Showing posts with label نگرانی. Show all posts
Showing posts with label نگرانی. Show all posts

Monday, March 30, 2020

روزگار غریبیست نازنین. غم مخور.

بهم گفت اینجوری حساب کن که اگه یه خانواده دوتا ماشین داشته باشن، و یکیش تویوتا کمری باشه و یکی دیگه اش فِراری، و اگه این خانواده به مشکل مالی بخورن، ماشینی که اول میدن میره، فِراری ئه.
حالا تو اون فِراریه ای!

آره دیگه. اینجوری.

Tuesday, May 24, 2011

طاقت بیار رفیق

دلم می خواد عر بزنم و همش هم تقصیر خودمه.
نپرسین چی شده! آسمون به زمین نیومده... دیدین آدم ریز ریز از دست خودش حرص می خوره؟ تو همون مایه ها...

تو فیسبوک نوشتم:
"یعنی گاهی دلت می خواد سرت رو بکوبی تو دیوار، اما حتی دیوار هم جاخالی می ده!!!"

پوف...

من این دوره رو بگذرونم، هرکی بیاد سر راهم، شیرینی اش با خود خودم!

Tuesday, March 1, 2011

آسه آسه یواش یواش... سه شنبه نویس

احساس مزخرفیه که بدونی تو ایران، خیلی ها دل تو دلشون نیست... بدونی اصلاً حساب نداره شب از کی بتونی خبر بگبری و از کی نه... بعد نشسته باشی و ویتنی هیوستون گوش کنی... 
من نذاشتم. رادیو فردا گذاشت! اما شدید من رو یاد بهزاد و مامان می اندازه.
"I Will Always Love YOUUUU...."
that's true... believe me, it is true....
    the waves of the music say "so, goodbye... please don't cry..."
I can't can't can't bear....
    they won't won't won't dare... 
    "I wish you joy and happiness"
"I will always love you...............
گیومه آخر را باز می ذارم... آره، باز می ذارم که دوست داشتن بسته شدنی نیست....
***
نگران بابائم. نگران مامانم. نگران بهزادم.... هرچند امروز شاید آخرین کسایی که باید براشون نگران باشم اونهان... دل که منطق نمی فهمه لامصب...
نگران تک تک دوست هامم. تک تک سربه هواهای دوست داشتنی... مراقب باشید. جون هرکی که دوست دارید، مراقب باشید...
لعنت...
لعنت که هرکسی که یه بار هم هوای نفس کشیدنش از ایرن گذر کرده باشه، به جای "دلتنگم"، میگه "نگرانم".... زندگی مزخرفیه.
***
.
.
.
این احساس مزخرفیه که حس کنی حق نداری تو چنین روزی، از معماری و از خودت بگی!!! چیزی ندارم که بگم، اما اگه باشه هم، حس عذاب وجدان... که تو از خودت می گی وقتی...
من چقدر احمقم! X(
***
آسه آسه، یواش یواش می آم یه روز در خونتون... آره یه روز خوب می آد می دونم...

جالبه. این آهنگ برام یه تصویر زنده داره. فکر کنم گره خورده با تصویری که از مامان دارم وقتی بچه بودم، تو خونه قدیمیمون و دایی فرهاد از پیشمون رفت... از لای پرده نگاهش می کرد که می ره و بعد نتونست اشکاشو کنترل کنه... برای من، دختر کوچولوی خونه چیز غریبی بود... حتماً اون موقع روز زمین نشته بودم... چون از خیلی پایین دارم مامان رو نگاه می کنم... برای من اون روز، رفتنش با رفتن های روزهای دیگه فرقی نمی کرد... حتماً برای مامان می کرد...

