Showing posts with label آمریکا. Show all posts
Showing posts with label آمریکا. Show all posts

Thursday, January 21, 2021

The nights of tears and smile.

Last night, around midnight, I drove to DC to stop by at Lincoln Memorial (one of my favorite spots in DC) to reflect on my past year and let all past year experiences to sink in.  

What was not shown in yesterday cameras was a heavy police and national guard presence everywhere... And I mean EVERYWHERE. Even after midnight, every street and alley that would lead to the heart of the town, was blocked by heavy armor vehicles to not let anyone get close to the central monuments, Capitol, and White House...   

By everything that has happened last Wednesday, these scenes made lots of sense... Yet, I found myself shivering crazy in cold sweat... The blocked streets, and heavy presence of "Federal Democracy Defenders" brought up back all my 2009 memories... When in Iran we tried hard to change our country in a democratic process, but our election got stolen from us... And heavy police presence and bloodshed after it, made everything even worse...  

I guess you'd never know, when and what something triggers which traumatic nerves of who... I left the downtown crying. Smiling and crying. Not many people in the US know how privileged we are to have a healthy democracy. And how precious our republic is. In some countries it takes centuries and many put their lives on the line to have glimpses of what we take for granted here...  

Let's be hopeful. And let's work hard, to keep and grow into what we dear in our hearts...

Thursday, August 15, 2019

Ten years later

August 14, 2009.
I stepped into the United States and started a whole new chapter of my life.
August 14, 2019.
Ten years later, I smile at that young girl, and still have high hopes for her.

America! You gave me wings to fly higher than my dreams. I won't disappoint.

Wednesday, January 24, 2018

کجای زندگیم اکستریم نیست که غر میزنم؟

امسال یا نامتعارف ترین تولدم رو توی هند جشن میگیرم،
یا سفارت هند، گند میزنه به تولدم!
یعنی کافیه پاس ایرانی داشته باشی تا تمام ابعاد زندگیت، اکستریم باشند!
امروز، سالگرد ممنوع الویزا کردن ایرانی ها و چند تا کشور گوگولی دیگه توسط ترامپ هم هست...
همین.

Thursday, August 24, 2017

Wild at Heart

هرچقدر کنسرت و سمفونی تنها رفتن رو میپسندم، سینما تنها رفتن، برام شدید غیر دلنشین بوده... اما خب، مگه میشه فیلم لینچ رو پرده باشه و نرفت؟ نمیشه.

بعد میای، پره از صندلی های خالی و چند نفری که از خلوت استفاده میکنند و بلند بلند حرف میزنن تا فیلم شروع شه... ادمهایی که وسط هفته، اون هم دیروقت، میان فیلم لینچ، آدمهای "معمولی" نیستن. دیدن زدن آدمها هم، به خودی خود جذابه. چه برسه به دید زدن آدمهای غیر معمولی... نمیخوای فضولی کنی، شاید هم بخوای، اما مستمع آزادی به هرحال...

میبینی و میشنوی.
زوجهای queer که میان و "اتفاقی" آشنا میبینن. ربطی به بزرگ و کوچیک بودن شهر نداره. جامعه اقلیتها، همیشه کوچیکه و تو جمع های غیرمعمولی، هم پایه هات رو پیدا کردن، عجیب نیست...
چندتا پیرمرد و پیرزن غیرمعمولی که تنها اومدن دیوانه های معتاد به سکس لینچ رو، دیروقت دید بزنن... خیلی دوست دارم بدونم به ساعتهای تاریک و تنهای شب، خودارضایی میکنن یا نه... همونهایی که میان و به جا و نا به جا، وسط فیلم قهقهه میزنن. بیربط به متن، صداشون رو تا جایی که حنجره اجازه میده، بلند میکنند و قهقهه رو میپاشن به متن فیلم... حضورشون رو انگار جار میزنن تا شاید دقیقه ای به زنده موندنشون اضافه شه...
چندتا زن و مرد تنها، مثل من... که چشمهاشون پر از داستانه... گوشهاشون بسته. اومدن بدنبال چیزی که نمیدونن چیه. چشمهاشون دو دو میزنه. گردنشون میچرخه و میگرده... دستهاشون با هرچی دم دست باشه بازی میکنه.... کلید، کیف پول، پاپکورن...
جوونکهایی که با هم اومدن و حس ماجراجوهای وحشی ای رو دارن که با دیروقت فیلم دیدن، قراره حس استقلال و آزادی و cool بودنشون رو ارضا کنه و یا به هوای لینچ اومدن تا توی خودشون این باور رو تقویت کنند که روشنفکرند، باسوادند و خاص بودنشون رو دنیا درک نمیکنه...

بوی آبجو که همیشه تو این سینمای نقلی هست. و بوی وید که شاید سوغات لینچ ئه، اینبار...

ولی از همه عجیب تر، برام دو تا زوجی هستن که بچه های نوجوانشون رو آوردن... به چی فکر میکنن؟ بچه ها به چی فکر میکنن؟ چرا باید بچه ده-پونزده ساله، این وقت شب آخرهای یه تابستون داغ، تو سینما، چنین فضایی رو درک کنه؟ از سر قضاوت نمیگم... سؤال صرف ئه.
جاهای مختلف دنیا، برای اینکه بچه ها از کلمه "لخت" درک و برداشت داشته باشن، قوانین و قواعد هست. ریز و درشت و کوتاه و طولانی و کشدار. بچه هایی که کم دیدن و شنیدن و بچگی، به مفهوم چشم وگوش بسته بودن، کردن، کم ندیدم. بچه هایی که تو خانواده های پخش و پلا بزرگ شدن و خیلی چیزها رو، خیلی زود و برنامه ریزی نشده، دیدن، همچنین.
اما بچه ای که مثلا تو ده سالگی، نیمفومانیاک دیده باشه، از نزدیک ندیدم. کسی که درکش از هنر، بدن انسان، سکس و خیلی چیزهای دیگه، از اون سن کم، جهت دار میشه...
مرز بین آگاهی دادن و تجاوز کجاست واقعا؟
نمیدونم.
و خیلی دوست داشتم میشد و با این دو بچه، ده سال دیگه، حرف میزدم...

دنیای ترسناکیه. و دید زدن آدمها، جالب.

Wednesday, August 23, 2017

نارنجی

- من، هشت سال و نه روز پیش، "مهاجر" شدم.
- امروز، چه حسی داری؟
- هیچی.

نمیدونم خمینی هم همینطور گفت هیچی؟ اگه آره، کمی، میفهممش.

پرسید میخواهم مهاجرت کنم. اونجا تنهام. عادی میشه؟
گفتم نه. عادی نمیشه. تنهایی هیچوقت عادی نمیشه. صرفا بهانه های دیگه ای برای سرگرم کردن خودت پیدا میکنی که ارزششون در طولانی مدت بیشتر میشه...

ذهن، موجود جذابیه. بهانه ها و ارزشها رو جالب، از نو میسازه. یا باز تعریف میکنه...

Sunday, July 26, 2015

سیاه

از تجربه‌های جذاب زندگی اینکه زندگیت سیاه‌پوستی بشه...
این شانس رو داشتم که یه مدت زندگیم هندی بشه... خوب بود. عالی بود. زیاد بود. تموم شد.
الان در مرحله خوب زندگی سیاه پوستی ئم... نوع تفریحهایی رو تجربه میکنم که قبلا نکردم... محله و جاهایی میرم که سفیدپوست پا نذاشته... فحشهایی میشنوم و مخاطب نوع خاصی از نژادپرستیهایی (نژادگرایی) واقع میشم که هرکدوم کلی من رو میبره به دنیا دنیا فکر... با عادتهای ریلکسی و خونسرد و آروم و بیتعارفی مواجه میشم که درگیرم میکنه...
جنس محبت و وابستگی و گرمایی رو حس میکنم که مدتها بود ازش دور افتاده بودم... اگر نگم که این تجربه به کل جدیده...
زندگی جذابیه...

