Showing posts with label وحشت. Show all posts
Showing posts with label وحشت. Show all posts

Thursday, December 9, 2021

وحشت

«کف افکارم رو موکت کردم...

چند وقتیه به پیشنهاد طبیب، چند وقتیه گرفتم روزه سکوت...»

خیلی وقته میخوام فونت بلاگ رو بزرگ کنم. نمیشه. نمیخوام هم تمپلیتش رو از دست بدم... نتیجه اینکه هی زوم میکنم. هی زوم میکنم. بزرگتر. درشت تر... نمیدونم چرا نمیبینم. فکر کنم ذهنم نمیخواد ببینه... هرچقدر هم بزرگتر و درشت تر...

موسیقی گذاشتن هم سخت شده اینجا. قبلا صاف از ساندکلاد میشد آورد، الان نمیشه. سخته... غرم کلا. ذهنم غُره یعنی. اینقدر توش فریاد و غر و سروصدا هست که گوشهام نمیشنوه...

«بوی چسب موکت خفه ام کرده...»

***

من آدم سختی هستم. نمیخوام باشم، اما هستم. حالا وقتی این سختی درک میشه، درک که نه! پذیرفته میشه... بهتر از اون، appreciate میشه، کم میارم!!! قاعدتا باید خوشحال شم، نه؟ نه! من کم میارم! وحشتزده میشم! خودسانسوری میکنم! 

وقتی درکی وجود نداشته باشه از اولش پیش خودم میگم درک نمیشی دیگه چه یه وجب و چه صد وجب و خود خودم میمونم... راحتترم در مجموع! اما وقتی درک میشم، احساس میکنم یه چیزی بدهکارم! اینقدر کم پیش میاد که خودم اونطوری که واقعا هستم دیده شم که حسابی گیج میشم... بدتر از اون. یادم میره خودم چی میخواستم و چی بودم و کجا بودم!!! به طرز غریبی منعطف میشم که این حس درک شدن رو از دست ندم... بعد یهو به خودم میام میبینم هی از شاخ و برگهام زده ام... که دیگه از خودم و علاقه هام و نیازهام چیزی نمونده... اونجاست که یهو وحشت میکنم. همه چیز رو پس میزنم. همه چیز رو... شامل نیازم به درک شدن... نیازم به دوست داشته شدن... 

و بعد میشینم نتیجه میگیرم که من آدم سختی هستم. که قابلیت درک شدن ندارم. که ارزش دوست داشته شدن ندارم. که وقتی تنهام خوشحالترم... راحتترم...

***

آها، پینوشتش و موسیقی پس‌زمینه این بود... قبلا آکولاد میذاشتم خوب بودها... چی شد یهو؟؟ آقای پروفسور سمیعی؟

آخ که نیم‌فاصله گذاشتن هم سخته حتی... لعنت... لعنت...


Monday, December 14, 2020

She leads THE lonely life

تو گوشم گاهی این رو میخونه:

"She leads a lonely life
...
All that she wants is another baby
She's gone tomorrow, boy
...
So if you are in sight and the day is right
She's a hunter, you're the fox
The gentle voice that talks to you
Won't talk forever
It is a night for passion
But the morning means goodbye
Beware of what is flashing in her eyes
She's going to get you..."

و گاهی این رو:
"...برمیگردم کمی بمان بر میگردم
حتی زخمی و نیمه جان بر میگردم
حتی اگر فرشته ات اهریمن شد
از دستش سرنوشتِ ما پوسیدن شد..."

مسخره است در مجموع. معلقم بین تمام دنیاهای فانتزی که خودم برای خودم علم کرده ام. اینطور بگیر که هزارها آینه رو عمری سرپا کرده ام. زخمی ام و خسته. و الان گم شده ام بین میلیون ها انعکاس خودم، از خودم. همه انعکاس هایی که حتی یکیشون واقعی نیست. اما تک تکشون درد دارند...

شاید باید تمام این گره ها و نخ ها و طناب ها رو بردارم و ببافم... میون این هجمه انعکاس، لااقل شاید گبه ای بافته شه، قرمز، با طرح بزی شاد...
***
من یک عتیقه بازم. یک یادگار پرست کهنه کار. آینه جمع میکنم، انعکاس پشت انعکاس میکارم... و فکر کنم زندگیم رو بخوام مجرد، مابین کلکسیون دوستهام بگذرونم... تک کار، به من نیومده.