یه روز اینجوری می خونم و می آم خونه... می بینم که یواشکی از پنجره نگاهم می کنی و سرم رو می اندازم پایین از خنده و لبخند اندازه کل صورتم، سرتاپامو می گیره...
آسه آسه، یواش یواش
می آم در خونه تون
یک شاخه گل در دستم
سر راهت می شینم
از پنجره منو دیدی
مثل گل ها خندیدی......
***
فکر کنم یه روزی، به زودی، اسم بلاگم رو عوض کنم! تومایه های "موسیقی و کلمه" چه طوره؟؟؟ :))
هه هه... نگار خودش خوبه... درواقع بی نام بودن زیر سایه ای از نگار بودن...
***
می دونی؟ فکر می کنم اگه شرایط ایران فرق می کرد و فرض کنیم که می شد و من همین باشم که هستم (چون این که هستم مسلماً شدیداً متأثر از محیط پیرامونم بوده)، بلاگم فقط می شد معماری و موسیقی... شاید گاهی ترانه و رفتارشناسی...
***
دیدی این ماشین قدیمی هارو که قالپاق چرفشون آویزونه و تلق تلق صدا می ده موقع حرکت؟ حالا لپ تاپ من هم دقیقاً همون صدا رو می ده! چیز  خاصیه به نظرت؟؟؟
***
گوشم می خاره!
مامان ایران می گفت اگه کف دستم بخاره، پولدار می شم! حالا اگه توی گوشم بخاره و با گوش پاک کن هم نتونم به داد خودم برسم یعنی چی؟
***
امیدوارم دچار سوراخ شدگی معده نشدم... الان می خندم، اما امروز اصلاً خوب نبود...
***
اه.
بابا من چرا نمی تونم بزنم یه کم، فقط یه کم به رگ بیخیالی؟؟؟؟؟ به کلی از آدمهایی که می شناسم حسودی ام می شه و لجم می گیره از خودم وقتی فلج می شم، فقط چون فکر می کنم و فکر می کنم و با فکر هام تارهای چسبناکی دور ودم می بافم و قدرت هر تکونی رو از خودم می گیرم... اه
***
شیرینی کجا می فروشن؟؟؟ بالاخره یه روزی می شه که من باید از خوشی کل دانشکده رو شیرینی بدم... شیرینی فروشی کجاست؟؟؟
***
دوست ندارم این آخر هفته برم پیش خاله ام. از سه هفته پیش تا حالا... صورتم داغون شده! دوست ندارم...
دوست دارم این آخر برم پیش خاله ام. اونجا یه نامه پذیرش هست که دوست دارم بگیرمش تو دستهام، بلکه انرژی مثبت بهم بده...
دوست ندارم این آخر هفته برم پیش خاله ام. اونجا دیگه نمی تونم اینطوری، بیماروار، ایران رو رصد کنم، له له زنان برای یه خبر... هرچند کوچیک.
دوست دارم این آخر برم پیش خاله ام. سرم رو بذارم روی زانوش و های های ببارم... دلم آغوش گرم می خواد...
خاله لیلا دوست نداره خودم رو لوس کنم.
من مامانم رو می خوام.
***
باران ببار، باران ببار، ببر مرا از این دیار...
***
عصار دوست دارم.
فکر می کنم نامردیه که بگی فلان جا بوده یا بهمان جا... ترانه هاشو گوش کن و ببین از کی و تا کجا معترض بوده این بشر... و نه فقط به خاطر اعتراض! که صدا و انتخاب ترانه ها و شور خوندش رو دوست دارم...
.
.
.
محتسب و مست... عمری دنبالش گشتم و بالاخره یابیدم! هوووورا! تا مدتها می تونم گوشش بدم! حتی با این کیفیت خراب... دم پروین اعتصامی گرم... زیاد...
گفت آگه نیستی از سر درافتادت کلاه...
گفت در سر عقل باید! بیکلاهی عار نیست...
گفت می بسیار خوردی، کین چنین بیخود شدی...
گفت ای بیهوده گوی! حرف کم و بسیار نیست...
گفت باید حد زند هشایر مردم مست را...
گفت هشیاری بیار! اینجا کسی هشیار نیست.........

