Showing posts with label تارا. Show all posts
Showing posts with label تارا. Show all posts

Sunday, September 25, 2011

چه کارها که نمی کنم!

اگه به یه استاد ایمیل بزنی، استاده جوابت رو بده و اولش بنویسه: Dear Mr. Tabibian اونوقت چه جوری باید محترمانه توضیح بدی که سوتی داده؟! :))
*
پارک می روم همچین و همچون گل گندم. جلسه دوم کلاس رو پنج شنبه رفتم و سه شنبه تحویل میان ترمه! من اییییقذه خوشحالم! :))

در راستای این پروژه پارک، با یه کارتن خواب رفیق شدم. بچه ها نمی خواستن بریم باهاش مصاحبه، اما تقریباً مجبورشون کردم... یعنی مجبور که نه، گفتم من می رم، هرکدومتون می خواین باهام بیاین... هر سه تاشون اومدن! اما فقط من حرف می زدم!
-جای تارا خالی! کلی یاد جورجاده کردم که من حرف می زدم، اما نمی فهمیدم جواب چیه! تارا حرف نمی زد، اما می فهمید، می نوشت! کلی کار گروهی می کردیم با هم :))- حالا باز خوبه این دوستمون لهجه اش قابل فهم بود! هرچند اصطلاحات تخصصی کارتن خوابی مطرح می کرد که هیچکدوم نمی فهمیدیم! و از اونجایی که به عنوان دانشجوهای متمدن و باسواد خیلی دماغمون بالا بود، غیر از یکی دوبار، بیشتر رومون نمی شد کلمون رو بخوارونیم و بپرسیم که "ای که گفتی، یعنی چه؟" دیگه آخرهاش فهمید خودش... گفت شماها اهل اینجا نیستین، هستین؟ گفتم "نه، دوتامون هندی ایم، یکی چینی، من هم ایران... می دونی ایران کجاست؟" و می دونست. و خیلی هم بهتر از خیلی آمریکایی های دیگه می دونست. هم آزادی های اجتماعی که داریم به نسبت عربهارو می دونست، هم روسری و چادر رو... احمدی نژاد رو خوب می شناخت و هم زمان با بوش، بهش فحش می داد! دوستش داشتم! خیلی!
و این بشر تو جنگ ویتنام بوده.
و بازماندگانی از این جنگ لعنتی ویتنام تو آمریکای متمدن، کارتن خوابند! باورش -لااقل برای من- سخته...

در راستای همین برنامه پارک، با چندتا جود طرف شدیم... خب ما از همه عکس می گیریم، طبق عادت... تنها کسایی که تاحالا شاکی شدن، اینها بودن. (نمی گم حق باهاشون نبود! به هرحال باید اجازه می گرفتیم) از کنیسه می اومدن با اون کلاه هاشون بر سر و بندهای آویزون از شلوار. مرد خانواده، با میزان متنابهی ریش... اجازه ندادن عکس بگیریم، و گفتن به خاطر اینکه شنبه است، با وجود این که دوست داره کمکمون کنه تو پروژه مون، اما نمی تونه... این بار سه تا بودیم. دوستهای هندی و چینی ام، به طور پیوسته معذرت می خواستن که مزاحم شدن! من راستش نه چندان... فقط گفتم درک می کنم. به هرحال ممنون.
بعدش داشتم سه ساعت توضیح می دادم به دوستهام که برنامه شنبه های جودها همینه، واقعاً نه این که نخواد کمک کنه، ولی شنبه ها نباید کار کنن... "دین"!
 اما دنیای عجیبیه این شهر جدید! هندی های شدید مذهبی! ایرانی های شدید مذهبی! جودهای شدید مذهبی! و گاهی مسیحی های خیلی مذهبی... همه کنار هم، همه "خیلی" مذهبی... دنیای عجیب، اما جالبیه این شهر جدید...

