Tuesday, January 9, 2024
when woman stands her grounds
Sunday, July 24, 2022
Boundaries comes first. Then anxiety and depression!!! huh!
Thursday, January 20, 2022
آوار
Wednesday, January 5, 2022
"I'm poison to anyone who dares to care about me."
Friday, January 15, 2021
آینه شکستن خطاست...
Monday, March 30, 2020
روزگار غریبیست نازنین. غم مخور.
Monday, January 28, 2019
مار
بدی پوست انداختن اینه که نه فقط خود آدم که پوست مینداره، به خودش میپیچه و دردش میاد، بلکه اونهایی هم که به پوست قدیمی گره خورده اند، آزار میبینن...
من بلدم پوست بندازم. هر چند با درد، هرچند با رنج، هرچند با سختی و کندی...
No sugarcoat is helping...
راستی، نمیدونم چرا زودتر کارم رو عوض نکردم. دندونی که درد میکنه رو باید کشید و انداخت دور. (یا مثل مورد من، موزه دندونهای شکسته قدیمی راه انداخت.)
Monday, March 5, 2018
علم و صنعت، در رگهایم روان است...
دنیا خیلی کوچیکه و دانشکده معماری علم و صنعت، بسیار بزرگ.
مشفول به کار بودم، که سرم رو برگردوندم و سارا، دختر جدیدی که برای مصاحبه به شرکتمون اومده بود رو دیدم...
از سال پایینی های علم و صنعت... که مثل من دور دنیا رو گشته تا دوباره یه گوشه بالتیمور، هم رو ببینیم...
شاید آخرین باری که هم رو دیدیم، سفر جنوب بود... آخ.
Friday, July 21, 2017
-
برای اولین بار تو آمریکا برام اتفاق افتاد. بعد از کار، هوای کاملا روشن، پمپ بنزین شلوغ، وقتی منتظر بودم باک پر بشه...
به روبرو نگاه میکردم. ولی ذهنم اونجا نبود...
تا تمام وجودم همونجا حاضر شد. پشت پمپ روبرویی بود. کشید پایین. عورت نمایی کرد. کشید بالا. رفت.
و من همچنان خشکم زده بود.
همین.
حالم، در سی و دو-سه سالگی، وسط پمپ بنزینی وسط زمین و هوا، خوب نبود.
Saturday, July 15, 2017
درد، آدمها رو از انسانیت دور میکند
Melancholy.
All summarized in this heavy word...
نگران خودمم. خودخواه تر شده ام. قبلا غکر خودکشی بود و عملی نمیشد چون نگران دیگران بودم. دردی که داشت برای دیگران... احتمال ویران کردن زندگی و خانه دیگران...
الان اما، خودخواه تر هم شده ام حتی. دیگران برام اصلا مهم نیستند. زجر خواهند کشید که کشید. به درک. من خسته ام. از اشکهای شبانه. از نقش بازی کردن روزانه. از این خود بی خاصیت و سنگین. خیلی سنگین...
و چقدر خوشحالم که اینجا، متروک شده. که میشه رفت و سر در ویرانه ای، فریاد زد... نعره زد...
پینوشت: فکر میکنم که چقدر دیر قانونی که اجازه میده زنانی که همسر غیر ایرانی دارند فرزندان خودشون رو به ایران ببرند، تصویب شد... چقدر دیر، برای مریم.
Thursday, July 6, 2017
گا
- یعنی دروغ گفتی و نقش بازی کردی؟ لبخندهات و خنده هات... برق چشمهات... دروغ بودند؟
- نه. هیچ دروغی در کار نبود. هر دلقکی گه، گاه، نیازمند فراموشی ئه. نیازمند وقفه، هرچقدر هم کوتاه. نیازمند فاصله گرفتن از خودش و از دنیای کثافتی که توش غرق شده... تو و بودن تو، بهش این شانس رو داد. اجازه داد فکر نکنه. مکث کنه. زندگی کنه. حتی شده یه کم. بی گذشته. بی آینده. با لبخند...
- پس بعدش؟ سیاهنمایی این روزها؟ حال خراب کاسه چشمهات...؟
- داستان اون شتر ئه که تا خیر حد توانش روش بار گذاشته بودن و هیچ نگفت... لحظه آخر، یه پر، به بارهاش اضافه شد و... نتونست. دیگه نتونست. افتاد و مرد. این روزها، دلقک نمیتونه... دیگه نمیتونه... افتاد و شکست.
پر، وزنی نداره واقعا. عقاید یک دلقک اما، به همون گایی رفته اند که ناطور دشت. مدتهاست. سالها، شاید.
Wednesday, June 7, 2017
مرا به تهران برسان...
Saturday, July 26, 2014
مفید
درد بدی هم هست، موریانه زده به مغزم... به سلولهای خاکستری. نفسم رو محکم نگه داشتهام تا در نیاید. به گمونم موریانهها از همانجا شروع کردهاند. حفره خالی رو پیدا کردهاند.... موریانهها به تمام بدنم زدهاند.... سیاه و سفید...
