Showing posts with label رنج. Show all posts
Showing posts with label رنج. Show all posts

Saturday, January 26, 2019

جهنم

این قرار بسیار مزخرفیه با خودم. جدی. شبها کلی ذهن و انرژی میذارم که "حالا که چی"... و معمولا از خستگی پس میفتم. صبح یادم میاد که به قرارم به خودم عمل نکردم و علاوه بر اون، چیز مفیدی هم یادم نیومده...

پریشب اما یکی تو ذهنم اومد که خوب بود: سر به سر زنی که تا جهنم رفته و برگشته، نذارید. لبخند میزنه و خیلی خونسرد، با لبخند، میکشه.
حالا من هم همونم... چندباری تا جهنم رفتم و برگشتم. لبخند میزنم و میکشم.

هر چند امشب این رو نخواستم بگم. خواستم بیام بنویسم که بلدم خودم رو جای دیگران بذارم و دنیا رو از زاویه دید اونها ببینم... مهم نیست که شوخی شوخی جدی میگیرم و ویران میکنم خودم رو، "از رنجی که میبریم"... مهم اینه که بلدم با زبان طرف مقابلم، باهاش گفتگو کنم. حتی اگه بی انصاف باشم و اسمش رو بذارم manipulation.

Friday, April 11, 2014

خون آشام. بی قوه ادراک.

از تبخال بدم میاد. لحظه های ناجور زندگیم رو علامت گذاری میکنه انگار. و برای من عاشق عکاسی و ثبت کردن لحظه‌هام، این لحظه های لعنتی که کم هم نیستن، موندگاری رو داره تو زندگیم...

از تبخال بدم میاد. از اینکه ناجور بودن زندگی رو مثل یه میخ حک میکنه رو صورتم، بدم میاد. لحظه های ناجور زندگیم برای منن. برای تیکه گوشتهای داخل قفسه سینه ام. برای درون. نه بیرون. از اینکه تبخال، ناجورهای زندگیم رو مثل یه فحش پرت میکنه تو صورتم و به طبعش تو چشم هرکسی که گذارش بهم میفته، بدم میاد.

از تبخال بدم میاد. و بدتر از اون... بدتر از اون وقتیه که به بالش و پتو پناه میبرم، صورتم بی هوا کشیده میشه به بالش و... تمام. مزۀ خونیِ لحظه های ناجور زندگی تمام دهنم رو پر میکنه.