طرحمون باحاله! به چشم خواهری، استادمون هم خیلی "داغ" تشریف داره! خیلی ناراحتم که زن داره! ( :)))) ) از تک تک پروژه هامون لذت می برم... اولهاش فقط انجام می دادم که بره و تموم شه... یعنی می خواستم وقت بذارم، اما نمی شد که... وقت نبود... حالا که درسهام رو عوض کردم، وقت هست... و خیلی خیلی خوبه! زندگی خوبه...
این پروژه آخری، واسه میان ترم، باید یه مدل/ماکت بسازیم.
روده بر شدم از خنده وقتی بابا خیلی جدی به مامان گفته: "پوف! سیما باید زودتر بری آمریکا!" مامان گرخیده: "چرا؟ فکر کرده قانونی چیزی عوض شده" -"نگار می خواد ماکت بسازه!"!!!! :))))))))
حالا بابایی، این ماکت، مامان نباشه، بهتره! چون هرچی بیشتر کثافت کاری کنم، به هدفم نزدیکتر می شم! مامان باشه، نمی شه که! :))
خلاصه ماجرا اینه که باید "طبیعی" و "مصنوعی" رو تعریف می کردیم... یه عکس انتخاب می کردیم که یه سوژه با مقیاسی کوچکتر از مقیاس انسان انتخاب مب کردیم که چنین چیزی نشون بده. من این رو انتخاب کردم:
یه گل به اسم "chicory". یه گل آبی، که به صورت وحشی کنار جاده ها در می آد با پس زمینه مزرعه ذرت که اینجا فراوونه (MidWest، ذرت 23 درصد کل دنیا رو تأمین می کنه) و تیرهای چوبی برق... مزرعه های ذرت، طبیعتند، اما طبیعی نیستند! مهندسی شده اند... تیرهای برق از طبیعتند، اما روششون کار شده...اما گل ما وحشیه... واقعاً وحشیه؟! حتی چیکوری کوچولو هم راستش به آدمیزاد بسته است! کنار جاده ها در می آد، نه؟ کنار آسفالتی که آدمیزاد می سازه...
مرحله بعد باید یه داستان درباره یه چیز "عجیب" تو این رابطه طبیعی و مصنوعی می نوشتیم... تنهایی و بی توجهی به این وحشی بودن رو نوشتم... از زبون چیکوری!
مرحله بعد باید این چیز عجیب رو تبدیل می کردیم به یه تصویر اگزجره از یه شهر... من اول شهری ساختم که از توش گلهای آبی در اومده... غول آسا... قابل دیدن... بعد یه شهر که واحدهاش، یعنی ساختمونهاش و چیزهای ریز و درشتی، وحشی چیده شدن... هیچکدوم به دلم نشست... شهر رو از نو ساختم! شد این:
شهر باید شلوغتر باشه! می دونم! اما دیگه دیگه! همینجوری می شد فقط... یعنی وقت بود...
حرفها و نقدهای بچه هارو دوست داشتم. احساس کردم Gale (استادمون) هم خوشش اومده. البته اضافه کرد که "...هرچند قرار بود یه شهر واقعی رو تغییر بدین" و این که "به نظرم اگه من رو بذارن اینجا، بی زمانی رو خودم حالیم می شه... ساعت رو بردار!" کلی حرف از بی مقیاسی شد. بی جهتی... تعلیق... حرف از مینیاتورهای ایرانی شد! بی پرسپکتیو... بی زمن، بی مکان، بی مقیاس... 
کنار همه اون مفاهیم، اینها هم تو کارم هست... راست می گن! و حالا همه این مفهوم ها باید بشن یه ماکت، یه مدل... یه چیز بی زمان و بی مکان و بی مقیاس... که "وحشی بودن" رو تو زمینه طبیعی و مصنوعی نشون بدن... نتیجه اینکه نگار کلی مغازه های شهر رو گشته تاحالا... دنبال چوب های کار شده... و یه چیزی که بشه کش بیاد! مثل پلاستیک باد کنک... و این شده که مردم تو دانشگاه دختری رو می بینن که خم می شه و شاخه های شکسته و چوبهای خشک رو جمع می کنه...
در همین راستا، تو آمریکا پارچه فروشی نرفته بودم که رفتم! جای جالبیه! و فهمیدم کلی خرت و پرت داره که کلی ارزونتر از جاهای دیگه می فروشه! چوب بالسایی که من خریدم 3.5دلار، اینجا کمتر از 1دلار می ده! آخ جون آخ جون!

وسایلم تکمیل شده... تا جمعه، تنها کسی که یه چیزی برپا کرده بود، من بودم! احتمالاً بچه ها الان رو کارهاشون کار کردن... نمی دونم! من که مشغول پروژه پارکم این آخر هفته...

خلاصه که زندگی و هیجانهاش دارن بر می گردن... 
معمار بودن، دیوانه بودن، خووووووبه...

درسته که شیر ندارم، اما آب هویچ که دارم!
*
آهان راستی! این خوبه:

Monday, September 12, 2011

قدمت تصویر

هانیبال، وقتی تو سکوت بره ها، تو زندان اسیر بود، حافظه تصویری اش به دادش رسید... نقاشی هایی که از جاهایی که دیده بود می کرد، شده بودن پنجره هایی برای نگاه کردنش به بیرون... به دنیا... به "طرف دیگر"...
از وقتی اومدم آمریکا، حافظه تصویری ام قوی تر شده... حتی چیزهایی رو می بینم و به یاد می آرم تو ذهنم، که قبلاً تو زندگی واقعی ام، ندیده بودم!!!
*
سبک طراحی ام عوض شده. نه که شده باشه، حسش رو دارم که عوض شه! دیگه از طراحی های Pratt و UPenn بدم که نمی آد، هیچ، دوست دارم بتونم طرح های اونجوری هم بزنم... اون طرح های فضایی و بی معنی، آروم آروم دارن تو ذهنم معنی دار می شن... لااقل تو مقیاس طراحی لنداسکیپ، معنی دار می شن...
*
سحر می پرسه V-Tech کجاست...؟ خوابم می آد و توی تختمم...  لبخند گنده می آد رو لبم، یاد اون روزی (و تنها روز) می افتم که با تارا تو سایت کامپیوتر علم و صنعت، شروع کردیم ناخونک زدن به سایت دانشگاه های مختلف... که کی کجاست و چی خوبه و چی نه... و چه جوری اپلای کنیم خلاصه. 
جفتمون خیلی تازه کار بودیم. خیلی. هیچ معیاری برای انتخاب نداشتیم. الان که من به نظرم بدیهی می آد که همه بدونن V-Tech کجاست، خودم فرق افغانستان و آمریکارو نمی دونستم! تارا لااقل اسم چندتا دانشگاه به گوشش خورده بود، از جمله همین V-Tech... رفتیم تو سایتشون. صفحه اول دانشگاه، یه عکس اومد از یه قطار و بچه هایی که رنگولی منگولی پوشیده بودن و صورتشون رو رنگ کرده بودن و... تارا از اون لبخند گنده ها زد. پسندید. فکر کنم ویرجینیا رو واسه همین اپلای کرد! انگار بگیر که قراره هرروز ملت خودشون رو رنگ کنند! اگه می دونست Blacksburg چه جور جاییه... من هم از همون موقع جبهه گرفتم نسبت بهش! دانشگاه جای درس خوندنه، نه بچه بازی!!!
معیارهام تغییر کرده، فکر می کنم جدی تر شده و کم کمش به حقیقت و واقعیت و اون که باید باشه نزدیک تر شده... حداقل فکر می کنم که اینجوری شده... نمی دونم سه چهارسال دیگه، باز به الانم می خندم یا نه؟
بس نیست؟ این که آدم هی فکر کنه بالغ شده، بعد چندسال بفهمه چرت می گفته... بس نیست؟