و من هنوز خانه به دوشی برام یک هدفه. 

Sunday, September 14, 2014

سالگرد

هفت ساله که مینویسم...
خود نوشتن که نه، خیلی بیشتره... ولی هفت ساله که بلاگ مینویسم... یک جور عدد مقدس فرض کن. یک جور دوره هفت ساله اول یک زندگی، -گیرم مجازی- که سر اومده و داره وارد دوران بلوغش میشه... دوران شکفتنش لابد...

توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا...
توی دو سه هفته گذشته تقریبا نشده که سه شب پشت سر هم سر روی یک بالش بذارم... خونه خودم... خونه مینا و یاشار... خونه پراتیک... خونه بهزاد...دی‌سی... پیتزبورگ دوباره...  نیویورک... پیتزبورگ دوباره... فیلادلفیا... پرینستون... دوباره پیتزبورگ... دوباره دی‌سی... و میدونم این لیست ادامه هم خواهد داشت... کوله‌به‌دوشم.. یک کوله‌به‌دوش حرفه‌ای... یک کوله‌به‌دوش خسته... یک کوله‌به‌دوش که شعارش همیشه این بوده: "خسته اما با لبخند"... خسته‌ام و با لبخند... هرچند ایمانم به شعار خودم داره کم میشه... خیلی کم...

توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا...
موبایلم لرزید. این روزها موبایلم رو زیاد چک میکنم. ایمیلهام رو... به دنبال یه خبر خوب... یه خبر خوب که نمیاد. که قرار نیست بیاد. به جاش کلی موبایلم میلرزه و قبض میاد! از قبض تلفن و رسید خریدهام بگیر تا براوردهای آنچنانی برای اسباب کشی از ایلینوی به شرق... اگه گذارم بیفته به شرق... موبایلم میلرزه و میدونم باید حساب کتاب کنم.. دو دو تا چهارتا کنم... فلان پولی که میاد رو با فلان پولی که خرج میشه یر به یر کنم و ادامه بدم تا رسیدن خبر خوب... با لبخند...
از وقتی اومدم آمریکا بیشتر و بیشتر دودوتا‌چهارتا میکنم... فرهنگِ اینجاست انگار... آدم رو درگیر دو قرون و سه هزار میکنه! خنده دار هم هست... همیشه بدهکاری... با لیخند...
یادم میاد اولین چک حقوقم ایران رو که گرفتم -صحنه بامزه‌ای هم بود... از خاکزند گرفتمش...- مثل اینکه یه تیکه رخت چرک گرفته باشم آوردمش خونه! نمیدونستم باید چیکارش کنم... حدس میزدم که برم همش رو کتاب بخرم... همین کار رو هم کردم... به رسم هر سال، با پولهای عیدی‌ام و پول بیشتری که از مامان گرفتم روی هم گذاشتم و نمایشگاه کتاب همش رو خرج ورقهای کاغذ کردم... بلعیدمشون... بعضیهاشون رو هنوز نشخوار میکنم...
اینجا اولین حقوقم رو میدونستم باید چیکار کنم. باید کردیت کارد هام رو پس میدادم...

توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا...
موبایلم لرزید... موبایلم گفت، امروز، یکشنبه، سالگرد بلاگ‌نویسی منه. لبخند زدم. قبض نیود. چشمهام توی پنج دقیقه پر از اشک بود... یک زندگی از پیش چشمهام گذشت...

هفت ساله که مینویسم...
خیلی وقتها -و این روزها بیشتر- احساس بیفایده بودن میکنم... احساس تلف کردن عمر و هزینه و انرژی... تلف کردن و ناامید کردن امید دیگران و بیشتر از همه خودم... احساس هیچی نبودن و هیچی نشدن... هیچی بودن. هیچ. مطلقا هیچ... احساس وحشتناک سرافکندگی... بیشتر از همه برای خودم... احساس حسادت... بدون اینکه بدونم به چی و به کی... به لطف عزیزانم این احساس تو مواقعی که بیشتر از همیشه نیاز دارم اعتماد به نفس داشته باشم، تشدید هم میشه... احساس بد ناامیدی... کتفم درد میگیره و سکوت میکنم... لبخندم غلیظتر میشه و از درون خالی و خالی تر میشم...
موبایلم لرزید و گفت که هفت ساله مینویسم...
دیگه نمیدونستم لبخندم برای چیه... چند روز گذشته به همون میزان که لبخند میزنم و چرت و پرت میگم و میخندم، عصبی و تنها و ترسیده‌ام! "ترسیده"! بهترین کلمه است برای توصیف الان خودم... ترسیده ام. از آینده. از حال و گذشته... از اینکه دنبال آرزوهایم و اونچه که فکر میکردم برای خودم درسته رفته‌ام... نه اون که فکر میکردند برایم درسته...
از اینکه چندین بار فائزه توی گوشم بگه "من اون دوران که دنبال همه چی میرفتم رو مدتهاست پشت سر گذاشته‌ام... خیلی وقته بزرگ شده‌ام..." و من باز فکر کنم معماری جای خود و موسیقی و رقص و رادیو و نوشتن و عکاسی و بقیه -همۀ بقیه- جای خود! از اینکه بابا همیشه از بخش قابل توجهی از زندگیم ناراضی باشه و فکر کنه که عمرم رو تلف کردم و من ته دلم به اندازه دنیا دنیا بترسم و بعد هر جمله‌اش تا حداقل دو هفته برم توی کما و ولی تهش باز هم فکر کنم که نه... راه درست خیلی هم دور نیست... باید رفت دنبال اونچه که بهش باور دارم و هرچقدر هم که "جدی" من با "جدی" بابا فرق کنه، اما اگه خودم رو جدی بگیرم، دیر یا زود میرسم به اونکه باید... انگار بگیر یه ماراتونه که تهش حتما باید برسی جایی لابد... از اینکه بهزاد گاهی با خنده، گاهی با عصبانیت، گاهی با تعجب از وراجی‌ها و دیوانگیهای "بی‌فکر" من شکایت کنه و من باز فکر کنم باید گفت... باید ریخت بیرون... باید دیوانه بود... از اینکه مامان از خودخواهیهای من آزار ببینه و من ته دلم رنج ببرم که آزارش میدم اما هنوز ثابت قدم بمونم که باید گاهی خودخواه بود و برام مسلم باشه که نباید برای دیگران زندگی کرد... نباید! به هر قیمتی...
ولی واقعا به هر قیمتی؟
هر قیمتی؟
امروز برام این شعر ایمیل اومد:
To be what they want
Is to win a battle
To be who you are
Is to win a war

فکر میکنم نمیتونه اتفاقی باشه... نه نه... نمیتونه... من برای این "خود بودن" کم هزینه نداده‌ام...
توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا... و من دست کشیدم روی کیفم تا از حضور دوربینم مطمئن شم... من یک معمارم که فرایند خونه دیدن برای خرید یا اجاره رو دوست داره و حتی اگه عکاسی نکنه، دوربینش، نه! دوربینهاش، همیشه همراهشه... من یک معمار عکاسم... گرمتر شدم...

