Showing posts with label تلخ. Show all posts
Showing posts with label تلخ. Show all posts

Thursday, October 1, 2020

Ratify

"When you gaze long into an abyss, the abyss also gazes into you."
~ Nietzsche and I

Saturday, July 19, 2014

Sinkhole

لبخند داشتنم سخت نیست. نگه داشتن طراوتم هم همچنین...
فقط، ممکن است چشم بر هم بگذاری، باز کنی، ببین ریخته ام! فروریخته‌ام. 
خلاص.

یکی از ترسناکترین و در عین حال قابل‌درک ترین تصاویری که دیده‌ام، این فرو ریختن های عظیم و بی انتهاست...
sinkhole....

*A sinkhole, also known as a sink-hole, sink, swallow hole, shakehole, swallet or doline, is a depression or hole in the ground caused by some form of collapse of the surface layer
از افسردگیهای زمین... از افسرگیهای سنگ صبور...
از ویرانی....
از فروریختن....

چه آشنا...

و خود این سطح روئین، خودش چقدر عمیق است لعنتی....

Monday, June 9, 2014

صاد. مثل سکوت. شاد. مثل شادی.

وقتی بچه  بودم و داستان فریدون رو میخوندم، اسم مادرش رو خوندم فرانک! خیر! فَرانَک نه! فِرانک! Frank! بعد کلی برام سؤال بود که اولاً چرا این بچه، دو تا بابا داشته، (با داستان شیر گاو خوردنش هم هماهنگ بود قضیه) و دوم اینکه چرا قوم وطنپرست آریایی، ریشه این اسم رو نمیکنن تو چشم اجنبی‌ها!!!!!!!!
حالا بزرگ شدم، داستان همونه انگار! خودم اینقدر "اجنبی" شده‌ام که دیگه فرانک (خیر! فِرانک نه! فَرانَک!) هم میبینم، میخونم Frank! داستانی....
*
وودی آلن هم مثل کامو، جمله "قصار" زیاد داره.... فیلمهاش رو که آدم میبینه، اول میتونه رد شه و حتی بگه خب که چی... بعد از سینما میای بیرون... یا تلویزون رو خاموش میکنی و میری آشپزی... یا لپتاپ رو خاموش میکنی و میری برای خواب... بعد هی زور میزنی که چیزی مهمی رو که یادت رفته، به یاد بیاری... زور میزنی و یادت نمیاد... بیخیال میشی... تو ذهنت عقبگرد میزنی به فیلم که «اینبار دیگه واقعاً فیلم وودی آلن، سطحی بود»... توی خیابونها راه میری... یا غذات رو هم میزنی... یا زل زدی به سقف بالای تخت... برای خودت از فیلم مثال میزنی... جمله‌ای از اون یادت میاد که اول میخواد مثال بزنی... و بعد میبینی انگار مدتها بود این چندتا جمله رو میدونستی... و چه زوری زدی که یادت بیاد. یادت اومد. خوب و واضح یادت اومد....
ارنست همینگوی: همه مردها از مرگ می ترسن. این کاملا طبیعیه. ما از مرگ می ترسیم چون حس می کنیم به اندازه کافی دوست داشته نشدیم یا اصلا کسی دوستمون نداشته، که البته این دوتا چندان فرقی هم با هم ندارن. اما درست وقتی که داری با زنی که عاشقشی عشق بازی می کنی، لحظه ای که بیشترین و بالاترین ارزش و احترام رو در دنیا داره، لحظه ای که باعث میشه فکر کنی قوی ترین موجود روی زمین هستی، ترس از مرگ به کلی فراموش میشه. برای اینکه وقتی تو بدن، و مهمتر از اون قلبت رو با یه زن شریک میشی، دنیا دیگه برات کمرنگ میشه، و شما دو نفر تنها چیزایی هستین که تو اون لحظه در دنیا وجود دارین. تو بزرگترین فتح دنیا رو انجام دادی! تو تونستی قلب یه زن، یعنی ارزشـــــــــمندترین چیزی که میتونه به کسی پیشنهاد بده رو فتح کنی.
اونجا دیگه مرگ توی ذهنت نمی چرخه، دیگه ترس از مرگ سایه رو قلبت نمیندازه. اونجا دیگه فقط شوق داری، برای زندگی، برای عشق ورزیدن…
درست زمانی که داری با زنی که عاشقشی عشق بازی می کنی، تو فناناپذیری. 
نیمه شب در پاریس...
وودی آلن، حرف دارد.
*
*
برام عادی نیست این حجم به هم ریختگی زندگی خودم و دوستهام...
روزی روزگاری، تعجب میکردم از مردم توی خیابون... از لبخند زدنهایی که آسون بود و مردم دریغ میکردند... از شادی‌ای که نبود و من، بی‌خبر، اعتقاد داشتم مسری ئه... که پخشش میکردم این سرایت رو بین دوستهام و نزدیکانم... لبخند و خنده و شوخی و خنده‌هام رو تا جا داشت، قطع نمیکردم... و چه خوب بود...
امروز، باخبر، به همان اعتقاد دارم که داشتم... که لبخند مسری است... با این تفاوت که میدانم باید برای شاد بودن، جنگید... جنگید... و باز هم جنگید... در این روزگار وانفسا که به هم ریختگی، از "معمول"های زندگی ماست... باید جنگ دیگری هم اضافه کرد به تمام جنگهای دیگه: جنگ برای شادی! جنگ برای سرزندگی! جنگ برای زندگی!

