Showing posts with label خواندن. Show all posts
Showing posts with label خواندن. Show all posts

Sunday, August 21, 2011

دمِ اول مهر رو دریاب

چند نفر از بچه های دیبرستان، هنوز می نویسیم؟
تو دوران دبیرستان همه می نوشتن، لااقل خیلی ها می نوشتن... خیلی خوب. حسودی همیشگی ام، (که اون موقع انکارش می کردم و الان پذیرفته امش) آزارم می داد و نمی تونستم بنویسم... بهش نیاز داشتم و نمی نوشتم. از خوب نبودن می ترسیدم. هنوز هم می ترسم. غیر از یکی دوبار که بابا، با تشویقش من رو غرق خوشی و اعتماد به نفس کرد، (مثل اون انشام از زبون یه دست انداز تو خیابون که بابا هنوز هم کلی تحویلش می گیره و تو مدرسه، یه نوشته خیلی معمولی، خیلی خیلی معمولی تر از معمولی تلقی شد) نمی نوشتم...
الان می بینم که وقتی از فضای دبیرستان دور شدم، نوشتنم هم جدی تر شد... اون دفتر خاطراتم و دفتر دوم که چه سنگین بود و دفتر مشترکم با امید و بعد کاوه و بعد بلاگ... یه موهبت دیجیتال... یه یار که بهش فکر می کنم. حرفهای خصوصی می زنم بهش و عمومی و خودم و خودش رو با هم مرور می کنم...
الان چند نفرمون می نویسیم؟ کم. شاید هم زیاد. نمی دونم. نوشته های نرگس رو دوست دارم. خوشحالم که هست و خوشحالم که حسودی نمی کنم.
*
نسبت به جای جدید، به فضای جدید... نسبت به فردا که کلاس ها شروع می شه حس خوبی دارم. شبیه ویلهلم که گاهی حس خوبی داشت، امید داشت... سعی می کنم دم را دریابم... هرچند این سعی کردن بدتره! چون من آدم "دم" ام، سعی کردن، تخریبم می کنه...

و اضطراب دارم. حس اول مهر هم دارم، مثل هرسال... اما اضطرابم مشابه نیست. اضطراب اول مهر برام لذت بخشه، یه جور انتظار، و امید که دیگه امسال بهتر از قبلم... نمی دونم چرا بعد 22 سال، هنوز چنین امیدی باهامه، اما هست دیگه، بد نیست که، هان...؟ اما نه، اضطرابم مشابه نیست... یه جور دلپیچه است... نگرانی از خودم، از مواجه شدن با خودم... از این که می دونم که می خوام چشم هامو باز کنم و می دونم که خودم رو گول زدم که چیزهای خوبی در انتظاره و این که حدس گُمی دارم که از خودم هیولا ساخته ام... بدون این که بخوام... بدون این که بدونم... به زودی چشم هام رو باز می کنم. هرچه بادا باد...

فکر می کنم خیلی خوش شانسم که مامان و بابا و بخصوص بهزاد می آن.
*
شیکاگو شهر خوبیه. شهر بادها... که نه به خاطر بادها، که به خاطر آدمهای حزب بادش، شهر بادهاست... 
من که بی ریشه ام، چه می کنم تو این کوران، نمی دانم، نمی دانم...
*
خونه ام رو دوست دارم. زندگی ام رو دوست دارم. دانشکده جدید و استادها و همکلاسی های جدید رو دوست دارم.
من که تو دوسال از بین همکلاسی ها فقط یه دوست پیدا کردم، اعتماد به نفسم رو آروم آروم از دست داده بودم و دیگه خودم رو نمی شناختم، تو همین دو هفته با بچه های دانشکده زدیم بیرون بستنی خورون و الان می تونم بگیم یه اکیپ چهار-پنج تایی دوست خوب شدیم. بخصوص با بت خیلی راحتم... از اون ور هم بچه ایرانی ها، با هم رفتم شیکاگو و بسی خوب بود... جدی جدی زندگی جدیدم رو دوست دارم. خوشحالم.
دارم بالغ شدن رو مزه مزه می کنم و مزه خوبی نمی ده. ته مزه نگرانی و دغدغه داره. دوست دارم آرامش بیشتری دارم وقتی با بچه ها می گردم. هرچند می بینم که آرامش خیلی بیشتر تو ظاهرم هویداست نسبت به قبل -اومدم بگم جوونی هام! چند سالمه مگه؟-... این خاموشی بیرونی ام، تلاطم درونی ام رو نمی پسندم... اما زندگی ام رو دوست دارم.... فقط کاش خودم رو با خودم حل می کردم... می شه دیگه، نه؟
کاش می شد آدمها همه با هم هر از گاهی می رفتن به خواب زمستونی...
*
بعد از مدتها تو جاده آواز خوندم.
بعد از مدتها شنونده داشتم.
بعد از مدتها... بعد از مدتها....
بابا! زود بیا!

