Showing posts with label مریم. Show all posts
Showing posts with label مریم. Show all posts

Wednesday, December 9, 2020

نوسان

دبیرستان عاشق شدم. یعنی احتمالا واکنش دیگه ای دیگه ای بلد نبودم. چشمهاش به نظرم قشنگ میومد. مثل وزغ بود و قشنگ بود برام. عاشق شدم. به فجیع ترین شکل پس زده شدم. و بدتر از اون، پیمان با بهار ازدواج کرد. و داستانهای کشدار بعدش... از سال بعدش، رابطه هام شروع شد. انواع و اقسام. با قلبی قفل شده پشت هفت در گاوصندوق... بهم خوش گذشت. خیلی. ولی قلبم آکبند، امن موند...
ده سال بعد، جرئت کردم و آروم و یواشکی کشیدمش بیرون... بهروز همون بغل وایستاده بود. هشت تا هم ساز میزد! عاشق شدم. و فاجعه دوباره اتفاق افتاد... اینبار جدی تر. حتی به خودکشی رسیدم... اون هم رفت ازدواج کرد. خوب کرد. من هم رفتم چند قفل بیشتر گذاشتم روی گاوصندوقها... حتی امون ندادم که صداش رو بشنوم... از دل زخمیش خبر بگیرم... فرستادمش انفرادی، تبعید... و درگیر بازی ها و رابطه هام شدم... خوش گذشت. دردناک بود، و سختتر از قبل. اما باز هم خوش گذشت در مجموع.
حالا باز داره میشه ده سال... Adam و لوسیفر، یواشکی، و اینبار بی اینکه حواسم باشه، قلبه رو کشیدن بیرون... گذاشتن گاهی گداری جیغ بزنه، زخم هاش رو لیس بزنه و بعد از عمری، کمی آروم بگیره... این قلب بی تجربه و naive رها شده و مدتیه برای خودش ول میگرده... قلبی که از پونزده شونزده سالگی ام جایی برای تجربه کردن پیدا نکرده، و توی یه جسم سی و پنج-شش ساله با تجربه های رنگارنگ، زندانی بوده...
و پدرام این بغل وایستاده. من دارم تمام تلاشم رو میکنم قلب و پدرام رو با هم، همزمان، پس بزنم...

تا چه شود.

پینوشت ۱. اینبار، شاید برای اولین بار، ناراضی نیستم که رابطه (اگه اسمش رابطه باشه)، از راه دوره. لااقل زمان دارم حسابی با خودم و قلبم و مغزم کشتی بگیرم و حسابی خودم رو خسته کنم... بلکه شبها بتونم چشم روی هم بذارم.
پینوشت ۲. چقدر دنیا راحتتره وقتی میدونم کسی نیست که بیاد اینجا رو بخونه. روزی هوار بار نفس راحت میکشم و به جای تیکه پاره کردن خودم تو این بلاگ و اون پست و این ویدئو، یک جا خودم رو مکتوب میکنم... خودسانسوری، درد بدیه.
پینوشت ۳. داشتن دوست خوب، بزرگترین موهبت زندگی منه که هروقت پیش میاد، از همه دنیا راضی ام. مریم در ایران. رضوان در ایلینوی. نرگس، نیلوفر و بخصوص علی، اینجا. فکر کنم هیچی نمیتونه جای شبهای قلیون و فکر کردن و حرف زدن، رو بگیره...

Sunday, November 10, 2013

معشوق همینجاست، بمیرید، بمیرید

*
- تو داشتی میخوندی؟
- نه بابا، بچه‌ای؟
*
از بچگی میدونستم اگه روزی روزگاری بخوام اسم پسر انتخاب کنم چی میخوام: آرش، سیاوش، کیارش.... یه کم همه‌گیر شدن، ولی بازم قشنگند برام... ولی نمیدونستم اسم دختر چی دوست دارم...
حالا اگه روزی روزگاری تو یه خیابون یه مامانی رو دیدید که داشت شنگول و منگول با سه تا دخترهاش بازی میکرد و تو کوچه مسابقه دو میذاشت، اگه دیدید اسم بچه ها آوا و نوا و رادا هستن، برین جلو، حال مامان نگار رو بپرسین... قیافه‌اش شنگوله، اما دلش خیلی بغل میخواد...
*
*
دستم به کار نمیره. دستم به اشتباه میره. پا و دلم هم به ناکجا.....
*
این کار گرفتن من شدنی بشه، انگار آزادم کرده‌اند از دنیا.... دلم یه زندگی عادی میخواد. با مریم حرف زدم و با چه هیجانی از ناآرامیهای "هیجان‌انگیز" زندگیم گفتم.... حتی با مریم هم وارد شدم به اون قالب دخترک قصه گو که داستانهای نامتعارف و هیجان‌انگیز زندگی رو تعریف میکنه.... که انرژی میده و هیجان و شادی، وقتی خودش تو خالیه از همشون....
حتی نمیتونم دیگه به اون بفهمونم چقدر از این بالا و پایینها و عادی نبودنها خسته‌ام... چرا "پیش میایند"؟ نمیدونم... چون منم! و من، بلد نیستم این من رو تغییر بدم... شاید حتی در ناخودآگاهم نمیخوام...
این من از من مجسمه‌ای ساخته هیجان‌انگیز برای دیگران... که انگیزه میده به دیگران برای زندگی رو زندگی کردن... اما خودم رو فرسوده میکنه.... خسته کرده... منِ نیازمندِ به دیگران، رو محدود و محدودتر کرده به خودم و تنهایی خودم... افسرده‌ام کرده... توان دیدن این همه تغییر و اعجوبه بودن، در هرکسی نیست، چه برسه به درکش و چه برسه به زندگی باهاش... اینه که موندم تنها. تنهای متفاوت.
همراه من بودن، یه شخصیت محکم میخواد که کنار شخصیت تأثیرگذار ولی تأثیرپذیر من خودش بمونه... در من حل نشه.... کم دیدم این جور آدم رو... آدمی که قابلیت درک داشته باشه، اما خودش باشه. محکم. گوش شنوای حامی. برای دخترک حامی دنیا!!! پدرِ مادرِ دنیا بودن، کار آسونی نیست!
در آستانه سی سالگی، من و مریم دو لبه، دو منتهای یک بدبختی هستیم...
*
گل پامچال، از اینجا تا به بیرجند خیلی گداره... گاه و گدار، غرق شو و بمیر. 

Sunday, October 7, 2012

اینجا، امروز، صدای بیصدا

باهوش بودن یعنی گاهی -خوب- سکوت کنی و -خوب- گوش کنی.
نه اینکه فقط ساکت باشی... نه این که فقط گوش کنی... نه! اینکه بتونی جلوی اون زبون لعنتیتو بگیری و فقط گوش کنی...
کاش اینقدر وراج نبودم...
کاش وقت سکوت، اینقدر فریاد احساساتم گوش منطقم رو کر نمیکرد...
از خودم میترسم... از اشتباه میترسم...

و به خودم میگم امیدوارم خدای نگار قصد انتقام نداشته باشه...

