Showing posts with label عصبانی. Show all posts
Showing posts with label عصبانی. Show all posts

Tuesday, April 12, 2022

 آدمهای دیگه هم دچار حمله خشم میشن؟ RAGE به معنای واقعی کلمه... افسارگسیخته... و اگه میشن، چیکارش میکنن؟

نمیشه همینجوری یهو شلاقش کرد رو بقیه که... میشه؟ نه چون اونها مستحقش نیستن. چون برای خودم پیامد داره.... ویل اسمیت-طور!


تام اومد حالم رو پرسید. همین. بعدش دور و بر رو نگاه کردم و کسی نبود. خوب شد که نبود. وگرنه که لابد نرماله که اچ آر بیاد بالای سر یکی و حالش رو بپرسه!!!!!!!!!!

Saturday, January 26, 2013

مرام

تو یه برهه از زمان دیشب خیلی خیلی حرص خوردم... به خاطر آکشیتا.
دیشب خیلی خوب بود. چهار-گاهی پنج نفر بودیم. همه هندی غیر از من. حرف زدیم، به میزان متنابهی خندیدیم... غذا درست کردن و کلی کلی خوردیم. خیلی شب خوبی بود، خیلی..... دوستهای جدید، همزبونهای جدید، آدهایی با دیدگاه و علاقه‌های مشترک... آدمهایی که ارزش لبخند و مهربونی و "دوست" داشتن رو میدونن...
فقط یه تیکه، اون نفر پنجم که فقط همخونه ویویک بود و عملاً بخشی از دعوت ما نبود، رفت که با تلفن حرف بزنه... برگشت گوشی به دست و با خنده به آکشیتا گفت فلانی میخواد باهات حرف بزنه... فلانی مست بود... و من میدونم فلانی فقط میخواست آکشیتارو بذاره وسط و بخنده. همین...
متنفرم، متنفرم، متنفررررررررم از آدمهایی که به این دخترک ساده میخندن... مه چقدر سخته قبول کردن (و نه درک کردن) آدمی که ساده است، همه چی رو عشق میبینه و درکی از غیر از اون نداره...کسی که خودش رو درگیر پیچیدگیهای دنیا نمیکنه... یا اصلاً بهتر بگم، نمیتونه بکنه... چقدر واسه خودش حسن نیت داره وقتی هنوز با اون مردک مست حرف میزد که ارشادش کنه سیگار نکش! و چقدر حرص میخوردم و میخورم از تک تک این نگاه‌هایی و تک نیشخندهایی که یا از سر دلسوزی و یا از سر شیطنت و تمسخر، بهش میخندن...
دوست ندارم که دختر ساده من، خودش رو در موقعیتی قرار بده که مضحکه دیگرانی اینقدر بیشعور بشه...
*
دیشب یکی از بهترین خوابهای زندگیم رو دیدم... خیلی خوب بود، خیلی خیلی خوب بود... و اصولاً هم خوابهای من خوبند، نه چون داستان خوبی پشتشونه، نه... فقط اون حس خوب و سرشار از هیجان و شادابی....
ماجرا خلاصه بود. با یک مرد که معلوم شد بعداً که شاه ئه، و خیلی هم قیافه اش شبیه جرج کلونی بود، اول دعوا کردم، بعد تو خونه‌ام به خودش و سه تا بچه اش جا دادم... بعد دوباره کلی باهاش بحث کردم از جمله اینکه من همینم که هستم و اگه فکر میکنه شلختگی من محیط مناسبی برای رشد بچه‌هاش نیست، میتونه بذاره و بره! تصمیم بر همین شد که همون موقع دوست دختر ننر و لوسش اومد و بساطها داشتن و داشتم... آخرش وقتی آقای مهربون به هزار دلیل از غصه ساکت شده بود و دیگه حرفی نمیزد (یکیش یادمه و این بود که دوست دختره میگفت وظیفه من نیست که از بچه‌های تو مراقبت کنم)، من نتونستم دیگه آروم بشینم و یه دعوای اساسی کردم و دختره رو که با یه مرد دیگه بود از خونه‌ام پرت کردم بیرون... آقا/شاه محترم هم طبق قرار قبلی یه کم بعدش رفت... چون به هرحال حرفش زده شده بود... اما بعد مامانش اومد، بعدش هم بچه کوچیکش و چقدر چقدر چقدر باهاش بازی کردم... و بعدش هم خودش... بغل کردن اون آدمیزاد که قیافه‌اش شکل جرج کلونی بود تو خواب خییییییلی خوب بود! بغل کردن اون پسرک شیطون هم همینطور... حرف زدن با اون دخترک 17-18 ساله هم همینطور... تمام اون شوخی و خنده‌ها و حواس پرتی‌های اون مرد/شاه هم همینطور... اون لحظه که با فندک گاز رو روشن کرد که مامانش دیگه دستش نسوزه هم همینطور... 
وای خیلی خوب بود!
من آرامش خوابهام رو دووووووست دارم!
و الان دارم فکر میکنم، چرا اون شاه/مرد اسم نداشت...
*