حالا چندروزه دارم درس می خونم و دلم بچه بازی می خواد و تو بگو پنج دقیقه وقت....دریغ!

Saturday, July 30, 2011

کیش

گاهی وقتا از کنار غصه ها باید رد شد و گفت "میگ میگ"!...
حالا ما که میگ میگمون راه گم کرده... اما جاده باریک نمی شود! بالاخره یه چیزی می شه دیگه... هان؟

کیش... اما نا تمام! مونده تا مات شم، اگه من نگارم و اون بابامه و اون مامانمه و اون داداشم... اگه چشمهام و باز می کنم و نینا و کیا و فرداد دور و برم می بینم، اگه چشمهام رو می بندم و مریم و هاله و تارا و محمد و کاوه و عباس ترکاشوند می بینم. اگه قلبم پا به پای مامان ایرانم می زنه، هرروز هم کیش بشم، خیلی مونده تا مات بشم...

این رو جدی می گم که "کاش می شد چوپون شم!"... همونقدر که جدی می گم که از معمار بودنم، از معماری کردنم... از خودم راضی ام! با تموم اشتباهات ریز و درشتم... بابا و مامانم رو دوست دارم... خیلی بهم یاد دادند... خیلی... شاید حتی بیشتر از اون که خودشون بدونند... 
وقتی کم می آرم، چشمهامو می بندم، باز می شینم تو ماشین کنار بابا، راه می افتم تو جاده تهران-اصفهان... یا اصفهان-شهرضا-پوده... خیلی ازش یاد گرفته ام. خیلی. اونقدر که چشمم رو که باز می کنم یادم می افته که کم آوردن بی معنیه گاهی... یکی هست... یکی همیشه باهام هست...

الان کم آورده ام. تقصیر خودمه. دارم چشمهامو می بندم... امیدوارم باز که می کنم اوضاع مثل همیشه بهتر شده باشه...

یازده روز دیگه، نگار کوله به دوش، یه خداحافظی دیگه... یه سلام جدید...
خدای زندگی ام همینجا رو نیکمت کنارم نشسته و بهم لبخند می زنه... لبخندش رو دوست دارم، هرچند غم داره... نمی دونم غم منه یا... نمی خوام فکر کنم... می خوام چشمهام رو ببندم...

مامان ایران دلم تنگ شده. دوستتون دارم. مراقب خودتون باشین.

پینوشت: ماه رمضان از پس فرداست... ته دلم رو محکم می کنه...

Tuesday, July 19, 2011

Swan Lake

این درست میگه: 
به خصوص از 1:23.... 
"اگه خدا کریم بود... کریمی خدا کجا بود... خدا کجا بود...؟؟؟؟" خدا رو دوست دارم، اما این چایی اش با ابی داره زیادی طولانی می شه...
"امان از بی سوادی...." راست می گه... 
"مطالعه که ایرانی ها نمی کنند خدایی نکرده... مردم ایرانید شما... زود راضی می شید..." 
*
هری پاتر دیدم. خوب بود...
همش یاد جمله دوستم بودم، Alyssum, یکی از همکلاسی ها:
"just saw Harry Potter 7.2 and now my childhood is officially over."
در جواب/بی جوابی یکی از ترس هایی که ابراز شده بود نوشته بود:
"the combination of finishing school (forever?), turning 25, and applying for full time jobs all within the last two months were the real signs of childhood being over, but easy enough to ignore. Then Harry Potter ended and that was the signal that I am ready for mid-twenties adulthood."
تو طول فیلم با خودم درگیر بودم که باید قبول کنم که "بچگی" تموم شده و نمی خوام... 

نگار تو دبیرستان به خودش قول داده بود که از اونجایی که زندگی بعد از 25 دیگه به درد نمی خوره و بی معنیه، تولد 25 سلگی اش خودش رو بکشه!!! به زودی روزی می رسه که تولد 30 رو هم جشن می گیرم، نوشیدنی ام رو دستم می گیرم، با کودک درونم بازی می کنم و با هم به کودک بیرونم می خندیم... خنده تلخ آدم به خودش بد کوفتیه!!!

