Showing posts with label زندگی. Show all posts
Showing posts with label زندگی. Show all posts

Saturday, April 13, 2024

امروز روز خوبی بود

امروز روز خوبی بود.
اولش با غر شروع شد، آقای باغبون بالای یه ساعت دیر اومد و قیمتی که داد پرت بود. نذاشت بخوابم درست! یعنی خواب سر صبح رو از هشت تا نه و نیم ازم گرفت! ولی به جاش بقیه روز رو تا یازده-دوازده تنبل بودم و توی تخت... حتی شاکی هم نبودم که شان پیچونده من رو... ساعت یازده سم مسیج داد. خواست بیاد خونه‌ام. ساعت دو. استرس گرفتم و دروغ چرا خوشحال شدم. این وسط قرار شد فردا نقاشی‌ام رو به ارنستو بفروشم. هنوز استرس دارم و فکر میکنم یه جای کار ایراد داره. اما خیلی هم ذوق دارم. اطلاعات داور SkillsUSA هم بالاخره ایمیل اومد که هنوز که ده دقیقه به دو شبه، نخوندم! اما برای اون هم خوشحالم... برای دوباره در صحنه بودن... برای کار داوطلبانه کردن با بچه‌ها...یه کم مونده به دو، زهره خانوم زنگ زد و گفت که خوبه برای حلقه دف برم... و برقصم شاید. گفتم خبر میدم، اما باز خوشحالم کرد... سم اومد و چه خوب بود دیدنش. نمیخواست بره. نمیخواستم بره. به وضوح رابطه نمیخوام، اما بودنش خوبه. خیلی خوبه. و الان که میدونم رابطه نمیخوام و واضح گفته‌ام، خیلی تو پوست خودم راحتم... چه کارمون برسه به دوستی خالی و چه دوستی با مزایا، بودنش تو زندگیم خوبه. اون گفت اول. که no matter what، میخواد که تو زندگیش باشم. من هم گفتم که من هم از اول میخواستم... کلی بغلم کرد. بار اول فحشم هم داد. گفت bitch. گفت هم میخواد ببوسدم هم با مشت بزنه تو صورتم. یه سری توهم توطئه هم سرهم کرد که فکر میکنه دلیل قطع کردنمه... و برای خودم به شدت جالب بود که خیلی خونسرد گوش دادم و گفتم اوکی. اصلا وارد بحث نشدم. گفت شاید خوبه بری به حرفهام فکر کنی و ببینی راست میگم یا نه. گفتم نیاز به فکر ندارم. چرت میگی. خیلی خونسرد... گفتم ولی نمیخوام بحث کنم یا نظرت رو عوض کنم یا هرچی. رابطه باهات نمیخواستم. توضیح هم دادم و تمام. اصراری برای اثبات خودم نمی‌دیدم... به وضوح غمگین بود. و عاشق.  و گفتم برای همینه که اوکی نمیدم به رابطه با مزایا. اذیت میشی... ازش پرسیدم خودت بگو، برم یه رابطه دیگه، اذیت نمیشی؟ گفت بستگی داره. گفتم بستگی نداره، ناراحت میشی. ته جوابش چیزی بود که علی بعدا بهم گفت: جای آدمهای عاقل و بالغ فکر نکن. علی رو فحشش دادم. گفتم حرفهای خودم رو به خودم پس نده. سم قرار بود دو بیاد، دو و بیست دقیقه اومد، قرار بود بست دقیقه بمونه و به وضوح نمیخواست بره. گفته بود تمرین بند دارن. چرت گفت فکر کنم. چرا آدمها دروغ میگن؟ چرت گفت... بندی در کار نبود... نمیخواست بره، من هم نمی‌خواستم بره. بودنش خوبه. باعث میشه حس خوبی به خودم داشته باشم. از دستش حرص هم کم نمیخورم‌ها... اما باز خوبه... علی اومد با پیراشکی. چای هم دادم بهشون. نکبت خیلی خوب بود چاییه! کیه که قدر بدونه! پیراشکی رو سه قسمت کردم، علی میگه بزرگه رو تو برداشتی! دیوونه :)) یه تیکه رو کندم از خودم و دادم بهش... تا ته خورد، اما همچنان غر میزد! خوش میگذره باهاش. خوبه که هست. کنار هم یادمون میره که تنهاییم. لااقل من یادم میره. امیدوارم اون هم یادش بره. هی فکر میکردم که خاک تو سرت نگار، نقشه نکشیدی براش... و باز وسط فکرهام، یا ندا یه چیزی میگفت، یا سم، یا علی که رشته فکر پاره میشد و از ته دل میخندیدم. قدر این از ته دل خندیدنها رو میدونم... من و علی رفتیم خونه‌اش. سم هم اومد. خوب بود که اومد. یه چیزیش بود. که بعد فهمیدم سردرده. اما خوب بود که بود. اول اومده بود و قرار بود بیست دقیقه بمونه، اما پنج ساعتی موند... یه کم موندیم خونه علی و بعد با فاطمه و مصطفی رفتیم رستوران پرویی. خوووووووووب بود لامصب. غذای پرویی خییییییلی خوبه. میامی امتحان کردم یه جای عالی و یه رستوران باحال تو بالتیمور که بست. جاهای دیگه همه‌جا گرون و مزخرف بوده تا حالا... اینجا عاااااالی بود... تمام مدت داشتم فکر میکردم بهترین جاست برای اومدن با مامان بابا... جاشون خالی بود... بابا قبل بیرون رفتن از خونه علی زنگ زد که میخوای فردا بیام باهات تنها نباشی؟ قلبم رفت... تشکر کردم و گفتم اوکیه... تو راه خونه علی هم خودم به مامان زنگ زدم و سرخط خبرها رو به مامان دادم که سم اومده پیشم... رابطه‌ام با مامان بابا بعد از اون جنگ و دعوای پارسال خیلی خوب شده... مرزها مشخص‌تره و خوشحالم کنارشونم... بعد از غذا آوا یهو دم ماشین خواست بیاد بغلم. قند تو دلم آب شد... این محبتهای یهویی فکر کنم تمام حس مادرانه‌ای که تومه (و خیلی کمه) رو میکشه بیرون و دلم ضعف میره براش... بعد با علی برگشتیم خونه‌اش و آهنگ گوش دادیم بلند. بسی چسبید. بسی بسی چسبید. وسطهاش یادم افتاد و خنده‌ام گرفته بود که جم کلاسیک موسیقی‌های قدیمی گذاشت و گوگوش و مارتیک و رامش رو من می‌شناختم و بابا غیر از گوگوش نمیشناخت... شاکی شده بود که اینها آهنگ دوره ماست! تو چرا بلدی!! با لبخند یادش افتاده بودم و از ته حنجره آواز میخوندم با موسیقی‌های علی. خوب بود... اومدیم خونه‌اش و با حال شاکی، princess diaries دیدیم. سرمه به بغل... گربه درونش رو دوووست دارم. بچه قشنگ بغلیه! فکر کنم خوشش اومد ولی. کلا فیلم دیدن و قلیون کشیدن و ریلکس کردن خوبه دیگه... تازه برای همسایه‌اش هم نامه نوشتیم 😁 تا بیام خونه شده بود یک-یک و نیم. ندا سر شب زرنگ‌بازی درآورده بود که ادویه‌هام (نمک و دارچین) توی کمده، درش رو باز بذار... گشتم، هیچی نبود. فلفل‌هام رو که تموم کرده، برگه پیاز همچنین،  نمک که مدتهاست، زردچوبه و چای و غیره هم که همه از مال من میره... از ادویه‌های اون هم خبری نبود. مسیج زدم که چیزی نبود. و فکر نمیکردم از کمد (پنتری) استفاده کنی، چون وسایل توش برای استفاده اشتراکی نیست. حالا یه بار که بودی بگو درش رو باز کنم. چیزهات رو بردار. و کابینت باز میکنم بذاری اونجا. با مسیجم با یه تیر هزارتا نشونه زدم. به روی خودم نیاوردم دو روزه سرسنگین و قهره از وقتی در رو قفل کردم. به روش نیاوردم که میدونم چیزهام رو برمیداره. برای بار هزارم مودبانه گفتم که وسایل من برای استفاده اشتراکی نیست. (غیرمودبانه‌اش اینه که دزدی کار بدیه و من برای تمام دزدی‌هاش مدرک و فیلم دارم!!!!) بدیهتا خر نشدم و در رو قفل نگه میدارم. و دارم لحظه‌شماری میکنم که در پنتری رو باز کنم ‌و چیزی نباشه که بخواد برداره 😈. حس سیاستمدار بودن بهم دست داد و خوشحالم. همه اینها تموم شد و رفتم توی تخت که دیدم کوهیار مسیج تبریک عید داده... همیشه تو مسیج دادن بهش حس ناامنی دارم متأسفانه. یه جورایی شبیه فؤاد... اما باز هم تهش آدم خوشحال میشه دیگه. حس خوببه که به یادت باشن. که حس کنی lasting impact داشتی رو مردم... که الان ساعت دو و نیم-سه صبحه و من ایمیل رو هنوز نخوندم و صبح زود هم باید بیدار شم. اما آره امروز روز خوبی بود. بیش باد.

