Showing posts with label علی. Show all posts
Showing posts with label علی. Show all posts

Saturday, February 12, 2022

که جان فرسود از او

یه روزهایی هست که فکر میکنم اگر نباشم، چی میشه. این با passive death wish فرق داره. آرزوی مردن ندارم. صرفا فکر میکنم که چی میشه. به طبعاتش. به طبعاتش روی مردم و روی زندگی مردم.... از وقتی یادم میاد، از بچگی، این بازی، این تمرین، رو میکردم و میکنم.
الان نزدیک دو صبح/شب شنبه است و فکر میکنم اگر نباشم چی میشه. و میرم توی اینستاگرام و لیست آدمهایی رو میبینم که استوری نقاشی پنجشنبه ام رو نگاه کرده اند... و دیدن بعضی اسمها لبخند به لبم میاره. لزومی نداره بعضی از آدمها حضورم رو حتی حس کنند. کمرنگتر از pale ام براشون. بعضی ها، همکلاسی های دور و دراز سابقمند. بی کوچکترین خاطره meaningful بینمون. اون آدمها تو زندگی من دیگه مدتهاست حضور ندارند. اما من توی زندگیشون هستم. حتی اگر در حد ده ثانیه استوری یه نقاشی گاه به گاه باشه...
پنج شنبه اما، این نبودم. آرزوی مرگ داشتم. عمیقا غمگین بودم. و تمام روز، ضربان قلبم بالا بود و سینه ام سنگین. اپیزود افسردگی یا شیدایی نبود. و همین، پنج شنبه رو سختتر کرد. حقیقتا یادم نمیاد آخرین باری که اینجوری بار وزن دنیا رو روی دوشم حس کردم، و غمگین و disappointed بودم، کی بود... نه از روی فشار افسردگی. صرفا از سنگینی وزن دنیا...
دلم برای خودم سوخت. میسوزه حتی. و راه حل از این منجلاب خفه کننده ندارم. وقتی عزیزترین های آدم، خودشون بار ذهن و خراش روح آدم بشن، آدم به کجا پناه ببره؟ رسما تنها support system که برام موندن، علی ئه و Adam. رسما تنها آدمهاییند که میتونم باهاشون حرف بزنم. و اینقدر شکننده شده ام و در هراس از دست دادنشون که حتی اعتماد به اونها هم سخته برام. Well، اعتماد به علی لااقل سخته...Adam گفت توی خانواده شما، تم مشترک، pride ئه. راست گفت. و گفت براتون، برای همه تون، کمک خواستن سخته انگار. (تو بخون مرگبار). این رو هم راست گفت. اما بعد من میشینم و فکر میکنم که آخه از کی، چی رو کمک بخوام که هم جا و مکان و توانش باشه در طرف و برای طرف، هم backfire نکنه...
از مینا؟ نرگس؟ بهزاد؟ مامان؟ بابا؟ محسن؟ لیلا؟ فرداد؟ آکشیتا؟ بهروز؟ کامیشیا؟ مریم؟ تارا؟ هاله؟ کسرا؟ محمد؟ حتی هادی؟
کی؟ در چه حالی؟ چه زمانی؟
من یاد گرفته ام که کمک نخوام. تحت هیچ شرایطی. که کمک نخواسته، سرم داد میزنه بهزاد. که کمک نخواسته، بابا blame میکنه من رو. که کمک نخواسته، لیلا اومد بیمارستان و حالش بد شد، پرستارها باید به اون میرسیدن جای من. که کمک نخواسته، نرگس و مینا و کامیشیا دردهای خودشون رو دارن و بشقابشون پره! که کمک نخواسته آکشیتا گند زد به همه چیز. حتی رضوان هم به نوع خود، همینطور. که کمک خواستم و بهروز علیهم استفاده کرد. که کمک خواستم و مامان توان کمک نداشت و بدتر اذیتش میکرد و جمله اش همیشه تو گوشم زنگ میزنه که «همیشه خودت مشکلاتت رو حل کردی، این بار هم بکن». که کمک خواستم و سهیل کارش به تهدید و آبروریزی رسید. که با اصرار خودش، کمک خواستم و محسن دیر اومد...