تولدم، خونه دختر مردم، 40 نفر دعوت کردم!!! امیدورم بیشتر از 30تا نیان که دیگه خیلی ضایـــــــــــــــع نباشه خو! :P 
*
کافه پارادیزو... این کافه دوست داشتنی... مقر جدید من. و صبحانه‌های من و آکشیتا....
*
من عاشق این عشق آکشیتام!
این نامه ایه که یهویی صبح از خواب پا شده و واسه سوهاس، نوشته... که بهش گفته مدتهاست که درسته با هم حرف میزنیم، اما مدتهاتره که برات ننوشتم.... دوست دارم... جمله جمله این نامه و احساسات خالصش رو دوست دارم:
Hi,
It has been so long since I wrote to you, even longer since I wrote something nice to you.
There was a time when I could absolutely not understand your silence. Somehow that sounded more chaotic than my own mind. After all these years, it was not about you tolerating me, but it was you loving me.
I could not understand any of this till I started living with you. Yes, precisely when I started living with you. Not even the first time when I came to visit you. But then, so much time we spent together that, I understood you better, your feelings better, your love better. There was no point in fighting with you or arguing or yelling. There is nothing in this world you would not do for me, there will never be a reason for you to stop loving me. So many insecurities I started growing out of. So much I started to trust myself to have faith in you, and you were so incredibly patient with me!!
So much I would think about us. It never bothered me that you would go for job for so long, it never bothers me when you dont answer my calls, i dont worry about us anymore. Just having breakfast and dinner with you was so much enough for me! I would live all my moments just sitting by your side and being you for those few minutes and it was so much satisfying.
How I did it, I dunno. But surely, it was your love which took me so far with you. I can't think of a life without you, I will never forget that mail in which you had told me, "Syk, if we breakup I am sure neither of us will be happy." And now, everyday I know you love me, I know nothing can change it. Nothing really ever could, now I finally have learnt to trust this about myself.
After I spent last Summer with you and got back, lot of my classmates would tell me that I look much happier and joyful all times now. I never knew why was that back then, but later I realized it was my confidence and trust in you which I finally gained after spending time with you.
Thank you is not sufficient, even if I dedicate my life to you it will be insufficient, but nevertheless just know that, I am very very very very honored to be with you...absolutely..
Love you
I hope you are doing fine
Syk
بوس... به این دختر... به این زن...
به بودنش...
به بودنش...
به فهمیدنش... 

Thursday, June 21, 2012

Sh*#

Soooo.... apparently, you can easily die in Champaign, since you didn't have summer courses!!!!

It's like that: you don't have summer courses, so you didn't enroll for summer and it means you don't have insurance for summer and with no-insurance, here, no one even dare to look at you!!!!!! (at least non of two clinics of town, beside the school) they simply say go to Indianapolis or Chicago! heh! I love US!

Thursday, January 12, 2012

دماغ بزرگ نوک بالا بد دردیه!

