Showing posts with label تولد. Show all posts
Showing posts with label تولد. Show all posts

Friday, July 4, 2025

لعنت

تولدشه.
یه عکس سه‌نفره برام میفرسته بابا... مامان با لبخند وسط، و مامان ایران و بابا دو طرفش...
چقدر این عکس تنهاست. چقدر ما تنهاییم. از اون خانواده بزرگ و بی‌در و پیکر، برای تولد مامان، یه شوهر مونده، یه مادر، بچه‌هایی پشت اسکرین، چندتا نقاشی و خاطره پشت ویترین، و قبیله‌ای پخش و پلا گوشه گوشه دنیا...
بهش میگم دکور کیک چه خوشگله... مامان پای تلفن میگه بابات گرفت. کیک موز بود و یه چیز دیگه... نمی‌شنوم چی... بیشتر دارم به چشمهای گودافتاده سه‌تاشون توی عکس و چروکهایی که دیگه قایم کردنش سخت شده نگاه میکنم... چه گذشت به ما این سالها... و این دوازده روز... تو بگو دوازده قرن...
داستان صد سال تنهایی رو از روی ما نوشتن؟
لعنت به جنگ، به انقلاب، به مهاجرت، به سیاست. لعنت به دوری.


Tuesday, January 26, 2021

getting close to 36

I'm a night person. [That's what made me win my case today, when I was secretly yawning.] Yet it felt weird to stay awake till 3 in the morning and watch Marriage Story. What was even weirder was having a circle of Pedram's chat box floating on my phone screen.
It was also strange to join a book club, and act like everything is Normal. Like Zahra and Amir are just random people in the zoom club. Being adult is weird. Is strange. I'm not sure I ever get used to it.

I don't want to be an adult. It wasn't part of the deal to "act" mature. I never signed up for the constant crisis management.
I just wanna scream my disgust. And be playful. Sadistically playful. Torture my slaves, laugh hard, and just be extremely disgusted.

Perfect way to start my second half of life.

Saturday, January 23, 2021

پیرچی ‏هایی ‏شادتر ‏از ‏آب ‏روان ‏...

گفت و گوی مامان ایران و بابا:
بابا: تولدتون مبارک!
م.ا.: دیگه هشتاد که این حرفها رو نداره!
ب.: حالا اصلا بگین نود...! ولی به این چیزها نیست که! این بایدن نود سالشه شد رئیس جمهور!
م.ا.: آره، راست میگین، پیرچیه شد رئیس جمهور...! 


و من لبخند به لبانم، روان است...
😂😂😂

Monday, February 3, 2020

تولد

تولد امسالم مطلق ایرانی برگذار شد. انگار بگیر با آمریکا و آمریکایی قهرم. انگار بگیر با دنیا قهرم. که یهو چندتا رفیق ناب، دستشون رو دراز میکنن درون چاه تاریکت و میکشندت بیرون. که جشنت میگیرند. همونطور که هستی. همونطور که خودت رو ساختی...

Tuesday, October 1, 2013

صائب


«سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش
دل بی‌عشق می‌گردد خراب آهسته آهسته»...
~ صائب تبريزی

مرده‌شور معمار ویرانگر رو ببرن که خودش رو زودتر و قویتر از هرچیز و کس دیگه خراب میکنه... ویران میکنه... میپوسونه...
عمرم نفس شده. مطمئنم. 

پینوشت: یک کادوی تولد رو هشت ماه دیر دیدم. حالم خوب نیست. هر چقدر هم که پر انرژی و پرشور و با لبخند ظاهر شم.... مرده‌شور دورویی من رو ببرن. 

Sunday, February 10, 2013

نور خواهم خورد

پیشنوشت: این پست رو از فردای تولدم نوشتم تا الان....

تولدم، و تجربه تمام این دوست داشتنها و دوست داشته شدنها... و حتی اتفاقهای بعدش... تجربه بینظیری بود و هست...
نمیدونم باید از کی و چی تشکر کنم... واسه این همه آدم خوب توی زندگیم...

سرشارم از یک حس عمیق... یک حسی که نمیتونم توصیفش کنم... سرشارم از شادی درون... که لبخند روی صورتم فقط بخشی از اون رو بازگو میکنه...

از حموم اومدم و موهام رو صاف میکردم... بی دلیل مشخص... فقط واسه لذت دیدن خودم در آینه... دیدن دختری که لبخند میزنه... دختری که هست... و بودنش دنیا رو قشنگ میکنه... دختری که دور و برش رو، دور یا نزدیک، آدمیزادهایی پر کرده‌اند که خوبند... خیلی خوبند... که دنیا با حضور اونها زیباتره...

فکر میکنم به بهزاد که رقصید... به فرشید که قراره در اجرای نوروز برقصه... به Yok که حامله است و Matt... به آکشیتا و آرپیت و وینای و مدان که بودنشون زندگیم رو خوشبو میکنه...
فکر میکنم به امید که چقدر من رو دوست داشت و چقدر دوست داشته شدن رو ازش یاد گرفتم... به کاوه که چقدر زندگی کردن رو بهم یاد داد... به فرشید که سطح توقعم رو بالا برد... به یاشار که همیشه شاد بودن رو توم نهادینه کرد... و به بهروز که باهاش کلی از زیباترین لحظه‌های زندگیم رو تجربه کردم...
فکر میکنم که هر فصلی تموم شدنی داره... اما یادگاری تک تکشون برام کلی ارزشمندند... فصلهای دیگه در راهند...........
و باز لبخند میزنم... لبخند میزنم...


