Showing posts with label خدا. Show all posts
Showing posts with label خدا. Show all posts

Wednesday, February 22, 2012

اطول البحار الطویل

پیشنوشت: به من دروغ نگو! 
کم‎اهمیت تر از اون، نخواه که دروغ بگم! درسته که دروغگوی خوبی ام... ولی...
ولی نداره! همین! به من دروغ نگو! و نخواه که دروغ بگم!

شبها بد می‌خوابم! نه همیشه! اما گاهی... این گاهی، بعضی وقتها زیاد می‌شه! هنوز هم خواب بزرگترین آرامش ذهن و روحمه... همه انرژی روزهام از خواب شب قبلشون می آد... اما وقتی جایی که قلبم باهاشه، ناآرامه... خوابم بی معنی می شه... جایی... کسی... شاید، فقط اگه شاید "کسانم" رو در آغوش داشتم...
رؤیا می بافم به آرزو... 

فردا کنسرت همایون شجریانه. جالبه! نه؟! نمی دونم گوشم آماده است برای شنیدن "شجریان" یا نه! گوشم که هیچ... خودم! 
وقتی خودت سرشار از هذیانی، هذیان دیگری رو می خوای چیکار؟ که مجنون‌وار تر بگردی و بچرخی و بخندی به خودت که روز به روز الاغ‌وار تر از قبل، زنده‌ای؟
(پینوشت میان‌برنامه: دقیقه 90 از دوتا ازبچه ها خواستم که با هم بریم شیکاگو برگردیم... لابد آماده ام! فردا معلوم می‌شه!!!)

خسته ام از خودم.

به خودم روزی روزگاری قول داده بودم که اگه اومدم آمریکا، برم بشم شاگرد فرشچیان! کجام الان؟!
باز می دونی چیه؟ خنده ام می گیره که هنوز رؤیاهام رو به یاد دارم... بماند که "هدف"های کوچیک و بزرگم روز به روز به "رؤیا"های دور و نزدیک تبدیل می شن... اما باز هم.... 
باز هم چی؟ مگه چند جور مرگ داریم؟

ملتی داریم/دارند که صلیب بر پیشانی حمل می کنند... جالبه باز! آدم فکر می کنه توی ایلینوی ملت مذهبی ترند... اما تو ویرجینیا اگه 7-8 تا از 10 تا صلیب رو داشتند اینجا 2-3 از 20تا دارند... باز تفاوت سنت و دینه... ملت ایلینوی سنتی ترند، اما نه لزوماً مذهبی تر.
سنت پاتریکشون مبارک.
از این یه روز با فرهنگ ایرلندی به من یه تی‌شرت پنج دلاری سیاه با نقش شبدر سبز چهارپررسید... نوش جان!

سر کلاسم.

از وراجی کردنم هم خسته ام. مدتیه احساس تهی مغزی دارم. کاش یه جوری می تونستم جلوی چشمها و دهنم رو می‌گرفتم...

آزادی ای آزادی... آنگه که تو بازآیی... با این دل غم‌پرور... من با تو چه خواهم کرد؟
مسخره است که من هرچه داشتم دل غم‌پرور نداشتم... که الان دارم... که دوستش ندارم... که نمی‌دانم چه خواهم کرد...

باز وراجی کردم سر کلاس... بحث فراموش کردن خاطره است و یا عوض شدن خاطره... یاد راهیان نور افتادم و اردوی جنوب... می دونی؟ دلم یه سنگر می خواد که بشینم و زااااااار بزنم! 

پی‌نوشت: آه.

Tuesday, August 2, 2011

شیرجه تو رؤیاهای کودکی...

الف می خونم... اگه مفهوم تناسخ راست باشه، محمد الان داره یه جایی بین ماها زندگی می کنه... شاید فحش می ده و می گه shit، چه کثافتی زدم به دنیا... شاید هم با باتوم می زنه تو سر سوری ها... شاید هم تو کره شمالی فکر می کنه رهبرش به خورشید پیوسته... حتی ممکنه همون نروژی باشه که ترور کرد...

بچه که بودم، یکی از رؤیاهام (و مثل اکثر رؤیاهام، همراه با تصویر) این بود که تو جوونی شلوارک و تی شرت بپوشم، بشینم پشت ترک موتور مهدی موعود/سوشیانت/عیسی(هرچی که اسمش رو می ذاری! برای من مهدی بود)... تو خیابونها با هم ویراژ بدیم... تو کودکی، حس پیچیدن باد لای موهام... حس بغل کردن یکی که باید بیاد و بالاخره اومده، این که تو دستهای منه و آزاده، حس تکیه دادن بهش توی اون سرعت... خیلی خیلی برام جذاب بود...

با خوندن نظر قرآن نسبت به تناسخ، با کلمه های کوئیلو، این رؤیا برام زنده شد... یکهو بعد این همه سال... دوستش دارم...
*
از اون پست ها که مدام تکمیلش می کنم....
اون هم الان که پی دی اف دارم و نه کاغذ...
*
شاید باید اینطور باشه... شاید باید اینجا باشم. که سفر کنم. آمریکا رو نمی شه سفر کرد تا تموم شه! شاید باید اینجا باشم...
کوله ام رو ی دوش، کفشها به پا... 17ساعت قطار... آمادگی اش را دارم؟ آمادگی اش رو دارم....
*
I think I have to face it... 
soon... 
someday...
"...
Blink your eyes just once and see everything in ruins

Did you ever hear what I told you?
Did you ever read what I wrote you?
Did you ever listen to what we played?
Did you ever let in what the world said?
Did we get this far just to feel your hate?
Did we play to become only pawns in the game?
How blind can you be, don't you see?
You chose the long road, but we'll be waiting

Bye, bye, beautiful!
Bye, bye, beautiful!

...
Blindfold for the blind
...

"No need to die to prove a lie"


Bye, bye, beautiful!
Bye, bye, beautiful!
Bye, bye, beautiful!
Bye, bye, beautiful!

It’s not the tree that forsakes the flower
But the flower that forsakes the tree
Someday I’ll learn to love these scars
Still fresh from the red-hot blade of your words

...How blind can you be, don’t you see...
...that the gambler lost all he does not have..."
آه...
*
This is not right...
I am willing to wait for, em... actually, waiting for the Fifth Element to come to me... yet am confused between the basic four elements!
*
این خوبه:
"«خدا چه معنایی برای شما دارد؟»
«هرکس خدا را بشناسد نمی تواند توصیفش کند. هرکس خدا را توصیف کند، او را نمی شناسد.»
عجب!
خودم از جمله خودم به شگفت آمده ام. بارها از من این سؤال را پرسیده اند و هربار جواب خودکارم این بوده: «خدا به موسی گفت: "من هستم"، بانبراین خدا نه فاعل است و نه موضوع. فعل است، عمل است.»"
~ از الف.

