نیاز به پیاده روی شبانه شدید زده بالا و احتمالا تنها چیزی که میتونست جلوم رو بگیره، در جریانه: حکومت نظامی.
کاش میشد آدم از روانش هم نامه بگیره تا مجوز راه رفتن داشته باشه... این حق طبیعی هر آدم...
در ساعت چهار صبح.
Showing posts with label پیادهروی شبانه. Show all posts
Showing posts with label پیادهروی شبانه. Show all posts
Friday, May 1, 2015
قدم به قدم توحش
Wednesday, May 28, 2014
یادم آمد روز باران...
میشنوم «برکه امن رو نمیخوام... وقتی اوج خطری نیست...» لبخند میزنم...
این چند روز که رادیو تهرازیت کار نمیکرد، مثل کبوتر بی بال و پر شده بودم. بالهای اوج گرفتنم نبود. موسیقی ها بود و هست، اما مجموعهای که هماهنگ با ذهن من باشه و انتخاب من نباشه... مجوعهای که روش کنترل نداشته بشم داستان دیگهای داره... دوست دارم توی این زندگی که مجبورم و احساس مسئولیت میکنم که به تمام ابعادش فکر کنم، چیزهای خوبی رو ببینم که ادامه دارند و من روشون کنترلی ندارم... برای خوب بودنشون نباید نگران باشم.. نباید درگیر بشم با احساس مسئولیتم... خوبه. خوب.
«بعد از زلزله» میخونم. توی پذیرایی گرم و قرمزمون، با رادیوی روشن، بو طعم چای سبز دوست داشتنیام... و صورتم رو تکیه دادم به شیشه خنک... پاهام رو تکیه دادم به قاب پنجره... خنکی لحظه واقعاً برام دلجسبه... فارغ از «بعد از زلزله»... تنش زمان و مکانم رو یه position خوب و خنکای پنجره، زل زدن به تاریکی کوچه، گرفت... به همین راحتی...
بارون رو دوست دارم هنوز...
بیرون پنجره، رعد و برق میزنه... رعد و برق من رو یاد زندگیم از بچگی تا الان، همراه با موسیقی متن اشکها و لبخندها میندازه... زل زدن به آسمون سیاه... بنفش... دنبال کردن رد برقی که یکهو میاد و میره... مثل زندگیم و لحظههاییش که یکهو اومدند و رفتند... اما روشناییشون توی ذهنم موندن... لذت لحظه های کوچیک...
میگردم دنبال ویدئوی خوبی از اشکها و لبخندها و این ویدئو از لوری مورگان رو پیدا میکنم... انگار زندگیم و لحظههای خوبی از اون تصویر شده... مکتوب شده... یادم میاد دیگه مکتوب نیستم. هاردم مرده و زندگیم مرده و از مکتوب بودن، در اومدن... حس میکنم میتون زندگی گذشتهام رو باز بسازم، حافظه خراب من، کمکی به من نمیکنی، اما ویدئویی مثل این، عروسکهایی که از زندگیم مونده، موسیقیهایی که توی گوشهام هنوز لالایی میخونند، تصوایری که مبهم توی ذهنم هستند و خواهند بود....
زمزمه میکنم:
Raindrops on roses and whiskers on kittensBright copper kettles and warm woolen mittens
Brown paper packages tied up with strings
These are a few of my favorite things
Cream colored ponies and crisp apple streudels
Doorbells and sleigh bells and schnitzel with noodles
Wild geese that fly with the moon on their wings
These are a few of my favorite things
Girls in white dresses with blue satin sashes
Snowflakes that stay on my nose and eyelashes
Silver white winters that melt into springs
These are a few of my favorite things
When the dog bites
When the bee stings
When I'm feeling sad
I simply remember my favorite things
And then I don't feel so bad
یادم میاد بوی خاک حیاط خونه مامانایران...
یادم میاد شنا کردن با بهزاد تو تشتهایی که توش رب گوجه درست شده بود...
یادم میاد کنار هم خوابیدن من و بهزاد روی صندلی عقب... اون موقعها که جا میشدیم.. اون موقعها که آسمون کویر رو تو جاده تهران اصفهان کشف کردم و دلبستهاش شدم...
یادم میاد آنا کارنینا و برادران کارامازوف خوندن ماه قبل از کنکور...
یادم میاد بستنی خریدن سیاوش...
یادم میاد خرسم رو همیشه کنارم میخوابید... یادم میاد بالشهای زرد و آبیم رو...