*

باید آواز بخونم...
باید نعره بزنم...
باید بریزم بیرون...

*

وقتی این پست رو مینوشتم، حتی فکر نمیکردم الان اینجا نشسته باشم که نشستم... فکر نمیکردم چندر روز بعدش به "date" برسیم... یعنی حتی توی ذهنم هم نبود! فقط یه جورایی متعجب بودم که من که مدتهاست توی بلاگم غیر از مامان و بابا و بهزاد کسی رو مخاطب قرار ندادم، با اینکه حتی حدس میزدم اینجارو نمیخونه... چرا دارم مخاطب قرارش میدم؟ به نام؟ برام سؤال بود که وقتی برام قاعدتاً حسام "دوست"تره... چرا اینقدر "همفکری" خودم رو با بهروز قوی حس میکنم...
اما بلاگ من که جای فکرهای منطقی نیست که... اگه موقع نوشتن منطق حالیم بود که کلی از مشکلاتم حل بود... شاید هم نبود که بدتر بود... نمیدونم....
و الان خوشحالم که چنین پستی نوشتم! زیاد! خوشحالم که از همفکری حرف زدم. خوشحالم که توی سه خط از "رفاقت" حرف زدم... کاش حتی بیشتر از هم‌صحبتی حرف میزدم... اما به هرحال از نوشته چهار آپریل 2012 ئم، خووووب راضی ام.

و برام جالبه که نظرش رو درباره کامنت اون روزش بودنم... نظرت رو درباره کامنت اون روزت بدونم...

*

از زنگ زدن به هاله می‌ترسم...
تقریباً هر روز بهش فکر میکنم و از زنگ زدن بهش میترسم..
حتی از زنگ زدن به مریم هم میترسم...

کلاً مدتهاست از تلفن و ایمیل متنفرم...

*

من انتظار ندارم.
نه. نه. 
من انتظار ندارم.

*

از آینده شغلی‌ام نگرانم. 
فکر میکنم این همه زحمت که چی...

*

پینوشت بعد از تحریر: به گمونم افسردگی برای فرزندان نسل ما... شاید حتی برای جامعه ما... یه خطر جدی و همیشگیه... سایه‌اش همیشه با ماست... پا به پامون میاد... اصلاً جزئی از ماست مگر اینکه به زور فراموشش کنیم...
حالا اینکه این "ما" رو چه جوری تعریف کنیم... با خودت!

به جاش من میخونم: "دور ایرانو تو خط بکش... خط بکش... خط بکش..."

Saturday, July 30, 2011

کیش

گاهی وقتا از کنار غصه ها باید رد شد و گفت "میگ میگ"!...
حالا ما که میگ میگمون راه گم کرده... اما جاده باریک نمی شود! بالاخره یه چیزی می شه دیگه... هان؟

کیش... اما نا تمام! مونده تا مات شم، اگه من نگارم و اون بابامه و اون مامانمه و اون داداشم... اگه چشمهام و باز می کنم و نینا و کیا و فرداد دور و برم می بینم، اگه چشمهام رو می بندم و مریم و هاله و تارا و محمد و کاوه و عباس ترکاشوند می بینم. اگه قلبم پا به پای مامان ایرانم می زنه، هرروز هم کیش بشم، خیلی مونده تا مات بشم...

این رو جدی می گم که "کاش می شد چوپون شم!"... همونقدر که جدی می گم که از معمار بودنم، از معماری کردنم... از خودم راضی ام! با تموم اشتباهات ریز و درشتم... بابا و مامانم رو دوست دارم... خیلی بهم یاد دادند... خیلی... شاید حتی بیشتر از اون که خودشون بدونند... 
وقتی کم می آرم، چشمهامو می بندم، باز می شینم تو ماشین کنار بابا، راه می افتم تو جاده تهران-اصفهان... یا اصفهان-شهرضا-پوده... خیلی ازش یاد گرفته ام. خیلی. اونقدر که چشمم رو که باز می کنم یادم می افته که کم آوردن بی معنیه گاهی... یکی هست... یکی همیشه باهام هست...

الان کم آورده ام. تقصیر خودمه. دارم چشمهامو می بندم... امیدوارم باز که می کنم اوضاع مثل همیشه بهتر شده باشه...

یازده روز دیگه، نگار کوله به دوش، یه خداحافظی دیگه... یه سلام جدید...
خدای زندگی ام همینجا رو نیکمت کنارم نشسته و بهم لبخند می زنه... لبخندش رو دوست دارم، هرچند غم داره... نمی دونم غم منه یا... نمی خوام فکر کنم... می خوام چشمهام رو ببندم...

مامان ایران دلم تنگ شده. دوستتون دارم. مراقب خودتون باشین.

پینوشت: ماه رمضان از پس فرداست... ته دلم رو محکم می کنه...

Friday, May 27, 2011

رو به بالا

نگار -باز- مارکوپولو می شود... دوست دارم. سفر دوست دارم. بخصوص اگه مفت برات در بیاد.
هم سفر خوب، خوب چیزیه... زندگی داره شیرین می شه... حتی اگه ندونم مامان بابا رو کی می تونم کنارم داشته باشم...
هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر بچه ننه، دختر بابا باشم... اما هستم انگار! زیاد...

خوشم می آد برنامه ریزی برای هیچی نکرده بودم و داره جور می شه... جون بکنم و رانندگی ام رو ردیف کنم، زندگی بهتر هم می شه...
خوشحالم که هاله و تارا و شهلا رو دارم... خوشحالم...

عشق یعنی صورتکی خندان ساختن با پوست تخمه... شاد شاد شاد... نگارا نگارا نگارا...
مریم خونم، کاوه خونم، عباس ترکاشوند خونم، نعیم اورازانی خونم کم شده... حرف زدن خونم کم شده... تنهایی خونم کم شده...
سرگشتگی خونم زیاد شده... بلوغ خونم زیاد شده... فشار خونم زیاد شده، آمریکای خونم زیاد شده، تنهایی خونم زیاد شده...

آره آره... تنهایی خونم، تنهایی نشستنم توی جای همیشگی خودم تو علم و  صنعت... تنهایی نشستنم دور و بر حوض میدون نقش جهان یا نشستنم تو حیاط مدرسه چهارباغ دم غروب یکی از روزهای عید... تنهایی پرسه زدنم تو کوچه پس کوچه های ظفر... تنهایی نشستنم لب پشت بوم و آواز خوندن... تنهایی آواز خوندم تو راه برگشت خونه... تنهایی تو ایستگاه اتوبوس وایسادن و از گرما و سرما نالیدنم... تنهایی خونم کم شده...
تنهایی خونم، تنهایی به چهاردیواری اتاق زل زدنم، تنهایی آمریکا درک کردنم، تنهایی و متفاوت بودنم توی یک جمع، چه زبانی و چه فرهنگی... تنهایی فکر کردنم، تنهایی زل زدن به صفحه مانیتورم... تنهایی خونم زیاد شده... غز خونم زیاد شده. حتی با وجود اینکه می خندم.