دوروزه دارم تو مشاجره هام با خودم فکر می کنم که "من خدام رو با بحث به دست نیاورده ام که با بحث بخوام به کسی بشناسونمش یا بتونم ردش کنم یا باعث شم کسی بتونه قبولش کنه. هست... فقط همین."
بحث کردن من بیهوده ترین کاره... چرا نمی ذارم که بگذره...؟ چرا به دل می گیرم؟...
نباید ها و باید هام رو هنوز نمی تونم تو دستهای خودم بگیرم...
*
معلم بودن رو دوست دارم. (کیه که ندونه؟) به قول بابا تا یه چیزی رو درس ندیم، خودمون یاد نمی گیریم... خیلی وقته درس ندادم... اون چیزهایی رو که باید درس نداده ام... گوش شنوا برای حرفهام نیست... شاگرد زوری هم به کار نمی آد... یعنی می آد، اما وقت می خواد... من هم از خودم خیلی غیرمطمئنم...
معلم بودن رو دوست دارم.
هرچند ذهنم رو بسته ام... چند وقتی هست که دیوار کشی کرده امش! نمی خوام باهام حرف بزنه... سردرد می گیرم. از سردردهام حرف نمی زنم...
معلم بودن رو دوست دارم.
*
این هم درسته:
"تنهایی ممکن است مرا آسیب پذیر تر کند، اما گشاده ترم هم می کند."
تو ایران از بعد از شروع دانشگاه، غیر از یه دوره یه ساله، که عملاً خواست خودم بودم، هیچوقت فکر نکردم که "تنهام"دو سال اخیر اما، غیر از یه دوره کوتاه، تنها بودم... نخواستم و نمی خوام این تنهایی رو قبول کنم. شاید مشکل اینه. باید قبولش کنم... وقتی خودم، خودم رو با همه شرایطم قبول کنم، حتماً دنیا هم قبول می کنه... اون وقت شاید دیگه تنها هم نباشم...
یه جورایی بعد از همون دوره یک ساله ایران هم همین بود... وقت بالاخره خودم رو فهمیدم و قبول کردم و به نوعی بخشیدم... دنیا هم باز قبولم کرد... فرشید رو داد بهم...
*
کورش بیدار شو، وقت خواب نیست... مردمت دنبال شاه، رهبر می گردن... یکی مثل تو...
یادشون رفته که تو، تویی چون "دوست داشتن" رو می دونستی...
کورش بیدار شو، وقت خواب نیست... نگار... لیلیِ مجنون تنها مونده... دوست داشتنت رو می خواد...
*
پا گذاشته ام تو بیست و هفت سالگی و این همه خودم رو نترس می دونم هنوز، شک می کنم که شاید از دوست داشتن و عشق و عاشقی گفتن توی بلاگ، احمقانه به نظر می آد... چقدر احمقم که بعد این همه سال، هنوز به حماقت فکر می کنم...

کم ندیدم دوست و آشناهایی رو که وقتی بحث و حرف به دوست داشتن و دوست داشته شدن کشیده می شه، ترجیح می دن انگلیسی حرف بزنن!!! همیشه از این موضوع عصبی می شدم! و می شم! انگار که با یه زبان دیگه حرف زدن، باعث می شه دیگه خودشون نباشن... نمی دونم دیگه تعارفهای همیشگی رو با خودشون ندشته باشن...
هنوز به "I love you"ها که فکر می کنم حرص می خورم که "دوستت دارم" چه عیبی داشت... یا اینکه آدم احساساتش رو با شعرها و کلمات انگلیسی بخواد حالی من بکنه... بخصوص وقتی من بارها و بارها بگم این کلمه ها، زبان روح من نیست! بیگانه ام می کنه با خودم....

اه! نمی دونم چرا تنفر و خشم کل وجودم رو گرفته... اون هم سر اذان...
*
اذان...
این خوبه! به.....
اذان....
همه می گن و راست می گن که اذان مؤذن زاده محشره...
برایم من ولی اذان آقاتی، دم سحر یه حس خوب داره... خوشحالم که دارم تو گوشم، خودم رو از خودم لبریز می کنم....

و ربنای شجریان خوبه، معرکه است... اما اسماءالحسنی باز برام یه چیز دیگه است... دم غروب...
*
به گمونم باز باید برم بشینم وسط خیابون...
سرشارم از تنفر و خشم و شاید فقط ستاره ها و حرف زدن با اونها خوبم کنه... اگه حرف بزنن... پارسال که فقط برف بود و... هیچ!

گوش دادن به هارد راک، بعد از اذان هم عالم خوبی داره...
هرچند نمی دونم کجا چی گم کرده ام... روحم سیراب نمی شه...

Did you ever hear what I told you?
Did you ever read what I wrote you?
Did you ever listen to what we played?
Did you ever let in what the world said?
Did we get this far just to feel your hate?
Did we play to become only pawns in the game?
How blind can you be, don't you see?
You chose the long road, but we'll be waiting


Bye, bye, beautiful!
برم... برم...
خداحافظ زیبا... کمی آهسته تر زیبا...
ستاره ها... قبولم کنید...
*
بس نکردم...
برگشتم به الف... عادت ندارم عشق بازی جسمانی رو از کلمات آرش حجازی بخونم. می دونم که کوئیلو پرتغالی خیلی چیزها می گه که تو سرزمین من حرامه! اما شاید این دونستن برام عادت شده... دلم کتاب یازده دقیقه رو می خواد با کلمات حجازی... دلم زندگی یازده دقیقه ای می خواد...
زندگی یازده دقیقه ای... آره... دلم همین رو می خواد.
*
"طریق صلح مثل رود جاری است و چون در برابر هیچ چیز مقاومت نمی کند، حتی قبل از آغاز، پیروز شده است. هنرِ صلح شکست ناپذیر است، چرا که کسی با دیگری نمی جنگد، هرکس فقط با خود در نبرد است. اگر خودت را فتح کنی، جهان را فتح خواهی کرد."...
با خودت می جنگی نگار؟ چه بیهوده... خودت رو رام کن... فتح کن... آرامش را برگردون به این تن خسته...

"علی رغم درد، حالم خیلی بهتر است. طریق صلح ظاهراً مبارزه است، اما نیست. هنرِ پر کردنِ خالی و خالی کردنِ لبریز است."
صادقانه بگم: تو کسی توان خالی کردنِ لبریز خودم رو نمی بینم! حتی توی خودم... مهدی موعود کجایی؟؟؟؟
*
تو یازده دقیقه هم اشاره کرده بود... این که تو با دردی جسمی... مثل راه رفتن پابرهنه روی شنهای نوک تیز برای زمانی طولانی مدت.... با زخمی کردن خود... با زنجیر کردن خود... خودت رو به خدای خودت، به حقیقتی که باور داری، به خودت نزدیکتر می کنی... باور دارم...
درد من هم جسمیه... از مغزم سرچشمه می گیره، چشمهامو با خشم پر می کنه، گوشهام رو کر... دستمهام بی حس می شن و وحشی می شم... وحشی می شم.... وحشی...
درد من برتره! چون درد جسمیِ من، از مغزم سرچشمه می گیره! من بیمارم! بیمار دردهای خودم... و می پرستم خودم رو با همه دردهام...

"زندگی جلسه تمرینی طولانی است برای آمادگی دربرابر آنچه در پیش است. مرگ و زندگی بدین ترتیب، معنای خود را از دست می دهند، چرا که تنها چالش هایی هستند که باید با وجد با آنها رویارو شد و با آرامش بر آنها غلبه کرد."
نمی تونم توضیح بدم که چرا از مرگ نمی ترسم. این کلمات هم توضیح خوبی نیستن... از مرگ نمی ترسم و زیاد تجسمش می کنم.
الان فکر کردم که چرا هیچ وقت تولد رو تجسم نکردم... چرا؟
*
فصل دیگه ای رو شروع نمی کنم...
می رم طلوع ببینم و بخوابم... خواب کمک و دوست خوبیه.

