Showing posts with label درد. Show all posts
Showing posts with label درد. Show all posts

Tuesday, January 9, 2024

when woman stands her grounds

I promise an elf to him,
And the world gets upside down.

Until next time. 

Sunday, July 24, 2022

Boundaries comes first. Then anxiety and depression!!! huh!

فکر کنم برای اولین بار توی زندگیم دارم «آگاهانه» مرزهام رو مشخص میکنم. بهشون فکر میکنم، به بیانم و شیوه مطرح کردنشون فکر میکنم و در عین اینکه این پروسه دردناکه، اما حس خیلی خیلی خوبی بهم میده! اونقدر که رفتم برای خودم جایزه یه دوجین گل سرخ خریدم! چرا که نه! 🙂

***

و این رو هم بنویسم که بعدا یادم بیاد که یکی از پراسترس‌ترین دوران زندگیم رو رد کردم، و رد شد، و رد میشه. دوران سوسک و موریانه و تاخیر در کارهای تعمیر خونه و بودجه‌بندی و دستشویی سورمه‌ای و صورتی و سبز وخرید در دوش و کاشی و رنگ دیوار و فن گاز و تعمیر خشک کن و استرس پول و ورایزن که پولم رو بالا کشیده و پپکو که اکانت برقم رو درست نمیکنه و داره جریمه‌ام میکنه برای تأخیر و داستان دادگاه برای جریمه سرعت و هزینه های باغچه و تمام استرس‌های کار و استیو و استیو و استیو و بابا و مامان و بهزاد و افسردگی و دوباره نزدیک شدن به بستری توی بیمارستان و ایربی‌اند‌بی و کوید گرفتن بچه مارتاین و....
آهان این وسط اضافه کن به خارش بی‌امان دستم که فکر کنم به خاطر poison ivy ئه...
نمیدونم چرا زندگیم اینجوریه. به قول این خانوم تراپیسته، آدم دلیلی هم نداره به بدبختی‌هاش (البته اون گفت تراماهاش) معنا بچسبونه...
اما...
ای نگار آینده، اگه در پی دوره راهنمایی و دبیرستان، و همچنین دوره بعد از بهروز، از این دوره هم به سلامت گذشتی ملخک، خداییش هر دوره دیگه‌ای رو هم میتونی بگذرونی.
اوهوم.

https://www.instagram.com/reel/CgXWXipl1CG/?igshid=YmMyMTA2M2Y=

Thursday, January 20, 2022

آوار

حالم بده. حالم خیلی بده.
بعد از هفته مزخرف قبل و آتشفشانی که با چشمهای پستچی فواره زد، دیشب انگار تیر آخر بود... معده و روده ام به هم میپیچند و من بیشتر از همیشه با خودم درگیرم...

حسم مثل حس بعد از break up میمونه... حس اینکه وقت گذاشتی، -سالها- دوست داشتی و دوست داشته شدی و یهو، بی هوا، بی هیچ هشدار و نشانه ای، میفهمی قصرت پوشالی بوده...
فکر کنم هیچ وقت نفهمم چرا rejection همیشه مثل آوار روی من فرود میاد... و چرا یکبار هم که شده، ترجیح نمیده که نرم نرمک من رو زمین بزنه...

فلج کننده است واقعا. اینکه تو دنیای خودت فکر میکنی در ابعاد مختلف برای یه نفر هستی، پشتش و همراهش. اینکه پیشنهاد میدی که همیشه گوش شنوا هستی براش اگه بخواد، و میری میبینی که انگار این همه وقته داشتی آزارش میدادی و کوچکترین خبری نداشتی... که انگار ریشه دردهاش خودت بودی اصلا!!! Heck، میری میبینی سه تا پست آخر اینستاش همه عکسهاییه که خودم ازش گرفتم و از وقتهایی که با هم گذروندیم... که نوشته چقدر خوب بود و چقدر همه چیز بین ما عالیه... بعد اینطور؟
خب مگه مریضم من آخه دور و برت باشم اگه اینقدر اذیتت میکنه؟ 😔 من میخوام support system باشم برات، نه خراش روح... اگه میدونستم اینقدر روی روانت پیاده روی میکنم، از همون اول خودم، خودم رو از زندگیت حذف میکردم خب... بابا من دوستت دارم. اونقدر دوستت دارم که اگه آزار باشم برات، نمیتونم تحمل کنم و میرم خودم...