توی راه هتل بودیم... از خونه خاله لیلا...
و من فکر میکردم که من یک معمارم که عاشق تاریخ و مردم شناسی و جامعه شناسی ئه و عاشق مشاهده و تحقیق در این زمینه‌ها. عکاسی میکنه. مدل عکاسی میشه. توی سه تا بلاگ مینویسه. روی چندین بلاگ و مطلب دیگه نظارت داره. روی دوتا کتاب و چندتا مقاله برای چاپ کار میکنه. آواز میخونه. میخواد ساز یاد بگیره. دنیای آدمیزادها رو دید میزنه و بررسی میکنه. گوش بدی نیست. گاهی سنگ صبور خوبیه حتی... یک عالمه ایده برای ساخت خرت و پرت و پروژه های DIY داره. میرقصه. میخواد بره کلاس رقص.احتمالا باله و سوئینگ. طراحی میکنه ودلش میخواد نقاشی رو دوباره از سر بگیره. هر خونه ای که میبینه رو توی خیالش دیوارهاش رو جابه‌جا میکنه تا بشه اون که باید باشه... روانشناسی زیااااد میخونه. چرت و پرت میگه و آدمها رو میخندونه و به شادی جمعی اعتقاد داره. رادیوی شخصی خودش رو داره. کتاب و شعر میخونه. روابط اجتماعی گسترده‌ای داره و مهمتر از همه، آدمیزاد خوبیه... جدی! آدمیزاد خوبی‌ام...
و به خودش زیاد شک میکنه...
شک میکنه که باید باشه یا نه. باید این آدمیزاد شترگاوپلنگ باشه یا نه...که شاید باید شتر و گاو و پلنگ رو بکشه. از بین ببره. و فقط نگار بمونه و خودش... و معماری شاید...
و بعد سؤال رو عوض میکنه و تبدیلش میکنه به جمله خبری: باید باشه. نگار باید یک آدم چند بعدی باشه. و تواناییهاش رو به کار بگیره...
منطقی نیست. عجیب هم هست. حتی به نظر شدنی هم نمیاد. اما هست. وجود داره... و این پدیده چندسالی هست که زنده است و داره به زندگی نامتعارف و کندش ادامه میده...درکش آسون نیست... باید برام درک نشدنش و تنهاییش و سرکوب شدنش قابل درک باشه... ولی آسونتر از کشتن شتر و گاو و پلنگ ئه...آسونتر از کشتن یه آدمیزاده...
نگار/ماتیلدا باید بتونه ذهنش و دستهاش و پاهاش رو تا جون داره به کار بگیره... و گرنه ته دلش خوشحال نیست... دنیا آدم منطقی و "تک‌کار" و متمرکز زیاد داره... همونهان که دنیا رو پیش میبرن... درسته! قبول دارم... اما بذار چندتایی هم شترگاوپلنگ داشته باشه... حتی دنیا هم بدون شترگاوپلنگهایی مثل من، کمتر لبخند میزنه...
و راستش رو بخوای، حالا عالی هم که نباشم، توی اکثر کارهام متوسط و خوبم...

هفت ساله که مینویسم...
روزهای تلخم بیشتر و بیشتر میشه... اما بعد، به قول مامان فقط خودمم و خودم که میتونم خودم رو زنده نگه دارم... که خودم رو از منجلاب غرق شدن بکشم بیرون... غلبه بر افسردگی و ترس من راهی جز خودم و خودم نداره...
خسته اما با لبخند...
یاد کتاب آبی ون‌گوگ (افسردگی ون‌گوگ) می‌افتم که تا نیمه خوندمش و چون پول نداشتم، گذاشتمش توی کتابفروشی و اومدم بیرون... 
من میتونم. 
و وقتی که پول داشتم، این کتاب رو هم میگیرم و میخونم... حس خوبیه که آدمیزاد بدونه شترگاوپلنگهای دیگه‌ای هم توی دنیا بودن که به خودشون و دنیا شک کردن... که افسردگیشون عود میکرده... که تو اوج خستگی‌هاشون به کشتن شتر و گاو و پلنگ بیشتر و بیشتر فکر کردن... که حق داشتن... که گناه داشتن...

هفت ساله که مینویسم... 
و اینجا و اونجا، گاهی گداری، آدمهایی پیدا میشن که درست همون موقع که چاقو برمیدارم تا شاخه‌های اضافی رو ببرم، نه تنها توی سر شتر‌گاوپلنگ نمیزنن، بلکه یکی شتر، یکی دیگه گاو، اون یک خروس و این یکی گرگ نگار رو تحویل هم میگیرن... انگار مچم رو قبل از جنایت میگیرن... دمشون گرم...
دمشون خیلی گرم...
اون شاخه‌ها، اضافی نیستند... شاهرگند...
دمشون گرم...

Saturday, August 24, 2013

مخلوط، با سس مهر و قارچ

من دلم بوی ماه مهر میخواد... از پسفردا کلاسها باز شروع میشن و برای من شاید تا یه مدتی این آخرین "اول سال تحصیلی" باشه... من حتی آمادگی این ترم آخر رو هم ندارم...

من بوی مهر میخوام... نه بوی ناگرفته یه تابستون کش اومده بی هویت.

چهارسال گذشته عین برق و باد رفتن... باورم نمیشه که یه زندگی چقدر میتونه بالا و پایین داشته باشه... یه فرهنگ قر و قاطی مستقل از دنیا پیدا کردم که هرسال از چهارده اوت تا روزهای اول "مهر" یادش میکنم... عین یه کارنامه خط خطی که ته تهش دوستش دارم و بهش دل بسته ام...
فکر نکنم توانایی زندگی جدا از این فرهنگ رو داشته باشم. این من رو از درون میلرزونه...

آه. بوی ماه مهر...

پینوشت اول: زندگی با فائزه تو همین چند روز کم یادم انداخته که از فرهنگ زندگی ایرانی دور شدم. با زندگی آمریکایی هم خیلی خیلی فاصله دارم... دوستی با پراتیک نشونم میده چقدر فرهنگ هندی روم تاثیر گذاشته و به همون میزان نسبت بهش وسواس دارم... هنر مدرن تو روحم موج میزنه اما خونه ام رو سفره های قلمکار و کاشی و مینای اصفهان پر کردن...
من درگیر یه فرهنگ قر و قاطی مستقل از دنیا شدم که دور از اون زندگی، نتوانم.
پینوشت دوم: پریروز صبحانه یه چیزی تو مایه های پوره سیب زمینی هندی خوردم. ناهار ماست و برنج و میوه. شام همبرگر اساسی... دیروز صبحانه وافل خوردم. ناهار ماکارانی به سبک ایرانی با تربچه. شام خورشت لوبیاسبز. امروز تا یک ظهر خوابیدم. نهار دنده گاو زدم. شب هم لابد به چینی یا هندی ختم میشه... خورد و خوراکم هم قر و قاطیه. خوبه معده ام تعجب نمیکنه!

Sunday, November 25, 2012

دل-پیچه

من:


حال دلم خوب نیست. یعنی بودها... ولی دیگه الان نیست! یه چیزهایی واسه من ساخته نشده. امروز حس کردم با تمام وجود روزم رو تلف کردم. به هیچ و پوچ یه روز رو باختم. حالا نصفه شب استرس گرفته‌ام و نه خوابم میبره و نه کار میکنم :(

*

کلی کار هست که میخوام بکنم.
کلی هیجان هست که زندگیم کم داره.
کل ناتوانایی دارم.
کلی چیز هست تو زندگیم که دوست ندارم.
کلی آرزو دارم.

