مه دوست دارم. مه خیلی دوست دارم. گاهی گداری... باید باشه تا یادم بمونه پیش میاد، و گاهی دست خود آدم هم نیست... که نبینه چیزهایی رو که میشه دید!
*
دیشب یادی از خونه ایران کردم! مدتهاست که کسی به من نمیگه صدای تلویزیون یا ثدای موسیقی یا کامپیوترت رو کم کن... دیشب داشتم کارتون میدیدم... که یهو تق تق در زدن که میشه صداش رو کم کنی؟ کردم و از سوراخ در نگاه کردم که چی شده؟! همسایه ها هی میگفتن مطمئنن که دختر یا زنی کمک میخواست... و من به رووووووووی مبارک نیاوردم که پوکوهانتس همون لحطه دستگیر شده بود و کمک میخواست!!!!!!
*
پریشب ... نه... پریروز تزم رو دفاع کردم... خوب بود. بعدش به پردیس گفتم همون احساس خوبی رو دارم که آدم بعد از یه عالمه فشار میره دستشویی و راحت میشه.... خیلی خوب بود... و بعدش اومدم خونه و خوابدیم. بعد از مدتها ساعتی نذاشتم و خوابیدم. از سه بعد از ظهر خوابیدم تا هشت صبح فرداش... خوب بود. خیلی خوب بود.
*
امروز حرف زدنم با مامانم، بدون استرس خیلی خوب بود.... این آخر هفته تازه دارم میفهمم چقدر واسه آخر این ترم لحظه شماری میکردم بدون اینکه خودم حالیم باشه... زندگی بعضی وقتها بدون اینکه بفهمی خیلی مزخرف میشه... پرت میشی وسط جریانش و تهش احتمالاً از پسش هم برمیای... ولی واقعاً از یه حدی به بعد از ظرفیتت خارجه...
ترم سنگینی داشتم... داره تموم میشه. خوشحالم.
*
*
اگه بتونم از پس این گل بنفشه آفریقایی بر بیام، احساس یک قهرمان واقعی بهم دست میده!!!
پینوشت: موضوع تزم رو خیــــــــــلی دوست دارم. حرف زدن با پناهنده های عراقی خیلی تجربه جالبیه... اینکه حس کنم دارم براشون یه کاری میکنم شدیداً راضی کننده است! حتی اگه در حد تحقیق و طراحی روی کاغذ باشه...
اساساً من باید میرفتم مددکار اجتماعی میشدم! این یه قلم از مامان بهم ارث رسیده به گمونم! یه مددکار اجتماعی خود-مشکل دار!!!!!!
"هیچکس عاشقانه های مرا جدی نمیگیرد"... این یک بیتش باشه تا خود آهنگ رو پیدا کنم!!!
دماغ من ولی چاقه، حسابی... این موود اکتیو بودنم رو میپسندم که مدت طولانی بود خوابیده بود. دوستش دارم. خوشحالم... کتاب خوندن دوست دارم و... همش به خاطر بهروز!
تا 12 شب کافی شاپ نشستن و کار کردن دوست دارم. تا صبح بیدار بودن و سحر رو دیدن و بعد توی تخت رفتن رو دوست دارم... زندگی رو دوست دارم! زندگی تازه داره میشه زندگی! دوست دارم!
Circo Cafe هم دوست دارم!
یعنی کلاً نسبت به موسیقی معاصر ایران حس خوبی دارم... نامجو، مانی نعیمی، سینا حجازی، رستاک، چارتار، دنگ شو، سیرکوکافه، باراد، محمد را، ایندو، سیامک عباسی، بمرانی، پاپاتیز... زیادند! زیاد و قوی! با همه مشکلات...
و...
شاید برم کلاس رقص! نیاز به کاری غیر از "کار" خودم دارم... همه ما نیاز داریم... "همه" ما... به دور شدن از خودمون، گاهی، گداری، نیاز داریم...
یه نگاری بود، که جون به جونش میکردی، نمیتونست زود از خواب پا شه. جدی نمیتونیست هااا... ساعت بدنش اینجوریها بود که شبها بهتر کار میکرد...
از اونطرف یه بهروزی بود که قشنگ و خوشگل برعکس بود! مثل آدم صبح زود پا میشد و مثل آدم سر شب میرفت تو تخت!
کار دنیا رو میبینی؟ این دوتا، هرچقدر هم که ساعتهای مفید با هم بودنشون کم بود (هاهااااا) هم رو دوست میداشتن! کلی! کلی!
بماند که کلی خندهدار بود که مثلاً وقتی میخواستن جدی حرف بزنن، نگار قصه ما تازه یازده شب ذهنش باز میشد و میخواست حرف بزنه، بهروز قصه ما در آستانه دیدن پادشاه اول بود و با سر رفته بود سمت هفت کله خواب! یا بهروز صبح که چشمهاش چهارتا باز بود و روزش رو شروع کرده بود و اصلاً وقت نهارش بود، تازه نگار از خواب ناز پا میشد... نه... اینهارو نمیخوام بگم که! اینها تکراریه!!!
قصه اینبار ما، بچهها، درباره یه نگاره که گفت آقا جون به خاطر حرف زدن خودم هم که شده، بیا سعی کنم شبها زود بخوابم و صبحها هماهنگتر پاشم. مثلاً جای دوتا چهار صبح، دوازده برم تو تخت و صبح هم حالا نگیم شش، ولی لااقل هشت تا ده پاشم...
نگار دیشب دوازده خوابید و امروز پا شده، هشت! تو دل خودش، به خودش غر میزنه که یعنی چی آخه! بعد میره فیسبوک چک میکنه و میبینه ساعت دو بهروز تو فیسبوک نوشته: "yesssss..." چشمهاش پنج تا باز میشه که اونموقع بیدار بوده یعنی؟! بعد میره ایمیل چک میکنه و...
بهروزکم تا چهار صبح بیدار بوده و یکی از فایلهای کار نگارش رو که نگار عین خر در گل توش گیر کرده بود، واسش درست کرده بود!
دووووووووووووووووووووووووووست دارم!
نگار هشت صبح نشسته و به کار دنیا میخنده و فقط یه آدمیزاد بیدار میخواد که سفــــــــــــــــــــت بغلش کنه از خوشی! بخواب بهروزک... خوب بخوابی!
آخرین بار که وصل شدم نت... اشتباهی رفتم فیسبوک و 59 تا نوتی ندیده داشتم!!! داغوووون! و از خودم عصبانی ام که هنوز وقت نکردم کلی از تبریکها رو جواب بدم... معذرت، معذرت...
*
دیروز صبح تا عصر رفتیم با لینکلن چای نوشیدیم! بماند که تو هوای داغون Mid West سگ لرز فرمودیم و سرماخوردگی برگشت، اما قطعاً خوش گذشت! بسیار خوش گذشت... هر روز بیشتر از دیروز حس ایرانم برمی گرده... جام رو پیدا می کنم... با یه اکیپ آمریکایی و هندی و یک عدد تایلندی راه افتادیم رفتیم زندگی لینکلن زیر و رو کردیم... هنوز معتقدم این مملکت تاریخ نداره! اما بازم دیگه دیگه... به زودی ممکنه بریم خونه فرانک لوید رایت هم ببینم... دیدنش شادم می کنه...
*
رو مقاله ام کار می کنم. من نمی دونستم تا حالا که پروسه مقاله چاپ کردن سه سالی طول می کشه! تازه الان دارم محصول ایران رو می خورم! فکر کنم گپی که تو ویرجینیا داشتم، تو زندگی آینده ام، مشهود باشه... اما برای ادب کردن خودم لازم بود! خیلی بالغ شدم... سخت و همراه با درد و رنج... اما شدم... زخم هام رو می لیسم و می دونم بالاخره دیر یا زود خوب می شن... اما می دونم که دارم برمیگردم به راهی که باید توش باشم و این امیدوار کننده است...
روی این موضوع زیاد فکر می کنم راستش... دو سالی که اذیت شدم و یه جورهایی هم حقم بود و هم من رو ساخت...
و بعد، یادم اومد که موسیقی مورد علاقه من، بخشی از فیلم مورد علاقه امه:
تقصیر خودمه که یادم می ره... آره، تقصیر خودمه...
When Lord closes a door, someway he opens a window...
What will this day be like? I wonder.