نگارا نگارا نگارا... غرهایت رو از خودت بگیر، خنده ات را نه.

نسبت به ایلینویز احساس خوبی دارم... باشد که به خوبی بگذرد...
(راستی، ایلینویز رو اینینوی می خونن... ریشه فرانسوی و این حرفها... اما اینیلوی نوشتن رو دوست ندارم...)

Wednesday, February 23, 2011

نگار چشم باباقوری

بـ بسم الله معماری رو با کج و کولگی نوشته اند! باور کن!!! یا آرتوروز گردن می گیری، یا چشمهات باباقوری می شه، یا لرزش دست می گیری و دستهات نافرم می شن، یا قوزو می شی، یا مخت تاب برمی داره... خلاصه که خوب خوشگل و منگول می شی!!!

این از اون پست طولانی ها می خواد بشه! چون من شدیداً کار دارم و وقتی شدیداً کار دارم، حتماً شدیداً کامنت هم دارم برای دادن!!!

1. کامنت برای پست قبل: "فحش می دهیم به روس ها که ویران کرده اند این مملکت را! تأسف می خوریم به حال "فرح آباد" که بر باد رفت... فکر کن که در زمان شاه عباس قابل مقایسه بوده با قستنطنیه و الان یه روستا ازش بیشتر نمونده... هی هی هی...

2. امروز با Jake (همکارم تو کتابخونه) حرف می زدم. درباره culture shock و این که آمریکا چه جوریه و این حرفها... کلی غر زدم که چی ها برام عجیب بود... بعد دیدم خیلی زشته که تو صورت یارو برمی گردی می گی کشورتون خل و چله!!! بعد گفتم ولی خداییش آدم های آمریکا خیلی nice هستن! گفت چه خوب... بعد همون موقع یک کاره یه همکار دیگه مون انگار که پدر کشتگی داره با زندگی، بساطشو جمع کرد و در رو کوبید به هم و رفت! بی خداحافظی و هیچی... جفتمون برگشتیم به هم یه نگاهی کردیم، پقی زدیم زیر خنده!!!... خب من اشاره نکرده بودم که استثنا هم همه جای دنیا پیدا می شه!
اما خداییش جدا از شوخی، آمریکایی ها هرچیشون که بد باشه، واقعاً آدم های خوبیند! سیستم زندگی خل و چلی هست، اما از دستشون هر کمکی که بر می آد، می کنند... مهربون و از این حرفها!

3. Natasha Dance گوش می دم و یاد مریم می افتم! بوس!
... Will you dance?
Natasha dance for me?
Cause I want to feel the passion in your soul...

4. می دونستین محمدرضا هدایتی صدای بدی هم نداره؟ همایونی یا همون طغرل مهران مدیری رو عرض می کنم خدمتتون. کارش درسته این بشر... آهنگ "مشتاق" رو ازش گوش می دم و لذت می برم... به به به... (من دارم درس می خونم)

5. اسم پست شد نگار چشم باباقوری بر وزن مودی چشم باباقوری تو هری پاتر. هم چشم های قرمز فعلی ام رو توضیح می ده، هم اخلاق سگی ام رو، هم اشاره ای به کلمه "مودی" داره که می شه عطفش داد به مودیلیانی جونم! (نقاش ایتالیایی رو می گم) اینجوری ها خلاصه...

6. من پیر می شم آخر از دست این جنگ مک و ویندوز!!! بخصوص وقتی عصر سر کار با فوتوشاپ مک کار می کنی و شب تو خونه با فتوشاپ ویندوز! یعنی خر تو خری می شه هااا! اه! من مونده ام این دکمه کامند توی مک چرا اینقدر بدجا طراحی شده! البته بماند که ما از تفاوت های طبقاتی خیلی رنج می بریم و فوتوشاپ لپ تاپ ما قدیمیه و تازه از بس اینستال و آن اینستال کردیم، مریض احوال هم هست و باگ هایی داره ناجوووور! و هی دست مردم می بینیم و دلمون می خواد و تازه مردم فکر می کنند ما چه استادی هستیم در فن فوتوشاپیشم و نمی دانند کوزه گر بنده خدا خودش از کوزه شکسته آب می خورد و وای که ما چقدر غر می زنیم!!!
بعدش هم که به زودی می زنم مائوس رو می شکونم و خلاص! از اون قل قلی ها که مائوس های مک دارن می خوام! خیلی مفید فایده بیدند! تازه اش هم اونجا که شستم رو می ذارم، از بس گرفتم دستم، سابیده شده و داره پوست می اندازه، هی زید دستم، زبره!!!

فعلاً همین! همچنان آپ خواهم کرد... چون بوش می آد که chapter به امشب/صبح زود وصال نمی ده! اه

7. خوشحالم که همسایه هام نمی آن مرا به قتل نفس برسانند! بسکه تا صبح بیدار موندم، آهنگ گذاشتم، بلند بلند آواز خوندم، ییهو قاه قاه زدم زیر خنده (بله، کاملاً عین دیوونه ها) و غیره... این رو بهتر از همیشه وقتی می فهمم که دختر همسایه ام، برای شبش مهمون داره و من هی صدای آهنگم رو بالاتر می برم که صدای نجواهای عاشفاته و گاهاً جیغ و ویغشون به گوشم نرسه! زشت بید!!! این اجنبی ها فرهنگ ندارن دیوارهاشون رو کلفت تر بسازن؟؟؟ (اشاره به بچه عمران هاست ها! وگرنه معمارها که اوستان واسه خودشون!)

8. هرچی احوالات من متعادل تر می شه، احساس می کنم سردردهای مامان هم بیشتر می شه! خوبی شما؟ (که چی؟ فیگور می آی نگار؟ الان که بلاگت روش بسته است که!!!!!)

9. یعنی می گی برم بخوابم؟ خسته شدم خُب... :(

10. باز غر! چرا این مایکرو سافت و ادوب دو کلوم حرف حساب با هم نمی زنند؟ چقدر سخته که زوم توی ورد با "Ctrl"+"+/-" کار کنه یا تو ادوب Redo کردن با "Ctrl"+"Y" کار کنه؟ اه اه اه! زندگی چقدر سخته! بله ام!

11. هی هی هی! ما هی چی نمی گیم! بله! هیچی نمی گیم که چقدر کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره! این فوتو شاپ مارا نمود... D;

12. یعنی وقتی به تحویل پروژه ها می رسه خودم از نامرتبی و کثیف شدن های دور و بر خودم حالم بد می شه!!! باید با فوتوشاپ بکگراند نقشه هامو تمیز کنم، بعد اون وقت گیج می شم که این لکه ها مال عکسه یا مال اسکرین لپ تاپ! فکر کن!!!! داااااغونی نگار! داغون! حداقل یک کم از خوبیهات بگو! زشته جلو مردم!... تازه اش هم یکی این آشغال های من رو ببره بذاره سر کوچه! هه هه! باز هم فعلاً همین!

