Showing posts with label سالومه. Show all posts
Showing posts with label سالومه. Show all posts

Saturday, April 6, 2013

بگو بگو... که نگارت منم بگو

دوست دارم خودم رو.
*

Dracula and the Beast
*
به گمونم دلم میخواد به خونه خودم تو نطنز، این رو هم اضافه کنم:
فقط کتابهاش و کوسنهاش رو، هردو بیشتر میکنم....
دلم غار تنهایی بزرگ میخواد...
دلم خونه نطنز رو میخواد...
*
دارم به این نتیجه میرسم که من با زبان غیر آدمیزادی حرف میزنم!!! جدی! اینقدر سخته فهمیدن من؟ باید کتاب مینا رو بدم دست ملت تا بخونند: "بیشعوری"! شاید هم من، هم بقیه، زبان هم رو بهتر بفهمیم...
اشاره مستقیمم به آکشیتاست!
فکر کنم تا بلوغش بخوام ازش فاصله بگیرم... یک هفته‌اش گذشت و به نظر میاد که بدتر شد. فکر کنم بدتر از این هم بشه... خرجش یه معذرت خواهی از بچه بودنه.... از اشتباه کردن... هنوز هم اعقاد دارم فاصله گرفتن، دوستی نمیاره... اما واقعاً از نفهمیده شدن، خسته‌ام. از نادیده گرفتن اشتباه، خسته ام. همیشه اکثر دعواهام همینجوری ختم شده. من به روی خودم نیاورده‌ام که کسی اشتباه کرده و حرفی هم درباره‌اش زده نشده و به روی مبارک نیاورده‌ایم و خلاص....
نه. خلاص نه. یک عقده زیر خاکستر همیشه مونده..... بی اینکه به روی خودمون بیاریم....
اما اینبار دیگه نمیخوام حرفهام رو هم برای خودم نگه دارم! نچ! رابطه از وسط پاره بشه، بهتره! "منطقی"تره... تا من به روی خودم نیارم که بهم چی میگذره... کم یا زیاد.... میخوام راه حل پاک کردن صورت مسئله رو بیشتر امتحان کنم. من مسئول عدم بلوغ دیگران نیستم. حتی اگه اینقدر مستقیم درگیرش بشم.........
میتونه عصبانی شه. میتونه طوفان به پا کنه. میتونه به روی خودش نیاره و من رو متهم کنه به نفهمی. به از دست دادن اون که مسئول مستقیمش منم. میتونه من رو به بی‌عدالتی متهم کنه. به اینکه قدر دوستی رو نمیدونم. به اینکه غد و نفهم و بی‌تفاوت و بی‌شعورم.... به اینکه همه چی رو به هم میریزم و یه روز پشیمون میشم... میتونه آسمون و زمین رو به هم بدوزه. همه اینها، جای اینکه یه کلمه بگه ببخشید. و واقعاً به همون یه کلمه اعتقاد داشته باشه.....
آدم کینه‌ای نبودم و نیستم. واقعاً نیستم. اما بسه دیگه... چشمهام رو بستن و کوتاه اومدن بیدریغ، بسه.... خودم، واقعاً مهمم :-)

هرچند اگه در آستانه 30 سالگی با این قهر و آشتی کردنها، حس 14 سالگی بهم دست بده... "قهر"! فکر نمیکردم در آستانه 30 سالگی، بخوام دوباره با این کلمه مواجه بشم و بهش فکر کنم...