What will my future be? I wonder.
It could be so exciting to be out in the world, to be free
My heart should be wildly rejoicing
Oh, what's the matter with me?
واقعاً... من چمه؟
I've always longed for adventure
To do the things I've never dared
And here I'm facing adventure
Then why am I so scared
کیه که بگه من نبودم و نیستم اون که دنبال آروزها و دلش می ره... ترس دو سال پیش من چی بود و چیه؟
....
Oh, I must stop these doubts, all these worries
If I don't I just know I'll turn back
I must dream of the things I am seeking I am seeking the courage I lack
من بر نمی گردم... من بر نمی گردم... من کندم آروم و آهسته برای شناختن خودم... اما من... نه! من برنمی گردم...
The courage to serve them with reliance
Face my mistakes without defiance
Show them I'm worthy
And while I show them I'll show me
این اشتباه من بود که قول خودم بودم که یادم رفته بود... که یادم می ره... که خودم با خودم قولی دارم...
So, let them bring on all their problems I'll do better than my best
I have confidence they'll put me to the test
But I'll make them see I have confidence in me
Somehow I will impress them
I will be firm but kind
...
And mind me with each step I am more certain
Everything will turn out fine I have confidence the world can all be mine
They'll have to agree I have confidence in me
I have confidence in sunshine
I have confidence in rain
I have confidence that spring will come again
Besides which you see I have confidence in me
اوهوووووووم! این منم! این خود خود منم!
Strength doesn't lie in numbers
Strength doesn't lie in wealth
Strength lies in nights of peaceful slumbers
When you wake up -- Wake Up!
It tells me all I trust I lead my heart to
All I trust becomes my own
I have confidence in confidence alone
(Oh help!)
I have confidence in confidence alone
Besides which you see I have confidence in me!
و من... قولی دارم با خودم... قولی که ممکنه یادم بره... اما نمی شکنمش... من قولی دارم با خودم!
*
وقتی می نوشتم when lord... یادم افتاد که آکشیتا داره من رو به خدای من نزدیک می کنه... دوست دارم، هرچند بهش اعتراف نمی کنم و تازه دعواش هم می کنم که به تو چه! آکشیتا آینه منه! آدمی پرخاشگر که از سر خیرخواهی به همه گیر می ده و داد می زنه و آدمها رو مجبور می کنه به چیزی که صلاحشونه... آدم عجیبیه این بشر... دیدن خودم، بیرون از خودم، این که ببینم چه آزاردهنده می تونم باشم، و این که همون موقع در اوج پرروئی بشنوم که بهم می گه چقدر آزاردهنده ای، برام عجیب ترین تجربه می تونست باشه...
*
دیشب تولد یکی از دوستهای چینی ام بود. نزدیک 20تا چینی یا بیشتر، سه تاهندی، یک مقدونیهای و یک من! به شدت خسته کننده بود مدل تولد گرفتنشون! گفتم گرم کنم، آهنگ گذاشتم و یه نفری کلی قر دادم! همشون دوربینهاشون رو درآوردن و شروع کردن فیلم گرفتن! کلی خندیدم، اما حسم شبیه یه اعدامی تو تهران بود که آویزونه و تاب می خوره و مردم با خنده فقط دوربین به دست فیلم می گیرن! مهمونی نه گرم شد و نه مهمونی شد! به لطف دولت محبوب این مملکت، نسل جوونشون از دید من دیگه هیچ هویتی ندارند... خوابم گرفت، با آکشیتا برگشتیم خونه و کلی چرت و پرت گفتیم و اون رفت خونش و من هم بیهوش شدم.
*
قراره مدل عکاسی بشم! خوبه ها! زندگی جالبی دارم! شاید آدم بزرگی نشم تو تاریخ معماری، اما لااقل زندگی رو زندگی کردم...
*
با استاد ترم پیشم بحث دارم... چیزهایی پیش اومد که دوست ندارم درباره شون حرف بزنم! با هیچکی... اما وسط حرفهامون چیزی گفت که عصبانی ام کرد و البته که رفتم تو فکر. صادقانه می گم که رفتم تو فکر... شاید اگه هر کس دیگهای بگه، از این گوش بشنوم و از اون گوش دروازه... که ماشاءالله تبحر هم دارم... گفتم فلان کار رو چرا کردی؟ گفت تا یادت بندازم که برای Great Designer شدن، داری راه رو اشتباه میری... پریدم وسط حرفش و گفتم: But Gale, I don't want to be a great designer... شُک شد: نمی خوای؟
خلاصه حرفهام اینه (اینها که می نویسم قاطی پاتی حرفها و فکرهامه برای روشن شدن حرفهام) که گفتم من ضعف ها و قدرت های خودم رو میشناسم. من می دونم که ایده های خوبی دارم. می دونم که طراحی دستی ام، تنظیم فکر و دستم برای طرح زدن خوبه... اما من نمی خوام طراح بشم. که می دونم هفت ساله دارم سعی می کنم ایده رو به طرح تبدیل کنم و محصول به اون قوی ای که باید باشه نمی شه (این حرفها در راستای بحث های قبلیمون بود) مهمتر از اون، کیه که ندونه من می خوام برم دکترا بخونم؟ من عاشق درس دادنم و عاشق revitalization... من خودم رو یه Historian می دونم و افتخارم هم اینه... این کاریه که می خوام بکنم... من طراحی رو بر ای احیای فرهنگ و هنر و معماری ای که می شناسم می خوام... نه برای خلقت... آدمهای خالق از دید من زیادند توی دنیا...
هنوز شُک بود وقتی می گفتم... گفت: well, that's a shame... و این shame از جمعه تا الان تو سر من می پیچه و داد میزنه و داد میزنه که... THAT'S A SHAME... گفت هر کسی می تونه بره دکترا بخونه (آی اگه این حرف به گوش استادهای دیگه دانشگاه برسه >:) ) اما خیلی کمند آدمهایی که هم این باشند و هم اون... هم از پس این بر بیان و هم پس اون...
بحث رو ادامه دارم. هیچکی، مطلقاً هیچکی حق نداره به من بگه چی کار کن و چیکار نکن... حتی اگه آدمی مث Gale باشه که به سواد و طراحی اش احترام ویژه می ذارم! اون حق داره فکر کنه که برای من فلان چیز می تونه بهتر باشه، اما این منم که می بینم حس من تو چی می تونه من رو بالا ببره... هم خودم و هم روحم و هم محیطی که توشم رو...
اما...
هیچی دیگه، به فکر رفته ام... بد بود که از کسی، اون هم نه هر کسی، بشنوم دکترا خوندن مایه شرمندگیه!!!!!!!
*
با استادم، David، یکی از باسوادترین آدمهایی که تا حالا دیدم، شروع کردم درباره تزم کار کردن... یه درس تحقیق مستقل برداشتم باهاش که بعداً طراحی رو تو تزم بر اساس مطالعاتم پیش ببرم. لطفاً بی جنبه بازی در نیارید از چیزی که می خوام بگم، اما در راستای این که من روی مباحث مهاجرها به آمریکا و اقامتگاه های اونها کار می کنم و در راستای اینکه دبوید همجنسگرا ئه، مکالمات ما خنده داره: [لازم به ذکره که محل گفتگوی ما کافی شاپ اصلی دانشگاهه که به پرچم گنده از همجنسگراها به دیوارش آویزونه]
D: خب، این هفته چی ها پیدا کردی؟
N: خب من که آمارهارو فرستادم. دیدی؟ آمار مهاجران کشورهای مختلف، به ایالتهای مختلف.
D: آرررره! دیدم! خیلی باحال بود! آمار همجنسگراها رو هم داری؟
N: خوب نه، اون که مبحث جداییه، اما به جاش تا تاریخ فلان رو آنالیز کردم.
D: اوه آره. تو همون سایت من هم رفتم تاریخ قدیمی ترهارو دیدم... می دونستی تا سال فلان ورود همجنسگراها به آمریکا غیر قانونی بوده؟
N: ئه؟ چه جالب نمی دونستم... خب فکر می کنی الان باید تمرکز کنم روی یه اقامتگاه و مطالعه کنم یا همچنان در مقیاس کشوری باقی بمونم؟
D: فرقی نمی کنه، انتخاب کن خودت نسبت به تزت. مثلاً اگه در سطح کشوری یه آمار درست کن که کشورهای مختلف چه گروه هایی می آن. یا در مقیاس محلی ببین گروه های مختلف تو یه کمپ چیکار می کنن؟ شاید هم هردو رو ببری جلو.