یادم میاد خرسم رو همیشه کنارم میخوابید... یادم میاد بالشهای زرد و آبیم رو...
یادم میاد بوسیدن کاوه سر میرداماد، وقتی جفتمون روزه بودیم...
یادم میاد رقصیدن و تمرین رقص «سبز» کردن وقتی دلم پر از درد مامان بود... وقتی درد رو فقط و فقط با رقص توی تنهایی میتونستم آروم کنم...
یادم میاد تک تک پیادهروی های شبانه از دسامبر 2012 تا الان... که با چه لذتی، غم رو نگه داشتم و یادم میاد چند ماه گذشته که بالاخره سرم رو بلند کردم، پیادهرویها رو نگه داشتم و غم رو پرواز دادم و رفت...
یادم میاد که چقدر خودم رو دوست دارم.
یادم میاد که چقدر لایق دوست داشته شدنم....
قطرههای باران... شیشه سرد، رعد و برق و پاهای خوشتراشم که سالها بهشون بیتوجه بودم، محبت من رو به خودم برگردونده... سوم دبیرستان ونوس به من گفت «نگار، یک شبه پنجاه سال بزرگ شدی...» یک شبه نبود... صد سال تنهایی که سه چهار سال گذشته کشیدم هم یک شبه نبود. اما بزرگ شدم بالغ شدم. متفاوت شدم. بودم، متفاتتر شدم. لبخندم عمیقتر شده...
و من خودم، و قطرههای باران را دوست دارم...
امیدوارم، هیچوقت برای خودم تکراری نشوم.
امیدوارم، بتوانم هر روز، خودم را جشن بگیرم.
این موجود کوچک، توی دنیای بزرگ، جشن گرفتن دارد! «من»، «من» کردنش توی دنیای کلمهها و جملههای شخصیاشخیلی هم بد نیست... آزار نمیدهد...
رعد و برق دوست دارم. صدای کلی کلارکسون رو هم همچنین... ولی هیچ چیز، مثل جولی اندروز، من رو یاد خودم نمیاندازد... یاد جشن کوچک زندگانی!
- یاد تلگراف!
When the dog bites
When the bee stings
When I'm feeling sad
I simply remember my favorite things
And then I don't feel so bad
When the bee stings
When I'm feeling sad
I simply remember my favorite things
And then I don't feel so bad
پینوشت: حضورم، بودنم، نه فقط جشن من، که جشن زندگی خیلیهاست. آدمهایی که دوستم دارند کم نیستند... این جشن را باید جدیتر بگیرم... دختر شاد سرخوش و مست... جشنِ زندگانیِ عبوس مردمی.... خوب!
Tuesday, May 13, 2014
Don't underestimate the things I would do...
من به جلو، تو به عقب... او به تماشا...
یا که نه. نه.... تو به جلو، من به عقب... ما به تماشا...
زندگی درد دارد. چه من به عقب و چه تو به عقب، تماشا، درد دارد.
آه.
باز میخوانم: Don't underestimate the things I would do... ولی تو بدان: تماشا، درد دارد.
لعنت به من. لعنت به نسرینا.
بدان... کوه استواری از شن بودن، درد دارد...
بدان... کوه استواری از شن بودن، درد دارد...
*
رفت. بهزاد رفت. نتوانستم غروبهای پشت پنجره را تحمل کنم. من هم رفتم...
او خوشحال است اما...
میدانی؟ من هم خیلی ناراحت نیستم... زیاد هم فرق نمیکند یار عزیز گوش کنم یا کوچ عاشقان...
میدانی؟ من هم خیلی ناراحت نیستم... زیاد هم فرق نمیکند یار عزیز گوش کنم یا کوچ عاشقان...
*
فکر میکنم دو ساعتی هست که Evgeny Grinko ساز میزند... کتاب را تمام میکنم، میبندم، و میروم راه بروم. «دیوانهبازی» بوبن را بلعیدهام... الان نوبت بلعیدن هوای تازه است... نوبت بلعیدن برگهای سبز... نوبت دانه دانه نخودچی انداختن در گلو...
دلم برای پارکهای این گوشه و آن گوشۀ شهرم، برای تنهاییهای اربانا تنگ شده... خوشحالم که تابستان شروع شده. تابستان، اینجا، پر از تنهاییست... نیاز دارم به این تنهایی و این نسیم...