فکر کنم که کِی این شعر گفته شد و کِی خونده شد...
یادمون نره که این عصار همونه  که کلی آهنگ برای جنگ و مذهب و... خونده...
***
یه عمر به پیشنهاد بابا (وقتی 9-10 ساله بودم البته پشنهاد داد یه یه دختر بچه گاگول که جلو زبونش رو نمی تونست بگیره! فکر نمی کرد تا 26 سالگی یادم بمونه احتمالاً!!!) که اگه جایی گیر کردم، بگم اصلاً مرجعم صانعیه! اون گفته اون جوری!!!!!! بعد این چند سال اخیر هی دیدم اوضاع داره خطری می شه! حالا یه آلترناتیو دیگه پیدا کردم: بیات زنجانی!!! فکر کن!!!
و البته که امیدوارم کلاً این دوره رد شده و این حرفها بشن خاطره ای برای خندیدن!!!
***
یه روز خوب می آد که من استاد دانشگاه شده ام... که خسته می شم، می کوبم می رم علم و صعت... می شینم تو پارک جلوی دانشکده و بلند بلند می زنم زیر آواز... که بگم کوچ عاشقانه تو...
.
.
.
امروز مست و خسته توی راه خونه روی ریل ره آهن زل زده بودم به امتدادش... باد توی موهام می پیجید و چه خوب بود...
دلم فریاد می خواست... دلم فریاد می خواد...
***
فکر کنم یک کم دیگه پیش برم، بید رسماً اعتیادم به "فرنی" رو اعلام کنم! اگه موجود به این شیرینی رو بخوام تلخ کنم باید بگم که یادمه اولین بار که فرنی افغانی خوردم خورد تو ذوقم که چقدر شیرینه!!! حالا الان یادم اقتاد که به گمونم طعم فرنی و شیره اصفهان رو یادم رفته!!! هرچند آدرس دوتا پاتوق همیشگی خودم و بابارو امکان نداره یادم بره! بله!!!
.
.
.
خورشت ماست چی می گه؟؟؟ هوووووووس کردم
P:
***
به گمونم حتماً باید برم ورزش! سال پیش، رقصیدنم ترک نمی شد... الان بدنم شدیداً ماساژ لازم داره و مسلماً تحرک... ماساژ رو خیلی خیلی جدی می گم! بدنم کوفته است... اونقدر که تو خواب، هم داشتم اذیت می شدم و داد وهوار می کردم که یکی من رو ماسااااژ بده!!!
.
.
.
اینجوری نمی شه...
پاشدم یه کم حرکات نرمشی و اینها!!! ماشاءالله ترق و توروق که از بدنم بلند شده!!! اوه اوه...
***
سرم، بالای گوش راستم تو یه خط ممتد تیر می کشه... من هم که پایه نشونه و فال بد گرفتن!!!
.
.
.
خیر آقا! خیر!!! من این پست رو سر شب (سرشب یعنی 12 شب!) شروع کردم و تا عصر و غروب به وقت ایران هم کوتاه نمی آم! بله! زهی خیال باطل! یعنی بخوام کوتاه بیام هم دلشوره لمصب نمی ذاره که...
***
دارم فکر می کنم تو آمریکا اگه بخوان مردم شلوغ کنند و بروند تو خیابون، ممکنه خیلی موفق نباشند! بسکه چااااق دارن :)) البته درواقع یکی از دلایل ای چاقی می تونه این باشه که خیالشون از اون بابت راحته!!!
***
من باور کن معتادی چیزی شده ام...
رفتم باز خواب!!!!
الان مصاحبه قذافی دیدم!!! خدااااااااااا!!!!! این از روی احمدی نژاد کپی می کنه به جان خودم!!! فقط عرضه اون و حاضرجوابیشو نداره! باید بیشتر کار کنه... چون هی مجبور می شد مکث کنه و ساکت شه! 
فقط امیدوارم برعکس اونها از این مرتیکه یاد نگیرند!!! د ول کنید برییییید دیگه! (خودم به خودم: کجا آخه؟)
***


یادم رفت این رو سه شنبه پست کنم!!!! خلاصه اش اینه که به خیر گذشت! الان پنج شنبه شده! برای این که تاریخش قروقاطی نشه، عوضش می کنم به چهارشنبه...
هه هه! این می گه از دوشنبه 11:56pm شروع کردم به نوشتن این پست! فکر کن!!! P: برای این که قدمتش حفظ شه، تاریخش رو می کنم سه شنبه، همون ساعت...

Sunday, February 20, 2011

دلشادم، هرچند نگران

دینگ دینگ دینگ.... زمان می گذرد و زمان کمتری می ماند....
دینگ دینگ دینگ... باید بیشتر برقصم... بیشتر...

دارم فکر می کنم که مثلاً دوست نداشتم سه، چهار سال پیش فکر کنم که احساس امروزم، اینیه که هست!!! و حیف که تقصیر خودم نیست... و گرنه باور کن یه کاریش می کردم!
هی زندگی... عکس ناجوریه! خودم می دونم...


بعد از تحریر نوشت: دلم برای لیبیایی ها می سوزه

Wednesday, February 16, 2011

من از دست غمت عزیزم... چه مشکل ببرم جان

[درفت می ماند تا...]

تو نازنین یار منی...
تو یار و غمخوار منی...
من که می میرم
خدا! من که می سوزم
چرا دور از منی...؟؟؟؟؟؟

من... من... من... من اینجایم! تو کجایی؟ باش...
و آلبوم بوسه های بیوده گوش می دهم به بیهودگی...

