Showing posts with label ماندن یا رفتن؟ مسئله این است. Show all posts
Showing posts with label ماندن یا رفتن؟ مسئله این است. Show all posts

Sunday, February 24, 2019

Life after seventh death

I'm fucked up, but also experienced.
Not lost completely, and ready to start again.
Not even on point zero, yet hopeful...

Need motivation, and I have the best creative giving hand that I know of...
So well, way to go. Tired, yet with smile.

Thursday, April 10, 2014

رفتم که رفتم

دوست داشته شدن خيلي خوب است، حتی اگر دير شده باشد ...
شرق بهشت
جان اشتاين بک

شب به خیر

Friday, January 25, 2013

نگاری در این روزها

سر کلاس الن، بهترین جاست برای خواندن، عمیق خواندن. فکر کردن، عمیق فکر کردن. بودن، خود بودن....
و دیوید رو "تماشا" کردن...
و نشنیدن...
*
قروغ چشمانم را... انارباران خواهم کرد.
خواهم درخشید، مثل یک گلابی پر از اکلیل...
و همیشه فکر کرده‌ام "اکنون" میوه‌ای هستم که زمان چیدنش شده...
شاید هم نه.
نقطه.
*
و وقتی وحشی، از نوع بافقی جواب میدهد که باش... اینگونه باش...
که...
که...

نمیدونم چرا اینقدر خودم رو سانسور میکنم. میگن سانسور خوبه! سانسور میکنم و خواهم کرد... اما مثل خیلی چیزهای دیگه، نمیدونم چرا... فکر کنم باید دوتا چیز رو یاد بگیرم: "صبر"، "ندونستن"!

فقط چند مصرع...
نه... فقط یک مصرع...
"یــار اغیار دل آزار نمی باید بـود"
....

و بعد فکر میکنم... بر باد رفته خواهم شد: "فردا بهش فکر میکنم..."
*
به گمونم باید راه وسطی وجود داشته باشه. نه فرار و نه جنگ.... 
اما من میخوام برم ایران! خسته‌ام از این بلاد کفر... نمیخوام بیشتر از این که هستم، "اجنبی" شوم! نمیخوام بیشتر از این که هست، خوابهایم انگلیسی زبان باشند تا فارسی...
من میخوام برم ایران....
*
امروز تو دستشویی استودیو بسی رقصیدم... 
بسی شادابی زندگی الان رو دوست دارم...
یعنی ثانیه به ثانیه قدر دوستهام رو میدونم... دخترکان و پسرکان مهربونی که نمیتونن صورت بدون لبخند من رو تحمل کنن... لیست بچه‌هایی که دارم دعوت رو دارم مینویسم... و چه لذت عمیقی دارم موقع نوشتن تک تک اسمها... تک تک اسن 36 نفر... و بیشتر... آدمهای دوری که خیلی نزدیکتر از نزدیکند...
*
رؤیای زندگی  ام را آرزوست...
*
برم... "شام" دعوتم...
به صرف چاقو.

مهم‌نوشت: رفتن سر کلاس "viewing dance" شاید یکی از مهمترین تصمیمهای اخیر من بود... زندگی میکنم... با حرکتهایی که زندگیند...

Saturday, August 11, 2012

Earth-quick-quake


Earth-quick-quake...
My land is cursed!
by its people, by its land, by its sky...
My land is cursed... in its soul...

I was living in the cursed land... The curses grew in me... made me stronger... and stronger...
made my wild... made me blind... made me brick... made me stone... made me fire... made me a curse!
a simple curse!
Till the day I left my land... I left my land with its curses behind...
I broke the chain! I became weak... thirsty for grow of the land inside me...  thirsty for having imprisoned roots, free wings of dreams...
and the curses, left me, grew... more and more... and I run... more and more...

the curses are following me... not just me, but my people... but my land... but my sky...
and I'm running away... and I'm killing my people... and I'm killing my land... and I'm killing my sky...

I'm siting, not looking behind, but to the sky...
yelling to myself... you left the land... you left the people...
and they all are eating each other... the people are killing the land... the land is eating the people... I am weakening them both...
am waiting and waiting and waiting... to go back... to be strong... to not starve for anything else, but myself...

I need to break the chain again... my land needs to break the chain... my people need to bring a chain...
the sky had storms... the land has earthquake... I will go back...
I will go back...
I will go back...
either by soul, either with by body... I will go back.

knowing that, going back won't break the chain...

زلزله من رو، مردم رو، سرزمینم رو محاصره کرده... میترسم. زیاد میترسم...

Monday, August 6, 2012

داستان

1. 
نوشتن تنهایی میخواد.
تنها نیستم.
خوبه.

2. 
از دوری بدم میاد. حسرت گس طعم خوب بعضی آغوشها رو میذاره به دل آدم...
سه ساله که عزیزانی از زندگیم رو به آغوش نکشیدم... بده... عزیزانی که خیلی مهمند... و این آغوش کشیدن هم خیلی مهمه...
ما جماعت کوله به دوش... ما جماعت "دور"...
یاد کوچه و خونه و اتاقی که دیگه مال من نیست... یاد آغوشهایی که دیگه "نگار" نمیشناسه... و خیره به دیوارهایی که میدونم اینها هم مال من نیست...
من از جماعت کوله به دوشم... و من، نگار، عاشق سفر... از سفر، از کوله به دوشی خسته ام...

دلم آغوش سپهر رو به گور میبره...