شک شده ام. حالم بده. مدام بالا میارم و حقیقتا نمیدونم چیکار کنم...

چرا من، صرفا با «من» بودن، دور و بری هام رو آزار میدم؟
لعنت به من.

Friday, January 15, 2021

آینه ‏شکستن ‏خطاست...

حالا که سیاست داره برمیگرده به "نرمال" برگردیم یه موضوعی که واقعا اهمیت داره: خودم!
هاه.

واقعا عجیب نیست که من خودم رو دوست ندارم، نه؟ آینه بابا هستم. و عمری، بابا و خصوصیت های اخلاقی اش شماتت شده... منی که خودم رو توی بابا میبینم، چرا باید خودم رو دوست داشته باشم؟

Monday, March 30, 2020

روزگار غریبیست نازنین. غم مخور.

بهم گفت اینجوری حساب کن که اگه یه خانواده دوتا ماشین داشته باشن، و یکیش تویوتا کمری باشه و یکی دیگه اش فِراری، و اگه این خانواده به مشکل مالی بخورن، ماشینی که اول میدن میره، فِراری ئه.
حالا تو اون فِراریه ای!

آره دیگه. اینجوری.

Monday, January 28, 2019

مار

بدی پوست انداختن اینه که نه فقط خود آدم که پوست مینداره، به خودش میپیچه و دردش میاد، بلکه اونهایی هم که به پوست قدیمی گره خورده اند، آزار میبینن...
من بلدم پوست بندازم. هر چند با درد، هرچند با رنج، هرچند با سختی و کندی...
No sugarcoat is helping...

راستی، نمیدونم چرا زودتر کارم رو عوض نکردم. دندونی که درد میکنه رو باید کشید و انداخت دور. (یا مثل مورد من، موزه دندونهای شکسته قدیمی راه انداخت.)

Monday, March 5, 2018

علم و صنعت، در رگهایم روان است...

دنیا خیلی کوچیکه و دانشکده معماری علم و صنعت، بسیار بزرگ.
مشفول به کار بودم، که سرم رو برگردوندم و سارا، دختر جدیدی که برای مصاحبه به شرکتمون اومده بود رو دیدم...
از سال پایینی های علم و صنعت... که مثل من دور دنیا رو گشته تا دوباره یه گوشه بالتیمور، هم رو ببینیم...

شاید آخرین باری که هم رو دیدیم، سفر جنوب بود... آخ.

Friday, July 21, 2017

-

برای اولین بار تو آمریکا برام اتفاق افتاد. بعد از کار، هوای کاملا روشن، پمپ بنزین شلوغ، وقتی منتظر بودم باک پر بشه...
به روبرو نگاه میکردم. ولی ذهنم اونجا نبود...
تا تمام وجودم همونجا حاضر شد. پشت پمپ روبرویی بود. کشید پایین. عورت نمایی کرد. کشید بالا. رفت.
و من همچنان خشکم زده بود.
همین.
حالم، در سی و دو-سه سالگی، وسط پمپ بنزینی وسط زمین و هوا، خوب نبود.

Saturday, July 15, 2017

درد، آدمها رو از انسانیت دور میکند

Melancholy.
All summarized in this heavy word...

نگران خودمم. خودخواه تر شده ام. قبلا غکر خودکشی بود و عملی نمیشد چون نگران دیگران بودم. دردی که داشت برای دیگران... احتمال ویران کردن زندگی و خانه دیگران...
الان اما، خودخواه تر هم شده ام حتی. دیگران برام اصلا مهم نیستند. زجر خواهند کشید که کشید. به درک. من خسته ام. از اشکهای شبانه. از نقش بازی کردن روزانه. از این خود بی خاصیت و سنگین. خیلی سنگین...

