Showing posts with label ASG. Show all posts
Showing posts with label ASG. Show all posts

Tuesday, April 9, 2019

سلام بز درون!

بعد از ماه ها، امروز صبح بز درونم برگشت! بعد از پارک ماشین، در رو که خواستم ببندم خیلی آروم و بی صدا، یه بع کوچولو کرد! آنچنان لبخندی کل وجودم رو گرفت که نگو! چقدر برای بز شیطون درونم، دلتنگ بودم و حتی خودم هم خبر نداشتم...

دیروز مامان رفت ایران. فکر کنم از هفت و هشت شب خوابیدم تا هفت-هفت و نیم صبح. بسی چسبید. بسی لازم بود. اسباب کشی رو کی بکنم، البته حرف هست توش! اگه ببینم همینجوری علاف دارم میگردم بیکار، مرخصی میگیرم میرم خونه به اسباب کشی...

پسنوشت: ایده خوردن ماست میوه ای، صبح ها برای صبحانه بد هم نیست. دلم برای ناگت و ادامامه تنگ شده، ولی فکر کنم در مجموع بهتره اینطوری.... اینروزها ماست رو صبح میخورم، غذا رو ناهار، بستنی و گاهی لوبیای پخته شام! این افتضاح، از افتضاح سابق بهتره :))

Monday, April 8, 2019

دوهفته تا نفس کشیدن دوباره

دنیای بامزه ایه دنیای رقابت کاری!
رقابتی که طعنه به تنفر میزنه.... 
حسم نسبت به امبر، اینطوریه سر کار! میخواد بهترین باشه، بالاترین، بامزه ترین، "ترین"... و خیلی هم خوبه که آدم جاه طلب باشه! صرفا بد میشه وقتی به دیگران از بالا به پایین نگاه میکنه و روزی که میفهمه همکارش داره شرکت رو ترک میکنه، محل سگ هم نمیذاره که انگار به اون خنجر زدن! 
مسخره است قشنگ. مسخره تر اینکه من دارم وقت میذارم و درباره اش مینویسم!

اینجا، بد بودم! کمرنگ بودم، روز به روز درونگرا و درونگراتر و بی علاقه تر به کار بودم و شدم. چیزی که با ذات فعال من نمیخونه... و بخش خوبیش قطعا تقصیر خودمه. اما واااااای که چقدر خوشحالم که دارم میرم. که روزشماری میکنم کمتر از دو هفته باقی مونده رو...
وااااااااااااااااااااااااای که چقدر حال دلم بهتره! و چقدر قبلا نمیدونستم که حال دلم خوب نیست...

بهار خوبی شروع شده امسال. هرچقدر هم من با خودم گره های باز نکرده داشته باشم...


بعد از پست نوشت: تا پابلیش رو زدم، امبر برگشت و رو بهم گفت نگاااار، داری میری! و من چشمهام گرد شد که سلام کارما! سلام قضاوت زودهنگام! سلام زندگی دوباره ای که نمیدونم کی میخوام شروع کنم! :))

Wednesday, February 6, 2019

تقاطع

این داستان خیابونها و تقاطع ها جالبه همه جای دنیا. یه جا آزادی و انقلاب تقاطع دارن، جای دیگه آیزنهاور، تو دل کندی سنتر در میاد...

راستی، امروز آبجو خوردم. به روی مبارک هم نیاوردم که از آبجو خوشم نمیاد.
پس به گمونم نوشته امشب میشه که حسابی بلدم نقش بازی کنم، کسی هم بو نبره!

Monday, June 19, 2017

شکرآب

مهربون، گوشه خودش منتظر میمونه تا بالاخره برم سراغش...
حتی اگه نصفه شب باشه... حتی اگه هوا دو نفره باشه... حتی اگه شکر و آب، دنیاش رو پر کرده باشن... حتی اگه وقتش رو نداشته باشم...
منتظر میمونه. با لبخند.