N: مثلاً اینکه افغان ها، پاکی ها، ایرانی ها....؟
D: آره دیگه. مثلاً همجنسگراها، اقلیت ها،...
N: آهان. خب، باشه! بعد مثلاً روی اینکه چیکار می کنند هم تمرکز کنم؟ یعنی بعد از مهاجرت؟ شغلشون؟
D: خب آره... اگه وقت کردی... مثلاً گفتی خیلی می ارزه که آدم یه پناهنده همجنسگرا باشه تو کالیفرنیا دیگه؟
N: خب من که چنین چیزی نگفتم! گفتم خیلی ها به طور کلی بر اساس آمار می رن اونجا... اما باشه!
D: راستی از وضعیت گروه های خاص مثل همجنسگراها توی کمپهای کشورهای دیگه هم تونستی آمار دربیار...
N: (درحالی که دیگه جلوی خنده ام رو گرفتن داره سخت می شه برام) باشه باشه...
این بشر خیلی پره. مسائل معماری رو خیلی عمیق می بینه. و من عمیقاً از گفتگو باهاش لذت می برم. (البته بماند که کلاً تو دانشکده ما آدمهای عمیق زیادند و خداروشکر از دماغ فیل نیفتادهاند و من لذت می برم!) موضوع من هم فعلاً تأثیر خوبی گذاشته تو دانشکده... یکی از استادها که برام انواع مسابقه و grant پیدا کرده... اما به هرحال تو دانشکده های هنر و معماری که همیشه اساتید با گرایشهای جنسی خاص و ویژه توش زیادند (چه ویرجینیا و چه اینجا و چه بقیه دانشگاه ها) از اینجور دیالوگهای خنده دار هم پیش می آد...
*
یه جمله کوتاه: من عاشق درس دادنم!
هر روز بعد کلاس فارسی مطمئن و مطمئن تر می شم...
*
دارم اینترنشیپ اپلای می کنم. تاحالا فقط دوتا جا. اما دعا کنین جور شه! جدی جدی!
*
و...
ولنتاین نزدیکه. برای تک تک شما که دوستتون دارم... برای شمایی که همیشه می ترسم روزی بیاد که نتونم تو دلم هم که شده به خودم بگم: "دوستش دارم!"... آهای! دوستت دارم!
آدم یه کارهایی می کنه که خودش می مونه توش... نه که کار غلطی باشه ها، فقط آدم هوارتا کار درست رو رو هم رو هم انجام نمی ده که به خودش بگه نونت نبود، آبت نبود...؟
الان داستان منه... همه کارهام که گری گوری شده بودن تو خودشون دونه دونه دارن حل می شن... این وسط دلم حرف زدن می خواد که عدل همین وسط از خودم دریغ کردم!!! مریضی بچه؟
اما این تز که تموم شه.... یعنی لبخندی بزنم هاااا.... شادی ای بکنم هااا... همین دیروز که اسباب کشی ام تموم شد، انگار نصف مشکلاتم حل شد! انگار یه بار بزرگ فکری رو از رو ذهنم برداشته باشی...
و دم برنا خیلی خیلی خیلی گرم... باز هم خیلی خیلی خیلی گرم...
تو 72ساعت قبلش مجموعاً 6ساعت خوابیده بودم... یعنی داغون... اما خوابی که رفتم قبل این که آقاهه بیاد بارهامو ببره، اییییییینقدر شارژم کرد...
کامنت: اسباب کشی یک نفره قابل مقایسه با دونفره نیست... یعنی برای چسبوندن در یک کارتن عملاً سه برابر یه زمان استاندارد وقت می ذاشتم... زور هم که ندارم لامصب... خلاصه غر غر غر... و اینه که از خودم راضی ام!!!
خداحافظ Charlottesville! برای خوبی هات ازت ممنونم. هرچند برای ترک کردنت خیلی هیجان دارم، اما دوستت دارم... با همه خاطراتی که ازت دارم...
همه چی آرومه... من زیادی خوشحالم! دنیا نمی گرده! نفس بند اومده! اصلاً من تجسم ریلکسی ام!!!!
دروغ گفنم! همه چی آرومه... فقط من هنوز پاور پوینت هم ندارم و دوتا نگرانی عمده ولم نمی کنن! یکی این که فردا چی بپوشم، یکی دیگه این که نکنه خواب بمونم....
فردا دفاعمه! باورم نمی شه! قابل مقایسه نیست با ایران! خالی ام... و همش هیجان دارم که دانشگاه جدید می خواد شروع شه! حتی هیجان ردا و کلاه فارغ التحصیلی هم ندارم...
هم م م م .... یه چی بگم؟ یه جورایی حالا که حرفه ای وارد معماری اصفهان شدم، دیگه صد سال سیاه اگه دل بکنم!!! حالا حالاها خدمت خانوم سوسن بابایی و دانشگاه های آمریکا می موووونیم! بهله! دوست می داریم! هرچند هنوز سر این نوشتن های لعنتی گیر دارم! امروز که خلاصه تز رو دادم دست مینو که ویرایش با کلاسی بکندش و بهم برگردوند، احساس کردم در بیسوادی کامل به سر می برم!!!!!!!! نه این که داغون باشم ها... دیدی که نوشتار حرفه ای، فرض کن مقاله های بهنود، چقدر فرق می کنه با یالثارات؟ سبک نوشتن رو می گم... خلاصه من یالثاراتی می نویسم فعلاً! از دهات مهاجرت کردم خب :)))))
و یه اعتراف! امروز به کله ام زد و فکر کردم چی می شه اگه دو سال و نیم دیگه هم زمان با دکترا، اپلای کنم برای شغل دانشگاهی؟؟! سوادم خاصه در نوع خودش... خدا رو چه دیدی؟ ییهو در و تخته جور شد و...
فعلاً تا اون روز تابستون ها و تعطیلات این دو تا کلمه حرفم رو مقاله کنم، هنر کردم... D;
پینوشت بعد از تحریر: ئه... یادم رفت بگم اسم این پست از کجا اومده! از این:
ویدئوی خوش ساختیه! پسند کردم! و اونجاهاش که می گه "خوشبختیت آرزومه..." دلم رو می بره... D:
- Still don't know what is a differences between designed, was designed, had designed, have designed, has been designed, had been designed, have had designed...
- Doesn't matter! he didn't design! he was just a patron!
-Stupid...
*
"ما این همه بدبختی داریم، اون وقت خدا نشسته با ابی چای می نوشه..."
خیلی دوست داشتم که این جمله مال خودم بود. اما لامصب عذاب وجدان رفرنس دهی نمی ذاره که... خلاصه که مال خودم نیست! اما نمی دونم مال کی هم هست... یادم نمی آد کجا دیدم D;
*
فردا شب بعد عمری عمیق می خوابم
*
یه چیزهای جالبی درباب آمریکا و قوانینش و آدم هاش فهمستم که هر تازه واردی به آمریکا بیاد بدونه. تو گلوم گیر کرده که یه بار درباره اش بگم اما ضایع است و اینها!!! یعنی خانواده نشته اینجا! نمی شه که بشه... :))
پینوشت بعد از تحریر: یعنی یه جمله نوشته ام، 10 خطه!!!! بعد شاکی هم می شم که چرا نمی فهمن مردم :)) پایان نامه است داریم؟ :)) حالا خوبه تابستون وقت دارم ادیتش کنم...
دارم تمام تلاشم رو می کنم. این رو از باسنم می فهمم که درد می کنه...
*
حس عجیبی دارم که مامان دعام می کنه. توضیحش نمی دم. خوبه و دردناک...
*
گاهی به خودم می خندم. سردم می شه. از سرما "..." رو روشن می کنم... می گذره... می بینم سردتر شد! نگاه می کنم می بینم فن رو روشن کردم جای هیتر! هه هه...
*
برعکس دوسال پیش که آسمون و زمون رو به کار گرفته بودی که همه یاری کنند تا نگار پایان نامه داری کنه، تنهام. می خوام که تنها باشم. تحمل آدم های بیرون رو ندارم. فقط غیر از ژوری هام و مکس و آنتونی و رُز که بیان تز رو برام یه دور بخونن... تحمل آدمیزاد زنده ندارم...
