Showing posts with label بی کلام. Show all posts
Showing posts with label بی کلام. Show all posts

Tuesday, January 11, 2022

Heavy

Waking up with eyes full of tears, hating the world and every being in it, all I'm mumping is being hugged in silence...

روزهایی مثل الان، دلم میخواد از زندگی مرخصی بگیرم، کار و هر وابستگی رو بیخیال شم، بزنم به جاده به سمت نیویورک، برم Met، و نمایشگاه Surrealism beyond borders ببینم...
آخ.



Tuesday, February 25, 2014

نقطه

به خودم: 
از 24 شهریور 86، اسباب کشی کردم از دفترم و دفترهایم به بلاگ و بلاگ نویسی... زیاد گذشته. خواننده‌دار نشدم. نمیخواستم که بشم... میترسیدم شاید... به جمع بلاگنویسها سرک میکشیدم اما ساکت و آروم میخزیدم و میخوندم و میخونم و رد میشدم... نمیذاشتم زیاد خزنده‌ای به دنیای خصوصیِ عمومی من راه پیدا کنه... اگه به جای بلاگفا، سر از بلاگ اسپات درآوردم که توی ایران بلاکه، از همین قسم دلایل داشت... یکی نیست بگه چرا مینویسی وقتی نمیخوای بخونندت... جوابش ساده است و رسا: از سر مرض! مثل چسب زخم گذاشتن روی جای بریدگی ئه، وقتی چسب زخم شفاف داری، اما رنگی میذاری که جیغ بزنه، بعد دستت رو قایم میکنی توی جیب که دیده نشه... از سر مرض...
عکاسی هم همین بود و هست. از دبیرستان به لطف بابا و دوربینهای معرکه‌اش عکاسی میکردم و میکنم... اما عکسها مال من بود، گنجینه من بود... جایی برای به اشتراک گذاشته آنچه که چشم من دیده و شکار کرده بود نه داشتم و نه میخواستم که داشته باشم....
توی بلاگ زندگی کردم و بزرگ شدم... با عکسها دیدم و بزرگ شدم... کلماتم و چشمهایم و خودم، همه با هم بالغ شدیم... امروز همونقدر دری‌وری مینویسم که سال 86. امروز همونقدر با چشمهایم شکار میکنم که سالهای 70 و دبیرستان...
آواز هم دبیرستان کشف شد...
رقص حتی قبل از آن، خیلی ساده و خام...

اما امروز هجم غیرقابل کنترلی از انزوا پیدا کرده‌ام که من رو میخوره! زیاد! به مخاطب نیاز دارم... به مخاطبی که من رو ببینه، بشنوه، بخونه... بیشتر خودم رو بیان میکنم و هرچه بیشتر بیان میکنم، هم تنهاتر میشم و هم پرحرف تر... نیازم به رقص و موسیقی و آواز و عکاسی و نوشتن بیشتر و بیشتر میشه و تو مرداب خودم غرق‌تر و غرق‌تر میشم... بیشتر و بیشتر توی خودم گم میشم و بیشتر و بیشتر از معماری، از ساختن، دورتر.... عمیق‌تر، تلختر، آهسته‌تر...
خسته‌تر...

اگه روزی روزگاری غرق شدم، نگار رو ببرید بی‌بی‌شهربانو... آرامگاه سنگی بالای کوه.... یک سنگ مزار نارنجی برام بگذارید و رویش بنویسید «برای کسی که حرف داشت، اما حرف زدن نمیدانست... نرمش را دوست داشت، اما سنگ بودن را انتخاب کرده بود... ابله بود دیگر....» روی سنگ با خطوط سیاه بنویسید «بدا به حال خدای نگار، که تنها، زنده مانده هنوز....»