افراط و تفریط آدمها کمیک دردناکیه واقعا... نرگس بهم نمیگه کار جدید پیدا کرده چون میترسه ناراحت شم و از اون طرف بهزاد زده تو کار لوکس بازی و از من نظر میپرسه... خرید و دلیوری و نصب در منزل چون حال گشتن نداره و لابد تا \ول میشه خرج کرد و نظرهای مجانی نگار هستُ چرا که نه؟ گور باباش که نگار ممکنه اذیت شه....
من هم میزنم به رقص... بعد از ماه ها.... گریه و رقص... که امیدوارم بشه تمرینی که شاید روزی بتونم به دیگری هم کمک کنم دردهاش رو با رقص بپاشه بیرون...
شاید... شاید....
که شاید روزی برسه که وقتی یادم میاد تا دم مغازه تفنگ فروشی رفتم، یا اونشب که ساعت دو و سه شب به قصد مردن زدم به trail و وسطش بالا آوردم، یا هزاران شب دیگه در این چهارده سال گذشته، برگردم و بگم ارزشش رو داشت... چون تاحالا که صرفا زندگی ام یه حماقت کمدی بوده و بس...
دو روز گذشته دیوانه وار به خونه گذشت. از نوع خوب. ازنوع لذت بخش.... در اوج خستگی. با اینحال دیروز (یکشنبه) غروب وقتی آخرین خرت و پرت ها رو بردم خونه گذاشتم، دو تا فکر تو سرم بود: کاش آهنگ بذارم و برقصم و فیلم بگیرم زیرزمینش...
و اینکه مطمئنم روزهایی میشه که از تنهایی بودن اونجا میترسم :)) با این حال، شششش ش ش ش ش!!! به کسی نگین! صداش رو هم در نیارین!
با اینحال، گاهی گداری، میروم و نبش قبر میکنم. تنفس مصنوعی میدم. بلند میشوم. خاکها را میتکانم و... ادامه میدهم...
اتفاقا، زیاد هم میآییند و فاتحه میخوانند...
گاهی هم اشتباه میگیرند. اشهد میخوانند.
*
دیشب رقصیدم. زیاد.
باران میآمد. زیاد.
رقص زیر باران..... غرق در خودم و ضربه قطرات... رقصیدم... ساکت... رقصیدم...
و به مودی فکر میکردم... که مودی شانس داشت. اینکه در رقص دیوانهوارت، رنوار تو را ببیند... شانس است؟ نمیدانم... اما لااقل در ذهن یک نفر ثبت شده ای و زنده میشوی به وقت خوش آرامش...
من رقصیدم.
و غرق شدم در قرمز خودم... در رگبار آسمان... و در بوی خیس چمن...
در اشک زمین و آسمان...
تکیه داده به باد و آجرهای خیس....
تکیه به هیچ...
هیچ...
و خودم...
و خودم؟
و خودم، هیچ...
و شاهدم، حشرهای بود که گزید. بیهوا گزید...
و خاطره ام... دستم که باد کرد و انگشتانم که بی حس شدند و دردی که نمیدانم از سر گزش خود بود یا حشره...
وقتی باران میبارد، هار میشوم... تمنای دیوانگی، وجودم را قرمز میکند... وقتی خیس، از درون و بیرون میرقصم... نه زمان میشناسم و نه مکان... به شهر اعتماد میکنم و شهر آغوشش را برایم باز میکند...
که چه محتاجم به این آغوش...
در این دنیای مکارِ ترسو...
از دستم در رفته که دیشب... چقدر و تا کجا رقصیدم... که چقدر در سرم تکرار شد:
شهر خاموش من... آن روح بهارانت کو... نعره و عربده بادهگسارانت کو...
شور و شیدایی انبوه هَزارانت کو...
زیر سرنیزه تاتار چه حالی داری...
خیابانی بلند میبرد او را... خیابانی که من، نمیشناسمش...
نمیدانم از کجا میشناسد مرا... خیابانی که من، نمیشناسمش...صدا میزند مرا... با غریوها و بلورها... خیابانی که من، نمیشناسمش...
دیشب اینقدر صامت بودم که ذهنم خستگی را بالا آورد...
دیشب یادم نیست کی و کجا خودم را درخانه دیدم...