که بعد انگار آبشاری از موریانههای سیاه رو بالا آوردم.... عطش خوردن داشتم.... و بالا میاوردم... سلسله خندهداری شده بود... به تماشای سحر...
[کجا میری فلونی....
ترسم بری و بمونی....
زل زدهام به درخت گردو.... میدونم درخت روحم نیست. اما روح آشناییه. یا حداقل رفیق خوبیه... گردوها دوتا دوتا مثل تخم شدهاند لابه لای برگها! یاد برگهای پوشش آدم و حوا میافتم... درخت گردو حرف دارد! در گرگ و میش صبح من به او و او به من زل زدهایم. ساکت ماندهایم. من سرم گیج میره و او مدام میلرزه... نمیدونم چرا این لرزهای کوچک به او افتاده. نمیدونم سرگیجه من از کجا اومده که کم و پایدار، خانه نشین شده و رها نمیکند که نمیکند...
[دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم...
در قُمار عشق اي دل، كي بود پشيماني...
فکر میکنم درخت روح من باید شبیه درخت جو باشه. تنها. لب یک صخره. به سخره گرفته شده توسط باد...
[میروی و مژگانت فتنه ها می انگیزد...
می روی و می ریزی خون خلق و می دانی...
امروز رو روزه نگرفتم... از ترس فلسهای موریانههای سیاه... شاید هم سفید... نمیدانم...
گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی...
[گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر...
باز کن ای ساقی مجلس سر مینای دگر...
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم...
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر...
فریاد-طور
کاش نرسم به فردای دگر...
مفید-طور...
Wednesday, June 18, 2014
ارشادی سرخ... به زمانی کور... - خودکشی آرام...
برای ما هم که عشوه و ظاهر و غمزه... همه مدتهاست خانه نشین شدهاند. نه. خانه هم نه. نمیدونم کجانشین شدهاند....
زیبایی هم... مدتهاست از چشمانم سفر کرده...
من ماندهام و...
تهوع.
...
شبیه یک مرداب...
اینکه بخونم و بنویسم، خوبه. اینکه خودم رو بخونم، خوبه. بده، ولی خوبه. اینکه بلند خودم رو تف کنم بیرون....
چقدر تکراری...................................................
بداههخوانی... نیاز این روزهای منه....
و بهتر از اون، شنیدنهای بیانتظاره...
اصفهان، بی انتظار، زیاد برایم زنده شد.... گوش دادم و خودم بودم... هنوز خودم را مینویسم... یک زن بیمکان، سرشار از خاطرههای مکاندار.... دعواهای خودم با خودم انگار ریخته توی کلمات این دختر... صداش، آشناست... برای ته ته ذهنم آشناست... بهترین جا برای بالا آوردن و نشخوار کردن خاطرات... بهترین جا برای با آرامش و سکوت، تاریک و الخ بودن...
شنیدن و خواندن بی انتظار... بدجوری آرامم میکند...
مدتهاست با پارچه روی صورتم، همونقدر میبینم که بدون اون... پیش به سوی باغ رضوان... غسالخانه...
- کاش جای اربانا، دزفول زندگی میکردم یا اهواز.... چه فرقی میکند؟ خیابانهای هیچکدامشان را نمیشناسم.........
پینوشت: دو روزه دارم یه رادوی واسه رایدوم ضبط میکنم... و منتظرم اون رو پست کنم و بعد اینجا رو... ولی... بسه دیگه... حرفهام اونجا بره یا نره، اینجا حتما باید بری... همراه با کشف جدیدی که از رادیو هوا کردم... محشره... خووووبه... عااالیه... :) از دیوانگیها و تکگوییهای مردانه... دنیای موازی خوبیه برای گویهها و واگویههای زنانه من....
لعنت به تکگوییهای عاشقانه پیام جعفری...
لعنت به موسیقی ویوالدی و موسیقی فیلم ارتش سری...
لعنت به شیر سرد و خواب گم شده...
Monday, June 9, 2014
صاد. مثل سکوت. شاد. مثل شادی.
ارنست همینگوی: همه مردها از مرگ می ترسن. این کاملا طبیعیه. ما از مرگ می ترسیم چون حس می کنیم به اندازه کافی دوست داشته نشدیم یا اصلا کسی دوستمون نداشته، که البته این دوتا چندان فرقی هم با هم ندارن. اما درست وقتی که داری با زنی که عاشقشی عشق بازی می کنی، لحظه ای که بیشترین و بالاترین ارزش و احترام رو در دنیا داره، لحظه ای که باعث میشه فکر کنی قوی ترین موجود روی زمین هستی، ترس از مرگ به کلی فراموش میشه. برای اینکه وقتی تو بدن، و مهمتر از اون قلبت رو با یه زن شریک میشی، دنیا دیگه برات کمرنگ میشه، و شما دو نفر تنها چیزایی هستین که تو اون لحظه در دنیا وجود دارین. تو بزرگترین فتح دنیا رو انجام دادی! تو تونستی قلب یه زن، یعنی ارزشـــــــــمندترین چیزی که میتونه به کسی پیشنهاد بده رو فتح کنی.
