Thursday, January 21, 2021
The nights of tears and smile.
Thursday, August 15, 2019
Ten years later
August 14, 2009.
I stepped into the United States and started a whole new chapter of my life.
August 14, 2019.
Ten years later, I smile at that young girl, and still have high hopes for her.
America! You gave me wings to fly higher than my dreams. I won't disappoint.
Wednesday, January 24, 2018
کجای زندگیم اکستریم نیست که غر میزنم؟
امسال یا نامتعارف ترین تولدم رو توی هند جشن میگیرم،
یا سفارت هند، گند میزنه به تولدم!
یعنی کافیه پاس ایرانی داشته باشی تا تمام ابعاد زندگیت، اکستریم باشند!
امروز، سالگرد ممنوع الویزا کردن ایرانی ها و چند تا کشور گوگولی دیگه توسط ترامپ هم هست...
همین.
Thursday, August 24, 2017
Wild at Heart
هرچقدر کنسرت و سمفونی تنها رفتن رو میپسندم، سینما تنها رفتن، برام شدید غیر دلنشین بوده... اما خب، مگه میشه فیلم لینچ رو پرده باشه و نرفت؟ نمیشه.
بعد میای، پره از صندلی های خالی و چند نفری که از خلوت استفاده میکنند و بلند بلند حرف میزنن تا فیلم شروع شه... ادمهایی که وسط هفته، اون هم دیروقت، میان فیلم لینچ، آدمهای "معمولی" نیستن. دیدن زدن آدمها هم، به خودی خود جذابه. چه برسه به دید زدن آدمهای غیر معمولی... نمیخوای فضولی کنی، شاید هم بخوای، اما مستمع آزادی به هرحال...
میبینی و میشنوی.
زوجهای queer که میان و "اتفاقی" آشنا میبینن. ربطی به بزرگ و کوچیک بودن شهر نداره. جامعه اقلیتها، همیشه کوچیکه و تو جمع های غیرمعمولی، هم پایه هات رو پیدا کردن، عجیب نیست...
چندتا پیرمرد و پیرزن غیرمعمولی که تنها اومدن دیوانه های معتاد به سکس لینچ رو، دیروقت دید بزنن... خیلی دوست دارم بدونم به ساعتهای تاریک و تنهای شب، خودارضایی میکنن یا نه... همونهایی که میان و به جا و نا به جا، وسط فیلم قهقهه میزنن. بیربط به متن، صداشون رو تا جایی که حنجره اجازه میده، بلند میکنند و قهقهه رو میپاشن به متن فیلم... حضورشون رو انگار جار میزنن تا شاید دقیقه ای به زنده موندنشون اضافه شه...
چندتا زن و مرد تنها، مثل من... که چشمهاشون پر از داستانه... گوشهاشون بسته. اومدن بدنبال چیزی که نمیدونن چیه. چشمهاشون دو دو میزنه. گردنشون میچرخه و میگرده... دستهاشون با هرچی دم دست باشه بازی میکنه.... کلید، کیف پول، پاپکورن...
جوونکهایی که با هم اومدن و حس ماجراجوهای وحشی ای رو دارن که با دیروقت فیلم دیدن، قراره حس استقلال و آزادی و cool بودنشون رو ارضا کنه و یا به هوای لینچ اومدن تا توی خودشون این باور رو تقویت کنند که روشنفکرند، باسوادند و خاص بودنشون رو دنیا درک نمیکنه...
بوی آبجو که همیشه تو این سینمای نقلی هست. و بوی وید که شاید سوغات لینچ ئه، اینبار...
ولی از همه عجیب تر، برام دو تا زوجی هستن که بچه های نوجوانشون رو آوردن... به چی فکر میکنن؟ بچه ها به چی فکر میکنن؟ چرا باید بچه ده-پونزده ساله، این وقت شب آخرهای یه تابستون داغ، تو سینما، چنین فضایی رو درک کنه؟ از سر قضاوت نمیگم... سؤال صرف ئه.