3. 
روزهای خوشی ندارم. 
سعی میکنم لبخند رو برگردونم به خودم. زوری یا با فراموشی... اما اگه با خودم صادق باشم، روزهای خوشی ندارم...
دیشب دیدن خوشی ناگهانی بچه های ناسا عین یک شک بود برام... که یادم انداخت شادی و خنده جمعی هم هست... باز برگشتم به تئوری خودم... بهم انرژی داد... که شادی مسریه... حتی اگه از اون کله یه قاره و توسط تصاویر بیصدای یک لپتاپ باشه... تو تاریکی...
بخند نگار...

4. 
دیوانگی و سرخوشی مهمه. خیلی مهمه. 
حتی اگه سبکسری و جلف بودن تعبیر بشه.
حتی اگه "زمانـ"ـش نباشه.... که اگه زمان داشت، دیوانگی نبود...

از روزمرگی متنفرم. روانی میشم... جدی روانی میشم... به هم میریزم و نه خودم و نه افسار اخلاقم دستم میمونه... یه سگ هار میشم که فقط برای اینکه پاچه نگیره، باید به دهنش چسب بزنم... ساکتش کنم...
و اجبار به روزمرگی... اجبار به چیزی که نیستم... 
اجبار به عادی بودن... دختر خوب و نمونه بودن... بیصدا و آواز و بی حواسپرتی بودن... اجبار به همه چیزهای خوب دنیا بودن... که مسلماً شدنیه.... اما... روانیم میکنه!
روزهای خوشی ندارم.

5. 
از کوچیکی اتاقم بدم میاد. 
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از تحصیل بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از خوابیدن بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از پیاده‌روی تنها بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از گفتگو بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از تلفنی حرف زدن بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از گشت و گذار با دوستهام بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از داریوش بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.

و این داستان ادامه نداشته باشه بهتره...

بعد-نوشت:
6.
رفتم دست به آب!!! تنها "خلوت" خونه ام! و یادم امد در خلوت قبلی، قرار این پست رو با خودم گذاشتم... که از اریک امانوئل اشمیت بگم...
که داستان کم میخونم... چون میخوام داستان وقت داشته باشه نگار رو هضم کنه. نگار هم وقت داشته باشه کلمات رو... اشمیت اما من رو با خودش میبره و میبره... و اشتباه میکنم پا به پاش میرم...
"خرده جنایتهای زن و شوهری"... دوستش دارم! وحشی درونم رو آزاد کرده و نوشته این بشر... آدم کشی دوست دارم!!!
"عشق لرزه"... انگار که خودمم... که فقط میخونمش تا مطمئن بشم خودم نیستم! همون بهتر که نیستم!
اما وقتی به "یه روز قشنگ بارانی" رسیدم...
پوووووف..... باید به خودم وقت میدادم این داستان کوتاه رو چند هفته ای نشخوار کنم!
نمیکنم که... عجولم!
و با "غریبه"، خودم و بداخلاقیهای خودم رو ویران کردم... بداخلاقیهایی که داشت با روز قشنگ بارانی میمرد...

باید به خودم وقت بدم... برای بلعیدن کتاب، کلمات، تصورات... باید به خودم وقت بدم!
باید به خودم وقت بدم که روزهارو قشنگ ببینم... روزهای قشنگ بارانی... که نگار درونم نه فقط به زندان بره... که کشته بشه!

Friday, December 10, 2010

گذار

هوالغیور

یکی از بدترین دوره های زندگی ام را سپری می کنم... اولش داشتم به افسردگی نزدیک می شدم. بعد دیدم، خب تهش که چی... الان فقط عصبانی ام و خسته. همراه با یک عالمه درد (فیزیکی از سر خستگی)... و.... منتظرم که بگذره! ... بگذره! ... فقط همین

امروز بالاخره 2/3 پروژه این خانوم روسه که روز به روز ازش بیشتر بدم می آد رو سابمیت کردم و خلاص... توی راه، عین مست ها تلو می خوردم سمت خونه. مخم برای خودش این طوری تصور کرد: خب... من دارم شبی 2-4 ساعت می خوابم. روزی یک وعده غذا می خورم. باسن مبارکم درد گرفته از پس پای این قوطی دیجیتال نشسته ام. ستون مهره هام درد می کنه و تکون که می خورم از بالا تا پایین ترق توروق صدا می ده... قبلاً ها فکر می کردم می ارزه؟ دوست داشتم جواب بدم آره. جاه طلبی هام همچنان می گن آره... اما آینه حرف دیگه ی داره برای گفتن... به افسردگی نزدیک می شدم... توی راه فکر کردم شده ام مثل یک سربازی که شدیداً زخمی شده توی جنگ. (جالبه از جنگ حرف می زنم وقتی بهزاد هم همزمان احساسی مشابه داره) خلاصه وقتی تلو می خوردم احساس همون سرباز رو داشتم. که خودش را می کشه به سمت سرپناه. می دونه این کشیده شدن، زخمهاشو عفونی تر می کنه و شانس سالم موندنش را کمتر، اما اگر نکشه هم حتماً در تنهایی می میره: جنگ رو به خودش باخته. بازی دوسرباخته و در عین حال دوسربرد. آن چنان نفس نداره که به خودش می گه آخرش که چی. اگر کاری می کنه از سر وظیفه است...