و فکر میکنم حیف دسامبر امسال که این رو پست نکردم:
وقتی با همین دو و نیم دقیقه، کلی از خوبیهای دنیا رو یادم میاره و من رو به اوج میرسونه...
*
از اون روزی که اون "غذا"ی انار-دار رو درست کردم تا امروز، غذا به این افتضاحی درست نکرده بودم!!! به همون میزان که قیافه‌اش محشره، مزه مزخرفی داره!
نتیجه‌گیری اخلاقی: 1. تو غذایی که نمیدونین چیه، انار نریزید! 2. وقتی حال ندارید سوپ rich درست کنید، آرد توش خالی نکنین!!!
ها! یه چیز دیگه هم که 2 دسامبر 2010 تو فیسبوک نوشتم: "پیشنهاد: هیچ وقت روی پیتزا موز نذارید! خیلی مزخرف میشه!!!!!!"
*
بعضی چیزها به مرور زمان تبدیل به سم میشن... تو دوستشون داری، زیاد هم دوستشون داری... اما واسه سلامتت بده... هرچقدر هم که دوستشون داشته باشی...
و باز خواننده دوست داشتنی من... و روزهای سرد...
*
یکی دوباری خونده‌ام و شنیده‌ام زنها وقتی درگیر مشکل میشن تو زندگیشون، یه بلایی سر موهاشون میارن! رنگ میکنند، مدلش رو عوض میکنند، بخصوص کوتاه میکنند...
تو تولدم و بعدش که فرشید رو دیدم، به خودم گفتم... فرشید هم!
*
کتابهای انتشارات کاروان ارزونه!!! خریدنشون وسوسه انگیزه...
*
دچار بیسوادی زیاد کامپیوتری ام! نمیدونم لپتاپم بلوتوت داره یا نه. اگه آره، کجاست و چه جوری پیداش کنم... اگه نداره چه جوری داراش بکنم!!! رو صفحه‌اش یه چیزهایی مینویسه که احتمالاً مربوط به آنتی ویرووس ئه، اما هیچ ایده‌ای ندارم که چیند.... به گمونم دارم یه بلایی سر باطری لپ‌تاپ نو هم میارم، اما نمیدونم دقیقاً مشکل چیه... مانیتور هم همینطور! میخوام بخرو و نو آیدیا که چیچی به کجاست و چی خوبه و چی بده و چی، چند میرزه... کلی فیلم میخوام ببینم... میخوام یه مانیتور درست و حسابی بخرم که وقتی قراره ترم دیگه من فائزه لم بدیم رو مبل و فیلم ببینیم، حالش رو ببریم...
این رو هم سحر تو فیسبوک گذاشته! رفت تو لیست...
The English patient-1996 
هانا: اگه من یه شب برای دیدنت نیومدم چیکار میکنی؟
کیپ: سعی میکنم منتظرت نباشم
هانا:آره اما اگه خیلی دیر شد و من نیومدم چی؟
کیپ:فکر میکنم حتماً یه دلیلی وجود داشته
هانا:نمیای که منو پیدا کنی؟، این منو مجبور میکنه که دیگه هیچ وقت نخوام بیام اینجا، من به خودم میگفتم اون همه‌ی روز جستجو میکنه و شب که میرسه میخواد پیدا بشه
کیپ: من میخوام، میخوام که تو پیدام کنی، میخوام که پیدا بشم
.............
الماشی: هر شب من قلبم رو از جا میکنم، اما هر صبح دوباره همونجاست
*
صندلیم رو دوست دارم...
این رو نیز:

*
امسال یه سری تبریک ویژه تولد هم گرفتم... بعضیهاش برام خیلی خاص بودن! خاص دقیقاً به معنای خاص! نه لزوماً به معنای "خوب" یا "بد" یا "درست" و "غلط"...
این یکی از متن تبریکههاییه که گرفتم...
هدیه تولد من به شما یک عکس از مردی ست که به این جمله‌اش معروف شد که "به سراغ زنان که می روی شلاق را فراموش نکن!"
اما در جای دیگری نوشت: "زن کامل، زنیست که اگر کسی را دوست داشته باشد، زمین را به آسمان می دوزد. من این خدای عشق و شراب (دیونیزوس) را به خوبی می شناسم... اوه، چه حیوان درنده خو، خطرناک، موذی اما شیرین و مطبوعی است!"
و این هم تنها عکسی ست که نیچه با معشوقه اش لو آندره سالومه داره :) این آقایی که وسط ایستاده هم پل ره، دوست و رقیب عشقی نیچه است! 
تولدتون مبارک و امیدوارم همیشه یک زن کامل بمانید ! :*
و یه تبریک دیگه، یک عکس. همین:
شناختی که آدمها ازم دارن.... عمیقاً برام جذابه... خیلی خیلی خیلی زیاد....

یا فکر کن کسی تو دنیا باشه که به تو بگه: "شما زیباترین لبخند خدا هستی"... خب آدم شاد میشه دیگه.... و من باز به قدرت کلمه‌ها پی میبرم...
*
خیلی جا دارم... خیلی خیلی جا دارم که از زندگی یاد بگیرم...
که بتونم بشینم و از جریان زندگی لذت ببرم... آروم... با آرامش... بی‌اضطراب...

شاید فقط کمی با...
نه نه! همون! با آرامش...
*
گاهی واقعاً دلم میخواست ویلن بلد بودم... یا پیانو... یا تنبور...
گاهی دلم میخواست بیشتر سه‌تار گوش میدادم... یا سنتور... یا تار... یا نی...
*
و فکر میکنم... از ایران که بیرون اومدم، عادت همیشه گردنبند یا دستبند داشتن رو ترک کردم... چرا؟! عادت رو میخوام به خودم برگردونم... من لایق زیبایی‌ام. حتی شده اون یک لحظه زیبا که دارم لباسهایم رو عوض میکنم و خودمم و آینه و یک گردنبند به دور گردن...
تجسم زیبایی در یک لحظه. تجسم لبخند... در همان لحظه.
*
امروز هادی صالحی اصفهانی دیدم... یک سری آدمیزاد جالب دیگه دیدم... آدمیزادی آمریکایی دیدم که شعر فارسی میخوند... لذت بردم... لذت بردم... لذت بردم... و باز فکر کردم چقدر چقدر زیاد در دنیا هست که بخوانم و بشنوم و ببینم...
واسه یک بازی کوتاه در یک نمایش تئاتر ثبت نام کردم... رقصهایم رو جدیتر میگیرم... طراحیهایم رو عمیقاً دوست دارم... توی ادبیات غرق شده‌ام... کنسرت میرم... و انگار هنوز آرام نیستم... زندگیم مواج نیست... عطش گوشها و چشمهایم سیریناپذیر شده‌اند... از زندگی بیشتر بیشتر بیشتر میخواهم و بیشتر بیشتر بیشتر "نیست"!
جهان خاتون شوم یا ویسِ رامین... به چه کار آید؟

شاید به قول مژده: "آهنگ تند زندگی برای رقصیدن است، نه دویدن." و من نمیدانم... این روزها، زیاد نمیدانم...

و باز در گوشهایم فریاد میزند: "به چه کار آید"...
*
نگار مرتضوی نوشته:
جلسه داستان خوانى عباس معروفى... داستانش تموم شد... از تو جمعيت يكى پرسيد: اين تو ايران چاپ شده؟ يه لبخند محجوبانه اى زد: نه، ما كه ايرانى نيستيم......
خيلى غم انگيز بود.
و ابراهیم نبوی داره میاد آمریکا... فکر کنم شیکاگو هم میاد... کاش میشد یک بار با این بشر میشستم تو کافه و قهوه میخوردم! یک بار، با کسی که نوشته و درک کرده که "از حوضه زبانی خودش دور شده"، از نزدیک حرف میزدم...
میترسم که "دیگر ایرانی نباشم".
*
دلم میخواد شبانه با یک نفر در مه قدم بزنم.
روز به روز دانشگاه در چشمانم زیباتر میشود... و همقدمی در مه‌های شبانه کو...؟
آه.

تنهاییهای شبانه... پیاده روی ها و موسیقی در کوچه پسکوچه‌های اربانا شمپین... دارن زیادی برام خاص میشن... از این همه دنیای "خاص"، خسته ام...

و فراری نیست.

Saturday, February 2, 2013

متولد شب چهارده...


انگار بگیر که دنیا زیباست...
دنیا خیلی زیباست...
دو شهر کوچک و دوست داشتنی اربانا-شمپین در آغوش برف، زیبا زیبا زیبا هستند... در 14 بهمن!
زیر ماه شب 14...