Friday, June 3, 2011

بزی... نگار، ای امیلی. امیلی، ای نگار

پست قبلی کامل نبود. یعنی هیچی نبود!!! خیلی حرف دارم. خیلی. از این حرفهایی که تو شبکه نرون های مغز تو خودشون گره می خورن. که خود مغز هم گـ* گیجه می گیره که چی به چی شد... از اون مدلها که انگار تو مغزت دیوار کشیدن که توشو نبینی! می گیری چی می گم؟ عمراً اگه بفهمی...
*
می خوام خوب باشم. خیلی خوب باشم. ایده آل باشم. نمی شه خب لامصب... یعنی می شه ها! می بینم تو خودم... دلم immortality می خواد و می بینم تو خودم. بی تعارف! اما مشکل اینه که دلم بی زحمت می خواد! حوصله هیچ زحمتی ندارم. از تلاش کردن خسته شدم. هرگونه تلاشی. نه فقط بگی علمی منظورمه مثلاً... نه! کلاً نمی خوم هیچ سعیی بکنم! نمی خوام تلاش کنم تا زیبا باشم، تا مهربون باشم، تا تمیز و مرتب باشم، تا ادای دانشمند در بیارم، تا دنیارو جای بهتری کنم برای زیستن...
می خوام وحشی باشم با دندونهای تیز... می خوام پاچه بگیرم و نمی خوام کسی ناراحت شه... چون همینم که هستم... می خوام امروز یکی رو دوست داشته باشم و فردا مثل آشغال پرتش کنم کنار! می خوام وحشی باشم... وحشی... 
می خوام با چشم و دندونهام شکار کنم. با پوست شکارم برای خودم لباس بسازم. روی درخت زندگی کنم. عصر پامو آویزون کنم و تاب بدم و آواز بخونم...
می خوام خودم و تک تک سلول هام زنده باشیم. فقط همین.

می خوام یک هفته، کم کمش یک هفته، بکنم از دنیا! برم و زیر یک آبشار بشینم... صدای طبیعت وحشی اونقدر بلند باشه که هیچی نشنوم. که حتی ذهن خودم رو هم نشنوم. می خوام بشینم زیر آبشار تا فشار آب خودم رو از خودم بشوره و ببره...
*
از برج سازی بدم می آد. برعکس غارسازی رو می پسندم.
*
دارم به خودم نزدیک می شم. راضی ام.
وقتی این رو فهمیدم که انگار که از یه خواب زمستونی بیدار شده باشم، بیدار شدم و مرسده و آنتونی بهم گفتن مثل امیلی می مونی... گفتم می دونم! خیلی ها بهم گفتن!
اما نگفتم که خیلی وقته که این جمله رو نشنیدم... 
خوشحالم!
می دونی؟ کم یا زیاد... خوشحالم که خودم رو زندگی می کنم... خوشحالم. زیاد.
*
خدا دوست خوبیه برام. باشد که بماند...

Tuesday, March 22, 2011

یکی بود، یکی نبود... دو فروردین بود

یکی بود، یکی نبود... خدا بود و دخترکش... دخترک لوسش که سنگ صبورش متکاش بود و پتوش و خرس عروسکیش... و خداش! خدای خود خودش...
نگارک داستان ما... خوش بود. عمیقاً خوش بود... بزنگاه های زندگیش رو دونه دونه مثل جوبی که سر راهش باشن، از روشون می پرید... به خودش می گفت، یه بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، آخرش که چی نگارک؟... اما می پرید و می جهید و می خندید و خوش بود...
چه خوابها که ندید این دخترک...چه آرزو ها که نکرد... چه دخترک خوبی که نبود... 

"... سفر کردیم، رسیدیم، به آخرین بزنگاه...
رو خاک سست غربت، نشستیم تلخ و سنگین،
یکی افتاده از دل، یکی افتاده از دین...
تو این غربت بیمار، تو این بیراۀ تار................."

دخترک گوش خوبیه. دخترک آدمیزاد خوبیه. دخترک داستان ما، دوست خوبیه... اگه بتونه کمک می کنه، اگه بتونه خوشی رو با خنده هاش پخش می کنه، اگه بتونه شونه ای می شه برای اشک های دوستهای دور و نزدیکش...

امشب، شبِ سوم فروردین تو شارلوتس ویل با دوستی قدم زدم... بوی بهار شنیدم، اما بهاری ندیدم... جماعتی خواب دیدم و غافل و بچه و نابالغ... بوی گل شنیدم و گل ندیدم...
تا نزدیک های دو شب تو خیابون های تاریک قدم زدیم و اعتراف کردم به نگاری که تا سال پیش از تاریکی شب ها می ترسید...
کلماتی می آمد و می شنیدم و من با خودم، به نگاری، به نگارکی، به دخترکی فکر کردم که بلوغ خودش رو درک می کنه و آرامش خودش رو... اما بی صبری درونش کلافه اش می کنه... بی صبری و سکوت وحشتناکی که هیچ کس، مطلقاً هیچ کس ایده ای ازشون نداره...
تعجب می کنم از نگاری که این قدر از بالا می تونه دنیا رو ببینه! نگاری که می تونه خونسرد باشه! نگاری که...
دوست دارم اون داستانی رو بخونم، روزی روزگاری که از دل تنگ سنگ صبور نوشته شده باشه... سنگ صبوری که نه دهانی داره برای گفتن و نه گوشی که بشنوتش...

امشب کلمه ها می اومدن و می رفتن و من گوگوش توی ذهنم بی‌هوا، بی‌محابا و بی‌ربط می خوند... می خوند که:
"توی گسترده رؤیا،
ای سوار اسب ابلق
دنبال کدوم اسیری، توی تاریکی مطلق؟
ای به رؤیا سرسپرده...
با توئم ای همه خوبی...
راهی کدوم دیاری، آخه با این اسب چوبی........؟"

آه ای نگارک نازنین... ای نگارک نازنین...
"ماه پیشونی تو قصه،
فکر بیداری تو خوابه
خورشید هفت آسمون نیست
عکس خورشید توی آبه...
از خواب قصه بلند شو
اسب چوبیتو رها کن..."

و امشب اعتراف کردم که: تو ذهنم می ترسم و فکر می کنم که آیا سال دیگه کجام و چه جوری...
تحملم برای خیلی چیزها، مطلقاً خیلی چیزها... حتی از نوع کوچیکشون... کم شده... اون خدای بچگی ها، اون پتو و بالش و خرس عروسکی آبی... نیاز دارم بهشون... و به خیلی چیزها و کس‌ها بیشتر از اونها... دلم می خواست این آغوش بازی که امشب بودم برای اشک های دوستم، روزی روزگاری به زودی... باز بشه برای خودم....

امشب شنیدم، برای شاید چندمین بار تو زندگیم، که مایه ایجاد اعتماد به نفس شدم برای دیگران (شاید).... نگارک داستان ما، تنها زندگی می کنه و از پس استقلال خودش دست و پا شکسته بر می آد! نگارک خوشحال و خندون و شنگول مونده... ایده های معمارانه اش رو حفظ می کنه... هی هی نگار... جالبه که از ترس درونم کم خبردار می شن...

الان شنیدم که بابا رفته پوده... دیگه اشک های لعنتی باز دووم نیاوردن... اه!

پینوشت بعد از تحریر: بلوتوث من و مامان... همزمانی من و مامان در گوگوش گوش دادن.... :-)

Saturday, February 26, 2011

لعنت...

خوب نیستم....
لعنت. لعنت. لعنت... هزاران لعنت...
خوب نیستم....

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ، هفت رنگش می شود هفتاد رنگ...
لعنت....

پُستی دارم از دیروز... منتظر و معلق اما...
.
.
.
.
.
فقط دوست دارم یه لباس با دامن مشکی بلند بپوشم... برم بخوابم وسط جاده. وسط مزرعه ها... زیر آسمون آبی... بخوابم... عمیق... و دیگه no matter what...
لعنت...