از زندگی آمریکایی بدم میاد.
از عادی بودن، از روزمرگی... میترسم! خوف میکنم... 
از شاد بودن و شادی بخشیدن خوشم میاد.

دارم دچار سیاه و سفید میشم!
خوب نیست! خوب نیست!

حال دلم خوب نیست!

*
هری، نامزد نیها، یکی از دوستهای هندیم، واسه پیشدرامد عروسیشون این فیلم رو درست کرده (دارم فکر میکنم کاش میتونستم از این قاره لعنتی بکنم و عروسشیون رو برم...)
http://vimeo.com/54125475
بی صدا توی تاریکی دیدمش... خیلی هندیه! اما دوستش دارم...

حال دلم خوب نیست...

ببعی دوست دارم.

Tuesday, June 26, 2012

قحطی

چه میبینیم و چه هست... دوست دارم این عکس رو:
و این رو:
و این رو:
یادم باشه به مامان بگم برام کتاب بیاره... نه که معماری باشه، نه! دیگه نه! کتاب میخوام که روحم بخونه... داستانهایی که گوش دلم رو سیراب کنه... کلمه هایی که چشمهام رو.... دارم قحطی زده میشم... یک قحطی زده چاق!

و...
بهزاد، به گمونم مبارکه! باورت بشه یا نه، لیسانس گرفتی!

پینوشت بعد از تحریر: دارم پیر میشم! یاحداقل چنین حسی دارم... حس میکنم دیر به آرزوهام میرسم. اونقدر که دیگه منقضی میشن... الان مدتیه از درس خوندن، از دانشجو بودن خسته شدم! کاش کار داشتم و زندگی... "زندگی"... عطش این رو دارم که خونه ام رو خودم طرحی کرده باشم، یه عصر تابستونی پام رو بندازم رو پام و زل بزنم به پنجره هاش قدیش و دشت بی انتها پشت اون پنجره...

پینوشت خیلی بعد از تحریر: موی صاف خوشگله. موی فرفری خوشگله. موی موج دار بوژبوژی که به هیچ صراطی هم مستقیم نیست، حکمش چیه؟! اه!


Thursday, June 21, 2012

Sh*#

Soooo.... apparently, you can easily die in Champaign, since you didn't have summer courses!!!!

It's like that: you don't have summer courses, so you didn't enroll for summer and it means you don't have insurance for summer and with no-insurance, here, no one even dare to look at you!!!!!! (at least non of two clinics of town, beside the school) they simply say go to Indianapolis or Chicago! heh! I love US!

Tuesday, May 29, 2012

مقیم آمریکا... با شعر... با موسیقی....

"من ندانم هیزم تر کی فروختم به این حکیم توس"...
و من ندانم کی و کجا و چه زمان، چه خوبی در کودکی و نوجوانی کرده‌ام که لبخندهای امروز را هدیه دارم و شعرهای عراقی را میراث...

yeah.... nothing comes from nothing....
*
خونه خاله لیلا... شبهای گرم و تاریک... موسیقی... عکس... و دوسه خط شعر که به ذهنم می‌آیند و میروند... که ذهنم پیاده روی کلماتند این چند روز...

"با یار به بوستان شدم رهگذری   ***   کردم نظری سوی گل از بی‌صبری
آمد بر من نگار و در گوشم گفت   ***   رخسار من اینجا و تو در گل نگری؟"
~ عراقی

هربار که میومدم دی‌سی، احساس میکردم اومدم خونه... الان، باز اومدم خونه، اما دلم برای "خونه" تنگ شده! سه روز نشده و میخوام برم... خونه! Champaign... و هنوز "اتاقم" رو ایران میدونم... شده‌ام سه بام و سه هوا!

*
فردا برای تمدید پاسپورت میرم... فردا رسماً در پاسپورتم ثبت میشه "مقیم آمریکا"... و دارم فکر میکنم که نگار، "مقیم" آمریکاست...
*
نگار زندگیش تغییر کرده و میکنه... و همچنان لبخند داره... این همه هراس همیشگی من از تغییر... کو؟ چی شد؟ کجاست؟!... هست هست هست... اما من لبخند دارم و راضی‌ام و راضی که نه، با سر دارم بیش از همیشه شیرجه میرم تو زیباییهای زندگی...
*
بهزاد من، یکی از زیباترین زیبایی‌های زندگی من، داره تلاش میکنه به دنیا بیاد!!! بهزاد من داره به دنیا میاد... بهزاد من داره میاد... 
*
در سه-چهار روز گذشته، بعد از سه سال، Paul دیدم تو دی‌سی... اون هم دوتا! هربار میبینمش، هجوم خاطرات واسم تداعی میشه... دلم سوپ میخواد. تو کاسه هایی از نان.... تو رستوران فرانسوی که زیر بشقابیهاش، نقاشیهایی از مردان، مشغول کار در مزارعند... خوردن و نوشیدنم آرزوست... با بابا!
*
شادی مسری ئه! امروز که عکسهارو آپ کردم، باز یادم افتاد. شادی مسری ئه.
*
"این عکس میتونه جایزه داشته باشه"... یعنی این جمله بمب انرژی بود برام... جدی! 

وقتی آدم بی دلیل و با دلیل، به این مرحله میرسه که شاید باید بخشی از ذتهاش رو حذف کنه، چون نهایتاً شده اقیانوسی به عمق یه میلیمتر، همین تک جمله‌ها، که میدونی لزوماً اساس آنچنان حرفه‌ای هم ممکنه نداشته باشند، اینقدر بهت انگیزه میدن... 
حداقل حداقلش رو حساب کنی، انگیزه میدن برای همچنان لبخند زدن... 
*
و حرفهای دگر...

Friday, May 18, 2012

موزیک ویدئو-نوشت

شهر من شمپین... شهر من لبخند...
سهر من یک شهر کوچیک با کارهای بزرگ...
شهر من بزرگ، زیر آسمون خاکستری...

"شهر من"... دارم یاد میگیرم که دیگه من نیستم برای انتخاب شهر من! شهر من خودش میاد! خودش برام تعریف میشه... و دیگه مهم نیست... مهم نیست اراده من برای اضافه کرد "من" به شهر...
دارم یاد میگیرم که دلخواه من محو میشه توی سرنوشت... که آرزوهای بزرگ، جون میبازند تو روزمرگیهای کوچیک...

شاید الان در بهترین حالت بتونم بگم "قاره" اروپا رو ترجیح میدم به "قاره" آمریکا... اما حتی اون هم دست من و دوستان من نیست، وقتی زندگی خودش بارش رو پهن میکنه رو شونه‌های آدم... شاید روزی زندگی بین کوچه فلان و خیابان بهمان دست خود آدم بود بیشتر... الان نیست! باید باور کنم نیست...
خاکستری... روز به روز رنگ قویتری میشه... تو زندگیِ محصولاتِ "زندگی" (life of the life's products)... که من باشم و تو...

تو این روزگار، کشف موسیقی، جون میده به آدم... به من... و به تو...
*

این اوج صدای من... فرصت پرواز میخواد... با تو.
*
نمیدونم... حکمت این داد زدن من چیه! خیلی بی‌انصافیه که بگم این ویژگی "طبیبیان"یه... مگه بهزاد طبیبیان نیست؟ مگه عمو محمود و عمه سودابه طبیبیان نیستن... اصلاً مگه داد زدن ارثیه؟! به فرض محال که باشه... مگه دلیل شد؟! آدم ارث بد رو هم میبره دکتر و درمان میکنه...
بدتر از این دلیل ظاهری، عصبی میشم از دلیلهای دیگه‌ای که تو ذهنم میان و میرند... "دلیل"... آدم دنبال دلیل میگرده که از بنیاد ماجرا، مسئله‌ای رو حل کنه... من انگار دنبال دلیل میگردم، تا کاری رو که میکنم، خودم و کارم رو، توجیح کنم...

