باز دارم عکسهای توی کتابخونه رو آرشیو می کنم! واقعاْ مرحبا به محمدرضا پهلوی!!!!! عکسهای پاسارگاد رو اااااااعصابمه!!!! ستو،ن هخامنشی با لونه کلاغ روش چی می گه؟ ویرانه ستون به عنوان سکو، برای کشیدن آب از چاه چی می گه؟؟؟؟؟
یه پست مغشوش و قر و قاطی نوشتم... نمی شد پستش کرد... نمی شه... بی خیالش شدم
تلخم... و تا نتونم خودم رو با خودم حل کنم... سردرگم در درون خودم...
فعلاً همین فقط: (درواقع همین "همین" هم کلی حرفه...)
Oooooh ooooh
I never needed you to be strong
I never needed you for pointin' out my wrongs
I never needed pain, I never needed strength
My love for you was strong enough you should've known.
I never needed you for judgement
I never needed you to question what I spent
I never ask for help, I take care of myself, I don't know why you think you got a hold on me.
And it's a little late for conversations
There isn't anything that you can say.
And my eyes hurt, hands shiver, so look at me , listen to me... because...
I don't want to
Stay another minute
I don't want you
To say a single word
Hush Hush, Hush Hush
There is no other way
I get the final say
Because...
I don't want to
Do this any longer
I don't want you
There's nothing left to say
Hush Hush, Hush Hush
I've already spoken
Our love is broken
Baby Hush Hush
I never needed your corrections
On everything from how I act to what I say
I never needed words, I never needed hurt, I never needed you to be there everyday
I'm sorry for the way I let go
Of everything I wanted when you came along
But I am never beaten, broken, not defeated
I know next to you is not where I belong
And it's a little late for explanations
There isn't anything that you can do
And my eyes hurt, hands shiver, so you will listen when I say baby
I don't want to
Stay another minute
I don't want you
To say a single word
Hush Hush, Hush Hush
There is no other way
I get the final say
Because...
I don't want to
Do this any longer
I don't want you
There's nothing left to say
Hush Hush, Hush Hush
I've already spoken
Our love is broken
Baby, Hush Hush
First I was afraid, I was petrified
Kept thinking I could never live without you by my side
But I spent so many nights thinking how you did me wrong
But I grew strong I learned how to carry on...
Hush Hush, Hush Hush
I've already spoken
Our love is broken baby...
Oh no not I
I will survive
As long as I know how to love
I know I will stay alive
I've got all my life to live
I've got all my love to give
And I'll survive
I will survive
Hey, Hey..
Hush Hush, Hush Hush
There is no other way I get the final say
I don't want too do this any longer
I don't want you there's nothing left to say
Hush hush, Hush Hush
I've already spoken
Our love is broken
Baby, Hush Hush...
وقتی محبوب ترین آهنگ دوران 16 سالگی ام "Carry On" بوده... چطور انتظار داری در 26 سالگی به "I will Survive" فکر نکنم...؟ من می تونم، می دونم... همون طور که تو 16 سالگی تونستم... نمی دونم چه جوری... همون طور که تو 16 سالگی نمی دونستم... اما می تونم... I will Survive...
گیجم... نمی دونم چی بگم و چیکار کنم... هرچند دقیقاً می دونم به کدوم آینده دور می خوام نگاه کنم...
*
یک آرشیو بزرگ عکس از سفرنامه احتمالاً یکی از اساتید دانشگاه دستمه که باید کاتالوگ کنم... با دیدن عکس ها بین احساساتم پیچ و تاب می خورم... آبادان تمیز و مرتبی رو می بینم که از قِبَلِ نفت، زیبا بود... اون قدر که اول فکر کردم عکس هایی از فرانسه جلومه!!! و فکر می کنم شهرک نفت امروز هم حتی اون جذابیت رو نداره، فرسوده شده... عکس شترهایی رو می بینم که روی بقایای زیگورات لم داده اند... عکس دخترکان آمریکایی که با مینی ژوپ که جلوی زیگورات فیگور گرقته اند و عکس گرفته اند یا از در و دیوارش بالا میرند... حالا دو سه تا آچر هم افتاد، کی به کیه... نمی دونم با دیدنشون لذت ببرم یا حرص بخورم... بیشتر از هرچیزی برام عجیب بود... انگار تا مغز استخونم باورم شده باشه که جایی که خاکش ایرانی باشه، نمی شه باد بپیچه لای موهای زنان...