دوست دارم اینقدر به خودم فحش بدم که آروم بگیرم... اگه آروم بگیرم...
.
.
.
به ذهنم می رسه که مسیح دردهای مردمش رو به دوش می کشد تا اونهارو نجات بده... مسیح کار خیلی احمقانه ای می کرد... خیلی...
شاید هم باید به انفجار برسه تا نجاتی در کار باشه... کی می دونه؟...
از این انباشت حرف و احساس توی خودم می ترسم...
.
.
.
خدای من هست... اما انگار خدای مردم اون سرزمین، خیلی وقته که صداش در نمی آد...
.
.
.
سردرگمم. سردرگم...
و اینکه متنفرم از فهمیدن اینکه این که می تونه حقیقت داشته باشه... می تونه حقیقت داشته باشه که لزوماً شونه هام تحمل بار زندگی رو ندارن...
.
.
.
علی، من نمی خوام که زندگی ام جنگ باشه. واقعاً نمی خوام! ... هست اما! خودش هست... من فقط نمی خوام ضعیف باشم. همین...

Monday, February 21, 2011

تلخ

"عبدالکریم سروش در بیانیه اخیر خود نوشته هنگامیکه برای دلداری به داماد خود گفته "خدا از آنان نگذرد،" داماد او گفته است: "اسم خدا را نبرید، خدا نیست، نیست، نیست.""~ بی بی سی فارسی
امروز سر کلاس معماری استانبول، بحث شیعه و سنی شد. دیدم اصلاً تحمل شنیدن ندارم. اصلاً... یکهو جبهه بدی گرفتم که خودم از خودم تعجب کردم... اون هم منی که...
آه. ناراحتم.

امروز دیدم هرچقدر هم دور و بر خودت رو شلوغ نگه داری. ته تهش. چقدر تنهایی... خیلی تنهایی!

باید خودم رو بندازم تو ماشین بازیافت! خرت خرت خورد و له شدن استخونها و ذهنم رو بشنوم و باز از نو احیا شم... آره دست دوم می شم، اما لااقل به اونی که دوست دارم نزدیک تر... دوست ندارم اینی که هستم رو! باید باز شاد شم. با لبخند. دست تو دست خدای شنگول و منگول و حبه انگور... یه روزی همین روزها...

پینوشت: دارم به خودم می آموزم که... ولش کن! گفتنش خوب نیست! فقط این که به نظرم آتنا بودن، الهه جنگ و خرد بودن... نباید آسون باشه.


پینوشت بعد از تحریر: وقتی پابلیش شد، با این عکسی که گذاشتم حس این بلاگ عاشقونه ها که با فونت های گنده کنده شعر می ذارن و با عکس های تم قرمز پرش می کنند افتادم P:

Monday, February 7, 2011

خدا عقل نده!

گاهی مطمئن می شم که توانایی بسیار بسیار قابل تحسینی در آزاردادن خودم دارم! این جوری ها که یه مسئله تو ذهنم طراحی می کنم، خودم رو پرت می کنم توش، گیر می کنم و دست و پا می زنم، با همراهی ذهن زیبا، مسائل رو پیچیده تر می کنم، به خستگی مفرط می رسم، کسل می شم، به افسردگی نزدیک می شم... تا بالاخره از فرط کلافگی طناب های ذهنم رو پاره کنم!

یه مدت بالا پایین می پرم تا باز پام گیر کنه و بیفتم تو چاه بعدی ذهن خودم.

نمود بیرونی نداره... هیچی. اما من به حد افراط خسته می شم!
دیوانگی نه شاخ داره، نه دم، نه سر، نه ته.

خدا عقل نده!

پینوشت: دیشب یکی از مزخرفترین خواب های زندگی ام رو دیدم. در نوع خودش غریب بود. چنین تجربه مزخرفی نداشتم تا حالا... آه کشیدم.
خدا از این خوابها نصیب نکنه.

پس از تحریر نوشت: هی ادیت می کنم، هی کپی، هی پیست... آخرش خودسانسوری را ترجیح می دم.

سه روز و خورده ای پس از تحریر نوشت: خود سانسوری بسه! سه تا پست نوشته شد و این پست لابد مشمول مروز زمان کافی!!! تیکه سانسور شده این بود:
"پینوشت: دیشب یکی از مزخرفترین خواب های زندگی ام رو دیدم. در نوع خودش غریب بود. چنین تجربه مزخرفی نداشتم تا حالا. توی کلاس ریچارد ویلسون بودیم. دیدیم این بار سروش و گنجی هم نشستن. ردیف پشتی من. خوشحال شدم. آقای فیلی هم اومد. (معلم عربی کنکور! نمی دونم از کدوم پس ذهنم اومد رو!!!) خیلی خیلی خوشحال شدم. نشست پشتم. باهاش کمی خوش و بش کردم تا کلاس شروع شد. وسط کلاس دیدم بهم سیخ می زنه! خودمو جمع کردم... ادامه داد، معذب شدم! همش فکر می کردم تو بلاد خارج، هرگونه ارتباط مشکوک به جنسی می تونه سبب اخراج استاد/معلم شه، حالا استادهای مارو نگاه... یه بار که داشتم خودمو جمع می کردم، دیدم اهه. سروش و گنجی هم مشغولند با صندلی جلویی هاشونا... آه کشیدم.

خدا از این خوابها نصیب نکنه."

Tuesday, January 25, 2011

Spoil Me >:)

چه حس خوبی داره که لوووووووس کنی خودتو!
چه حس خوبی داره که نزدیکهای تولدت که می شه، مامانت عکس پروفایلشو عوض کنین به چنین چیزی:

چه خوبه که کلی مغز بذاری که کادو تولد از نینا چی بخوای مثلاً و آخرش جرقه که بوووومب! من قرمه سبزی می خوام!!! و باز کلی خودتو لوس کنی بین دختر عمه و پسر عمو و اینها و اونها که بببببببببله! ما اینیم! خاله جونیمون هم این تره!

چه خوبه که دایی ات لوست کنه با خرید بلیط کنسرت داریوش و فرامرز اصلانی! یه جای اضاقی هم دارم انگار! کسی نبود؟ D;

چه خوبه که بعد از 12 سال، سالومه ای داشته باشی که تند تند و زود زود تولدتو تبریک بگه.

چه خوبه که این داره یه جور رسم می شه واسم که نزدیکهای تولدم، با یه آدم جدید خیلی خوب آشنا می شم! تجربه هایی که تاحالا نداشته ام، شبها و ماه قبل از تولدم، تلپی از آسمون می افتن پایین! من اینو می ذارم به حساب کادو تولد خدای نگار! این قددددده می چسبه!

انتظار تولد شنگولی دارم! ویوا به دنیا اومدن نگار!

و این که... "نظریه اوج" یعنی صبح کله سحر، شیرکاکائو بریزی تو گیلاس شراب و بنوشی! بله ام!!!!!!!!

و هنوز عرق لوس شدنمان خشک نشده که باز لوستر می شویم! (ئه! لوس تر! نه لوستِر! :))) ) سحر می گه: به مناسبت تولد نگار...ی هفته عکس پروفایلم عکس من و نگار.....:)


Thursday, January 6, 2011

بادکنک شفاف

اومدم بلاگ بنویسم، پشیموندیم... بعد گفتم به جهنم! بعد گفتم نگار باز خودسانسوری؟ بعد گفتم خاک تو سرت... بعد فهمیدم ای بابا! خود درگیری تا به کی و کجا؟؟؟

می نویسم

گاهی حسود می شوم. زیاد. دست مردم می بینم و دل بیتابم می خواد! زیاد هم می خواد...
گاهی دلم می خواد دماغم را بکنم و بندازم دور. بزرگه، سنگینه، اضافه است...
گاهی دلم می خواد بخوابم بی این که ساعت بذارم. پیش نمی آد آگاهانه باشه. اما بدنم زیاد کرکره هارو می کشه پایین. صدای هیچ زنگی رو نمی شنوه...
گاهی اونقدر ناشکر می شم که می خوام بزنم با مشت توی چشم اون خدایی که این همه آزادی زیادی به ذهنم داده. بعد بغلش کنم و بگم خب می دونم که تقصیر تو نیست...
گاهی دلم بغل می خواد...