جاهای مختلف دنیا، برای اینکه بچه ها از کلمه "لخت" درک و برداشت داشته باشن، قوانین و قواعد هست. ریز و درشت و کوتاه و طولانی و کشدار. بچه هایی که کم دیدن و شنیدن و بچگی، به مفهوم چشم وگوش بسته بودن، کردن، کم ندیدم. بچه هایی که تو خانواده های پخش و پلا بزرگ شدن و خیلی چیزها رو، خیلی زود و برنامه ریزی نشده، دیدن، همچنین.
اما بچه ای که مثلا تو ده سالگی، نیمفومانیاک دیده باشه، از نزدیک ندیدم. کسی که درکش از هنر، بدن انسان، سکس و خیلی چیزهای دیگه، از اون سن کم، جهت دار میشه...
مرز بین آگاهی دادن و تجاوز کجاست واقعا؟
نمیدونم.
و خیلی دوست داشتم میشد و با این دو بچه، ده سال دیگه، حرف میزدم...
دنیای ترسناکیه. و دید زدن آدمها، جالب.
Wednesday, August 23, 2017
نارنجی
- من، هشت سال و نه روز پیش، "مهاجر" شدم.
- امروز، چه حسی داری؟
- هیچی.
نمیدونم خمینی هم همینطور گفت هیچی؟ اگه آره، کمی، میفهممش.
پرسید میخواهم مهاجرت کنم. اونجا تنهام. عادی میشه؟
گفتم نه. عادی نمیشه. تنهایی هیچوقت عادی نمیشه. صرفا بهانه های دیگه ای برای سرگرم کردن خودت پیدا میکنی که ارزششون در طولانی مدت بیشتر میشه...
ذهن، موجود جذابیه. بهانه ها و ارزشها رو جالب، از نو میسازه. یا باز تعریف میکنه...
Sunday, July 26, 2015
سیاه
Sunday, September 14, 2014
سالگرد
Is to win a battle
To be who you are
Is to win a war
Saturday, August 24, 2013
مخلوط، با سس مهر و قارچ
من دلم بوی ماه مهر میخواد... از پسفردا کلاسها باز شروع میشن و برای من شاید تا یه مدتی این آخرین "اول سال تحصیلی" باشه... من حتی آمادگی این ترم آخر رو هم ندارم...
من بوی مهر میخوام... نه بوی ناگرفته یه تابستون کش اومده بی هویت.
چهارسال گذشته عین برق و باد رفتن... باورم نمیشه که یه زندگی چقدر میتونه بالا و پایین داشته باشه... یه فرهنگ قر و قاطی مستقل از دنیا پیدا کردم که هرسال از چهارده اوت تا روزهای اول "مهر" یادش میکنم... عین یه کارنامه خط خطی که ته تهش دوستش دارم و بهش دل بسته ام...
فکر نکنم توانایی زندگی جدا از این فرهنگ رو داشته باشم. این من رو از درون میلرزونه...
آه. بوی ماه مهر...
پینوشت اول: زندگی با فائزه تو همین چند روز کم یادم انداخته که از فرهنگ زندگی ایرانی دور شدم. با زندگی آمریکایی هم خیلی خیلی فاصله دارم... دوستی با پراتیک نشونم میده چقدر فرهنگ هندی روم تاثیر گذاشته و به همون میزان نسبت بهش وسواس دارم... هنر مدرن تو روحم موج میزنه اما خونه ام رو سفره های قلمکار و کاشی و مینای اصفهان پر کردن...
من درگیر یه فرهنگ قر و قاطی مستقل از دنیا شدم که دور از اون زندگی، نتوانم.
پینوشت دوم: پریروز صبحانه یه چیزی تو مایه های پوره سیب زمینی هندی خوردم. ناهار ماست و برنج و میوه. شام همبرگر اساسی... دیروز صبحانه وافل خوردم. ناهار ماکارانی به سبک ایرانی با تربچه. شام خورشت لوبیاسبز. امروز تا یک ظهر خوابیدم. نهار دنده گاو زدم. شب هم لابد به چینی یا هندی ختم میشه... خورد و خوراکم هم قر و قاطیه. خوبه معده ام تعجب نمیکنه!