*
*
فکر کنم روزی روزگاری، نزدیکی های 63 سالگی ام، برگردم به شاه عباس. باید از دید یک روان شناس، شخصیتش رو بررسی کرد... دیگه حرص نمی خورم که بچه هاشو کشت یا کور کرد... اون نابغه بود و معلول زمان خودش... وقتی از وقتی چشم باز می کنی، کشتن و نامردی می بینی، خیانت می بینی، اون هم از نزدیک ترین هات، تلخ می شی... نسبت به نزدیک ترین هات تلخ می شی... تو دنیای وحشی، می جنگی تا زنده باشی. همین که وسطش به "ایران" هم کر می کنی... خیلی مردی! دوستت دارم مرد متولد بهمن!
*
زندگی بالا پایین زیاد داره. پیش می آد...
*
تنها پنجره ای که باعث می شه یادم بمونه آدم ها هنوز اون بیرون زنده اند، فیسبوکه. حالا خسته اما با لبخند... خسته و کمی عقب تر از برنامه... چند دقیقه تعطیل می کنی بری چک کنی که چه خبره، این رو می خونی از بی بی ناز... لبخند محو می شه...
یه جایی از فیلم «چهارشنبهی لعنتی» که همهی بازیگراش ناشناس بودند و فیلم هم فیلمِ غیرمجاز، پسره میشینه برا یه پلیسه که اومده بود دستگیرش کنه یه داستان از بچهگیش میگه:
« بچه که بودم، تلویزیون که آهنگِ «ای لشکر صاحب زمانو» می ذاشت،(آهنگ ای لشکر صاحب زمان در پسزمینه پخش میشود) همیشه عاشق اون بسیجیه بودم که اینجوری میکرد (پسر دستش را به علامت V بالا میبرد و لبخند میزند) میزدم زیرِ گریه به اونجاش که میرسید. همیشه دوس داشتم یه روز سر صف صدام کنن، بعد بگن بیا بالا، بگن بابات شهید شده، تشویقم کنن، من گریه کنم. آقا اسماعیلپور بقلم کنه. بعد یه سری از این قلکا بود عینِ نارنجک بود، واسه کمک به جبهه میدادن دستمون، دادن بردم خونه. گفتم واسه کمک دادن. پُر کنید. بابام گفتش که :«هرکی جنگ راه میندازه، خودش پولشو میده» هیچی نداد. ما فرداش رفتیم مدرسه. گفتم قلکو گم کردم. بابامو مدرسه خواستن. یه روز بود. قرآنِ دوم دبستانو کلشو حفظ کرده بودم. اون روز میخواستم بخونم. جایزه بگیرم. تشویقم کنن. مادرم میدونست. یه دونه کاپشن طلایی خریده بود برام. اون موقع کار نمیکرد. پول جمع کرده بود خریده بود. اونو تنم کرد. موهامو شونه کرد. فرستادم مدرسه. بابام اومده بود مدرسه. صدام کردن دفتر. آقا اسماعیلپور بود. بابام بود. نشسته بودن. آقا اسماعیل پور گفت: بابات اینهمه پول داده به رزمندهها. قلکو چیکار کردی؟ منو میگی هاج و واج مونده بودم... اونو نیگا میکردم...بابامو نیگا میکردم...دنیا داشت دوره سرم میچرخید. بابام یهویی برگشت گفتش که : کاپشنرو از کجا اوردی؟ دست تو جیبش کرد یه مشت از این لواشک ارزونا در آورد، گفت اینام زیره تختش بوده. بابام از همه میترسید. میترسید اعدامش کنن اگه بگه پول ندادم. من دلم نیومد بابامو ضایع کنم. ولی ول نمیکرد. (پسر گریه میکند. موسیقی آرامی نواخته میشود.) آقا اسماعیلپور بهم میگفت: پوله رزمندههارو رفتی خرجِ لواشکو کاپشن کردی؟ بابام رفت. صبح مادرم موهامو شونه کرده بود. عاشقِ موهام بود. همیشه میگفت اولین چیزی که ازت دیدم موهات بود. سرت اینوری بود، موهاتو دیدم. بعدش آقا اسماعیل پور میگفت ادبت میکنم. پوله رزمنده هارو رفتی خرج کردی. کاپشنت پرچمِ فرانسه داره. میدونی فرانسویا کمک می کنن بچه های مارو بکشن تو جبهه؟ من چه می دونستم؟! (پلیس اشک می ریزد) کاپشنمو تیکه تیکه کرد با قیچی. گریه میکردم. میگفتم تو رو خدا آقا اسماعیل پور. من قرآنو حفظ کرده بودم اون روز. گریه میکردم. میگفتم تو رو خدا. گُه خوردم. من که کاری نکرده بودم. خیلی التماسش کردم. خیلی التماسش کردم. دلم برا مامانم می سوخت. خیلی التماسش کردم. هی گفتم به خدا ما خرج نکردیم. خیلی نامرد بود. (گریه را تمام می کند.) از اون روز تا حالا التماس هیچکی نکردم. خودم از عهده همش بر اومدم. اون آخرین سریای بود که از کسی چیزی خواستم.»
پسر کاپشنش را در میاره و با زیرپوشی خون آلود از روی مبل بلند میشه. پلیس هم بلند میشه. جلو میره و پسر رو بقل میکنه. هر دو گریه میکنند آرام. من هم... میچکد ... و امان نمیدهد
:-___________________________
*
فقط می خوام این دوره تموم شه. دوره خوبی بود. مثل دبیرستان. اما می خوام که تموم شه. عین کنکور... عین شوقی که برای شروع هرچه زودتر دوره جدید زندگی ام داشتم، و اون قوی شروع کردن برای تو کل دوره خیلی خیلی خوب بود... شوق دارم که با هیجان، شیرجه بزنم تو آینده ام... دوره شروع برای آمریکا دیدن بسمه! می خوام آمریکایی بودن رو تجربه کنم! می خوام دیگه "غریبه" نباشم! می خوام غرق بشم توش! شلوغ کنم، فعال باشم، گوشه گیر نباشم... می خوام به نگاری که دوست دارم نزدیک تر شم! مشاهده بسمه! می خوام قاطی اش بشم...
کسی اینجا به من نگفت غریبه... من تو ذهنم غریبه کردم خودم رو... از مهر اما، مثل قبل... نیاز دارم محیطم رو عوض کنم که ذهنیت خودم هم عوض بشه... --توضیح اضافه: حتماً راهی هست که هم ایرانی بمونی و هم غرق بشی تو محیطت که اینبار آمریکاست... پیداش می کنم--
*
چه...
-چه احساسی داری وقتی کسی فقط از رو قیافه پسندت می کنه؟
-بدم می آد! متنفرم! می ترسم!
-ترس؟
-آره... ترس که نکنه واقعاً عمق ندارم؟ لجم می گیره که آدمها به عمق نمی رند... نکنه واقعاً ندارم که نمی رند؟ آخه چند سال دیگه از این پوست و مو و چشم که چیزی نمی مونه! از بالا پایین پریدنم هم همین طور... حتی از این ریش و سبیل هام که رو اعصابمند و هی باید پاک و پوکشون کنم هم چیزی نمی مونه!!! معلومه که می ترسم... می دونی در مواجه با این آدمها چیکار می کنم؟
-چی؟
-شروع می کنم چرت و پرت گویی! کاملاً می شم یه دختر سطحی! اون که به هرحال از ظاهر اونور تر نمی ره... چه کاریه بیخود خودم رو ثابت کنم... بعد نتیجه احمقانه تر می شه! طرف فکر می کنه چه دختر آسونی گیرش اومده! دیگه کلی کلی پسند می کنه که به به! پیداش کردم اون که باید رو... ته تهش، خر بیار و باقالی بار کن...
-...
این پسرک منو پسند کرده! سه سالی ازم کوچیکتره فکر کنم... دلیل پسند کردنش رو می دونم چیه ها! چون برخلاف اکثر دخترها، بازی کامپیوتری دوست دارم و پایه ام! و خب قیافه ام بدک نیست... و می دونی؟ راستش قیافه اش خوبه! خوشم اومده!!!!!