مدهوش؛ خواب به فریادم رسید... در برم گرفت... بوسید... لالایی خواند... آرامم کرد... دردِ دلم را گرفت، زیبایی به جا گذاشت و... رفت... رفت...
و من امروز سرنیزه تاتارم، به دست... شور و شیدایی هزارانم به سر... نعرهها به نیش زبانم...
و هنوز آواره خیابانی که... نمیشناسمش...
من برای این دنیای چای و قهوه و فریاد خوشیهای کوچک... زیادی بزرگم... قالب شکستهام... به تنگ آمدهام... درد دارم.
روزی، زندگیام را خواهم رقصید...............
روزی، چشمانت خمار خواهد شد.....
کاش آن روز دیر نباشد. کاش...
به قول فؤاد خاکنژاد، «این کارتونِ مانا نیستانی، خودِ خودِ خودِ این نسل است. دقیقاً همانیست که کلی فیلمساز و جامعهشناس نتوانستند بگویند. نیمساعت تمام با دیدنِ این کارتون بُغض کردم و حالِ خوشی داشتم. نسلی که در اوجِ تمامِ سختیهایش، هنوز شادست و زیر لب میخواند: Happy Happy Happy»
Yesterday,
"Dance... its in your blood" and how happy I became.
Today,
New ideas I have. and how happy I am.
Dance is in my blood.
*
My first "kabab hoseini", like!
*
یادم باشه لاک روشن نزنم. روشن مثل آبی روشن یا صورتی روشن ولی مات... شبیه رنگ گچهای تخته سیاه. شدید حس هندی بودن بهم دست میده! برنزه بودنم و کج سلیقگیم رو بدجوری نشون میده!!! (خلاصه که الان حس میکنم دستهای رینا با یه لاک جیغ صورتی داره تایپ میکنه!!!)
*
سرعت اینترنتم از بعد از طوفان امروز به گند کشیده شده! یه فیلم هندی استاندارد برای اولین بار خواستم ببینمها.... حالا بماند که سابتایتل نداره. هی قطع میشه، رو اعصابه! منم بیخیالی میزنم و میرم لالا! بای بای دنیا!
*
دو شب گذشتهام به رقص گذشت. دوستشون داشتم. فرانک فیلیپی و لیلا فولادی آدمهای جدیدی هستن تو زندگیم که دوستشون دارم.
*
خودم رو دوست دارم. بهتره بگم، دوباره، خودم رو دوست دارم.
And I struggle... and struggle... for just being, myself!
و بعد این رو دیدم:
شگفت زده شدم و توخالی...
روزی روزگاری دستم رسید، "میرا" را خواهم رقصید. خواهم رقصاند. "بهشت خاکستری" را نیز...
چقدر دلم برای کتابهایم و کتابخانهام تنگ شده... چقدر عطش برگشت دارم...
*
اپلای کردم برای اینترنشیپ، تایلند! تا چه شود!
*
هر زنی دارای چهارجنبه زنانگی به شرح زیر است:
جنبه آمازون: زن آمازون دارای تمركز حواس بالا و فزون خواه است، ابراز وجود میكند، هدفدار و متكی به نفس و خود كفا است، ارتباط او با مردان زندگیاش در قالب همكار، رفیق و رقیب است.
جنبه مادر: حامی و سرپرست است. زنی است كه با وابستگیاش به دیگران كامیاب میشود، او نه تنها فرزندانش را بزرگ میكند، بلكه سایرین و خویشاوندان، دوستان مؤنث و همسر را هم میپرورد.
جنبه مادونا: سرشتی الهام بخش است و معیارها و ارزشها و ایدهها را منتقل میكند. بازتابنده و تجسم محسنات كامل زنانه از لحاظ بردبارى، وقار و وفای به عهد است. این نوع زن در پی كسب عظمت برای خود نیست، او ترجیحاً مرد را در زندگی به سوی عظمت میكشاند و بی هیچ قید و شرطی از تلاش وی در جستجوی كسب خرسندی و موفقیت حمایت میكند.
جنبه معشوقه: زني كه در روابط شخصي خود با مرد در سطوح مختلف عقلانى، عاطفى، جنسی بیش از هر چیز دارای نقشی تعیین كننده و فعال است.