امروز اگر در اوج بی پولی، یکهو شش جفت کفش میخرم و با فائزه دوتایی میشینیم و ذوقشان را داریم... اگر به یه سری دوستیهای ناپایدار، سفت میچسبم و رهاشون نمیکنم... اگه صدای بغض‌آلودم رو خفه میکنم و میگم "سلام"... از سر ریا نیست... بازیگری هم نیست... هست و نیست... نگار داره میجنگه... برای شادی میجنگه... جانانه میجنگه...
*
گاهی در میانه بهار، برف میبارد... برف...
گاهی در میانه لبخند، اشک میاید... اشک...
گاهی هم، من میدوم و خیال میکنم که کسی همراهم است...
هست؟
*
دف بزنید و طبل شادی بکوبید.
غم رفته است.
غم، با صاحبش رفته است. مرده است.
*
زبان بدن را... گفتار بُوَد.
و من انگار... شعر گفتن، میدانم.
*
هر از گاهی دچار ماه‌گرفتگی میشوم...
چه باک، خورشید همیشه گرفته است...
*
توی خانه، با در و دیوارها زیاد حرف میزنم... با پنجره، یا یخچال، با بالش، با بطری خالی آبجو... با شکلاتها و چیپسها و گزهای روی میز که فائزه دوست نداشت بگذارمشون روی میز (میز رو پر کنم) و الان که رفته، میز جای خالی از خوردنی، نداره.... با اسپیکر خونه... با رادیو که پخش میشه... با لباسهام که کف زمین ولو شدن و حوصله ندارم جمعشون کنم... با مورچه های دم در خونه که از پاهام بالا میرن... با درخت گردو...
به روزگار من، تعداد دوستهای من زیاد شدن... حرف نمیزنند، اما زیاد شدند...
...
بعد، وقتی با دوستان صامتم، سکوت میکنیم... همه با هم سکوت میکنیم... خانه تلخ میشود!
بعد...
وقتی زل زده‌ام به مانیتور و میبینم برای دیدن، شنیدن و خواندن، مجبورم فونت کامپیوتر را بزرگ کنم... دردم میاید... برای دیدن، باید زوم کنم... برای شنیدن باید صدا را بلند کنم... میترسم... نمیدانم پیر شده‌ام یا کور یا کر...
اینقدر دور و برم سکوت بوده و هست که برای ورودی داشتن، باید تلاش کنم... همه خروجی ام و خروجی! عصر ارتباطات!
*
*
و من، سرسپرده هوسی... به نام رفیق.
دور. کور. کر.
مرگ.