پیش‌نوشت: این پست از اونهاست که کلی طول می‌کشه تا آماده اش کنم. به تدریج تکمیلش میکنم...

دیشب یکی از بهترین کادوهای تولد زندگیم رو گرفتم... زندگی داره روی مهربونی از خودش رو بهم نشون میده که قبلاً ندیده بودم... کشف نکرده بودم...

که منم عاشق چشمهای به تصویر نیامده نقشهای Victor Ostrovsky.
که منم، بانوی سرخپوش در میانه دیوانگیهای زندگی...
که میگویم با خودم:
"Dance like there's nobody watching,
Love like you'll never be hurt.
Sing like there's nobody listening,
And live like it's heaven on earth." ~William W. Purkey
که منم، مسافر کوچولو، جودی ابوت، دیوانه‌ای که از قفس فرار کرد...
که خواند و دل باخت: 
جودی عزیز 
اگر دقت کرده باشی نوشتم تا دیروز! و حقیقت این است که تا دیروز حسادت میکردم ولی الان دیگر نه! چون من هم یک نفر را دارم که برایم نامه مینویسد، نامه هایی صمیمانه تر و بهتر از نامه های تو! حتی دست خطش از دست خط تو خیلی بهتر است، مثل افراد دیگر نامه را محترمانه و رسمی شروع نمیکند! در کارش ریا نمیبینم، میتوانم بگویم حتی از تو هم کاملتر است! نامه اش بوی بهار نارنج میدهد!
از دیروز تا به حال نامه اش را 20 بار خوانده‌ام ولی باز دلم میخواهد بیشتر بخوانمش، چون واقعا نامه ای است که از ته دل و صمیمانه نوشته شده است!
نمیخواهم بیشتر از این سرت را درد بیاورم، به بابا لنگ دراز سلام مرا برسان!
دوست دارم نامه را به سبک تو تمام کنم: 
ارادتمند شما
یک انسان نه چندان معمولی
به رسم هر سال... ممنون از تبریکات Akshatha، پردیس، فائزه، محمد، Arpit و Ali Habeeb، وحیده ترنچی، Yue، فاطمه، سیما حکیم، پریا، Angela، سالومه کریمی، Tufan، پویش، Vinay، نگین الوان، Hemal، مامانم... عزیزترین سیمای دنیا، شهاب، کاوه خرمیّان، کاوه، سحر، بهار معمارزاده، عمه افسانه، بهزاد، این مهربونترین مرد... علیرضا طاهری، بابا، پررنگ‌ترین ستاره زندگی من...، مامان ایران، فرزانه رضایی، راضیه، سروش، ساحل، صبا کاظم‌پور، سحر صانعی، مینا کرملو، امیر چاوشی، سالومه مهربون، خاله لیلا جونی ( :-* )، میلاد، بهروز، هانی، دایی تقی، معصومه آل‌رضا، مرسده، حسام، آرش طبیبیان، پیام انصاری، رکسانا بخشایش، فاطمه سمائی، علیرضا خاتمیان، بهاران کاظم‌بخشی، نیّر پورخسرو، علی غیور، Ali Habibullah، سپیده حکیم‌الهی، خورشید مهربون و دوست‌داشتنی، مریم مؤمنین، Swapnil Ghiket، دایی فرهاد، بهنوش نازنین، شهرام عبداللهی، گروه آسمان کویر (برم بزنم تو چشم امیر؟ :)) )، ارغوان کاظم‌بخشی، بهناز شرکت، میترا هاشمی، مهسا ادیب، زهرا رجائی، امیر برزویی، علی اسماعیلی، غزاله طاهباز، رها همدانی، Hristo H Alexiev و ChungHeng Ted Hsieh، البرز عادلی، سیمین شرافت، این زن دوست داشتنی ( :-* )، نگین دادخواه، طناز منفردزاده، سجّاد، علی کشفی، پریسا گندمکار، پرناز بنیاب، فائقه کوهستانی، رعنا یزدان، مهرنوش یزدانبخش، رقیه جوانبخش، محمدعلی ابطحی نازنین، سپیده حاجی‌پور، Angshumala Goswami، مژده علم‌وصنعت که باید خجالت بکشم چون فامیلش یادم نیست!، پیوند فروزنده، مونا یکه‌زارع، نگار مسعودنیا، Anthony Cadena، مریم نوری، زهره معمارزاده، سولماز تقوی، آرش تاجیک، پریسا حسین‌زاده، John Whalen و Xinran Ren، سمانه خوئینی، لیدا، الی بالاخانلو، شبنم مفخم، آناهیتا حیدری، داوود طبیبیان، بهشاد، اردشیر دشت‌پور، Sunetra Biswas، پروانه خلاوّه، پیام وطنی، آتوسا سلطانی، آنجل سرداربکیان، مهراوه سیدعلی‌خانی، شکوفه دهخدایی، نیکی بختیاری، شایان بیضایی، Beatriz Perez، مهدی سعادت، فاطمه نیک‌نژاد، کیانوش احتیاط کار،Laura Schatzman،  پریشاد رهبری، نسیم محمدی، بهار یوسفی، Max Kuemmerlein و Casey Jo Brege وClay Carrell و Kyle Carmack، سپیده شماعی، کیانمهر احتیاط کار، Liliana Carrizo، حنیفه زارع‌زاده، تارا، Elizabeth Olney، سحر لویه، Abrahem Kazemi، مهدیس مستجابی، رزا میلادی، مریم فروتن، پریسا هیرمند‌پور، شیده، این پدیده دوست‌داشتنی، Caroline Wisler، مهتا عمیدی، ونوس، الهام مروّتی، فاطمه سعادتی...

برم و آماده شم.... که امشب، شب ماندنی خواهد بود در زندگی نگار...

***

زندگی از این محشرتر؟!!!! دارم فردا (یعنی امروز، یعنی فردای این پست که فردای تولده) ادامه ماجرا رو مینویسم...
زندگی خوبه... زندگی خییییییییلی خوبه.... آدمهای زندگیم خییییییییییلی خوبند.... نمیدونم چه جوری عمق احساسام رو بیان کنم.... دیشب از لحظه‌ای که بهزاد رو دیدم... نه نه! از خیلی قبلتر از اون، زندگیم خیلی خوب بود...
اما لحظه دیدن بهزاد... وای... محشر بود...
محشر بود!
نمیتونستم بفهمم چی میبینم! نمیتونستم آنالیز کنم! در رو باز کردم (شاید اون شب فقط همین یه بار من در رو باز کردم! بارهای بعد دیگه در خودش باز بود!!! آلیس بود و آکشیتا که پشت دیوار قایم شده بود... منتظر بودم گیر بدم بهش که چرا قیافه‌اش عادیه پس؟ واقعاً انتظار داشتم موهاش رو رنگ کنه یا یه کار عجیب غریبی بکنه... که گفت من یه کادو آوردم که گنده بود، نمیشد بسته بندیش کرد! و بعد این مرد نازنین جلوم بود! نمیفهمیدم واقعاً! چشمهام درک نمیکرد! مخم هم همینطور! تو اون چند لحظه فکر کردم این کیه اینقدر شکل بهزاد؟! جیغی که زدم، خووووب بود! با صدای جیغ خودم فهمیدم که واقعیه چیزی که میبینم!
بهزاد! دوستت دارم! خیییییییییییییییلی خوبی! خییییییییییییییییییییییییییییییلی!
و خنده‌ام میگیره که چطور دور دنیا میدونست که داری میای و من نمیدونستم :))

و مهمونی... آدمهای بیربط و باربط... از گوشه گوشه دنیا... از تایلند، چین، هند، ایران، اسپانیا، کانادا، آمریکا... این مهمونی، این تولد، برای من محشرترین اتفاق زندگیم بود!
دونه دونه آدمهای این شب رو دوست دارم... و دونه دونه آدمهایی که یا جور نشد بیان، یا نمیشد که بیان و دور بودن...