من چه حقی دارم که چون کسی رو دوست دارم، چون کسی برام مهمه، سرش داد بزنم؟! اعتماد به نفسش رو ازش بگیرم؟ برای کسایی که دوستشون دارم، نگرانم، برای خودم بیشتر از بقیه... 
این اخلاق، این رفتار، بیشتر از هرچیزی، باعث تنهایی میشه... خودِ منِ نگار "طبیبیان" این رو خوب میدونم...
- حالا باز هی ادامه بده...
*
خیلی ابلهانه است اگه بگم «دلم برای توسکانی تنگ شده... برای آفتاب و صدای گاوها و بوی علف... »؟ دلم اخیراً برای جاهایی تنگه که جز اسم، چیزی ازشون نمیدونم... انگار که بهشتی ساخته باشم از اسم... از نام... از آوای یک کلمه...
فکر کنم من بیشتر دلم برای یک سری "حس" تنگ شده... همونطوری هم الان حس میکنم که مدتهاست تو لندن قرن 17 زندگی میکنم! هرچند یک ماهی هست که بعد از یه بارون طولانی و خیابونها و زندگی تو لباسهای خیس، آفتاب زده...

عصر تو فیسبوکم نوشتم «داشتم با کامپیوتر کار میکردم... یک لحظه انگار دنیام عوض شد... خیلی کمتر از یک لحظه. حس کردم الان از ماشین پیاده شدم، دارم عرض خیابون ولیعصر رو رد میشم که برم تو آرین جین، خرید... تازه از "باغ" اومده بودم... مامان هم بود. شدیداً زنده بود. خیلی زنده. حس نبود... زنده بود...»... و برای نگین نوشتم: « فکر نمیکنم دیگه بحث من، بحث احساسات زنده نسبت به خاکی که بهش میگم "وطن"، باشه... احساساتی که نزدیک سه سال ازشون میگذره، دیگه هرچی باشند، زنده نیستن! حسی که داشتم تو اون چند لحظه، نه دلتنگی بود و نه غم و نه شادی و نه دژاوو... فقط انگار یه لحظه تو زمان و مکان جابه‌جا شدم... برام خیلی خیلی عجیب بود...
در ضمن... تهران شدیداً خوش بگذره! حتماً خودت بهتر از من میدونی، اما سعی نکن خاطره های دیروز رو زندگی کنی! تهران امروز رو تجربه کن و حالش رو ببر!»

اعتقاد دارم به حرفی که زدم... اگه روزی روزگاری برگردم ایران، قول دادم به خودم که دنبال خاطراتم نگردم... فقط خلق کنم... چه خاطره و چه زیبایی و چه...
میخوام که برم ایران امروز رو ببینم...

و چقدر سخت بود نوشتن و اعتراف به اینکه خاطرات من دیگه "زنده" نیستند... نمی دونم دیگه چه چیزی رو "زنده" دارم... شاید یک لبخند... و چشمهایی که هنوز میدرخشند...
*
قدرت عشق رو با صدای بوچلی گوش نداده بودم...زیباست... هرچند انگار صدایی دارد که خفه شده تو این آهنگ... که آزاد نیست.. که شاید عَشَقۀ عشق کنترل و خفه کردتش... آزادی صدای سلین دیون رو نداره، اما صدای مردانه، برازنده این آهنگه... خدایی یه سری آهنگهارو مرد باید بخونه خو!!!
اون جاییش که شعر رو عوض کرده و میگه "Caues you're my lady and I'm your man".... دوووووست دارم!
من صدای این مرد رو دوست دارم... و کلماتش رو... و قامتش رو... و چشمهاش رو...
*
روزی روزگاری نگار موهای کلفت و سیاهی داشت... از شبق مشکی‌ترک! 
گذشت اون روزگار! موهام شدیداً نازک و شکننده شدن... رنگشون و بعضآ جنسشون من رو شدید یاد موهای مامان می‌اندازه اخیراً...
*
اگه آدم کار نکنه چی میشه؟! دارم اخیراً به این زیاد فکر میکنم، تو خودآگاه و ناخودآگاهم! بیخیال شدن تمام رؤیاها و جاه‌طلبی‌های زندگی چه مزه‌ای میده؟! که خانه دار بشم... 

"خانه"دار بشم! یه خونه مثل این:
فکر کنم به روحیاتم بخوره! تازه لازم نیست توش "آروم" باشم! حتی میتونم "وحشی" باشم... هر روز و هر لحظه...
دلم میخواد "خانه"دار باشم...
*
رقص در خیابانهای خالی، بی انتهای شمپینم آرزوست. ساعت دو نیمه شب...
با پیراهن مشکی دیشب، باد وزان لای ساق پاهایم، تق تق پاشنه های کشف روی آجرفرش خیابان... برقصم تا صبح، بخندی تا فرداها... با چشمهایت!

از رقص گفتم... یادم باشد آموزش دهم... آنچه را خود بلد نیستم... یادم باشد تکرار کنم، آنچه را در تمام عمر کرده‌ام: آموزش آنچه خود بلد نیستم! چه خلاقیت و معماری باشد و چه دیگرآزاری و چه رقص... چه باک!؟!

well... فوقش کوری عصاکش... زیبایی دگر!
میرقصم... میرقصانم... حتی اگر چشمهایم بسته باشد...
به هرحال، روزی، روزگاری... باید یاد بگیرم "زندگی را زندگی کنم"....

پینوشت اول: همچنان موی کوتاه به سلین خیلی میاد! بله!
پینوشت دوم: دیشب 12 تا امروز 11 خوابیدم، بعد 5 تا 8 خوابیدم، الان هم خوابم میاد! به نظرت که زیاد نیست، هست؟! (حالا من هی میگم در زمینه خواب عین شتر اقدام و ذخیره میکنم، بگو نه!)

***
بعد از تحریر نوشت:
در ساعت چهار صبح... من دلم چیپس میخواد، یک ساعته که گنجشک بیرون میخونه... و هوا تاریکه و چشمهای من خمار.. نامطمئن برای گذشتن از عرض کوچه به منظور... خرید چیپس!

Saturday, February 18, 2012

درس... همچین و همچون گل گندم!


و اینکه:
تنهایی یعنی اینکه هیشکی نباشه که بهت بگه: "دو دقیقه از پای اون کامپیوتر بلند شو بیا بشین پیش من!!!"...

پینویشت بعد از تحریر:
و اینکه تنهایی از نوع نگاریسم یعنی اینکه به این نتیجه می رسی باید به موها و صورتت رسیدگی کنی! نتیجه اینکه صورتت رو با شیر می شوری، موهات رو با روغن زیتون... و براساس تصویری که از خودت تو آینه (اون هم از جلو و نه عقب) داری، برای اولین بار دست به قیچی می بری!!! بابا ایران خوش بودیم، گند هم به موهامون می خورد می رفت زیر روسری و مقنعه و پیدا نبود تا بدویی و بدی دست مامان یا آرایشگر... اینجا اول آدم گند می زنه، بعد به صرافت می افته که بپرسه اصلاً آرایشگاه داریم و اگه آره، کجاست!؟!
کل بدنم از تیز تیزی خورده موها می‌خاره! صبح حموم بودم خووو! زورم می‌آد دوباره برم!!!
خداوند این روح ریسک پذیر و خل و چل من را رام کند! ان‌شاءالله!
دیشب فرانک که عکسهای عمل دماغش رو نشون می داد، وسوسه شدم که چنین کاری بکنم! خوبه تیغ چراحی دم دست من پیدا نمی شه!!!