:-___________________________
*
دیگه چیز زیادی برای گفتن ندارم... ** چرا... یک پینوشت دارم! منوچهر سخائی... "کلاغ ها"ش رو اولین باز از زبون دایی خلیل اینها، اون شب خونه مامان ایران و بابابزرگ شنیدم، وقتی همه آواز می خوندیم... اسم سخائی، تصویرهای قوی از خونه تاریک مامان ایران و نور شمع، صورت بابابزرگ و سایه روشن هاش و صدای دایی خلیل برام زنده می کنه... وقتی که سرم روی پای مامان بود...
- طاقت بیار! دو هفته مونده! و بعد... به قول Jake پیش به سوی کارهای بیشتر!
شدیداً دلم رانندگی کردن تو جاده های آمریکا می خواد! حالا چه مقصد ایلینویز باشه، چه کولونیال ویلیامز برگ** و بوش گاردن***!!!!
*. کپی رایت این جمله مال باباست!
**. ویلیامز برگ یکی از تاریخی ترین شهرهای آمریکاست که کلی خوشگله و همه می گن نصف عمرت بر فناست که تو ویرجینیایی و دوقدم اون طرف ترت رو نرفتی و مسخره تر از همه این که ترمی حداقل ده بار استادها و بچه ها بهش رفرنس می دن و من ندیدمش تاحالا چون در آستانه سی سالگی (عجله دارم خودم رو بزرگ کنم!) هنوز رانندگی نمی کنم! برنامه امه که گواهینامه دار که شدم، قام قام رانندگی کنم برم ببینمش بالاخره!
***. بوش گاردن یکی از اون باغ هاست که مثلاً باغ ایتالیایی، باغ آلمانی، باغ ترکی،... داره و نزدیک همون ویلیامزبرگ ئه. و البته رولر-کوستر و غیره. مامان آنتونی به من شهلا معرفی اش کرد و پیشنهاد داد که ببرتمون اونجا!!! باید ببینم چقدر دوره یا نزدیک... اگه نزدیک باشه، وای میستم مامان بابا بهزاد بیان، با هم بریم!
فکر این که مامان بابا بهزاد بیان با هم بریم جایی... چقدر هیجان انگیزه!
حالا تا اونها بیان، برم به خفگی علم و دانشی ام برسم!
پینوشت: هم م م ... طاقت نیاوردم! همین الان چک کردم فاصله اش رو! دو ساعت و نیم تا شهرم یا سه ساعت از خونه نینا فاصله داره... خیلی دور نیست... شاید هم یه آخر هفته با شهلا رفتم، هم با بهزاد اینها... هان؟ با بهزاد رولر-کوستر حال می ده آخه!!!
- هیچ کار دیگه ای نداری غیر از این محاسبات پیچیده دیگه؟
- چرا چرا! رفتم رفتم! (یاد کلیپ سوریلند افتادم: "قول می دم! قول می دم! قول می دم!".... :))
"We're all pretty bizarre. Some of us are just better at hiding it, that's all." ~ Andrew in The Breakfast Club (1985)
or
"We are pretty ugly"....
تو، توی دنیای عجیبی زندگی می کنی... یکی پیدا می شه که صبح چشمهاشو باز می کنه می بینه تو بیابون های قم ولو شده از بی پولی، یکی دودوتا چهارتا می کنه که با چه حساب کتابی می تونه مدرک درسی اضافه کنه به مدرک هاش، یک دیگه هم صبح ها قهوه اش رو می خوره و از برج راکفلر بیرون رو نگاه می کنه که آیا چقدر میلیون دلار خیریه کمک کنم که اسمم قلمبه شه!
یکی توی حلبی آباد ایرانی زندگی می کنه، یکی تو آمریکا درباره حلبی آبادهای هند درس می خونه، یکی استاد دانشگاهه و به خونه های حلبی آبادهای ترکیه حسودی می کنه...
تو هفته آخر درست تو این دانشگاه رو می گذرونی... و تازه شاید بفهمی خمینی چه حسی داشت وقتی گفت "هیچی"! از به پایان رسیدن این دفتر "هیچ" حسی ندارم...
پرت می گم، خودم رو سرگرم می کنم، دیوانه وار می رقصم... و همچنان می دونم که وقت ندارم... که شاید از مسخ بودن بیام بیرون... شاید...
خسته ام. از نوعی که با خواب درمان نمی شه. از نوعی که آرامش بچگی ام آرزوست... آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست...
پینوشت بعد از تحریر: و از چهار روز پیش مانده بود بر دل بلاگم!
:D happy time again! good news are coming... each day, I feel more confidence by receiving warm welcomes from UIUC... from those kind students and more importantly... there are just few more steps needed to say I officially fell in love in David Hays! Such a sweet helpful MLA coordinator we have... good for me ;D looking forward to work with him and other faculties...
beside all busy times... dancing and working out... I just tried Peroxide Swing...
sound in first available time I gotta start self training of swing dance!!! 3min of it works like 1hr of working out! believe me!!! I feel my feet are aching just after trying to give meaning to my feet's moves... not believing me? try it yourself!!!!!!
So... true that smile is returned, but not the productive times of mine!!! just have two more weeks ahead and tooooons are remained to do!!! oooops! gotta back to work...
btw, weather is turning to warmer and warmer... happy that I am escaping that humid hell of summer to Chicago :D:D:D
like a gypsy these years... I move between cities based on the weather :))
explanation: a day of quality discussion with different profs all around the US (from Florida to Chicago) switched me to my English side! stay tuned! will be back as Persian girl as always sooooon :D
ps, one of the worst things that can happen for a grad student in final weeks of her study is missing her laptop charger at DC! this mini laptop will soon kill me :-)
(انگار داره این رسم می شه که پست هامو یادم بره پست کنم!!! امشب هم اضافه می کنم و...)
بالاخره پیشنویس پایان نامه رو دادم... لعنت به من با ابن همه تأخیر!!!!!!!!! ولی می دونی چیه؟ جهندم! D:
تموووم شد! این یعنی کلی جشن و بوق و هوووورا! بله!
*
امروز هوا شدیداً دونفره بود...سه روز پیش فکر کردم با خودم که چرا شکوفه ها نیستن هنوز؟ جدا از گلهای نرگس که اینجا و اونجا کاشته شدن، دلم شکوفه هارو می خواست... عید بلاد کفر، بی شکوفه ها که دیگه اصلاً مزه نمی ده...
فرداش اولین شکوفه هارو دیدم... و البته که اصلاً فکر نکن که مثل پارسال خودم رو کنترل کردم... بوی این تک شاخه شکوفه دار که کنده امش و غنچه بود و یک شبه شکفته شد، فضای اتاقم رو کامل عوض کرده...
امروز هوا شدیداً دونفره بود. هم وقتی از خونه بیرون زدم، قبلش بارون اومده بود و دلش باز باریدن می خواست و هم وقتی 3ساعت بعدش برگشتم... پیاده روی کردم زیر آسمون ابری و گره های ابرها و خورشید دم غروب، تو شهر خلوت، هوای معرکه، صدای پرنده ها و شرشربارون تو ناودون ها... رویایی بود... با همه این غرهایی که من می زنم، اعتراف می کنم که چارلوتس ویل تکه کوچکی از اسکرین سیور بهشته!
امروز هوا شدیداً دو نفره بود. ما که نفر دومش رو نداشتیم. اما قدم زدیم و چسبید. جای همه دوستان خالی...
*
تا دیروز روایتهای تاریخ نگارهای دوره صفویه می خوندم، امشب دارم یه رمان می خونم درباره حلبی آباد ها و مهاجرنشین های استانبول...
همیشه مامان، بابا، دایی ام، مامان ایران، خاله های مامانم رو بهشون غر زدم که چرا زندگیشون رو ننوشتن... واقعاً قابلیت مؤاحذه شدن دارن...
اگه روزی روزگاری برگردم ایران، از زندگی یکی از 4.5 ملیون ایرانی خارج نشین، از یکی از بچه های نسلی که پیک جمعیت رو داشت، بچه های نسل جمهوری اسلامی، رمان می سازم... شاید هم فیلم بسازم و طراحی صحنه ش رو بکنم... آرزوی دیرین!