به قول علی حسرو:
آدما به یه سنی که میرسن فکر کنم دیگه بچه نیستن. از هم قهر نمیکنن بلکه از هم فاصله میگیرن. به هم فحش نمیدن بلکه بدبین و بددل میشن. بازی نمیکنن ولی بازی میخورن.
هر چیزی روند طبیعی و آرومش خوبه. پیوندهای سریع هم شکننده ان و هم راحت آب میشن. فکر کنم روند طبیعی یعنی اینکه ندویی، تلاش نکنی، زندگی کنی، به همه احترام بذاری و اجازه بدی آدما بیان و برن. شهرها، کارها، موقعیتها، شراکتها، شکستها بیان و برن. فقط تماشا کنی. هر چیزی روند طبیعیش خوبه. واسه بعضیا این روند خیلی آرومه، زندگی یه بچگی همیشگیه، یه بزرگ شدن تا همیشه.
فکر کنم هم مسیر بودن از هم حرف بودن مهمتره. اینکه مسیرت به مسیر یکی بخوره. حرف بزنی یاد بگیری قصه بگی ترانه بشنوی و همه این کارها رو شریکی انجام بدی. هر چیزی روند طبیعی و آرومش موندگارش میکنه.
از جنگیدن برای چیزهایی که حق طبیعی منند، خسته‌ام. پیمان بسته‌ام که خسته نباشم. درست. و آدم جنگنده‌ای هم هستم تو زندگی، این هم درست... اما دیگه جنگیدن برای بعضی چیزها، حماقت ئه، نه زندگی :-)
بازم باید تأکید کنم به خودم: باید بیشتر مراقب خودم باشم...
*
"And those who were seen dancing were thought to be insane by those who could not hear the music."
— Friedrich Nietzsche
*
دیشب، فرناز گفت نگار صدات و مدل خوندنتم تغییر کرده از یک سال پیش تا امروز....
به عقب برمیگردم و میبینم که خیلی چیزها، خیلی تغییر کرده‌اند در من. کمترینش نوشتنم. که نمود تفکرم هم هست.
*
گاهی تصاویر بیشتر از آدمها و نوشته ها حرف میزنند. حیف کسی نیست بخواندشان.
*
غمگین مشو عزیز دلم
مثل هوا کنار تو ام 
تو نخواهی بود
من اگر نباشم
*

دلم برای سالومه تنگ شده... سالهاست... سالها... که کسی برام ساز نزده. نیاز کوچکی که تو هوا پرپر میزنه... آه. :-)
شاید فکرهایم دور تنبور رو باید جدیتر بگیرم... لااقل خودم برای خودم که بتونم بزنم... گاهی کلمه برام زیاده... حتی آواز خودم رو هم نمیخوام... موسیقی میخوام. برای خودم. برای خود خودم... 
کمی در حد آغوش.
*
امروز بعد مدتها به خودم بسی مفتخر شدم!!! دیشب 3 صبح رفتم تو تخت و در عوض روزم رو حدود 7 عصر شروع کردم! مدتها بود نشده بود که اینقدر تنبل باشم و فقط برای قضای حاجت از تخت بیام بیرون... لپتاپم هم دستم بود و خواب و بیدار میچکیدم... خوب بود. خیلی خوب بود...
*

Tuesday, January 25, 2011

Spoil Me >:)

چه حس خوبی داره که لوووووووس کنی خودتو!
چه حس خوبی داره که نزدیکهای تولدت که می شه، مامانت عکس پروفایلشو عوض کنین به چنین چیزی:

چه خوبه که کلی مغز بذاری که کادو تولد از نینا چی بخوای مثلاً و آخرش جرقه که بوووومب! من قرمه سبزی می خوام!!! و باز کلی خودتو لوس کنی بین دختر عمه و پسر عمو و اینها و اونها که بببببببببله! ما اینیم! خاله جونیمون هم این تره!

چه خوبه که دایی ات لوست کنه با خرید بلیط کنسرت داریوش و فرامرز اصلانی! یه جای اضاقی هم دارم انگار! کسی نبود؟ D;

چه خوبه که بعد از 12 سال، سالومه ای داشته باشی که تند تند و زود زود تولدتو تبریک بگه.

چه خوبه که این داره یه جور رسم می شه واسم که نزدیکهای تولدم، با یه آدم جدید خیلی خوب آشنا می شم! تجربه هایی که تاحالا نداشته ام، شبها و ماه قبل از تولدم، تلپی از آسمون می افتن پایین! من اینو می ذارم به حساب کادو تولد خدای نگار! این قددددده می چسبه!

انتظار تولد شنگولی دارم! ویوا به دنیا اومدن نگار!

و این که... "نظریه اوج" یعنی صبح کله سحر، شیرکاکائو بریزی تو گیلاس شراب و بنوشی! بله ام!!!!!!!!

و هنوز عرق لوس شدنمان خشک نشده که باز لوستر می شویم! (ئه! لوس تر! نه لوستِر! :))) ) سحر می گه: به مناسبت تولد نگار...ی هفته عکس پروفایلم عکس من و نگار.....:)


Tuesday, November 16, 2010

گریه کنم یا نکنم، حرف بزنم یا نزنم؟

پیش نوشت: می شه نگید اینها چیه که می نویسی؟ خسته شده ام. اگر ننویسم، معنی اش این نیست که فکر نمی کنم. معنی اش اینه که خودسانسوری می کنم. خفه می شم، خفه! نوشتن، آرومم می کنه! اگه ازش جدا شدم، به بهانه این که دیگرانی که برام خیلی مهمند را آزار ندم، دیگه خودم نخواهم بود... خودم را دادم دست فنا...