میدونی؟ شاید توی صورت فقط یک لبخند باشه... اما آدمها خیلی ساده میتونن آدمهای دیگه رو از ته دل شاد کنند... من واقعاً خوش‌شانس (شاکر) ئم که از این آدمها تو زندگیم کم ندارم... نه نه... زیاد دارم... آدمهایی که دونه دونه شان برام توی قلبم یادگاری نوشتن... فقط با این حقیقت ساده که به فکرت هستند... به یادتند و دوستت دارند... شده چند ثانیه هم که باشه، برات وقت میذارن... یا بیشتر... قدرت رو میدونند...

این ویدئو علیرضا رو هم دوست دارم:

و باز این حقیقت که یه آدمیزاد خوبی تو این دنیا هست، که فکر کرده به من و برام موسیقی شجریان رو پست کرده.... مرسی علیرضا...
این حقیقت که مرد خوبی مثل بهزاد هست که... فقط هست! مرسی بهزاد!
این حقیقت که من اینقدر خوششانسم که دوتا از بهترین آدمیزادهای دنیا زندگیم رو شکل دادند.... مرسی بابا! مرسی مامان!
این حقیقت که دخترک خوبی مثل آکشیتا هست که... فقط هست! مرسی آکشیتا!
این حقیقت که مرد خوبی مثل محمد هست که... فقط هست! مرسی محمد!
این حقیقت که زنان خوبی  مثل پردیس و فائزه هستند که... فقط هستند! مرسی فائزه! مرسی پردیس!
این حقیقت که بهترین دوست دنیا هست که... فقط هست! مرسی مریم!
این حقیقت که مرد خوبی مثل آرپیت هست که... فقط هست! مرسی آرپیت!

و آدمیزادهایی که فکر کردن بهشون برام یه لبخند گنده داره...
سالومه، نعیم اورازانی، هاله، Plaloma، عباس ترکاشوند، Vinay، تارا، Vivek، آزی، فرناز، علی، محمد، فرشید، پویا....
وای خیلیها، خیلیها، خیلیها... و باز... من چقدر خوشبختم...

پینوشت: پاهام درد میکنه! چرا آیا؟ P:

Wednesday, January 30, 2013

تولدت مبارک آرپیت

تو گاهی به کسی علاقه‌مند میشی... غشق توی تو به وجود میاد و بارور میشه و بزرگ و بزرگتر میشه... گاهی حتی کور میشی... گاهی حتی نمیتونی از اون دوست داشتن، از خود نفس "دوست داشتن" دل بکنی...
اما گاهی، فقط ممنون یک نفر میشی... و تا همیشه ممنونشی... به این آدمها که دوباره به زندگیت معنی میدن، نمیتونی بگی دوستت دارم. نمیتونی بگی عاشقتم. حتی نمیخوای که بگی... فقط میتونی بگی ممنون! همین!
دیشب، شاید بتونم بگم یکی از اون نقطه‌های "نجات" بود تو زندگیم.... 
آرپیت، ممنون.

و باز هم، ممنون که به دنیا اومدی... تولدت مبارک...
*
"زمان" چیز خوبیه... و من همچنان باید زیااااد از "صبر" یاد بگیرم...
*
من... طوفان و فریادهای شبانه... شستشو در باران... سوپ... دخترکی که کنارم اروم خوابیده... و من و آرامش شبهای دراز...

پینوشت: امشب، کلاس موسیقی، با سکوت تموم شد.

پینوشت دوم: این خییییلی درسته! بخصوص این هفته گذشته!

پینوشت سوم: از صفحه علی کشفی:
Vicky: Tell me, why won’t your father publish his poems?
Juan Antonio: Well... Because he hates the world… and that’s his way of getting back at them. To create beautiful works and then… deny them to the public, which I think is…
Vicky: Well, what makes him so angry toward the human race?
Juan Antonio: Because after thousands of years of civilization, they still haven’t learned to love…
(Vicky Cristina Barcelona, a film by Woody Allen)

Monday, January 28, 2013

آسمان

احساست متناقضی دارم که روزها و شبهام رو پر کرده‌اند... زیادتر میخوابم. معتاد سودوکو شده‌ام. درسهایم رو دیوانه‌وار، دنبال میکنم و میرقصم... زیاد میرقصم... و ذهنم، هنوز شلوغ، هنوز پر از بوسه است.
دچار توهم "بازگشت به خویش" نیستم و رؤیای گمشده هم ندارم... فقط خودمم! با یک ذهن شلوغ.
آه...
طبیعی و بدیهی است که اورفه (Orpheus) به پشت سرش نگاه می کند... رسیفونس و هادس می دانستند که او عاشق است... که مرگ، انتهاست، حتی اگر عاشق باشی.... و شاید، من برای بار دوم هم برگشته‌ام و به اریدیک (Eurydice) نگاه کرده‌ام... حتی اگر نخواهم باور کنم...
*
کلاً از دو کلمه خسته ام: "چرا؟" و "چون"!
*
رابرت جانسون
*
کار کار کار...
کار بیخود!
*
هوای امروز محشره... بس مناسب برای قدم زدن... بس مناسب برای گریه کردن... بس مناسب برای عاشق شدن!
آرپیت رو دوست دارم. هم اون من رو میخونه و هم من اون رو... گاهی باید بیشتر سکوت پیشه کنیم...

سرفه، خسته‌ام کرده... دیشب خواب دیدم حنجره‌ام رو به مناسبت ولنتاین پاره کرده‌ام... حالا چرا باید این خواب، باز حس خوبی به من بده؟... ندانم! 
خیلی خوب میخوابم... ولی آروم آروم دارم از خوابهام هم میترسم...
چون دیگه نمیدونم سبح این سرفه‌هان که گلوم رو میخراشند... یا بغض...