یک بار در یک باغ خود را می کُشم
می کِشم میان سر و صدایان گیتار و استکان
و بعد
برمیخیزم و از در بیرون می رم

این منم. دخترکی در میانه فصل سرد... من یک دخترکم. و نه حتی یه زن... و من تنهایم و دخترکان سرزمین من تنهاییند.. و من تنهایم و دخترِ تنها مادرش را می خواهد... ببوسدش، ببویدش... من دخترکی در میانه فصل سر، ایستاده با مشتم....

...دلم نازنینی می خواد که سر زوی پاهایش بذارم برای خوابیدن... و برایم گوته یا ویلیام بلیک بخواند، بلند بلند...

هوا را از من بگیر
خنده ات را نه 

بعید است زنده باشم. بعید است... بعید.... بعید...
و انفجاری می آید که تمنایش را دارم، تحملش را نه...

هوارا از او بگیر، زندگی اش را نه...
آزادی ام را بگیر، آزادی اش را نه... آزادی اش را بگیر، آزادی ام را نه............................

نگارا نگارا نگارا.... نه

دوست دارم اون مهربان عزیزی که نامم رو گذاشت "نگار"....
نگار عجب زمانه ای شده ام من....

بعد از تحریر نوشت: دارم پوست می اندازم! شاید باید برم حمام...

اشک در شب بی مهتاب

[درفت می ماند تا...]

به خدا حالم خوب نیست... شاید نباید خبر بخوانم... شاید نباید عکس و قیلم های قدیمی ببینم... شاید نباید فکر کنم...

رذیلانه است.
آخه چرا؟ چراااا؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا این همه را گرفته اید؟ نقشه چیشت؟ می ترسانیدمان؟ من تسلیم. ترسیده ام! رها کنیدمان... شمارا به خدایی که قبول دارید... شمارو به خودتان... رهایمان کنید.

می ترسم.
رذل نباشید. التماس می کنم.

اشک.
سخته......................................................................... *** آخ که گوش می دم و ماهیچه هام می رقصند و خودم رو توی بطری ها و آینه ها گم می کنم...
*
من یه آغوش گرم می خوام

Tuesday, February 15, 2011

سیم های خاردار

[درفت می ماند تا....]

دلم برای خودم می سوزه. نگاری که "نخود هم توی دهنش بند نمی شه"... منی که عادت ندارم خودم رو خفه کنم، الان خفه ام. خفه.
امروز باز به عکس های قدیمی نگاه می کردم. اینبار بعد از مدت ها نه از طریق فیسبوک، بلکه از روی هارد... خونه تکونی ای بود... و اشک های احمقانه ای که گولی گولی...

مرده شور زندگی ای رو ببرند که بعضی وقتها آدم فکر می کنه حتی یک درصدش هم دست خودم آدم نیست...

"خسته دلداری می خواد
...
دل پرستاری می خواد"
...
کاوه کاش بودی! بعد از دوسال دوری، واقعاً دلم حرف زدن می خواد بشر...
ایمیلت امروز بعد چندین ماه خوب بود... (می دونم که بلاگ من بخون نیستی)
دوست دارم که تو ذهنت وول بخورم.....
پووووف. خسته ام از این سیمهای خاردار....

"نمی خوام گریه کنم
     واسه مرگ غنچه ها
تو به من هدیه بکن 
     پر پرواز پر پرواز
خسته دلداری می خواد
     از شما یاری می خواد
توی قحطی وفا 
     دل پرستاری می خواد".... دلم عارف می خواد...

پینوشت: باید یه لیست از کلمه هایی که از وقتی آمده ام، املاشونو هر از گاه چرت می نویسم در بیارم! امروز گیر کردم به این کلمه: "عرصات"! مثلاً: وسط این عرصات فلانی اومده جک می گه!!!! باز خدا پدر دهخدا، معین و منابع اینترنتی از جمله ویکی را شدیداً بیامرزه! و پدر بلاگ که منو مجبور می کنه به نوشتن

Monday, February 14, 2011

حلقی در دهان

[درفت می ماند تا...]
خودم رو بسته ام. بقیه رو هم خواستم که ببندند... دچار دوگانگی، ترس، عصبانیت، دلشوره... دچارِ "دچار بودن" ام...

نقش خدایم باز پررنگ شده. بهش نیاز دارم. همیشه مواقع نیاز سعی می کنم/می کردم خدا رو پس بزنم! که یکهو نگه فقط وقتی کارم داری صدام می کنی... الان مهم نیست. الان خدامو می خوام. مامان و بابامو می خوام. آرامش می خوام...