دیگه حس افسردگی باهام نیست. از سر وظیفه می جنگم. با زندگی. جلو می رم. عصبانی ام. خسته ام. اما جلو می رم. از عالم و آدم عصبانی ام. هر تنابنده ای جلوم بیاد تیکه پاره اش می کنم (به خصوص این خانوم روسه)... اما نه نمی کنم. انرژی ام را نگه می دارم تا به وظیفه ام عمل کنم. 
می دونم که به زودی همه چی تموم می شه. این دوره گذار لعنتی که یکی از پرفشارترین دوره های زندگی ام یود و هست تموم می شه... چه به اون جایی که می خوام برسم و چه نرسم... می دونم که به زودی یه دوره آرامش پیش رومه. مثل تعلیق، سکوت... مثل وقتی که کله ات را بکنی تو آب، تا وقتی نفس داری نیای بیرون و لذت ببری از موهات که خیس جولی چشمهات معلقند، موج می خورند... به زودی می آد پیش روم... این دوره فعلی، حتی به عصبانیتش هم نمی ارزه

عجب سال ببری داریم ها...

پینوشت یک: جالبه که مراحل گذار تو زندگی من، هم زمان می شن با تغییر فضای آموزشی ام... شروع خواندن، رفتن به (راهنمایی) فرزانگان، رفتن به دانشگاه، آمدن به آمریکا... همه این فصل ها با شروع یک مدرسه جدید، یک فضای آموزشی جدید هم زمان بودند و هستند... چقدر هم هر فصل من بعد جدیدی از بلوغ را بیشتر دیدم و فهمیدم...
"نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت - - - به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد"
"طرب سرای محبت کنون شود معمور - - - که طاق ابروی یار منش مهندس شد"

پینوشت دو: از من نپرسید می آیم یا می مانم؟ می گویم می آیم. اما حقیقت این است که واقعاً خودم هم نمی دانم... اگر می دانستم، این قدر بحثش را نمی کردم! می کردم؟ 

پینوشت سه: من تو دستورزبان خودم گیرم، چه جوری دستور زبان فارسی رو ترجمه کنم به انگلیسی و یاد بدم به بچه مردم؟ پوووووف...


توضیح عکس: یاد فیلم دویلز ادووکیت (وکیل مدافع شیطان) می افتم. چقدر من این فیلم رو دوست دارم ... به خصوص اون استخر بالای برج... و چقدر وقته که ندیدمش... بیشتز از یک سال و نیم... ایران اگر قرار بود خیلی کم ببینم، ماهی یک بار بود!!! واشتگتن کتدرال. دی - سی

Saturday, November 13, 2010

فقط همین

توی زندگی ام این قدر آب نخورده بودم تا حالا... می گن بغض را هل می ده پایین... بغض داره سنگ می شه تو گلوم... مرور زمان گلو رو هم سنگ می کنه! چه برسه به بغض واخورده...

به قول یکی از دوست ها... "دوست ندارم زندگی رو زیاد"

من دچار جبر جغرافیایی... تو دچار جبر زمان... دست هامون دور از هم، رد پامون بر قلب هم...

عینک دار شدم باز. بعد از یک سال و چند ماه... هروقت عینک روی چشم هام می آد، هروقت "می بینم"... احساس می کنم دست تو، قلب تو، محبت تو، چشم تو رو ی چشم هامه... عینک دوست ندارم. هیچ وقت دوست نداشتم... الان دیدنم را دوست دارم، حسم را نه! جاهای خالی خودم را نه! جاهای خالی تورا نه! جبر جغرافیایی را نه....

من این جمله را دوست ندارم: "دختره هم رفت"... نه! نرفت! نرفت! نرفت!

من می خواهم فارغ التحصیل شم! نه چون مدرک فوق لیسانس هم به لیست رزومه ام اضافه می شه! نه چون نتیجه زحمت هامو می بینم! نه چون راه باز می شه برای آینده ام... فقط چون چهارنفرمون باز هم با هم جمع شویم... فقط همین. من جمع چهارنفره می خوام. 
فقط همین.

توضیح عکس ها: آدمیزادها توی کیف پولشان، عکس خوانوادگی زیاد می گذارند... من هم دارم! اینهاهاش!!! "اینکردیبلز"... ما افسانه ای هستیم! غیر ممکنیم! عیز قابل باوریم! خاصیم! هرچهارتایمان... و بدون هرکدام یکی از ما، دنیا بخش مهمی از خودش را کم داره... شک ندارم


Sunday, October 10, 2010

انتظار

- کسی را می شناختم که می گفت وقتی از ایران آمد بیرون وسط ماجراهای 28 مرداد بود، از اون روز منتظر بود (و شاید هست) که برگرده...
- کسانی را دیدم که به من گفتند "ما ایرانی بودیم"... گفتم یعنی چی "بودیم"؟ گفتند یعنی اجداد ما 300 سال پیش از ایران کوچ کردند به امید روزی که زود برگردند... هنوز منتظرند...

چهار ستون بدنم می لرزه

روزی که من اومدم، اوج ماجراهایی بود که نامش جنبش سبزه... من منتظرم... من منتظر می مانم... من حوزه زبانی ام را ترک کرده ام. تمام.

پینوشت در 3:28 صبح 28 آوریل 2011: یه بحث تو پیج دور باز شده که چرا مهاجرهای ایرانی برنمی گردند. یادی از پست "حوزه زبانی" داور کردم. طول کشید پیداش کنم. اینجا می ذارمش تا قابل پیدا کردن بشه برای آینده...