دلم اسباب‌کشی میخواد... یه کار فیزیکی سنگین که به حد کشت خسته‌ام کنه... بیهوش بشم از خستگی... و چشمهام رو که باز کنم، دیگه اینجا نباشم... کجاش مهم نیست... فقط اینجا نباشم... و دوتا دست، دور کمرم حلقه شده باشم... یک صدای بیصدا بگه صبح به خیر... و من باز بخوابم... باز بخوابم...
*
Once he had the capacity, a capacity to cry out loud.
Cry so loud that the whole world could hear him, everything shaking.
A couple of years ago something was lost, since then he has been witnessing the devastation of the world happening around before his eyes.
Today, he sat down and witness the world falling apart so calmly.
The world is torn down.
Na’vi people, don’t let your world fall apart.
*
کلی هوای آشپزی داشتم... اما انگیزه‌اش نبود... آدمی که بیاد و باشه تا با هم بخوریم، نبود...
امشب آرپیت میاد پیشم... تولدش رو با من میگذرونه... و من "شاد"م... و نیت کرده‌ام برای قرمه‌سبزی! باشد که شادتر شویم... یک تولد کوچیک دونفره، بیشترین چیزی بود که تو چندماه اخیر واسش برنامه ریخته بودم... و الان، به لطف آرپیت، برای آرپیت... دارمش! خوشحالم!

Saturday, January 26, 2013

مرام

تو یه برهه از زمان دیشب خیلی خیلی حرص خوردم... به خاطر آکشیتا.
دیشب خیلی خوب بود. چهار-گاهی پنج نفر بودیم. همه هندی غیر از من. حرف زدیم، به میزان متنابهی خندیدیم... غذا درست کردن و کلی کلی خوردیم. خیلی شب خوبی بود، خیلی..... دوستهای جدید، همزبونهای جدید، آدهایی با دیدگاه و علاقه‌های مشترک... آدمهایی که ارزش لبخند و مهربونی و "دوست" داشتن رو میدونن...
فقط یه تیکه، اون نفر پنجم که فقط همخونه ویویک بود و عملاً بخشی از دعوت ما نبود، رفت که با تلفن حرف بزنه... برگشت گوشی به دست و با خنده به آکشیتا گفت فلانی میخواد باهات حرف بزنه... فلانی مست بود... و من میدونم فلانی فقط میخواست آکشیتارو بذاره وسط و بخنده. همین...
متنفرم، متنفرم، متنفررررررررم از آدمهایی که به این دخترک ساده میخندن... مه چقدر سخته قبول کردن (و نه درک کردن) آدمی که ساده است، همه چی رو عشق میبینه و درکی از غیر از اون نداره...کسی که خودش رو درگیر پیچیدگیهای دنیا نمیکنه... یا اصلاً بهتر بگم، نمیتونه بکنه... چقدر واسه خودش حسن نیت داره وقتی هنوز با اون مردک مست حرف میزد که ارشادش کنه سیگار نکش! و چقدر حرص میخوردم و میخورم از تک تک این نگاه‌هایی و تک نیشخندهایی که یا از سر دلسوزی و یا از سر شیطنت و تمسخر، بهش میخندن...
دوست ندارم که دختر ساده من، خودش رو در موقعیتی قرار بده که مضحکه دیگرانی اینقدر بیشعور بشه...
*
دیشب یکی از بهترین خوابهای زندگیم رو دیدم... خیلی خوب بود، خیلی خیلی خوب بود... و اصولاً هم خوابهای من خوبند، نه چون داستان خوبی پشتشونه، نه... فقط اون حس خوب و سرشار از هیجان و شادابی....
ماجرا خلاصه بود. با یک مرد که معلوم شد بعداً که شاه ئه، و خیلی هم قیافه اش شبیه جرج کلونی بود، اول دعوا کردم، بعد تو خونه‌ام به خودش و سه تا بچه اش جا دادم... بعد دوباره کلی باهاش بحث کردم از جمله اینکه من همینم که هستم و اگه فکر میکنه شلختگی من محیط مناسبی برای رشد بچه‌هاش نیست، میتونه بذاره و بره! تصمیم بر همین شد که همون موقع دوست دختر ننر و لوسش اومد و بساطها داشتن و داشتم... آخرش وقتی آقای مهربون به هزار دلیل از غصه ساکت شده بود و دیگه حرفی نمیزد (یکیش یادمه و این بود که دوست دختره میگفت وظیفه من نیست که از بچه‌های تو مراقبت کنم)، من نتونستم دیگه آروم بشینم و یه دعوای اساسی کردم و دختره رو که با یه مرد دیگه بود از خونه‌ام پرت کردم بیرون... آقا/شاه محترم هم طبق قرار قبلی یه کم بعدش رفت... چون به هرحال حرفش زده شده بود... اما بعد مامانش اومد، بعدش هم بچه کوچیکش و چقدر چقدر چقدر باهاش بازی کردم... و بعدش هم خودش... بغل کردن اون آدمیزاد که قیافه‌اش شکل جرج کلونی بود تو خواب خییییییلی خوب بود! بغل کردن اون پسرک شیطون هم همینطور... حرف زدن با اون دخترک 17-18 ساله هم همینطور... تمام اون شوخی و خنده‌ها و حواس پرتی‌های اون مرد/شاه هم همینطور... اون لحظه که با فندک گاز رو روشن کرد که مامانش دیگه دستش نسوزه هم همینطور... 
وای خیلی خوب بود!
من آرامش خوابهام رو دووووووست دارم!
و الان دارم فکر میکنم، چرا اون شاه/مرد اسم نداشت...
*
تولدم، خونه دختر مردم، 40 نفر دعوت کردم!!! امیدورم بیشتر از 30تا نیان که دیگه خیلی ضایـــــــــــــــع نباشه خو! :P 
*
کافه پارادیزو... این کافه دوست داشتنی... مقر جدید من. و صبحانه‌های من و آکشیتا....
*
من عاشق این عشق آکشیتام!
این نامه ایه که یهویی صبح از خواب پا شده و واسه سوهاس، نوشته... که بهش گفته مدتهاست که درسته با هم حرف میزنیم، اما مدتهاتره که برات ننوشتم.... دوست دارم... جمله جمله این نامه و احساسات خالصش رو دوست دارم:
Hi,
It has been so long since I wrote to you, even longer since I wrote something nice to you.
There was a time when I could absolutely not understand your silence. Somehow that sounded more chaotic than my own mind. After all these years, it was not about you tolerating me, but it was you loving me.
I could not understand any of this till I started living with you. Yes, precisely when I started living with you. Not even the first time when I came to visit you. But then, so much time we spent together that, I understood you better, your feelings better, your love better. There was no point in fighting with you or arguing or yelling. There is nothing in this world you would not do for me, there will never be a reason for you to stop loving me. So many insecurities I started growing out of. So much I started to trust myself to have faith in you, and you were so incredibly patient with me!!
So much I would think about us. It never bothered me that you would go for job for so long, it never bothers me when you dont answer my calls, i dont worry about us anymore. Just having breakfast and dinner with you was so much enough for me! I would live all my moments just sitting by your side and being you for those few minutes and it was so much satisfying.
How I did it, I dunno. But surely, it was your love which took me so far with you. I can't think of a life without you, I will never forget that mail in which you had told me, "Syk, if we breakup I am sure neither of us will be happy." And now, everyday I know you love me, I know nothing can change it. Nothing really ever could, now I finally have learnt to trust this about myself.
After I spent last Summer with you and got back, lot of my classmates would tell me that I look much happier and joyful all times now. I never knew why was that back then, but later I realized it was my confidence and trust in you which I finally gained after spending time with you.
Thank you is not sufficient, even if I dedicate my life to you it will be insufficient, but nevertheless just know that, I am very very very very honored to be with you...absolutely..
Love you
I hope you are doing fine
Syk
بوس... به این دختر... به این زن...
به بودنش...
به بودنش...
به فهمیدنش... 