اینجا بهارش، فقط یک بدی دارد. شبهایش روشنند... درک حضور خورشید را در ساعت هشت شب، ندارم. از خورشید دلخور میشوم... نخودچی میخورم و دلخور میشوم... راه رفتنهای شبانه را دوست دارم چون میتوانم در تاریکی شب گم بشوم... حضور نابهجای خورشید، گم شدن را از من میگیرد... راهیام میکند به تخت... به روی تخت، نشستن و تایپ کردن... به زل زدن به بیرون پنجره... به گم شدن لابهلای صدای تق تق صفحه کلید...
همیشه صفحه کلیدهای تقتقکن را بیشتر دوست داشتهام از این صفحهها که بیصدا میخزند و وارد زندگیات میشوند...از اینها که نبودنت را بیشتر و مجکمتر به تو یادآور میشوند... صفحه کلیدهای تقتقکن من را یاد ماشینهای تایپ میاندازند... یاد حضور زندگی. یاد شادمانه زنده بودن و تق تق تولید صدا کردن! یاد دارکوب! یاد پسربچهای که سر کلاس پایش را به لبه نیمکت میزند... یاد میخ به دیوار کوبیدن برای آویزون کردن یک تابلوی جدید... یاد تخمه شکستن...
برم راه برم....
وقتی که بلبلان میخوانند:
فکر میکنم دو ساعتی هست که Evgeny Grinko ساز میزند... کتاب را تمام میکنم، میبندم، و میروم راه بروم. «دیوانهبازی» بوبن را بلعیدهام... الان نوبت بلعیدن هوای تازه است... نوبت بلعیدن برگهای سبز... نوبت دانه دانه نخودچی انداختن در گلو...
دلم برای پارکهای این گوشه و آن گوشۀ شهرم، برای تنهاییهای اربانا تنگ شده... خوشحالم که تابستان شروع شده. تابستان، اینجا، پر از تنهاییست... نیاز دارم به این تنهایی و این نسیم...
اینجا بهارش، فقط یک بدی دارد. شبهایش روشنند... درک حضور خورشید را در ساعت هشت شب، ندارم. از خورشید دلخور میشوم... نخودچی میخورم و دلخور میشوم... راه رفتنهای شبانه را دوست دارم چون میتوانم در تاریکی شب گم بشوم... حضور نابهجای خورشید، گم شدن را از من میگیرد... راهیام میکند به تخت... به روی تخت، نشستن و تایپ کردن... به زل زدن به بیرون پنجره... به گم شدن لابهلای صدای تق تق صفحه کلید...
همیشه صفحه کلیدهای تقتقکن را بیشتر دوست داشتهام از این صفحهها که بیصدا میخزند و وارد زندگیات میشوند...از اینها که نبودنت را بیشتر و مجکمتر به تو یادآور میشوند... صفحه کلیدهای تقتقکن من را یاد ماشینهای تایپ میاندازند... یاد حضور زندگی. یاد شادمانه زنده بودن و تق تق تولید صدا کردن! یاد دارکوب! یاد پسربچهای که سر کلاس پایش را به لبه نیمکت میزند... یاد میخ به دیوار کوبیدن برای آویزون کردن یک تابلوی جدید... یاد تخمه شکستن...
برم راه برم....
وقتی که بلبلان میخوانند:
Sunday, May 4, 2014
در جریان زندگی...
از پرشب نویسیها:
این عکس و متنی که 5 دسامبر گذشته برایش نوشتهام، خیلی بیراه نیست به حس الانم...
این عکس و متنی که 5 دسامبر گذشته برایش نوشتهام، خیلی بیراه نیست به حس الانم...
Listening to Barbara's "Make Someone Happy", rereading the old favorite book after finding it among my old stuff of 4 years ago. And an unexpected happens: an old photo fell down... Poudeh of autumn 1952 is with me. I miss home and I am in tears...
PS. The book is entitled "The More than Alive" by Christian Bobin
اما جدا از آن. تقریباً همیشه، حس همذاتپنداری شدیدی میکنم با ژیسلن. اصلاً هم فکر نمیکنم که پررو یا بیربطم. اصلاً! فکر میکنم حق خوبی دارم که دوست داشته شوم! نمیدانم اما چرا زندگیام، کریستین کم دارم...
تو را در اين موسم آخرين يخ بندان و اولين شکوفه هاي سفيد، به صورت زن جواني مي بينم که زير رگبار باران قهقهه مي زند. دل ام براي خنده ات تنگ مي شود...
تو برای من همیشه دست نیافتنی بودی، حتی وقتی به من نزدیک بودی. من تو را با علم به این موضوع دوست داشتم.