بعد از یک سال شاید، تمام یأس فلسفی های نیامده، هجوم آورده اند بهم... داغ داغم. خسته، افسره، فرسوده... می گذره. خوب می شم. اینجا چراغی روشن است...

پس نوشت: یک روز سوم دبیرستان، همین طور بودم... تمام بدنم می لرزید! سر کلاسی که نمی دونم چی بود، زدم بیرون و اشک بود... جای همیشگی ام. بالای پله ها کنار اتاق نجوم... نمی دونم چی شد و چه جوری و کجا، اما بچه ها پیدام کردن... سالومه حرف زد و حرف زد و حرف زد. بچه ها خندیدند و مسخره بازی در آوردن... اون روز خوب نشدم. اما هنوز زنده ام. این نشانه خوبیه، نه؟ دیروز حتی چراغی هم روشن نبود...

پس نوشت دو: دوروزه بارون می آد... یک بند و یک ریز! فقط همین شهر، همینجا! اشک دنیا داره هوار می شه رو چارلوتس ویل... توی دو ساعتی اینجا، خبری از اشک، خبری از بارون نیست...

پس نوشت سه: مرسده امروز از خونه کشیدم بیرون...از غار خودم! دستش درست...

Sunday, May 23, 2010

جمله

"گاهی وقتها دل برام دست می زنه
با پا می کشه پس می زنه، 
عقلی که زخمش چرکیه
دیگه مرخص می زنه"
*
دارم فکر می کنم بد نبود اگه فیلم نامه نویس می شدم همراه با طراح صحنه
چرا هیچ فیلمی توی ابیانه ساخته نشده؟
چرا کتاب اندوه ماه حجازی فیلم نشده؟
چرا بچه های ما شاهنامه نخوندن یا مثنوی معنوی یا قصه های قران و تورات؟
چرا رؤیاهای من سوژه های ناب یک فیلم نامه نمی شن؟
*
- از زندگی تنها خسته شدم
- (صدای بی صدا) چی تضمین می کنه هفت سال دیگه از زندگی غیر تنها خسته نشی؟
*
"وقتی غل و زنجیر هست، دل پایین و بالا می پره
اما وقتی در زندون بازه، اونی که در بره خیلی خره..."
*
با خاله لیلا/نینا رفتیم واسش لباس بخریم
دوستش دارم
خرجی که من کردم (بدون قصد قبلی) از اون که با قصد قبلی اومده بود برای خرید بیشتر شد
چرا توی ایران تو خیابون نمی شه شلوارک پوشید؟ خیلی قشنگن
و من دوست دارم این سؤال را بپرسم بدون این که فکر کنم جوابش می تونه حداقل سه تا پست طولانی بلاگ مسعود بهنود و مسیح علی نژاد باشه
*
"همه چی به ما می خنده یره
همه چی با ما می گنده یره
همه چی با ما می پوسه یره
همه چی با ما می سوزه یره"
*
فردا منتظر تلفنم!
زنگ ها برای که به صدا در می آید... چه جمله بی معنی یی
*
من محسن نامجو دوست دارم "لی لی لی لی لی"
"... وقتی شرافت به انجام می رسه
حالا نوبت به حمام می رسه
آخ اگه بارون بزنه
وای اگه بارون بزنه"
من آرش حجازی دوست دارم 
"وای وای وای
وقتی هنر به اتمام می رسه 
وقتی سخن به انجام می رسه"
وای وای وای وای
لی لی لی لی لی لی
باید برقصم
*
به نظرت روزی می رسه که من از ته دل لبخند روی لبهام باشه، روی صحنه وایسم و از عمق وجودم آواز بخونم؟ اون روز را می بینم؟؟
دلم برای بابام تنگ شده
*
این پست تا صبح باز هم تکمیل می شه... امشب موسیقی داره می نوازتم (با هر دو معنی)
*
این آهنگ با قلبم بازی می کنه با هجوم وسیع خاطره ها... هاله و فرشید و .... بیشتر از همه، خودم!
با قلبم بازی می کنه این آهنگ
It's not enough to give you everything that you were ever dreaming of
I could never find a way that I could pay you love
For all the things you do
...
I reach for you
...
Needing you
Is something that I've really gotten used to
...

