Showing posts with label ماه رمضان. Show all posts
Showing posts with label ماه رمضان. Show all posts

Saturday, May 12, 2018

آرامگاه زنان رقصنده

مامان روزگاری من و بهزاد رو میذاشت تو ماشین، مینداخت تو همت یا اتوبانهای دیگه. صدای داریوش رو تا جایی که بلندگوهای ماشین توان داشتن، بالا میبرد و میروند. سرعت بالا، پیچ در پیچ های دیوانه وار... و شادی یک زن و دو تا نصفه آدم...! شادی از نوع فریاد زدن تمام دردها از منتهای حنجره... شادی از نوع قایم کردن اشکها تو تاریکی شب... شادی از نوع فراموشی...

و امشب، در آستانه فصل گرم، کل روز رو توی تخت مامان گذروندم، بعد خودم رو به زور کشیدم بیرون، دوستی رو برداشتم،رفتیم شام و بعد، زدم به جاده. صدای موسیقی رو تا جایی که بلندگوهای ماشین توان داشتن، بالا بردم و روندم. با سرعت بالا... و شادی یک زن و یک آدم...! شادی از نوع فریاد زدن تمام دردها از منتهای حنجره... شادی از نوع قایم کردن اشکها تو تاریکی شب... شادی از نوع فراموشی...

[در سابقه ام، باد وزان است...]
گفت دلم برای نگار طبیبیان تنگ شده.
آتشفشان اشکهایم روان است.
امروز ظهر، مامان سنگ قبر رو برای نگار طبیبیانی که مدتهاست مفقودالأثر است، گذاشت. برایش گریه کردم. گل نبود که بگذارم. شاید بعد... شاید بعد برگشتم و بر سر مزار خالی، گلی هم گذاشتم... یا حتی کاشتم...
این روزها، این آدمی که نمیشناسم، یاد گرفته گل بکارد.

پینوشت: معده ام حالش خوب نیست. چهارشنبه ماه رمضان شروع میشه. به نفعشه زودتر خوب شه. لااقل بین مغزم و معده ام، یکیشون باید خوب شه...

Wednesday, June 7, 2017

مرا به تهران برسان...

حدود یک سال گذشته. از اون ماه رمضان تا این ماه رمضان.
امروز روز سوم کارم توی شرکت جدیده. با منظره آب و شکر! جذابه. دلچسبه. باعث میشه یادم بره امروز ایران حمله انتحاری شده. داعش؟ تهران؟
آخ.

Tuesday, June 7, 2016

سحر

سحر رو دوست دارم...