Sunday, July 24, 2022

Boundaries comes first. Then anxiety and depression!!! huh!

فکر کنم برای اولین بار توی زندگیم دارم «آگاهانه» مرزهام رو مشخص میکنم. بهشون فکر میکنم، به بیانم و شیوه مطرح کردنشون فکر میکنم و در عین اینکه این پروسه دردناکه، اما حس خیلی خیلی خوبی بهم میده! اونقدر که رفتم برای خودم جایزه یه دوجین گل سرخ خریدم! چرا که نه! 🙂

***

و این رو هم بنویسم که بعدا یادم بیاد که یکی از پراسترس‌ترین دوران زندگیم رو رد کردم، و رد شد، و رد میشه. دوران سوسک و موریانه و تاخیر در کارهای تعمیر خونه و بودجه‌بندی و دستشویی سورمه‌ای و صورتی و سبز وخرید در دوش و کاشی و رنگ دیوار و فن گاز و تعمیر خشک کن و استرس پول و ورایزن که پولم رو بالا کشیده و پپکو که اکانت برقم رو درست نمیکنه و داره جریمه‌ام میکنه برای تأخیر و داستان دادگاه برای جریمه سرعت و هزینه های باغچه و تمام استرس‌های کار و استیو و استیو و استیو و بابا و مامان و بهزاد و افسردگی و دوباره نزدیک شدن به بستری توی بیمارستان و ایربی‌اند‌بی و کوید گرفتن بچه مارتاین و....
آهان این وسط اضافه کن به خارش بی‌امان دستم که فکر کنم به خاطر poison ivy ئه...
نمیدونم چرا زندگیم اینجوریه. به قول این خانوم تراپیسته، آدم دلیلی هم نداره به بدبختی‌هاش (البته اون گفت تراماهاش) معنا بچسبونه...
اما...
ای نگار آینده، اگه در پی دوره راهنمایی و دبیرستان، و همچنین دوره بعد از بهروز، از این دوره هم به سلامت گذشتی ملخک، خداییش هر دوره دیگه‌ای رو هم میتونی بگذرونی.
اوهوم.

https://www.instagram.com/reel/CgXWXipl1CG/?igshid=YmMyMTA2M2Y=

Monday, December 14, 2020

She leads THE lonely life

تو گوشم گاهی این رو میخونه:

"She leads a lonely life
...
All that she wants is another baby
She's gone tomorrow, boy
...
So if you are in sight and the day is right
She's a hunter, you're the fox
The gentle voice that talks to you
Won't talk forever
It is a night for passion
But the morning means goodbye
Beware of what is flashing in her eyes
She's going to get you..."

و گاهی این رو:
"...برمیگردم کمی بمان بر میگردم
حتی زخمی و نیمه جان بر میگردم
حتی اگر فرشته ات اهریمن شد
از دستش سرنوشتِ ما پوسیدن شد..."

مسخره است در مجموع. معلقم بین تمام دنیاهای فانتزی که خودم برای خودم علم کرده ام. اینطور بگیر که هزارها آینه رو عمری سرپا کرده ام. زخمی ام و خسته. و الان گم شده ام بین میلیون ها انعکاس خودم، از خودم. همه انعکاس هایی که حتی یکیشون واقعی نیست. اما تک تکشون درد دارند...

شاید باید تمام این گره ها و نخ ها و طناب ها رو بردارم و ببافم... میون این هجمه انعکاس، لااقل شاید گبه ای بافته شه، قرمز، با طرح بزی شاد...
***
من یک عتیقه بازم. یک یادگار پرست کهنه کار. آینه جمع میکنم، انعکاس پشت انعکاس میکارم... و فکر کنم زندگیم رو بخوام مجرد، مابین کلکسیون دوستهام بگذرونم... تک کار، به من نیومده.

Saturday, November 16, 2019

دونده-رونده

داستان زندگی من، به قلم مهدیس.
https://www.instagram.com/p/B46qfJNpw4aKxvAIIONvr0a6PZPYnI7Ux79zuo0/?igshid=6u8zh33ealj3

Saturday, November 24, 2018

Designated Survivor

نوشتن پدیده کثافتیه. یه سوپاپ. یه سوپاپ که بیا امیدوار باشیم همیشه کار کنه... دید زدن عکسهای خودم هم، یه سوپاپه. سوپاپی که درست کار نمیکنه.... خوندن پستهای قدیمی هم فاجعه است... اینکه چرا زودتر من رو بستری نکردند، عجیبه!