تا صحنه آخر هری پاتر داشتم فکر می کردم که آخرش من بچگی ام تموم شد مثل آلیسام یا نه... فکر نکنم... فکر نمی کنم.... مهم تر از همه این که من هنوز دانشگاه رو تموم نکردم و نمی خوام هم تموم کنم... هم م م م ... من هنوز بچه ام! آره!
*
چهار ساعت با تارا حرف زدم. خوب بود. غر غر غر... بعد از لس آنجلس جور نشده بود اینقدر حرف بزنیم. دلی از عزا در آوردیم... 
هر دو تو آرامش نسبی تری نسبت به شرایط پرتنش و شلوغ قبلی... هردو آرام و واقع بین... هردو خسته اما با لبخند و امید و... هردومون رو دوست دارم.
تارا می گه و راست می گه: "خیلی وقتها شده که تو خواستی من رو بکشی، خیلی وقتها هم شده که من خواست کله تو رو بکنم، یادمون هم نمی ره... اما هیچ لزومی نداره هربار به روی هم بیاریم که!!!" و من ادامه دادم: "آره، همین رو دوست دارم، قدرتی که دو کلوم حرف خوب، امیدوار کننده داره، هیچی نداره..."... تارا رو با همه خوبی ها و بدیهاش کلی دوست دارم! چون درک همین حرفهارو داره... 
بهزاد 24ساله که عزیزترین همراهمه... یار زندگی ام. 
الان 16 سالی هست که مریم رو می شناسم، بهترین دوست زندگی ام. 
هاله 14 سال که سرخوش ترینه برام... 
تارا 8سال... با هم به بلوغ رسیدیم... کلی ازش یاد گرفتم، فکر کنم اون هم! نه لزوماً چون الگو بودیم برای هم! نه! چون با هم زیاد حرف زدیم و به این حرف زدن، به این "گفتگو" خیلی احترام گذاشتیم بین خودمون... به شنیدن و شنیده شدن احترام گذاشتیم...

[اینجا به زودی یه عکس می ذارم] 

اینها یه مشت عددند! عادت ندارم به عددهای زندگی ام افتخار کنم، اما جای این چهارتا آدمیزاد رو هیچکی و هیچی نمی تونه بگیره...
*
الان نه، اما روزی روزگاری از این دوسال زندگی ام خواهم نوشت... از یأس هام در کنار به بلوغ رسیدن هام... از خودم که بیشتر و بهتر شناختم... روزی می نویسم که خودم لااقل خودم رو قضاوت نکنم... دیگرن که هیچ... الان اگه غر بزنم، می گن اشتباه از خودت بود! که نبود و نیست! من محصول زمانم! یه واکنش طبیعی به شرایط.... راضی ام... از خودم و اتفاقات....

روزی روزگاری از خودم می نویسم، مثل الان که بی غرض به فرزانگان نگاه می کنم و رک و راست می گم خوب نبود! برای من خوب نبود!... روزی روزگاری از این دوره می گم که کسی که من رو می شنوه، از جمله خودم، هم بتونه من رو و احساسم رو قبول کنه.... نه این که قضاوت کنه...

فرزانگان که تموم شد، با انرژی رفتم برای یه شروع جدید! انتظاری نداشتم از محیط جدید که با سرعت خودم و دنیام رو خورد، قورت داد... برعکس باز بودم برای پذیرش همه چی... الان همون حس رو دارم به محیط جدید... محیطی که هیچی نمی دونم ازش... می دونم و نمی دونم... عاقلانه بود که لااقل برم دانشگاه رو یه بار ببینم، لااقل خونه ام رو ببینم....نمی خواستم! می شد که از صفر شروع کنم و خواستم که این طور باشه! می خوام درهارو یهویی به تاریکی خودم باز کنم و چشمهامو از نوری که یهو می پاشه تو چشمهام ببندم... آروم آروم چشمهامو باز کنم تا به نور عادت کنم... به نوری که هست و طبیعت اونجاست، نه نوری که من تجسم کردم... به قول تارا می خوام از خودم انتظار داشته باشم، نه از محیط...

فکر نمی کنم قبلاً هم چنین آدمی بوده باشم... اما به هرحال الان نیاز دارم که تأکید کنم این رو به خودم... که یه فصل رو ببندم و یه فصل دیگه شروع کنم... به هرحال کتاب "نگار در سرزمین عجایب" چندین فصل و بخش و داستان داره... داستن های کوتاه و بلند و جدی و احمقانه و بچه گانه و عاشقانه و متفکرانه و شاد و دردآمیز و مرگ آور... نگار زندگی رو زندگی می کنه... این رو مطمئنم! و می دونم که تا این لحظه، این از اون چیزهاست که عمیقاً می تونم بهش افتخار کنم....
*
Black Swan دیدم و از خودم می ترسم که نکنه بزنه به سرم و شروع کنم پوست دستم رو کندن... شب دیدم پوست کف پام ور اومده! ترسناک بود یه جورایی... تو مالیخولیای خودم به خودم قبولوندم که با ذهنم، پوست کندم!!! امروز بعد از هری پاتر مطمئن بودم با انگشتهام دنیارو می تونم کنترل کنم... دنیارو و پرده هاش رو با انگشتهام تکون می دادم، کنار می زدم... خوب بود... و بعد باز ترسدیم که انگشتهامو دوست دارم و نکنه از دست بدمشون... دستم، خودم، ذهن وراجم، چشمهام، دماغم رو دوست دارم.... نگار رو دوست دارم...

خودشیته فراهانی هستم، شما چطور؟
بدم نمی آد خودم رو بذارم تو گاو صندوق و درش رو قفل کنم... به گمونم کار بدی نیست... حداقل خوب در امون می مونه... بعداً ها هم عتیقه ای می شه، نادر، شاید بشه فروختش حتی...
*
یکی از اولین کارتونهایی که تو زندگی ام دیدم، Swan Lake بود... سال 1981... دایی جواد رو اون ویدئو کوچیک ها داشتنش، عشق من (و بهزاد به زور من) این بود که بریم خونشون که اون کارتون رو بذارن و ببینم! فقط هم خودشون داشتن دستگاه پخشش رو... نمی شد برد خونه خودمون مثلاً... 

