Showing posts with label زشت. Show all posts
Showing posts with label زشت. Show all posts

Wednesday, January 9, 2013

مدهوش

چند بطری آب... خیره به گیلاسهای خالی...
نه... مستی مرا نه...
و رقص...
و آواز و چرخ و چرخ و چرخ و چرخ...
 - چقدر وقت بود نرقصیده بودم؟ -
 - چقدر وقت بود مدهوش چرخهایم نبودم؟ -


فلانی... آسمان آبیست... حالا چه شب باشد و چه روز...

تولدم نزدیک است...

میخواهم یک کیف بسازم از نوار کاستهای قدیمی... هدیه بدهم به خودم. بخوانند و بخوانم و "بزی"ام!
*
صدای نجواهای عاشقانه همسایه بغلی، بلند توی اتاقم میپیچد...
فکر میکنم عجب نوازش گرمیست روی صورتم... انگار جان دوباره میبخشد به من...
و باز فکر میکنم، کاش کمتر به مامان میگفتم "اینقدر کرم نزن"!
...
دیگر دیر شده...
دامنم از دست برفت...
میان‌نوشت: عکسها از فلیکر مرسده، دوست مجازی

...
روزی که ماند در یاد... رفت بر باد
و این لینک هم، همچنین: http://youtu.be/IZx3yey76sk

فکر کنم برم و قلیون بخرم... معتادش میشم، میدونم... اما گاهی واقعاً غوطه‌ور شدن در دود میخواهم و بس...
بس...
غوطه... غوطه... غوطه‌ور...
دود و مه و خاک و... زباله و آشغال!
برگردم به زندگی و غلط بزنم در آشغال... در لذت!
...
Finally I can see you crystal clear
Go 'head and sell me out and I'll lay your ship [shit] bare
See how I leave with every piece of you
Don't underestimate the things that I will do

There's a fire starting in my heart
Reaching a fever pitch
And it's bringing me out the dark

The scars of your love remind me of us
They keep me thinking that we almost had it all
The scars of your love, they leave me breathless
I can't help feeling
We could have had it all
(You're gonna wish you never had met me)
Rolling in the deep
(Tears are gonna fall, rolling in the deep)
You had my heart inside of your hand
(You're gonna wish you never had met me)
And you played it, to the beat
(Tears are gonna fall, rolling in the deep)

Baby, I have no story to be told
But I've heard one on you
And I'm gonna make your head burn
Think of me in the depths of your despair
Make a home down there
As mine sure won't be shared

(You're gonna wish you never had met me)
...

Throw your soul through every open door (woah)
Count your blessings to find what you look for (woah)
Turn my sorrow into treasured gold (woah)
You'll pay me back in kind and reap just what you sow (woah)
(You're gonna wish you never had met me)
We could have had it all
(Tears are gonna fall, rolling in the deep)
We could have had it all
(You're gonna wish you never had met me)

رقص... رقص... چرخ... رقص... چرخ... چرخ...
فریاد!

و باز من...
با بطریهای آب...
با چشمان باز...
نفس زنان از رقصی آمیخته به نفرت...
رقاصی در زباله‌های زندگی...
خیره به گیلاسهای خالی...

Wednesday, May 9, 2012

I used to dream...

I dreamed a dream....
I dream a dream....

نمیخوام با بودنم دیگری رو آزار بدم. به صرف بودنم، به صرف نگار بودنم با شلختگی ها و بی‌برنامه ریزیها و بی‌توجهی‌هام... به صرف چیزی که خودم بی قید و رها بودن میخوانمش و دیگران بی‌مسئولیتی...
که صادق باشم، فکر میکنم دیگران درست میگن...
نمیخوام دیگری رو با بودنم آزار بدم و فکر میکنم که میدم. دیگرانی که دوستم دارند رو آزار میدم...

شاید هم نباید باهام حرف زد... حرفی که شنیده نشه، چه فایده داره گفتنش؟!....
- با خودت! می خوای حرف بزن و میخوای نزن...

خودم رو دوست ندارم.