Friday, January 25, 2013

نگاری در این روزها

سر کلاس الن، بهترین جاست برای خواندن، عمیق خواندن. فکر کردن، عمیق فکر کردن. بودن، خود بودن....
و دیوید رو "تماشا" کردن...
و نشنیدن...
*
قروغ چشمانم را... انارباران خواهم کرد.
خواهم درخشید، مثل یک گلابی پر از اکلیل...
و همیشه فکر کرده‌ام "اکنون" میوه‌ای هستم که زمان چیدنش شده...
شاید هم نه.
نقطه.
*
و وقتی وحشی، از نوع بافقی جواب میدهد که باش... اینگونه باش...
که...
که...

نمیدونم چرا اینقدر خودم رو سانسور میکنم. میگن سانسور خوبه! سانسور میکنم و خواهم کرد... اما مثل خیلی چیزهای دیگه، نمیدونم چرا... فکر کنم باید دوتا چیز رو یاد بگیرم: "صبر"، "ندونستن"!

فقط چند مصرع...
نه... فقط یک مصرع...
"یــار اغیار دل آزار نمی باید بـود"
....

و بعد فکر میکنم... بر باد رفته خواهم شد: "فردا بهش فکر میکنم..."
*
به گمونم باید راه وسطی وجود داشته باشه. نه فرار و نه جنگ.... 
اما من میخوام برم ایران! خسته‌ام از این بلاد کفر... نمیخوام بیشتر از این که هستم، "اجنبی" شوم! نمیخوام بیشتر از این که هست، خوابهایم انگلیسی زبان باشند تا فارسی...
من میخوام برم ایران....
*
امروز تو دستشویی استودیو بسی رقصیدم... 
بسی شادابی زندگی الان رو دوست دارم...
یعنی ثانیه به ثانیه قدر دوستهام رو میدونم... دخترکان و پسرکان مهربونی که نمیتونن صورت بدون لبخند من رو تحمل کنن... لیست بچه‌هایی که دارم دعوت رو دارم مینویسم... و چه لذت عمیقی دارم موقع نوشتن تک تک اسمها... تک تک اسن 36 نفر... و بیشتر... آدمهای دوری که خیلی نزدیکتر از نزدیکند...
*
رؤیای زندگی  ام را آرزوست...
*
برم... "شام" دعوتم...
به صرف چاقو.

مهم‌نوشت: رفتن سر کلاس "viewing dance" شاید یکی از مهمترین تصمیمهای اخیر من بود... زندگی میکنم... با حرکتهایی که زندگیند...

Wednesday, January 23, 2013

آره دیگه... اینجوری‌ها...

گرد جهان گردیده‌ام. خوبان عالم دیده ام، لطف همه سنجیده ام... اما...
جالبه... 
امروز [دیروز] رو میگم، جالبه! پر از سکوته.... من، استودیو، تنهایی و یک روز زیبا... با یک نسیم سرد از لای پنجره... یک روز خالی... 
که دوستش دارم!
*
شاید الان [دیروز عصر] و با این هوا... خیلی وقت مناسبی برای دیدن Frankenweenie نباشه... اونم وقتی چمنها خالیند و Sparky هم دیگه نیست.... گاهی فقط خالی میشی... همین...
*
زیاد اهل رپ نیستم و بخصوص از شاهین نجفی خوشم نمیاد... اما این آهنگ خداییش خوبه:
*
آکشیتا همین الان این رو داد:
کلی کلی کلی ماه نیست این دختر؟!
بودن وینای، فائزه، آکشیتا، پردیس، مامان.... و آرپیت وقتی بیاد... و محمد... خوبه زندگی! زندگی خیلی خوبه!
*
دیروز تو سرمای لعنتی شمپین راه میرفتم و این رو میخوندم...
والا پیامدار.......
*
A Private Dream
*
- بازی؟
- بازی!
- باشه، پس من چشم میذارم، تو حمله کن!
*
دیوانگی این دختر رو دوست دارم.... از اون موجوداتیه که تأسف رو برام میاره که چرا بلد نیستم ساز بزنم.... و بعد میرصم... میرقصم... میرقصم... خیـــــــــــــــلی خوبه!
*
تولد میگیرم! خوبه‌ها....
*
قیافه الانم:
-_____-
*
*
یه متن از گاندی خوندم که خیلی خوبه... اما الان اینجا نمیذارم! جنبه‌اش رو ندارم....
*
زندگی...
میگذره!

پینوشت بعد از تحریر: یک ردیف مقاله روانشناسی تو لیستمه و دارم میخونم.... این خوب بود:
"مردم گمان می کنند که متضاد عشق، نفرت است. ولی در حقیقت، قدرت متضاد عشق است. عشق بمعنی یکی شدن با معشوق است، در صورتی که قدرت، میل به در اختیار داشتن طرف مقابل برای اهداف خودمان می باشد." ~ رابرت جانسون

Monday, January 21, 2013

ارزش دوست

تخم طلا رو میفروشی... باهاش زندگی میخری!
*
یعنی یه مامان دارم تا نداره! 
یه عـــــــــــــــــــــــــــــالمه رفیق دارم، تا ندارن...
خیلی خوبه این همه احساس خوشبختی... وقتی از ورای کلمه‌ها، آدمهارو به هم پیوند میده... یکپارچه میکنه... محکم میکنه...
داشتن دوست، خیلی خوبه!
*
خواب دیدم. خیلی خوب بود. کلاً داستانش یه جورایی تموم شدن دنیا بود!!! زلزله و رانش زمین و برف و بهمن و... اما حس محکم "دوستی"، حس محکم کنار هم بودن... خیلی خوب بود!
اینروزها خوابهام رو خیــــــــــــــلی دوست میدارم...
*
به گمونم نیاز به تنوع توی خوندن‌هام دارم... 
شفیعی کدکنی چی میگه؟
*
آواز خوندن هم اضافه شد به برنامه‌های این ترم...
یعنی مدام و مدام و مدام فکر میکنم، من اگه دوستهام رو نداشتم، چی میشد واقعاً؟
*
یه کم "از خود"-نویسی:
من خیلی خاصم!!!
این جمله، برعکس ظاهر جذابش، کلی توش میتونه خستگی و حتی غم داشته باشه!