Sunday, November 25, 2012
دل-پیچه
Tuesday, June 26, 2012
قحطی
Thursday, June 21, 2012
Sh*#
It's like that: you don't have summer courses, so you didn't enroll for summer and it means you don't have insurance for summer and with no-insurance, here, no one even dare to look at you!!!!!! (at least non of two clinics of town, beside the school) they simply say go to Indianapolis or Chicago! heh! I love US!
Tuesday, May 29, 2012
مقیم آمریکا... با شعر... با موسیقی....
آمد بر من نگار و در گوشم گفت *** رخسار من اینجا و تو در گل نگری؟"
Friday, May 18, 2012
موزیک ویدئو-نوشت
در ضمن... تهران شدیداً خوش بگذره! حتماً خودت بهتر از من میدونی، اما سعی نکن خاطره های دیروز رو زندگی کنی! تهران امروز رو تجربه کن و حالش رو ببر!»
***
بعد از تحریر نوشت:
در ساعت چهار صبح... من دلم چیپس میخواد، یک ساعته که گنجشک بیرون میخونه... و هوا تاریکه و چشمهای من خمار.. نامطمئن برای گذشتن از عرض کوچه به منظور... خرید چیپس!
Saturday, February 18, 2012
درس... همچین و همچون گل گندم!
تنهایی یعنی اینکه هیشکی نباشه که بهت بگه: "دو دقیقه از پای اون کامپیوتر بلند شو بیا بشین پیش من!!!"...
پینویشت بعد از تحریر:
و اینکه تنهایی از نوع نگاریسم یعنی اینکه به این نتیجه می رسی باید به موها و صورتت رسیدگی کنی! نتیجه اینکه صورتت رو با شیر می شوری، موهات رو با روغن زیتون... و براساس تصویری که از خودت تو آینه (اون هم از جلو و نه عقب) داری، برای اولین بار دست به قیچی می بری!!! بابا ایران خوش بودیم، گند هم به موهامون می خورد می رفت زیر روسری و مقنعه و پیدا نبود تا بدویی و بدی دست مامان یا آرایشگر... اینجا اول آدم گند می زنه، بعد به صرافت می افته که بپرسه اصلاً آرایشگاه داریم و اگه آره، کجاست!؟!
خداوند این روح ریسک پذیر و خل و چل من را رام کند! انشاءالله!
دیشب فرانک که عکسهای عمل دماغش رو نشون می داد، وسوسه شدم که چنین کاری بکنم! خوبه تیغ چراحی دم دست من پیدا نمی شه!!!
پینوشت بعد از تحریر دوم: دیشب برای اولین بار رفتم بولینگ! باحال بود! چسبید! و شرط رو بردم! یعنی به جای اینکه امتیازم 1/3 بقیه بشه، نصف بقیه شد! خوبه دیگه!!!
Sunday, February 12, 2012
زندگی آی زندگی
What will this day be like? I wonder.
What will my future be? I wonder.
It could be so exciting to be out in the world, to be free
My heart should be wildly rejoicing
Oh, what's the matter with me?
To do the things I've never dared
And here I'm facing adventure
Then why am I so scared
I must dream of the things I am seeking
I am seeking the courage I lack
Face my mistakes without defiance
Show them I'm worthy
And while I show them
I'll show me
I'll do better than my best
I have confidence they'll put me to the test
But I'll make them see I have confidence in me
Somehow I will impress them
I will be firm but kind
...
And mind me with each step I am more certain
Everything will turn out fine
I have confidence the world can all be mine
They'll have to agree I have confidence in me
I have confidence in sunshine
I have confidence in rain
I have confidence that spring will come again
Besides which you see I have confidence in me
Strength doesn't lie in wealth
Strength lies in nights of peaceful slumbers
When you wake up -- Wake Up!
It tells me all I trust I lead my heart to
All I trust becomes my own
I have confidence in confidence alone
(Oh help!)
I have confidence in confidence alone
Besides which you see I have confidence in me!