گاهی که نه، خیلی وقتها اون قدر خودم نیستم و از خودم دورم که یادم می ره خودم کی بودم و چی بودم... آدمها خودشونو با ظرف مقایسه می کنند، من گاهی خودم رو همانند می دونم با یه مایع ژله ای سبز کدر که مثل جیوه دور خودش قطره می شه، دنیای بیرونش رو منعکس می کنه و با محدب بودنش، دنیارو گاهی بزرگتر از خودش، تحویل خودش می ده...

چی می گم من؟

پینوشت: تارا، شهریار، مبارکه.

Friday, October 8, 2010

تاریخ تکرار می شه... اون هم ناجور

گاهی تاریخ آن چنان احمقانه تکرار می شه و تکرار می شه و تکرار می شه... که حتی اگه گاهی شک هم بکنی، باز مطمئن می شی که خدایی واسه خودش اون بالا نشسته و مطمئناً بازیش هم گرفته!!!
این خدای بامزه را دوست دارم. هرچند نمی دونم چه خوابی برام دیده... عیبی نداره! داره خوش می گذره... بگرد تا بگردیم...

Tuesday, August 24, 2010

خسته اما با لبخند

اعتراف می کنم: در یک اسلام نگاریزه شده، در بلاد کفر روزه می گیرم و باور کن باور کن باور کن که سخته!!! خیلی خب بابا! لوس نمی کنم خودمو، اما امروز خداییش ناجور بود! از ساعت 10 صبح تا 9شب که رسیدم خونه، سه تا کلاس داشتم و یک قرار با یک استاد فارسی که اصرار داره اینگیلیش حرف بزنه اونلی!!!!!!!!!!!!!!!!! =))
خلاصه سر کلاس آخر داشتم قیلی ویلی می رفتم! حالا می دونی چی می چسبه؟؟؟ فردا! کلاس ندارم و حالی به حولی!

البته یعنی خونه می شینم و درس می خونم که این ترم (مثل تصمیم های هر اول ترم) بچه مثبتم و لاغیر! خوشحالم که ثابت قدمم و سر این تصمیم های خوب خودم عمریه که سرمایه گذاری می کنم!!!!!! =))

                                                                                                                             

دیروز از بلاگ جیران خوندم که به زبان من خلاصه اش می شه: اگه دیدی بلاگ نویسی تند و تند و هرروز می نویسه، یعنی حالش خوب نیست اگه دیدی کلاً نمی نویسه یعنی دق کرد و مرد!!! حالا من هنوز زنده ام اما! حالم هم خوبه!!!

به به

                                                                                                                             

در پی نظر سنجی پر مشارکت، تصمیم بر این شد که سه روز در هفته کلاس داشته باشم! نه این باشه، نه اوشون!!! همچنان حالی به حولی و خرخونی پربار در خونه کوچولوی خودم...

دوباره درس شروع شد و نظریات معمارانه من هم گل می کنه: یه کلاس دارم که به نظر سخت می آد، اما دوست داشتنی می نماید!!! Advance Cultural Landscape Preservation
حالا این که خود این مبحث کالچرال لندسکیپ چه باحاله و شخصاً چندسالیه در جوش هستم بدون اینکه تا یک سال پیش بدونم اسم هم داره این مباحث، بماند! پرزرویشن کردنش باحاله! دوست می دارم! یعنی کاری که تو پروژه لیسانس هم انجام دادم... این ترم تو یه کلاس (سمینار) 25نفره با دوتا استاد یه پروزه-استودیو کوچولو داریم که گروه های دو-سه نفری از رشته های مختلف قراره با هم کار کنیم، روی یک سایت تاریخی وسط ویرجینیا... تا ببینیم چه شود
درباب خالی نبودن عریضه هم بگم که غیر از تز، درس معماری مدرن با یه دیدگاه جدید که حال ندارم توضیح بدیم دارم.درس معماری منظر عثمانی دارم که بعد از عمری با استادیه که برخورد غیر فرمال به معماری خاورمیانه داره. آخریش هم یه درس با این استاد ایرانیه است که اصرار داره خارجکی حرف بزنه و رو اعصاب منه کمی تا قسمتی! موضوع؟ تحقیق درباره طراحی شهری صفویه از طریق ادبیات کلاسیک! یه همچین چیزایی! معنیش اینه که اون متن های قدیمی که من بعضاً فقط می تونم حروفش را بخونم را به یه چیز قابل فهم برای خودم ترجمه کنم تا بعد از توش ببینم معماری در می آد یا نه!!! می شه خوندن ادبیات کلاسیک.... اون وقت این آقای محترم فقط در مقیاس "بفرمائید" با من فارسی حرف می زنه! عمو؟ اومدم می گم فارسی قدیم نمی فهمم! خارجکی به خوردم می دی؟ (به این می گن گیــــــــــــــــر جوجه دانشجو)


وای! غذام سوخت

Saturday, June 12, 2010

ترس از فردا

حالم بده. می ترسم.... پارسال همین روزها، ایران که بودم، این قدر دلهره نداشتم که الان دارم. خواب به چشمانم نمی آید.
عزیزانم اونجان؛ در تهرانم و اصفهانم... یادم نمی آد چه کسی این را گفته یا کجا خوندم: "آدم از چیزهایی نمی ترسه که جلوی چشمشند، از اونها می ترسه که نمی دونه چی اند و کی اند و کجائند... از آینده ای می ترسه که نمی دونه چیه..."
حالا امشب من می ترسم زیاد هم می ترسم.
خدا ایرانم را کجا میبره؟ مردمش کجا می برندش؟؟؟ می ترسم.


لطفی به این دخترک بکنید، باخبر نگهش دارید


پی نوشت، برای اولین بار بلاگم طرح شخصی پیدا کرده. دوستش دارم. شلوغ هم هست. مثل خودم.


Tuesday, June 1, 2010

Here I am tonight...

I feel it, I see it,,,

I can be innocent, I can be a lamb...
But there is a  flame inside the shell...

look at too the laughing eyes of her, but don't become fool, don't become a doll...
there is a always ringing alert over there... don't count it as a music of the nature...
it's for you...
believe me, it's for you...
don't fool of those laughs... those eyes...

I am as wide as snake, crawling and hunting... I can enchant and pass over the whole world...
I can blow, make a storm outside of shell and satisfy by the breeze blowing in my hair...
I feel the demon inside, see how pleasurable that wideness is...

what make me to keep the promise? I would never know...
Fear or hand of god? I would never never know...
***
I deeply know the demolisher inside me... she is my best friend...
I am a girl
I rather count these words as a poem... nothing else matters...

sigh

Sunday, November 22, 2009

through deep reading...

GOD, thanks! that i have (this much??) deep anthropological perceptual ability wherefore i've been born in Mid-East...