و فکر نمیکنم توانایی زندگی کردن رؤیاهام رو داشته باشم...
کاش اینقدر دوست داشته نمیشدم! راحتتر میتونستم از خودم بگذرم...
*
امروز بعد از نخوابیدنها، در عین اینکه میدونستم چقدر کار مونده، عکس ادیت کردم و پرینت گرفتم و قاب کردم و الان به دیوار اتاقمه... شیرین بود این "وقت تلف کردن منطقی"... وقتی از خواب پاشدم و چشمم به تابلو افتاد... عمیقاً چسبید...
*
"I dreamed a dream in time gone by
When hopes were high and life worth living,
I dreamed that love would never die
I dreamed that God would be forgiving.

Then I was young and unafraid,
When dreams were made and used and wasted.
There was no ransom to be paid,
No song unsung, no wine untasted.

But the tigers come at night,
With their voices soft as thunder,
As they tear your hope apart
As they turn your dreams to shame"

احساس میکنم شور زندگیم پوچ ئه...
یه جورایی سرشار از حماقت و بلاهت...

خودم رو دوست ندارم.

***
نه... نه... ناتمام!
این کلمات، همین چند کلمه و دیگر هیچ... سیرابم نمیکنه...
باید بگم، از خودم، مغزم، تفاله روحم...
از اون نوشته های طولانی، که شیره ذهنم که نه، اما لااقل عرق ذهنم رو دربیاره و بکشه بیرون...

با موسیقی، با شعر، با فریاد... 12:10 شب...
و با معماری، عشق دیرین!

- Shit Happens!
- There is A difference between sh*# happening and living within sh*#, you know....

So paradoxical to live in shit and filled with... high-end of  feelings... peak of love symphony of ... of... nothing!

*
بیا و شاد بزی...
*
کنار رود دان، کنار رود پیدرا، کنار زاینده‌رود یا کنار همین کانال باریک آب شمپین بشینم و شک بریزم...
کنار رود... کنار آب.... 
کاش تهران بودم و روی کنال آب، خرید میکردم!... 
دختر تهرانی، زندگیش مقل شهرش تناقض داره... دختر تهرانی، روی آب، خرید میکرد... گوشواره میخرید...
تناقض هم نیست آخه... فقط بیربط ئه... مثل بیربط نوشت‌های من...

اوج میخواهم... اوج....

تمنای رفتن و یک شب کنار پارک نشستن... و نعره زدن... نعره سکوت شاید... دلم تنهایی اش را میخواهد عق بزند... 
تاحالا شده مست باشی و چیزی نباشه توی شکمت که بالا بیاری؟! دلم میخواد تنهایی ئی که دیگه تو شکمم نیست رو بالا بیارم...
*
فوتوشاپ... 
فوتوشاپ خوبه ها! خالق میشی... قاتل میشی... بی روح میشی و روح میدمی... 
میتونم بفهمم خدا چرا اینقدر خنثی است... وقتی فوتوشاپ کار میکنم، حسش میکنم... در عین حال، هیجانش رو هم درک میکنم از خلقت...
دم ادوبی گرم که خداشناسی من رو هم تقویت کرد... الان فقط مونده معاد...
خدام رو دوست دارم، حتی وقتی گاهی میبینم که مثل من، حوصله فوتوشاپ هم نداره... شاید مال اون هم کرک شده است...
*
پرده رو باز میکنم.
بیرون، بیرون این اتاق، زندگی هست. زندگی خوابه اما...
شهرکوچولوی ما چند روز بیشتر با جزیره اموات فاصله نداره... تابستون وقت داره که حسابی، بی حضور مزاحم هرجا که میخواد سرک بکشه...
سرک بکش! کی بخیله؟!...
*
اگه میشد با بلاگنویسی پول درآورد، اگه نگم که الان پولدار بودم، لااقل غم نون نداشتم!
- نه که الان داری!!!
- بی معرفت!
- هشت دلار هم که پول مالیات بهت برگشته... پولدار شدی! دیگه چی میخوای؟!
*
ساعت 3:27 و به نظر میرسه تازه فوتوشاپم درست شد! نظرم چیه؟!
-مساعد همراه با پوزخند!
-آره خب... ترم تموم شد و من  تازه از خواب پا شدم!!!!
*
انگشتهام لمس میره...
مچ دستهام درد میکنه...
کمردرد دارم...
پیر شدم!
-Jenny خندید...