مرده شور این جبر جغرافیایی رو ببرند. 
می ترسم. نگرانم.
کمک.

نداشتن آزادی بیان یعنی می خواهی پستی بنویسی برای بلاگ خودت/برای دل خودت... اما می ترسی. می نویسی و خفه اش می کنی.

ترس
نگرانی
عصبانیت
ترس
نگرانی
عصبانیت
ترس
نگرانی
عصبانیت
.
.
.
دنبال عکس می گشتم... یادم اومد که نقاشی ای کشیده بودم: از دید کسی پشت میله های زندان، دستی آویزون... و کلیدی در چند قدمی میله ها، آویزون به دیوار... هرچند غیر قابل دسترس... 
به نظرم بدترین شکنجه اونیه که آزادی رو جلوی چشمت ببینی. در دوقدمی ات... و استیصال رو حس کنی که محتومی به نداشتنش.

چرا تو اگه ایرانی باشی، حتی نخوای هم، زندگیت گره کوری می خوره با سیاست توی سرزمینت؟ تو این مورد گاهی قبطه می خورم به این اجنبی های آمریکایی... تو این مملکت کسایی پیدا می شن که حتی اسم رئیس جمهورشون رو نمی دونن... اسم پایتخت، مکان های تصمیم گیری، آدم های مهم، کشورهای دیگه دنیا، آدمهای شهر بغلی... همه به درک...
گاهی به آرامشی که من فکر می کنم جهل-واره و اونها فکر می کنن ایده آله، قبطه می خورم

حالت تهوعم خوب نمی شه...
کاش این زنجیرها می شکست... هزاران کاش...


لعنت به سرزمینی که بیرونش هم که باشی، شب هاش نه خورد داری و نه خواب... منگ خوابم. خسته ام. ولی خواب کو؟

فرقون در 25 بهمن مهم ترین موضوع است

اول. از فواید جنبش سبز در روز عشقولانگی این که به طرز فجیعی درخواست فرند واسم میاد! در انواع و اقسام رنگهای سبز!!!!

دوم. خدا نکنه به خصوص تو سیستم نوشتاری من رو دنده لج بیفتم!
"یه بنده خدایی: میر حسین موسوی: فراعنــه زمانی صـدای ملـت را می شنوند که دیر شده است...

Mohsen Saatchiای بابا اینها که فراغنه زمان هم حساب نمیشن
توضیح : فراغنه جمع مکسر فرغون

Negar Tabibian فرقون البته!!!

Mohsen Saatchi خیر فرغون درسته

Negar Tabibian فرقان که در زبان روزمره می شه فرقون
فرهنگ معین و دهخدا: فرقان . [ ف ُ ] (ع اِ) آنچه بدان فرق کنند میان حق و باطل . || شکافتگی دریا. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || ظرف . (اقرب الموارد)

Mohsen Saatchi من نمیدونم چی بگم
آیکیو شاهکار طبیبیان باهوش
تو فرغون آجر میریزن جابجا میکنن به گروهک فرقان چه؟؟؟؟؟

Mohsen Saatchi http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-674243d5d539402a82a6f966dcec3ae8-fa.html

Mohsen Saatchi http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-df6910abf91642ca8c0fea35a1bb2d9d-fa.html

Negar Tabibian تو آیکیو بودن من که هیچ شکی نیست! با گروهک فرقان هم مسلماً کاری ندارم. اما از کتاب فارسیمون یادمه که فرقان بود... حالا آقا دهخدا حرف دیگه ای برای زدن داره، محترمه
;D
ما یه عمر با عمله ها اونطوری حرف زدیم، حالا از این به بعد اینجوریش هم یادمون می مونه...
هه هه

Mohsen Saatchi تو کتاب فارسیتون با فرقان مصالح جابجا میکردن؟؟؟؟؟؟؟؟
ای بلوک سیمانی بیفته تو سر خودت و نویسنده آیکیوی کتاب فارسیتون دلم خنک بشه

Mohsen Saatchi خالیبند

Negar Tabibian ‎:) معمار که باشی، تو دانشگاه بهت با عمله حرف زدن رو یاد می دن

برو یه کم سرچ کن ببین فرقون ما بیشتره یا فرغون شما! تا وقتی یاد نگیریم سر ابزار عمله ها با هم درست و مثل آدمیزاد حرف بزنیم، همین حکومتی که هست حقمونه

Mohsen Saatchi راست میگی ادبیاتمون فرق داره بهتره به پروپای هم نپیچیم شما مثل آدمیزاد حرف مینی من خیلی حرف زدنم به آدمیزاد شبیه نیست
ممنون از یاد اوری

Behnoosh Green ‎=)))))) دعوا نکنین حالا"

پوف! مردم بی سوات بیفتن به هم، بهتر از این هم انتظاری نمی ره دیگه!!! خودم رو عرض می کنم! بدجوری تیکه انداختم ولی!!! تو این شیرتوشیر روز عشقولانگی، ششم هم حال اومد (متأسفانه!)
P:
در ضمن در زمینه فرقون/فرقان ارجاعتون می دم به ویکی... دیگه بعد از اون خداوندگار عالَم، عالِم است!!!!