زن باید نهایتاً در طول دوره حیاتش تمام چهار جنبه روان خود را تجربه كند و در هم بیامیزد. باید به درون خویشتن خود بنگرد و آن جوانبی از شخصیتش را كه هنوز نیازمند رشد است، كشف كند.
از کتاب "زن بودن" ~ تونی گرنت
*
نگاری که وارد دانشگاه شد، با نگاری که از ایران خارج شد، با نگاری که ویرجینیا رو ترک کرد، یا نگاری که سال اول شمپین رو تموم کرد، با نگاری که در اواخر سال دوم شمپین ئه، خیلی فرق میکنند.... روزگار بلوغم رو سریعتر و سریعتر میگذرونم... و عمیقاً از هر لحظه نگار بودن راضی ام.
در یک سال گذشته، انگار بگیر دوران آموزشی فشرده طی کردم. زیاد آموختهام. زیاد... زیاد خودم را تعلیم دادهام. زیاد... ره درازست هنوز، اما...
زیاد...
این سرعت اما... امیدوارم من رو به سرسام نرسونه. گاهی حتی برای خودم هم زیادی میشه...
*
در دنیا،
دو نابینا هست.
یکی تـو،
که عاشق شدنم را نمی بینی،
یکی من،
که به جز تو کسی را نمی بینم!
~ جوزف لنون
و این دنیا پرست از کورانی، عصاکش کوران دگر.
میاننوشت: "کوری" را هم شاید برقصم.
*
موبایل جدید سفارش دادم. خرید کردن، شادم میکنه. هدیه گرفتن، چه از خودم به خودم باشه و چه از دیگری به من، بهم انرژی مثبت میده... و من هدیهام به خودم، تا آخر ماه میرسه... خوشحالم!
پینوشت: ساعت سه صبحه. استودیو سرده. تنهام. فضا سرشار از ترکیب صداهای گوگوش و شهرام ناظری و Adele و Modern Talking ئه... و من همچنان. خسته. خواب... حس یه زخمی جنگ رو دارم که با وجود خونریزی شدید، با خواب مبارزه میکنه... که این خواب اگه خواب بشه، خواب آخره...
از من که گذشت، ولی شما هیچوقت زندگیتون رو اینجوری برنامه ریزی نکنید که شب قبل اجرا، بعد از سه شب متوسط سه-چهار ساعت خوابیدن، صبح ساعت هفت رو با حموم و کلاس رقص شروع کنید، بعد بلافاصله برین مصاحبه کار، بلافاصله تحویل پروژه درسی، بلافاصله تمرین رقص، بلافاصله تمرین موسیقی و بعد وقتی 12 شب میرسین خونه، تازه یادتون بیفته که مامان داره فردا میاد و خونه به عبارتی به قول بابا به "طویله" نزدیکتره تا محل زندگی انسان!!! و حموم هم باید بری و ژیگول هم بکنی چون فردا اجراست... و صبح کله سحر باید بکوبی بری شیکاگو و مامان رو برداری و برگردی و مستقیم بری سر صحنه اجرا آخرین تمرینهارو بکنی و....
بعدش بمیری و خلاص!
واالله!
(چون نمیخوام حتی فکرش رو بکنم که چقدر کار واسه بعدش دارم!!!)
اصلاً هم ناراضی نیستم از اینکه تو بلاگ اصلیم غر میزنم... بلهام!
پینوشت: ولی خداییش از زندگی راضیام. هم بعد کاریش که به این مصاحبه آخر کلی امیدوارم، هم بعد رقص و طربش، هم مامان که داره میاد، هم....
:-)
زندگیم رو یه کم شلوغش کردم... یه کم بیشتر از یه کم... راضیام.
احساست متناقضی دارم که روزها و شبهام رو پر کردهاند... زیادتر میخوابم. معتاد سودوکو شدهام. درسهایم رو دیوانهوار، دنبال میکنم و میرقصم... زیاد میرقصم... و ذهنم، هنوز شلوغ، هنوز پر از بوسه است.
دچار توهم "بازگشت به خویش" نیستم و رؤیای گمشده هم ندارم... فقط خودمم! با یک ذهن شلوغ.