*
مزخرف که شاخ و دم نداره که! وسط تراژدی رمان، وقتی باد سقف یکی از خونه های حلبی آباد رو همراه با گهواره و بچه ای که بهش آویزون بود رو برده بود پرت کرده بود یه ور دیگه... رادیو جوان گفت: (قردار بخونین!) کاشکی چای رژ لب روی لبهات بودم من، یا نمی شد، جای خط چشم روی چشم هات بودم من!!!!!! کاملاً سبب حفظ حس می شه این رادیوجوان!
*
*
*
امروز تو راه شک کردم که نکنه ایرانم. صبح زود موقع رفتن به کتابخونه، یه ردیف عمله با کلاه نشسته بودن لب جدول و دید می زدن، اون وقت یه ردیف دیگه عمله داشتن رو نمای ساختمون بی کلاه کار می کردن... اینجا عمله هاشون اسپانیشند... حتی اگه وقت داشتم و در حال عجله نبودم و وای می استادم تا جیغ و داد کنم، نه اونها زبونم رو می فهمیدند و نه من زبون اونهارو...
امروز کتابخونه خوب بود. صبحانه نخورده بودم و اونجا دوتا بیگل گنده زدم تو رگ... چسبید.
امروز این کتاب من رو به خاک سیاه نشوند از بس غمناکه. آخرین بار که خودم رو مجبور کردم به خوندم کتاب این تیپی، ربه کا بود... دووم نیاوردم. ولش کردم... و متنفرم که "داستانی" بخوام بخونم سراسر توصیف غم. مرده شور آمریکایی رو ببره که چندروز قبل عید مجبورم می کنه درد حلبی آبادهای مردم استانبول رو هم هوار کنه و داغ کنه رو دلم... این دل چفدر تحمل داره آخه؟ اه.
(عطف به دیشب: کش بیشتر موقع کتاب خوندن، رادیو جوان گوش بدم...)
امشب مثل همیشه چون نمی تونستم تو اتبوس و درحال حرکت، کتاب بخونم، نصف راه رو خوابیدم... نصف راه دیگه... من... تو زندگی ام نشده بود پسری اینطوری و سریع مخم رو بزنه! سریع، ساده... من چه احمقم که تو 1-2 ساعت قاه قاه بعد از مدتها خندیدم. که برگشتم به شادی های از سر سرخوشی بچگی... با آن چنان هیجانی که راننده اتبوس بیاد بهم بگه ساکت! و من باز تو صورتش نگاه کنم و بخندم... من چقدر احمقم که اون 1-2ساعت رو باور کردم و حتی نفهمیدم چه جوری گذشت... من چقدر احمقم...
امشب فیلم dear John دیدم... اشک های لعنتی بالاخره اومد... نه توی طول فیلم، که الان... با آب دماغم که آویزون شده قاطی می شه و میاد پایین... آره! دوست دارم با آستینم کل صورتم رو یه جا پاک کنم...
من دلم سفره هفت سین می خواد. سفره هفت سین خودم رو می خواد... نمی خوام دستم مردم ببینم فقط! نمی خوام!
امروز به خودم گفتم، من خودم رو می شناسم...
I know that sometime I am such a gift for many people out there... yet also I know such a confused curse I am for myself.... damn being me!
حالا درسته که ما به آقا حافظ خیلی ارادت داریم و دم عید هم هست و ایشون می خوان تشریف بیارن رو میز ما! اما درجواب فرمایششون مبنی بر:
اگرچه زندهرود آب حیات است// ولی شیراز ما از اصفهان به
بهشون عرض می کنیم که بسیار کسان گفته اند:
1. "جهانآفرین را جهانی نبود// جهان را اگر اصفهانی نبود" (نقل از کتاب شاردن. شاعر را نمی شناسم)
2. "اصفهان نیمی از جهان گفتند// نیمی از وصف اصفهان گفتند" از محمدتقی بهار
3. "که گفته است اصفهان نصف جهان است// اگر باشد جهانی، اصفهان است" از ابن سینا
4. "اصفهان را نیمه خوانند از جهان// صد جهان من دیدهام در اصفهان
هفتدست و هشتخلد و چارباغ// جنت و باغ ارم رشک جنان
باغتخت‚آیینهخانه‚ چارحوض// هم نگارستان و هم نقشجهان
قصر عباسی، نمکدان، طوقچی// باغوحش و شیرخانه پیلکان" از جلالالدین همایی
و غیره...
خلاصه اینجوری ها! حالا مردی، جواب بده!!! >:)) P-:
***
مامان گفت "ماجرا از ولنتاین رسید به روز زن"... خندیدیم! ایهام خوبی داشت...
***
یعنی الان باز بابا هر روز صبحشو با بلاگ من شروع می کنه آیا؟ فکر لبخندآوریه...
***
بهزاد بدین وسیله رسماً اعلام می داریم که کوفتت شه! با قطااااار می آن پیشت؟؟؟ جااااان؟ کوفت! ببند! نخند!
***
از این صفحه ها درست شده که: "ما نوروز امسال در لحظه تحویل سال از جملات عربی برای دعا استفاده نمی کنیم"... یعنی جدا از این که چند قرن ادبیات رایج و مکتوب مملکت، خط مملکت، فرهنگ بخش عظیمی از سانان این مملکت و... رو می برن زیر سؤال، خنده ام می گیره که تو خودش تناقض داره: جملات! جمله ها... حتی جمع رو عربی بسته اند! بابا تو خونمونه! این یه زبانه! با زبان مبارزه کردن، بزرگترین حماقتیه که آدم در حق خودش می تونه بکنه... تو همین جمله، لحظه، تحویل، دعا... کلمه های عربی اند. تلویزیون، ماشین، گالری، سینما، معماری،... همه کلمه های اروپاییند. بیشتر کلمه های هنری، فرانسویند. خیلی کلمه های مهندسی، انگلیسیند. خیلی کلمه های فلسفی، آلمانیند...
یا برمی گردند، کتاب مذهبی نذار سر سفره، خواستی هم، اوستا بذار!!!! حالا می خوای نذاری، اوکی! قابل درکه! اما اوستا.....؟؟؟؟؟؟
ای بابا.. بی خیال... اینقدر وسواس، مارو می بره به زبان و خط پهلوی دوران باستان! اگر مرد میدانی، بستان، بکن... البته اگه تونستی >:)
از جو آمریکا و جو جاهل داخل ایران، لجم می گیره.
از این که همه چیز، مطلقاً همه چیز رو سیاسی می کنیم، بدم می آد.
و این که عشق من اینه که لحظه سال تحویل بگم:
"یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الا احسن الحال"... من با این چهارتا جمله بزرگ شدم. حسشون کردم... معلومه که دوست دارم بگمشون...
و فکر نمی کنم عربها چنین رسمی برای شروع سال نوشون داشته باشن. (اگه اساساً مفهوم مراسم سال نو داشته باشن) تازه حتی اگه داشته باشن، کی بخیله؟ بذار بگن! والله!!!! مگه من دوست دارم تریپ دالی فکر کنم و نقاشی کنم و زندگی کنم، کسی یقه ام رو می گیره؟.... بیخیال... گیر شب سال نو بود دیگه! باید می دادم به هر حال!!!
***
بالاخره بعد چند سال گوگل واسه روز زن یه عکس درست حسابی طراحی کرد.
***
یعنی خیلی حرفه ها! تو بلاد کفر، اون هم از نوع آمریکایی اش باشی، مجبور باشی از وی پی ان استفاده کنی، بعد تازه وی پی ان مورد نظر هی قطع شه و بره روی اعصاب!!!!
واقعاً تنها فکرم این بود که زنگ بزنم از دوستان توی ایران بپرسم که چیکارش کنم! اه!!!
***
می آم فیسبوک. اما نه الان. به قول بابا، "علم و دانش خفه ام کرد"!!!!!
***
من غیر قانونی ام!!!
وزارت علوم: دانشجویان ایرانی خارج از کشور، اجازه ندارند موضوع پایان نامه شان را درمورد ایران بردارند! به سلامتی! مبارک باشیم!!!!
آقا من این مرتیکه فیگور (همون فیگوروا) رو از قبر در می آرم و خفه اش می کنم! بله!!!