*
*
با استاد ترم پیشم بحث دارم... چیزهایی پیش اومد که دوست ندارم درباره شون حرف بزنم! با هیچکی... اما وسط حرفهامون چیزی گفت که عصبانی ام کرد و البته که رفتم تو فکر. صادقانه می گم که رفتم تو فکر... شاید اگه هر کس دیگهای بگه، از این گوش بشنوم و از اون گوش دروازه... که ماشاءالله تبحر هم دارم... گفتم فلان کار رو چرا کردی؟ گفت تا یادت بندازم که برای Great Designer شدن، داری راه رو اشتباه میری... پریدم وسط حرفش و گفتم: But Gale, I don't want to be a great designer... شُک شد: نمی خوای؟
خلاصه حرفهام اینه (اینها که می نویسم قاطی پاتی حرفها و فکرهامه برای روشن شدن حرفهام) که گفتم من ضعف ها و قدرت های خودم رو میشناسم. من می دونم که ایده های خوبی دارم. می دونم که طراحی دستی ام، تنظیم فکر و دستم برای طرح زدن خوبه... اما من نمی خوام طراح بشم. که می دونم هفت ساله دارم سعی می کنم ایده رو به طرح تبدیل کنم و محصول به اون قوی ای که باید باشه نمی شه (این حرفها در راستای بحث های قبلیمون بود) مهمتر از اون، کیه که ندونه من می خوام برم دکترا بخونم؟ من عاشق درس دادنم و عاشق revitalization... من خودم رو یه Historian می دونم و افتخارم هم اینه... این کاریه که می خوام بکنم... من طراحی رو بر ای احیای فرهنگ و هنر و معماری ای که می شناسم می خوام... نه برای خلقت... آدمهای خالق از دید من زیادند توی دنیا...
هنوز شُک بود وقتی می گفتم... گفت: well, that's a shame... و این shame از جمعه تا الان تو سر من می پیچه و داد میزنه و داد میزنه که... THAT'S A SHAME... گفت هر کسی می تونه بره دکترا بخونه (آی اگه این حرف به گوش استادهای دیگه دانشگاه برسه >:) ) اما خیلی کمند آدمهایی که هم این باشند و هم اون... هم از پس این بر بیان و هم پس اون...
بحث رو ادامه دارم. هیچکی، مطلقاً هیچکی حق نداره به من بگه چی کار کن و چیکار نکن... حتی اگه آدمی مث Gale باشه که به سواد و طراحی اش احترام ویژه می ذارم! اون حق داره فکر کنه که برای من فلان چیز می تونه بهتر باشه، اما این منم که می بینم حس من تو چی می تونه من رو بالا ببره... هم خودم و هم روحم و هم محیطی که توشم رو...
اما...
هیچی دیگه، به فکر رفته ام... بد بود که از کسی، اون هم نه هر کسی، بشنوم دکترا خوندن مایه شرمندگیه!!!!!!!
*
با استادم، David، یکی از باسوادترین آدمهایی که تا حالا دیدم، شروع کردم درباره تزم کار کردن... یه درس تحقیق مستقل برداشتم باهاش که بعداً طراحی رو تو تزم بر اساس مطالعاتم پیش ببرم. لطفاً بی جنبه بازی در نیارید از چیزی که می خوام بگم، اما در راستای این که من روی مباحث مهاجرها به آمریکا و اقامتگاه های اونها کار می کنم و در راستای اینکه دبوید همجنسگرا ئه، مکالمات ما خنده داره: [لازم به ذکره که محل گفتگوی ما کافی شاپ اصلی دانشگاهه که به پرچم گنده از همجنسگراها به دیوارش آویزونه]
D: خب، این هفته چی ها پیدا کردی؟
N: خب من که آمارهارو فرستادم. دیدی؟ آمار مهاجران کشورهای مختلف، به ایالتهای مختلف.
D: آرررره! دیدم! خیلی باحال بود! آمار همجنسگراها رو هم داری؟
N: خوب نه، اون که مبحث جداییه، اما به جاش تا تاریخ فلان رو آنالیز کردم.