آه...
طبیعی و بدیهی است که اورفه (Orpheus) به پشت سرش نگاه می کند... رسیفونس و هادس می دانستند که او عاشق است... که مرگ، انتهاست، حتی اگر عاشق باشی.... و شاید، من برای بار دوم هم برگشتهام و به اریدیک (Eurydice) نگاه کردهام... حتی اگر نخواهم باور کنم...
*
کلاً از دو کلمه خسته ام: "چرا؟" و "چون"!
*
رابرت جانسون
*
کار کار کار...
کار بیخود!
*
هوای امروز محشره... بس مناسب برای قدم زدن... بس مناسب برای گریه کردن... بس مناسب برای عاشق شدن!
آرپیت رو دوست دارم. هم اون من رو میخونه و هم من اون رو... گاهی باید بیشتر سکوت پیشه کنیم...
سرفه، خستهام کرده... دیشب خواب دیدم حنجرهام رو به مناسبت ولنتاین پاره کردهام... حالا چرا باید این خواب، باز حس خوبی به من بده؟... ندانم!
خیلی خوب میخوابم... ولی آروم آروم دارم از خوابهام هم میترسم...
چون دیگه نمیدونم سبح این سرفههان که گلوم رو میخراشند... یا بغض...
دلم اسبابکشی میخواد... یه کار فیزیکی سنگین که به حد کشت خستهام کنه... بیهوش بشم از خستگی... و چشمهام رو که باز کنم، دیگه اینجا نباشم... کجاش مهم نیست... فقط اینجا نباشم... و دوتا دست، دور کمرم حلقه شده باشم... یک صدای بیصدا بگه صبح به خیر... و من باز بخوابم... باز بخوابم...
Once he had the capacity, a capacity to cry out loud.
Cry so loud that the whole world could hear him, everything shaking.
A couple of years ago something was lost, since then he has been witnessing the devastation of the world happening around before his eyes.
Today, he sat down and witness the world falling apart so calmly.
The world is torn down.
Na’vi people, don’t let your world fall apart.
*
کلی هوای آشپزی داشتم... اما انگیزهاش نبود... آدمی که بیاد و باشه تا با هم بخوریم، نبود...
امشب آرپیت میاد پیشم... تولدش رو با من میگذرونه... و من "شاد"م... و نیت کردهام برای قرمهسبزی! باشد که شادتر شویم... یک تولد کوچیک دونفره، بیشترین چیزی بود که تو چندماه اخیر واسش برنامه ریخته بودم... و الان، به لطف آرپیت، برای آرپیت... دارمش! خوشحالم!
سر کلاس الن، بهترین جاست برای خواندن، عمیق خواندن. فکر کردن، عمیق فکر کردن. بودن، خود بودن....
و دیوید رو "تماشا" کردن...
و نشنیدن...
*
قروغ چشمانم را... انارباران خواهم کرد.
خواهم درخشید، مثل یک گلابی پر از اکلیل...
و همیشه فکر کردهام "اکنون" میوهای هستم که زمان چیدنش شده...
شاید هم نه.
نقطه.
*
و وقتی وحشی، از نوع بافقی جواب میدهد که باش... اینگونه باش...
که...
که...
نمیدونم چرا اینقدر خودم رو سانسور میکنم. میگن سانسور خوبه! سانسور میکنم و خواهم کرد... اما مثل خیلی چیزهای دیگه، نمیدونم چرا... فکر کنم باید دوتا چیز رو یاد بگیرم: "صبر"، "ندونستن"!
فقط چند مصرع...
نه... فقط یک مصرع...
"یــار اغیار دل آزار نمی باید بـود"
....
و بعد فکر میکنم... بر باد رفته خواهم شد: "فردا بهش فکر میکنم..."
*
به گمونم باید راه وسطی وجود داشته باشه. نه فرار و نه جنگ....
اما من میخوام برم ایران! خستهام از این بلاد کفر... نمیخوام بیشتر از این که هستم، "اجنبی" شوم! نمیخوام بیشتر از این که هست، خوابهایم انگلیسی زبان باشند تا فارسی...
من میخوام برم ایران....
*
امروز تو دستشویی استودیو بسی رقصیدم...
بسی شادابی زندگی الان رو دوست دارم...