پینوشت بعد از تحریر دوم: دیشب برای اولین بار رفتم بولینگ! باحال بود! چسبید! و شرط رو بردم! یعنی به جای اینکه امتیازم 1/3 بقیه بشه، نصف بقیه شد! خوبه دیگه!!!

Sunday, February 12, 2012

زندگی آی زندگی

آخرین بار که وصل شدم نت... اشتباهی رفتم فیسبوک و 59 تا نوتی ندیده داشتم!!! داغوووون! و از خودم عصبانی ام که هنوز وقت نکردم کلی از تبریکها رو جواب بدم... معذرت، معذرت...
*
دیروز صبح تا عصر رفتیم با لینکلن چای نوشیدیم! بماند که تو هوای داغون Mid West سگ لرز فرمودیم و سرماخوردگی برگشت، اما قطعاً خوش گذشت! بسیار خوش گذشت... هر روز بیشتر از دیروز حس ایرانم برمی گرده... جام رو پیدا می کنم... با یه اکیپ آمریکایی و هندی و یک عدد تایلندی راه افتادیم رفتیم زندگی لینکلن زیر و رو کردیم... هنوز معتقدم این مملکت تاریخ نداره! اما بازم دیگه دیگه... به زودی ممکنه بریم خونه فرانک لوید رایت هم ببینم... دیدنش شادم می کنه...
*
رو مقاله ام کار می کنم. من نمی دونستم تا حالا که پروسه مقاله چاپ کردن سه سالی طول می کشه! تازه الان دارم محصول ایران رو می خورم! فکر کنم گپی که تو ویرجینیا داشتم، تو زندگی آینده ام، مشهود باشه... اما برای ادب کردن خودم لازم بود! خیلی بالغ شدم... سخت و همراه با درد و رنج... اما شدم... زخم هام رو می لیسم و می دونم بالاخره دیر یا زود خوب می شن... اما می دونم که دارم برمیگردم به راهی که باید توش باشم و این امیدوار کننده است...
روی این موضوع زیاد فکر می کنم راستش... دو سالی که اذیت شدم و یه جورهایی هم حقم بود و هم من رو ساخت...
و بعد، یادم اومد که موسیقی مورد علاقه من، بخشی از فیلم مورد علاقه امه:
تقصیر خودمه که یادم می ره... آره، تقصیر خودمه...
When Lord closes a door, someway he opens a window...

What will this day be like? I wonder.
What will my future be? I wonder.
It could be so exciting to be out in the world, to be free
My heart should be wildly rejoicing
Oh, what's the matter with me?
واقعاً... من چمه؟
I've always longed for adventure
To do the things I've never dared
And here I'm facing adventure
Then why am I so scared
کیه که بگه من نبودم و نیستم اون که دنبال آروزها و دلش می ره... ترس دو سال پیش من چی بود و چیه؟
....
Oh, I must stop these doubts, all these worries
If I don't I just know I'll turn back
I must dream of the things I am seeking
I am seeking the courage I lack
من بر نمی گردم... من بر نمی گردم... من کندم آروم و آهسته برای شناختن خودم... اما من... نه! من برنمی گردم...
The courage to serve them with reliance
Face my mistakes without defiance
Show them I'm worthy
And while I show them
I'll show me
این اشتباه من بود که قول خودم بودم که یادم رفته بود... که یادم می ره... که خودم با خودم قولی دارم...
So, let them bring on all their problems
I'll do better than my best
I have confidence they'll put me to the test
But I'll make them see I have confidence in me

Somehow I will impress them
I will be firm but kind
...

And mind me with each step I am more certain
Everything will turn out fine
I have confidence the world can all be mine
They'll have to agree I have confidence in me

I have confidence in sunshine
I have confidence in rain
I have confidence that spring will come again
Besides which you see I have confidence in me
اوهوووووووم! این منم! این خود خود منم!
Strength doesn't lie in numbers
Strength doesn't lie in wealth
Strength lies in nights of peaceful slumbers
When you wake up -- Wake Up!

It tells me all I trust I lead my heart to
All I trust becomes my own
I have confidence in confidence alone
(Oh help!)