و چقدر خوشحالم که اینجا، متروک شده. که میشه رفت و سر در ویرانه ای، فریاد زد... نعره زد...

پینوشت: فکر میکنم که چقدر دیر قانونی که اجازه میده زنانی که همسر غیر ایرانی دارند فرزندان خودشون رو به ایران ببرند، تصویب شد... چقدر دیر، برای مریم.

Thursday, July 6, 2017

گا

- آره... ناطور دشت و عقاید دلقک رو تقریبا همزمان خوندم... شاید شونزده بودم... شاید هم هفده... اونقدر قبل بود که دیگه یادم نمیاد... شاید هم نمیخوام که یادم بیاد... از ناطور دشت خوشم نیومد. یعنی نه. از عقاید یک دلقک بیشتر خوشم اومد. میدونی؟ آدم با چیزی که بیشتر هم ذات پنداری میکنه، راحتتر هم ارتباط برقرار میکنه و تو خاطرش میمونه...
- یعنی دروغ گفتی و نقش بازی کردی؟ لبخندهات و خنده هات... برق چشمهات... دروغ بودند؟
- نه. هیچ دروغی در کار نبود. هر دلقکی گه، گاه، نیازمند فراموشی ئه. نیازمند وقفه، هرچقدر هم کوتاه. نیازمند فاصله گرفتن از خودش و از دنیای کثافتی که توش غرق شده... تو و بودن تو، بهش این شانس رو داد. اجازه داد فکر نکنه. مکث کنه. زندگی کنه. حتی شده یه کم. بی گذشته. بی آینده. با لبخند...
- پس بعدش؟ سیاهنمایی این روزها؟ حال خراب کاسه چشمهات...؟
- داستان اون شتر ئه که تا خیر حد توانش روش بار گذاشته بودن و هیچ نگفت... لحظه آخر، یه پر، به بارهاش اضافه شد و... نتونست. دیگه نتونست. افتاد و مرد. این روزها، دلقک نمیتونه... دیگه نمیتونه... افتاد و شکست.
پر، وزنی نداره واقعا. عقاید یک دلقک اما، به همون گایی رفته اند که ناطور دشت. مدتهاست. سالها، شاید.
پینوشت. چند شب اخیر، در میانه های شب، کسی با انگشت میرود در چشم راستم. گاهی راست بین سه چشم و گاهی راست بین دو چشم. چشمم درد دارد به هرحال. از اشک کمتر.


Wednesday, June 7, 2017

مرا به تهران برسان...

حدود یک سال گذشته. از اون ماه رمضان تا این ماه رمضان.
امروز روز سوم کارم توی شرکت جدیده. با منظره آب و شکر! جذابه. دلچسبه. باعث میشه یادم بره امروز ایران حمله انتحاری شده. داعش؟ تهران؟
آخ.

Saturday, July 26, 2014

مفید

معمولا آدمها درد دارند چون مریض شده‌اند...
من اما بی‌هوا مریض شده‌ام چون درد دارم...
درد بدی هم هست، موریانه زده به مغزم... به سلول‌های خاکستری. نفسم رو محکم نگه داشته‌ام تا در نیاید. به گمونم موریانه‌ها از همانجا شروع کرده‌اند. حفره خالی رو پیدا کرده‌اند.... موریانه‌ها به تمام بدنم زده‌اند.... سیاه و سفید...
ریه‌ها که خانه‌شان بود از مدتها... اینبار به معده هم زدند... بد بود. خوب نبود یعنی.
که بعد انگار آبشاری از موریانه‌های سیاه رو بالا آوردم.... عطش خوردن داشتم.... و بالا میاوردم... سلسله خنده‌داری شده بود... به تماشای سحر...
کاش اسکیزوفرنی زودتر بیاید. از موریانه‌ها خسته‌ام. دلم زندگی در عالم رؤیا میخواهد.........

[کجا میری فلونی....
ترسم بری و بمونی....