اون موقع به نظرم این کارتون غوغایی بود... موسیقی اش، قوها... همه چیش مدهوشم می کرد... دیشب بعد از چند قرن (واقعاً احساس می کنم چند قرن گذشته) بعد از Black Swan بالاخره پیداش کردم و دیدمش... موسیقی اش هنوز محشره... اما کارتون، صدا، موضوع، زندگی کودکی من... همه چی برام غریب بود... من چی دوست داشتم؟ اصلاً می فهمیدم موضوع چیه؟ نگار، دخترک چند ساله، توی اون قوها و سنجاب ها و دختر و پسری که یه شبه هم رو دیدن و عاشق شدن و ازدواج کردن... توی اون غولی که به اندازه گندگی اش احمق بود، چی می دید؟؟؟ شک کردم به خودم... به نگاری که فکر می کنه پا به پای خودش نگار کودک رو آورده به حال... اما هر از گاهی یه چیزهایی یادش می اندازه که چه بخواد و چه نخواد، ازش دوره...
حالا به هرحال، خواستم این رو بگم که محیط اون کارتون رو دوست شتم و دارم...من قلعه ای برای زندگی دوست دارم... حالا چه قلعه پادشاه و په قلعه دیو... و بالاخره تو نطنز می سازمش... اون اتاق آویزون "اودت" رو دوست داشتم و دارم... مهمتر از همه، دریاچه قو برام معنای زندگی داره... همراه با همون موسیقی... دریاچه ای که روزهاش، قوهای زیبا انگار با بی خیالی شنا می کنن... که سنجاب ها چرت و پرت می گن و شاد زندگی می کنن... که موسیقی آدم رو به رقص وا می داره... اما زیر این سطح زیبا، هرکی مشکلات خودش رو داره...حالا یه قو پیدا می شه که داستان زندگی اش رو کارتون می کنند، اما خیلی قوهای دیگه پیدا می شن که اونقدر زندگی می کنن تا روزی روزگاری می میرند... زیبا، غوطه در زیبایی، می میرند...
دوست دارم که زندگی ام Swan Lake باشه... دوست دارم که لااقل روی سطح هم شده، زیبا باشه...

پینوشت: صبح شد... الانه که خاله لیلا اینها بیدار شن... وقتشه که برم بخوابم... 

Wednesday, June 22, 2011

اِل اِی فهمی

حالا که دورتر شده ام، آروم آروم می فهمم که مشکلم با لس آنجلس بود.... لس آنجلس/تهرانجلس رو دوست داشتن، فرهنگ می خواد که من ندارم!!!!!

تو لس آنجلس، هرچند که اینجور نیست و هممون می فهمیم این رو، اما شهر رو که نگاه می کنی، انگار همه تو پیک نیک دائم زندگی می کنن... انگار الکی خوش بودن جزئی از پوسته شهره... واسه من که زندگی رو دوست دارم جدی بگیرم، حداقل توی پوسته و شادابی ام برعکس عمق داره، این تضاد آشکار ویرانگر بود و هست...

واسه من اون مغازه کتابفروشی ایرانی یه گنجینه بود... عشق کردم که دیدمش... و حس کردم چه تنهاست...

تو لس آنجلس کلاه آدمها و دماغشون بزرگتر از خودشونه! همه چی pop ئه...  همه چی فانتزیه... همه چی بزرگه... همه چی رو می شه جمع بست... همه رو می شه جمع بست... آدم بودن رو می شه خلاصه کرد... ماشینها و آدمها تعدادشون برابره... اینها هیچکدوم بد نیست... یعنی می تونه بد نباشه... چیزیه که من دیدم، اون هم تو یه مدت خیلی خیلی کوتاه... من لس آنجلس زندگی نکردم. هرچند نمی خواهم هم که بکنم...

جالبه لس آنجلسی که از بیرون شناخته شده، با لس آنجلسی که توش زندگی هست فرق داره... به سارا می گفتم، ماها تو کمدی هامون و تو تیکه هامون دخترهای لس آنجلسی رو تصویر می کنیم که همیشه لباس شناشون رو زیر لباسهاشون پوشیده اند، دامن کوتاه دارن و با  پنجاه تا ساک خرید، تو خیابونها ول می چرخن و آرامش رو زندگی می کنن... لس آنجلسی که من دیدم، کسی تو خیابونهاش ول نمی چرخه. آدمها با ماشینهاشون می چرخن... خوبه، اما من آدم هارو با پاهاشون ترجیح می دم جای چرخهاشون... دختر های لس آنجلس دامن می پوشن، اما همیشه لگینگز هم دارن... من سه تا شلوارک کوتاه (شورت) با خودم بردم و شوخی می کنی.... یکیش رو به زور پوشیدم و چقدر لرزیدم... هوا هیچ وقت گرم نیست... سرده! گرمای کلافه کننده تابستونهای شرق برام گنجی شدن که الان قدرشون خوب می دونم... دوست دارم فصلی که بتونم سه تا شالگردن رو هم بندازم و یه فصل دیگه شلوارک و تاپ داشته باشم و همین! بدون ترس از جا گذاشتن ژاکت یا چترم... تو تهرانجلس تو می دوتی تا یه سال تموم هم زندگی کنی بی اینکه لازم شه یه کلوم انگلیسی صحبت کنی... خیلی ها می گن خوبه، اما من دوستش ندارم... تو لس آنجلس، مثل اصفهان که دیدن جاهای دیدنی اش برای توریست هاست و نه خود اصفهانی ها، لب آب رفتن و شنا کردن برای مسافرهاست... همونطور که من تعجب کردم که سپیده دختر عمه ام حتی نمی دونست مدرسه چهارباغی وجود داره، من تعجب نمی کردم وقتی می شنیدم ماه هاست که بچه های ال ای لب آب نرفتن... و آرامش... فکرش رو نکن... من آرامش، بخصوص آرامش اعصاب رو تو لس آنجلس ندیدم...