امسال تعداد ماه رمضان های خارجستانم، با اونهایی که ایران روزه گرفتم، برابر میشه. از این به بعد با خاطره رمضانهای ایرانی، سحری میخورم و افطار میکنم...
و همچنان دوستش دارم.
تنهایی و تاریکی دم سحر رو دوست دارم. خاطره رادیوی کوچک زردم و هدفونی که تو گوشم بود برای اینکه کسی رو بیدار نکنم... فکر اینکه امروز صبح یا شب خودم رو چه جوری ؟ با چی سیر کنم. چه کارهایی رو بکنم یا نکنم که کم نیارم. گرمازده نشم. خسته هم نشم.... از لیوان شیر سرد دست گرفتن و به بیرون زل زدن و مرور زندگی کردن... از تصور اینکه بالاخره جایی حلیم گیرم میاد؟ فکر آش رشته و شله زردی که ممکنه امسال به دستم برسه و ممکنه هم که نه... از دغدغه ثرصهای تیروئیدم که صبح بخورم یا افطار... از مسواک پایان مراسم سحری خورون و حس طراوت و خوابالودگی شاد خواب بعد از سحر... افطار تنهایی و خوردنهای تدریجی تنهایی که تا خود سحر ادامه پیدا میکنه... اهمیت آووکادو و آب لیمو... سکوت شیطونم تو جمع ها و بین تمام اونهایی که شک ندارند من و روزه یک جا نمیگنجیم... انتخاب موسیقی و ربنا و اسماءالحسنی و اذان آقاتی و از امسال مجیر نامجو... تصمیمهای خیلی ریز و خیلی دلی و شخصی... مایکرومنیجمنت های معطوف به خودم... که در زندگی عادی ام کم پیش میاد...
همینه. از سحر خوشم میاد، چون توی تاریکی و فراموشی اون بیرون، وقتهایی رو پیدا میکنم که همه و همش معطوف به خودمه. بیخیال بقیه و طرز فکرشون و مسئولیتهام در برابرشونم و فقط خودمم و خودم. هرکار دلم میخواد میکنم و هرجور دلم میخواد و مطلقا و صرفا درباره من بودن، خوشحالم میکنه. حداکثر فکرم درباره دیگران اینه که بیدارشون نکنم... برای آدمی که همش و همه جا دغدغه دیگران رو داره و غیر از اون نمیشناسه، این بازه های کوچیک، مثل خوددرمانی میمونه... خودلوس کنی فرض کن. یه علامت تعجب. یه حس لذت بخش نامتعارف... که نمیخوام بهش عادت کنم. اما میخوام که مزه اش زیر دندونم هم باشه...
از همیشه ای که یادم میاد، روزه برای من مفهوم واقعی تنهایی بوده. برخلاف خیلی ها و تجربه رمضان خودشون یا خانواده هاشون...
دوستش دارم اما. یه خاطره مطلقا شخصی و خصوصی دوست داشتنی ئه، که در «حال» اتفاق میفته.
رمضانم مبارک.

Thursday, July 3, 2014

قانون



- Why do you smile so much Ramon?
- When you can't escape, and you constantly rely on everyone else, you learn to cry by smiling, you know?

From the The Sea Inside....
و من، لبخند میزنم. تا همیشه.
و میخواهم بمیرم. این عشق است، عشق.
عشق برای تمام کردن. نقطه پایان گذاشتن...
...
اینان به مرگ از مرگ شبیه ترند.
اینان از مرگی بی مرگ شباهت برده اند.
سایه یی لغزان اند که
                         چون مرگ
بر گستره ی غمناکی که خدا به فراموشی سپرده است
جنبشی جاودانه دارند 
از "خفته گان" شاملو
*

بعد از مدتها، ناخنهایم را از ته گرفته‌ام. بد است. دیگر انگشت برای پنجه کشیدن به دنیا هم ندارم...
انگشتانم تنها شده‌اند. برایم کتاب بخر. برایم شعر بخوان.

*
ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﻦ
ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﻢ می ﺗﺮﺳﺪ
ﺍﺯ ﺩﺍﺷﺘﻨﻢ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ
ﺍﺯ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﻢ ﻫﻢ می ﺗﺮﺳﺪ
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ همه ﺍﻣﺎ
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﺮﺩ ﺷﺠﺎﻋﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭﻃﻨﺶ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﮔﺮ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺟﻨﮕﯿﺪ
ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﮔﺮ
ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ
ﺟﺎﻥ...
ﻣﻦ ﺍﻣﺎ
هیچکسﺍﺵ
ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﻣﻦ
ﻫﯿﭽﮑﺲﺍﺵ ﻫﺴﺘﻢ.
~ ﺭؤﯾﺎ ﺷﺎﻩ ﺣﺴﯿﻦﺯﺍﺩﻩ
*

روزه گرفتنهام رو دوست دارم...
خلوت کردنهای خودم، با خودم به عادت سالیانه... بی‌ربط‌ترین بی‌ربط رمضان، منم و خودم!
دنیای رنگهایم سر جایش
دنیای ربنایم سر جایش
دنیای اسماءالحسنی‌یم سر جایش....
و مهمتر از همه، من بعد از یک سال آزگار سرگردانی، انگار یک ماه را دارم برای خودم. که خوردن و نخوردنم معنا داشته باشد. که بیدار ماندن و خوابیدنم معنا داشته باشد. که خودم و ذهنم و بودن و نبودنم -لااقل برای خودم- معنا داشته باشد...