Wednesday, October 1, 2008

October 01, 2008


هو الرئوف.......
فکر کنم شنبه
باتشکر از دوست خوب، مهراوه.... ديدم خيلي شعر قشنگيه، از بلاگ اون برداشتم تا اينجا تکرارش کنم.....
گفتم تو شيرين مني، گفتي تو فرهادي مگر؟
گفتم خرابت مي شوم، گفتي تو آبادي مگر؟
گفتم ندادي دل به من، گفتي تو جان دادي مگر؟
گفتم ز کويت مي روم، گفتي تو آزادي مگر؟
گفتم فراموشم مکن، گفتي که در يادي مگر؟
گفتم که خاموشم مکن،
گفتي که فريادي مگر...؟
امروز کلاً با عالم و آدم، به خصوص با شخص شخيص خدا دعوا داشتم... اصولاً کلافه بودم، به خصوص از دست بعضيها! (کسي به خودش نگيره! اون بعضي ها اسمشون بهزاده!!!! اما خوشحال نشين، دعوايي در کار نيست...) بعد از سحر ديگه ديدم، خيلي دارم آدم بدي مي شم... سالهاي پيش خيلي بهتر بودم، حداقل موقع ماه رمضان، احساس بهتري داشتم! زدم تو سر خودم، رفتم پشت بام.... خيلي وقت بود نرفته بودم... عجب اشتباهي... کلي هوا خورم، آسمون پر ستاره باحال (مورد کمياب در تهران) ديدم، کلي لذت بردم (مثل هميشه) از صداي جاروي آقاي رفتگر!!! (سوپور خودمون!) ساعت کارش دم خونه ما حدود 3-4 صبحه، خيلي خوبه... کـــــِـــش... کــــــِـــش... توي اوج سکوت... آرامشش، اين احساس که همه جا امن و امانه... نمي دونم، حيلي قشنگه ديگه... سمفوني قشنگيه... (آخي! تو دانشگاه هم صبح هاي زود اگه بري... دسته جمعي مشغول به کار... واي! دلم تنگ شد....)
توضيح عکس: محبت پدرانه!!!!
سه شنبه
....Down in and out, in Paris City,
All the things are tough and pretty
Stay with me until the night is gone
Just we two
Mona lisa, breaks my heart
Just we two
You are a lovely work of art.....
امروز يکي از اون بهترين روزاي زندگي ام بود... رفته بوديم پارک جمشيديه. خيلي وقت بود نرفته بودم... چسبيد. وسط هفته هم بود... خلوت... صداي پرنده ها جالب بود و حال و هواي غروب... و جالب تر اين که ترکاشوند ديدم!!!! با عیال محترم :P کلي خنده بود! گفت تو چرا همه جا هستي؟!!!!!!!!! :D:D و به همراه گرامی: تو اينو چه جوري پيداش مي کني؟!!!!!!!!!!
تو پارک ياد خيلي خاطره ها هم افتادم! اي جووني کجايي؟؟؟؟؟؟ ترم يک... شيطوني هام... بالاي سنگ رفتن ها... کارهاي صديق رو نکردن ها... مثل سگ شدن ها... نوشتن ها... بي خيال شدن ها.... عکس هاي تارا.... خلوت دو نفره... تولد نيما..... ــَــَــَــَـ...... و امروز يک خاطره خوب اضافه شد. چه خوب!!! احساس مي کنم زندگي ام بالا پايين زياد داشته اما احساس مي کنم هميشه يک نفر هوامو داره... يکي، يه چيزي، يه خدايي.... و بيش از اون اين روزها شديداً بيش از هر وقت احساس مي کنم زندگي ام رو دور تند مي گرده...
دلم داشتن گربه مي خواد. با سر و گوش نارنجي، پاهاي سفيد...
پي نوشت1: الان ديدم چقدر مي شه احساس هاي آدم از يک شنبه تا سه شنبه فرق کنه... خدايا، بوس!!! زندگيمو دوست دارم!!!!
پي نوشت2: فيلم نسکافه داغ داغ خيلي مزخرف بود! بيچاره خسرو شکيبايي... خوب بازي کردنش توي اين فيلم هاي آخر، اصلاً فيلم رو نجات نداده... کارگردان احمق شايد از خسرو مي خواسته براي ساختن يک "خواهران غريب" ديگه استفاده کنه.....
پي نوشت3: ارکستر اين فصل را با من بخوان، کار مجيد انتظامي معرکه بود. اجراي تئاتر روز واقعه اش خيلي خلاق بود. من از فيلم از کرخه تا راين خوشم نمي آد. اما اجراي موسيقي اون+بوي پيراهن يوسف معرکه بود. سموني ايثار رو هم که نشنديده بودم. جالب بود... عزت الله انتظامي هم که جاي خود... اين بشراصولاً به تنهايي يک تئاتره... فقط.... حوس کرده بودم بپرم وسط، بگم آقا، يک فکري به حال خندق سوسمارهاي دور باغ فردوس بکن.... :D:D هـــــي... زندگي!!!
پي نوشت4: دلم واسه تارا تنگ شده! دختره خر

Thursday, November 1, 2007

Entry for November 01, 2007



هو الشاعف!!!

آهاي ملّت! دوباره دارم ميام رو فُرم! دوباره مي خوام که کتابم چاپ شه! مي خوام که مقاله درآرم! مي خوام دانشکده رو متحول کنم! (بخوانيد مقدمات دويي هارو بد بخت کنم ) مي خوام سيستم آموزش معماري ايران رو اصلاح کنم! دوباره مي خوام طرح اول بشم! (عين ترم هاي پيش! هه هه) آهاي ملت! من دوباره دارم رو فرم مي آم! يک درخت به من بدين! مي خوام برم بالاي بلند ترين چنار دنيا! آهاااااااااااي!!! مي خوام دااااااااااااااااااااااااااااااااااد بزنم! مي خوام مثل خليل جبران سينمو بشکافم و قلبمو بکشم بيرون! به همه نشونش بدم!! قلب من پر از دوده است اما با هيجان مي تپه!! کاري به کار مغزم نداره! لحظه رو عشق است!!!!

آهاي ملت! ديروز از نمايشگاه الکامپ (براي اطلاع: الکترونيک و کامپيوتر!)، از دست فروشهاي دوست داشتني هميشگي اونجا... کلي خريد کردم! دستبند صدف! دو تا سنگ که شيشه هاش مثل الماس برق مي زنند! (دنياي زير درياي من هميشه زنده است!) هدفون! از اين پارچه اي ها که قراره پاره نشه! دو جفت جوراب راه راه خريدم من! دو جفت 1000! راه راه نارنجي! مثل زندگي! خط خطي اما پر شور!!! نمايشگاه پر از خالي بود! اما دست فروش ها... و من انجيل خريدم! عهد جديد و عتيق! 7500 تومان!!!! برگي 6 تومان براي 1250 صفحه مقدس!!!! چرا شاد نباشم؟ لحظه رو عشق است!

آهاي ملت! عهد عتيق مي خونم! بهتر بگم: مي بلعم!!! خيلي زيباست، خيلي...:
"...با حکمت خود، سخت به دنبال مطالعه و تحقيق درباره هرچه در زير آسمان انجام مي شود پرداختم. اين چه کار سخت و پر زحمتي است که خدا بعهده انسان گذاشته است!
هرچه را که در زير آسمان انجام مي شود ديده ام. همه چيز بيهوده است، درست مانند دويدن بدنبال باد! کج را نمي توان راست کرد و چيزي را که نيست نمي توان به شمار آورد.
...پس به خود گفتم: «من نيز به عاقبت احمقان دچار خواهم شد، پس حکمت من چه سودي براي من خواهد داشت؟ هيچ! اين نيز بيهودگي است»...
براي انسان چيزي بهتر از اين نيست که بخورد و بنوشد و از دسترنج خود لذت ببرد. اين لذت را خداوند به انسان مي بخشد، زيرا انسان جدا از او نمي تواند که بخورد و بنوشد و از دسترنج خود لذت ببرد. خداوند به کساني که او را خشنود مي سازند حکمت، دانش و شادي مي بخشد؛ ولي به گناهکاران زحمت اندوختن مال را مي دهد تا آنچه را اندوخته اند به کساني بدهند که خدا را خشنود مي سازند. اين زحمت نيز مانند دويدن به دنبال باد، بيهوده است.
براي هر چيزي که در زير آسمان انجام مي گيرد، زمان معيني وجود دارد: ... زماني براي خراب کردن، زماني براي ساختن... زماني براي درآغوش گرفتن، زماني براي اجتناب از درآغوش گرفتن؛ زماني براي به دست آوردن، زماني براي از دست دادن... آدمي از زحمتي که مي کشد، چه نفعي مي برد؟
... سپس فکر کردم: «خداوند انسان ها را مي آزمايد تا به آن ها نشان دهد که بهتر از حيوان نيستند»..." (عهد عتيق، جامعه)

دکارت و نيچه و سارتر بيخود زحمت کشيدند! همه حرفهايشان را سليمان نبي قبلاً گفته بود! فقط خواننده هايش کمتر بوده!