خلاصه که آواز دهل شنیدن، حتی گاهی برای من از دور شنیدنش هم خوش نیست! یه جورایی شبیه حسی که نسبت به این ویدئو دارم:


این جمله برام سنگین بود: تو لس آنجلس همه توی open relationship به سر می برن، مگه این که خلافش ثابت شه... حداقل توی شرق آمریکایی که من می شناسم، این طور نیست و می پسندم که اینطور نباشه. این آزادی، از دید من، ارزونی شهر فرشته ها باد...

می دونی؟ این یه حقیقته که اگه کسی تو یه شهر باشه که دلت براش بتپه، چهره شهر هم برات تغییر می کنه...

پینوشت: هیچکدوم اینها معنیش این نیست که به من خوش نگذشت... من تارا و دقتش تو ریزکاری هارو دوست دارم. تمام انرژی و مایه ای که از خودش می ذاره تا به بهترینی که می تونه، دست پیدا کنه رو دوست دارم. تو این چند روز سیر رقصیدم و نوشیدم... خود درونم رو ریختم بیرون، آدمهای جدید دیدم و نظرهای جدید... رقص رقص رقص... شب های مهتابی... لرز... ماشین روباز و باد لای موها و باز هم رقص رقص رقص.. از حق نمی گذرم، خیلی خوب بود!

Monday, June 20, 2011

خفگی

حرفم تو این مایه هاس انگار.... این پست نیلوفر....

"واژه گمشده
سکوتم از رضایت نیست! دلم اهل شکایت نیست...ـ
این جمله پرتم میکنه به روزای مشهد...به روزای دانشجویی...به میم و خیلی از بچه های دیگه...به روزای بد و خوب...به همه قصه هایی که پشت سر گذاشتیم...و به قصه هایی که با خودمون تا امروز کشوندیم و ادامه دادیم....ـ

هرکدوممون یه گوشه دنیا٬ هر کدوم یه جور زندگی٬ ولی هیچ کدوم راضی نیستیم...ـ
هر کدوم از ماها٬ یه طوری گیجیم...یه جوری راه رو گم کردیم یا وسط راه موندیم...نمی دونم ارزوهامون خیلی بزرگ بود یا ماها خیلی کوچیک؟!...همه‌مون خسته ایم...خسته ایم بس‌که پی گمشده‌هامون دویدیم...بس‌که نرسیدیم..حالا یکی دنبال کار میگرده٬ اون یکی دنبال همراه...یکی پی ادامه تحصیل٬ یکی دنبال ازادی...هرچی...خسته ایم از نرسیدن
واژه گمشده‌مون "رضایت" هست...ماها هیچ کدوم راضی نیستیم... نمیدونم ارزوهامون بزرگ بوده یا خودمون خیلی کوچیک؟ پرتوقع بودیم یا زندگی رو اشتباه گرفتیم؟....ـ

من این روزها خسته ام...هی با میم حرف میزنم...اون هم خسته است...هردومون ناراضی هستیم...گیجیم...گنگیم...نمیدونیم کجاییم و چی کار داریم میکنیم...ظاهرا همه چیز خوبه...ولی ته ته دلمون راضی نیست
وقتی راضی نباشی از خودت و زندگیت٬ ارامش هم نداری...عین مرغ سرکنده می مونه ادم...بی قراره..اروم نداره...مضطربه! گمشده داره...ـ

من این روزا مرغ سرکنده‌م...گمشده‌م رو پیدا نمیکنم...گمشده‌م رو نمیشناسم که پیدا کنم...ارزوهام توی بی قراری هام
گم شدن...یا من توی بی قراری هام شاید...ـ"

می دونی؟ بعد چند روز تازه تنها شدم. خونه تارام و چقدر عمیق تر از همیشه داغون!!! اینقدر صدا و حرف تو گوشها و ذهنم موج می زنه که فقط دلم می خواد برم "خونه"... "خونه"... دلم می خواد مامان یا بابا یا بهزاد رو بغل کنم و فقط زار بزنم... زار بزنم بی یه کلمه حرف... نه می خوام دیگه چیزی بشنوم، نه بگم... فقط زار بزنم....
کاَش می شد دنیارو mute کرد... ذهن رو خفه کرد...  
یه بار کاوه بهم گفت منم مثل صندلی می مونم. کاش بودم لااقل... کاش می تونستم باشم...
کاش "باهوش" نباشم که نمی خوام که باشم... 
می خوام بخوابم گریه می کنم... پا می شم، گریه می کنم... خودم رو از خودم مخفی می کنم... خودم رو، خفه می کنم... کسی نبینه، کسی نفهمه، مبادا کسی ناراحت شه... و این مخفی بودنم بدتر ناراحت کننده است... از خودم بدم می آد.... نمی خوام خودم رو... نمی خوام....

