با یکی از دوستهام دعوا کردم.
دوست محترم، آمریکاییه... اصیل... آدم بدی نیست... اما...
همه می گن تو اروپا آخرِ آخرش واسشون خارجی محسوب می شی... می گن آمریکا بهتره، چون همه یه جورایی خودشون "خارجی"اند... کی گفته؟
این دوست ما، به من علاقه "مخصوص" داره! به هزار و یک دلیل شدنی نیست و نمی خوام. با بودن باهاش بهم خوش می گذره... با هم می خوایم بریم شکار و من هم که عاشق اسلحه و یاد گرفتن شکار... (اینجا اسلحه فروختن به اینترنشنال ها غیر قانونیه... سخته که یاد بگیری...) کلی چیز ازش یاد گرفتم و کلاً حرف زدن باهاش برام لذت بخشه... درباره تاریخ و سیاست و اسلحه...
همین بشر، یه بار رسماً ازم پرسید نگار، تو گرین کارت نمی خوای؟ در جریان مشکلات ویزا و شهریه دانشجوی خارجی و اینها هم هست... معلومه که می خوام!!! گفت، خب، چرا باهام ازدواج نمی کنی تا گرین کارت بگیری؟؟؟؟
فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــحش بود برام! فـــــــــــــــــــــحش!
این که یکی فکر کنه به خاطر ملیتش حق داره هر فخری بفروشه... فکر کنه می تونه با گرین کارت کوفتی یه آدم دیگه رو به بند بکشه... اینکه من رو نیازمند تصور کنه و خودش رو کسی که داره یه لطفی هم درباره ام می کنه... دیوووووووووونه ام می کنه....
اون بار سعی کردم آروم باشم. چیکار کنم؟ این طرز فکر همه جا هست... داد و بیداد چی رو عوض می کنه؟ اما گفتم بهش که چقدر بهم برخورده... که عملاً توهینی کرده که بخواد یا نخواد، تو ذهنم همیشه خواهد موند... معذرت خواست. زیاد. خودش، فهمید چه گندی زده لامصب....
حالا طی سه شب گذشته... دیوووونه شده و شده ام!
چهار شب پیش، وقتی من و آکشیتا از خستگی پروژه، شبیه مرگ، خواب بودیم... نصفه شب، تو عالم مستی یه کاره زنگ زد بهم و از خواب پروندم! آکشیتا که خواب خواب بود و نفهمید... من هم ریجکتش کردم و گذشت... اما من عصبانی شدم خوب!... می دونه که خوابم برام مهمه... بهش یادآوری کردم و اینکه عصبانی ام... اینکه علاوه بر اون، درگیر پروژه هام هستم و گفتم بذار تا آخر هفته بگذره تا پروژه های من هم تموم شه و عصبانیتم بپره...
ولی از اونطرف اون بهش برخورد! می گه پیش می اد! شاید هم بیاد... شاید هم بیخود عصبانی شدم... اما چیزی که اذیتم کرد، اراجیفی بود که لابهلای حرفهاش گفت... اینکه نداشتن اون تو زندگیم (مستقیمِ غیر مستقیم... عطف به اینکه نخواستم اون رو یه آدم جدی بکنم تو زندگیم) یه loss ئه برای من... که چقدر خوبه برای من و چقدر من اشتباه می کنم... که باعث شدم احساس مزخرفی داشته باشه و باید معذرت خواهی کنم ازش!
عصبانی ام هنوز... و هنوز خودم رو کنترل می کنم برای اینکه هرچی از دهنم در می آد بهش نگم... بهش گفتم توهین مستقیم کرده و دیگه نمی خوام باهاش حرف بزنم...
فکر کنم تازه فهمید چی گفته... شاید هم نفهمید... نمی دونم... یه ماه مهلت خواست تا باز با هم "دوست" باشیم و بس... فرصت دوباره خواست... امیدوارم اشتباه نکرده باشم با دادن این فرصت... عصبانی ام.
عصبانی ام. از اون و این حس مزخرف "لطف کردن"... عصبانی ام از ملتی که ملیتشون رو تو سر بقیه می زنن... عصبانی ام از کشوری که چنین ملتی رو پرورش داده... عصبانی ام از اینکه لعتهای "خودی" و "خارجی" وجود دارند... عصبانی ام از آدمهایی که مملکتی ساختن که ماهارو آواره دنیا کرده... که من باید الان تو سرزمین خودم شاهی کنم و اینجام... عصبانی ام از خودم، بیشتر از همه...
عصبانی ام...
عصبانی...