میان‌نوشت: نه که با رادیوام قهر باشم، نه نه... به هیچ‌وجه. اما انگار اینسارادیو مدام دلش میخواهد صدایم را قورت دهد و بالا نیاورد!!! حرفهایم با دیوار اینطوری محو نمیشوند که ضبط‌شده‌هایم در رادیو... و من با خودم عهد دارم انگار که جز در اینستا حرف نزنم. دوست ندارم صدایم ادیت شود. بیش از حد مجازی باشد. ضبط شود و باز پخش شود. قوانین خودم، آخرش خودم را قتل‌عام میکنند....

*

رمضان آشپزم میکند!
آشپزی انگیزه می‌خواهد. هم‌خوراک میخواهد. لذت بردن دوستانه میخواد از "با هم" خوردن... در تنهایی، خوردن، نمیچسبد...
رمضان که میشود اما، از بار تنهایی‌ام کم میشود انگار... یا شاید هم بیش از حد توانم میشود. ماه روزه‌های من، ماه مهمانی خدا نیست. ماه جشن تنهایی است. و بس.
متفاوت بودن بیش از حد، بار تنهایی بیش از حد دارد و بار شماتت.
ساده‌ترش این است که بگویم همیشه اگر هم آشپزی میکنم، در حد برطرف کردن گرسنگی‌است. شکم را پر میکنم و خلاص. رمضان که باشد، میپزم، اما سیر نمیشوم. عطش دارم و مثل آدمیزاد تشنۀ به دنبال سراب، بیشتر میپزم و بیشتر و بیشتر و باز هم بیشتر. افطار که میشود، خودم میمانم و یک عالمه غذای تنها مانده....
فکر کنم نزدیک دو سال شده که میلک شیک درست نکرده بودم. برای خودم که فکر کنم خیلی بیشتر از این حرفها باشد... امروز نیم ساعت آخر رو به ضعف بودم... از آن حس‌های آشنا که اگر میخوابیدم، دیگر بیداری پشتش نبود... برای مشغول نگه داشتن خودم، برای خودم میلک‌شیک درست کردم... چقدر خوب بود. چقدر جشن گرفتن خودم، برای خودم رو دوست داشتم... بیشتر باید بکنم از این کارها....

*

گفت " آن دستها و انگشتها جان میدهند برای نواختن پیانو..."
خنده‌ام گرفت.
و به قانون فکر کردم.

Friday, July 20, 2012

کثافت-فرار-کردگی!

- فرا رسیدن ماه رمضان مبارک... ماه خدا!
- برو بابــــــــــــــــــــــــــــــا! ماه خدا کجا بود؟ ماه خودم! ماه خود خود خودم! اصلاً روی ماه خودم!

سحری - دعا - خواب - سه بار خوابِ خوردن دیدن - بیداری - سوسکهایی که از دیوار بالا میروند...
انگار که بدیهای زندگیم مثل سوسک و خواب بد از زندگیم فرار میکنند... شاید هم انگار میگیرم که اینطوره...

و موبایلی که شب با خودم بردم توی تحت و امروز گم شده!

Monday, July 9, 2012

نقش دلپذیر "نگار"... "نقش" دلپذیر نگار... نقش "دلپذیر" نگار...

هزار نقش بر آيد ز کلک صنع و يکی  ***  به دلپذيری نقش نگار ما نرسد

عجب شبی... عمیق به تریکی ابرهای آسمان Champaign... دروغین به روشنی صفحه لپتاپ من تو این شب تاریک...