13. نحسه و ساعت هفته و دو ساعت دیگه کلاس دارم و شب نخوابیدم و منگم و کارهام مونده و به قول دوستان: می شه ییهو الان ایمیل بیاد که آقا پذیرشت ردیف؟؟؟ هه هه! زهی خیال باطل! فعلاً که مُعرف مورد نظر زیر انبوه خبر غیب شده و نو ریسپانس تو پیجینگ!!!! پووووووف! دیگه بقیه مدارک ناقص چی باشه، خدا عالمه! کله مان خوابش می آد! می ترسم الان بخوابم، از کلاس جا بمونم و می تر سم نخوابم، سر کلاس، تا چراغ هارو خاموش می کنه، چرتم ببره! زندگی سخته! غر غر غر... با 13 تمام می کنیم، باشد که خدا لطفی کند از این به بعد استرس شروع به کار را زودتر در دلمان اندازد که اینقدر خرکی به خودمان فشر نیاوریم! آمین!!!!!!

پینوشت 1: الان چشمهام باز قرمز و پف کرده است و می رم دانشگاه و می شم سوژه حرف!!! صادق باشم، از این که اسمم سر زبونها باشه و واسه خودم بچه معروف باشم، بدم نمی آد! اما وقتی ته مایه دلسوزی بخواد پیدا کنه، حالم از دنیا و آدم هاش به هم می خوره و فقط می خوام که فرار کنم..... این جوری ها... (امروز، فی الواقع دیروز، کتابخونه خوب نبود... بعدش خوب شد ولی!)

پینوشت 2: یک سری چیزها از اطرافیانم، می آد تو فرهنگ فکری-زبانی من که خودم می مونم چه جوری جذب انتخابی می شن! جدا از تکیه کلام های سریال های مهران مدیری در مواقع خاص، می تونم اشاره کنم به "نَن جون" کروبی یا "فی الواقع" فیضی!... بله خلاصه...

پینوشت بعد از تحریر نهایی: یعنی فکر کن... خسته باشی در حد مرگ و ییهو لپ تاپت شروع کنه به خوندم:
Carry On...
...
From the first time that life could be heard,
To the last sounds of men on this earth,
The question is always the same, where are we going, where are we going?
Ooh carry on, carry on...

There's a silver light beside you,
Take the hand that's there to guide you,
Through this night to where we came from,
Carry on, carry on...
عاشق ملودی پیانوش هم هستم در ضمن... خیییییییلی.... هی که علاقه ام به این موسیقی، به این آهنگ از روز اولی که شنیده امش، حتی یک ذره هم کم نشده... دووووووستش دارم! 
:-)
به یاد ندارم که این آهنگ پخش شده باشه و هوار بار نزده باشم از اول...
این اولین شعر خارجکی بود که متن انگلیسی اش رو در آوردم... که حفظ شدم....

هی.... 
همیشه اعتقاد داشتم که
I can take those hands out there... And I assume that they are there not cause of anything else except helping me, supporting me! nothing else really can do so, giving me such a confidence...  I call them hands of my God... It doesn't matter if you believe in them or not, for me, they are always there!
...
و این که زبان اعتقاداتم داره خارجکی می شه... 
و این که کمردرد دارم...

Tuesday, January 4, 2011

پنجگانه ای با یک ساقه: دست

1. مریم اسدیان تولدت مبارک.

2. تارا زینال زادگان، تولدت مبارک.

3. سال نو میلادی مبارک.

4. تمام شدن یک ترم سخت مبارک.

5. شادی بی دلیل مبارک.

Tuesday, December 7, 2010

:-)

شادم.

از اون لبخندهای از سر خستگی، ولی همراه با رضایت از خود.... روی صورتمه و دوستش دارم. توی آینه لبخندم را نگاه می کنم و... بوسش می کنم.

این ترم اذیت شدم. زیاد. علی حده... اهل فشار آوردن به خودم هستم ولی این ترم حقیقتاً از ظرفیتم بیرون بود... و موضوع اینه که همه همش هم تقصیر من نبود... شرایط همه اش را پیش برد به این حالی که الان هست. درسهای سنگین تر از همیشه، تز. اپلای... همه اش بدجوری روی هم افتادند...

من فوق آدمیزاد عادی از خودم کار می کشم. و این ایده جزو بهترین ها بودن هم که خدایی نکرده محاله ولم کنه!!! حجم انتظاراتم از خودم، تو همه چی... توی ریز ترین موارد، ورای توانایی های انسان عادیه. تو نمی تونی، تو بهترین دانشگاه ها باشی، توی اون بهترین ها، یکی از بهترین دانشجوها باشی، فعالیت علمی خارج از برنامه (مقاله، سمینار، برقرار کردن ارتباطات بیشتر با شخصیت های علمی...) هم سر جاشون باشن، هم چنان خوش و خندون باشی و با تمام دوست هات ارتباطاتت رو حفظ کنی (تلفن، چت، فیس بوک، پارتی ها، گردش ها و حتی یه شام یا ناهار کوچک با هم خوردن و ...)، به علاقه های دیگه ات برسی (آواز بخونی، سینما بری، فیلم ببینی، موسیقی گوش کنی، اخبار رو دنبال کنی، شعر بخونی، داستان بخونی، فضولی کنی تو کار بقیه، حال و احوال اونها که برات مهمند رو بپرسی...)، به سلامتی و زیبایی خودت برسی، غذا و میوه خوب بخوری، برنامه ریزی برای سفر بکنی، چشم و گوشت پی پسرهای مردم باشه تا دوست پسر خوب پیدا بکنی و مهم تر از همه اپلای کنی! نمی شه آقا جون، نمی شه همه این سنگ را با هم برداشت و با هم و خوب و عالی هم به مقصد رسوند... می فهمی؟ دِ نمی فهمی دیگه!!! دخترم، خر همون خره، فقط پالونت عوض شده! قبلاً لیسانس بود، حالا فوق لیسانسه و فکر کنم حتی همین رو هم نمی فهمی!!! اون وقت احمقانه اش اینه که نمی تونی و می دونی که نمی تونی و وقتی نمی شه، زانوی غم بغل می گیری... خُب بسکه امحقی دیگه!!! (آخیـــــــــــــش! یک کم به خودم فحش دادم، ششم حال اومد!)
در مقابل، واقعاً فکر نمی کنم سطح توقع بالایی از دنیای خارج از خودم داشته باشم. یعنی دنیایی که هیچیش وابسته به من نیست.  درخواستم از دنیا، مواجه شدن با چیزهای ریزی که شادم می کنند، خیلی کمه! این حس که یک عدد بابای خوب، سایه اش کنارته، نگران و مراقب، بعضی وقت ها بیشتر از خودت... زانوهای مامانی را کنار خودت ببینی که بتونی سرت را روشون بذاری و اطمینان از این که اگه یه لحظه هست که واقعاً می تونی چشمهاتو ببندی، همون موقع است... برادری داشته باشی که خیلی از لحظات زندگی ات اذیتش کردی، اما هنوز و همیشه می دونی که می تونی بهش تکیه کنی: یه صخره برای پشت همیشه خسته تو... یا حتی ساده تر: دیدن زیبایی استثنایی پاییز یک کوچه، یا یک آسمون پر ستاره بدون ابر انگار که الانه که دستت به ستاره ها برسه، صدای مریم را شنیدن، حرف زدن با آقای اورازانی، خبر گرفتن از آقای ترکاشوند، دیدن چراغونی های کریسمس، گرفتن یک کادوی خوب، بوی شیرکاکائوی داغ... هرکدوم، از اینها، که اخیراً کم گیرم می آد، شوری برای ادامه بهم می ده که نگو و نپرس...