ابلهی، که ابلهانه، ابلهی میکشد. و خلاص.
*
و اینجا، جای خالی موسیقی‌ایست که میشناسمش اما یادم نمی‌آید...
"این نیز بگذرد".............

Thursday, May 15, 2014

زندگینامه با صدای بلند


شما! بله! شما آقا! فکر میکنید قد من بلند است. میگویید قد من بلندتر است. شما اینطور فکر میکنید، آقا. من به شما نگاه میکنم. فکر میکنم که شما فکر میکنید که قد من بلندتر است. 
من... بله! من، آقا! فکر میکنم جعبه های خالی میوه چیزهای خوبی هستند. بله آقا. جعبه هایی که میوه‌هایشان را دیگران میخورند و میوه فروش کنار دکه‌اش می‌اندازد. من فکر میکنم جعبه‌های میوه چیزهای خوبی هستند تا زیر پا بگذاری و قدبلند شوی. نه به قد بلندی شما، آقا! 
آقا! جعبه میوه زمخت است و کف پاهایم را میخراشد... مدتهاست، آقا...
آقا! جعبه میوه جزئی از پاهایم شده... مدتهاست، آقا...
*
روزها شاعرم،
شبها فیلسوف.
*
چه شاعر و چه فیلسوف، بیکار.
*
زندگیم، مُرد!
به همین راحتی! هارد درایوم که بک آپ کل زندگیم بود، اطلاعات، عکسها، فیلمها و فایلهای تمام زندگیم از به دنیا اومدم و حتی قبل از اون تا امروز... همه رفتند! زندگیم که ثانیه ثانیه اش مکتوب بود، محو شد. به همین راحتی.
اینقدر ترسناکه که هیچ حسی ندارم. توی denial ئم. نه ترس، نه غصه... حتی نمیتونم بگم شُک زده‌ام.
کل زندگیم، محو شد.

و فکر میکنم چقدر ترسناکتر است که زندگی‌ات توی دو ترابات، کم یا زیاد، جا شود... قیمت کرده ام... چقدر وحشتناک است که زندگی ات خالی که باشد صد تا چهارصد دلار باشد... جقدر وحشتناک است که برگرداندن زندگی‌ات هفتصد تا 2500 دلار باشد و ادامه دادنش ماهی ده دلار... وحشتناک است قیمت داشتن زندگی. وحشتناک است...
*
"...
But I am just like you...
Selfish and abused..."
...
maybe there is a difference. That's my smile and your silence....
*
همیشه پای یک چیتا در میان است.
همانقدر که تند و تیز می‌آید، همانقدر هم تند و تیز میرود لامصب....
*


دور شدنت را نگاه میکنم...
تلخ شدنت را...
نمیتوانم کاری بکنم. خیلی دور هستی... خیلی دور...
...
نوشتن بلدم و... همین! فقط نوشتن بلدم. نمیتوانم کاری بکنم. تلخ شدنت را به تماشا نشسته‌ام.


...
بعد میبینم مدام قطع و وصل میشوم به دنیا و از دنیا... کم و شبیه شبیه همین هارد، که نیمه، مرده است... میبینم که نیمه میشنومت که حرف میزنی، بعد یادم میاید که مدتهاست صدا از دهانت بیرون نیامده... به کما میروم... به هوش میایم، میبینم دارم تک کلمه و گاه به گاه میگویم:
"تو...
دوراهی خطر کردن...

لبهایم را میخندیدی...
چشمانم را میباریدی....