راستش دیگه حتی مطمئن نیستم که مشکلم مامان بابان یا اون هم حتی یه کاوره. یه ماسک که بهانه قوی بهم میده برای خاک کردن و فراموشی اصلی که دیگه اون هم حتی یادم نمیاد...
Major depressive dissorder...
فاک.
دارم دچار اون حلقه نامنتهای "خب که چی" میشم باز... حضور بی فایده ام... چرا باید اینقدر سخت باشه شاد بودن؟
حتی بلد نیستم از بودن بهزاد استفاده کنم. برای من که اینقدر حرف زدن مهم بود، چرا همه چیز اینقدر سخته این روزها... کاشکی برم باز فیلم ببینم. کاشکی باز بتونم فرار کنم. فکر کردن که همیشه تنها دفاعم بود، امروز ترسناکه. هیولاست. ترسناکه.

پینوشت: حتی دیدن فیدهای باربط و بیربط توی اسکوئر هم تپش قبلب میاره برام... از کی رابطه من با کار اینطور شد که خودم هم نفهمیدم؟

Wednesday, January 24, 2018

کجای زندگیم اکستریم نیست که غر میزنم؟

امسال یا نامتعارف ترین تولدم رو توی هند جشن میگیرم،
یا سفارت هند، گند میزنه به تولدم!
یعنی کافیه پاس ایرانی داشته باشی تا تمام ابعاد زندگیت، اکستریم باشند!
امروز، سالگرد ممنوع الویزا کردن ایرانی ها و چند تا کشور گوگولی دیگه توسط ترامپ هم هست...
همین.

Saturday, October 14, 2017

بالتیمور، با طعم و بوی فرانسوی

بعد از یک هغته درگیری با چشم و خانه نشینی، امروز تونستم بیام بیرون. اومدم کافه پوپان، خودم رو مهمون کردم به صبحونه داغ... فضای این کافه کوچیک فرانسوی برام همیشه جذاب بوده و هست...
تا یه خانواده اومدن داخل... یه آقای مسن، یه آقای جوون، دو تا خانوم جوون، و دو تا دخترک شیرین. سیاه پوست بودنشون، عجیب نبود. اینجا بالتیمور ئه، با اکثریت سیاه پوست. هرچند این اکثریت تو محله من صبح زود نمیرن صبحونه! ولی جذاب ترین قسمت، زبانشون بود. فرانسوی حرف میزدند.

عشق میکنم. موکا رو مزه مزه میکنم و عشق میکنم با بچه ها، با دغدغه های احتمالا بابابزرگ و احتمالا خاله... با شادی سرخوش بابا و مامان... که هیچی از زبونشون نمیفهمم، اما زبان بدن که ترجمه نمیخواد...
روز خوبی، شروع شده.
و من، باز دنیا رو میبینم. :-)

Sunday, August 6, 2017

رضایت

اینستاگرام ملت و زندگیهاشون رو بالا و پایین میکنم... دید میزنم و فکر میکنم. برمیگردم به صفحه خودم. خودم رو و زندگیم رو دید میزنم و فکر میکنم:
زندگی سرراستی نداشته ام و ندارم. از سرراست کمی اونطرف تر. هیچ جاش، یا حداقل میزان قابل توجهی از این زندگی، مبتنی بر عرف و قاعده نبوده... باید کشف میکردم، میجنگیدم، از هیچ میساختم. نتیجه اینکه خسته ام. خوشحال نیستم. نه. خوشحال کلمه اشتباهیه. خوشحال میشم گه گاهی. لبخند میزنم اینجا و اونجا. میخندم. زیاد حتی. من شاد نیستم. سرخوش نیستم. افسردگی و غم توم نهادینه شده. نه. افسردگی و غم کلمات اشتباهیند. Melancholy. معادل فارسی داره آیا؟ محزون درونگرا آیا؟ من درونگرا نیستم. محزون اندیشناک آیا؟...
مهم هم نیست راستش. مهم اینه که هرچقدر خسته و ناشاد، به هیچ قیمتی، مطلقا به هیچ قیمتی،حاضر نیستم زندگیم و سابقه ام رو با زندگی سرراست، تاخت بزنم.
مرگ، بهتر!

مکتوب کنم که جمعه، بهزاد من رو کشف کرد! بیموقع؟ نمیدونم. اون هم مهم نیست واقعا...

پینوشت یک. باید بنویسم در باب خیانت. جدی.
پینوشت دو. ماشین، کلافه ام کرده.
پینوشت سه. به گمونم سوزنهای تو چشمهام، دارند جا خوش میکنند کنار شونه دردم. به روغن سوزی افتاده ام...
پینوشت چهار. بیشتر برقصم، بیشتر بخوانم. بیشتر بنویسم.
پینوشت پنج. دوست، خوبه. قدر میدونم.
پینوشت شش. دارم مطمئن میشم که من زندگی مشترک با یک نفر رو هیچ جوره نمیتونم تحمل کنم. با دوستهام خوشحال ترم. محدود شدن، خفه ام میکنه. شامل محدود شدن به یک آدم.
پینوشت هفت. کامیشیا حالش خوب نیست و احساس ناتوانایی شدید دارم. هیچ ایده ای ندارم چطور کمکش کنم.

Monday, September 14, 2015

قلب تپنده...

خوشحال و شاد و خندانم، قدر دنیا رو لای لای لای!
زندگی شخصیم خوبه. زندگی اجتماعیم خوبه. زندگی حرفه ایم خوبه...
و فردا سالگرد نوشتنمه. بلاگ نوشتنم.
و چقدر دوره دخترک در هم شکسته دیروز با زن شاد و سرخوش امروز :-)

"مسابقه بردیم!" من هنوز زنده ام!
آدم زنده بردم! من هنوز زندگی میکنم!

Friday, August 28, 2015

شوخی

کدوم فیلم بود؟ چی بود؟ کجا بود...؟
میگفت ملت آنچنان راحت از رفتن و جنگیدن و مردن حرف میزنن، از مرگ در راه انقلاب حرف میزنن... از شهادت در راه وطن حرف میزنن که انگار بازیه... انگار شوخیه... انگار خوابه... امشب میمیرند و فردا از خواب پا میشند و ادامه میدن...
این دیروز بود...
امروز اما، ملت آنچنان راحت از خودکشی حرف میزنن، از مرگ در راه جنبش حرف میزنن... از طلاق برای زندگی بهتر برای همه، حرف میزنن که انگار بازیه... انگار شوخیه... انگار خوابه... امشب دنیا میمیره، و فردا از خواب پا میشند و ادامه پیدا میکنه...