قلبي که تو ساختي، قلبي که تو هنوز مي سازی، قلبي که تو هنوز با دست هاي گم گشته ات شکل مي دهي، با صداي گم گشته ات آرام مي کني، با خنده گم گشته ات روشن مي سازي...
برای صحبت کردن با مرده ها هزاران راه وجود دارد. بیش از آنکه با مرده ها صحبت کنیم باید به ایشان گوش دهیم. و مرده ها تنها یک مطلب را به ما می گویند: «باز هم زندگی کنید. همواره، بیش از پیش زندگی کنید و به خصوص خودتان را آزار ندهید و همیشه بخندید».
تو در یک لحظه همان اندازه مادر مادرت هستی که مادر دخترت...
اگر فقط دو کلمه براي توصيف تو در اختيار داشتم، اين دو کلمه را انتخاب مي کردم: «دل خراشيده و شاد» و اگر فقط يک کلمه در اختيار داشتم، آني را انتخاب مي کردم که اين دو کلمه را با هم در بر داشته باشد: «دوستداشتني» اين کلمه خيلي به تو مي آيد، درست مانند روسری هاي ابريشمي آبي که به دور گردن ات مي بستي يا مانند خنده چشم هايت وقتي کسي آزارت مي داد.
نمیدانم قبرستان پیتزبورگ کجاست. باید بروم بیرون. این خانه برای من زیادی بسته است...
کاش بوبن یا اشمیت همین الان کنارم بودند. همین الان. کاش کنار کتابخانهام بودم....
کاش بزنم بیرون....
از امشبنویسیها:
زدم بیرون. خوب بود. این هوای سرد، برای روح و روانم لازم است. آواز خواندنم توی تاریکی شبهای شهر غریب، لازمتر....
*
"شب به شب
قوچی از این دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد......."
~ حامد عسگری
*
به دلایل متعدد، دارم پستهای رضا دلپاک رو از نو میخوانم. این متن خاص، در زندگی من نقش پررنگی دارد! یکی برساند به گوش صاحبش! (رُکتر از این؟)
*
زندگی، تاریک، بیآینده، پرامید اما! بله! پر امید. چه تلخ و چه شیرین، هنوز پر امید....
ایران که بودم، کاغذ بزرگی روی دیوار زده بودم و جملههایی که به دلم مینشست یا نیاز داشتم که بشنوم را، روی آن نوشته بودم. بزرگترینش همین بود: آدمیزاد به امید زنده است...
خوبه که هنوز این جمله بزرگترین درک من از زندگی باشد...
دیرتر نوشت: و خُب این هم خطاب به خودم:
*
به دلایل متعدد، دارم پستهای رضا دلپاک رو از نو میخوانم. این متن خاص، در زندگی من نقش پررنگی دارد! یکی برساند به گوش صاحبش! (رُکتر از این؟)
*
زندگی، تاریک، بیآینده، پرامید اما! بله! پر امید. چه تلخ و چه شیرین، هنوز پر امید....
ایران که بودم، کاغذ بزرگی روی دیوار زده بودم و جملههایی که به دلم مینشست یا نیاز داشتم که بشنوم را، روی آن نوشته بودم. بزرگترینش همین بود: آدمیزاد به امید زنده است...
خوبه که هنوز این جمله بزرگترین درک من از زندگی باشد...
دیرتر نوشت: و خُب این هم خطاب به خودم:
Post by رضا دلپاک.
دیرترنوشت دو: خیلی واضح و مبرهن است که من از این امکان امبد کردن پست فیسبوک در بلاگ، خوشم میآید؟ در همین راستا این را هم ببینید. سرعت اینترنت خوب میخواهد. اگر اجازه خواست برای پاپ آپ بدهید، بعد تکیه دهید و تا آخرش هم به کامپیوتر دست نزنید! به مائوس و کیبرد و همۀ اجزای کامپیوتر! اینطور!
دیرترنوشت دو: خیلی واضح و مبرهن است که من از این امکان امبد کردن پست فیسبوک در بلاگ، خوشم میآید؟ در همین راستا این را هم ببینید. سرعت اینترنت خوب میخواهد. اگر اجازه خواست برای پاپ آپ بدهید، بعد تکیه دهید و تا آخرش هم به کامپیوتر دست نزنید! به مائوس و کیبرد و همۀ اجزای کامپیوتر! اینطور!
http://e.m-bed.de/d/
Subscribe to:
Posts (Atom)