ما...
در انتظار مهتاب ماندیم..."
میشنوم "هیچ" را! یادم میاید که مدتهاست از دهانم کلمه‌ای نشنیده... که مدتهاست سکوت را در انتظار مهتاب فریاد میزنم...
*
باید دیولافوا بخوانم. باید تاریخی که میشناسم را، دوباره، سه باره، از نو بخوانم... ببینم کدام راه را به خطا، کدام را کج رفتم...
*
کرکره‌ها را پایین میکشم آقا! وقت رفتن است....
مهمان دارم، آقا! مهمانِ خوانده! مهمانِ عزیز، یارِ عزیز نیست، اما به هرحال، مهمان، مهمان است آقا! مهمان برای فراموشی خوب است آقا! مهمان برای تنها نبودن، خوب است آقا! مهمان دارم آقا... بروم چای بگذارم... مهمان چای دوست دارد...

Friday, April 11, 2014

خون آشام. بی قوه ادراک.

از تبخال بدم میاد. لحظه های ناجور زندگیم رو علامت گذاری میکنه انگار. و برای من عاشق عکاسی و ثبت کردن لحظه‌هام، این لحظه های لعنتی که کم هم نیستن، موندگاری رو داره تو زندگیم...

از تبخال بدم میاد. از اینکه ناجور بودن زندگی رو مثل یه میخ حک میکنه رو صورتم، بدم میاد. لحظه های ناجور زندگیم برای منن. برای تیکه گوشتهای داخل قفسه سینه ام. برای درون. نه بیرون. از اینکه تبخال، ناجورهای زندگیم رو مثل یه فحش پرت میکنه تو صورتم و به طبعش تو چشم هرکسی که گذارش بهم میفته، بدم میاد.

از تبخال بدم میاد. و بدتر از اون... بدتر از اون وقتیه که به بالش و پتو پناه میبرم، صورتم بی هوا کشیده میشه به بالش و... تمام. مزۀ خونیِ لحظه های ناجور زندگی تمام دهنم رو پر میکنه.

Monday, April 7, 2014

سر و ته، دیر

چهار روز از سیزده‌به‌در گذشته. با دوستهات میزنی بیرون. خوبه که میزنی بیرون. خوب میخوری. زیاد میخوری. سیری‌ناپذیر میخوری. مریض‌وار میخوری. مریض هستی و میخوری... بیشتر میخوری.
پهن میشی روی چمنها. کودند شاید. خیسند فکر کنم. زمین گریه کرده. دعوا میکنی خودت را که باز راه دادی به فکر کردن. اینجا فکر کردن ممنوع است. زل میزنی به عقاب بالای سرت. خیلی بزرگ است. دورت میچرخد. نصف بالش سفید است. خیلی پایین پرواز میکند. چرخ زدنهایش یاد لاشخور می‌اندازدت. باز دعوا میکنی با خودت. اینجا فکر کردن ممنوع است. پریسا میگوید عقاب، شاهین است.
دوستانت تلفن جواب میدهند. میبینیشان، اما نمی‌شنویشان. یاد گرفته‌ای نشنوی، وقتی نمیخواهی. نباید بخواهی. یاد گرفته‌ای به نبایدها احترام بگذاری به زور یاد گرفته‌ای، به زور گفتنها احترام بگذاری. تلفن عقب و جلو میشود. مثل آن گوشی های قدیمی که با سیم به شماره‌گیر وصل بودند. یک گوشی قرمز قدیمی با دوتا نیم‌کره گنده سوراخدار جلوی چشمت عقب و جلو میرود.  سوراخ‌ها بزرگ و کوچک میشوند. و عقاب، نه، شاهین دور گوشی قرمز میچرخد.
خوابیده‌ای. چمنها، از خشک شده‌های پارسال باقی مانده‌اند. خیلی زحمت بکشی، بوی کود میشنوی. زمین خیس است آخر. نه، نه. بوی سبزه تازه میشنوی. شکوفه‌ها را میبینی. فرزانه میگفت "گربه نوروزی" هم میبینی. تو خیلی چیزها میبینی. بوی چمنهای تازه نوروزی، گرسنه‌ات کرده. یک گاو، نمیتواند جلوی کاهدان را بگیرد. سخت است. بخصوص وقتی قرار نباشد فکر کند. تو قرار نیست فکر کنی. شبدر، چمن، کود... بخور. فرقی نمیکند.