زل زده‌ام به درخت گردو.... میدونم درخت روحم نیست. اما روح آشناییه. یا حداقل رفیق خوبیه... گردوها دوتا دوتا مثل تخم شده‌اند لابه لای برگها! یاد برگهای پوشش آدم و حوا می‌افتم... درخت گردو حرف دارد! در گرگ و میش صبح من به او و او به من زل زده‌ایم. ساکت مانده‌ایم. من سرم گیج میره و او مدام میلرزه... نمیدونم چرا این لرزهای کوچک به او افتاده. نمیدونم سرگیجه من از کجا اومده که کم و پایدار، خانه نشین شده و رها نمیکند که نمیکند...

[دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم...
در قُمار عشق اي دل، كي بود پشيماني...

فکر میکنم درخت روح من باید شبیه درخت جو باشه. تنها. لب یک صخره. به سخره گرفته شده توسط باد...
شاید درخت من اما، کمتر به یک بعد کشیده شده باشد...
شاید دور خودش بیشتر پیچیده شده باشد... شاید خودش، خودش را کشته باشد...

[میروی و مژگانت فتنه ها می انگیزد...
می روی و می ریزی خون خلق و می دانی...

امروز رو روزه نگرفتم... از ترس فلسهای موریانه‌های سیاه... شاید هم سفید... نمیدانم...
از ترس دروغهای یک درخت زیبا که خودش را کشته. خودش را از درون کشته.... که خودش را میکشد... آغوشش را باز کرده برای موریانه‌ها...

[زاهدی به میخانه سرخ رو ز ِمی دیدم...
گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی...
ساعت فائزه زنگ میزنه.
وقت خواب منه. وقت سفر اون...

[گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر...
باز کن ای ساقی مجلس سر مینای دگر...
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم...
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر...

مفید-طور
فریاد-طور

کاش نرسم به فردای دگر...
مفید-طور...

Wednesday, June 18, 2014

ارشادی سرخ... به زمانی کور... - خودکشی آرام...


از آزادیهای یواشکی من اینکه، از خودم گریز میزنم به دیگران... به زمان های دیگر...

امروز هم، روز توت فرنگی، روز جیغ زدن از ته دل سرِ بازی با نیجریه، روز لاک نصفه و نیمه قرمز و روز رشید بهبودف ئه...
روز گریز...
روز دل زیبا...
روز تف کردن لبخند...

هرکی یارش خوشگله، جاش تو بهشته....
برای ما هم که عشوه و ظاهر و غمزه... همه مدتهاست خانه نشین شده‌اند. نه. خانه هم نه. نمیدونم کجانشین شده‌اند....
زیبایی هم... مدتهاست از چشمانم سفر کرده...
من مانده‌ام و...
تهوع.
...
شبیه یک مرداب...

اینکه بخونم و بنویسم، خوبه. اینکه خودم رو بخونم، خوبه. بده، ولی خوبه. اینکه بلند خودم رو تف کنم بیرون....
چقدر تکراری...................................................

بداهه‌خوانی... نیاز این روزهای منه....

و بهتر از اون، شنیدن‌های بی‌انتظاره...
اصفهان، بی انتظار، زیاد برایم زنده شد.... گوش دادم و خودم بودم... هنوز خودم را مینویسم... یک زن بی‌مکان، سرشار از خاطره‌های مکان‌دار.... دعواهای خودم با خودم انگار ریخته توی کلمات این دختر... صداش، آشناست... برای ته ته ذهنم آشناست... بهترین جا برای بالا آوردن و نشخوار کردن خاطرات... بهترین جا برای با آرامش و سکوت، تاریک و الخ بودن...

شنیدن و خواندن بی انتظار... بدجوری آرامم میکند...

مدتهاست با پارچه روی صورتم، همونقدر میبینم که بدون اون... پیش به سوی باغ رضوان... غسال‌خانه...

- کاش جای اربانا، دزفول زندگی میکردم یا اهواز.... چه فرقی میکند؟ خیابانهای هیچکدامشان را نمیشناسم.........