"حس عجيب غريبيه برام... نه عصبانيت، نه ترس، نه تقصير، نه عذاب وجدان، نه حتي ناراحتي از نوع هميشه...
يه جور حس زير پا خالي شدن و با مغز خوردن زمين، حس تام که ميدوييد ميدوييد يه دفعه ميديد اي دل غافل زير پات خالي شده و بنگ!"
...

خب پیش می آد... یهو از یکی بیش از اون که شدنیه، انتظار داری و... حتی "حس" هم نمی کنی، فقط یهو -اون هم هم شاید- به هوش می آی و می بینی... بنگ... بآ مغز خوردی زمین و خیلی وقته به هوش نیستی...

آه از غروری که خیلی راحت تر از "راحت" سدی می شه واسه همه حس های دیگه ات... مثل عصبانیت، مثل ترس، مثل تقصیر، مثل عذاب وجدان... مثل ناراحتی...
چرا ناراحت بشی تا وقتی که غرورت رو داری؟ این سرمایه بزرگ رو؟ نه، واقعاً چرا...؟

حیف که دماغم خیلی بزرگه!

پینوشت: امروز بسی بسی بسی خوش گذشت.... از هشت صبح تا نه صبح سرپا بودم عملاً... خودم، خود دوسال و نیم گذشته نبودم... با خانواده ام بودم، عزیزانم... حتی به زور سالاد خوردم! خوش گذشت... خوش به حال خودم!

Wednesday, January 11, 2012

فحش

اینقدر حرف نمی زنم که بِپُکم... به همین سادگی... به همین خوشمزگی...
یکی نیست بگه بیکاری؟

و اینکه از مدرسه یادمه که:
"سلطان سنجر را در ان وقت که به دست غزان گرفتار شده بود. پرسیدند: «علت چه بود که ملکی بدین وسعت و اراستگی که تو را بود . چنین مختل شد؟»
گفت: «کارهای بزرگ به مردم خرد فرمودم و کارهای خرد به مردم بزرگ.
که مردم خرد کارهای بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کارهای خرد عار داشتند و در پینرفتند . هر دو کار تباه شد و نقصان به ملک رسید و کار لشکری و کشوری روی به فساد آورد.»

آره خلاصه... تو این مایه ها...

Tuesday, December 6, 2011

عصبانی ام

با یکی از دوستهام دعوا کردم. 
دوست محترم، آمریکاییه... اصیل... آدم بدی نیست... اما...