تو به من بگو. چرا باید کمک بخوام؟ به چه امیدی؟
آره، پنج شنبه سنگین بودم و غمگین. بهزاد تیر آخر ترکش بود. نه، تلفن با مامان بود. نه، ایمیل مایک بود. نه، مسیج مینا بود. نه، دیدن اسمهای لیست اینستاگرام بود....
نه...
تیربار ادامه داره. و من دستم به نشانه تسلیم خیلی وقته بالاست. اما ادامه داره. مدتهاست مرده ام. و کسی نمیاد کمک کنه این جسد رو برداریم بلکه بو نگیره...
از تنها مردن، میترسم. میترسیدم. حالا مرده ام و خیلی هم فرقی نمیکنه راستش...
پینوشت یک: تخته شاسی ام رو دوست دارم. خیلی زیاد.
پینوشت دو: تورو به هرکی و هرچی دوست داری، این پست رو نکوب توی سرم! دوست دارم پابلیک بنویسم. کمکم میکنه. اما اگه هربار که اسمت رو میارم، تازه بخوام حواسم باشه که دلجویی کنم ازت، دچار خودسانسوری میشم. نذار که بشم. انگار که نیست. یه لطفی بکن و هیچ اشاره ای به این بلاگ نکن. اگه سختته، نخون اصلا...
پینوشت سه: من نمیگم تو حرفهات رو به من نزن یا اعتماد نکن یا بار نباش یا هرچی... اینکه معتمد دیگران باشم، برام عمیقا خوشاینده. برای من اعتماد کردن و کمک خواستن سخته. اما دوست دارم کمک بکنم و در توانم باشه، میکنم. لطفا این رو از من نگیر. اینها دو موضوع جدا از همند. بذاریم جدا بمونند و قاطی نشن، به.
پینوشت چهار: چقدر این چسبید. چقدرررر، چقدررررررررررر این چسبید.

Sunday, January 10, 2021

خوشا ‏به ‏حالت، ‏ای ‏روستایی!

... ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر می‌گشودم...

و میریم که داشته باشیم، بعد یکی از بهترین شبهای زندگیم در چند سال اخیر، یه سرسره سواری به قعر افسردگی! 🙂
دوقطبی بودن دنیای جالبیه ها... بعد از عمری، چندتا رفیق خوب دورم رو گرفته اند، در خونه ام رو باز کردم و گذاشتم شروع بشه اون پاتوقی که میخوام... بعد از نه-ده ساعت، که مثل باد گذشت، و با شادی و خرسندی و لذت کامل خداحافظی کردم. با پدرام اومدیم توی تخت، کمی گل سنگم تمرین چنگ کردیم و من باز لبخند به صورتم بود... 
و بعد ناگهان، بی هیچ دلیل مشخصی، سقوط! حقیقتا هیچ دلیل مشخصی! سهام ها و کریپتوهام کمی پایین اومده اند، اما هنوز تو سود بالا هستم... قبل از پریود هم هستم و میدونم که وقت به هم ریختن نزدیکه، و بعد صرفا یه ویدئوی دختربچه میبینم که بسیار از سنش بزرگتره و برای مامانش داره مادری میکنه... احتمالا همه میخندن یا میگن چه cute... و من بغض و استرس دنیام رو پر میکنه...
پدرام کمی بعد به دنیای خواب سقوط میکنه و من کامل به دنیای افسردگی! صدای خرخرش عصبیم میکنه. دنیا عصبی ام میکنه. کار فردا عصبیم میکنه. زندگی مدرن عصبی ام میکنه... نفس کشیدنم هم همینطور...
دلم میخواد برم نقاشی کنم. فرار کنم... با "افسردگی" پر میگشودم...
همه اینها شاید در کمتر از بیست دقیقه...

هیچوقت گفته بودم خود افسرده ام رو چقدر دوست دارم؟ که قرص هام رو قطع کردم، نه فقط برای دلتنگی برای نگار شیدا... که شاید حتی دلتنگی بیشتر برای خود افسرده ام...
خرخر منظم پدرام، غمگینم میکنه... دلم نقاشی میخواد. نقاشی خاکستری از سقوط از کوهی سنگی و خاکستری...

پینوشت: دلم برای بهزاد تنگ شده. جاش تو زندگی ام خالیه و شک ندارم که جای من هم توی زندگیش خالیه. زودتر بیاد که یه کم به درد هم برسیم...