Wednesday, December 9, 2020

نوسان

دبیرستان عاشق شدم. یعنی احتمالا واکنش دیگه ای دیگه ای بلد نبودم. چشمهاش به نظرم قشنگ میومد. مثل وزغ بود و قشنگ بود برام. عاشق شدم. به فجیع ترین شکل پس زده شدم. و بدتر از اون، پیمان با بهار ازدواج کرد. و داستانهای کشدار بعدش... از سال بعدش، رابطه هام شروع شد. انواع و اقسام. با قلبی قفل شده پشت هفت در گاوصندوق... بهم خوش گذشت. خیلی. ولی قلبم آکبند، امن موند...
ده سال بعد، جرئت کردم و آروم و یواشکی کشیدمش بیرون... بهروز همون بغل وایستاده بود. هشت تا هم ساز میزد! عاشق شدم. و فاجعه دوباره اتفاق افتاد... اینبار جدی تر. حتی به خودکشی رسیدم... اون هم رفت ازدواج کرد. خوب کرد. من هم رفتم چند قفل بیشتر گذاشتم روی گاوصندوقها... حتی امون ندادم که صداش رو بشنوم... از دل زخمیش خبر بگیرم... فرستادمش انفرادی، تبعید... و درگیر بازی ها و رابطه هام شدم... خوش گذشت. دردناک بود، و سختتر از قبل. اما باز هم خوش گذشت در مجموع.
حالا باز داره میشه ده سال... Adam و لوسیفر، یواشکی، و اینبار بی اینکه حواسم باشه، قلبه رو کشیدن بیرون... گذاشتن گاهی گداری جیغ بزنه، زخم هاش رو لیس بزنه و بعد از عمری، کمی آروم بگیره... این قلب بی تجربه و naive رها شده و مدتیه برای خودش ول میگرده... قلبی که از پونزده شونزده سالگی ام جایی برای تجربه کردن پیدا نکرده، و توی یه جسم سی و پنج-شش ساله با تجربه های رنگارنگ، زندانی بوده...
و پدرام این بغل وایستاده. من دارم تمام تلاشم رو میکنم قلب و پدرام رو با هم، همزمان، پس بزنم...

تا چه شود.

پینوشت ۱. اینبار، شاید برای اولین بار، ناراضی نیستم که رابطه (اگه اسمش رابطه باشه)، از راه دوره. لااقل زمان دارم حسابی با خودم و قلبم و مغزم کشتی بگیرم و حسابی خودم رو خسته کنم... بلکه شبها بتونم چشم روی هم بذارم.
پینوشت ۲. چقدر دنیا راحتتره وقتی میدونم کسی نیست که بیاد اینجا رو بخونه. روزی هوار بار نفس راحت میکشم و به جای تیکه پاره کردن خودم تو این بلاگ و اون پست و این ویدئو، یک جا خودم رو مکتوب میکنم... خودسانسوری، درد بدیه.
پینوشت ۳. داشتن دوست خوب، بزرگترین موهبت زندگی منه که هروقت پیش میاد، از همه دنیا راضی ام. مریم در ایران. رضوان در ایلینوی. نرگس، نیلوفر و بخصوص علی، اینجا. فکر کنم هیچی نمیتونه جای شبهای قلیون و فکر کردن و حرف زدن، رو بگیره...

Tuesday, June 3, 2014

اینجاست یک روانی، مشغول به «طرز تهیه شله زرد»

این پست مجموعه قر و قاطی از تکه نوشته های چهار پنج روز اخیر است....

کلمات هاروکی موراکامی و صدای علیرضا قربانی... روانی ام میکنند. روانی‌ترم میکنند....
***
عجب لاشخوریه این «زمان»... بیرحم. و منتظر فرصت.
***
سالهاست
من و فراموشی
سَرِ "تو"
جنــگ داریم!

~ محمد غفاری
*
«پس از زلزله» موراکامی عجیب بود. هست. این حال عجیب رو فقط بعد از خوندن چندتا «کوتاه‌» دیگه داشتم تاحالا... «رقص مادیانها» و «یک روز قشنگ بارانی» از اونهان... با ابن فرق که گاهی هییییچ حسی به موراکامی ندارم. و ازش خسته و ناامید میشم. و گاهی هم پیش میاد که یه سربالایی احمفانه رو فقط از سر وظیفه پا به پاش میرم، خسته میشم، ناامید میشم... که یهو میبینم من رو رسونده به اوج و بعد... شترق. پرتم میکنه با صورت به روی زمین.
با چشمان گشاد شده، زمین خورده ام. پرت شده‌ام زمین. با لبخند. با درد.
*
چقدر خوب و آروم خوابیدم دیشب. به روال شبهای گذشته، چهار پنج ساعت خواب و همین. اما چه خوب بود. چه آروم بود. خواب زلزله هم ندیدم. صبح خاطره ای نداشتم از خواب غیر از یه توده صدا از موسیقی که اون هم فراموشم شد. اما لبخندی که روی صورتم ماسیده بود، هنوز هست.
از گیجی خواب و بیداری بود یا تنبلی، نمیدونم، ولی نمیتونستم از فکرهام بنویسم و واسه همین ضبطشون کردم. از فکر کردن و حرف زدنم راضی ام....
اما این "ضبط شده"، به طرز غریبی غیب شد! پست نشد توی اینستا رادیو... و من درگیرم با خودم که باز بگویم از فکرهام یا نه.... از دوست داشتن و از دوست داشته شدن... از آزادی انتخاب و آزادی انتخاب شدن...
*
خواب خوشی وقت سحر دیدم و یادم نرود
که به این یار و دیار، بستن دل... حرام است... حرام...
*
خرید درمانی یعنی شش جفت کفش با هم بخری. بعد مبهوت بمونی که این چه کاری بود کردم...
*
معلقم بین شعرها و گفته‌ها و ناگفته‌ها...
این پست، پر از شعر است... پر از وهم...
*
نگار!
"تو را به جای همه ی زنانی که نشناخته ام دوست دارم
تو را به جای همه ی روزهایی که زندگی نکرده ام دوست دارم
به خاطر بوی دریا، بوی نان گرم
به خاطر برفی که آب می شود؛ به خاطر اولین گلها
به خاطر جانوران پاکی که از انسان نمی ترسند
به خاطر دوست داشتن تو را دوست دارم
تو را به جای همه ی زنانی که دوست ندارم دوست دارم"
~ پل الوار - مرد نازنینی که اخیراً -باز- به زندگی‌ام وارد شده.... مردی که دوست داشتن خودم را، باز به یادم می‌آورد... مردی با بوی شلوغیهای فرانسوی...
*
"گقتم بگو به وصلت خواهم رسید روزی؟
گفتا که نیک بنگر، شاید رسیده باشی!"
~ فیض کاشانی
*
درد. عود. درد.