بماند که چقدر خنگه و چقدر غر زده بیخود و چقدر هم که دماغش بالا بوده و پیف پیف بو می داده، برگشته خوشگل و منگول گفته "این شاه عباس با این که کافره، اما درک درستی از قوم ما داره"!!!! فکر کن! کافر!!! مرتیکه اگه همین شاه عباس نبود که نسل ارمنی ها کلاً ور افتاده بود که... بیام بزنم تو دماغت؟؟؟؟
هی هی هی... باز به این ناموس ما بی احترامی کردن!!! D;
***
اندر پیچ و خم اندرونی و بیرونی عالی قاپو... در زدند! دویدم تا غذامو تحویل بگیرم. دخترک داد بهم. می خواستم در رو ببندم دیدم همینطوری منتظره با قیافه آویزون! اصلاً نمی فهمیدم که منظورش چیه... من هنوز تو عالی قاپو سیر می کردم!!! فهمیدم که اشتباه کرده و متوجه نیست که من آنلاین حساب کردم... وایساده بود که پول بگیره! من هم که کلاً تو این دنیا نبودم! قیافه هامون که زل زده بودیم به هم بامزه بود... تقریباً همزمان دوزاری هامون افتاد! خوشحال شدم! چون در حال حاضر هیچ ایده ای ندارم کیف پولم کجاست و چقدر توش نقد هست، حتی اگه می خواستم تیپ اضافی هم بدم... P:
***
آدمیزاد حالش بده/بد بوده، کلاس هاشو غیبت داشته، کلاً زندگی اش تعطیل بوده... خیلی ضایعه اگه تحویل پیشنویس تزش رو دو-سه روز با تأخیر بده؟... هان؟... آهان!... من هم همینو می گم! قربون آدم چیزفهم!!!
***
برم غذا.
***
به منظور پیدا کردن یه نموره هم که شده اطلاعات درباره مسجد دارالشفاء و در صورت امکان، پیدا کردن حتی یه دونه عکس داشتم تو اینترنت غلت می زدم (بله بله! می دونم اصلاً کار علمی ای نیست، اون هم برای دقایق آخر تز! اما از اطلاعات در حد صفر و بلکه منفی بهتره که! لااقل یه ایده ای به آدم می ده...) خلاصه... در امتداد پیدا کردن "هیچی" متوجه شدم که کمیته ای تشکیل شده برای پیدا کردن درجه انحراف مساجد اصفهان از قبله!!! یعنی پلان مسجدها در دسترس نیست، گوگل ارت هم که مرده و نمی شه بهش اعتماد کرد خدایی نکرده.... فقط مونده بود یکی دونه دونه تو مسجد ها بررسی در محل سایت انجام بده ون هم کاملاً دستی... برای حساب کردن درجه تابش خورشید و غیره... پووووف! یعنی خدایی نکرده کسی نمی تونه واسه میراث کار کنه تا لااقل سایتشون نخوابه از شدت بی استفادگی که! یا این که بدبخت ها همش دست گدایی جلو این و اون دراز نکنن برای چندرغاز بودجه... این چیزها تو مملکت اسلامی و نه مملکت ایرانی مهم تره! یه تیکه از گزارش کمیته تعيين قبله مساجد قديمي شهر اصفهان:
...چون روش اندازهگيري ما بر اساس زاويه سمت خورشيد استوار بود و ارتفاع خورشيد در اين ايام كاهش پيدا كرده بود با توافق كار موقتاً كنار گذاشته شد...
از وقتی یادمه، دلم برای میراث سوخته، این هم روش!
***
آدم چرا تلویزیون بخواد وقتی لپ تاپ هست و اینترنت و کاش بعضی وقت ها نبود که آدم درس بخونه! پووف! اسکار زنده می بینیم/می شنویم همچین و همچین گل گندم...
***
اسکار دیدم، تموم شده، حالا به خودم فحش می دم که عقبی و این چه کاری بود!!! پووووف!
***
.
.
.
یادم اومد از دیشب که یادم رفته این رو پست کنم...
این رو می نویسم و تمام:
امروز حمام بارون گرفتم... چترم تو کیفم بود. ژاکتم هم کلاه داشت... بارون می خواستم ولی... خودم رو از خودم شُست و بُرد....
پیشنوشت: هی می گن "اتاق سوسمارها" یعنی همین... هه هه!
سکوت و آواز... پارادوکس قشنگ. من خوبم. کارهامند که خوب نیستند!!!....
خدا آقای اسپانیایی رو عقل بده که سه روزه من رو منتر خودش کرده!!!!! آقا می خواسته از جلفا بره شمال میدون شاه، پشت قیصریه! مسیر رو کیف کنید: پیچیده سمت غرب، از پل مارنان رد شده، کشیده سمت جنوب میدان شاه و از جنوب شرقی میدون وارد میدان شده و رفته بالا!!! اصفهان شناس ها می گیرن من چی می گم! خلاصه که لقمه ای پیچونده دور کله اش ناجووور! بعد هم هی غر زده! این در حالیه که سی و سه پل و چهارباغ بودن اون موقع ها!!! پووووف! به گمونم به این داداشمون قاعده حمار رو درس نداده بودن! بله
:))
یه چیزی تو این مایه ها! فقط من مونده ام که اولاً چرا کش اومده این عکس تو بلاگ، دوماً مسیرهای پیاده روی رو نمی شه تعیین کرد تو گوگل مپ ایران! این یعنی به جای پل مارنون، من پل وحید رو انتخاب کرده ام (B) و بعدش هم از C به D، از توی میدون رد می شن! نه از اون مسیر عجیب غریب! آره خلاصه....
تاریخ نگاری معماری ایران، داغونه! به خدا راااااست می گم! کلی از کتابهام هم که دم دستم نیست، پیر می شم خلاصه... غر غر غر...
راستی هروقت کارهام زیادی زیاد می شه و از زندگی عقب می مونم، می خوام بزنم زیر همه چیز و کلاً معماری رو ول کنم و برم سراغ یه کار دیگه! نتیجه اخلاقی برای امشب (البته دیگه صبح شده الان!!!): شیطونه می گه بزنم زیر همه چیز و برم هند و بشم مدل! خوب بید!
لذت می برم از این خلاقیت و تنوع در آرزوهام! هاهاها!
پینوشت بعد از تحریر: برای سه نفر دیگر هم دعوتنامه بلاگ می فرستم. من خفه کردن خود... نتوانم نتوانم....
لطفاً همچنان آدرس برای خودتان باشد. تا که حل شود این دردسرهای لعنتی...
بـ بسم الله معماری رو با کج و کولگی نوشته اند! باور کن!!! یا آرتوروز گردن می گیری، یا چشمهات باباقوری می شه، یا لرزش دست می گیری و دستهات نافرم می شن، یا قوزو می شی، یا مخت تاب برمی داره... خلاصه که خوب خوشگل و منگول می شی!!!
این از اون پست طولانی ها می خواد بشه! چون من شدیداً کار دارم و وقتی شدیداً کار دارم، حتماً شدیداً کامنت هم دارم برای دادن!!!
1. کامنت برای پست قبل: "فحش می دهیم به روس ها که ویران کرده اند این مملکت را! تأسف می خوریم به حال "فرح آباد" که بر باد رفت... فکر کن که در زمان شاه عباس قابل مقایسه بوده با قستنطنیه و الان یه روستا ازش بیشتر نمونده... هی هی هی...
2. امروز با Jake (همکارم تو کتابخونه) حرف می زدم. درباره culture shock و این که آمریکا چه جوریه و این حرفها... کلی غر زدم که چی ها برام عجیب بود... بعد دیدم خیلی زشته که تو صورت یارو برمی گردی می گی کشورتون خل و چله!!! بعد گفتم ولی خداییش آدم های آمریکا خیلی nice هستن! گفت چه خوب... بعد همون موقع یک کاره یه همکار دیگه مون انگار که پدر کشتگی داره با زندگی، بساطشو جمع کرد و در رو کوبید به هم و رفت! بی خداحافظی و هیچی... جفتمون برگشتیم به هم یه نگاهی کردیم، پقی زدیم زیر خنده!!!... خب من اشاره نکرده بودم که استثنا هم همه جای دنیا پیدا می شه!
اما خداییش جدا از شوخی، آمریکایی ها هرچیشون که بد باشه، واقعاً آدم های خوبیند! سیستم زندگی خل و چلی هست، اما از دستشون هر کمکی که بر می آد، می کنند... مهربون و از این حرفها!