امروز در اوج خستگی، همراه با درد ستون مهره ها ناشی از خستگی، یک بینی قرمز و یخ زده، انگشت های پای دردآلود از سوز  سرما، لبخند  اون شور برگشت بهم. چیز خاصی هم نبود... با ماشین دوستهای آمریکایی ام می رفتیم محل جایی که باید سمینار می دادیم. غر زدن های همه گیر آخر ترم و این حس خوب که تنها نیستی، چسبیدن به شومینه و از آسمون و زمین حرف زدن با یک دوست خوب، زل زدن به هیزم ها و شعله های آتش... خوب پیش رفتن پرزنتیشن، خنده های غش غش تو راه برگشت که یعنی "تمام شد"... همه اش خوب بود. آرامش بود... آرامش خوب... و اصلاً کم اهمیت نبود این که لابه لای حرفها فهمیدم رفتن سراغ دکتری معماری، انگار کار هرکسی نیست...

دارم خودم را زیادی امیدوار می کنم. آخرین بار اصلاً تجربه خوبی از این کار نداشتم... اما خب... جواب می ده آخه!... آه که این خود درگیری با خودم... آخرش منو می کشه!

شادم. بی خیال. لبخندم رو دوست دارم...
می خوابم... و بعد از مدت ها، لازم نیست ساعت بذارم. کاش بتونم تا لنگ ظهر بخوابم و با نور شدید آفتاب تو چشم هام پاشم... کاش از همون خواب ها برم که با بمب هم بیدار نمی شم... از این عادت جدید سرخود پریدن از خواب، اصلاً خوشم نمی آد...
می خوابم...
لبخند... 
بی خیال...
خواب...

Thursday, April 22, 2010

من نینا، سیما، آرش حجازی، شاهرخ خان و کیخسرو را دوست دارم

حرف زدن با تارا واسم خاصیت داره! امکان نداره یک بار باهاش حرف بزنم و یادم نیاره که رشته ام را دوست دارم و نا خودآگاه یادم می آره که چرا اینجام. اصولاً حرف زدن با اون، این روزها، فکر کنم ریشه اش از اینجاها می آد که فکر می کنیم مرغ همسایه خیلی خیلی غازه!!!!!
***
گاهی فکر می کنم باید نویسنده می شدم... با کلمات حس خودم و خواننده را می گیرم دستم!!! می دونم که می تونم این کار را بکنم، اما نمی دونم چه جوری!!! شاید هم می دونم و به قول استاد رافائل دوست دارم شکسته نفسی کنم! مستقیم نگفت، اما من را برده تو فکر: انتخاب می کنم که شکسته نفسی کنم... به نظرم، به قول اون آقاهه توی نیمه پنهان، یعنی دروغ واروونه!؟! یعنی شروع یک جور مسابقه دوسربرد... یعنی یک استرانژی برای منهدم نکردن اعتماد به نفس نصفه و نیمه...
گاهی نوشته ها این قدر صادقانه اسنت که باور کردنشون جرئت می خواد! گاهی باید صداقتت را بگیری کف دستت، ریسک کنی و بخونی... خلاصه اش می شه این که چون از بلاگ استفاده می کنم، از ته دلم برمی دارم و می ذارم روی میز، نمی پیچونم دیگه! رکه! این جوری نیست که هرکسی از ظن خودش بشه یار من! واسه همین هرکسی می تونه از ظن خودش بشه یار من!!!!!!
ولش کن!
اما سروش جوابت می شه یک چیزی شبیه به این: من هم طولانی نمی خونم! یعنی بلاگ یا هر چیز کامپیوتری طولانی نمی خونم! چشم هام له می شه!!!! این پست قبلی برعکس/عین خیلی از پست های دیگه ام، چند تیکه پود! به هم وصل نبودند و بودند... واسه همین یک متن دراز نمی خوندی، هوارتا متن کوچولو می خوندی که تقریباً همشون هم داستان کوتاه بودن! درست می گم؟
***
من خاله لیلا (نینای من در بلاد کفر) را دوست دارم!...
گاهی فکر می کنم این خاله/خواهر من را مستقیماً خدا از آسمون انداخته پایین واسه من!!!!! تهران خاله لیلام بود و هرکس چپ نگاه می کرد، می خوردمش... یادمه یک مدت بهزاد کلید کرده بود و می گفت لیلا! یعنی "خاله" را نمی گفت! چقدر حرص می خوردم و چقدر دعوا کردیم با هم!!! اون ماجرای ازدواجش هم که کلاً بساطی بود!!!! بعیده بچه های دبیرستان یادشون بره!!! برای اونها که در جریان نیستن ماجرا را تعریف می کنم:

-- اگه دوست یک کوچولو نزدیک من هم باشی، سریع دستت می آد که وقتی داری باهام حرف می زنی، فقط شخصیت نگار نیست که پیش روته! همیشه سایه یک عزیزترین دیگه کنارمه! یعنی فقط با من نیست که زندگی می کنی من با خودم آدم های مهم زندگی ام را هم سریع می آرم وسط دیلوگ ها و مونولوگ هام... امکان نداره دوبار با من حرف نزده باشی و بهزاد را اگه با تمام جزئیات نباشه، حداقل با نصف جزئیات نشناخته باشی... حالا الان مریم و هاله و مامانم هم همین طورند!!! اون موقع ها خاله لیلا هم همین طور بود!!! بچه های اکیپ ما تقریباً ندیده، کاملاً خاله لیلا (از ول از بهزاد) را می شناختن.
با این پیش زمینه تصور کن من یک روز اخمو رفتم مدرسه. -نگار چی شده؟ -هیچی، خاله لیلا می خواد ازدواج  کنه! -واااااای! مبارکه!!! خیلی هم چیغ و داد زنان و هیجان ناک هم نبود ها! اما همون کافی بود که چنان برخورد بدی بشه که شرم داریم و اینها!!! خلاصه من کم پیش می آد تعصب داشته باشم، اما لطفاً وقتی دارم، پا رودمم نذارین!!! هم واسه خودم هو واسه شما بد می شه--

حالا خاله لیلای اون روزهای من، که خیلی وقت پیش، از همون سال کنکور شاید، به نظر رسید که واسه همیشه رفت، جاش رو داده به نینای این روزهای من! احساس می کنم این اسم خیلی هم اتفاقی به وجود نیومده، انتخاب بردیا، انگار از ته حافظه تاریخی-احساسی من کشیده شده بیرون!!! انگار که خدایی که اون بالا نشسته، بو برده بود که این نگاری که صدسال سسیاه هم به ذهنش نمی رسید و آخرین فکری که ممکن بکنه، این بود که چقدر به خانواده اش وابسته است, اینجا یکهو نفسش بند می آد و "نینا" شاید تنها چیزی می تونه باشه که به زندگی برش گردونه! حتی اگه خودش ندونه...