I have confidence in confidence alone
Besides which you see I have confidence in me!
و من... قولی دارم با خودم... قولی که ممکنه یادم بره... اما نمی شکنمش... من قولی دارم با خودم!
*
 وقتی می نوشتم when lord... یادم افتاد که آکشیتا داره من رو به خدای من نزدیک می کنه... دوست دارم، هرچند بهش اعتراف نمی کنم و تازه دعواش هم می کنم که به تو چه! آکشیتا آینه منه! آدمی پرخاشگر که از سر خیرخواهی به همه گیر می ده و داد می زنه و آدمها رو مجبور می کنه به چیزی که صلاحشونه... آدم عجیبیه این بشر... دیدن خودم، بیرون از خودم، این که ببینم چه آزاردهنده می تونم باشم، و این که همون موقع در اوج پرروئی بشنوم که بهم می گه چقدر آزاردهنده ای، برام عجیب ترین تجربه می تونست باشه...
*
دیشب تولد یکی از دوستهای چینی ام بود. نزدیک 20تا چینی یا بیشتر، سه تاهندی، یک مقدونیه‌ای و یک من! به شدت خسته کننده بود مدل تولد گرفتنشون! گفتم گرم کنم، آهنگ گذاشتم و یه نفری کلی قر دادم! همشون دوربینهاشون رو درآوردن و شروع کردن فیلم گرفتن! کلی خندیدم، اما حسم شبیه یه اعدامی تو تهران بود که آویزونه و تاب می خوره و مردم با خنده فقط دوربین به دست فیلم می گیرن! مهمونی نه گرم شد و نه مهمونی شد! به لطف دولت محبوب این مملکت، نسل جوونشون از دید من دیگه هیچ هویتی ندارند... خوابم گرفت، با آکشیتا برگشتیم خونه و کلی چرت و پرت گفتیم و اون رفت خونش و من هم بیهوش شدم.
*
قراره مدل عکاسی بشم! خوبه ها! زندگی جالبی دارم! شاید آدم بزرگی نشم تو تاریخ معماری، اما لااقل زندگی رو زندگی کردم...
*
با استاد ترم پیشم بحث دارم... چیزهایی پیش اومد که دوست ندارم درباره شون حرف بزنم! با هیچکی... اما وسط حرفهامون چیزی گفت که عصبانی ام کرد و البته که رفتم تو فکر. صادقانه می گم که رفتم تو فکر... شاید اگه هر کس دیگه‌ای بگه، از این گوش بشنوم و از اون گوش دروازه... که ماشاءالله تبحر هم دارم... گفتم فلان کار رو چرا کردی؟ گفت تا یادت بندازم که برای Great Designer شدن، داری راه رو اشتباه می‌ری... پریدم وسط حرفش و گفتم: But Gale, I don't want to be a great designer... شُک شد: نمی خوای؟
خلاصه حرفهام اینه (اینها که می نویسم قاطی پاتی حرفها و فکرهامه برای روشن شدن حرفهام) که گفتم من ضعف ها و قدرت های خودم رو می‌شناسم. من می دونم که ایده های خوبی دارم. می دونم که طراحی دستی ام، تنظیم فکر و دستم برای طرح زدن خوبه... اما من نمی خوام طراح بشم. که می دونم هفت ساله دارم سعی می کنم ایده رو به طرح تبدیل کنم و محصول به اون قوی ای که باید باشه نمی شه (این حرفها در راستای بحث های قبلیمون بود) مهمتر از اون، کیه که ندونه من می خوام برم دکترا بخونم؟ من عاشق درس دادنم و عاشق revitalization... من خودم رو یه Historian می دونم و افتخارم هم اینه... این کاریه که می خوام بکنم... من طراحی رو بر ای احیای فرهنگ و هنر و معماری ای که می شناسم می خوام... نه برای خلقت... آدمهای خالق از دید من زیادند توی دنیا...
هنوز شُک بود وقتی می گفتم... گفت: well, that's a shame... و این shame از جمعه تا الان تو سر من می پیچه و داد می‌زنه و داد میزنه که... THAT'S A SHAME... گفت هر کسی می تونه بره دکترا بخونه (آی اگه این حرف به گوش استادهای دیگه دانشگاه برسه >:) ) اما خیلی کمند آدمهایی که هم این باشند و هم اون... هم از پس این بر بیان و هم پس اون...
بحث رو ادامه دارم. هیچکی، مطلقاً هیچکی حق نداره به من بگه چی کار کن و چیکار نکن... حتی اگه آدمی مث Gale باشه که به سواد و طراحی اش احترام ویژه می ذارم! اون حق داره فکر کنه که برای من فلان چیز می تونه بهتر باشه، اما این منم که می بینم حس من تو چی می تونه من رو بالا ببره... هم خودم و هم روحم و هم محیطی که توشم رو...
اما...
هیچی دیگه، به فکر رفته ام... بد بود که از کسی، اون هم نه هر کسی، بشنوم دکترا خوندن مایه شرمندگیه!!!!!!!
*
با استادم، David، یکی از باسوادترین آدمهایی که تا حالا دیدم، شروع کردم درباره تزم کار کردن... یه درس تحقیق مستقل برداشتم باهاش که بعداً طراحی رو تو تزم بر اساس مطالعاتم پیش ببرم. لطفاً بی جنبه بازی در نیارید از چیزی که می خوام بگم، اما در راستای این که من روی مباحث مهاجرها به آمریکا و اقامتگاه های اونها کار می کنم و در راستای اینکه دبوید همجنسگرا ئه، مکالمات ما خنده داره: [لازم به ذکره که محل گفتگوی ما کافی شاپ اصلی دانشگاهه که به پرچم گنده از همجنسگراها به دیوارش آویزونه]
D: خب، این هفته چی ها پیدا کردی؟
N: خب من که آمارهارو فرستادم. دیدی؟ آمار مهاجران کشورهای مختلف، به ایالتهای مختلف.
D: آرررره! دیدم! خیلی باحال بود! آمار همجنسگراها رو هم داری؟
N: خوب نه، اون که مبحث جداییه، اما به جاش تا تاریخ فلان رو آنالیز کردم.
D: اوه آره. تو همون سایت من هم رفتم تاریخ قدیمی ترهارو دیدم... می دونستی تا سال فلان ورود همجنسگراها به آمریکا غیر قانونی بوده؟
N: ئه؟ چه جالب نمی دونستم... خب فکر می کنی الان باید تمرکز کنم روی یه اقامتگاه و مطالعه کنم یا همچنان در مقیاس کشوری باقی بمونم؟
D: فرقی نمی کنه، انتخاب کن خودت نسبت به تزت. مثلاً اگه در سطح کشوری یه آمار درست کن که کشورهای مختلف چه گروه هایی می آن. یا در مقیاس محلی ببین گروه های مختلف تو یه کمپ چیکار می کنن؟ شاید هم هردو رو ببری جلو.
N: مثلاً اینکه افغان ها، پاکی ها، ایرانی ها....؟
D: آره دیگه. مثلاً همجنسگراها، اقلیت ها،...
N: آهان. خب، باشه! بعد مثلاً روی اینکه چیکار می کنند هم تمرکز کنم؟ یعنی بعد از مهاجرت؟ شغلشون؟
D: خب آره... اگه وقت کردی... مثلاً گفتی خیلی می ارزه که آدم یه پناهنده همجنسگرا باشه تو کالیفرنیا دیگه؟
N: خب من که چنین چیزی نگفتم! گفتم خیلی ها به طور کلی بر اساس آمار می رن اونجا... اما باشه!
D: راستی از وضعیت گروه های خاص مثل همجنسگراها توی کمپ‌های کشورهای دیگه هم تونستی آمار دربیار...
N: (درحالی که دیگه جلوی خنده ام رو گرفتن داره سخت می شه برام) باشه باشه...
این بشر خیلی پره. مسائل معماری رو خیلی عمیق می بینه. و من عمیقاً از گفتگو باهاش لذت می برم. (البته بماند که کلاً تو دانشکده ما آدمهای عمیق زیادند و خداروشکر از دماغ فیل نیفتاده‌اند و من لذت می برم!) موضوع من هم فعلاً تأثیر خوبی گذاشته تو دانشکده... یکی از استادها که برام انواع مسابقه و grant پیدا کرده... اما به هرحال تو دانشکده های هنر و معماری که همیشه اساتید با گرایشهای جنسی خاص و ویژه توش زیادند (چه ویرجینیا و چه اینجا و چه بقیه دانشگاه ها) از اینجور دیالوگهای خنده دار هم پیش می آد...
*
یه جمله کوتاه: من عاشق درس دادنم!
هر روز بعد کلاس فارسی مطمئن و مطمئن تر می شم...
*
دارم اینترنشیپ اپلای می کنم. تاحالا فقط دوتا جا. اما دعا کنین جور شه! جدی جدی!
*
و...
ولنتاین نزدیکه. برای تک تک شما که دوستتون دارم... برای شمایی که همیشه می ترسم روزی بیاد که نتونم تو دلم هم که شده به خودم بگم: "دوستش دارم!"... آهای! دوستت دارم!

Monday, January 30, 2012

شبگیر

چاره حتماً جز اینه ناله شبگیر کنم...

پینوشت: دلم ییهو برای اون کفش که با مامان اینها دیدیم تنگ شد! بعد عمری (حقیقتاً عمری! شید بعد از اون کفش سیاهه که مامان برام از دبی خرید وقتی ایران بودم) یه کفش پسند کردم! سایزم نبود دیگه...
غرض از مزاحمت هم این که به گمونم کفشم کشش ورزشگاه رفتن هر روزه رو نداره دیگه!!!!!

Wednesday, January 18, 2012

دموکراسی دیکتاتورها

مملکت غریبی داریم. تک تکمون دیکتاتور. تک تکمون خودخواه و بدون ذره ای تحمل برای شنیدن نقد یا نظر مخالف... ما دموکراسی می خوایم چیکار؟

پینوشت یک: این فیلز دمن گود تو بی ئه پروفسور!!! خدایا درس دادن تو خونم قل قل می زنه و تو دو و نیم سال گذشته به مرحله انفجار داشت نزدیک می شه... حالا ما که پروفسور نیستیم، اما خدایا، این لذت دذرس دادن رو از من نگیر!
پینوشت دو: چشممان به جمال سانسور در آمریکا هم روشن!

Tuesday, December 6, 2011

عصبانی ام

با یکی از دوستهام دعوا کردم. 
دوست محترم، آمریکاییه... اصیل... آدم بدی نیست... اما...