Thursday, September 30, 2010

Yesterday

گاهی خبرهای ایران را که می خونم، می شنوم، می بینم... دلم می گیره، می ترسم
امروز زمزمه هایی کردم که شاید دیگه بیشتر از این دووم نیارم، که برگردم، یا حداقل تابستون برگردم.... و باز خبری خوندم و باز... مثل خیلی وقتهای دیگه این آهنگ از ناخودآگاه پس ذهن های کودکی ام دوباره به لبهایم آمد

شعرش رو می نویسم، برای مامانم
و می خونمش، برای بابام

و برای دل خودم که برای خیلی چیزها از گذشته رفته ام و آینده نیامده ام، تنگه

من شادابم، مثل همیشه... اما این "جبر جغرافیایی"... خدایی بد کوفتیه

Seems the love I've known has always been
The most destructive kind
Yes, that's why now I feel so old
Before my time.

Yesterday when I was young
The taste of life was sweet as rain upon my tongue.
I teased at life as if it were a foolish game,
The way the evening breeze may tease a candle flame.
The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned
I'd always built to last on weak and shifting sand.
I lived by night and shunned the naked light of the day
And only now I see how the years ran away.

Yesterday when I was young
So many happy songs were waiting to be sung,
So many wild pleasures lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see.
I ran so fast that time and youth at last ran out,
I never stopped to think what life was all about
And every conversation I can now recall
Concerned itself with me and nothing else at all.

Yesterday the moon was blue
And every crazy day brought something new to do.
I used my magic age as if it were a wand
And never saw the waste and emptiness beyond.
The game of love I played with arrogance and pride
And every flame I lit too quickly, quickly died.
The friends I made all seemed somehow to drift away
And only I am left on stage to end the play.

There are so many songs in me that won't be sung,
I feel the bitter taste of tears upon my tongue.
The time has come for me to pay for
Yesterday when I was young...

Monday, August 23, 2010

موجیم که آسودگی ما بهسازی ماست

مامان که بیاید، یک سال و یک ماه و سه روز خواهد شد که ندیدمش.
بهزاد رو شاید تا دوسال دیگه نبینم و عمر ندیدنمان بشود سه سال.
بابا نمی دانم کی بتواند بیاید و...

من کی باز ایران می بینم؟
من می خواهم ایران ببینم. کی می تونم؟ ایران امروز را! نمی خواهم قفل شوم در دیروزم، نمی توانم بفهمم امروز این مملکت غریب را... من کی ام، من چی ام؟


تا خودم را با خودم حل نکنم، چه جوری می تونم خودم را با بقیه حل کنم؟


شهریار عجیب نوشته:
آخ که شدیم مردمان بی سرزمین... و ...


این متن نبوی چه عجیب تر بود برایم... این مرد جدی تر که می نویسد، از دل که می نویسد بیشتر روم تأثیر می گذارد تا طنزهایش...
"... تضادی هست بین زندگی فعلی و گذشته، اما زمان برای یک کشور همانی نیست که برای یک فرد، گذشته شما همان گذشته کشورتان نیست. زیرا ایده زمان و مدت برای کشور بسیار متفاوت است. در هر حال نوستالژی تقریبا نوعی بیماری است." بعد درباره نویسندگان مراکشی مثل " پل بولز" می گوید " او دائم حسرت مراکش سالهای 1930 را می خورد، مراکشی که دیگر وجود ندارد. آنها در دنیایی زندگی می کنند که دیگر وجود ندارد. هربار که با پل بولز حرف می زنید او دائم شکوه می کند که آی مراکش دیگر همان که بود نیست." مدتهاست که دارم به حرف طاهر بن جلون فکر می کنم و به اوضاع ایران و اینکه آیا اینترنت می تواند تا حدی این فاصله را طی کند؟ می تواند؟ شما نمی خواهید در مورد این موضوع فکر کنید؟"


هی.... حالم چندان خوب نیست... نه چون یک نوستالژی مریض به جونم افتاده و هست... به اون دارم سعی می کنم عادت کنم و درست بشناسمش... نه... چون تکلیفم با خودم معلوم نیست و تا خودم با خودم حل نشوم، سرم از خودم بالاتر نمی آید....


به خاطر یک کامنت غریب، این پست قدیمی، مال یک سال و یک ماه و چهار روز پیش رو خوندم...
و چی برام جالب بود؟ کامنت ئاران...
"...دلم می خواد یه چیز رو بگم که از تو یاد گرفتم! جنگیدن! هر موقع تو رو می دیدم یادم می افتاد آدم ها باید تا جوون دارن بجنگن تا اون چیزی که می خوان رو به دست بیارن! نمی دونم چرا تو برای من این نماد رو زنده می کنی، ولی قطعا از روحیه ی همیشه پویا و دونده ات به این حس رسیدم..."


راست گفته، حتی اگر خودم ندونم یا توجه نکنم.... همیشه در حال جنگیدن و مبارزه ام. برای چیزهایی که می دونم درستند، می دونم ارزش رسید بهشون رو دارم و مهمتر از همه طبیعی و شدنیند.... می دونی چیه؟ خسته شدم! چرا همیشه مبارزه و جنگیدن؟ چرا؟ سخته که آرزوم آرامش باشه؟ زندگی بدون پیچیدگی؟ بدون ریتم تند و محکم رو به جلو؟ گاهی می خوام از جاده بزنم بیرون، بشینم تو خاکی و گذر عمر ببینم.... تنها؟ اگه قیمتش اینه، آره! بذار تنها باشم....

من آرامش می خوام. همین.