بهزاد یادته تصادف کردیم؟ یعنی اون روز که خواستی بدویی دنبال بابا، در ماشین را باز کردی و متوری با زن و بچه اش افتادن توی جوب خیابون ولیعصر؟ اون روز هم هممون شک زده شده بودیم و نمی دونستیم چیکار کنیم! مات! تنها کسی که هواسش بود نفس بچه را برگردونه، زنده اش کنه، خاله لیلا/نینا بود...

نمی دونم نینا فهمید یک شنبه صبح، به چه عمقی من را شاد کرد یا نه؟ خودشون دیدن که شنبه چه حالی داشتم، دیگه خودم نبودم... داغون کلمه متعادلیه واسه توصیفش! که تازه فکر می کردم دارم کنترلش می کنم کسی نفهمه! همون روزی که نتیجه شبش شد پست قبلی...
باید می نوشتمش، مکتوبش می کردم! هنوز هم که فکر می کنم، بغض می کنم... وقت نبود! حالا هست...
توی ذهن منِ نگار، درست یا غلط، درست کردن نون صبحانه شده یک نشانه! یعنی "دوستت دارم"! یعنی "به فکرتم"... یک عمر به من و بهزاد همه خندیدند که صبحانه این بچه های دومتری را مامانشون براشون درست می کنه... هیچکی فکرشم نکرد که این حرکت به نظر ساده و احمقانه اون قدر واسم معنادار شده، اون قدر توی ذهنم بزرگ شده، که الان گاهی از "صبحانه" بدم می آد! می خوام ازش فرار کنم!!!
حتی وقتی با مامان دعوا می کردیم و قهر بودیم، به ندرت پیش می اومد که برام نون صبحانه ام را درست نکنه! اگه روزی نمی کرد، یعنی خیلی خیلی بد بود! یعنی یک احساس فجیع به معنای این که "تنها موندی!"... که انگار پشتت خالی شده!

حالا، تا حالا بیشتر از هشت ماه، تنها شدم! پشتم خالی شده! تا توی اون روز، یعنی فردای اون روز مزخرف خاله لیلا/نینا برام ساندویچ صبحانه درست کرد! باز هم ممکنه به نظر احمقانه بیاد... اما برای من دنیا بود! همون نفس بچه هه بود که برگشت... من نینامو دوست دارم... چون بهم یادآوری کرد که تنهای تنها هم نیستم! پشتم خالی نیست...
***
من مامانم و آرش حجازی را دوست دارم...
لذت بخش نیست که مامانی داشته باشی که بدونه چه کتاب ها و نویسنده ایی را دوست داری و تا کتابشون می آد رو پیشخون مغازه، مامانت خریده و واست پست می کنه؟ مامانی، کتاب را تا صبح بیدار موندم و خوندم! بلعیدم! از خواب اون شب و روز بعد در وافع زدم تا دوباره به خودم یادآوری کنم که ادبیانی که دوست دارم چیه! که ارزش ها و معیارهای ذهن من چیه، که تند تند کتاب خوندن چه حسی داره (تند کتاب خوندن دوست دارم و با این مطالب سنگینی که بهمون می دون خارجکی بخونیم، سرعت خوندنم به یک چهارم نزول کرده)...  و مهم تر از همه یادآوری کنم که "خانوم چی"ـِ "یوماه"ام...
***
من شاهرخ خان و فیلم هندی دوست دارم...
یادمه مقدمات یک را، یک هفته تمام با آلبوم اول رضا صادقی بستم! یک آلبوم، یک هفته تمام، صبح تا شب... تکرار اون صدا، آرامش ذهنم بود برای خالی کردن خلاقیتم با گواش زرد روی مقواهای مشکی... الان هم این کلیپ ها و آهنگ های هندی، همونند برام... یک سری آوا، که ازشون سر در می آرم و نمی آرم ( یک سوم و شاید نصف کلمه های زبان های اردو و هندی، از فارسی و عربی می آد) با موسیقی هایی که بعضی هاشون عمق روح من رو قلقلک می دن، اجازه می دن که کلمه ها، به شکل مقاله تراوش کنند و بیان روی کاغذ/مانیتور...
توی زندگی ام این قدر پیوسته و دائم ننوشته بودم! خوندن چرا! کار روزانه امه! اما نوشتن، هرچند عشقمه، پیش نیومده بود... اون هم به انگلیسی... برای تافل و چی.آر.ای اگه این قدر تمرین کرده بودم 140 و 820 می گرفتم!!!

این چندروز همش فکر می کنم که زندگی ام بامزه شده: دخترک اهل خاور میانه، علاقه مند به زندگی و فرهنگ آسیای مرکزی، اما زندگی می کنه در غرب ترین کشور غربی... و دوست هم داره! جدا از دل تنگی های معمول، عاشق تجربه و آموختن درباره فرهنگ های مختلف همراه با جزئیاتشون، یکجا و با همم که فکر نمی کنم جای دیگه ای غیر از این جایی که هستم و با این رشته ای که می خونم، به این آسونی ها گیرم بیاد!!!!!!!
***
من کیخسرو و بریدا و ورونیکا دوست دارم. من ایلیا دوست دارم. من اسطوره وار نگاه کردن به این دنیای سرتاسر واقعیت را دوست دارم...
من زندگی واقعی، خارج از دنیای درونی خودم را می بینم، می شنوم، درک می کنم، اما آخرش توی دنیای درونی خودم، توی رؤیاهای خودم، توی کاخ خودم، محصول و دست پرورده اسطوره هایی هستم که کتابهایی که خوندم برام ساختن...
دوستش دارم...
***

این قابلیت جدید که بالاخره بعد از 25 سال عمر مفید و غیر مفید می تونم به موقع کارم را تموم کنم (یعنی قبل از دد لاین! نه بعد از اون!!!) را دوست دارم! شادم می کنه و سرحالم می کنه!!!

کاش یک دارو هم بود برای غلبه کردن بر دلشوره کشنده که می خواد بی خود باشه و می خواد با خود! وقتی اون هم پیدا شد، دیگه من هیچ درد دیگه این ندارم غیر از این که دوست پسر می خوام!!!! قصد ازدواج هم ندارم! نبود؟؟

پی نوشت: خیلی از بچه های ما، از دبیرستان و با مدرسه نوشتنشون گل کرد، اما مشوق من واسه نوشتن، نه مدرسه (که حتی توی ذوقم م زد گاهاً) بلکه بابام بود... از اون روزی که امتحان انشامو خوند و آنچنان هیچانی نشون داد طی همه این مدت که انگیزه دار شدم! موضوعش "این روزها که می گذرد، هر روز احساس می کنم..." بود... من هم از زبان یک دست انداز توی خیابون نوشته بودم... جالب بود... اما جالب تر تشویق بابام بود! دلم براش تنگ شده!