پینوشت یک: Ocean City رو بیشتر از ساحل های شیکاگو دوست داشتم... و به هرحال من آدم ساحل و آب نیستم... بز کوهی رو به آب چکار؟
پینوشت دو: زندگی خوبه، فقط مورچه به جونم افتاده... همین.

چرا اما... یادم نرفته مکتوب کنم که قذافی، هم به انتهای سریال مهاجران داره نزدیک می شه... حیف سیف السلام... پسر خوبی بود! >:)

Wednesday, December 19, 2007

Entry for December 19, 2007


هو الناظر!!!

سلام! من اومدم! خيالتون راحت! هيچ جارو نديدم! مسافرت کاملاً کاري بود! پنج درصدشم به توريستي رسيد!!! اما جاتون خالي! بعضي وقتها واقعاً از خودم خوشم مي آد! جدي خوب بلدم از لحظه لذت ببرم! تو اون يک هفته 4تا شهرو ديدم! شانگهاي، شن زن (با کسر ش و ز)، پکن (بي جينگ، با کسر ب) و دبي. شانگهاي باد منو برد! شن زن از گرما پختم! پکن گذاشتنم تو فريزر! دبي هم هي داغ کردم و هي لرزيدم!

وارد جزئيات نمي شم ولي خلاصه اين آخري منو از پا انداخت! حال خراب من از قبل و سرما و گرماي مغازه ها!!! خدايي تمام دل و روده ام ريخت به هم!!! ساعت خوابم که مسئله کوچيکيه و پيشکش همه اينها! به هر حال طبق روايت فوق، ساندويچ آماده نگار در خدمت شماست! کله پاچه ميل دارين يا دل و روده و زبان؟!

به هر حال کفرم درآمده بود که کلي بهم خوش گذشته مثلاً، اما بلافاصله بلاگ بعدي ام (بعد از بلاگ "هيجان!") در مورد يأس فلسفيه! نامردي بود و واقعي هم نبود! کامنت تارا خيلي باحال بود: تقاضا زياد بوده!!! هاها! ايول! (اينم آگهي تبليغاتي! تارا پولشو بده!)

يعني دوست داشتم يک زماني چنين پستي بذارم! يکمي همچين خالي باشه! خُب اون موقع حسش بود! بيشتر سردرگمي بود تا واقعيت. نه که يکم از دو ماراتن معمول زندگي عقب موندم (حالا من کي از راه آدميزادي دويدم که اين بار دومم باشه؟)....

دوست دارم يه کم از مسافرت حرف بزنم! کم ديدم ولي جالب بود! خيلي آدماي با فرهنگين! به معناي لغوي کلمه! وگرنه از دم فرهنگشون با کشوراي غرب خودشون فرق داره! از هند به اين طرف... يک تبت غربشونه که که يک شکاف اساسي انداخته بين اونا و چيزي که ما ميگيم دنياي متمدن!!! از دم مهربون بودن! (تو اروپا اصلاً چنين چيزي حس نکردم! اونجا کلاس مهم تر بود!) در کمال زبون نفهمي (!) سعي مي کردن به آدم کمک کنن! واقعاً زبون نفهم! يه چي مي گم، يه چي مي شنوي! حتي نمي شد با زبان اشاره و پانتوميم باهاشون ارتباط برقرار کرد! همچين يه کم خنگن! اما خفن با پشتکار! کان هو خر! (بلانسبت!)

کاملاً فرهنگشونو ميشناسن، تاريخشو مي دونن، بهش افتخار مي کنن و تمام تلاششونو مي کنن که حاليت کنن!!! مقايسه مي کنم: ما بعد از چين دومين تمدن زنده دنياييم. چند تا ايراني اينو مي دونن؟ چندتا از آدماي ميراث فرهنگي اينو مي دونن؟ اون وقت گداي چيني اومده واسه من جزئيات دوره مينگ رو ميگه!!! (دوران باستانشون. فکر کنم حدوداي عيلامي هاي ما ميشه. همونايي که نمي دونيم از کجا و کي رو اين زمين پيداشون شده! همونايي که آشور رو از بين بردن! تمدن بعد از چين و قبل از خودمون!!!

عين خر کتاب مي خونن!!! همشون! همه همشون!!! هيچ جا کتاب فروشي هايي اين قدر غلغله نديده بودم! اصلاً هم يک کافي شاپ مثل نشر ثالث نداشت که مردم به هواي سان شاين برن توش!!! کتاباشونم اصلاً عکس نداشت، به عقل من هم فونتش 11 بود! خلاصه در اين زمينه هم بسي شرمنده شديم!!! (لحن حرف زدنم متأثر از هاله شده!)