پوف! خاک تو سرت نگار با این گیرهای خرکی دادنت! آخه به تو چه! چیکاره ای تو اصلاً؟ فضول ملا لغتیِ ذره بین به دست! اه

بعد از تحریر نوشت: مشترک مورد نظر، همین الان اسمش رو به "کلنگ دسته دار" عوض کرد و کامنت گذاشت:
"دعوا نبود
مشاجره بود
اصلاً و ابداً اعصاب ندارم یک کم حالت تهوع دارم"
جماعتی نشستن بالای گود، ملتی (شامل من و مشترک مورد نظر) رو به عصبیّت کشیدن! مرده شور ما و اونهارو همه با همه ببرد.

بعد از تحریر نوشت دو: یه عمر بابا گفت  اشتباه بزرگ ما تو دوره انقلاب این بود که کار اصلیمون که درس خوندن بود رو ول کردیم یا لااقل جدی نگرفتیم و نتیجه اش این شد که هست. همیشه به خودم افتخار می کردم که ماها چشمهامون بازه. از این کارها عمراً اگه بکنیم! تُف! یکی من رو برگردونه سر درسم!!! عصبانی از خودم/عصبی به خاطر شرایط/خسته... همه اش یعنی حال الان من

Sunday, February 13, 2011

روز عشقولانگی

همین دیگه. هیچ خبری که نیست، همه جا هم امن و امانه، من هم تبریک عشقولانه اصلاً لازم ندارم که!!!!

به عنوان یه workaholic/schoolaholic به خودم از طرف عشقم (یعنی دانشگاه که سپتامبر شروع می شه و دوباره موفق به دیدارش می شم) کادو ولنتاین می دم! به به! کلی هم قدیمی و تاریخ داره این هدیه! بقیه که دوستمون ندارند! لااقل خودمون خودمونو تحویل بگیریم! بله ام.

بعد از تحریر نوشت: آقا غلط کردم... شاید فکرش رو هم که بکنم یه چیزهای زیادی هم خورده ام! هی ذهن سانسوری می کنم که یعنی چیزی نیست که!!! اما خیلی هم چیزیه که!!!
 آقاجون قلبم از حلقم رد کرده، اومده تو دماغم! پوووف چرا این قدر کش می آد زمان لعنتی؟ چی می شه آیا؟
به منظور خر کردن خودم، به این فکر کردم که اگه همه چی خوب پیش بره، لابد بعدش سفارت آمریکا تو ایران می زنند و سفارت انگلیس هم باز رو به راه می شه. بعدش هم ویزا سینگل ما درست می شه، با سلام و صلوات تشریفمون رو می بریم خونمون. احتمالاً هم راحت تر فاند می دن به ایرانی ها و در خیلی زمینه های دیگه هم پولهامون الکی هدر نمی ره خلاصه که دنیا گل و بلبل می شه برام (اوج خودخواهی رو کف کنید) بعد تفکرات ناب خسّت مآبم رو با بهزاد در میون گذاشتم! چی جواب بده خوبه؟ گفت بد بخت، اگه همه چی خوب پیش بره، تازه اول بدبختی ماهاست. بی هویت می شیم یعنی! گفتم هان؟ گفت یعنی پاسمون بی اعتبار می شه! تازه می شیم مثل فیلم "ترمینال"!!! و من فهمیدم که تفاوت خودخرکنندگی یک مثبت اندیش و یک منفی اندیش از کجا تا به کجاست!!! کوفتمان شد!!!

بعد از تحریر نوشت دو: من همچنان منتظرم که عوامل معلوم الحالی (البته فقط برای خودم و نه کس دیگری) بهم ولنتاین تبریک بگن! اهه... خوب بگین دیگه! حیبونکی من!
D; 

Thursday, February 10, 2011

هیجان-خفگی

1. نگار داره خودشو خفه می کنه با هیجان محوری. خدا به داد قلب من در 4-5روز آینده برسه. همین الانش از دست دیکتاتورهای مصر و ایران چسبیده ام به طاق!
پست دوم امروز.
من چه جوری بشینم سر تز آخه؟؟؟

2. "یعنی چی می شه؟" به تو چه! بشین سر کارهات...