"خیلی دوری... درک نمیشی و درک نمیکنی...." 
چقدر این جمله "واقعی" ئه...؟
فکر من چقدر مشغوله.... چقدر....
و اسهال دارم. به ساعتی معلق بین نه صبح و یک بعد از ظهر...

Thursday, May 28, 2015

دیروز اتفاق افتاد

- آخر هفته چیکار کردی؟
- رفته بودم ایسلند. خوب بود. اونجا گوشت وال خوردم.
- گوشت وال آخه؟؟؟
- چیه؟ بهتره از نگار که گچ میخوره!

و کاشف به عمل اومد که ملت تو شرکت دست گرفته‌اند که نگار گچ میخوره! اشاره به کیسه کشک که از رو میزم ترک نمیشه!!! ای آدمها! سؤال دارید، بپرسین خب! :D

این هم اعتیاد چند روز گذشته من:



خوبند... خوب....
ولی من همچنان، سفر بایدم....

Wednesday, May 20, 2015

آدمکشی

در خونه ام رو به روی جنس آدمیزاد بسته ام...
با دنیا قهر کرده ام. مثل اسب باری کار میکنم. با کار ازدواج که نه، قورتش داده ام... عصر به عصر و شب به شب هم میام خونه... پارو میزنم و آدمها رو دونه دونه توی ذهنم میکشم... اولی و دومی درکم نمیکنند. سوی زیادی سرخوشه. چهارمی سرش شلوغه. پنجمی تو هپروته. ششمی بیسواده. هفتمی زبونم رو نمیفهمه. هشتمی و نهمی دلم رو نمیفهمند. دهمی بلد نیست از هوای تازه لذت ببره. یازدهمی خوشلباسی من رو نمیبینه. دوازدهمی درکی از هنرهای من نداره......
اینقدر میرم تا هیچکی نمیمونه... میرسم به مامان و بابا. زنگ میزنند. برنمیدارم. عادت نمیکنند. توی ذهنم نامه آخر رو مینویسم... خطاب به بابا مینویسم، دفعه بعد که خواستی بدخلق باشی، یادت باشه دیگه فقط یک همسر و یک بچه داری. همین.
پارو میزنم... از این همه آدم کشی حسابی عرق کرده ام... پارو میزنم. با نفرت پارو میزنم. بیشتر پارو میزنم.... نفرت از خودم بیش از همه اوج گرفته...
تمام.
میرم حموم. آدمهای کشته شده و عرقها، همه با هم شسته میشن... تا فردا.

تنها میخوابم.

و...
میدونی دسته بره، خط برگرده یعنی چی؟
.... آخ
گرچه ندارم خانه در اینجا، خانه در آنجا...
https://soundcloud.com/soheilysf/mohsen-namjoo-iraneh-khanom

Monday, June 30, 2014

تمام مردان زندگی من...

ایراد از منست لابد.

یکی رزومه‌ام را دوست دارد.
یکی بدنم را.
یکی چشمانم را.
یکی سلیقه‌ام را.
یکی گوشهایم را.
یکی عکاسی کردنم را.
یکی نوشتنم را. 
یکی حرف زدنم را.
یکی هم لابد فکر کردنم را.

ایراد از منست لابد. 
در آستانه سی سالگی، آدمیزادی نیست که درونم را بکاود. نمیخواهم دوست داشته باشد! فقط بیاید به قصد اکتشاف! 
در آستانه سی‌سالگی و بین تمام مردان زندگی من، «مرد»، پیدا نمیشود.

ایراد از منست لابد. 
زیادی میکاوم! 
دنیا یک کاوشگر بیشتر نمیخواهد لابد.

*

روزها میخوانم و شبها مینویسم.... به این باور رسیده‌ام که از دنیای من تا دنیای آدمها قرنها فاصله است.... حتی اگر بخواهم -که نمیخواهم- هم، دیگر راه برگشتی نیست...
میشنوم، زیاد میشنوم و لبخند میزنم و به دورها خیره میشوم... به دوری که شاید کسی به من و لبخندهایم خیره شود...
در دنیای مریضی زندگی میکنم. و باید یاد بگیرم که توان کمک کردن به «همه» را ندارم.

آخ.
Happiness is a warm gun............

شهرزاد قصه‌گو هم گاهی یه شانه گرم میخواد.... بعد از هزار و یک شب، برای یک شب هم که شده، یک مأمن میخواد... که سکوت کند و آرام بگیرد با نوازش... همین...
نه حرفی، نه حدیثی، نه جنون و نه ساز و آواز... نه اشک و نه آه....
رها از سنگ صبور...
فقط... فقط یک لبخند
- شاید.
و زل زدن به ستاره‌های شب. در سکوت.

شهرزاد از ساز و آواز و قصه خوشش میاد. وابسته است به اونها.... شهرزاد نمیخواد اونها رو ترک کنه... شهرزاد فقط میخواد گاهی به خودش حق بده متفاوت باشه. نه ترکیدن از صبر رو میخواد و نه ترکوندن سنگ صبور... نه رابطه میخواد و نه فاجعه و نه دراما... شهرزاد میخواد آدم باشه. فقط همین. از fairy-tale بودن، خسته است... گاهی میخواد زندگی عادی رو ببینه چه جوریه.... زندگی‌ای که بگه و بخنده و شادی ببخشه و شاد باشه. همین. 
شهرزاد بلده. به خدا بلده. رفاقت کردن رو میدونه چه جوریه. 
چرا رفیق نیست؟! چرا اینقدر سخته؟! درکم نمیکشه...

آدم بالغم آرزوست!
آدم متعادل....
نمیدونم چرا اینقدر پیدا کردن یک رفیق متعادل توی این روزگار، سخته....

*

بهزاد. دو تا سه سال دیگه نخواد بود. و من از زندگی خسته‌ام.

*

"هرگز کسي چنين فجيع به کشتن خود بر نخاست که من به زندگي نشستم..." 
~ شاملو-طور

Friday, June 27, 2014

دامنی رفته بر باد.... نشخوار خاطرات...

رقصی میانه میدانم آرزوست...


امروز باز رقصیدم...
با پای برهنه و با دامنی رها در باد...
و گزنه‌ها... گزنه ها اینبار آزارم ندادند.

خوبه. زندگی خوبه.

I have danced once...
once upon a dream....


رقصی چنین میانه میدانم، آرزوست... آرزو بود... خواهد بود... چنین رها... چنین آرام...

Wednesday, June 18, 2014

ارشادی سرخ... به زمانی کور... - خودکشی آرام...


از آزادیهای یواشکی من اینکه، از خودم گریز میزنم به دیگران... به زمان های دیگر...