یعنی ثانیه به ثانیه قدر دوستهام رو میدونم... دخترکان و پسرکان مهربونی که نمیتونن صورت بدون لبخند من رو تحمل کنن... لیست بچههایی که دارم دعوت رو دارم مینویسم... و چه لذت عمیقی دارم موقع نوشتن تک تک اسمها... تک تک اسن 36 نفر... و بیشتر... آدمهای دوری که خیلی نزدیکتر از نزدیکند...
*
رؤیای زندگی ام را آرزوست...
*
برم... "شام" دعوتم...
به صرف چاقو.
مهمنوشت: رفتن سر کلاس "viewing dance" شاید یکی از مهمترین تصمیمهای اخیر من بود... زندگی میکنم... با حرکتهایی که زندگیند...
گرد جهان گردیدهام. خوبان عالم دیده ام، لطف همه سنجیده ام... اما...
جالبه...
امروز [دیروز] رو میگم، جالبه! پر از سکوته.... من، استودیو، تنهایی و یک روز زیبا... با یک نسیم سرد از لای پنجره... یک روز خالی...
که دوستش دارم!
*
شاید الان [دیروز عصر] و با این هوا... خیلی وقت مناسبی برای دیدن Frankenweenie نباشه... اونم وقتی چمنها خالیند و Sparky هم دیگه نیست.... گاهی فقط خالی میشی... همین...
*
زیاد اهل رپ نیستم و بخصوص از شاهین نجفی خوشم نمیاد... اما این آهنگ خداییش خوبه:
*
آکشیتا همین الان این رو داد:
کلی کلی کلی ماه نیست این دختر؟!
بودن وینای، فائزه، آکشیتا، پردیس، مامان.... و آرپیت وقتی بیاد... و محمد... خوبه زندگی! زندگی خیلی خوبه!
*
دیروز تو سرمای لعنتی شمپین راه میرفتم و این رو میخوندم...
والا پیامدار.......
*
A Private Dream
*
- بازی؟
- بازی!
- باشه، پس من چشم میذارم، تو حمله کن!
*
دیوانگی این دختر رو دوست دارم.... از اون موجوداتیه که تأسف رو برام میاره که چرا بلد نیستم ساز بزنم.... و بعد میرصم... میرقصم... میرقصم... خیـــــــــــــــلی خوبه!
*
تولد میگیرم! خوبهها....
*
قیافه الانم:
-_____-
*
*
یه متن از گاندی خوندم که خیلی خوبه... اما الان اینجا نمیذارم! جنبهاش رو ندارم....
*
زندگی...
میگذره!
پینوشت بعد از تحریر: یک ردیف مقاله روانشناسی تو لیستمه و دارم میخونم.... این خوب بود: "مردم گمان می کنند که متضاد عشق، نفرت است. ولی در حقیقت، قدرت متضاد عشق است. عشق بمعنی یکی شدن با معشوق است، در صورتی که قدرت، میل به در اختیار داشتن طرف مقابل برای اهداف خودمان می باشد." ~ رابرت جانسون
دلی که غیبنمای است و جامِجم دارد *** زِ خاتمی که دمی گُم شود چه غم دارد؟
به خط و خال گدایان مده خزینه دل! *** به دست شاهوَشی ده که مُحترم دارد
نَه هر درخت تحمل کند جفای خزان *** غلام همت سروَم که این قدم دارد
رسید موسمِ آن، کز طرب، چو نرگس مست *** نهد به پایِ قدح هرکه شِش دِرَم دارد
زر از بهای مِی اکنون، چو گُل، دریغ مدار *** که عقلِ کل به صدت عیب مُتَّهم دارد
ز سِرِ غیبْ کس آگاه نیست، قصه مخوان! *** کدام مَحرَمِ دل ره در این حرم دارد؟
دلم، که لاف تَجَرد زدی، کنون صد شغل *** به بوی زلف تو، با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که پرسم؟ که نیست دلداری *** که جلوهی نظر و شیوهی کَرَم دارد
ز جَیْبِ خِرقِهی حافظ چه طَرْفْ بتوان بست؟ *** که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد
گیسویس از باد و باران گشته آشفته... در مویش گویی مروارید خندان خفته...