Sunday, April 18, 2010

برمی گردم، جوهانا!... برمی گردم

هنوز یک سال نشده که اومدم اینجا! هنوز نشده، اما به زودی می شه... الان دقیقاً 8ماه و سه روزه... توی این ماراتون چیزی نمونده به 12 ماه... [آخ که چه قدر این آهنگ "باران" کریس اسفیرز می چسبه] توی این هشت ماه، بهتره بگم توی این یک سال، برعکس قبل تر ها، هرکی ازم می پرسید "برمی گردی؟" جوابم نامفهوم بود... عجیب هم نیست... برای اینجا بودن، اینجا اومدن خیلی زحمت کشیدم... بیشتر از خیلی شاید... اون سالی که ما اومدیم، از سخت ترین سال ها بود. شک ندارم... برگشتن می تونه معناش وا دادن باشه، یک جور جا زدن شاید... می تونه معناش مفت باختن همه سختی ها باشه... می تونه معناش یک عمر افسوس برای جاه طلبی هایی باشه که می تونست توی مشتم باشه و شاید بعداً فقط توی رؤیا به سراغم بیان... حتی شاید اوم موقع هم نیان... و ین یکی "می تونه" نیست! حقیقتاً پشت کردن به تمام امکانات مفرطیه که این جا هست و اونجا، به خوابم هم نیست...

من اینها رو می دونم، همه اش را می دونم! (برام روضه نخون ذهن خسته من!)
***
جوهانا بهترین دوست من نیست! صمیمی ترین دوست من هم نیست! اصلاً صمیمی معنا نداره وقتی تو مریم و هاله را داشتی... وقتی تارا و پگاه و آیلا را داشتی... وقتی کاوه داشتی، وقتی امید داشتی... وقتی سپیده داشتی که امروز حتی اسمش را حاضر نیستی بشنوی، اما گه گاهی پیش می آد که بهش فکر کنی... وقتی استادهایی داشتی که بهت از دوست نزدیک تر بودن، به خودت شاید حتی نزدیک تر بودن از خودت... وقتی این رسم را به احمقانه ترین شکل توی زندگی ات با پیمان شروع کردی، اما امروزِ روز، بدون فکر کردن به فرصتی دوباره برای رو در روحرف زدن با عباس ترکاشوند و نعیم اورازانی خوابت نمی بره.... 
جوهانا بهترین دوست من نیست، اما توی این روزگار من، "گویاترین" دوست منه... جوهانا بهترین دوست من نیست، اما دوستش دارم...
***
دوست دارم اسم خودم را بذارم دخترک رؤیا... دخترک توی رؤیا زندگی می کنه... زندگی امروزش رؤیاست، روی ابرها راه می ره... زندگی دیروزش قصر هزار و یک شب بوده و فردا...؟ آخ از این فردا... آخ از این فردا... تا دوسال قبل، زندگی فردای نگار یک خانه-قصر بود... طراحی خودش توی یکی از روستاهای اطراف نطنز... آجرهای گرم، قرمز... فریم های چوبی... قوس های نوک تیز صفوی... کنار دیوار تمام شیشه ای... ملغمه ای از عشق امروز و نوستالوزی قدیم... دور حیاط مرکزی پر از لاله عباسی و حوض آب... یک مزرعه بزرگ... با بره ها و بچه بزها... اتاق خواب بزرگ سبک ویکتوریا با یک شوینه خیلی بزرگ... اون قدر بزرگ که توش دوتا صندلیه و وسطش یک آتش کوچولو... خودم وسط کتاب هام شاید هم دارم می نویسم؟ ها؟... بچه گربه ام کنار پام... موسیقی یونانی یا کریس اسفیرز مواج توی فضا... صندلی گهواره ایم... آخ
خسته شده ام... می رم بیرون... بچه بزغاله ای را بغل می کنم... فکر می کنم "الان یعنی مجبورم دوباره لباسمو بشورم؟" آرامشی که از آغوش گرفتنش دارم نمی ذاره دیگه فکر کنم...چقدر به طبیعت نزدیکم... دوست دارم اون پیرمرد که از دور می بینم که داره توی باغ کار می کنه، اسمش "مش کریم" باشه... با مسماست... دوست دارم... من این زندگی را دوست دارم... ذهنم پرواز می کنه...
***
الان که به فردای رؤیایی ام فکر می کنم، هرچند زوده، اما دوتا راه جداست... یکی از اینها باید نهایی باشه که... تا دیروز نمی تونستم انتخاب کنم، تو نظرت را بگو...
اول... بازگشت به عقب، بازگشت به نطنز و رؤیا... عقب گرد! اما با یک بار اضافه شده از تجربه و دانش... شروع می کنم درس دادن... خانوم طبیبیان خارج درس خونده! شاید دوتا مستر داره و یک دکتری... شاید هم کمتر... بچه ها توی گوش هم زمزمه می کنن که حتماً چیزی بارش نبوده که برگشته... آدم عاقل که این کار را نمی کنه... راست می گن... آدم عاقل این کار رو نمی کنه...
با چنگ و دندون برمی گردم به جنگیدن... به مبارزه... برای بهتر کردن، برای بهتر ساختن... راهی که قبلاً اتخاب کرده ام و می دونم از هفت خان رستم سخت تره، اما غیر ممکن نیست... سیستم آموزشی معماری ایرانه که باید درست شه... برمی گردم به همه اون فرسایش های روح اما با هدف والا... به... به... نگار مقدمات دو درس می ده و شهرسازی معاصر

دوم... نگار (توی این غربت، استادها، "استاد"، یا "خانوم" یا "دکتر" نیستن... فقط اسم کوچیک و تمام... یادم می آد که توی ایران، راننده تاکسی ها هم "استاد" بودن گاهی...) شروع می کنه درس دادن... زندگی مفصلی نداره، کوچیک، اما راحت... به مقاله هاش معروفه، اما زیاد سر و صداش در نمی آد! بیشتر سفر می ره و توی یک دانشگاه نه چندان سطح بالا، شانس بیاره توی نیویورک، چند تا کلاس ثابت داره حول و حوش معماری آسیای مرکزی یا شهرسازی مدرن... به لطف مقاله های زیادی که نوشته برای همایش های جهانی، تونسته دور دنیارو بگرده...یک آپارتمان نقلی داره توی نیویورک و ... توی این رؤیا نگار می شه فسیلی که زندگی آرام، اما بی رؤیایی داره... می شه فسیلی که در بهترین حالت، سایه ای می شه از احسان یارشاطر... نگار نمی تونه ایران را مغزش جدا کنه...