پینوشت: دو روزه دارم یه رادوی واسه رایدوم ضبط میکنم... و منتظرم اون رو پست کنم و بعد اینجا رو... ولی... بسه دیگه... حرفهام اونجا بره یا نره، اینجا حتما باید بری... همراه با کشف جدیدی که از رادیو هوا کردم... محشره... خووووبه... عااالیه... :) از دیوانگیها و تک‌گوییهای مردانه... دنیای موازی خوبیه برای گویه‌ها و واگویه‌های زنانه من....
لعنت به تک‌گویی‌های عاشقانه‌ پیام جعفری...
لعنت به موسیقی ویوالدی و موسیقی فیلم ارتش سری...
لعنت به شیر سرد و خواب گم شده...

Monday, June 9, 2014

صاد. مثل سکوت. شاد. مثل شادی.

وقتی بچه  بودم و داستان فریدون رو میخوندم، اسم مادرش رو خوندم فرانک! خیر! فَرانَک نه! فِرانک! Frank! بعد کلی برام سؤال بود که اولاً چرا این بچه، دو تا بابا داشته، (با داستان شیر گاو خوردنش هم هماهنگ بود قضیه) و دوم اینکه چرا قوم وطنپرست آریایی، ریشه این اسم رو نمیکنن تو چشم اجنبی‌ها!!!!!!!!
حالا بزرگ شدم، داستان همونه انگار! خودم اینقدر "اجنبی" شده‌ام که دیگه فرانک (خیر! فِرانک نه! فَرانَک!) هم میبینم، میخونم Frank! داستانی....
*
وودی آلن هم مثل کامو، جمله "قصار" زیاد داره.... فیلمهاش رو که آدم میبینه، اول میتونه رد شه و حتی بگه خب که چی... بعد از سینما میای بیرون... یا تلویزون رو خاموش میکنی و میری آشپزی... یا لپتاپ رو خاموش میکنی و میری برای خواب... بعد هی زور میزنی که چیزی مهمی رو که یادت رفته، به یاد بیاری... زور میزنی و یادت نمیاد... بیخیال میشی... تو ذهنت عقبگرد میزنی به فیلم که «اینبار دیگه واقعاً فیلم وودی آلن، سطحی بود»... توی خیابونها راه میری... یا غذات رو هم میزنی... یا زل زدی به سقف بالای تخت... برای خودت از فیلم مثال میزنی... جمله‌ای از اون یادت میاد که اول میخواد مثال بزنی... و بعد میبینی انگار مدتها بود این چندتا جمله رو میدونستی... و چه زوری زدی که یادت بیاد. یادت اومد. خوب و واضح یادت اومد....
ارنست همینگوی: همه مردها از مرگ می ترسن. این کاملا طبیعیه. ما از مرگ می ترسیم چون حس می کنیم به اندازه کافی دوست داشته نشدیم یا اصلا کسی دوستمون نداشته، که البته این دوتا چندان فرقی هم با هم ندارن. اما درست وقتی که داری با زنی که عاشقشی عشق بازی می کنی، لحظه ای که بیشترین و بالاترین ارزش و احترام رو در دنیا داره، لحظه ای که باعث میشه فکر کنی قوی ترین موجود روی زمین هستی، ترس از مرگ به کلی فراموش میشه. برای اینکه وقتی تو بدن، و مهمتر از اون قلبت رو با یه زن شریک میشی، دنیا دیگه برات کمرنگ میشه، و شما دو نفر تنها چیزایی هستین که تو اون لحظه در دنیا وجود دارین. تو بزرگترین فتح دنیا رو انجام دادی! تو تونستی قلب یه زن، یعنی ارزشـــــــــمندترین چیزی که میتونه به کسی پیشنهاد بده رو فتح کنی.
اونجا دیگه مرگ توی ذهنت نمی چرخه، دیگه ترس از مرگ سایه رو قلبت نمیندازه. اونجا دیگه فقط شوق داری، برای زندگی، برای عشق ورزیدن…
درست زمانی که داری با زنی که عاشقشی عشق بازی می کنی، تو فناناپذیری. 
نیمه شب در پاریس...
وودی آلن، حرف دارد.
*
*
برام عادی نیست این حجم به هم ریختگی زندگی خودم و دوستهام...
روزی روزگاری، تعجب میکردم از مردم توی خیابون... از لبخند زدنهایی که آسون بود و مردم دریغ میکردند... از شادی‌ای که نبود و من، بی‌خبر، اعتقاد داشتم مسری ئه... که پخشش میکردم این سرایت رو بین دوستهام و نزدیکانم... لبخند و خنده و شوخی و خنده‌هام رو تا جا داشت، قطع نمیکردم... و چه خوب بود...
امروز، باخبر، به همان اعتقاد دارم که داشتم... که لبخند مسری است... با این تفاوت که میدانم باید برای شاد بودن، جنگید... جنگید... و باز هم جنگید... در این روزگار وانفسا که به هم ریختگی، از "معمول"های زندگی ماست... باید جنگ دیگری هم اضافه کرد به تمام جنگهای دیگه: جنگ برای شادی! جنگ برای سرزندگی! جنگ برای زندگی!