امروز هم، روز توت فرنگی، روز جیغ زدن از ته دل سرِ بازی با نیجریه، روز لاک نصفه و نیمه قرمز و روز رشید بهبودف ئه...
روز گریز...
روز دل زیبا...
روز تف کردن لبخند...

هرکی یارش خوشگله، جاش تو بهشته....
برای ما هم که عشوه و ظاهر و غمزه... همه مدتهاست خانه نشین شده‌اند. نه. خانه هم نه. نمیدونم کجانشین شده‌اند....
زیبایی هم... مدتهاست از چشمانم سفر کرده...
من مانده‌ام و...
تهوع.
...
شبیه یک مرداب...

اینکه بخونم و بنویسم، خوبه. اینکه خودم رو بخونم، خوبه. بده، ولی خوبه. اینکه بلند خودم رو تف کنم بیرون....
چقدر تکراری...................................................

بداهه‌خوانی... نیاز این روزهای منه....

و بهتر از اون، شنیدن‌های بی‌انتظاره...
اصفهان، بی انتظار، زیاد برایم زنده شد.... گوش دادم و خودم بودم... هنوز خودم را مینویسم... یک زن بی‌مکان، سرشار از خاطره‌های مکان‌دار.... دعواهای خودم با خودم انگار ریخته توی کلمات این دختر... صداش، آشناست... برای ته ته ذهنم آشناست... بهترین جا برای بالا آوردن و نشخوار کردن خاطرات... بهترین جا برای با آرامش و سکوت، تاریک و الخ بودن...

شنیدن و خواندن بی انتظار... بدجوری آرامم میکند...

مدتهاست با پارچه روی صورتم، همونقدر میبینم که بدون اون... پیش به سوی باغ رضوان... غسال‌خانه...

- کاش جای اربانا، دزفول زندگی میکردم یا اهواز.... چه فرقی میکند؟ خیابانهای هیچکدامشان را نمیشناسم.........


پینوشت: دو روزه دارم یه رادوی واسه رایدوم ضبط میکنم... و منتظرم اون رو پست کنم و بعد اینجا رو... ولی... بسه دیگه... حرفهام اونجا بره یا نره، اینجا حتما باید بری... همراه با کشف جدیدی که از رادیو هوا کردم... محشره... خووووبه... عااالیه... :) از دیوانگیها و تک‌گوییهای مردانه... دنیای موازی خوبیه برای گویه‌ها و واگویه‌های زنانه من....
لعنت به تک‌گویی‌های عاشقانه‌ پیام جعفری...
لعنت به موسیقی ویوالدی و موسیقی فیلم ارتش سری...
لعنت به شیر سرد و خواب گم شده...

Saturday, June 14, 2014

مکتوبِ باز محتوم

باز هم از چندروزگی های من.... رادیو داشتن، نوشتنم رو محدودتر کرده که دوست دارم و ندارم...

زنها هم میگریند.
کشف بدیهیات نکرده‌ام! زنها میگریند! میخوانند، میبویند، میمویند... زنها... هزار چهره دارند و از این هزار چهره‌های لعنتیِ گریان که خودشان و دلشان را بیرون میریزند... مدام و مدام...، ببین چند نفرشان بلند حرف زده است...؟ مکتوب است...؟
زن مکتوب، کم داریم... خیلی کم...

من اما، مکتوبم. زیاد. قدرم را بدانید.
به همین سادگی.

لبه پنجره که مینشیم... گم میکنم که مدتهاست به کوچه خیره شده ام یا به درخت گردو یا به توری پنجره... که شته ها و پشه ها با هیجان به سمتش میایند و گیر میکنند به این فلزی سرد... گیر کردن در میان توری ها باید سخت باشد، نه؟ اولین و آخرین باری که در تور گیر کردم، راهنمایی بودم... سارا دوید و من به دنبالش... تند... سبکبال... کمتر از واحد "لحظه" بود که من و دنیای من چرخیدیم و دیگر چیزی یادم نیست...
در تور گیر کرده بودم انگار... 
چند ساعت بعد که به هوش آمدم، از تور، فقط یک یادگار روی سرم مانده بود... 
و بس.
سالها بعد، روی آن یادگاری هم بالاخره مو رشد کرد... تور، دام، همه و همه... به یک خاطره دور و کهنه میماند. 
خلاص.

میان‌نوشت: ورژن نیل رو هم دوست دارم.

از کی‌خسروهای زندگی‌ام، خسته‌ام... از چشمانی که به خاطره‌ای دور میمانند خسته‌ام... از لذتی که در نرسیدن است، خسته‌ام.
دلم... دل خوش زنانه‌ام، یک مرد میخواهد که «ماندن» را «ساختن» کند...
مرد میخواهد که آدرس سرراست بدهد. از نفهمیدن و اشاره و کنایه، نگویم بیزارم، خسته‌ام. زیاد.
مردانگی میخواد! اگر مرد بودم، خوووووب مردانگی میکردم! این دنیا، «مرد» کم دارد.

*
من. امروز. دو نقطه.
هر هر...
*
باران، در ساعت دو شب... کوچه های خالی تابستانی شهر... میپرستمشان :-)
*
توی این رادیو، پرسه زدن رو دوست دارم. خوبی جدید اپ، عکس گذاشتن های آدمهاست برای صداشون... (عکسها رو فقط میشه از طریق اپ دید! توی برازر لود نمیشه انگار) عکسی که برای رکورد آخرم گذاشتم رو دوست دارم... ادیتش کردم و یه ورژن دیگه اش رو هم گذاشتم توی اینستاگرام. اون رو هم دوست دارم...
میان نوشت: این اینستاگرام توی برازر چه خوبه راستی! چک نکرده بودم قبلا! آپشن عوض شدن عکس، ساده و شیک، اون بالاش رو دوست میدارم! 
میان‌نوشت 2: این که این پایینه، ورژن 3 است عملا که توی اینستاگرام رفت... کتاب "سردخانه"، مجموعه شعر از علی کاکاوند ئه...

وقتی تو عاشقانه آرام رو با صدای خودت برای خودت شنیدی... جذابه شنیدن این صدا، با صدای یکی دیگه... یه جور جالبیه... حس میکنی کسی هست یه گوشه دیگه دنیا که باهات موافقه! یه چنین حس مشابهی...
وقتي به هم ميرسند... | بخشي از كتاب يك عاشقانه ي آرام نوشته نادر ابراهيمي

شنا نکنی، در این دنیای وانفسا... غرق شده ای و مرثیه ای نیست... نخواهد بود...

