Showing posts with label اضطراب. Show all posts
Showing posts with label اضطراب. Show all posts

Monday, March 30, 2020

روزگار غریبیست نازنین. غم مخور.

بهم گفت اینجوری حساب کن که اگه یه خانواده دوتا ماشین داشته باشن، و یکیش تویوتا کمری باشه و یکی دیگه اش فِراری، و اگه این خانواده به مشکل مالی بخورن، ماشینی که اول میدن میره، فِراری ئه.
حالا تو اون فِراریه ای!

آره دیگه. اینجوری.

Sunday, October 7, 2012

اینجا، امروز، صدای بیصدا

باهوش بودن یعنی گاهی -خوب- سکوت کنی و -خوب- گوش کنی.
نه اینکه فقط ساکت باشی... نه این که فقط گوش کنی... نه! اینکه بتونی جلوی اون زبون لعنتیتو بگیری و فقط گوش کنی...
کاش اینقدر وراج نبودم...
کاش وقت سکوت، اینقدر فریاد احساساتم گوش منطقم رو کر نمیکرد...
از خودم میترسم... از اشتباه میترسم...

و به خودم میگم امیدوارم خدای نگار قصد انتقام نداشته باشه...

*

باید آواز بخونم...
باید نعره بزنم...
باید بریزم بیرون...

*

وقتی این پست رو مینوشتم، حتی فکر نمیکردم الان اینجا نشسته باشم که نشستم... فکر نمیکردم چندر روز بعدش به "date" برسیم... یعنی حتی توی ذهنم هم نبود! فقط یه جورایی متعجب بودم که من که مدتهاست توی بلاگم غیر از مامان و بابا و بهزاد کسی رو مخاطب قرار ندادم، با اینکه حتی حدس میزدم اینجارو نمیخونه... چرا دارم مخاطب قرارش میدم؟ به نام؟ برام سؤال بود که وقتی برام قاعدتاً حسام "دوست"تره... چرا اینقدر "همفکری" خودم رو با بهروز قوی حس میکنم...
اما بلاگ من که جای فکرهای منطقی نیست که... اگه موقع نوشتن منطق حالیم بود که کلی از مشکلاتم حل بود... شاید هم نبود که بدتر بود... نمیدونم....
و الان خوشحالم که چنین پستی نوشتم! زیاد! خوشحالم که از همفکری حرف زدم. خوشحالم که توی سه خط از "رفاقت" حرف زدم... کاش حتی بیشتر از هم‌صحبتی حرف میزدم... اما به هرحال از نوشته چهار آپریل 2012 ئم، خووووب راضی ام.

و برام جالبه که نظرش رو درباره کامنت اون روزش بودنم... نظرت رو درباره کامنت اون روزت بدونم...

*

از زنگ زدن به هاله می‌ترسم...
تقریباً هر روز بهش فکر میکنم و از زنگ زدن بهش میترسم..
حتی از زنگ زدن به مریم هم میترسم...

کلاً مدتهاست از تلفن و ایمیل متنفرم...

*

من انتظار ندارم.
نه. نه. 
من انتظار ندارم.

*

از آینده شغلی‌ام نگرانم. 
فکر میکنم این همه زحمت که چی...

*

پینوشت بعد از تحریر: به گمونم افسردگی برای فرزندان نسل ما... شاید حتی برای جامعه ما... یه خطر جدی و همیشگیه... سایه‌اش همیشه با ماست... پا به پامون میاد... اصلاً جزئی از ماست مگر اینکه به زور فراموشش کنیم...
حالا اینکه این "ما" رو چه جوری تعریف کنیم... با خودت!

به جاش من میخونم: "دور ایرانو تو خط بکش... خط بکش... خط بکش..."

Sunday, September 9, 2012

بوداده

زندگی.... 
باد و سراب و... آبی... آبی... آبی...

دیروز رفتم که پریسا ببینم. 
و شهر دیدم. شهری که روحش جریان دارد. با آب و موسیقی و فریاد و سکوت...
پریسا دیدم... دیدن آدمهایی که میتونن بعد سه سال خودشون باشن، جدید و عجیب و جذابه... پریسا خودش بود. محمد خودش بود... شناختنی بودند دوستهای خوب ایرانم...
و شیکاگو دیدم... شهر "زندگی"!

صبح تا ظهر... آواره خیابانها. دوربین به دست... رقص و ورزش و آواز مردم تو یه روز تعطیل...
ظهر تا شب دیدن دوست قدیمی...
و فقط یک لحظه بود. دادن اون CD مجانی...
و گرفتم... چرا که نه؟!

شب. تنها. تاریک. منتظر اومدن اتوبوسی که تأخیر داشت... و باران.
خدا شوخیش گرفته بود. تو همون نیم ساعت، بارون زد... بارون میومد... و من، دستها و سر و پا، خیس خیس خیس... رو به آسمان نیمه شب شهر زندگی که چرا...
و سرد... و لرز...
و خواب بد. کابوس. تمنای حرف زدن با مامان...
ترس... ترس... ترس...
و فکر کردم هیچوقت اینقدر آزاد، زندانی باد و آب و سراب نشده بودم. زندانی هرچی که از خودم نیست... شاید در خودم باشه...

"همه بدنت بوی کفش عرق کرده میده!"... نمیدونم چرا!؟! خدا... چرا؟
چرا زندگیم و خودم و دنیام بو میدن؟!
چرا خسته نمیشم از این بود؟!

امروز سی‌دی مجانی گوش دادم. میدهم. زیباست. هنر زیبایی که به مفت داده شد. هنر زیبایی که مفت سفر کرد... از دیار زندگی...

همه دیشب، به این دقایق موسیقی می‌ارزید...
- اما بوی زندگیم رو کجای دلم بذارم...

-غم و عصیان و اضطراب، این روزها دارن خفه‌ام میکنند-