آخ
از روز اولی که جدی به اپلای کردن فکر کردم، می دونستم دارم پامو می ذارم توی دنیای یک بام و دو هوایی که بازگشتی نخواهد داشت
***
نگار نمی تونه ایران را از مغزش جدا کنه... قرار هم نیست بکنه...
اینجا دوگروه آدم می بینم، دو گروه ایرانی... از هر دو هم بدم می آد!!!!!!!! یعنی اون  شیوه را نمی پسندم! راه حل؟ ندارم! سرم درد می کنه! فقط همین!!!
گروه اول: می بینی که از گذشته کاملاً کنده اند... اگر ببینیشون و شروع کنی ارتبط بر قرار کردن، دیگه نمی فهمی ایرانی اند یا کانادایی یا آمریکایی... در بهترین حالت می شن عین نسل دومی هایی که اینجا به دنیا اومدن... ارثیه ای که از ایران دارند، زبان دومیه که بلدند و اسمش می شه فارسی... ذوب می شن توی این فرهنگ و ایران می شه یک گذشته که فصلش تموم شده و شاید گاهی یک سفر تفریحی نقبی باشه برای یادآوری خاطرات خوش... (و غر زدن به وضعِ بدِ امروزِ هر روز بدتر از دیروز)
گروه دوم: گیر می کنند در ایرانی بودن! ایزوله می شن! ارتباط اجتماعیشون محدود می شه به اونهایی که فارسی حرف می زنند و بس... خارجی ها خارجی می مونند و دنیا تقسیم می شه به خودی و غیرخودی... یک دیوار بلند، یک مرز شدید...

نمی تونم تصمیم بگیرم از کدوم این دوتا "اکستریم" بیشتر بدم می آد... نمی خوام اولی باشم، روح اجتماعی من اجازه نمی ده که به دومی فکر هم بکنم... در سوم را هم هنوز پیدا نکردم... پیدا کردن تعادل سخته...
***
زمان لازم دارم! می دونم! آروم بگیر ذهن خسته من!
***
دیروز با چهارتا از بچه ها رفتیم (اومدیم) سفر یک روزه! خوش گذشت... این آمریکایی ها از خون خودمونن! خاله زنک و حرّاف! می پسندم... بهترین قسمت وقتی بود که بردمشون رستوران ایرانی، بدترین قسمت وقتی که با تمام وجود جلوی خودمو می گرفتم که وسط راه نزنم زیر آواز!!!! وقتی بهم زیادی خوش می گذره، حس آوازم گل می کنه! اما اون بنده های خدا گناهی نکردن که مجبور باشن "شکوفه می رقصد از باد بهاری" ویگن را از زبان من بشنون!!! برای مکس گاهی آواز می خونم! مثلاً داره فارسی یاد می گیره و باید یاد بگیره که آوازهای ماراهم تحمل کنه!!!!!!!!! اما جوهانا و جنیفر و مت و کیتلین فکر نمی کنم غیر از این که غذای ایرانی چه مزه ای می ده یا حداکثر شنگول بازی های دوره لیسانس، به چیز دیگه ای از ایران علاقه نشون بدند!!!

موقع خداحافظی، بعد از مدت ها بغل کردن یک دوست چسبید... ممکنه زبانم خوب نباشه، اما برای نشون دادن حسن نیت، زبان لازم نیست... 
***
تجربه کردنِ زندگی، دلچسبه...
مت (متیو) سال اولی بود... فعلاً دانشگاه خورده توی ذوقش... معماری را پسند نکرده... کیتلین سال چهارم معماری... من و جن  (جنیفر) هم کلاس و جوهانا سال بالایی ما... برای ما سه تا دوره لیسانس بهترین دوره زندگی بود و این برای اون دوتا عجیب... جالب تر این که ساده نبود توضیح دادن این که چی جذاب کرد این دوره را...
جوهانا، گویاترین دوست منه! توضیح داد: لیسانس برای این نیست که تو معمار بشی... فرصتیه برای یاد گرفتن پایه ها و اجتماعی کردن خودت!!!  برای دوست پیدا کردن و گستردن ارتباطاتت! معماری کردن را توی دانشگاه نمی شه یادگرفت! سر کار یاد می گیری... این مرحله اجتماعی شدن، از یک طرف باعث ریزش بعضی از سال پائینی ها می شه (که اینجا بلافاصله تغییر رشته می دن) از یک طرف برای اون ها که موندن، بهترین خاطره!!!! نمی دونم راست می گه یا نه... ته دلم معتقدم خیلی بیراه نمی گه! اما خب کیتلین سال چهارمیه و تجربه مشابهی نداشته....
***
فارسی درس دادن به مکس جذاب ترین کاریه که توی دانشگاه دارم! از هر نظر که بگی... پیش آمادگی براش لازم ندارم... دوساعت تمام با خیال راحت فارسی و انگلیسی، هرکدوم که در لحظه بیشتر حال کردم، حرف می زنم... یک دوست خوب و صمیمی پیدا کردم، با یک مرد حسابی؛ زیبا، جذاب، عاقل و در عین حال شیطون آشنا شدم که همون دو ساعت در هفته کنارش بودن هم حس خوبی بهم می ده... و مهمتر از همه پول خوبی گیرم می آد... من اصفهانی ام
***
جوهانا خودش بیست و هفت سالشه... بعد از لیسانس دو سال و نیم کار کرد، یک سال اروپا اینترن شیپ گرفت و بعد اومد اینجا... این بشر را دوست دارم چون خودش را موظف به زندگی کردن نمی کنه! زندگی را موظف می کنه که با دلش راه  بیاد... کمتر از دو ماه دیگه فارغ التحصیل می شه و ...! آینده ای نیست! مهمترین دغدغه اش برگشتن پیش خانواده اشه! فلاً هیچ کاری هم انتظارش را نمی کشه... دوست پسری یا نامزدی هم نداره و... در مجموع از هفت دنیا آزاده تا بعداً ببینه چی می شه! 