از چرت و پرت گفتن خسته ام... از این که حرفهایی بزنم که بهشون اعتقاد ندارم... حرفهایی بزنم که نشون ندم به چی فکر می کنم... من مریضم واقعاً!!!!! خیلی بده دروغگوی خوبی باشی! که خودت رو آنچنان پشت دیوارهای خودت قایم کنی... که مبادا کسی ببینتت! که درونت رو ببینه... می گندی از درون. عق می زنی و می ریزی رو خودت... کثافت می زنی به زندگیت... چون می ترسی... از دیده شدن می ترسی....

بدترین نوع ترس همینه... ترس از دیده شدن... ترس از دیده شدنن که برای این که اتفاق نیفته، با تمام وجود بری تو چشم همه!!! که اونقدر زیاد و پرسروصدا خودت رو بیان کنی که چشم و گوش و ذهن دوروبری هات بره اونجا که می خوای... که کورشون کنی از زهیر....
متنفرم از خودم.
ترس از خودِ ترسوم.........

امشب برمی گردم... روزی روزگاری، باید از نو شروع کنم. از صفر. امیدوارم این صفر زود برسه...

پینوشت یک: برای این که "دیگر شناس" خوبی باشی، باید آینه خوبی از خودشناسی ات باشی... من آدم بی اعتماد به نفس و حسودی ام...
پینوشت دو: سفر غریبی دارم که خوشحالم امشب تموم می شه... یکی از لذت بخش ترین و عذاب آورترین ها... فقط می دونم از لس آنجلس متنفرم... فضای تهران جلس خفه ام می کنه...

پینوشت بعد از تحریر: من واقعاً میزان نوشتنم، با میزان حال خرابم، رابطه مستقیم داره.... بازم به کلمات که همراهمند...
پینوشت بعد از تحریر دو و اعتراف: "باهوش بودن"، "هم صحبت خوب بودن"، "مهربون بودن"، "عاشق خوب بودن"، "معشوق خوب بودن"، "با انرژی بودن"، "experimental بودن"، "مشاور خوب بودن"، "شاد بودن"... توی این مملکت ازم انرژی زیادی می گیره... خیلی زیاد... به زوال می کشونتم... نمی خوامشون...

Thursday, January 6, 2011

بادکنک شفاف

اومدم بلاگ بنویسم، پشیموندیم... بعد گفتم به جهنم! بعد گفتم نگار باز خودسانسوری؟ بعد گفتم خاک تو سرت... بعد فهمیدم ای بابا! خود درگیری تا به کی و کجا؟؟؟

می نویسم

گاهی حسود می شوم. زیاد. دست مردم می بینم و دل بیتابم می خواد! زیاد هم می خواد...
گاهی دلم می خواد دماغم را بکنم و بندازم دور. بزرگه، سنگینه، اضافه است...
گاهی دلم می خواد بخوابم بی این که ساعت بذارم. پیش نمی آد آگاهانه باشه. اما بدنم زیاد کرکره هارو می کشه پایین. صدای هیچ زنگی رو نمی شنوه...
گاهی اونقدر ناشکر می شم که می خوام بزنم با مشت توی چشم اون خدایی که این همه آزادی زیادی به ذهنم داده. بعد بغلش کنم و بگم خب می دونم که تقصیر تو نیست...
گاهی دلم بغل می خواد...

گاهی که نه، خیلی وقتها اون قدر خودم نیستم و از خودم دورم که یادم می ره خودم کی بودم و چی بودم... آدمها خودشونو با ظرف مقایسه می کنند، من گاهی خودم رو همانند می دونم با یه مایع ژله ای سبز کدر که مثل جیوه دور خودش قطره می شه، دنیای بیرونش رو منعکس می کنه و با محدب بودنش، دنیارو گاهی بزرگتر از خودش، تحویل خودش می ده...

چی می گم من؟

پینوشت: تارا، شهریار، مبارکه.

Tuesday, January 4, 2011

پنجگانه ای با یک ساقه: دست

1. مریم اسدیان تولدت مبارک.

2. تارا زینال زادگان، تولدت مبارک.

3. سال نو میلادی مبارک.

4. تمام شدن یک ترم سخت مبارک.

5. شادی بی دلیل مبارک.

Tuesday, October 19, 2010

تکرار خود! هربار یک جور

خب... 

کی نمی دونه که من زیاد خودمو خسته می کنم؟ هزارتا سنگ و  هندونه و هرچی دیگه سر راهم می بینم برمی دارم و می خوام برسونم به مقصد؟ خیلی وقت ها نمی شه، بعضی وقت ها می شه، خستگی اش می مونه و احساس لذت از مفید بودن... نمی دونم این خستگی خوبه یا نه! هرچند از خودم راضی ام. بچگی ام را کرده ام، جوونی ام را کرده ام و عین خر درگل، همیشه شلوغ ودرگیر بوده ام! یعنی برنامه ام شلوغ بوده... از دید خودم وقت زیاد تلف کرده ام، اما باز از دید خودم کم یادم می آد که علاف بوده باشم... چه می دونم... 
این احساس مبارزه دائم، تلاش دائم،... بهم اعتماد به نفس می ده! حتی به قیمت این که گاهی خودم را از خودم محروم کنم... حتی اگه چیزی برای مبارزه نباشه، خودم درستش می کنم انگار!!! حماقتی از بعد همون هایی که بدون دشمن زنده نیستند انگار... حماقته! افتضاحه... یا شاید... به قول مکس "شما دیوانه اید! اما دیوانه خوبی هستید! خوب است، خوب است"... (شاگردم در کلاس فارسی)