پرستششون مسخره بود! تعظيم کردن به حداقل 2000 تا مجسمه کچل! اونم فقط تو يک معبد. (عکساشو مي ذارم)، يا مجسمه هاي طلايي ريش سياه عصباني که اگه بيان تو خوابم، رسماً ميميرم!!! يا پرستش شخص شخيص "در"!!! يا خداي آشپزخانه! مگه بت پرستی شاخ و دم داره؟ نه والا! فقط يه جفت چشم باريک کافيه!!!

با عرض معذرت از بودايي هاي محترم! خودشون آدماي ماهين! اما همون طور که گفتم يه نموره خنگ تشريف دارن! شايد کسي نبوده که واسشون دين مبين اسلام رو توجيه کنه! اما مسيحي هم کم داشتن. ديگه اونا که خوب تبليغ مي کنن. يه عالمه مبلغ و کشيش سرتاپاي دنيا دارن! تو دهات آفريقا هم اين گونه جانوري گزارش شده!!! (الانه که خدا سنگم کنه!)... تازه هنگ کنگ تا دو-سه سال پيش اجاره دست انگليسا بوده! تازه يه کم وقته که مهلت اجارش سر اومده...

اين مورد آخر کلي واسه خودم جالب بود! فکر کن! جدي باحاله! مدتها مستعمره باشي، بعدشم بِدنِت اجاره!! تازه وقتي پَسِت مي دن، قول و قرار بذارن که منطقه آزاد باشي! البته واسه هنگ کنگ که بد نشده. قطب تجاري چينه ديگه! آخرش بالا بري، پايين بياي، کار، کار انگليساست!!!

ولي: ملت دموکرات تر از اينها نديده بودم! بقيه دنيا حرفه! اينجا حکومت خل و چله! اما ملت دموکراسي تو ذاتشونه!

ساعت 2:00 بامداد.
اينجا تهران است، صداي کلاغ اکسپرس.
ادامه برنامه در آينده نزديک، انشاء الله! (به شرط استقبال! هر کي خوند (يا نخوند) يه دينگي بزنه!!!)

توضيح عکس: من و دوست های دختر همسنم! اگه گفتی کدوم منم؟

Thursday, November 1, 2007

Entry for November 01, 2007



هو الشاعف!!!

آهاي ملّت! دوباره دارم ميام رو فُرم! دوباره مي خوام که کتابم چاپ شه! مي خوام که مقاله درآرم! مي خوام دانشکده رو متحول کنم! (بخوانيد مقدمات دويي هارو بد بخت کنم ) مي خوام سيستم آموزش معماري ايران رو اصلاح کنم! دوباره مي خوام طرح اول بشم! (عين ترم هاي پيش! هه هه) آهاي ملت! من دوباره دارم رو فرم مي آم! يک درخت به من بدين! مي خوام برم بالاي بلند ترين چنار دنيا! آهاااااااااااي!!! مي خوام دااااااااااااااااااااااااااااااااااد بزنم! مي خوام مثل خليل جبران سينمو بشکافم و قلبمو بکشم بيرون! به همه نشونش بدم!! قلب من پر از دوده است اما با هيجان مي تپه!! کاري به کار مغزم نداره! لحظه رو عشق است!!!!

آهاي ملت! ديروز از نمايشگاه الکامپ (براي اطلاع: الکترونيک و کامپيوتر!)، از دست فروشهاي دوست داشتني هميشگي اونجا... کلي خريد کردم! دستبند صدف! دو تا سنگ که شيشه هاش مثل الماس برق مي زنند! (دنياي زير درياي من هميشه زنده است!) هدفون! از اين پارچه اي ها که قراره پاره نشه! دو جفت جوراب راه راه خريدم من! دو جفت 1000! راه راه نارنجي! مثل زندگي! خط خطي اما پر شور!!! نمايشگاه پر از خالي بود! اما دست فروش ها... و من انجيل خريدم! عهد جديد و عتيق! 7500 تومان!!!! برگي 6 تومان براي 1250 صفحه مقدس!!!! چرا شاد نباشم؟ لحظه رو عشق است!