3. گشنمه. نمی تونم رادیو و تلویزیون رو ول کنم که آآآآآآآخه. اه به این زندگی. از اون قرص های شازده کوچولو می خوام که یه دونه بندازی بالا، تا یه هفته تشنه (و در موضع من گشنه) نشی.

4. این قسمت رو باید یه بار بدون هیجان-خفگی و درست و حسابی بنویسم. حتماً باید یه متن درست و حسابی بنویسم درباره "ژاپن"! معماری مدرن ژاپن. چه جوری می شه که ژاپنی فقط تو 150سال، کلی از غرب یاد می گیره، اما ژاپنی می مونه و در خیلی موارد نهایتاً غرب رو می ذاره تو جیبش. حتماً باید ازشون یاد بگیریم/بگیرم. 

5. و این که اگه الان بهم بگن تابستون بتونی بری تعطیلات ایران، یا یه درس طراحی تو ژاپن برداری، حتماً حتماً حتماً ژاپن را انتخاب می کنم.

6. کاش یه نموره شغل رضا دقتی داشتم.

فعلاً همین. برم هیجانم رو دریابم.

Saturday, June 12, 2010

ترس از فردا

حالم بده. می ترسم.... پارسال همین روزها، ایران که بودم، این قدر دلهره نداشتم که الان دارم. خواب به چشمانم نمی آید.
عزیزانم اونجان؛ در تهرانم و اصفهانم... یادم نمی آد چه کسی این را گفته یا کجا خوندم: "آدم از چیزهایی نمی ترسه که جلوی چشمشند، از اونها می ترسه که نمی دونه چی اند و کی اند و کجائند... از آینده ای می ترسه که نمی دونه چیه..."
حالا امشب من می ترسم زیاد هم می ترسم.
خدا ایرانم را کجا میبره؟ مردمش کجا می برندش؟؟؟ می ترسم.


لطفی به این دخترک بکنید، باخبر نگهش دارید


پی نوشت، برای اولین بار بلاگم طرح شخصی پیدا کرده. دوستش دارم. شلوغ هم هست. مثل خودم.


Tuesday, September 18, 2007

Entry for September 18, 2007


هوانافع!

1. از مضرات ديجيتال: اگه بپره دستت به هيچ جا بند نيست کلي نوشتم و پريد. حالم خراب بود، بهتر شد، افتضاح تر شد!!! اين يک روند است!!! از اينجا به بعد و سعي مي کنم يادم بياد....:

2. فهميدم ريشه مشکل اعصاب خراب و کمردردم که منو از کار و زندگي انداخت و مجبورم کرد دوباره گير بدم به منشأ آفرينش کجا بود. خيلي ساده: سرما خوردم!!!!!!!!

3. بلاگ قبلي به کجاها کشيد! ديگه داشت موضوع ملي، ميهنی، مذهبي مي شد که ذهن تراوشگر من () نياز پيدا کرد دوباره بنويسه! اين بار موضوع اصلاً مشخص نبود (گذشته به کار مي برم چون واقعاً نبود اما بعد خودش اومد و پيدا شد ديگه!) و فقط يک احساس بهم هشدار ميدارد و ميده!

4. به قول زهير: «خوشبختم اما از خودم راضي نيستم.» چرا اين موضوع دوباره انگولکم کرده؟ خيلي ساده! من امسال هم و البته شديدتر از قبل، فرق تابستان و ترم تحصيليمو نفهميدم. نه اين که از اين موضوع شاکي باشم، نه اتفاقاً. اين خيلي هم شادم مي کنه: اين که مشغول کاري هستم که واقعاً دوست دارم و بهش وابسته ام. به محيطش، به نوع کارش، به آدم هاي دور و برم، به سني که شروع کردم و به لحظه لحظه هايي که به خودم افتخار مي کنم!!! احتمالاً گونه نادري هستم تو اين دنيا مشکل دقيقاً خودمم! اون حسي که آخرش باعث مي شه احساس کنم از هر لحاظ راضي نيستم و اين که يه چيزي کمه!