به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد  ***  تو را در این سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند   ***   کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد
به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز    ***   به یار یک جهت حق گزار ما نرسد
هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی   ***   به دلپذیری نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کائنات آرند   ***   یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد
دریغ قافله عمر کان چنان رفتند   ***   که گردشان به هوای دیار ما نرسد
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش   ***   که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را   ***   غبار خاطری از ره گذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او   ***   به سمع پادشه کامگار ما نرسد

- آکشیتا داره میره رو اعصابم. نمیفهمه؟! -

بغض دارم...
و لبخند.

میدونی؟ خوشحالم که رمضان داره شروع میشه... به شبهای تنهایی ام، به سپیده‌دم و خودم و خدا... نیاز دارم... باز!

و...
قلیون‌شور باشه، اسکاچ باشه، دسته جارو باشه، جنگل باشه یا هرچیز دیگه ای... گاهی فکر میکنم باید یکدنده باشم! و این یکدندگی جای خوبی پیدا کرده برای نشون دادن خودش: موهای بلند من! گاهی باید به خودم هم که شده، ثابت کنم که میتونم پای حرف خودم وایسم... لااقل پای یک حرف خودم...
هرچند عالم و آدم و حتی خودم هم بگیم که موی کوتاه به من بیشتر میاد...

Monday, August 1, 2011

الف

دارم "الف" می خونم و حرص می خورم! من برای کتاب خوندن باید کاغذ دستم باشه! با کاغذ بخوابم و پاشم... کنار کلمه ها و جمله ها یادداشت بذارم... الان کلی یادداشت با خط نستعلیق می خوام بذار کنار خطهای کتاب و... نمی شه! پی دی اف خوندن، هیچ وقت به مذاق من خوش نیومده...
اولین کارم این باشه که پرینتر رو باز کنم و کل کتاب رو پرینت کنم و از نو بخونم...

رمضان مبارک. روزه های نگار، از امشب شروع می شه! شب بیداری ها و زمان شناسی ها و خواب ها و رؤیاها و... گیج بودن توی دنیای دوست داشتنی خودم رو دوست دارم! 
فقط می دونم هیچ وقت، هیچی جایگزین حرفهام با آسمونی که به تدریج از تاریکی در می اومد و روشن می شد، اون هم از کارد مربع پاسیوی خونه مون نمی تونه بشه!... و جایگزین حرفهام با گنجشک ها و کلاغ ها... زل زدن به آنتن خونه مون که تو نسیم سحر تکون تکون می خورد... اس ام اس های دم سحر... رادیوی زرد و خوشگل دایی خلیل که هرسال جونم در می اومد تا موج درست حسابی توش پیدا کنم و برای خاموش و روشن کردنش، مجبور بودم باطری رو از توش بکشم بیرون و بذارم توش... برای بهزاد که آخرش نمی فهمیدم می خواد روزه بگیره یا نه، می خواد سحری بخوره یا نه... ضعیف شدن هام... "شیطونی"هام... افطاری های مامان... آب جوش و حلیم و حلوا و آش رشته و شله زردها... بحث سر اذان و اسماء الحسنی و ربنای شجریان... صبرکردن های اجباری بابا برای غذا و غرهاش و خنده های یواشکی اش (خوشش می اومد، اما به روی خودش نمی آورد! واقعاً که!!!)، این که هرسال، می گه "تو لازم نیست بگیری، مسئولیتش با من!"...  کلاً جو خنده و شوخی خونه دم عصر و افطار، روزهایی که روزه می گرفتم... حتی جمعه هایی که آبگوشت داشتیم و حرصشون می دادم تا بالاخره می شکوندم و می شکوندم و بالاخره باهاشون می خوردم...  
اینجا خاطرات باحال می سازم! خاطرات دیجیتالی!!! اما اونها یه چیزی بودن برای خودشون و اینها یه چیز دیگه! اینجا دردم اپلیکیشن برای فهمیدن ساعت اذانه... یا اینکه حواسم باشه عین اون بار که وسط آمفی تئاتر صدای اذان موبایم رفت هوا، سوتی ندم... کلی اسباب خنده شد!!! یا خب این که حواسم باشه خاله لیلا اینهارو بیدار نکنم... با "اسلامم" رو اعصاب دایی خلیل نرم... از این بساط ها خلاصه...

