دعوای کشدار علی و آزاده و من و بروس وسطش بودن، کمک نمیکند. حضور س خوب است، بدنم خوشحالش است. اما کمک نمیکند. امروز حتی وسط رانندگی برای دیدن خونه، بدنم خوشحالش شد! ده سالی شده بود که اینطور نشده بود! اما کمک نمیکند. خونه پیدا نکردن برای خریدن، کمک نمیکند. عقب بودنم برای کار کمک نمیکند. اینکه کارم رو دوست دارم هم کمک نمیکند... نگاه کردن عکسهای یک ماه ایران و حمله دلتنگی، کمک نمیکند... نه... کمک نمیکند...
چه تاریکم امشب.
برم نقاشی کنم. یک نقاشی سیاه...


Monday, September 30, 2013

ترسو

شب. چراغ خاموش است.
از خواب بیدار میشوم و با چشمهای نیمه باز، صورت محوی میبینم که خیره شده به من. میخندد.
میترسم. از جا میپرم و چشمهایم تمام هشیاری ام را تمنا میکنند.
- چیزی نیست. کاریکاتور خودم است. بخواب نگار.
کاریکاتور به من زل زده، میخندد.

من از خودم میترسم.
و دلم عجیب تنگ است.

Sunday, December 23, 2012

حاجی

یک مرد روستای ساده بود...
نه. هرچی بود، ساده نبود. زحمتکش بود. با اعتقادات خوب و بد شناسی بسیار جذاب. معیارهای ارزشش برای کارهای خوب و بد و شخصیتهای خوب و بد همیشه برام جذاب بود... پوده رفتن برام چندین بعد داشت... یکی طول سفر با بابا، یکی خود روستا و قلعه، یکی هم دیدن این مرد... شنیدن حرفهاش...
انگار که دنیای دیگه ای تجربه میکردم... یادم میومد دنیای دیگه ای هم هست... شاد میشدم، متعجب میشدم، دلتنگ میشدم... 
پیرمرد جزو همون معیارهاش، زنهارو تو سطح دیگه ای طبقه بندی میکرد... طبیبیانهارو هم همینطور... ولی هرچی که بود، لااقل با خودش و اعتقاداتش روراست بود... 
اون اوایل که شروع کردم مرتب پوده رفتن، هنوز نگاه با تعجبش به من رو یادمه... و بعدها نگاهش بهم فرق کرد... تحویلم میگرفت... باهام حرف میزد... خیلی راحتتر از اعتقاداتش جلوی من میگفت... کلاً به حضور من کنار بابا عادت کرده بود انگار... فقط فکر نکنم هیچ وقت از اون دوربینم خوشش میومد...
آخ اگه میدونست همون دوربین چقدر دلتنگی بعد یه دختر "مهاجر" رو کاهش میده...
وقتی میشنیدم که بابا میره اونجا و اون سراغ من رو میگیره ته دلم فشرده میشد... وقتی میشنیدم مریضه ته دلم فشرده میشد... بعد باز به خودم میگفتم... چیزی نمیشه که... میبینمش باز... 
و باز با حماقت، خود رو از چیزی که نمیخواستم قبول کنم دور میکردم... یا حتی بدتر... 


وقتی از ایران میومدم، یک ترس ته دلم بودم وقتی به پوده فکر میکردم... حاجی چی؟ زنش چی؟ بعد باز به خودم میگفتم نه بابا، من که قراره زود برگردم... به جایی نمیرسه... میبینمش باز...
نمیبینمش باز. رفت... و من موندم و بغض. و آرزوهایی که به حسررت میبرم... 
بابا که اینجا بود، حالش رو پرسیدم باز... چه فایده... مریض بود... 

تصور پوده بدون حاجی برام سخته.
و باز و باز و باز... از مهاجر بودن "مـ تـ نـ فـ ر م"
اینجا پوده است. اونوقت که اونجا هیچی نبوده، اینجا پوده بوده....




Sunday, December 16, 2012

تمام مردان زندگی من

تمام ناتمام مردان زندگی من...
دوستشان دارم.

هیچی مثل حرف زدن با بهزاد برام آرامشبخش نیست. چه برسه به اینکه یه شام دونفره عالی باشه تو رستوران شمشیری...

سفرت بی خطر بابا.
زود برگرد. منتظرم.

در نگرانی بی‌منطق، در هیجان، در انتظار و در دلتنگی زیاد... قلبم دو روزیه که تند تند میزنه... فردا شب... آروم میگیره احتمالاً...
*
خواب سپهر... عجیبه.
*
سورپرایز دارم برای زندگی نگاریسم!

Saturday, July 30, 2011

کیش

گاهی وقتا از کنار غصه ها باید رد شد و گفت "میگ میگ"!...
حالا ما که میگ میگمون راه گم کرده... اما جاده باریک نمی شود! بالاخره یه چیزی می شه دیگه... هان؟

کیش... اما نا تمام! مونده تا مات شم، اگه من نگارم و اون بابامه و اون مامانمه و اون داداشم... اگه چشمهام و باز می کنم و نینا و کیا و فرداد دور و برم می بینم، اگه چشمهام رو می بندم و مریم و هاله و تارا و محمد و کاوه و عباس ترکاشوند می بینم. اگه قلبم پا به پای مامان ایرانم می زنه، هرروز هم کیش بشم، خیلی مونده تا مات بشم...

این رو جدی می گم که "کاش می شد چوپون شم!"... همونقدر که جدی می گم که از معمار بودنم، از معماری کردنم... از خودم راضی ام! با تموم اشتباهات ریز و درشتم... بابا و مامانم رو دوست دارم... خیلی بهم یاد دادند... خیلی... شاید حتی بیشتر از اون که خودشون بدونند... 
وقتی کم می آرم، چشمهامو می بندم، باز می شینم تو ماشین کنار بابا، راه می افتم تو جاده تهران-اصفهان... یا اصفهان-شهرضا-پوده... خیلی ازش یاد گرفته ام. خیلی. اونقدر که چشمم رو که باز می کنم یادم می افته که کم آوردن بی معنیه گاهی... یکی هست... یکی همیشه باهام هست...

الان کم آورده ام. تقصیر خودمه. دارم چشمهامو می بندم... امیدوارم باز که می کنم اوضاع مثل همیشه بهتر شده باشه...

یازده روز دیگه، نگار کوله به دوش، یه خداحافظی دیگه... یه سلام جدید...
خدای زندگی ام همینجا رو نیکمت کنارم نشسته و بهم لبخند می زنه... لبخندش رو دوست دارم، هرچند غم داره... نمی دونم غم منه یا... نمی خوام فکر کنم... می خوام چشمهام رو ببندم...

مامان ایران دلم تنگ شده. دوستتون دارم. مراقب خودتون باشین.

پینوشت: ماه رمضان از پس فرداست... ته دلم رو محکم می کنه...