آهاي ملت! عهد عتيق مي خونم! بهتر بگم: مي بلعم!!! خيلي زيباست، خيلي...:
"...با حکمت خود، سخت به دنبال مطالعه و تحقيق درباره هرچه در زير آسمان انجام مي شود پرداختم. اين چه کار سخت و پر زحمتي است که خدا بعهده انسان گذاشته است!
هرچه را که در زير آسمان انجام مي شود ديده ام. همه چيز بيهوده است، درست مانند دويدن بدنبال باد! کج را نمي توان راست کرد و چيزي را که نيست نمي توان به شمار آورد.
...پس به خود گفتم: «من نيز به عاقبت احمقان دچار خواهم شد، پس حکمت من چه سودي براي من خواهد داشت؟ هيچ! اين نيز بيهودگي است»...
براي انسان چيزي بهتر از اين نيست که بخورد و بنوشد و از دسترنج خود لذت ببرد. اين لذت را خداوند به انسان مي بخشد، زيرا انسان جدا از او نمي تواند که بخورد و بنوشد و از دسترنج خود لذت ببرد. خداوند به کساني که او را خشنود مي سازند حکمت، دانش و شادي مي بخشد؛ ولي به گناهکاران زحمت اندوختن مال را مي دهد تا آنچه را اندوخته اند به کساني بدهند که خدا را خشنود مي سازند. اين زحمت نيز مانند دويدن به دنبال باد، بيهوده است.
براي هر چيزي که در زير آسمان انجام مي گيرد، زمان معيني وجود دارد: ... زماني براي خراب کردن، زماني براي ساختن... زماني براي درآغوش گرفتن، زماني براي اجتناب از درآغوش گرفتن؛ زماني براي به دست آوردن، زماني براي از دست دادن... آدمي از زحمتي که مي کشد، چه نفعي مي برد؟
... سپس فکر کردم: «خداوند انسان ها را مي آزمايد تا به آن ها نشان دهد که بهتر از حيوان نيستند»..." (عهد عتيق، جامعه)

دکارت و نيچه و سارتر بيخود زحمت کشيدند! همه حرفهايشان را سليمان نبي قبلاً گفته بود! فقط خواننده هايش کمتر بوده!

[پرانتز باز:
اما کتاب قابل استنادي نيست، هست؟:
"محبوب: اي زيباترين زن دنيا، اگر نمي داني، رد گله ها را بگير و به سوي خيمه چوپان ها بيا و در آنجا بزعاله هايت را بچران. اي محبوبه من، تو همچون ماديان هاي عرابه فرعون، زيبا هستي...
تو چه زيبايي اي محبوبه من! چشمانت از پشت روبند به زيبايي و لطافت کبوتران است. گيسوان مواج تو مانند گله بزهاست که از کوه جلعاد سرازير مي شوند. دندان هاي صاف و مرتب تو مانند گوسفنداني هستند که به تازگي پشمشان را چيده و آن ها را شسته باشند. لبانت سرخ و دهانت زيباست. گونه هايتاز پشت روبند همانند دو نيمه انار است. گردنت به گردي برج داوود است و زينت گردنت مانند هزار سپر سربازاني است که دور تا دور برج را محاصره کرده اند. سينه هايت مثل بچه غزال هاي دوقلويي هستند که در ميان سوسن ها مي چرند." (عهد عتيق، غزل غزلهاي سليمان)
اين حجابشون منو کشته ;) اين کتاب مقدس است. من سعي کردم اشتباه تايپي نداشته باشم! من شرمنده ام! فقط ترسيدم يهو چندتا مسلمونِ مسيحي و يهودي مرتد شده بمونه رو دستم!
پرانتز بسته!]
من شادم ملت! شادِ شاد!!! دنيا پر از ذرات شادي معلق در فضاست. فقط بايد آدم زود به زود بره حمام تا منفذاي پوستش باز بشه! با تمام وجود نفس بکشه...

و اما شاعف! دقت کردي؟ يا فقط به نظر من مي آد که شادي اسم فاعل ِ؟ ها؟ به هر حال شاعف کلمه خود ساخته، اسم فاعل مي باشد!!! يعني مشعوفي که شعف مي بخشد!

راستي گفتم چرا شادم، نگفتم؟ چون با يه آدم که "مي فهمه" حرف زدم! يکي که راه خودشو داره... گاهي وقتها به هم گير مي کنيم، اما راه هامون جداست. گاهي اون قدر از هم دور مي شيم که يادمون مي ره اساساً وجود داريم. يه جورايي نيمه منه، اما نه مکمل من! مي گم که! فقط بايد حرف مي زدم. با يکي که "مي فهمه"!!! و بعد از اون... خدا هديه اي بهم داد: استادمون جمله اي بهم گفت که خيلي بهش نياز داشتم... خدا کلماتشو از زبان ديگران به گوش ما مي رسونه!

آدم ها اجتماعي هستن. نه چون به کمک هم خونه هاي نزديک به هم بسازن! فقط چون خدا کلماتشو از زبان ديگران به گوش ما مي رسونه! باور دارم!

توضيح عکس: مامان بزرگم! ما خوانوادگي شاد، بي خيال، اميدوار و مغروريم! هميشه هم از در و ديوار بالا مي ريم! حالا اگه نشد به کوه قناعت مي کنيم! چنين باد!

پي نوشت: هرکي تونست واسه من از انقلاب کتاب اصفهان، تصوير بهشت بخره!!! باهاش حساب مي کنم!