خوب خوابیده‌ای. "جمع کن برو خونه". میروی. بیرون بوده‌ای، خوب خورده‌ای، خوب خوابیده‌ای. آماده‌ای برای زندگی کردن. برای ادامه دادن زندگی.

Monday, February 24, 2014

Who by fire, cold

آن روز که برگشتم، دیگر زنِ هیچکس نبودم. آن روز دیگر برای خودم شمع روشن نکردم.... فقط گل بود و کارت تبریک..."نگارا... نگارا... نگارا... ـارا... را..."

پشت کردم و رفتم... نیازی نبود به دیدنم، به بودنم... رها کردم و رفتم... نگفتم کجا، کس نپرسید چرا. کوچه کوچه گشتم و نپرس به چه کار... آن روز که برگشتم، دیگر زنِ هیچکس نبودم. 
خو کرده بودم به لبخند مترسک انگار.... ندیدم جز لبخند مترسک انگار...
نه. هیچ کدام اصلاً. برگشتم بی‌اینکه برگردم. یک جسم مرده این حوالی پرسه میزند... روح سرگردانش را چه کار...
*
هنر دنیای تلخیه. 
در اوج آزادی.
*
سرگرمی این روزهایم شده، خواندن "رسوایی عشق ازآن  برق نگاه"...
نوشیدن چایی سیاه و تلخ در شب تاریک، تفریح خودآزار یک پدیده دیگرآزار ئه و بس...
*
آزادی انکار را ندارم. نداری.
*
چهارده بهمن به دنیا آمادم.
چهارده بهمن نوشتی از روتکو و سبک بی همتایش. بی همتا؟ واقعاً؟ حس میکنم خاصیت چهارده ماه است... مینیمال را بی همتا میکند در حدقه چشمها، انگار.
آن روز که "پیپ"، کمی بیشتر سیگار میکشد از "سبیل" در حلقه روشنفکران چپ...
*
آمد و باران آورد، رضوان.
*
این شعر لعنتی چقدر مرد ایرانیه... چقدر زن ایرانیه....
"از همون دور به من حس ماورایی بده
از موجودی که جون داره به من یک تداعی بدهو مثل نقاشی به من خو کن از مجرای نگاهکه من حرکت نمی تونم از چارچوب قاب سیاه"....
چقدر تجربه احمقانه کردم و دیده‌ام این تجربه بدتر از حماقت رو:
"تو باش ولی موازی باش،
همراه ولی لمسم نکن.
میل به ترکیب یا واکنش یا هرچی میترسم نکن.
پی ام نگرد که گُم میشم،
با من نخواب که کم میشم
ترکم نکن که میمیرم،
بسامدهای بم میشم"....
چقدر ترس توشه...
چقدر از ترس متنفرم...

عشقهای دورادور...
هاه!



فکر کن....
دلم میخواد قرآن بخونم رو ریتم این موسیقی....
*
He said, "Is this contagious?"
I said, "Just drink it up."
And I'm lying here, looking at him and his cup in his hand, drinking and dying poisonous...

And the darkness music is all over the place...
*
آگاه شده‌ام به انگلیسی فکر کردنم...
به خارجی بودنم بر خود.
زیاد است، زیادی است.... زیادی تر از حد توانم... زیادی‌تر از خودم.
*
دیشب به لطف فیلمهای کوتاه اسکار، یاد انشای دست‌انداز افتادم... یاد بابا که اولین نفر بود نوشتن من را "دید". تماشا نکرد و نگذشت... به من 17 نداد... رد نشد... و چقدر خوب :-)
*
گرم کردن خودم را با شمع دوست دارم. درونم گرم میشود درواقع... ایمان می‌آورم به لرزش بیرون و گرمای درون...
*
اسمم را دوباره بپرس. تا بگویمت که حجاب را از بی حجابی در بر کرده‌ام...