اونجا دیگه مرگ توی ذهنت نمی چرخه، دیگه ترس از مرگ سایه رو قلبت نمیندازه. اونجا دیگه فقط شوق داری، برای زندگی، برای عشق ورزیدن…
درست زمانی که داری با زنی که عاشقشی عشق بازی می کنی، تو فناناپذیری.
نیمه شب در پاریس...
*
*
گاهی در میانه بهار، برف میبارد... برف...
گاهی در میانه لبخند، اشک میاید... اشک...
گاهی هم، من میدوم و خیال میکنم که کسی همراهم است...
هست؟
*
دف بزنید و طبل شادی بکوبید.
غم رفته است.
غم، با صاحبش رفته است. مرده است.
*
و من انگار... شعر گفتن، میدانم.
*
هر از گاهی دچار ماهگرفتگی میشوم...
چه باک، خورشید همیشه گرفته است...
*
توی خانه، با در و دیوارها زیاد حرف میزنم... با پنجره، یا یخچال، با بالش، با بطری خالی آبجو... با شکلاتها و چیپسها و گزهای روی میز که فائزه دوست نداشت بگذارمشون روی میز (میز رو پر کنم) و الان که رفته، میز جای خالی از خوردنی، نداره.... با اسپیکر خونه... با رادیو که پخش میشه... با لباسهام که کف زمین ولو شدن و حوصله ندارم جمعشون کنم... با مورچه های دم در خونه که از پاهام بالا میرن... با درخت گردو...
به روزگار من، تعداد دوستهای من زیاد شدن... حرف نمیزنند، اما زیاد شدند...
...
بعد، وقتی با دوستان صامتم، سکوت میکنیم... همه با هم سکوت میکنیم... خانه تلخ میشود!
بعد...
وقتی زل زدهام به مانیتور و میبینم برای دیدن، شنیدن و خواندن، مجبورم فونت کامپیوتر را بزرگ کنم... دردم میاید... برای دیدن، باید زوم کنم... برای شنیدن باید صدا را بلند کنم... میترسم... نمیدانم پیر شدهام یا کور یا کر...
اینقدر دور و برم سکوت بوده و هست که برای ورودی داشتن، باید تلاش کنم... همه خروجی ام و خروجی! عصر ارتباطات!
*
*
و من، سرسپرده هوسی... به نام رفیق.
دور. کور. کر.
مرگ.
ابلهی، که ابلهانه، ابلهی میکشد. و خلاص.
*
و اینجا، جای خالی موسیقیایست که میشناسمش اما یادم نمیآید...
"این نیز بگذرد".............
Monday, May 19, 2014
؛
گفت: «دیوی به فامیل دور می گفت غریبۀ نزدیک!...»
Thursday, May 8, 2014
d.u.l.l
I know confronting the unknown
I know singing our insolence
I know praying there’s hope for us
I know liking the time that advances
I know to savor our luck
I know empty hope
But why, I do not know
To hide in my voice
What trembles in me
But why, I do not know
To stop the wounds
Of a world that distorts
Where the air is no longer pure
To tell you the story
In the heat of the night
Which you want to believe
Without crying in the dark
عشق و طغیان دو روی یک سکه اند...
کام از اولی برنیاید چاره در دومی خواهی جست
خوب است. خوشمزه است. نه تلخ است و نه شور. کمی ترش است. برای زنده نگه داشتن درد بیدردی.....
درباره عکس: دختر چارده ساله ندیدهای؟ من! می دو ساله بیار.
Friday, April 11, 2014
خون آشام. بی قوه ادراک.
از تبخال بدم میاد. از اینکه ناجور بودن زندگی رو مثل یه میخ حک میکنه رو صورتم، بدم میاد. لحظه های ناجور زندگیم برای منن. برای تیکه گوشتهای داخل قفسه سینه ام. برای درون. نه بیرون. از اینکه تبخال، ناجورهای زندگیم رو مثل یه فحش پرت میکنه تو صورتم و به طبعش تو چشم هرکسی که گذارش بهم میفته، بدم میاد.
از تبخال بدم میاد. و بدتر از اون... بدتر از اون وقتیه که به بالش و پتو پناه میبرم، صورتم بی هوا کشیده میشه به بالش و... تمام. مزۀ خونیِ لحظه های ناجور زندگی تمام دهنم رو پر میکنه.
Thursday, April 3, 2014
جسد بیهویت
پینوشت: دیشب خواب دیدم پراتیک را کوسهها خوردند. درد داشت.