5. چند تا فکر مياد تو سرم:

5-1- شايد واقعاً کم مي ذارم واسه اين زندگيم؟ واقعا اين جوريه؟ به خصوص منظورم دوران بعد از ورود به دانشگاهه!!! جوابهايي به ذهنم مياد اما هميشه نگرانم. آخه هم زمان اعتقاد دارم که آدمي زاد بزرگترين توجيه سازه... آره. من بعضي وقتها واقعاً کند و گير مي شم تو بعضي کارها. اين قبول. بعضي وقتها هم حس مي کنم دارم زمان مي دزدم از زندگي خودم تا شايد فقط يه کم بتونم بيشتر براي خودم باشم. اينم قبول. اما که چي؟ اين دليل دومي واقعاً چرته!!! مي دوني وقتي زمان مي دزدم معمولاً چي کار مي کنم؟ هيچي! بازم مي رم يه کتاب برمي دارم و مي خونم! بازم معماريه! يا قابل خوندن با ديد معماري! منتها يه کم موضوعش متفاوته با کتابي که قبلش مي خوندم يا کاري که مي کردم. من همين حالاشم 500 تا بارو با هم برمي دارم و سعي مي کنم به مقصد برسونم! (توضيح: خود اين يه ايراد بزرگه اما بعضي وقتا واقعاً جاي انتخاب يا محدود کردن نيست! مجبور ميشي...) بايد بيشتر از اين سعي کنم؟ احتمالاً اگه خودم محترمانه رو به قبلهدراز بکشم هم سنگين تره، هم مزاحمتم براي بقيه کمتره.... خلاصه، گرچه يه کم تقصير خودمه! اما بيشتر تقصير زمان و مکانه که باعث اشتباهات من ميشه! بعضي وقتا بر مي گردم عقبو نگاه مي کنم. مسيري که رفتم کامل نيست. گناه هم زياد کردم اما کم پيش مياد که فکر کنم کاش برميگشتم عقب. حتي اگه راه ديگه اي هم براي انتخاب بوده، اون هم مشکلاتي رو در پي داشته که کم از اين راه نبوده....

5-2- شايد هم همه اين حرفها و کارها يک خودگول زنک بزرگه. از دم بي خود. من دارم سر خودمو گرم مي کنم و انصافاً هم کار خودمو خوب بلدم. تا به چيز ديگه اي که بايد و شايد فکر نکنم. اين يکي خيلي منو مي ترسونه. اون چيه؟ يه هيولا که خودم براي خودم ساختم؟ تا بهانه براي شک داشته باشم؟ به خودم و دنياي پوشالي اطرافم؟ اين که چقدر پوچي و سطحي، اين که خودت و ارزشتو توي کلمات و اين ور، اون ور دويدن هاي بيخود، گم من کني؟؟؟ اين چيه که هر وقت هم ميام بهش فکر کنم، احساس مي کنم مغزم قفل مي کنه، سرم درد مي گيره و حالم به هم مي خوره؟ انگار يه نگاري اونجا نشسته که هربار يه توهم از پشت در رو بهم گوشزد مي کنه، تابرميگردم، با يک خنده، محکم در رو مي بنده. اين قفل شدن هميشه مطمئنم مي کنه که يه چيزي هست، يه چيزي اون پشت هست. حالا اين که نبايد بدونم يا نميتونم بدونم رو نمي دونم

5-3- آخرين احتمال: اينها همش تراوشات يک ذهن آشفته است و من با نگرشي خوش بينانه، دارم به شخصيت واقعي فيلم ذهن زيبا نزديک ميشم!!!

6. خوب شد نمي خواستم بنويسم! هرچند نوشتنم اساساً دست خودم نيست. مياد ديگه. مياد تا مخم شايد يه کم از ترافيک سنگين نجات پيدا کنه... با اين حال اين بار دوم که نوشتم بهتر و منظم تر از باز اول شد. قبلش واقعاً ذهنم خيلي آشفته بود...

7. در مورد کلمه اول اين پست: نافع! النافع البته، ... الهي قمشه اي ميگه اسماء و اصرار خدا براي آموزش آنها به آدميزاد (نه فقط شخص شخيص آدم، همه اين گونه نژادي!) الکي نيست! واسه روضه خوندن هم نيست! تکتکشون هدفهايي هستن که آدميزاد مي تونه و بايد بهشون برسه! بنابراين اون حالت آخر بنابر اين کلمه، ممکنه حقيقت داشته باشه، اما نميتونه تو ذهن من به واقعيت برسه!!!

توضيح عکس: اين کفشا تو خونه هاله جاموند! واسه همين شد واسه هاله. من بهش حق می دم