این آهنگه رو دووووست دارم یعنی!
*
کتاب اشعار امینپور کشف کردم. خوشحالم الان.
*
گره بگشود از ابرو، بر دلهای یاران زد.
*
پرواز پرندهها رو بالای پنجرهام دوست دارم. صداشون رو دوست دارم... آزاد... رها...
وقتی دخترکی کنارم خوابیده که دوستش دارم... با تمام مفهوم "سادگی"!
*
فکر کنم دلم میخواد گربه داشته باشم. اینبار جدی.
بعد حسادتش رو تحریک میکنم که رقابت کنه که اون رو بیشتر بغل میکنم یا "گیلبرت" رو...
*
شعر زرد:
دیگران میپرسند: بیـــــداری؟
آری بی "دار"م
چرا که اگر "دار"ی داشتم
یا قالی زندگیم رو خودم میبافتم
یا زندگیم را به "دار" می آویختم و خلاص
پس بی"دار" بی"دار"م .....!
خودم رو باور نمیکنم!
مهمتر از اون، باور نداشتم که صدای احساساتم بلندتر از منطقمه...
*
دلم میخواد عمودی رو دیوار راه برم... سایهام باید جذاب باشه...
*
وقتی، پویان، پویانِ همسایه حرف میزنه:
*
رقص چیز خوبیه. طراحی رقص چیز بهتریه.... یا حداقل میتونم بگم هیجانانگیزه...
سرعت زندگیم با ذهنم هماهنگ نیست... گاهی تندتره و گاهی کندتر... اما به هرحال هماهنگ نیست!
من هم کلاً کولهام رو گذاشتم زمین، چهار زانو نشستهام و نگاهشون میکنم! هر دو رو میگم. هم زندگی و هم ذهنم رو... میخوام ببینم تو این کشتی ابدی، با هم به کجا میرسن...
*
...
"Find a save place to hide," there's no place here;
'Cos there ain't nowhere to hide,
Waiting for the hurricane,
There is nowhere here to hide,
...
And then the honeymoon bride began to cry,
...
Well he held her hand,
Gave her to understand,
It'll be alright, yeah yeah yeah,
...
'Cos there ain't nowhere to hide,
Waiting for the hurricane,
There is nowhere here to hide,
Waiting for the hurricane,
Oh there is nowhere you can hide,
Waiting for the hurricane,
Oh there is nowhere you can hide,
Waiting for the hurricane,
Oh oh, waiting for the hurricane,
Oh oh, waiting for the hurricane,
No no no no...
*
رفتم بیرون یه کم راه رفتم و برگشتم... با یه تاپ و یه ژاکت روش. همین... حالا میبینم نزدیک ظهره و مثلاً گرمتره و دما -2 ئه! هه هه! پوست کلفت شدم انگار!
*
اونها مال صبح بود و این مال شب ئه:
امشب، وقتی از خونه پیام خونه میومدم و زیر لب آهنگ زمزمه میکردم، یهو فهمیدم که: "خوبم"! خیلی یکهو حس خوبی داد بهم! خیلی! و یک لبخند گنده... و قدمهای تندتر... برای غذایی که درست کردنش انتظارم رو میکشید!...
فقط اگه میدونستم زیره هام کجاست که بهتر هم میشد...
*
اصلاً حسابش رو بکنی، من از همون اولش باید رقاص میشدم...
و اون به این در که غذاهایی میپزم در نیم ساعت... که کم نمکی برنجش، با شوری مرغش متعادل میشه!
مهم نوشت: دوست خوب، خیییییییییلی خوبه! حتی اگه خودش هم نفهمه!
امشب کلاس موسیقی دارم... و فقط اون نیست که خوبه! وسوسه پیتزای بعدش، توی سرما... همیشه واسم یه گرمای خوبی داشته اون پیتزا... تنهایی، آرامش، و انگار بعد پیتزا همیشه یه هدیهای هم از آسمون قلمبه میفتاد پایین...
*
آهان... یه چیز دیگه اینکه من دیدی راگلرز رو دوووووست دارم! امروز سر کلاسش کلی حسودیم شد! فکر نکنم هیچوقت بتونم مثل اون درس بدم! خیییلی خووووووبه!