پینوشت ۲. راستی چند روز پیش اتفاق ناجوری افتاد: روی deck خونه نرگس و گلنار بودیم... شب سال نو. علی هم بود. داشتیم قلیون میکشیدیم و من به هر دلیلی رفته بودم توی خونه و وقتی برگشتم، سر جایم گشتم و سری قلیون رو پیدا نکردم... با نگاهم از علی پرسیدم که کو؟ و نفهمیدم که هیولا آزاد شده... پسرک گیج شد از "خشمی" که در نگاهم بود... پرسید چی شده؟ گفتم سری قلیون کو؟... جواب داد و اضافه کرد حالا چرا طلبکاری...؟ 
تازه به خودم آمدم. جمع کردم خودم و هیولا رو. افسارش زدم و شروع کردم به شماتت زندانبان... 
دوستی ام با پدرام، نگرانم میکنه به همین دلیل: نگران هیولا هستم. هیولا سوپاپ آزادی های یواشکی و غیریواشکی میخواد... وقتی سوپاپ نباشه، بی محابا، بی وقت و بی برنامه، افسار پاره میکنه و به کسی که نباید، پنجه میکشه... میدره...
نگران هیولا هستم...
چه کنم؟ ندانم.

Wednesday, December 9, 2020

نوسان

دبیرستان عاشق شدم. یعنی احتمالا واکنش دیگه ای دیگه ای بلد نبودم. چشمهاش به نظرم قشنگ میومد. مثل وزغ بود و قشنگ بود برام. عاشق شدم. به فجیع ترین شکل پس زده شدم. و بدتر از اون، پیمان با بهار ازدواج کرد. و داستانهای کشدار بعدش... از سال بعدش، رابطه هام شروع شد. انواع و اقسام. با قلبی قفل شده پشت هفت در گاوصندوق... بهم خوش گذشت. خیلی. ولی قلبم آکبند، امن موند...
ده سال بعد، جرئت کردم و آروم و یواشکی کشیدمش بیرون... بهروز همون بغل وایستاده بود. هشت تا هم ساز میزد! عاشق شدم. و فاجعه دوباره اتفاق افتاد... اینبار جدی تر. حتی به خودکشی رسیدم... اون هم رفت ازدواج کرد. خوب کرد. من هم رفتم چند قفل بیشتر گذاشتم روی گاوصندوقها... حتی امون ندادم که صداش رو بشنوم... از دل زخمیش خبر بگیرم... فرستادمش انفرادی، تبعید... و درگیر بازی ها و رابطه هام شدم... خوش گذشت. دردناک بود، و سختتر از قبل. اما باز هم خوش گذشت در مجموع.
حالا باز داره میشه ده سال... Adam و لوسیفر، یواشکی، و اینبار بی اینکه حواسم باشه، قلبه رو کشیدن بیرون... گذاشتن گاهی گداری جیغ بزنه، زخم هاش رو لیس بزنه و بعد از عمری، کمی آروم بگیره... این قلب بی تجربه و naive رها شده و مدتیه برای خودش ول میگرده... قلبی که از پونزده شونزده سالگی ام جایی برای تجربه کردن پیدا نکرده، و توی یه جسم سی و پنج-شش ساله با تجربه های رنگارنگ، زندانی بوده...
و پدرام این بغل وایستاده. من دارم تمام تلاشم رو میکنم قلب و پدرام رو با هم، همزمان، پس بزنم...

تا چه شود.

پینوشت ۱. اینبار، شاید برای اولین بار، ناراضی نیستم که رابطه (اگه اسمش رابطه باشه)، از راه دوره. لااقل زمان دارم حسابی با خودم و قلبم و مغزم کشتی بگیرم و حسابی خودم رو خسته کنم... بلکه شبها بتونم چشم روی هم بذارم.
پینوشت ۲. چقدر دنیا راحتتره وقتی میدونم کسی نیست که بیاد اینجا رو بخونه. روزی هوار بار نفس راحت میکشم و به جای تیکه پاره کردن خودم تو این بلاگ و اون پست و این ویدئو، یک جا خودم رو مکتوب میکنم... خودسانسوری، درد بدیه.
پینوشت ۳. داشتن دوست خوب، بزرگترین موهبت زندگی منه که هروقت پیش میاد، از همه دنیا راضی ام. مریم در ایران. رضوان در ایلینوی. نرگس، نیلوفر و بخصوص علی، اینجا. فکر کنم هیچی نمیتونه جای شبهای قلیون و فکر کردن و حرف زدن، رو بگیره...

Monday, February 3, 2020

تولد

تولد امسالم مطلق ایرانی برگذار شد. انگار بگیر با آمریکا و آمریکایی قهرم. انگار بگیر با دنیا قهرم. که یهو چندتا رفیق ناب، دستشون رو دراز میکنن درون چاه تاریکت و میکشندت بیرون. که جشنت میگیرند. همونطور که هستی. همونطور که خودت رو ساختی...