[پرانتز باز:
اما کتاب قابل استنادي نيست، هست؟:
"محبوب: اي زيباترين زن دنيا، اگر نمي داني، رد گله ها را بگير و به سوي خيمه چوپان ها بيا و در آنجا بزعاله هايت را بچران. اي محبوبه من، تو همچون ماديان هاي عرابه فرعون، زيبا هستي...
تو چه زيبايي اي محبوبه من! چشمانت از پشت روبند به زيبايي و لطافت کبوتران است. گيسوان مواج تو مانند گله بزهاست که از کوه جلعاد سرازير مي شوند. دندان هاي صاف و مرتب تو مانند گوسفنداني هستند که به تازگي پشمشان را چيده و آن ها را شسته باشند. لبانت سرخ و دهانت زيباست. گونه هايتاز پشت روبند همانند دو نيمه انار است. گردنت به گردي برج داوود است و زينت گردنت مانند هزار سپر سربازاني است که دور تا دور برج را محاصره کرده اند. سينه هايت مثل بچه غزال هاي دوقلويي هستند که در ميان سوسن ها مي چرند." (عهد عتيق، غزل غزلهاي سليمان)
اين حجابشون منو کشته ;) اين کتاب مقدس است. من سعي کردم اشتباه تايپي نداشته باشم! من شرمنده ام! فقط ترسيدم يهو چندتا مسلمونِ مسيحي و يهودي مرتد شده بمونه رو دستم!
پرانتز بسته!]
من شادم ملت! شادِ شاد!!! دنيا پر از ذرات شادي معلق در فضاست. فقط بايد آدم زود به زود بره حمام تا منفذاي پوستش باز بشه! با تمام وجود نفس بکشه...

و اما شاعف! دقت کردي؟ يا فقط به نظر من مي آد که شادي اسم فاعل ِ؟ ها؟ به هر حال شاعف کلمه خود ساخته، اسم فاعل مي باشد!!! يعني مشعوفي که شعف مي بخشد!

راستي گفتم چرا شادم، نگفتم؟ چون با يه آدم که "مي فهمه" حرف زدم! يکي که راه خودشو داره... گاهي وقتها به هم گير مي کنيم، اما راه هامون جداست. گاهي اون قدر از هم دور مي شيم که يادمون مي ره اساساً وجود داريم. يه جورايي نيمه منه، اما نه مکمل من! مي گم که! فقط بايد حرف مي زدم. با يکي که "مي فهمه"!!! و بعد از اون... خدا هديه اي بهم داد: استادمون جمله اي بهم گفت که خيلي بهش نياز داشتم... خدا کلماتشو از زبان ديگران به گوش ما مي رسونه!

آدم ها اجتماعي هستن. نه چون به کمک هم خونه هاي نزديک به هم بسازن! فقط چون خدا کلماتشو از زبان ديگران به گوش ما مي رسونه! باور دارم!

توضيح عکس: مامان بزرگم! ما خوانوادگي شاد، بي خيال، اميدوار و مغروريم! هميشه هم از در و ديوار بالا مي ريم! حالا اگه نشد به کوه قناعت مي کنيم! چنين باد!

پي نوشت: هرکي تونست واسه من از انقلاب کتاب اصفهان، تصوير بهشت بخره!!! باهاش حساب مي کنم!

Tuesday, October 16, 2007

Entry for October 16, 2007

هو العادل!

مثل يک زنگ کليسا شدم! يک پسربچه بايد بياد، شايد بايد بياد بهم آويزون بشه، بهم تلنگر بزنه... چند بار... زياد... بايد اون قدر محکم تکونم بدن تا صدايي ازم در بياد. بالقوه چيه ديگه؟ بالفعل رو بچسب...

***

اين چند وقت بين زمين و هوا بودم. (و هستم) ماه مزخرفي بود!!! رمضان!!! نمي دونم بلا بود يا ابتلا! به هر حال گيج بودم (و هستم) که چرا اين قدر دارم سايه خودمو واضح ميبينم؟ اين قدر تيره؟ تاوان کدوم گناهه؟ گرو کشي کدوم اجابته؟ سختي کدوم راهه...؟ اينا که نوشتم همش شعاره! حقيقت اينه که به خدا نزديک تر شده ام. اما پشتم بهشه!!!! ديدي وقتي جسمي به منبع نور نزديک مي شه سايه اش واضح تر مي شه؟ از محو بودن در مي آد؟ سياه تر مي شه؟

.... چرا من پشتم به خداست؟ پس چرا بهش نزديک تر شده ام؟....

***

کنسرت بودم. چه از خواننده هاش خوشتون بياد و چه نه، جاتون خالي بود. جاي همه... خيلي. منِ ديوونه رو (با اين حال فکار) به کار گرفته بود اين انرژي جمعي! دروغه اگه بگم ملت پر هيجان ديروز، مست آبجو بودند! نبودند! چون نمي شد! اگه از جات بلند مي شدي جات پر مي شد! به همين راحتي... تازه همه جور آدمي هم بود! از دختري که به خاطر کمبود لباس (چشمک) فقط دوتا نوار 10 يا 15 سانتي دور بدنش بود گرفته تا خانم هايي که با چادر مشکي آمده بودند! (دوتا آقاي عرب هم اون بالاي بالا نشسته بودند) از پسراي با مدل موي خروسي تا بيزينس من (اه اه چه کلمه مزخرفي مي شه تو فارسي!) هاي 70 ساله...

به هر حال. مفهوم کلمات کوئيلو رو درک مي کردم... انرژي جمعي... به خصوص واسه شرقي ها بارز تر و کارامدتره. انقلابمون ملموس ترين تجربست... و موسيقي.... توي اين يک دست شدن انرژي.... اون شب من هيجان جمعي، شادي جمعي، غم جمعي، خشم جمعي رو با هم و يکجا ديدم. چقدر راحت بود خالي شدن من توي اون بلوا...

ذهنم درگيره نوشتن دوبره است براي اين ارتباط روحي و چمعي...

توضيح عکس: آخرين تصوير داريوش روي پرده هاي کنسرت...

Saturday, October 6, 2007

Entry for October 06, 2007



هو الحکم!

خُب؟ واقعاً اين جاه طلبي ها مي خواههند مرا به کجا برسانند؟ جاه طلبي حقيقتاً چيز بدي نيست، همان طور که خودخواهي. اگر هم کسي اعتراض داره، به نظرم واسش بد تعريف شده... حقيقتاً اعتقاد دارم...

