Showing posts with label غمگین. Show all posts
Showing posts with label غمگین. Show all posts

Saturday, September 10, 2022

تمام آن لحظاتی که دوستش داشتم...

که نفسم در سینه گیر کرد... که ذهنم فلج میشود. و میخواهمش. میخواهمش.
میشود آدمیزاد در سی و هشت سالگی، به یاد پانزده سالگی‌اش عاشق شود؟ همان شده باز، لعنتی. میخواهمش و نمیتوانم داشته باشمش...
لعنت.

اولین لحظه وقتی بود که شاید چند دقیقه از اولین بار دیدنمان هم بیشتر نگذشته بود. کاملا یادم رفته بود که دیر آمد و داشتم فکر میکردم که چقدر اسمم رو درست تلفظ کرد... بلند و با اعتماد به نفس. تا حالا پیش نیامده بود. وسط دوپانت سیرکل، کسی اسمم رو جرئت کند بلند صدا کند و تازه قبلش هم از من نپرسیده نباشد چطور... و داشتم فکر میکردم قد بلندش رو دوست دارم... در همین فکرها بودم که به حال سرخوش خودم پریدم وسط خیابون!! با دستش جلوی من رو گرفت که جلوتر نروم... همین. و ادامه داد به گفتگوهایش...
این حس ناب محافظت شدن. همیشه کسی که محافظت میکند، منم. این حس بدون خواستن و اشاره کردن از جانب من. نغسم حبس شد و خواستم ببوسمش حتی.

رقص شب اول توی خونه‌ام. بین تمام جعبه‌ها. شراب و گیلاسها و حرف زدن تا دو شب و رقص و عمیق و عمیق اعتماد کردن. چشمهایش وقتی میرقصیدم. تحسینش. لبخندش... اینکه نمیتونست صورتش رو از من برگردونه... خواستم ببوسمش حتی.

چشمهایش که بسته بود وقتی ماساژ میداد. انگشتهایش که ندیده بدنم رو بلد بودند... چشمهای من باز بود اما. داشتم میپایدمش... و از لذتش لذت میبردم. خواستم ببوسمش حتی.

خودم رو در کنارش دوست داشتم. برای لحظاتی حتی فکر میکردم که شاید اشتباه میکنم که lovable نیستم... و در تمامی اون لحظات که باعث میشد حس بهتری به خودم داشته باشم، میخواستم ببوسمش حتی...

چهاردست‌وپا که شد جلوی مینا... نگاهش. فرم بدنش. میخواستم بزنمش با تمام وجود. و خواستم ببوسمش حتی.

بغل کردن‌هاش. آخ، بغل کردنهاش... و بغلش کردن‌ها... چقدر دلم میخواست که ببوسمش حتی...

هربار لعنتی که کلید رو به من میداد. نگاهش وقتی میگفتم شاید حواسم پرت شود و گمش کنم... میخواستم ببوسمش حتی.

وقتی به گریه افتاد... وقتی انگشتهایم رو لای موهایش کردم و نوازش میکردم. به خودم لعنت میفرستادم. چرا من؟ چرا اینطور؟ و خواستم ببوسمش حتی...

هربار - و هنوز - وقتی میدیدم You رو با حرف بزرگ شروع میکنه. توجهش به کلمات ، از نوع توجه من به کلمات. که می‌خواستم ببوسمش حتی...

وقتی که روی زمین می‌نشست.... و حرف میزدیم و حرف میزدیم و حرف میزدیم و چقدر میخواستم که ببوسمش حتی...

وقتی نقاشی رو از نزدیک دید، و به گریه افتاد... بغلش کردم. و چقدر میخواستم که ببوسمش حتی.

وقتی مجبورش کردم به مینا نشون بده. وقتی با مینا رقصید... و من که اینقدر هیجان زده شده بودم که پریدم و خودم برای خودم شروع کردم رقصیدن... آخ که چقدررررر میخواستم ببوسمش حتی...

وقتی گفتم باید گزارش بنویسد و شروع کرد در لحظه گزارش دادن و گفت که دفعه قبل میخواسته مرا ببوسد. نفسم در نمیومد، به سقف نگاه کردم و داستان احمقانه رابطه با پراتیک بعد از بهروز رو تعریف کردم. چرا واقعا؟ وقتی همون لحظه هم می‌خواستم ببوسمش حتی...

وقتی ازم پرسید don't you wanna know؟ و جواب دادم I assume it's complicated و چقدر که به خودم فحش دادم و میدم..‌‌. وقتی که حقیقتش این بود که میخواستم ببوسمش حتی...

هربار که تلفن حرف میزدیم. که ضربان قلبم به سقف میرسید... و عشق میکردم با صدایش، با خش صدایش، انتخاب کلماتش، توقف‌های گاه‌به‌گاهش بین کلمات... عشق میکردم و گاهی حتی نمیفهمیدم دیگه چی میگه... فقط میدونستم توی زندگیم میخواهمش و میخواستم ببوسمش...

چرا نبوسیدمش؟
دلم براش تنگ شده.
و ار خود عاقل و بالغم بدم میاد.