بداهه-شعر گویی امروز:
بعضی ها بد زندگی میکنند:
ادبیات را جدی میگیرند.
بعضیها بدتر زندگی میکنند:
ادبیات را زندگی میکنند.
بعضی ها بد را بازی میکنند:
از خواب بیدار میشوند، ادبیات آوار میشود روی سرشان. 
بعضی ها خیلی خوش به حالشان است....
قرمه سبزی را جداجدا می‌خورند! برنج را جدا... حالا فوقش یک کمی آب خورشت روش... گوشت را جدا... لوبیا را جدا....
بعضی ها کلا خوش به حال زندگی میکنند...
حس و حالشون جداست... خشکیشون جداست... تر و تازه بودنشون جداست... موسیقیشون جدا... ورزششون جدا... کارشون جدا...
دوستیشون جدا... عشقشون جدا... بازیشون جدا... 
بعضیها کلا گند میزنند به زندگی:
در هم زندگی میکنند.
بعضیها کلا گند رو زندگی میکنند:
یادشان میرود پریودشان کی است،
صبح پا میشن، میبینن خون همه جا رو گرفته.... 
امروز خون همه جا رو گرفته بود... 
فکر میکنم چی بود تو خواب بهش فکر میکردم که بگم و بنویسم؟ "بدشانس"؟ هم معنی بود، اما بدشانس نبود... دهخدا را چک میکنم تا هم معنی به من بدهد شاید یادم بیاید... نمیدهد. دهخدا، «بدشانس» نمیشناسد. به من پیشنهاد میکند بدشانس را به دایره لغاتش اضافه کنم...
خنده ام میگیره. من بدشانس رو به لغتهای کسی اضافه نمیکنم. 
خلاصه که بله! من مکتوبم! مکتوبم! مکتوبم! (شما فرض کن بر وزن خفنم خفنم خفنم محسن نامجو)...
و بدین گونه قایم شدن پشت زیاده‌گویی... چقدر و چقدر و چقدر آسونه...
دنیام رو موسیقی و آواز و شعر و کتاب و فکر -آخ، فکر- پر کرده این روزها....................................................






سه نقطه





خیلی دیرتر نوشت: این پست رو دوست داشتم از آیدا.

Monday, June 9, 2014

صاد. مثل سکوت. شاد. مثل شادی.

وقتی بچه  بودم و داستان فریدون رو میخوندم، اسم مادرش رو خوندم فرانک! خیر! فَرانَک نه! فِرانک! Frank! بعد کلی برام سؤال بود که اولاً چرا این بچه، دو تا بابا داشته، (با داستان شیر گاو خوردنش هم هماهنگ بود قضیه) و دوم اینکه چرا قوم وطنپرست آریایی، ریشه این اسم رو نمیکنن تو چشم اجنبی‌ها!!!!!!!!
حالا بزرگ شدم، داستان همونه انگار! خودم اینقدر "اجنبی" شده‌ام که دیگه فرانک (خیر! فِرانک نه! فَرانَک!) هم میبینم، میخونم Frank! داستانی....
*
وودی آلن هم مثل کامو، جمله "قصار" زیاد داره.... فیلمهاش رو که آدم میبینه، اول میتونه رد شه و حتی بگه خب که چی... بعد از سینما میای بیرون... یا تلویزون رو خاموش میکنی و میری آشپزی... یا لپتاپ رو خاموش میکنی و میری برای خواب... بعد هی زور میزنی که چیزی مهمی رو که یادت رفته، به یاد بیاری... زور میزنی و یادت نمیاد... بیخیال میشی... تو ذهنت عقبگرد میزنی به فیلم که «اینبار دیگه واقعاً فیلم وودی آلن، سطحی بود»... توی خیابونها راه میری... یا غذات رو هم میزنی... یا زل زدی به سقف بالای تخت... برای خودت از فیلم مثال میزنی... جمله‌ای از اون یادت میاد که اول میخواد مثال بزنی... و بعد میبینی انگار مدتها بود این چندتا جمله رو میدونستی... و چه زوری زدی که یادت بیاد. یادت اومد. خوب و واضح یادت اومد....
ارنست همینگوی: همه مردها از مرگ می ترسن. این کاملا طبیعیه. ما از مرگ می ترسیم چون حس می کنیم به اندازه کافی دوست داشته نشدیم یا اصلا کسی دوستمون نداشته، که البته این دوتا چندان فرقی هم با هم ندارن. اما درست وقتی که داری با زنی که عاشقشی عشق بازی می کنی، لحظه ای که بیشترین و بالاترین ارزش و احترام رو در دنیا داره، لحظه ای که باعث میشه فکر کنی قوی ترین موجود روی زمین هستی، ترس از مرگ به کلی فراموش میشه. برای اینکه وقتی تو بدن، و مهمتر از اون قلبت رو با یه زن شریک میشی، دنیا دیگه برات کمرنگ میشه، و شما دو نفر تنها چیزایی هستین که تو اون لحظه در دنیا وجود دارین. تو بزرگترین فتح دنیا رو انجام دادی! تو تونستی قلب یه زن، یعنی ارزشـــــــــمندترین چیزی که میتونه به کسی پیشنهاد بده رو فتح کنی.
اونجا دیگه مرگ توی ذهنت نمی چرخه، دیگه ترس از مرگ سایه رو قلبت نمیندازه. اونجا دیگه فقط شوق داری، برای زندگی، برای عشق ورزیدن…
درست زمانی که داری با زنی که عاشقشی عشق بازی می کنی، تو فناناپذیری. 
نیمه شب در پاریس...
وودی آلن، حرف دارد.
*
*
برام عادی نیست این حجم به هم ریختگی زندگی خودم و دوستهام...
روزی روزگاری، تعجب میکردم از مردم توی خیابون... از لبخند زدنهایی که آسون بود و مردم دریغ میکردند... از شادی‌ای که نبود و من، بی‌خبر، اعتقاد داشتم مسری ئه... که پخشش میکردم این سرایت رو بین دوستهام و نزدیکانم... لبخند و خنده و شوخی و خنده‌هام رو تا جا داشت، قطع نمیکردم... و چه خوب بود...
امروز، باخبر، به همان اعتقاد دارم که داشتم... که لبخند مسری است... با این تفاوت که میدانم باید برای شاد بودن، جنگید... جنگید... و باز هم جنگید... در این روزگار وانفسا که به هم ریختگی، از "معمول"های زندگی ماست... باید جنگ دیگری هم اضافه کرد به تمام جنگهای دیگه: جنگ برای شادی! جنگ برای سرزندگی! جنگ برای زندگی!