Having you is all I really need when I get down
You pull me through

لالای لای لااا لالای لای
لالای لای لااا لالای لای
لالای لای لااا لالای لای
'Cause when my life
Gets crazy
The only one who comforts me is you

*
وقتی خاله لیلا می خواست ازدواج کنه من و بهزاد چه بساطی راه انداختیم...
حالا چرا این یادم افتاده؟ چون دیروز بعد از مدت ها که دلم واسه داد و بیداد و شلوغ بازی های بهزاد تنگ شده بود شنیدم اون صداشو... اون جوش و خروش از سر استیصال... می شه اسمشو همین گذاشت دیگه، نه؟
*
"ای درد توئم درمان در بستر ناکامی
ای یادت توئم مونس در گوشه تنهایی
وی خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم
وین صندل رسوایی... این صندل رسوایی..."
*
بهزاد یادته اصفهان رفته بودیم کباب بخریم، منتظر بودیم تو خیابون، عین بدبخت ها نشسته بودیم گوشه/کنار/ کف خیابون و هدفون به گوش، محسن نامجو گوش می دادایم؟
آخ چه حالی داشتیم اون روز هرکدوممون، من و تو
چه چسبید اون موسیقی اون روز
آخ
آخ
آخ
*
"پانصد سر سردرگم...
...سشوااار.... سشوااااار"
"واعتصموا... لاتفرقوا..."
*
سال و مه می خونیم، شاد میشیم و لذت می بریم.... به سلامتی 12سال دوستی: http://saal-maah.persianblog.ir/post/93 بخونید و بخندید
*
زیاد پیش می آد که خودم را بازخوانی می کنم، به آگاه بودنم، پایبند بودنم کمک می کنه
به همین بهانه بعد از نزدیک به یک سال... قصد کردم بلاگ قبلی ام را هم بالاخره منتقل کنم به اینجا...
شروع می کنم
*
"هرکه این نگار میباید ///  نه یکی جان، هزار میباید" از هفت پیکر
*
انگار کر بودم تا حالا: چرا آهنگ اکس از نامجو نشنیده بودم تا حالا
"این راه کج می رسه به مقصد
خدا می دونه
من و تو گمیم تو این اندازه بی وسط
خدا می دونه
تا کی شتاب، رقص نور و آب
تو قطار زندگی انتخاب توهم و سراب
آخ که چه حالی می کنم من
توی این چرخه سردرگم، من می چرخم یا چرخ گردون
هه هه
خدا می دونه"
*
دارم اسطوره می نویسم جای بلاگ! عیب نداره! امشب شب منه... مهمون شیر کاکانو
بلاگ می خونم و آپ می کنم... از نگار دو سال و پنج ماه و سه روز پیش راضیم
*
Days have passed
And still no sign of us
Not a hint of what used to be
When you lived in that part of me

گاهی فکر می کنم حداقل یک دهه تأخیر دارم... حداقل یک دهه
آهنگ های دهه 60 به ماورا می برندم و ایده آل های من د برگ و آنتونی اند برای خواندن
*
و نهایتاً آخرین جمله امشب من
هرکه با گرگش مدارا می کند، خلق و خوی گرگ پیدا می کند
آخ
مارو از سر بریده نترسون
رو به تو سجده می کنم... دری به کعبه باز نیست... بسکه طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
گفتگو با داریوش اقبالی: http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/05/100519_l50_daryoush_vid.shtml ارزشمنده برای شنیدن... تمام پرده های من کنار تو سلوک شد...

این دل من، دلِ نگار، ولی دلش حج می خواد

Wednesday, February 3, 2010

شاد باش و میر زی...... مبارک بادا


ممنون! ممنون! ممنون!

ممنون از مامان و بابا و بهزاد و خاله لیلا و دایی خلیل و دایی فرهاد و آقا فرداد !

ممنون یک عالمه ویژه: عباس ت و مکس که اصلاً انتظار نداشتم و واقعاً شادم کردند....
ممنون از هاله که اگه کادو نگیره فکر می کنه نیستم!
ممنون از تارا که نصفه شب زنگ زد و از خواب برای اولین بار پروندم!!!! (تا حالا با زنگ تلفن از خواب نپریده بودم! شنگول ناک بود! هرچند جواب ندادم!!!!!)
ممنون از محمد علی ابطحی که جواب تبریک تولد گفت: "ممنون نگار انم.شما زنده باشید" و نمی دونم می دونه چقدر خوشحالم کرد یا نه؟! من که به فال تبریک تولد گرفتم!!!!!!