D: اوه آره. تو همون سایت من هم رفتم تاریخ قدیمی ترهارو دیدم... می دونستی تا سال فلان ورود همجنسگراها به آمریکا غیر قانونی بوده؟
N: ئه؟ چه جالب نمی دونستم... خب فکر می کنی الان باید تمرکز کنم روی یه اقامتگاه و مطالعه کنم یا همچنان در مقیاس کشوری باقی بمونم؟
D: فرقی نمی کنه، انتخاب کن خودت نسبت به تزت. مثلاً اگه در سطح کشوری یه آمار درست کن که کشورهای مختلف چه گروه هایی می آن. یا در مقیاس محلی ببین گروه های مختلف تو یه کمپ چیکار می کنن؟ شاید هم هردو رو ببری جلو.
N: مثلاً اینکه افغان ها، پاکی ها، ایرانی ها....؟
D: آره دیگه. مثلاً همجنسگراها، اقلیت ها،...
N: آهان. خب، باشه! بعد مثلاً روی اینکه چیکار می کنند هم تمرکز کنم؟ یعنی بعد از مهاجرت؟ شغلشون؟
D: خب آره... اگه وقت کردی... مثلاً گفتی خیلی می ارزه که آدم یه پناهنده همجنسگرا باشه تو کالیفرنیا دیگه؟
N: خب من که چنین چیزی نگفتم! گفتم خیلی ها به طور کلی بر اساس آمار می رن اونجا... اما باشه!
D: راستی از وضعیت گروه های خاص مثل همجنسگراها توی کمپهای کشورهای دیگه هم تونستی آمار دربیار...
N: (درحالی که دیگه جلوی خنده ام رو گرفتن داره سخت می شه برام) باشه باشه...
این بشر خیلی پره. مسائل معماری رو خیلی عمیق می بینه. و من عمیقاً از گفتگو باهاش لذت می برم. (البته بماند که کلاً تو دانشکده ما آدمهای عمیق زیادند و خداروشکر از دماغ فیل نیفتادهاند و من لذت می برم!) موضوع من هم فعلاً تأثیر خوبی گذاشته تو دانشکده... یکی از استادها که برام انواع مسابقه و grant پیدا کرده... اما به هرحال تو دانشکده های هنر و معماری که همیشه اساتید با گرایشهای جنسی خاص و ویژه توش زیادند (چه ویرجینیا و چه اینجا و چه بقیه دانشگاه ها) از اینجور دیالوگهای خنده دار هم پیش می آد...
*
یه جمله کوتاه: من عاشق درس دادنم!
هر روز بعد کلاس فارسی مطمئن و مطمئن تر می شم...
*
دارم اینترنشیپ اپلای می کنم. تاحالا فقط دوتا جا. اما دعا کنین جور شه! جدی جدی!
*
و...
ولنتاین نزدیکه. برای تک تک شما که دوستتون دارم... برای شمایی که همیشه می ترسم روزی بیاد که نتونم تو دلم هم که شده به خودم بگم: "دوستش دارم!"... آهای! دوستت دارم!
Monday, January 30, 2012
شبگیر
Wednesday, January 18, 2012
دموکراسی دیکتاتورها
پینوشت دو: چشممان به جمال سانسور در آمریکا هم روشن!
Monday, January 2, 2012
Tuesday, December 6, 2011
عصبانی ام
همه می گن تو اروپا آخرِ آخرش واسشون خارجی محسوب می شی... می گن آمریکا بهتره، چون همه یه جورایی خودشون "خارجی"اند... کی گفته؟
Sunday, November 13, 2011
خانه ام خالیست، قلبم خالی تر
*
پینوشت، فردای روزنوشت! تاحالا چند نفری از جمله این دوستم بهم گفتن دردهام واقعی نیستن... شاید بیراه هم نگفتن... دردهای واقعی مردم، "بدبختی" ئه! من بدبخت نیستم... به خاطر سهم زیاد و خیلی خیلی مهربون بابا و مامانم که دوستشون دارم...
اما من هم حتی دردهایی دارم که برام جدی اند... شاید یکی بگه درد تجربه نکردم. شاید... اما دردهام جدی اند... هنوز فکر می کنم این درده، که خودم رو از این زمین و سرزمین نمی دونم...