4. می دونستین محمدرضا هدایتی صدای بدی هم نداره؟ همایونی یا همون طغرل مهران مدیری رو عرض می کنم خدمتتون. کارش درسته این بشر... آهنگ "مشتاق" رو ازش گوش می دم و لذت می برم... به به به... (من دارم درس می خونم)
5. اسم پست شد نگار چشم باباقوری بر وزن مودی چشم باباقوری تو هری پاتر. هم چشم های قرمز فعلی ام رو توضیح می ده، هم اخلاق سگی ام رو، هم اشاره ای به کلمه "مودی" داره که می شه عطفش داد به مودیلیانی جونم! (نقاش ایتالیایی رو می گم) اینجوری ها خلاصه...
6. من پیر می شم آخر از دست این جنگ مک و ویندوز!!! بخصوص وقتی عصر سر کار با فوتوشاپ مک کار می کنی و شب تو خونه با فتوشاپ ویندوز! یعنی خر تو خری می شه هااا! اه! من مونده ام این دکمه کامند توی مک چرا اینقدر بدجا طراحی شده! البته بماند که ما از تفاوت های طبقاتی خیلی رنج می بریم و فوتوشاپ لپ تاپ ما قدیمیه و تازه از بس اینستال و آن اینستال کردیم، مریض احوال هم هست و باگ هایی داره ناجوووور! و هی دست مردم می بینیم و دلمون می خواد و تازه مردم فکر می کنند ما چه استادی هستیم در فن فوتوشاپیشم و نمی دانند کوزه گر بنده خدا خودش از کوزه شکسته آب می خورد و وای که ما چقدر غر می زنیم!!!
بعدش هم که به زودی می زنم مائوس رو می شکونم و خلاص! از اون قل قلی ها که مائوس های مک دارن می خوام! خیلی مفید فایده بیدند! تازه اش هم اونجا که شستم رو می ذارم، از بس گرفتم دستم، سابیده شده و داره پوست می اندازه، هی زید دستم، زبره!!!
فعلاً همین! همچنان آپ خواهم کرد... چون بوش می آد که chapter به امشب/صبح زود وصال نمی ده! اه
7. خوشحالم که همسایه هام نمی آن مرا به قتل نفس برسانند! بسکه تا صبح بیدار موندم، آهنگ گذاشتم، بلند بلند آواز خوندم، ییهو قاه قاه زدم زیر خنده (بله، کاملاً عین دیوونه ها) و غیره... این رو بهتر از همیشه وقتی می فهمم که دختر همسایه ام، برای شبش مهمون داره و من هی صدای آهنگم رو بالاتر می برم که صدای نجواهای عاشفاته و گاهاً جیغ و ویغشون به گوشم نرسه! زشت بید!!! این اجنبی ها فرهنگ ندارن دیوارهاشون رو کلفت تر بسازن؟؟؟ (اشاره به بچه عمران هاست ها! وگرنه معمارها که اوستان واسه خودشون!)
8. هرچی احوالات من متعادل تر می شه، احساس می کنم سردردهای مامان هم بیشتر می شه! خوبی شما؟ (که چی؟ فیگور می آی نگار؟ الان که بلاگت روش بسته است که!!!!!)
9. یعنی می گی برم بخوابم؟ خسته شدم خُب... :(
10. باز غر! چرا این مایکرو سافت و ادوب دو کلوم حرف حساب با هم نمی زنند؟ چقدر سخته که زوم توی ورد با "Ctrl"+"+/-" کار کنه یا تو ادوب Redo کردن با "Ctrl"+"Y" کار کنه؟ اه اه اه! زندگی چقدر سخته! بله ام!
11. هی هی هی! ما هی چی نمی گیم! بله! هیچی نمی گیم که چقدر کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره! این فوتو شاپ مارا نمود... D;
12. یعنی وقتی به تحویل پروژه ها می رسه خودم از نامرتبی و کثیف شدن های دور و بر خودم حالم بد می شه!!! باید با فوتوشاپ بکگراند نقشه هامو تمیز کنم، بعد اون وقت گیج می شم که این لکه ها مال عکسه یا مال اسکرین لپ تاپ! فکر کن!!!! داااااغونی نگار! داغون! حداقل یک کم از خوبیهات بگو! زشته جلو مردم!... تازه اش هم یکی این آشغال های من رو ببره بذاره سر کوچه! هه هه! باز هم فعلاً همین!
13. نحسه و ساعت هفته و دو ساعت دیگه کلاس دارم و شب نخوابیدم و منگم و کارهام مونده و به قول دوستان: می شه ییهو الان ایمیل بیاد که آقا پذیرشت ردیف؟؟؟ هه هه! زهی خیال باطل! فعلاً که مُعرف مورد نظر زیر انبوه خبر غیب شده و نو ریسپانس تو پیجینگ!!!! پووووووف! دیگه بقیه مدارک ناقص چی باشه، خدا عالمه! کله مان خوابش می آد! می ترسم الان بخوابم، از کلاس جا بمونم و می تر سم نخوابم، سر کلاس، تا چراغ هارو خاموش می کنه، چرتم ببره! زندگی سخته! غر غر غر... با 13 تمام می کنیم، باشد که خدا لطفی کند از این به بعد استرس شروع به کار را زودتر در دلمان اندازد که اینقدر خرکی به خودمان فشر نیاوریم! آمین!!!!!!
پینوشت 1: الان چشمهام باز قرمز و پف کرده است و می رم دانشگاه و می شم سوژه حرف!!! صادق باشم، از این که اسمم سر زبونها باشه و واسه خودم بچه معروف باشم، بدم نمی آد! اما وقتی ته مایه دلسوزی بخواد پیدا کنه، حالم از دنیا و آدم هاش به هم می خوره و فقط می خوام که فرار کنم..... این جوری ها... (امروز، فی الواقع دیروز، کتابخونه خوب نبود... بعدش خوب شد ولی!)
پینوشت 2: یک سری چیزها از اطرافیانم، می آد تو فرهنگ فکری-زبانی من که خودم می مونم چه جوری جذب انتخابی می شن! جدا از تکیه کلام های سریال های مهران مدیری در مواقع خاص، می تونم اشاره کنم به "نَن جون" کروبی یا "فی الواقع" فیضی!... بله خلاصه...
پینوشت بعد از تحریر نهایی: یعنی فکر کن... خسته باشی در حد مرگ و ییهو لپ تاپت شروع کنه به خوندم:
Carry On...
...
From the first time that life could be heard,
To the last sounds of men on this earth,
The question is always the same, where are we going, where are we going?
Ooh carry on, carry on...
There's a silver light beside you,
Take the hand that's there to guide you,
Through this night to where we came from,
Carry on, carry on...
عاشق ملودی پیانوش هم هستم در ضمن... خیییییییلی.... هی که علاقه ام به این موسیقی، به این آهنگ از روز اولی که شنیده امش، حتی یک ذره هم کم نشده... دووووووستش دارم!
:-)
به یاد ندارم که این آهنگ پخش شده باشه و هوار بار نزده باشم از اول...
این اولین شعر خارجکی بود که متن انگلیسی اش رو در آوردم... که حفظ شدم....
هی....
همیشه اعتقاد داشتم که
I can take those hands out there... And I assume that they are there not cause of anything else except helping me, supporting me! nothing else really can do so, giving me such a confidence... I call them hands of my God... It doesn't matter if you believe in them or not, for me, they are always there!
تو نگار! امشب این Chapter رو تموم می کنی! وگرنه دیگه برو بمیر!!!! خلاصه گفته باشم، نگی نگفتی!
موسیقی امشب: Mexican Girl! اصلاً من اگه تو دهه 60-70 سیر نکنم که می میرم مسلماً!!! بخصوص که تو اون دوره پر بوده از این موقشنگ ها که نینا عاشقشونه >:)
در همراهی با Figueroa و Chardin و غذای چینی، امشبمان نوش باد!!! هه هه! به عبارت دیگه، دخترک ایرانی در بلاد کفر آمریکایی، داره خاطرات 500 سال پیش آقایون اسپانیایی و فرانسوی رو می خونه و غذای چینی اش هم تو راهه که بره توی شکم!!! اساساً من خود تجسم diversity می باشیدیَم!!!
Oh man I can say international ways I believe in.......