نگار میتونه دیوانگی کنه. میتونه تو یه زمین بسکتبال خالی، تو یه روز سرد زمستونی برقصه... تو یه شب سردتر زمستونی توی پارک نعره بزنه اونقدر که خالی شه، میتونه موهاش رو رنگ کنه، نه از روی نداشتن اعتماد به نفس، فقط از روی خاص بودن... میتونه وسط استودیو برقصه... میتونه... میتونه...
نگار میتونه خودش مفهوم "هنر" باشه. اگه...
نگار میتونه یک گوش خوب باشه (تو این دنیایی که گوش خوب کمه!).
نگار میتونه تا اعماق وجودش صادق باشه! با خودش و با بقیه! (باز هم تو این دنیا که صادق بودن هم سخته هم کم. هم با خودت، هم با بقیه).
نگار خودش رو خوب میشناسه، نه از طریق منطقش، بلکه از طریق احساساتش. (اینم خیلی کمه، کلاً آدمها خیلی کم به خودشون اجازه میدن که با خودشون مواجه بشن... چه برسه به شناخت!) 
نگار طی چندین سال روی چیزهایی که توی وجودش دوست نداشته کار کرده و بهینه‌شان کرده... به خودش افتخار میکنه!
نگار دوست داره آدمهایی که تو زندگیش میان و میرن رو بشناسه، آنالیزشون کنه و درکشون کنه (این نه تنها کمه، بلکه میتونه آزاردهنده باشه برای همون آدمها... آدمها دیوارهای بلند و غارهایی رو که واسه خودشون به سختی میسازن و توش قایم میشن رو دوست دارن! نمیخوان باور کنن که کسی میتونه فتحشون کنه و بیاد داخل... بخصوص اگه فقط تصور کنن که این داخل اومدن بدون دعوت و از سر تفریح بوده!!!)
کلی توانایی دارم (در کنار ناتواناییهام) بعضیهاش رو جدی میگیرم و خیلیهاش رو نه. انگیزه نیاز دارم برای بارور شدن این تواناییها و این انگیزه باز هم به صورتهای "خاصـ"ـی به وجود میاد... من میمونم و یک عالمه کارهای "بالقوه"شدنی، که با بالفعل نشدنوشون توی من گندیده‌ان و بوی مستراح ازم بلند میکنند...
نگار یک آدم اجتماعیه و روابط اجتماعیش عجیب غریب و خوب و بدند...
نگار، روابط شخصیش رو "خاص" میسازه و نیازهاش رو برآورده میکنه.
نگار فکر میکنه! کاری که خیلیها نمیکنند.
نگار به احساساتش اجازه بارور شدن میده! بازم کاری که خیلیها نمیکنند... نگار قدر دوست داشتن و دوست داشته شدن رو میدونه.
نگار قدر خانواده‌اش رو، اونجور که هستن، نه اونجور که باید باشن یا دوست داره که باشن، میدونه.
نگار بی‌وفاست. 
نگار حافظه، GPS، کینه، غل‌وغش و خیلی چیزهای دیگه نداره...
نگار ساده است. و فکر میکنه بقیه هم ساده‌اند. در این زمینه خیلی احمقه!
نگار پرحرفه و با حرف زدن، فکرش رو منظم میکنه. خودش رو منظم میکنه. نیازش به دیده شدن و شنیده شدن رو برآورده میکنه... نگار با حرف زدن خودش رو از دیالوگهای بی‌انتهای ذهنش خلاص میکنه.
نگار "بازیگر" خوبیه... چون ترجیح میده بگه بازیگره تا دروغگو...
نگار اعتماد به نفس خوبی داره، که این اعتماد به نفس به چندتا مو بنده!
نگار قدر "لحظه" رو میدونه. در "الان" زندگی میکنه! گذشته رو میبینه، آینده رو هم همینطور... اما درک لحظه همیشه واسش ارزشمند بوده. (نه لزوماً لذتبخش)
نگار چیزهایی که دوست نداره رو فراموش میکنه. این هم خودش و هم بقیه رو زیاد اذیت کرده... اما به قول فائزه یه سیستم تدافعیه که خوب جواب میده.
نگار با رقصیدن، با هرچی و هرکی و هروقت، ذهن و جسمش رو متعادل میکنه.
نگار قدر ذهنش رو میدونه. ارزشمند حسابش میکنه...
نگار خوابیدن رو دوست داره. اگه میتونه چند روز بگذره و غذا نخوره، این خوابه که زنده نگهش میداره... نگار خیلی آروم میخوابه...
روح نگار، آرومه!

نگار کلی دوست داره. هرکی بخشی از وجودش رو درک میکنه و کمکش میکنه که اغنا بشه... و نگار قدر تک تکشون رو میدونه... اما...
نگار تنهاست!


هرکسی توانایی تحمل این همه "خاص" بودن رو نداره... آدمها به روی خودشون هم که نیارند، "معمولی" رو دوست دارند!
من اما، "خاص"ِ خودم رو دوست دارم. نه میتونم و نه میخوام که ازش جدا شدم. قدرش رو میدونم و بهش پر و بال هم میدم... 
درک میکنم که این نگار برای خیلیها "زیادی" ئه! 
آدمها گناه دارند! همونطور که من گناه دارم!
درک میکنم.

اما فکر کنم این توانایی رو دارم که زندگیم رو هم مثل خوابهام کنم... آروم! در اوج دیوانگی... نگار، وقتی در اوج خودشه، زیباست... نگاری که خفه بشه، مرده! و من نگار زنده رو دوست‌تر دارم.
من به دنیا انرژی میدم، دنیا هم به دنیا انرژی میده.... باید دنبال همبازی جدید بگردم!

زندگی رقص واژگان است یکی به جرم تفاوت تنهاست یکی به جرم تنهایی متفاوت...

پینوشت: مینوشتم و بعضی آدمها جلوم رژه میرفتند... مریم، نرگس، شیده...
پینوشت دوم: 12 روز دیگه، یک نفر، یک آدم ارزشمند توی این دنیا، یک سال بزرگتر میشه... یه سال با تجربه‌تر... یک سال عاقلتر... یک سال دیوانه‌تر...

Tuesday, January 15, 2013

رها

حرص میخوریم!
مگه تولدت نیست دختر؟! پاشو برقص د!!!!
حجم دیوانگیم کم شده! خوب نیست! نچ نچ نچ!
دارم یه سری افکار شیطانی رو پرورش میدم... به زودی یه کاری باید بزنم خُب! امیلی قصه ما هیجانش از ابعاد قوطی اطاقش زده بالا!
بله بله! 60 دقیقهً مگه چشه؟! دلم ساز دلم رو میخواد خو...
"محو می شویـ..."

امشب کلاس موسیقی دارم... و فقط اون نیست که خوبه! وسوسه پیتزای بعدش، توی سرما... همیشه واسم یه گرمای خوبی داشته اون پیتزا... تنهایی، آرامش، و انگار بعد پیتزا همیشه یه هدیه‌ای هم از آسمون قلمبه میفتاد پایین...
*
آهان... یه چیز دیگه اینکه من دیدی راگلرز رو دوووووست دارم! امروز سر کلاسش کلی حسودیم شد! فکر نکنم هیچوقت بتونم مثل اون درس بدم! خیییلی خووووووبه!

Tuesday, January 8, 2013

تولد. راهم به سلامت.