خوابم نمیاد!
- دلت شاد باشه جوون!
*
حواست نیست....
حواست نیست: I used to dream!
حواست نیست و میمیری...
حواست نیست و میکشی...
حواست نیست و کمردرد دارم...
حواست نیست و کام میگیرم...
حواست نیست و من زندگی نمیکنم که بخوهم زنده باشم...

نیازمند توجهم. نیازمند خوانده شدنم. نیازمند اعترافی ام که میگوید میخواندم!
برای خودت فکر نکن! بلند بگو، حرف بزن، که زنده بمانم... به زور، اما بمانم...
*
چقدر از آدمهایی که زود قضاوت میکندد، کلاً آدمهای دیگه رو قضاوت میکنند، اصلاً این حق رو به خودشون میدن که قضاوت کنند، بدم میاد!
خودم سردرمدارشون...

شاید این آخرین یادداشت امشبه...
- شب؟ نور خورشید که افتاده تو چشمت، کورت کرده؟! یا نوازش آفتاب دم سحر، مستت؟....
- 7:17 صبحت مبارک...

Sunday, February 20, 2011

وقت ندارم + پینوشت نویس

خونه ام یه چیزی شده تو مایه های جنگل آمازون! خیلی هم بد نیست، فقط یه کوچولو مفتزحه! یعنی می خوام بگم که خب بالاخره یه کاریش می کنم دیگه... هان؟

زشته نگار! زشت!

دقایق نود برای پایان نامه داره شروع می شه و من همچنان... هی امان از زندگی، هی تف به روزگار، هی از سیاست که پدر و مادر نمی شناسه!!!!!!
داریم بهونه می آییم! ملتفتید که؟

ولی جدا از شوخی، هیجان زندگی شخصی ام کبه طرز ناگواری کم شده. یه فکر اساسی باید به حالش بکنم. قول قدم اول در این راستا: گواهینامه ام رو می گیرم!!!! می تونید کف و سوت برید به مناسبت شخص شخیص بنده!!!!!!

پینوشت اول: یادش به خیر پایان نامه ایران. چند وقت پیش عکسهاشو می دیدم! چه کثافتی زده بودم به خونه و اتاقم و دفتر مامان و با واسطه، به خوابگاه پسرها!!!
پینوشت دوم: دارم پرینت می گیرم، پرینتر هم کار می کنه، می بینم اون پایین یه چی چشمک می زنه. چک می کنم، می گه پرینترت آفلاینه!!!!!
پینوشت سوم: پرینتر یه فصل خاص از پرینت هامو زوم کرده و پرینت گرفته! وسط فصل های دیگه، یه کاره اون فصل رو اینجوری... به گمونم که پرینترم جن زده شده! والله!
پینوشت چهارم: جوهر پرینتر عوض کردن کاریست بس کثافتکارانه! کل دست و صورت و هیکلم سیاه شد! پووف!!!! (+بی عرضه!)
پینوشت پنجم: بیچاره لیبیایی ها. خیلی وحشیند نامردها! هرچند کنارش از پسر قذافی خوشم اومد! بد کوفتیه! (در راستای علاقه ام به سیاه پوست ها)
پینوشت ششم: فهمیدم چرا پرینتر همچی می کرد! نزده بودم فیت شه! اون یه فصل هم خل و چل اسکن شده بوده انگار! خلاصه که مشکل از فرستنده بوده! همه جا امن و امان است! راحت باشید
پینوشت هفتم: مجتبی واحدی گوگولیه! نینا گفت! هرچند بعضی وقتها استعدادش رو هم در زمینه تشویش اذهان عمومی نشون می ده! خلاصه که نماینده کروبی تو واشنگتن و نماینده موسوی تو بلاد کفر اروپا، دارن می ترکونند!!!!
پینوشت هشتم: ایول مردم شهرستان ها! عاشقتونم!
پینوشت نهم: پیج می زنم هاااا! مجید دلبندم! گیج درسته! نه پیج!!!!
پینوشت دهم: تز!