همه می گن تو اروپا آخرِ آخرش واسشون خارجی محسوب می شی... می گن آمریکا بهتره، چون همه یه جورایی خودشون "خارجی"اند... کی گفته؟ 
این دوست ما، به من علاقه "مخصوص" داره! به هزار و یک دلیل شدنی نیست و نمی خوام. با بودن باهاش بهم خوش می گذره... با هم می خوایم بریم شکار و من هم که عاشق اسلحه و یاد گرفتن شکار... (اینجا اسلحه فروختن به اینترنشنال ها غیر قانونیه... سخته که یاد بگیری...) کلی چیز ازش یاد گرفتم و کلاً حرف زدن باهاش برام لذت بخشه... درباره تاریخ و سیاست و اسلحه...
همین بشر، یه بار رسماً ازم پرسید نگار، تو گرین کارت نمی خوای؟ در جریان مشکلات ویزا و شهریه دانشجوی خارجی و اینها هم هست... معلومه که می خوام!!! گفت، خب، چرا باهام ازدواج نمی کنی تا گرین کارت بگیری؟؟؟؟ 
فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــحش بود برام! فـــــــــــــــــــــحش!
این که یکی فکر کنه به خاطر ملیتش حق داره هر فخری بفروشه... فکر کنه می تونه با گرین کارت کوفتی یه آدم دیگه رو به بند بکشه... اینکه من رو نیازمند تصور کنه و خودش رو کسی که داره یه لطفی هم درباره ام می کنه... دیوووووووووونه ام می کنه....
اون بار سعی کردم آروم باشم. چیکار کنم؟ این طرز فکر همه جا هست... داد و بیداد چی رو عوض می کنه؟ اما گفتم بهش که چقدر بهم برخورده... که عملاً توهینی کرده که بخواد یا نخواد، تو ذهنم همیشه خواهد موند... معذرت خواست. زیاد. خودش، فهمید چه گندی زده لامصب....
حالا طی سه شب گذشته... دیوووونه شده و شده ام! 
چهار شب پیش، وقتی من و آکشیتا از خستگی پروژه، شبیه مرگ، خواب بودیم... نصفه شب، تو عالم مستی یه کاره زنگ زد بهم و از خواب پروندم! آکشیتا که خواب خواب بود و نفهمید... من هم ریجکتش کردم و گذشت... اما من عصبانی شدم خوب!... می دونه که خوابم برام مهمه... بهش یادآوری کردم و اینکه عصبانی ام... اینکه علاوه بر اون، درگیر پروژه هام هستم و گفتم بذار تا آخر هفته بگذره تا پروژه های من هم تموم شه و عصبانیتم بپره... 
ولی از اونطرف اون بهش برخورد! می گه پیش می اد! شاید هم بیاد... شاید هم بیخود عصبانی شدم... اما چیزی که اذیتم کرد، اراجیفی بود که لابه‌لای حرفهاش گفت... اینکه نداشتن اون تو زندگیم (مستقیمِ غیر مستقیم... عطف به اینکه نخواستم اون رو یه آدم جدی بکنم تو زندگیم) یه loss ئه برای من... که چقدر خوبه برای من و چقدر من اشتباه می کنم... که باعث شدم احساس مزخرفی داشته باشه و باید معذرت خواهی کنم ازش!
عصبانی ام هنوز... و هنوز خودم رو کنترل می کنم برای اینکه هرچی از دهنم در می آد بهش نگم... بهش گفتم توهین مستقیم کرده و دیگه نمی خوام باهاش حرف بزنم...
فکر کنم تازه فهمید چی گفته... شاید هم نفهمید... نمی دونم... یه ماه مهلت خواست تا باز با هم "دوست" باشیم و بس... فرصت دوباره خواست... امیدوارم اشتباه نکرده باشم با دادن این فرصت... عصبانی ام.

عصبانی ام. از اون و این حس مزخرف "لطف کردن"... عصبانی ام از ملتی که ملیتشون رو تو سر بقیه می زنن... عصبانی ام از کشوری که چنین ملتی رو پرورش داده... عصبانی ام از اینکه لعتهای "خودی" و "خارجی" وجود دارند... عصبانی ام از آدمهایی که مملکتی ساختن که ماهارو آواره دنیا کرده... که من باید الان تو سرزمین خودم شاهی کنم و اینجام... عصبانی ام از خودم، بیشتر از همه...
عصبانی ام...
عصبانی...

Monday, March 14, 2011

یا رانندگی یا حلق آویز! تصمیم با توست نگار

من تا چهار ساعت دیگه، گرون ترین تاکسی زندگی ام رو سوار می شم، دوتا کلاس مورد نظر رو می رم و بعد به عنوان یک اصفهانی می رم و خودم رو می اندازم تو جوب و خودکشی می کنم...

تو بلیط قطار داری. تو به خاطر خراب شدن مترو بلیطت رو از دست می دی. تو دوتا کلاس داری که یا باید مرده باشی و یا باید بریشون (بماند که چرا...) و تو خاک تو سرت که هنوز رانندگی بلد نیستی... تو توی کشوری زندگی می کنی که وسیل نقلیه عمومی اش از خر عمومی هم ضعیفتر عمل می کنند... تو 215$ بی زبون رو می ریزی تو حلق تاکسی تا برسی به کلاس هات...

امروز برای اولین بار تو کل عمرم به خودم فحش دادم که رانندگی چرا بلد نیستم... و من رسماً چیزهای متنوعی خوردم! و من همینجا خط و نشون می کشم که نگااااااااار! یا رانندگی یاد می گیری یا خودم حلق آویزت می کنم!!!

خیلی هم جدی بود! خیلی هم عصبانی ام از خودم! خیلی هم اه!

حتی اگه بابا هم قهر نکنه، خودم با همه قهر می کنم تا بالاخره اون گواهینامه نکبت رو بگیرم دستم! اه!