اما اين وسط من چيکاره ام؟ کجا وايسادم؟ چرا اين قدر جاه طلبم؟ که چي؟ واسه دنيا چه فايده اي دارم؟ اصلاً دارم؟ چرا اين قدر تلاش مي کنم واقعاً؟ من دارم چيکار مي کنم؟ فکر مي کني پوچ شدم؟ نه! اصلاً! يک راه دارم که تا آخرش مي رم! با همه پيچ و خم هاش! اما من واقعاً جغرافيم هميشه بد بوده... توي يک جاده ام که تا آخرش مي رم. (موجيم که آسودگي ما عدم ماست...) اما اصلاً نمي دونم کجام و کجا مي رم. شايد آخر جاده بفهمم. فقط شايد... و شايد اين وسط يک ياري پيدا بشه که... نه اين که بياد سوالامو جواب بده، حداقل دو نفري دنبال جوابامون بگرديم... در به در دنبال اون هم مي گردم... ذهنم گنجايش اين همه را نداره... ترافيک شده واقعاً! اصلاً تمرکز ندارم... (قبلاً هم نداشتم!!!، ولي الان خيلي قاطي پاطي ام!)

خدايا! کمک! همين! فقط: کمک!
!

توضیح عکس: شب، جاده

Monday, September 24, 2007

Entry for September 24, 2007

هو الحکيم (بي علامت تعجب.)

خدا واقعا چي فکر کرده وقتي آدم را به وجود آورده و چقدر لذت مي بُرد از هوش خودش؟ خدا وقتي مرد را خلق مي کنه به چي فکر مي کنه؟ (کاملاً حواسم به فعل مضارع هست.) چرا از همان ابتدا هم زماني و هم مکاني بين اون و زن فاصله است؟ چرا هميشه مرد يک فاصله زماني براي درک زن نياز داره؟ به اندازه عمق وجود و عدم؟ واقعاً از خدا خوشم مي آد. وقتي مي دونه که آد مبايد، حتي شده براي يک لحظه، طعم تنهايي، انتظار و سردرگمي را بچشه تا ارزش زن، ارزش حوا رو بدونه. خدا مي دونه، اون ميدونه، که مرد فقط حس مي کنه! با منطق و برهان حاليش نمي شه. با چوب هم تو سرش بزني حاليش نمي شه! مرد فقط حس مي کنه! بايد طعمشو بکشه تا بفهمه. مرد از همان ابتداي خلقت بايد با عمق وجودش حس کنه که غايي ترين چيزي که مي خواد و به دادش ميرسه زنه و نه هيچ چيز ديگه. وسوسه طاووس و شيطان شايد يک مدتي سرگرمش کنه، اما گولش نمي زنه تا وقتي زن ازش بخواد.

چرا زن ها اينو نفي مي کنند؟ مگه چيه؟ مگه چقدر بده باور و اعتقاد به اين که اوني که واقعاً قدرت داره (گيرم فقط توي اين نوع ارتباط)، زنه، نه مرد. (برخلاف چيزي که خودش کمتر از همه بهش باور داره.) اين دومين درسيه که خدا به زن ميگه: که قدرت داره و بايد ازش استفاده کنه اما کجاست گوش شنوايي که هنوز درگير لذت و درد درس اوله. خدا خيلي عاقل، باهوش و از خود گذشته است که اول از همه چشم زن را توي چشم مرد باز ميکنه. وقتي اونو درگير هيچ چيز ديگه اي نمي کنه غير از: "بشناس!" زن وقتي خودشو مي شناسه که مردو! و وقتي خدا رو ميشناسه که خودشو! حوا تعظيم و رژه و مارش فرشته هارو ميخواد چيکار؟ اون دوتا انسانو شناخته! و در حال شناخته! معجزه مي خواد چيکار؟ و اصلاً مگه ميتونه ببينه وقتي چلوي چشاش با هرقدم اون دنيا متحول مي شه؟ مگه وقتي اين قدر درگير سعي براي درک کردنه ميتونه که به چيز ديگه اي فکر کنه و گوش بده؟ حتي اگه درس دومي باشه که خود خدا مي خواد بهش بده...

چقدر با خدا حال مي کنم! و اعتقاد دارم که کفري در کار نيست! اگرم باشه خدا ميبخشه که ميدونه هنوز در حال تعقٌلم!

پي نوشت. از پاراگراف اول خيلي خوشم مي آد و خيلي از خودم راضيم! اما انگار پاراگراف دوم يه چيزيش ميشه! بازم روش فکر مي کنم. به هر حال (حداقل) درگير مرحله خودشناسيم ديگه!!!

توضيح عکس: من فکر مي کنم، پس بايد فکر کنم

Monday, September 17, 2007

Entry for September 17, 2007


هوالشهید
خیالتون راحت شد؟ داشتم می مردم! خوب شد حالا؟ چقدر از این جمله «تو که این قدر ضعیفی دیگه واسه چی؟...» لجم می گیره
...
خوب شد آژانس گرفتم دیروز! داشتم می مردم. وقتی رسیدم خونه بدجوری داشت با خدا بگو مگوم می شد! خیلی ظلمه که 1ساعت مونده به افطار مجبور شی بخوری. افتضاح بودم. تمی تونستم مثل آدمی زاد از پله ها بیام بالا. لعنتی، کم هم که نیستن! می دونی آخرش چی شد؟ هیچی! وقتی درو باز کردم با همون لباس ولو شدم! حتی نا نداشتم برم و بخورم!!!! خدا منو گذاشته سر کار واقعاً! خلاصه دم افطار مامان و بهزاد اومدن و خانواده ای را از نگرانی نجات دادن!!! (واقعاً؟) طبق معمول ضعف بود دیگه. نتیجه این که امروز همچنان قیلی ویلی می رم و نتونستم روزه بگیرم! از کار و زندگی افتادم و به همه اون هایی که می گن ضعیفم فحش می دم
!!!
مهم نیست که واقعاً به فکرم هستن یا نه! کلی هم دوستشون دارم! همشونو! مهم اینه که ماها (هممون از جمله من) احترام گذاشتن به اعتقادات و سعی برای باور کردنشون رو بلد نیستیم. فکر کنم تو شرع هم رسم بر این باشه که خلاصه به توی نوعی ربطی نداره که من نوعی روابط شخصی ام با خدا چه جوریه! کاری با روابط جمعی ندارم ها! اون بحثی کاملاً جداست. موضوع اینه که تو اوتوپیای اسلامی (این از آن ترکیبات جدیده ها!!!) باید فرض بر این باشه که همه خوبن! به نظر من حتی اگه خلافشم هم ثابت بشه بازم به تو چه! مگه مملکت قانون نداره؟ ما قوانین مکتوبمون خیلی ایراد داره اما قوانین عرفیمون خیلی بیشتر زجز آورن! و این تقصیر تک تک ماست. این که مثلاً من زیاد فحش می دم، یا نماز نمی خونم، یا زیاد شک می کنم یا چاقوکشم یا یا یا... به معنی این قانون نیست که من نباید روزه بگیرم. یا نباید اعتقاد داشته باشم. زیر پا گذاشتن این قوانین در مرحله اول «یه جوری نگاه شدن» به همراه داره بعد پچ پچ ها و تابلو شدن و مرحله آخر ترد شدن. این تنهایی ها از جریمه و شلاق و دارخیلی سخت تره. با دوتا اولیش آشنایی دارم، با آخریش دیگه سرافرازمون می کنن. (چمله برداشت آزاد بود از دیلوگ کمال الملک به رضاشاه)
برو بابا! با کی حرف می زنم...؟
غیر از این ها! روزه گرفتن برای من کلی خاطره به همراه داره. خاطره های خوب. که هر سال تکرار می شن. زیر پا گذاشتن آزادی فردی منه اگه مجبورم کنن اونا روبریزم تو سطل آشغال! این یکی که دیگه با قوانین دموکراسی مطابقه... شرع به درک
فعلاً شدیداً بد دهن شدم. شرمنده. چند ساله رو دلم مونده بود
NeGaR.