شاید اگر من هم می تونستم حتی شده برای یک هفته این قدر دغدغه آینده نداشته باشم، شاید مثل همون چیزی که ایران بودم... این قدر تلخ نمی شدم... توی زندگی ام هیچ وقت این قدر تلخ نبوده ام! نمی دونم و بلد نیستم که باید باهاش، با این تلخی، چیکار کنم و این اذیتم می کنه... تا حالا نشده بود از خودم خوشم نیاد و درواقع این دیوونه ام می کنه!!!
***
سرم درد می کنه
***
من برمی گردم ایران! همین! تو اسمشو بذار فرار یا هرچی... آرامش فعلی روح من توی همین چهارتا کلمه است! حتی اگه حقیقت هم نتونه پیدا کنه، می تونم با این امید لعنتی خودم را بیشتر سرپا نگه دارم... نمی تونم؟
***
سرم درد می کنه... من برمی گردم ایران

Tuesday, April 13, 2010

وای من این را دوست دارم، دوست دارم، دوست داررررررررررررررم!!!!!!!! چون شیره تلخ ذهن این روزهای منه

ایران ما کجاست؟
سید ابراهیم نبوی

یک ماه قبل برای سفری به یکی از کشورهای اروپایی رفته بودم، در آنجا در مورد برخورد غیرمنطقی و غیراصولی دولت سوئد با یکی از پناهندگان ایرانی صحبت کردیم. یکی از ایرانیانی که ساکن آنجا بود، با جدیت می گفت " امکان ندارد در این کشور با یک پناهنده چنین برخوردی بکنند." او معتقد بود " در کشوری که من در آن زندگی می کنم جامعه و دولت به حقوق افراد اهمیت زیادی می دهند و با هر نوع بی عدالتی می توان برخورد کرد و به نتیجه رسید." وقتی به او گفتم کشوری که در آن زندگی می کند، کشوری سوت و کور است که آدم در تمام زمستان و پائیز در آنجا دلش می گیرد، با جدیت گفت: " باید تابستان به اینجا بیایید، تابستان اینجا بی نظیر است." من تصمیم گرفتم حتما تابستان سری به آنجا بزنم. احتمالا تابستان کشورهای اروپایی بسیار جالب تر از زمستان سرد و خاکستری است.
در همان سفر با گروهی از ایرانیان گفتگو کردم، در میان این گفتگو وقتی حرف از وضع زنان ایرانی و تولیدات فرهنگی ایران شد، دوست مهاجر شگفت زده بود. وقتی به او گفتم بسیاری از ایرانیانی که مشکل سیاسی ندارند و تحت فشار نیستند، هیچ تمایلی به خروج از کشور ندارند و زندگی در ایران را علیرغم مشکلاتی که در " ایران" است به زندگی در فرنگ ترجیح می دهند شگفت زده شد. تقریبا بسیاری از ایرانیانی که برای مدتی طولانی در آنجا زندگی می کردند ناخودآگاه در مقابل هر خبر خوب و هر نشانه زندگی خوبی در داخل کشور موضع می گرفتند و گمان شان بر این بود که هر خبر خوبی از زندگی عادی مردم در ایران می تواند یک توطئه دولتی و تبلیغات دولتی باشد. در همان حال همان رفیق ما برایش غیرقابل باور بود که یک انتقاد از وضع کشوری که در آن ساکن بود بپذیرد. وقتی به او گفتم اگر می تواند به ایران برود تا با واقعیات روزمره زندگی ایرانی مواجه شود، با تلخی به من نگاه کرد. به او گفتم " من حتما تابستان را به کشور شما خواهم آمد، شما هم تابستان را به ایران بروید." گفت: " حتما مرا دستگیر می کنند." گفتم: " بعید می دانم کسی شما را بشناسد" حتی اگر هم بشناسند، یکی دو روز با شما حرف می زنند و بعد تمام می شود. پرونده سی سال قبل در کشوری که موش ها پرونده ها را می خوردند زیاد هم دم دست نیست.
یک ماه قبل یکی از دوستانم در فیس بوک، در نوشته ای در مورد تاج زاده و بازدیدهای نوروزی موسوی و مادر نداآقاسلطان و دیگر اصلاح طلبان از خانه تاج زاده نوشته بود " عکس های شان را دیدم، حالم از دیدن مردهای ریشو و زنهای چادری به هم می خورد. واقعا ما چگونه می توانیم روی این افراد حساب کنیم؟ اینها که همه شان یک مشت آدم مذهبی اند و ظاهرا شبیه حزب اللهی ها هستند."
برایش نوشتم " دوست من! ایران کشوری است محدود به افغانستان، عراق، پاکستان، ترکیه، جمهوری آذربایجان، امارات متحده عربی و سایر کشورهای اسلامی، آن کشوری که در همسایگی سوئیس و فرانسه و ایتالیا و هلند و بلژیک است، کشور آلمان است. اگر یادت رفته، بخاطرت می آورم که اکثر مردم ایران مسلمان هستند، حجاب در ایران اجباری است." برایش توضیح دادم که اکثر رهبران اصلاح طلب تحصیلکردگان موفق دانشگاههای ایران و جهان هستند و جدی ترین گروه برای تغییر وضع ایران از یک شرایط استبدادی به یک شرایط دموکراتیک بشمار می روند.