*
دیشب یادم افتاد به.دورانی که مامان میخوابید و من روش راه میرفتم. ماساژ میدادم یعنی... چقدر دلم راه رفتن روی پشت استوار مامانم رو میخواد....
او آزاده، که فکر کنه که من دارم بهش «لطفـ»ـی میکنم... اما کسی که محکم و محکم‌تر میشه، منم.... منم...
*
«می گویند دنیا متعلق به کسانی ست که زود از خواب بیدار می شوند، اما دروغ است؛ دنیا متعلق به کسانی ست که از بیدار شدن شان خشنودند.» ~ مونیکا ویتی
*
ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای
پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمده ای
آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده ای
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمده ای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده ای
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست
مگر از مذهب این طایفه بازآمده ای
*
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی
چیدن و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن اش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن
که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن
به حساب ایشان و گفتن
که من این چنینم.
ساده است که چگونه زندگی می کنید
باری، زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم
شاملو
*
ممنون از معرفی فائزه، من خیلی علاقه‌مندم بدونم این آقاهه، پارتنر داره؟؟؟؟ available هستن ایشون؟! خلاصه که اینجا یه مورد خاص، خیلی چشمش دنبال ایشون، دستپخت ایشون و طنز لطیف ایشونه!


*
اینجا! دقیقاً همینجا، جاییه که دوست دارم کار کنم....
اینجا! دقیقاً همینجا، دلم میخواد روی علفها ولو بشم و کتاب بخونم...
اینجا! دقیقاً همینجا، میخوام تمام دنیا رو فراموش کنم و برم بالای قله ها...
اینجا، جاییه که شاید، زمان، به من فرصت استراحت بده...
*
بهزاد راست میگه. چرا همیشه مشکلات آمازونی، فقط سر من میاد؟!! اون از کتابی که برای خودش سفارش دادم و فرستاده نشد... این از کتابی که عمری منتظرش بودم و بالاخره سفارش دادم... و نمیاد! گم شده! ویلیام بلیک، گم شده!
*
وه از این راه دراز که من، باز آمدم...
*
ببین فال گرفته‌ام؟ ببین پریروز چه برایم مکتوب شده... ببین....
Aquarius horoscope for Jun 1 2014 Someone may be hearing you now, Aquarius, but he or she is not really listening. What's the difference? Hearing involves picking up auditory signals, and perhaps being able to repeat what was said. But hearing means that someone has truly paid attention, and understands what you're saying on a deep level. If you have expressed yourself honestly and someone still doesn't seem to get it, then it may be because this person isn't being truly open. A candid discovery is in order.
*
بلدی دوستت گریه نکند...؟!
~ فرشید فرهادی
*
تمام اصلهای حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم:
هرانسانی حق دارد هر کسی را که می خواهد دوست داشته باشد!
~ پابلو نرودا
*
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی
بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند.
دست‌های آلوده، ژان پل سارتر
*
*
و بهتر از همه... شاعر این روزهای زندگی من، سارا محمد اردهالی است. آدمیزادهای ایران! کسی هست که کتابش را برایم سوغات بیاورد؟

*
داستان، داستان کوتاه عروسانی، عروسکانی پانزده ساله است... که اعدامشان باید. که سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت...
*
*
عکس و شعر و صفحه... همه خوبند...




پینوشت: داستانی راه انداخته ام با صدای خودم... برای خودم... دنبال کنید رادیوی من را:
instarad.io/n_talkative_listener/