همه می گن تو اروپا آخرِ آخرش واسشون خارجی محسوب می شی... می گن آمریکا بهتره، چون همه یه جورایی خودشون "خارجی"اند... کی گفته؟ 
این دوست ما، به من علاقه "مخصوص" داره! به هزار و یک دلیل شدنی نیست و نمی خوام. با بودن باهاش بهم خوش می گذره... با هم می خوایم بریم شکار و من هم که عاشق اسلحه و یاد گرفتن شکار... (اینجا اسلحه فروختن به اینترنشنال ها غیر قانونیه... سخته که یاد بگیری...) کلی چیز ازش یاد گرفتم و کلاً حرف زدن باهاش برام لذت بخشه... درباره تاریخ و سیاست و اسلحه...
همین بشر، یه بار رسماً ازم پرسید نگار، تو گرین کارت نمی خوای؟ در جریان مشکلات ویزا و شهریه دانشجوی خارجی و اینها هم هست... معلومه که می خوام!!! گفت، خب، چرا باهام ازدواج نمی کنی تا گرین کارت بگیری؟؟؟؟ 
فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــحش بود برام! فـــــــــــــــــــــحش!
این که یکی فکر کنه به خاطر ملیتش حق داره هر فخری بفروشه... فکر کنه می تونه با گرین کارت کوفتی یه آدم دیگه رو به بند بکشه... اینکه من رو نیازمند تصور کنه و خودش رو کسی که داره یه لطفی هم درباره ام می کنه... دیوووووووووونه ام می کنه....
اون بار سعی کردم آروم باشم. چیکار کنم؟ این طرز فکر همه جا هست... داد و بیداد چی رو عوض می کنه؟ اما گفتم بهش که چقدر بهم برخورده... که عملاً توهینی کرده که بخواد یا نخواد، تو ذهنم همیشه خواهد موند... معذرت خواست. زیاد. خودش، فهمید چه گندی زده لامصب....
حالا طی سه شب گذشته... دیوووونه شده و شده ام! 
چهار شب پیش، وقتی من و آکشیتا از خستگی پروژه، شبیه مرگ، خواب بودیم... نصفه شب، تو عالم مستی یه کاره زنگ زد بهم و از خواب پروندم! آکشیتا که خواب خواب بود و نفهمید... من هم ریجکتش کردم و گذشت... اما من عصبانی شدم خوب!... می دونه که خوابم برام مهمه... بهش یادآوری کردم و اینکه عصبانی ام... اینکه علاوه بر اون، درگیر پروژه هام هستم و گفتم بذار تا آخر هفته بگذره تا پروژه های من هم تموم شه و عصبانیتم بپره... 
ولی از اونطرف اون بهش برخورد! می گه پیش می اد! شاید هم بیاد... شاید هم بیخود عصبانی شدم... اما چیزی که اذیتم کرد، اراجیفی بود که لابه‌لای حرفهاش گفت... اینکه نداشتن اون تو زندگیم (مستقیمِ غیر مستقیم... عطف به اینکه نخواستم اون رو یه آدم جدی بکنم تو زندگیم) یه loss ئه برای من... که چقدر خوبه برای من و چقدر من اشتباه می کنم... که باعث شدم احساس مزخرفی داشته باشه و باید معذرت خواهی کنم ازش!
عصبانی ام هنوز... و هنوز خودم رو کنترل می کنم برای اینکه هرچی از دهنم در می آد بهش نگم... بهش گفتم توهین مستقیم کرده و دیگه نمی خوام باهاش حرف بزنم...
فکر کنم تازه فهمید چی گفته... شاید هم نفهمید... نمی دونم... یه ماه مهلت خواست تا باز با هم "دوست" باشیم و بس... فرصت دوباره خواست... امیدوارم اشتباه نکرده باشم با دادن این فرصت... عصبانی ام.

عصبانی ام. از اون و این حس مزخرف "لطف کردن"... عصبانی ام از ملتی که ملیتشون رو تو سر بقیه می زنن... عصبانی ام از کشوری که چنین ملتی رو پرورش داده... عصبانی ام از اینکه لعتهای "خودی" و "خارجی" وجود دارند... عصبانی ام از آدمهایی که مملکتی ساختن که ماهارو آواره دنیا کرده... که من باید الان تو سرزمین خودم شاهی کنم و اینجام... عصبانی ام از خودم، بیشتر از همه...
عصبانی ام...
عصبانی...

Sunday, November 13, 2011

خانه ام خالیست، قلبم خالی تر

از وقتی اومدم Champaign، دور و برم رو شلوغتر کرده ام با دوستهام. خیلی خیلی کمتر با ایرانی ها رفت و آمد دارم. شاید یه بار در ماه... دوستهام شبها خونه ام می خوابند و من به نظر شادتر می آم... کمتر تنهام... حداقل در ظاهر... اما گاهی، مثل الان، عین یه چاه فاضلاب غم می زنه بالا!!! من سرزمینی که توش زندگی می کنم رو "انتخاب" نکرده ام... توشم... و فکر کنم توش خواهم بود... با تک تک سلول هام می خوام برگردم ایران... اما دروغ چرا؟ می ترسم... پس هستم، تا دلیل ترسم بریزه...
*
من مادر خوبی نمی شم، اما حس مادرانه قوی ای دارم.... این دخترکان و پسرکان اجنبی، عین مملکت خودم، گدایی محبت می کنن... دریغ چرا؟ ازم که بر می آد... چرا که نه؟
*
من تا کی رو صورتم ماسک دارم؟ ندانم... ندانم...
*
موضوع پایان نامه ام خیلی واقعیه. خیلی خیلی واقعی. "پناهندگان"... انگار که من هم هر روز بیشتر از دیروز احساساتی تر می شم... سر هیچ  پوچ می زنم زیر گریه... چمه واقعاً...
*
خونه ام رو دوست دارم. آمادگی دارم بمونم اینجا. کاش گرین کارتم یه جورایی زودتر درست می شد... و دکترا هم همینجا قبول شم... دوست دارم اینجارو. اندازه ویرجینیا زیبا نیست، اما دوست دارم اینجارو. زیبایی می خوام چیکار؟ اونجا خوش است که دل خوش است... و دل من هم اینجا خوش است... حداقل خوش تر است...

هه... دل خوش  سیری چند...
*
سایت ترم دیگه طراحیمون هند ئه. استادمون بچه هارو داره می بره اونجا. از کل کلاس، فقط من و یکی از پسرها داریم نمی ریم هند. اون مشکل پول داره و من مشکل ویزا. 
من یه زندانی آزادم!!!

... شاید هم بی ربط نیست که موضوع پایان نامه ام، پناهنده هان... من پناهنده نیستم. اما این سرزمین، عملاً به زور، به من پناه داده... کار دنیا، عجیبه... عجیب...

من این سرزمین رو، هنوز بعد دو سال و اندی، دوست ندارم. چیکار کنم این دوست نداشتن رو... ندانم، ندانم...
*
پینوشت، فردای روزنوشت! تاحالا چند نفری از جمله این دوستم بهم گفتن دردهام واقعی نیستن... شاید بیراه هم نگفتن... دردهای واقعی مردم، "بدبختی" ئه! من بدبخت نیستم... به خاطر سهم زیاد و خیلی خیلی مهربون بابا و مامانم که دوستشون دارم...
اما من هم حتی دردهایی دارم که برام جدی اند... شاید یکی بگه درد تجربه نکردم. شاید... اما دردهام جدی اند... هنوز فکر می کنم این درده، که خودم رو از این زمین و سرزمین نمی دونم...