رفتم آرایشگاه! موهامو کوتاه نکردم، اما مرتبشون کردم... دارم از درون و برون خونه تکونی می کنم... حس های خوب دارن می آن... لااقل من دارم باز درهارو باز می کنم که بیان...

در بیست و چهارساعت گذشته، مامان، بابا و بهزاد شاید بدون اینکه بدونن، یه حال اساسی بهم دادن... مامان موهام رو دید و از نوشتنم تعریف کرد (دست پشت پرده یه نفر رو دیدم، اما مدارک کافی برای ابرازش ندارم :)) )، با بابا، خانوم مارپل و پوئارو شدیم و بعدِ عمری، جستجو در راستای تفریحات سالم خاله زنک بازی اساسی چسبید! بهزاد عکسم رو پسند کرد بعد از این که کلی غر از این و اون شنیدم، کلی حال کردم آخر شبی! (یاد "همه"های خاله لیلا افتادم که یک نفر بود!!! این و اون یعنی خاله لیلا که می گه عکس خوبی نیست، "تفنگ" دستمه و نباید این کلمه رو مثل خیلی کلمه های دیگه از جمله "قبرستون"، معنی آهنگ های آی ویل سوروایو و اینها،... جلوی بردیا بگم که بدآموزی داره! D; )

دختر بدجنسی شدم! >:)

بر گردم به الف... برگردم به شروع... دارم شروع می کنم... خیلی چیزهارو...
برگردم به آماده شدن برای اولین سحری 1432...

Saturday, July 30, 2011

کیش

گاهی وقتا از کنار غصه ها باید رد شد و گفت "میگ میگ"!...
حالا ما که میگ میگمون راه گم کرده... اما جاده باریک نمی شود! بالاخره یه چیزی می شه دیگه... هان؟

کیش... اما نا تمام! مونده تا مات شم، اگه من نگارم و اون بابامه و اون مامانمه و اون داداشم... اگه چشمهام و باز می کنم و نینا و کیا و فرداد دور و برم می بینم، اگه چشمهام رو می بندم و مریم و هاله و تارا و محمد و کاوه و عباس ترکاشوند می بینم. اگه قلبم پا به پای مامان ایرانم می زنه، هرروز هم کیش بشم، خیلی مونده تا مات بشم...

این رو جدی می گم که "کاش می شد چوپون شم!"... همونقدر که جدی می گم که از معمار بودنم، از معماری کردنم... از خودم راضی ام! با تموم اشتباهات ریز و درشتم... بابا و مامانم رو دوست دارم... خیلی بهم یاد دادند... خیلی... شاید حتی بیشتر از اون که خودشون بدونند... 
وقتی کم می آرم، چشمهامو می بندم، باز می شینم تو ماشین کنار بابا، راه می افتم تو جاده تهران-اصفهان... یا اصفهان-شهرضا-پوده... خیلی ازش یاد گرفته ام. خیلی. اونقدر که چشمم رو که باز می کنم یادم می افته که کم آوردن بی معنیه گاهی... یکی هست... یکی همیشه باهام هست...

الان کم آورده ام. تقصیر خودمه. دارم چشمهامو می بندم... امیدوارم باز که می کنم اوضاع مثل همیشه بهتر شده باشه...

یازده روز دیگه، نگار کوله به دوش، یه خداحافظی دیگه... یه سلام جدید...
خدای زندگی ام همینجا رو نیکمت کنارم نشسته و بهم لبخند می زنه... لبخندش رو دوست دارم، هرچند غم داره... نمی دونم غم منه یا... نمی خوام فکر کنم... می خوام چشمهام رو ببندم...

مامان ایران دلم تنگ شده. دوستتون دارم. مراقب خودتون باشین.

پینوشت: ماه رمضان از پس فرداست... ته دلم رو محکم می کنه...