پی نوشت دوم: دیشب فقط یک ساعت و نیم خوابیدم. امروز تحویل مقاله داشتیم... الان بعد از 2 ساعت و نیم نوشتن/تایپ کردن، اون قدر خودم را خسته کردم که جون از تنم در بره! فکر کنم بالخره وقت لالا رسیده!!!!!

پی نوشت سوم: سه سال گذشته در چنین روزهایی، یعنی طی یک هفته گذشته از چنین روزی، داشتم بالا پایین می پریدم، نمایشگاه عکس می ذاشتیم، دیوار رنگ می کردیم یا نمونه کار استاد منتخب پوستر می کردیم که یعنی روزمون مبارک! حالا الان عین این پیرزن ها شدم که انگار پنجاه سال تجربه را پشت سر گذاشتن: آره ننه جون... یاد اون روزگارها به خیر... روزت مبارک! خوش بگذرون و خوب درس بخون :دی




Wednesday, February 3, 2010

شاد باش و میر زی...... مبارک بادا


ممنون! ممنون! ممنون!

ممنون از مامان و بابا و بهزاد و خاله لیلا و دایی خلیل و دایی فرهاد و آقا فرداد !

ممنون یک عالمه ویژه: عباس ت و مکس که اصلاً انتظار نداشتم و واقعاً شادم کردند....
ممنون از هاله که اگه کادو نگیره فکر می کنه نیستم!
ممنون از تارا که نصفه شب زنگ زد و از خواب برای اولین بار پروندم!!!! (تا حالا با زنگ تلفن از خواب نپریده بودم! شنگول ناک بود! هرچند جواب ندادم!!!!!)
ممنون از محمد علی ابطحی که جواب تبریک تولد گفت: "ممنون نگار انم.شما زنده باشید" و نمی دونم می دونه چقدر خوشحالم کرد یا نه؟! من که به فال تبریک تولد گرفتم!!!!!!

ممنون از همتون که تبریک گفتین:
کاوه، محمد امیری، بهنوش، پویان، فاطمه سعادتی، سپیده حکیم الهی، گلنار، سارا زاهدی، مریم الله داد، مژده آزاد، نگار کیانی، سروش، فرانه هدایتی، آرش کنعانی، شیوا شاهرخی، فرزانه رضائی، مرجان مهر، بهار یوسفی، پروین جعفری، سپیده حاجی پور، سالی مظفری، آرش طبیبیان، سوده انصاری، سعید شمایی، ارغوان کاظم بخشی، آتوسا سلطانی، ئاران، سجاد محمدی، نگار مسعودنیا، آیدا محصولی، لاله معمارزاده، باز هم نگار کیانی!، کیوان رضایی، سپیده فائم مقامی (83ئی!!!)، مهناز، شازی، پریسا گندمکار، چلسی (فامیلش چینیه! به ذکر نکردنش ببخشیدم!!!!)، مریم امام جمعه، مرسده، نیکی، سمانه مظفر، یاسی آراسته، تارا کیهانی، هوفر، فرناز کیارش، نرگس افشم، ویدا مهری، علی اسماعیلی، یاشار

ممنون از سارا و آیلا و پگاه و مریم وسالومه و بنفشه و لیدا و پریسا و هوارتا آدم گل و بلبل دیگه که با این سیستم دور بودن و خرابی از پایبستِ خانه... تماس بگیرند یا نگیرند، فکر کردن بهشون شادم می کنه....

هی گفتم مرحله اول تولدم مبارک، مرحله دوم مبارک... و حالا مرحله سوم مبارک!!! از همتون ممنون، که درسته اینجام و به نظر دورِ دور... اما این احساس که تنها نیستم و آدم هایی هستند که بالاخره یک گوشه از دلشون را جا دادن به من، معرکه است! روزهایم را تا مدتها ساخت حسابی....

ممنون که بعد از یک روز خیلی خیلی خسته (کلاس و کار از 10 صبح تا 9 شب) آنچنان شادابم کردین که حداقل سه ساعتی نشستم و جوابهای لطف هاتون را دادم...

ممنون از خدا که کادو تولد هرچی برف داره، داره از آسمون نازل می کنه!!!! همچین که گیر کنم و عمراً این آخر هفته بتونم برگردم واشنگتن!!!!

ممنون

ممنون

ممنون

پینوشت بعد از پست: ممنون از طاهره مرودشتی، سالومه، مریم فروتن، رعنا یزدان، حنیفه زارع زاده، شیده، زهره معمارزاده، بهشاد، پریسا رهبری، فرشته عسگری، عمه افسانه، شفق، مهسا ادیب، مستانه ترکمتی آذر، سلیما علی، هدی، ابراهیم کاظمی، کتایون، ارغوان، جوهانا کان، امی موزز (همون موسی خودمون، اما خارجکی)، جنیفر، سارا پیامی، آذین فرزان، سپیده شمائی، شهریار، بنفشه جلالی، مریم نوری، بهار معمارزاده، دوباره امی موزز، گلبهار، پریسا، لیدا، سم (سام) شیرازی، جوهانا کان (دوباره)، فاطمه سمائی، تارا، بابک معمارزاده، ونوس، شهلا مقبل، امیر چاووشی، نگار اشعری، مریم اسدیان، سارا افراز،مونا حکمی





Thursday, January 14, 2010

من الان کمی عصبانی ام و می خوام خالی شم

یعنی چی واقعاً؟ بعضی ها به چی فکر می کنند؟؟

درسته که متأسفانه اخلاقی دارم که 90 در صد مواقع فکر می کنم حق با منه و این یعنی کاری که یک احمق می تونه انجام بده... اما من واقعاً نابالغ و بدون شعور برای تعمق نیستم. برعکس فکر کنم لازمه اون قدر پررو باشم که بگم اگه الان توی دانشگاه 13 دنیا (به عبارتی 8ام) قبول شدم و خوب یا بد می تونم درس بخونم، برمی گرده به توانایی هایی که دارم و اگه این رشته گرایشی از تاریخ و نقده، یعنی حداقل اون گروه پذیرش دانشکده توی توانایی "نقد" من، به من امتیاز دادن. بین اون همه آدم که حتی اگه 1/3 ام آی تی هم باشه می شه 3000 نفر، من شدم یکی از 12 تا... بعد خیلی دوست دارم بدونم تو دقیقاً به چی فکر می کنی وقتی به خودت اجازه می دی با من اینجوری حرف بزنی؟ احساسات پاکتو خدشه دار کردم؟ جای تورو تنگ کردم؟ که حرفهات بیشتر بوی تلافی یا کینه می ده تا مباحثه؟؟ ببینم، فکر می کنی الان شبها هی زار می زنم که لابد چرا قدر تورو ندونستم؟؟؟ نه داداش!!! اشتباه اومدی. این جا دنیای واقعیت هاست. متأسفانه اگه یک افتخار داشته باشم تو زندگیم، تعداد دوستهای خوبم از تمام دوره زندگیمه. تا حالا غیر از دونفر، در کل ربع قرن زندگی ام با هیچ کسی عامدانه قطع رابطه نکرده ام و کسی هم این بچه بازی ها را با من راه نینداخته. حتی با دوست پسر های سابق هم هنوز رابطه دوستانه خوبی دارم، بلکه هم عمیق تر... احترام تو همیشه سر جاش بوده و هنوز سعی می کنم که باشه. اما خیلی زیاد هم بستگی به خودت داره.