امروز اگر در اوج بی پولی، یکهو شش جفت کفش میخرم و با فائزه دوتایی میشینیم و ذوقشان را داریم... اگر به یه سری دوستیهای ناپایدار، سفت میچسبم و رهاشون نمیکنم... اگه صدای بغض‌آلودم رو خفه میکنم و میگم "سلام"... از سر ریا نیست... بازیگری هم نیست... هست و نیست... نگار داره میجنگه... برای شادی میجنگه... جانانه میجنگه...
*
گاهی در میانه بهار، برف میبارد... برف...
گاهی در میانه لبخند، اشک میاید... اشک...
گاهی هم، من میدوم و خیال میکنم که کسی همراهم است...
هست؟
*
دف بزنید و طبل شادی بکوبید.
غم رفته است.
غم، با صاحبش رفته است. مرده است.
*
زبان بدن را... گفتار بُوَد.
و من انگار... شعر گفتن، میدانم.
*
هر از گاهی دچار ماه‌گرفتگی میشوم...
چه باک، خورشید همیشه گرفته است...
*
توی خانه، با در و دیوارها زیاد حرف میزنم... با پنجره، یا یخچال، با بالش، با بطری خالی آبجو... با شکلاتها و چیپسها و گزهای روی میز که فائزه دوست نداشت بگذارمشون روی میز (میز رو پر کنم) و الان که رفته، میز جای خالی از خوردنی، نداره.... با اسپیکر خونه... با رادیو که پخش میشه... با لباسهام که کف زمین ولو شدن و حوصله ندارم جمعشون کنم... با مورچه های دم در خونه که از پاهام بالا میرن... با درخت گردو...
به روزگار من، تعداد دوستهای من زیاد شدن... حرف نمیزنند، اما زیاد شدند...
...
بعد، وقتی با دوستان صامتم، سکوت میکنیم... همه با هم سکوت میکنیم... خانه تلخ میشود!
بعد...
وقتی زل زده‌ام به مانیتور و میبینم برای دیدن، شنیدن و خواندن، مجبورم فونت کامپیوتر را بزرگ کنم... دردم میاید... برای دیدن، باید زوم کنم... برای شنیدن باید صدا را بلند کنم... میترسم... نمیدانم پیر شده‌ام یا کور یا کر...
اینقدر دور و برم سکوت بوده و هست که برای ورودی داشتن، باید تلاش کنم... همه خروجی ام و خروجی! عصر ارتباطات!
*
*
و من، سرسپرده هوسی... به نام رفیق.
دور. کور. کر.
مرگ.

ابلهی، که ابلهانه، ابلهی میکشد. و خلاص.
*
و اینجا، جای خالی موسیقی‌ایست که میشناسمش اما یادم نمی‌آید...
"این نیز بگذرد".............

