Showing posts with label شروع. Show all posts
Showing posts with label شروع. Show all posts

Friday, December 10, 2021

من میتونم و میکنم، پس ما هم میتونیم و میکنیم.

اوکی. حرف زدیم. یعنی ده شب وسط هفته، رفتم خونه اش که حرف بزنیم. حتی چای هم نمیخواستم!
اما واقعا چرا من خیلی وقتها اعجاز حرف زدن رو دست کم میگیرم، نمیدونم...
خوب بود. نه. عالی بود. و من یه آدم با درون پر آشوب رفتم خونه اش، و دو شب که برگشتم، وسط خیابان های خالی، رقصان چرخ میزدم...

زمان، همیشه و همه جا، درد آشوب من است...
چهار تا شش ماه.
تا چه شود.

Sunday, February 24, 2019

Life after seventh death

I'm fucked up, but also experienced.
Not lost completely, and ready to start again.
Not even on point zero, yet hopeful...

Need motivation, and I have the best creative giving hand that I know of...
So well, way to go. Tired, yet with smile.

Monday, April 6, 2015

دوش به میخانه شد، عاقل و دیوانه شد...

اولین فال حافظ امسال من..
حافظ سی سالگی...

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت قطره باران ما گوهر یک‌دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

امشب، لبخند میزنم و به بازی کودکان سرخوش در خیابان فکر میکنم... شاد بودن نباید برای من -بخصوص برای من- سخت باشد...
دنیا خوب است،
لبخند میزنم...
اینکه سال دیگر کجا هستم و در چه حال، خدا داند...

Tuesday, January 8, 2013

تولد. راهم به سلامت.

انگار بگیر که دوباره متولد شده‌ام...
این عکس رو دیدم و دیدم که کمی کمتر از یک سال پیش زیرش نوشته‌ام: 
حالا خانوم، تموم شد دیگه! اون که جفتک می انداخته اون تو، کمتر از سی ساله داره بیرون جفتک می اندازه!!!!!!
امسال حتی یادم رفته بود که از یک ماه قبل شروع کنم به روزشماری...
فکر میکنم چقدر خودم رو یادم رفته بود...
چقدر از دوستانم دور شده‌ام... وچقدر از خودم دور شده بودم...
انگار که کور شده بودم و باز بینا شدم...
انگار که نه. واقعاً کور شده بودم و باز بینا شدم...

شادم.
حداقل... لبخند دارم و رضایت.
"خودم"، "خود واقعی‌ام" رو... دوست دارم!
دیگرانی هم هستند که دوستش دارند...
این را هم یادم رفته بود...

آزاد... رها... تکیه بر زیباییهای دنیا... با چشم باز بر غیرمنتظره‌های دنیا... باز پیش خواهم رفت...
باز خواهم رقصید...

پینوشت:
این پست مرسده، دوست مجازی‌ام، بسیار جالب بود. و باز از خودم و موضوع پایان‌نامه‌ام، راضی‌ام.