انگار بگیر که دوباره متولد شده‌ام...
این عکس رو دیدم و دیدم که کمی کمتر از یک سال پیش زیرش نوشته‌ام: 
حالا خانوم، تموم شد دیگه! اون که جفتک می انداخته اون تو، کمتر از سی ساله داره بیرون جفتک می اندازه!!!!!!
امسال حتی یادم رفته بود که از یک ماه قبل شروع کنم به روزشماری...
فکر میکنم چقدر خودم رو یادم رفته بود...
چقدر از دوستانم دور شده‌ام... وچقدر از خودم دور شده بودم...
انگار که کور شده بودم و باز بینا شدم...
انگار که نه. واقعاً کور شده بودم و باز بینا شدم...

شادم.
حداقل... لبخند دارم و رضایت.
"خودم"، "خود واقعی‌ام" رو... دوست دارم!
دیگرانی هم هستند که دوستش دارند...
این را هم یادم رفته بود...

آزاد... رها... تکیه بر زیباییهای دنیا... با چشم باز بر غیرمنتظره‌های دنیا... باز پیش خواهم رفت...
باز خواهم رقصید...

پینوشت:
این پست مرسده، دوست مجازی‌ام، بسیار جالب بود. و باز از خودم و موضوع پایان‌نامه‌ام، راضی‌ام.

Wednesday, April 4, 2012

ممنون که هستی.

مدتهاااااااا بود که طعم رفیق خوب رو نچشیده بودم. 
ممنون که هستی بهروز. امیدوارم باشی و شاد باشی و همیشه باشی. 

تولدت مبارک.

پینوشت: امیدوارم که همیشه بتونیم با هم "فکر" کنیم. نمی دونم می تونم بهتر از این آروزیی برای خودم داشته باشم یا نه! حسابش رو بکنی، اوج خودخواهیه ها!!! تو ذهنم نمی گم مثلاً امیدوارم شاد باشی. یا به آرزوهات برسی. یا صد سال به این سالها... یا هوارتا کلیشه دیگه که خوبند، اما ته ذهن من رو آروم نمی کنند... فقط می‌تونم بگم ممنون که هستی و امیدوارم که همیشه باشی...
نیاز به "همفکر" بد دردیه که به این راحتی‌ها درمون نمی شه! اینکه با وجود یه رفیق خوب بشه درمانش کرد، اونقدر من رو خودخواه می کنه که آرزوهای خوب دیگه رو بذارم کنار و فقط بگم و باز بگم: امیدوارم که همیشه بتونیم با هم "فکر" کنیم.
و البته همراه با همه لبخندهات، مهربونی‌هات و زل زدن‌هات به سقف!

Monday, January 30, 2012

شبگیر

چاره حتماً جز اینه ناله شبگیر کنم...

پینوشت: دلم ییهو برای اون کفش که با مامان اینها دیدیم تنگ شد! بعد عمری (حقیقتاً عمری! شید بعد از اون کفش سیاهه که مامان برام از دبی خرید وقتی ایران بودم) یه کفش پسند کردم! سایزم نبود دیگه...
غرض از مزاحمت هم این که به گمونم کفشم کشش ورزشگاه رفتن هر روزه رو نداره دیگه!!!!!

Thursday, January 26, 2012

دیوونه

می دونی یا نه؟ دنیا همه چی و همه کی لازم داره، از جمله دیوونه! ماشاءالله که مملکت گل و بلبل، پره از فیلسوف و کارشناس و منتقد! بذار لااقل ما همین دیوونگی خودمون رو بکنیم!

روزی روزگاری سعی می کردم تحلیل زیاد بکنم... نمی تونم جلوی ذهنم رو بگیرم! تحلیل خودش می آد! اما جلوی زبونم رو می تونم بگیرم که! آدمش هست! من به کارهای خودم برسم، خیلی خیلی خیلی هنر کردم!!!

شاید روزی روزگاری مجسمه من و امثال من رو گذاشتن تو موزه و گفتن تو روزگاری که همه چی خیلی جدی بود، موارد نادری از دیوونگی هم پیدا می شد!

هفته دیگه تولدمه! من که از یه ماه پیشش همیشه اعلام رسمی می کردم، الان شده یه هفته فقط مونده به تولدم و آنچنان فعالیت بارزی نکردم... (بازم دم سحر با آپ کردن عکس مشترکمون گرم!)

نکنه یهو خدایی نکرده، زبونم لال، چشمم کور، دیوونگی از سرم پریده باشه؟
نه نه نه! تولدت پیشاپیش مبارک شیطونک دیوونه!

پینوشت خودم به خودم: شیطونک رو خوب اومدی >:)
پینوشت دوم: این یکی نه فوتوشاپه نه ادیت دیگه! فقط و فقط یه قدم مثبت دیگه به سمت هندی شدنه!!! دم نیها که لباس رو آورد گرم! آکشیتا هم یه لباس دیگه آورد با گوشواره و گردنبند! شنگول می بااااااشم!

Tuesday, January 25, 2011

Spoil Me >:)

چه حس خوبی داره که لوووووووس کنی خودتو!
چه حس خوبی داره که نزدیکهای تولدت که می شه، مامانت عکس پروفایلشو عوض کنین به چنین چیزی:

چه خوبه که کلی مغز بذاری که کادو تولد از نینا چی بخوای مثلاً و آخرش جرقه که بوووومب! من قرمه سبزی می خوام!!! و باز کلی خودتو لوس کنی بین دختر عمه و پسر عمو و اینها و اونها که بببببببببله! ما اینیم! خاله جونیمون هم این تره!

چه خوبه که دایی ات لوست کنه با خرید بلیط کنسرت داریوش و فرامرز اصلانی! یه جای اضاقی هم دارم انگار! کسی نبود؟ D;

چه خوبه که بعد از 12 سال، سالومه ای داشته باشی که تند تند و زود زود تولدتو تبریک بگه.

چه خوبه که این داره یه جور رسم می شه واسم که نزدیکهای تولدم، با یه آدم جدید خیلی خوب آشنا می شم! تجربه هایی که تاحالا نداشته ام، شبها و ماه قبل از تولدم، تلپی از آسمون می افتن پایین! من اینو می ذارم به حساب کادو تولد خدای نگار! این قددددده می چسبه!

انتظار تولد شنگولی دارم! ویوا به دنیا اومدن نگار!

و این که... "نظریه اوج" یعنی صبح کله سحر، شیرکاکائو بریزی تو گیلاس شراب و بنوشی! بله ام!!!!!!!!

و هنوز عرق لوس شدنمان خشک نشده که باز لوستر می شویم! (ئه! لوس تر! نه لوستِر! :))) ) سحر می گه: به مناسبت تولد نگار...ی هفته عکس پروفایلم عکس من و نگار.....:)


Wednesday, January 12, 2011

نوای دل نوازی... ولنتاین نزدیک است. تولد من نیز هم

قسم به آوای خسته دلان...

به کادو تولد خودم به خودم نگاه می کنم، شیر سرد می خورم، داریوش جدید گوش می دم... لحظه های زندگی رو، زندگی می کنم.