امروز اگر در اوج بی پولی، یکهو شش جفت کفش میخرم و با فائزه دوتایی میشینیم و ذوقشان را داریم... اگر به یه سری دوستیهای ناپایدار، سفت میچسبم و رهاشون نمیکنم... اگه صدای بغض‌آلودم رو خفه میکنم و میگم "سلام"... از سر ریا نیست... بازیگری هم نیست... هست و نیست... نگار داره میجنگه... برای شادی میجنگه... جانانه میجنگه...
*
گاهی در میانه بهار، برف میبارد... برف...
گاهی در میانه لبخند، اشک میاید... اشک...
گاهی هم، من میدوم و خیال میکنم که کسی همراهم است...
هست؟
*
دف بزنید و طبل شادی بکوبید.
غم رفته است.
غم، با صاحبش رفته است. مرده است.
*
زبان بدن را... گفتار بُوَد.
و من انگار... شعر گفتن، میدانم.
*
هر از گاهی دچار ماه‌گرفتگی میشوم...
چه باک، خورشید همیشه گرفته است...
*
توی خانه، با در و دیوارها زیاد حرف میزنم... با پنجره، یا یخچال، با بالش، با بطری خالی آبجو... با شکلاتها و چیپسها و گزهای روی میز که فائزه دوست نداشت بگذارمشون روی میز (میز رو پر کنم) و الان که رفته، میز جای خالی از خوردنی، نداره.... با اسپیکر خونه... با رادیو که پخش میشه... با لباسهام که کف زمین ولو شدن و حوصله ندارم جمعشون کنم... با مورچه های دم در خونه که از پاهام بالا میرن... با درخت گردو...
به روزگار من، تعداد دوستهای من زیاد شدن... حرف نمیزنند، اما زیاد شدند...
...
بعد، وقتی با دوستان صامتم، سکوت میکنیم... همه با هم سکوت میکنیم... خانه تلخ میشود!
بعد...
وقتی زل زده‌ام به مانیتور و میبینم برای دیدن، شنیدن و خواندن، مجبورم فونت کامپیوتر را بزرگ کنم... دردم میاید... برای دیدن، باید زوم کنم... برای شنیدن باید صدا را بلند کنم... میترسم... نمیدانم پیر شده‌ام یا کور یا کر...
اینقدر دور و برم سکوت بوده و هست که برای ورودی داشتن، باید تلاش کنم... همه خروجی ام و خروجی! عصر ارتباطات!
*
*
و من، سرسپرده هوسی... به نام رفیق.
دور. کور. کر.
مرگ.

ابلهی، که ابلهانه، ابلهی میکشد. و خلاص.
*
و اینجا، جای خالی موسیقی‌ایست که میشناسمش اما یادم نمی‌آید...
"این نیز بگذرد".............

Wednesday, May 28, 2014

یادم آمد روز باران...

میشنوم «برکه امن رو نمیخوام... وقتی اوج خطری نیست...» لبخند میزنم...
این چند روز که رادیو تهرازیت کار نمیکرد، مثل کبوتر بی بال و پر شده بودم. بالهای اوج گرفتنم نبود. موسیقی ها بود و هست، اما مجموعه‌ای که هماهنگ با ذهن من باشه و انتخاب من نباشه... مجوعه‌ای که روش کنترل نداشته بشم داستان دیگه‌ای داره... دوست دارم توی این زندگی که مجبورم و احساس مسئولیت میکنم که به تمام ابعادش فکر کنم، چیزهای خوبی رو ببینم که ادامه دارند و من روشون کنترلی ندارم... برای خوب بودنشون نباید نگران باشم.. نباید درگیر بشم با احساس مسئولیتم... خوبه. خوب.

«بعد از زلزله» میخونم. توی پذیرایی گرم و قرمزمون، با رادیوی روشن، بو طعم چای سبز دوست داشتنی‌ام... و صورتم رو تکیه دادم به شیشه خنک... پاهام رو تکیه دادم به قاب پنجره... خنکی لحظه واقعاً برام دلجسبه... فارغ از «بعد از زلزله»... تنش زمان و مکانم رو یه position خوب و خنکای پنجره، زل زدن به تاریکی کوچه، گرفت... به همین راحتی...
بارون رو دوست دارم هنوز...

بیرون پنجره، رعد و برق میزنه... رعد و برق من رو یاد زندگیم از بچگی تا الان، همراه با موسیقی متن اشکها و لبخندها میندازه... زل زدن به آسمون سیاه... بنفش... دنبال کردن رد برقی که یکهو میاد و میره... مثل زندگیم و لحظه‌هاییش که یکهو اومدند و رفتند... اما روشناییشون توی ذهنم موندن... لذت لحظه های کوچیک...
میگردم دنبال ویدئوی خوبی از اشکها و لبخندها و این ویدئو از لوری مورگان رو پیدا میکنم... انگار زندگیم و لحظه‌های خوبی از اون تصویر شده... مکتوب شده... یادم میاد دیگه مکتوب نیستم. هاردم مرده و زندگیم مرده و از مکتوب بودن، در اومدن... حس میکنم میتون زندگی گذشته‌ام رو باز بسازم، حافظه خراب من، کمکی به من نمیکنی، اما ویدئویی مثل این، عروسکهایی که از زندگیم مونده، موسیقی‌هایی که توی گوشهام هنوز لالایی میخونند، تصوایری که مبهم توی ذهنم هستند و خواهند بود....

زمزمه میکنم:
Raindrops on roses and whiskers on kittens
Bright copper kettles and warm woolen mittens
Brown paper packages tied up with strings
These are a few of my favorite things

Cream colored ponies and crisp apple streudels
Doorbells and sleigh bells and schnitzel with noodles
Wild geese that fly with the moon on their wings
These are a few of my favorite things

Girls in white dresses with blue satin sashes
Snowflakes that stay on my nose and eyelashes
Silver white winters that melt into springs
These are a few of my favorite things

When the dog bites
When the bee stings
When I'm feeling sad
I simply remember my favorite things
And then I don't feel so bad
یادم میاد بوی خاک حیاط خونه مامان‌ایران...
یادم میاد شنا کردن با بهزاد تو تشتهایی که توش رب گوجه درست شده بود...
یادم میاد کنار هم خوابیدن من و بهزاد روی صندلی عقب... اون موقع‌ها که جا میشدیم.. اون موقع‌ها که آسمون کویر رو تو جاده تهران اصفهان کشف کردم و دلبسته‌اش شدم...
یادم میاد آنا کارنینا و برادران کارامازوف خوندن ماه قبل از کنکور...
یادم میاد بستنی خریدن سیاوش...
یادم میاد خرسم رو همیشه کنارم میخوابید... یادم میاد بالشهای زرد و آبیم رو...
یادم میاد بوسیدن کاوه سر میرداماد، وقتی جفتمون روزه بودیم...
یادم میاد رقصیدن و تمرین رقص «سبز» کردن وقتی دلم پر از درد مامان بود... وقتی درد رو فقط و فقط با رقص توی تنهایی میتونستم آروم کنم...
یادم میاد تک تک پیاده‌روی های شبانه از دسامبر 2012 تا الان... که با چه لذتی، غم رو نگه داشتم و یادم میاد چند ماه گذشته که بالاخره سرم رو بلند کردم، پیاده‌روی‌ها رو نگه داشتم و غم رو پرواز دادم و رفت...
یادم میاد که چقدر خودم رو دوست دارم.
یادم میاد که چقدر لایق دوست داشته شدنم....

