Showing posts with label بازی. Show all posts
Showing posts with label بازی. Show all posts

Sunday, June 22, 2014

شبانه.... میانه... آشیانه... ایست!

ادامه میدهی و میدهی و میدهی و... ناگهان می‌ایستی. تفاوت بودن و باشیدن است... یک لحظه و فقط یک لحظه دهشتناک.
که بودی؟ یا که باشی؟

من که دست به بازی نمیزدم در زندگیم، این روزها معتاد یک بازی جدید شده‌ام! بازی‌ای که برای اولین بار، قابلیت کنرل کردن من رو داره... ذهنم رو به کار میگیره و ناگهان ترمز میکشه. میگه این قسمت رو زود تموم کردی. برو یک ربع دیگه بیا برای بقیه‌اش. برو فردا بیا برای قسمت بعد...
حس عجیبیه... برای من که از بازیهای زماندار بدم میاد... برای من که زمان بهم استرس میده... برای من که با این حال، عجولم... اینکه یک "بازی"، من رو متوقف کنه... عجیبه... نمیتونم تصمیم بگیرم که لحظه‌ای که موبایلم زمان قدم بردنهای من رو کنترل میکنه، چه احساسی بهم دست میده...
برعکس بازیهای دیگه‌ای که زمان محدودشون سرشارم میکنه از استرس و ذهنم توانایی کار کردنش رو از دست میده، این زمانی داره برای تموم کردن و زمانی برای متوقف بودن.
زمانی برای متوقف بودن.
عجیبه.... و جذاب... و سخت...

نگاه تو
شکوۀ آه تو
هرم دستان تو
گرمی جان تو
با نفسها...

به من گفتی
تا که دل دریا کن
بند گیسو وا کن
ابر بارانزا
شب
بوی دریا

به ساحلها
موج بیتابی را
در قدمهای پا
در مثال رؤیا
گردش ماهی ها
بوسۀ ماه

بوسۀ ماه
و چقدر خوب بود بالای درخت بودن. بالا بودن. تنها بودن. و خوندن.... و بیشتر خوندن...
و چقدر خوب بود غرق شدن. در آب. در هیجان. در خوشی. در....
در....
این درد سرشار از آواز...

Wednesday, January 23, 2013

آره دیگه... اینجوری‌ها...

گرد جهان گردیده‌ام. خوبان عالم دیده ام، لطف همه سنجیده ام... اما...
جالبه... 
امروز [دیروز] رو میگم، جالبه! پر از سکوته.... من، استودیو، تنهایی و یک روز زیبا... با یک نسیم سرد از لای پنجره... یک روز خالی... 
که دوستش دارم!
*
شاید الان [دیروز عصر] و با این هوا... خیلی وقت مناسبی برای دیدن Frankenweenie نباشه... اونم وقتی چمنها خالیند و Sparky هم دیگه نیست.... گاهی فقط خالی میشی... همین...
*
زیاد اهل رپ نیستم و بخصوص از شاهین نجفی خوشم نمیاد... اما این آهنگ خداییش خوبه:
*
آکشیتا همین الان این رو داد:
کلی کلی کلی ماه نیست این دختر؟!
بودن وینای، فائزه، آکشیتا، پردیس، مامان.... و آرپیت وقتی بیاد... و محمد... خوبه زندگی! زندگی خیلی خوبه!
*
دیروز تو سرمای لعنتی شمپین راه میرفتم و این رو میخوندم...
والا پیامدار.......
*
A Private Dream
*
- بازی؟
- بازی!
- باشه، پس من چشم میذارم، تو حمله کن!
*
دیوانگی این دختر رو دوست دارم.... از اون موجوداتیه که تأسف رو برام میاره که چرا بلد نیستم ساز بزنم.... و بعد میرصم... میرقصم... میرقصم... خیـــــــــــــــلی خوبه!
*
تولد میگیرم! خوبه‌ها....
*
قیافه الانم:
-_____-
*
*
یه متن از گاندی خوندم که خیلی خوبه... اما الان اینجا نمیذارم! جنبه‌اش رو ندارم....
*
زندگی...
میگذره!

پینوشت بعد از تحریر: یک ردیف مقاله روانشناسی تو لیستمه و دارم میخونم.... این خوب بود:
"مردم گمان می کنند که متضاد عشق، نفرت است. ولی در حقیقت، قدرت متضاد عشق است. عشق بمعنی یکی شدن با معشوق است، در صورتی که قدرت، میل به در اختیار داشتن طرف مقابل برای اهداف خودمان می باشد." ~ رابرت جانسون

Tuesday, January 15, 2013

خار

این ترمم رو دوست دارم.
صبح زوده و گوش میدم و میخونم که:
"...
وقتی قل و زنجیر هست، دل پائین و بالا می‌پره
اما وقتی درِ زندون بازه، اونی‌ که در بره خیلی‌ خره...
همه چی به ما می‌خنده یره
همه چی با ما می‌گنده یره
همه چی با ما می‌پوسه یره
همه چی با ما می‌سوزه یره
...
وقتی هنر به اتمام می‌رسه
وقتی سخن به انجام می‌رسه
وقتی صفای باطن می‌خندونتت
وقتی وفای ناب... آخ می بره آدم
وقتی صفای باطن می‌خندونتت
وقتی صفای باطن می‌خندونتت..."

 و تکرار میکنم
وقتی صفای باطن می‌خندونتت
و فکر میکنم وقتی جوجه تیغی شنگولت میکنه...
باز فکر میکنم این ترمم رو خیلی دوست دارم... ذره ذره اش رو!

و یادآوری میکنم به خودم که بنویس احساسات خوبت رو...

دیشب "Doc" خوب بود...حالا چه صداش کنم Joseph و چه یوسف....
کلاً کیه که از "همزبونی" لذت نبره؟
*
با مامان، با طراحی محصول آشنا شدم... همیشه دلم میخواست و همیشه نمیشد! یعنی بیشترین تلاشم همون طراحی مبلمان شهری بود که کلی کلی هم دوستش دارم. اما الان میخوام "جایی برای نشستن" طراحی کنم... خووووبه!
بخصوص که گاهی جایی برای نشستن، جای برای مزاحم نداشتن ئه! جایی برای جوجه تیغی بودن!
پینوشت: یادم باشه برم پیچ عینکم رو درست کنم... این عقب هیچی نمیبینم!