Monday, May 19, 2014

؛

بهش گفتم «فامیل دور هستم، 29 ساله، از خارجستان.»
گفت: «دیوی به فامیل دور می گفت غریبۀ نزدیک!...»
ادامه حرفهاش رو نفهمیدم... فکر کردم چقدر "من"... چقدر "غریبۀ نزدیک"... چه دوکلمۀ خوبی برای توصیف من...
شاید باید از این به بعد به نام خودم، خودم را بخوانم... "غریبۀ نزدیک"..........
نشسته‌ام به آرزوی [دوست ندارم بگویم "محال"] شنیدن یک کلمه: «نرو». «بمان». «باش». 
به ریش خودم میخندم! کسی بودن من را نمیخواهد. بزدلی، گیر کرده در دنیای وحش... در دنیای وحشت‌ها و وحشت‌زده‌ها...
میروم. نه به جایی که کسی منتظرم باشد، نه... میروم که دیگر اینجا که هستم، جایی برای خودم سراغ ندارم... 
تن خسته را بار میکنم و میبرم می‌اندازم دریا... آنجا سبکترم...



Thursday, May 8, 2014

d.u.l.l

آشوبم...
و بلیطهای یک‌شنبه گرانند. من دوست ندارم سه شنبه به خانه برگردم. من «خانه» میخواهم. بیش از هرچیزی در دنیا.
«خانه»... 
«خانواده»...
و همچنان به سان سیب رسیده‌ای که اگر چیده نشود، میگندد... روی همان درخت، ذره ذره میگنند...








اینطور بگویمت:
I know our silence screams
I know confronting the unknown
I know singing our insolence
I know praying there’s hope for us

I know liking the time that advances
I know to savor our luck
I know empty hope
But why, I do not know
To hide in my voice
What trembles in me

But why, I do not know
To stop the wounds
Of a world that distorts
Where the air is no longer pure
To tell you the story
In the heat of the night
Which you want to believe
Without crying in the dark

روزی روزگاری، وقتی تمام کارهای ناتمام، تمام شد، زیان فرانسه یاد میگیرم... بعض از قریادهایم را انگار، با آن زبان بهتر میتوانم به کلام در بیاورم...
آن روز اما، هیچگاه نخواهد آمد. میدانم...
یا که نه، دل میسپارم به شعرهای بی‌منبع... بیت‌های هرجایی:
عشق و طغیان دو روی یک سکه اند...
کام از اولی برنیاید چاره در دومی خواهی جست

از خوشی های کوچک زندگی، اینکه سایه‌ام را گفتم خورشت لوبیاسبز بپزد...
خوب است. خوشمزه است. نه تلخ است و نه شور. کمی ترش است. برای زنده نگه داشتن درد بی‌دردی.....

درباره عکس: دختر چارده ساله ندیده‌ای؟ من! می دو ساله بیار.

Friday, April 11, 2014

خون آشام. بی قوه ادراک.

از تبخال بدم میاد. لحظه های ناجور زندگیم رو علامت گذاری میکنه انگار. و برای من عاشق عکاسی و ثبت کردن لحظه‌هام، این لحظه های لعنتی که کم هم نیستن، موندگاری رو داره تو زندگیم...

از تبخال بدم میاد. از اینکه ناجور بودن زندگی رو مثل یه میخ حک میکنه رو صورتم، بدم میاد. لحظه های ناجور زندگیم برای منن. برای تیکه گوشتهای داخل قفسه سینه ام. برای درون. نه بیرون. از اینکه تبخال، ناجورهای زندگیم رو مثل یه فحش پرت میکنه تو صورتم و به طبعش تو چشم هرکسی که گذارش بهم میفته، بدم میاد.

از تبخال بدم میاد. و بدتر از اون... بدتر از اون وقتیه که به بالش و پتو پناه میبرم، صورتم بی هوا کشیده میشه به بالش و... تمام. مزۀ خونیِ لحظه های ناجور زندگی تمام دهنم رو پر میکنه.

Thursday, April 3, 2014

جسد بی‌هویت

اینک  ازکلمه  "حجم" زیاد استفاده کنی، اما بنویسی‌اش "هجم"، یعنی، از ایرانی بودن دور بشی اما چیز دیگری هم نباشی یا نشوی. 

سیاه پوشیده‌ام امروز.
به انتظار نشسته‌ام. سوگ را پیشاپیش سر داده‌ام.
من مرده‌ام. به مرض سرطان ریه.


پینوشت: دیشب خواب دیدم پراتیک را کوسه‌ها خوردند. درد داشت.