قطره‌های باران... شیشه سرد، رعد و برق و پاهای خوش‌تراشم که سالها بهشون بیتوجه بودم، محبت من رو به خودم برگردونده... سوم دبیرستان ونوس به من گفت «نگار، یک شبه پنجاه سال بزرگ شدی...» یک شبه نبود... صد سال تنهایی که سه چهار سال گذشته کشیدم هم یک شبه نبود. اما بزرگ شدم  بالغ شدم. متفاوت شدم. بودم، متفات‌تر شدم. لبخندم عمیق‌تر شده... 
و من خودم، و قطره‌های باران را دوست دارم...

امیدوارم، هیچوقت برای خودم تکراری نشوم.
امیدوارم، بتوانم هر روز، خودم را جشن بگیرم.
این موجود کوچک، توی دنیای بزرگ، جشن گرفتن دارد! «من»، «من» کردنش توی دنیای کلمه‌ها و جمله‌های شخصی‌اشخیلی هم بد نیست... آزار نمیدهد... 

رعد و برق دوست دارم. صدای کلی کلارکسون رو هم همچنین... ولی هیچ چیز، مثل جولی اندروز، من رو یاد خودم نمی‌اندازد... یاد جشن کوچک زندگانی!
- یاد تلگراف!

When the dog bites
When the bee stings
When I'm feeling sad
I simply remember my favorite things
And then I don't feel so bad

پینوشت: حضورم، بودنم، نه فقط جشن من، که جشن زندگی خیلی‌هاست. آدمهایی که دوستم دارند کم نیستند... این جشن را باید جدی‌تر بگیرم... دختر شاد سرخوش و مست... جشنِ زندگانیِ عبوس مردمی.... خوب!



Tuesday, May 13, 2014

Don't underestimate the things I would do...

من به جلو، تو به عقب... او به تماشا...
یا که نه. نه.... تو به جلو، من به عقب... ما به تماشا...
زندگی درد دارد. چه من به عقب و چه تو به عقب، تماشا، درد دارد.
آه.
باز میخوانم: Don't underestimate the things I would do... ولی تو بدان: تماشا، درد دارد.
لعنت به من. لعنت به نسرینا.
بدان... کوه استواری از شن بودن، درد دارد...
*
رفت. بهزاد رفت. نتوانستم غروبهای پشت پنجره را تحمل کنم. من هم رفتم...
او خوشحال است اما...
میدانی؟ من هم خیلی ناراحت نیستم... زیاد هم فرق نمیکند یار عزیز گوش کنم یا کوچ عاشقان...


*
فکر میکنم دو ساعتی هست که Evgeny Grinko ساز میزند... کتاب را تمام میکنم، میبندم، و میروم راه بروم. «دیوانه‌بازی» بوبن را بلعیده‌ام... الان نوبت بلعیدن هوای تازه است... نوبت بلعیدن برگهای سبز...  نوبت دانه دانه نخودچی انداختن در گلو...
دلم برای پارکهای این گوشه و آن گوشۀ شهرم، برای تنهایی‌های اربانا تنگ شده... خوشحالم که تابستان شروع شده. تابستان، اینجا، پر از تنهاییست... نیاز دارم به این تنهایی و این نسیم...
اینجا بهارش، فقط یک بدی دارد. شبهایش روشنند... درک حضور خورشید را در ساعت هشت شب، ندارم. از خورشید دلخور میشوم... نخودچی میخورم و دلخور میشوم... راه رفتنهای شبانه را دوست دارم چون میتوانم در تاریکی شب گم بشوم... حضور نابهجای خورشید، گم شدن را از من میگیرد... راهی‌ام میکند به تخت... به روی تخت، نشستن و تایپ کردن... به زل زدن به بیرون پنجره... به گم شدن لابه‌لای صدای تق تق صفحه کلید...
همیشه صفحه کلیدهای تق‌تق‌کن را بیشتر دوست داشته‌ام از این صفحه‌ها که بی‌صدا میخزند و وارد زندگی‌ات میشوند...از اینها که نبودنت را بیشتر و مجکمتر به تو یادآور میشوند... صفحه کلیدهای تق‌تق‌کن من را یاد ماشینهای تایپ می‌اندازند... یاد حضور زندگی. یاد شادمانه زنده بودن و تق تق تولید صدا کردن! یاد دارکوب! یاد پسربچه‌ای که سر کلاس پایش را به لبه نیمکت میزند... یاد میخ به دیوار کوبیدن برای آویزون کردن یک تابلوی جدید... یاد تخمه شکستن...

برم راه برم....
وقتی که بلبلان میخوانند:

Thursday, May 8, 2014

d.u.l.l

آشوبم...
و بلیطهای یک‌شنبه گرانند. من دوست ندارم سه شنبه به خانه برگردم. من «خانه» میخواهم. بیش از هرچیزی در دنیا.
«خانه»... 
«خانواده»...
و همچنان به سان سیب رسیده‌ای که اگر چیده نشود، میگندد... روی همان درخت، ذره ذره میگنند...








اینطور بگویمت:
I know our silence screams
I know confronting the unknown
I know singing our insolence
I know praying there’s hope for us

I know liking the time that advances
I know to savor our luck
I know empty hope
But why, I do not know
To hide in my voice
What trembles in me

But why, I do not know
To stop the wounds
Of a world that distorts
Where the air is no longer pure
To tell you the story
In the heat of the night
Which you want to believe
Without crying in the dark

روزی روزگاری، وقتی تمام کارهای ناتمام، تمام شد، زیان فرانسه یاد میگیرم... بعض از قریادهایم را انگار، با آن زبان بهتر میتوانم به کلام در بیاورم...
آن روز اما، هیچگاه نخواهد آمد. میدانم...
یا که نه، دل میسپارم به شعرهای بی‌منبع... بیت‌های هرجایی:
عشق و طغیان دو روی یک سکه اند...
کام از اولی برنیاید چاره در دومی خواهی جست

از خوشی های کوچک زندگی، اینکه سایه‌ام را گفتم خورشت لوبیاسبز بپزد...
خوب است. خوشمزه است. نه تلخ است و نه شور. کمی ترش است. برای زنده نگه داشتن درد بی‌دردی.....

درباره عکس: دختر چارده ساله ندیده‌ای؟ من! می دو ساله بیار.