Saturday, February 12, 2022

که جان فرسود از او

یه روزهایی هست که فکر میکنم اگر نباشم، چی میشه. این با passive death wish فرق داره. آرزوی مردن ندارم. صرفا فکر میکنم که چی میشه. به طبعاتش. به طبعاتش روی مردم و روی زندگی مردم.... از وقتی یادم میاد، از بچگی، این بازی، این تمرین، رو میکردم و میکنم.
الان نزدیک دو صبح/شب شنبه است و فکر میکنم اگر نباشم چی میشه. و میرم توی اینستاگرام و لیست آدمهایی رو میبینم که استوری نقاشی پنجشنبه ام رو نگاه کرده اند... و دیدن بعضی اسمها لبخند به لبم میاره. لزومی نداره بعضی از آدمها حضورم رو حتی حس کنند. کمرنگتر از pale ام براشون. بعضی ها، همکلاسی های دور و دراز سابقمند. بی کوچکترین خاطره meaningful بینمون. اون آدمها تو زندگی من دیگه مدتهاست حضور ندارند. اما من توی زندگیشون هستم. حتی اگر در حد ده ثانیه استوری یه نقاشی گاه به گاه باشه...
پنج شنبه اما، این نبودم. آرزوی مرگ داشتم. عمیقا غمگین بودم. و تمام روز، ضربان قلبم بالا بود و سینه ام سنگین. اپیزود افسردگی یا شیدایی نبود. و همین، پنج شنبه رو سختتر کرد. حقیقتا یادم نمیاد آخرین باری که اینجوری بار وزن دنیا رو روی دوشم حس کردم، و غمگین و disappointed بودم، کی بود... نه از روی فشار افسردگی. صرفا از سنگینی وزن دنیا...
دلم برای خودم سوخت. میسوزه حتی. و راه حل از این منجلاب خفه کننده ندارم. وقتی عزیزترین های آدم، خودشون بار ذهن و خراش روح آدم بشن، آدم به کجا پناه ببره؟ رسما تنها support system که برام موندن، علی ئه و Adam. رسما تنها آدمهاییند که میتونم باهاشون حرف بزنم. و اینقدر شکننده شده ام و در هراس از دست دادنشون که حتی اعتماد به اونها هم سخته برام. Well، اعتماد به علی لااقل سخته...Adam گفت توی خانواده شما، تم مشترک، pride ئه. راست گفت. و گفت براتون، برای همه تون، کمک خواستن سخته انگار. (تو بخون مرگبار). این رو هم راست گفت. اما بعد من میشینم و فکر میکنم که آخه از کی، چی رو کمک بخوام که هم جا و مکان و توانش باشه در طرف و برای طرف، هم backfire نکنه...
از مینا؟ نرگس؟ بهزاد؟ مامان؟ بابا؟ محسن؟ لیلا؟ فرداد؟ آکشیتا؟ بهروز؟ کامیشیا؟ مریم؟ تارا؟ هاله؟ کسرا؟ محمد؟ حتی هادی؟
کی؟ در چه حالی؟ چه زمانی؟
من یاد گرفته ام که کمک نخوام. تحت هیچ شرایطی. که کمک نخواسته، سرم داد میزنه بهزاد. که کمک نخواسته، بابا blame میکنه من رو. که کمک نخواسته، لیلا اومد بیمارستان و حالش بد شد، پرستارها باید به اون میرسیدن جای من. که کمک نخواسته، نرگس و مینا و کامیشیا دردهای خودشون رو دارن و بشقابشون پره! که کمک نخواسته آکشیتا گند زد به همه چیز. حتی رضوان هم به نوع خود، همینطور. که کمک خواستم و بهروز علیهم استفاده کرد. که کمک خواستم و مامان توان کمک نداشت و بدتر اذیتش میکرد و جمله اش همیشه تو گوشم زنگ میزنه که «همیشه خودت مشکلاتت رو حل کردی، این بار هم بکن». که کمک خواستم و سهیل کارش به تهدید و آبروریزی رسید. که با اصرار خودش، کمک خواستم و محسن دیر اومد...

تو به من بگو. چرا باید کمک بخوام؟ به چه امیدی؟
آره، پنج شنبه سنگین بودم و غمگین. بهزاد تیر آخر ترکش بود. نه، تلفن با مامان بود. نه، ایمیل مایک بود. نه، مسیج مینا بود. نه، دیدن اسمهای لیست اینستاگرام بود....
نه...
تیربار ادامه داره. و من دستم به نشانه تسلیم خیلی وقته بالاست. اما ادامه داره. مدتهاست مرده ام. و کسی نمیاد کمک کنه این جسد رو برداریم بلکه بو نگیره...
از تنها مردن، میترسم. میترسیدم. حالا مرده ام و خیلی هم فرقی نمیکنه راستش...
پینوشت یک: تخته شاسی ام رو دوست دارم. خیلی زیاد.
پینوشت دو: تورو به هرکی و هرچی دوست داری، این پست رو نکوب توی سرم! دوست دارم پابلیک بنویسم. کمکم میکنه. اما اگه هربار که اسمت رو میارم، تازه بخوام حواسم باشه که دلجویی کنم ازت، دچار خودسانسوری میشم. نذار که بشم. انگار که نیست. یه لطفی بکن و هیچ اشاره ای به این بلاگ نکن. اگه سختته، نخون اصلا...
پینوشت سه: من نمیگم تو حرفهات رو به من نزن یا اعتماد نکن یا بار نباش یا هرچی... اینکه معتمد دیگران باشم، برام عمیقا خوشاینده. برای من اعتماد کردن و کمک خواستن سخته. اما دوست دارم کمک بکنم و در توانم باشه، میکنم. لطفا این رو از من نگیر. اینها دو موضوع جدا از همند. بذاریم جدا بمونند و قاطی نشن، به.
پینوشت چهار: چقدر این چسبید. چقدرررر، چقدررررررررررر این چسبید.