گاهی فکر می کنم آدم ها به قول لیدا عقلشون به گوششونه!!!! ته دل خودم از یک ویژگی دیگه خودم خوشم می آد: خودمو می شناسم (تا حد امکان) و هر روز هم برای بیشتر شدن این شناخت تلاش می کنم. اگه می دونم اعتماد به نفس ندارم، اگه می دونم توی خیلی چیزها ضعیفم، اگه اگه اگه... اگه ضعف هامو می شناسم و ب صدای بلند می گم، اصلاً به این دلیل نیست که مردم بشینن دلداریم بدن! که بالعکس بیشتر احساس می کنم چقدر دورند از من!!!! اگه به نظر نمی آد که بی اعتماد به نفسم، اگه به نظر نمی آد توی چه چیزهایی ضعف دارم، همه اش را از هم فکری دوستان و آشنایان و خوانواده ام می دونم که با هم راه های قابل اجرا برای بعضی هاشون پیدا کردیم. "هم فکری!" همون چیزی که از بلند فکر کردنم دوست دارم به دست بیارم. نه دلسوزی، اون هم همراه با دروغ گویی از نوع تمجید آمیز!!!! یا چه می دونم انتقاد غیر عادلانه به قصد محکومیت بیشتر.... آه که نمی فهمی!

با کی دارم حرف می زنم واقعاً؟ اگه گوش شنوا بود، جاهای دیگه به کار می افتاد و می شنید.

پی نوشت یک: کاش "ک" اینجا بود. اون می فهمه. اون روزها من نمی فهمیدم (که البته به نفهمیدم در زمان خودش افتخار می کنم)
پی نوشت دو: مر یم، هاله، این حرفها را باید به شما بگم، نه اینجا برای خاص و عام.... پس کی دوباره با هم خواهیم بود (ملموس)؟



Sunday, September 27, 2009

دلم

دلم گرفته یک کم... گشنمه و به میزان زیادی خسته... یک جورایی دنبال بهانه می گردم...

یک جورایی...

این مریم کجاست؟ مریم! کجایییی؟؟؟

من چرا امتحان دارم؟!

دوست دارم برم بدوم! باد لای موهام، شبنم باران روی صورتم... داد بزنم... آواز بخونم...

فکر می کردم اگه اینجا بیام، راحت تر آواز می خونم... اونجا فقط شبها از ترس مجبور بودم بلند بلند آواز بخونم و توی کوچه تاریک راه برم... اینجا همین کار را هم نمی تونم/نمی خوام بکنم... میگن دیوونه است...




لعنتی! دوباره همان...

نه این بار فقط شبه یأس فلسفیه! اثرات امتحان داشتنه. امتحان سخت لعنتی! اولین در بلاد کفر... دلم غش غش خنده می خواد، بهانه نیست... دلم 2ساعت با تلفن حرف زدن می خواد، دوستی نیست... دلم رقص می خواد، هم پایی نیست...

گاهی فکر می کنم این ها بدتر از روبات زندگی می کنن...




شاید اگه اونجا اون قدر دوست، اون هم از نوع خوبش نداشتم، اینجا این قدر کمبودشون را حس نمی کردم... این قدر... حتی اگه بخوام/بتونم اینجا هم چنان محیطی را درست کنم، چنان زمان بره که... کجا دوباره 6سال وقت دارم که "دوست" پیدا کنم و نه هیچ کار دیگه؟؟؟




می تونم اون روز را ببینم که استاد دانشگاه هستم، اما هنوز نمی تونم ببینم که این دانشگاه ایرانه یا اینجا! راستش بیشتر به نظرم اونجا می آد!!!




... تنهام!... همین!

Wednesday, August 5, 2009

جمعه تولد هاله بودیم! تولدش مبارک!!! هاله گفت: مریم اولین عشق بزرگ زندگی مه! راست گفت! من هم همی طور!!! بعدش هم، توی راه برگشت مریم تعجب کرد وقتی شنید فقط 14 روز مونده که برم! خودم هم همین طور!!! من واقعاً دارم می رم انگار!!!
:S
امروز چهار شنبه است... شاید تا مدتها آخرین سفر به اصفهان را هی به یادم بیارم، لحظه لحظه اش را مزه مزه کنم.... شاید هم زود برگردم! حتماً همین طوره! زود برمی گردم! نیازی به یاداوری خاطرات بد نیست... من همونم که بودم... از دل برود هر آن که از دیده رود! شدیداً خودخواهانه است! اما بد خواهانه نیست اگه به جاش انتظار این باشه که برم و هر روز به جای فکر حال و آینده بودن، توی گذشته زندگی کنم؟؟؟

دارم دلداری می دم خودمو! خوبیش اینه که به این زودیا، این مطالب منتشر نمی شه! حداقل نه تا وقتی که دست خیلی از دوست های خوبم بهم نرسه...

کاش هم اتاقی و هم خونه ای های خوبی در انتظارم باشن! کاش بتونم خوب درس بخونم، زندگی خوبی داشته باشم... کاش!؟!
سه تا 30 کیلو بار دارم می برم و چی منتظرمه؟ نصف یک اتاق 3 در 3.5 متر! واقعاً اگه خاله لیلا اینها نبودن من چیکار می کردم؟؟؟ تازه مثلاً خیر سرم به خودم قول دادم که روی کسی حساب نکنم و کامل مستقل برخورد کنم!
اَه!

انتظار بد کوفتیه!

Wednesday, September 26, 2007

Entry for September 26, 2007


هو البصیر
خسته ام! خسته! خسته! خسته!.... کاملاً جسمی! نود درصد امروز از ساعت 9 تا6 را سرپا بودم! ساعت سه از اون جایی که انگار خیلی هم خسته نبودم (چرا؟) از خود پارک وی تا خود خونمون (ظفر) پیاده اومدم! بعدشم مدرسه بود! احیاناً احسان می خواست کلّمو بکنه: چقدر انرژی داری؟!
خیلی ساده است و عجیب! چرا خستگی روحی و جسمی من نسبت معکوس دارن؟ نمی دونم! در صورت اطلاع، پرتقال فروشان به اطلاغ برسانند
پینوشت. دوستای مشترک من، مریم، فرخنده که میاین و می خونین!!! لطفاً نظر هم بدین! دنیای مجازی واسه همین جور پیوندهاست دیگه!
پینوشت2. مریم هیچی به من نگفته
;-)
توضیح عکس: دزدی از
aminus3.com: Lilies -Toy Camera