بسیاری از مهاجرینی که سالهاست از ایران مهاجرت کرده اند و در تمام این سالها با عشق ایران زندگی کرده اند، به دلیل طول دوران اقامت شان در فرنگ، اگرچه عاشقانه ایران را دوست دارند، اما تصویری غیرواقعی از ایران دارند. تصویر آنها از ایران تصویر زمانی است که ایران را ترک کرده اند. آنها حتی با مهاجرین کنونی نیز تفاوت اساسی دارند، چرا که مهاجرین نسل امروز می توانند از طریق اینترنت و رسانه های فراوان خبری در جریان فضای واقعی ایران قرار بگیرند. شاید به همین دلیل است که بسیاری از آنها که سالها قبل از ایران بیرون آمده اند، علیرغم زبانی واحد و مشترک، توانایی برقراری ارتباط با بچه های داخل را ندارند. از همین روست که بچه های داخل کشور، بیرونی ها را گروهی " دایناسور تاریخی" می دانند و آنها که در دنیای غرب زندگی می کنند، معتقدند که کسانی که در داخل ایران زندگی می کنند " یک مشت آدم پیچیده اند که تحت تاثیر تبلیغات حکومتی قرار گرفته اند." اما واقعیت هیچ کدام از این دو نیست، نه بیرونی ها دایناسورند، نه داخلی ها یک مشت آدم عجیب و متاثر از تبلیغات حکومتی. مشکل این است که زبان این دو گروه با هم یکی نیست. وقتی می گویم زبان، تنها به گویش فکر نمی کنم، بلکه مجموعه ای از شیوه های بیانی و رفتاری را در نظر می گیرم که منجر به مفاهمه می شود.
دو سال قبل یکی از خویشاوندانم به اروپا سفر کرده بود. او دانشجوی دوره فوق لیسانس هنر دانشگاه تهران است. در یک میهمانی، رفیقی از رفقایی که سی سالی است در این طرف آب زندگی می کند به او می گفت " یعنی شما در دانشکده با پسرهای همکلاسی تان حرف می زنید؟ یعنی شما فیلمها و موسیقی های فرنگی را می بینید؟..." دختری که از تهران آمده بود بعد از شنیدن بسیاری از کلماتی که به او گفته شد، پاسخ داد " من نمی دانم شما در مورد کدام کشور حرف می زنید، ولی ایرانی که من از آن می آیم و می خواهم به آن برگردم، این کشوری که شما در مورد آن حرف می زنید نیست." دوست من هرگز به این فکر نکرده بود که شما نمی توانید به کسی بگوئید که شرایط زندگی او غیرانسانی است و او احساس توهین نکند، حتی اگر شرایط او غیرانسانی باشد.
تقریبا همه کسانی که بیرون ایران زندگی می کنند تصویر غیرواقعی از ایران دارند، بخصوص کسانی که در این سالها به ایران سفر نکرده اند. من نمی خواهم به آنها بگویم به ایران بروند، چون مطمئنم برای بسیاری از آنها دردسر ایجاد خواهد شد. بسیاری از ایرانیانی هم که در داخل کشور زندگی می کنند، بطور کلی تصویری غیرواقعی و غیر حقیقی از اروپا و بخصوص آمریکا دارند. اکثر ماها دچار نوعی " آنتروپومورفیزم" هستیم. تقریبا همه ماها تصور می کنیم که جهانی که نمی شناسیم، کمابیش شبیه دنیایی است که در آن زندگی می کنیم، منتهی با تفاوت هایی که به معیارهای ما بازمی گردد. می گویند وقتی از مورچه ها می پرسند خداوند چگونه است؟ مورچه ها جواب می دهند، موجودی است بسیار عظیم با شاخک هایی بسیار بزرگ، البته من مطمئنم مورچه ها در مورد خدا اشتباه می کنند، تا آنجا که من می دانم خداوند شبیه پیرمردی مهربان است با ریش های بلند و سفید که یک هاله نور دور سرش است. همانطور که گفتم همه ما دچار نوعی آنتوپومورفیزم هستیم، ترجمه فارسی اش می شود " انسانشکلیگری".
شش سالی است که در اروپا زندگی می کنم. برای مردم اروپا احترام فراوانی قائلم، معتقدم که بسیاری ارزشهای انسانی در این کشورها وجود دارد که تقریبا همه آنها از نظر من مورد احترام است. با این همه هرچه فکر می کنم نمی توانم بنارا بر این بگذارم که برای همیشه در اینجا زندگی کنم. من دموکراسی را دوست دارم، به آزادی فردی احترام می گذارم، به حقوق مدنی احترام می گذارم، رفاه را دوست دارم، امنیت را دوست دارم، اما همه اینها را برای ایران خودمان دوست دارم. مثل بسیاری از ایرانیان می خواهم همه این چیزهای خوب را در کشور خودم داشته باشم.