دلم می خواد باد بپیچه لای موهام، فریاد بزنم و آواز بخونم... می خوام فریاد بزنم...
*
فردا می رم دی سی. احتمالاً آخرین سفر به دی سی، در دوران دانشجویی در دانشگاه ویرجینیا... فکر کنم راستی راستی بوی خداحافظی می آد...
havijuri goftam ke begam ma sare kar ham ezhare nazar yademun nemire ;D
be rayisam migam in avalin salie ke persian new year alone hastam! (harf zadano!)
koli narahat shod, ba'd pishnahad dad: khob, ta jayi ke man midunam tu C'ville chand ta mosque hast! boro unja!!!!
sigh! ;D
***
بعد از تحریر نوشت: سر کار فونت فارسی نیست. من هم تند تند و با عجله می نویسم که بچه مثبت کاری بمونم D;
متوجه شدیم که امسال عید احتمالاً اولین باریه در زندگی ام که کاملاً تنها خواهم بود!!!! و بدتر از اون، فردای عید امتحان میان ترم دارم!!! (خودمون رو آروم می کنیم چون می دونم ممکن بود بدتر هم باشه! یعنی مثلاً لحظه عید سر امتحان باشی!!! اه اه پیف پیف!)
متوجه شدیم که برای اولین بار در زندگیمون باید خونه تکونی کنیم! ایران هرسال عید تا حد امکان از زیرش در می رفتم! به هرحال اصفهان می رفتیم و اونجا که خونه ما نبود که اگه بخوایم هم برسیم خونه تکونی کنیم!!! خونه تکونی اصلی هرسال می شد قبل تولد من، بهمن، که از سرتاپای خونه رو می شستیم!!! تازه تا وقتی بهزاد جون و مامان جون بودن، من می تونستم تا حد زیاااادی در برم! اما امسال اولاً خونمون تبدیل به موجود بسیار زشت و بی فرهنگی شده، دوماً ...!
متوجه شدیم که genius می باشیم چون بلدیم عکس روتوش کنیم!!! :)) اما خداییش وقتی رئیسم out of nowhere اینجوری بهم گفت، کلی چسبید :))
متوجه شدیم باید به جمع و جور کردن خورده ریزهای عید فکر کنم!!! تخم مرغ رنگ کنم احتمالاً! دوست دارم سر سفره عید قرآن بذارم و ندارم!!! حافظ دارم اما دوست ندارم حافظ نخ نما بذارم! اکثرش رو می شه از دی سی خرید... دارم فکر می کنم سبزه و ماهی رو چه جوری بیارم اینجا!!! (و مهمتر از همه این که چه جوری نینا رو راضی کنم که بذاره ماهی بخرم!!!)
متوجه شدیم که می توانیم باز از زندگی لذت ببریم و آنچنان قهقهه بزنم که رئیس کتابخونه بیاد سراغ رئیسم و من که شما دوتا اوکیید؟ الگوهای کاری مارو باش!!! (آن از مسئول های کتابخونه و من از بچه ها، معروفیم که خیلی مثبتیم و زیادی کارمون رو جدی می گیریم! حالا افتاده بودیم به هم، قاه قاه می خندیدیم...)
متوجه شدیم که Ann Burn! Negar officially loves you!!!! you are one the most amazing womens in the whole world... و همچنین متوجه شدیم که کتابخونه یکی از بهترین جاهاییه که توسط آدمیزاد ساخته شده! نه فقط به خاطر کتابهای گوگولیش که می شه آدم توشون غلت بزنه، بلکه همچنین به خاطر آدمهای گوگولی ترش که توش کار می کنند... بخصوص متوجه شدیم که هرچند متوسط سواد مردم این بلاد کفر در حد منفیه از سیاست خارجی و بین الملل، اما کسی مثل آن رو هم می شه پیدا کرد که لزوماً تخصصی نداره تو سیاست و... اما می شه سه ساعت باهاش درباره قذافی گفت و خندید و لذت برد که به فکرته و نگران که یهو هوس نکنی برگردی ایران!!!
متوجه شدیم که اصلاً دوست نداریم ااااااااین همه هر روز بنویسیم! جدی لجمان می گیرد از این همه گزافه گویی! اما نقش قرص مسکن داره واسم! جدا از این که آرومم می کنه، معتادم هم کرده! و چون به تدریج روم بی اثر می شه، هربار به طولش اضافه می شه!!! فکر کنم باید برم تو ترک...