ممنون از همتون که تبریک گفتین:
کاوه، محمد امیری، بهنوش، پویان، فاطمه سعادتی، سپیده حکیم الهی، گلنار، سارا زاهدی، مریم الله داد، مژده آزاد، نگار کیانی، سروش، فرانه هدایتی، آرش کنعانی، شیوا شاهرخی، فرزانه رضائی، مرجان مهر، بهار یوسفی، پروین جعفری، سپیده حاجی پور، سالی مظفری، آرش طبیبیان، سوده انصاری، سعید شمایی، ارغوان کاظم بخشی، آتوسا سلطانی، ئاران، سجاد محمدی، نگار مسعودنیا، آیدا محصولی، لاله معمارزاده، باز هم نگار کیانی!، کیوان رضایی، سپیده فائم مقامی (83ئی!!!)، مهناز، شازی، پریسا گندمکار، چلسی (فامیلش چینیه! به ذکر نکردنش ببخشیدم!!!!)، مریم امام جمعه، مرسده، نیکی، سمانه مظفر، یاسی آراسته، تارا کیهانی، هوفر، فرناز کیارش، نرگس افشم، ویدا مهری، علی اسماعیلی، یاشار

ممنون از سارا و آیلا و پگاه و مریم وسالومه و بنفشه و لیدا و پریسا و هوارتا آدم گل و بلبل دیگه که با این سیستم دور بودن و خرابی از پایبستِ خانه... تماس بگیرند یا نگیرند، فکر کردن بهشون شادم می کنه....

هی گفتم مرحله اول تولدم مبارک، مرحله دوم مبارک... و حالا مرحله سوم مبارک!!! از همتون ممنون، که درسته اینجام و به نظر دورِ دور... اما این احساس که تنها نیستم و آدم هایی هستند که بالاخره یک گوشه از دلشون را جا دادن به من، معرکه است! روزهایم را تا مدتها ساخت حسابی....

ممنون که بعد از یک روز خیلی خیلی خسته (کلاس و کار از 10 صبح تا 9 شب) آنچنان شادابم کردین که حداقل سه ساعتی نشستم و جوابهای لطف هاتون را دادم...

ممنون از خدا که کادو تولد هرچی برف داره، داره از آسمون نازل می کنه!!!! همچین که گیر کنم و عمراً این آخر هفته بتونم برگردم واشنگتن!!!!

ممنون

ممنون

ممنون

پینوشت بعد از پست: ممنون از طاهره مرودشتی، سالومه، مریم فروتن، رعنا یزدان، حنیفه زارع زاده، شیده، زهره معمارزاده، بهشاد، پریسا رهبری، فرشته عسگری، عمه افسانه، شفق، مهسا ادیب، مستانه ترکمتی آذر، سلیما علی، هدی، ابراهیم کاظمی، کتایون، ارغوان، جوهانا کان، امی موزز (همون موسی خودمون، اما خارجکی)، جنیفر، سارا پیامی، آذین فرزان، سپیده شمائی، شهریار، بنفشه جلالی، مریم نوری، بهار معمارزاده، دوباره امی موزز، گلبهار، پریسا، لیدا، سم (سام) شیرازی، جوهانا کان (دوباره)، فاطمه سمائی، تارا، بابک معمارزاده، ونوس، شهلا مقبل، امیر چاووشی، نگار اشعری، مریم اسدیان، سارا افراز،مونا حکمی





Monday, September 28, 2009

کودک بودن، کودکی کردن

این قسمت بلاگ سالومه خیلی خوشم اومده:

...

موهای تنم از غیرمنتظره بودن شنیدن این آهنگ سیخ می‌شه. هنوزم این آهنگا برای من با صدای آژیر خطر یکیه، با "شنوندگان عزیز توجه فرمایید..."، با دویدن مامان سمت زیرزمین خونه وقتی من تو بغلشم، با چسبای ضربدری روی پنجره‌ها، با مسافرت سه-چهارماهه به لاهیجان، با یک عالم آدم بزرگ عصبی که برای پرکردن عصرای کشدار بدون برق دبننا بازی می‌کنن، با خبرای از بدی که گاه و بیگاه می‌رسه، با...

... ( http://saal-maah.persianblog.ir/post/52/)

نمی دونم باید خوشحال باشم که چنین خاطراتی ندارم، یا ناراحت... خاطرات بدی هستند. توی تک تک سلول های بدن آدم رسوخ می کنن... شاید نباید بخواهمشون... اما این حس که "تقاوت می کنی"، این بار هیچ لذتی برام نداره...