ایران، تارا که بود هر از گاهی به قول مامان "ترمزم را می کشید"... نمی ذاشت هوارتا بار با هم بردارم... اینجا هم به خصوص این ترم که الان دارم می گذرانمش، دیگه حقیقتاً به اوج مفتضح بودن داشت/داره نزدیک می شه... امروز بابا خودم را از خودم نجات داد!!! چرا اینجوری ام؟ چرا خودم نمی تونم خودم را از این هول کردن ها نجات بدم؟ چرا خودم نمی تونم به خودم واقع بین نگاه کنم؟
اَه.
امروز توی راه دانشگاه داشتم فکر می کردم، هم ایده آلیستم، هم دوست دارم که ایده آل باشم، هم دوست دارم اون کسایی یا چیزهایی که دوست دارم را (حتی شده به زور) ایده آل کنم!!! و از دم احمقانه است!!! پوف

بابا امروز ترمزم را کشید... کمی سبک ترم... کاش یاد بگیرم که فرداها دوباره خودم را تکرار نکنم...

Thursday, April 22, 2010

من نینا، سیما، آرش حجازی، شاهرخ خان و کیخسرو را دوست دارم

حرف زدن با تارا واسم خاصیت داره! امکان نداره یک بار باهاش حرف بزنم و یادم نیاره که رشته ام را دوست دارم و نا خودآگاه یادم می آره که چرا اینجام. اصولاً حرف زدن با اون، این روزها، فکر کنم ریشه اش از اینجاها می آد که فکر می کنیم مرغ همسایه خیلی خیلی غازه!!!!!
***
گاهی فکر می کنم باید نویسنده می شدم... با کلمات حس خودم و خواننده را می گیرم دستم!!! می دونم که می تونم این کار را بکنم، اما نمی دونم چه جوری!!! شاید هم می دونم و به قول استاد رافائل دوست دارم شکسته نفسی کنم! مستقیم نگفت، اما من را برده تو فکر: انتخاب می کنم که شکسته نفسی کنم... به نظرم، به قول اون آقاهه توی نیمه پنهان، یعنی دروغ واروونه!؟! یعنی شروع یک جور مسابقه دوسربرد... یعنی یک استرانژی برای منهدم نکردن اعتماد به نفس نصفه و نیمه...
گاهی نوشته ها این قدر صادقانه اسنت که باور کردنشون جرئت می خواد! گاهی باید صداقتت را بگیری کف دستت، ریسک کنی و بخونی... خلاصه اش می شه این که چون از بلاگ استفاده می کنم، از ته دلم برمی دارم و می ذارم روی میز، نمی پیچونم دیگه! رکه! این جوری نیست که هرکسی از ظن خودش بشه یار من! واسه همین هرکسی می تونه از ظن خودش بشه یار من!!!!!!
ولش کن!
اما سروش جوابت می شه یک چیزی شبیه به این: من هم طولانی نمی خونم! یعنی بلاگ یا هر چیز کامپیوتری طولانی نمی خونم! چشم هام له می شه!!!! این پست قبلی برعکس/عین خیلی از پست های دیگه ام، چند تیکه پود! به هم وصل نبودند و بودند... واسه همین یک متن دراز نمی خوندی، هوارتا متن کوچولو می خوندی که تقریباً همشون هم داستان کوتاه بودن! درست می گم؟
***
من خاله لیلا (نینای من در بلاد کفر) را دوست دارم!...
گاهی فکر می کنم این خاله/خواهر من را مستقیماً خدا از آسمون انداخته پایین واسه من!!!!! تهران خاله لیلام بود و هرکس چپ نگاه می کرد، می خوردمش... یادمه یک مدت بهزاد کلید کرده بود و می گفت لیلا! یعنی "خاله" را نمی گفت! چقدر حرص می خوردم و چقدر دعوا کردیم با هم!!! اون ماجرای ازدواجش هم که کلاً بساطی بود!!!! بعیده بچه های دبیرستان یادشون بره!!! برای اونها که در جریان نیستن ماجرا را تعریف می کنم:

-- اگه دوست یک کوچولو نزدیک من هم باشی، سریع دستت می آد که وقتی داری باهام حرف می زنی، فقط شخصیت نگار نیست که پیش روته! همیشه سایه یک عزیزترین دیگه کنارمه! یعنی فقط با من نیست که زندگی می کنی من با خودم آدم های مهم زندگی ام را هم سریع می آرم وسط دیلوگ ها و مونولوگ هام... امکان نداره دوبار با من حرف نزده باشی و بهزاد را اگه با تمام جزئیات نباشه، حداقل با نصف جزئیات نشناخته باشی... حالا الان مریم و هاله و مامانم هم همین طورند!!! اون موقع ها خاله لیلا هم همین طور بود!!! بچه های اکیپ ما تقریباً ندیده، کاملاً خاله لیلا (از ول از بهزاد) را می شناختن.
با این پیش زمینه تصور کن من یک روز اخمو رفتم مدرسه. -نگار چی شده؟ -هیچی، خاله لیلا می خواد ازدواج  کنه! -واااااای! مبارکه!!! خیلی هم چیغ و داد زنان و هیجان ناک هم نبود ها! اما همون کافی بود که چنان برخورد بدی بشه که شرم داریم و اینها!!! خلاصه من کم پیش می آد تعصب داشته باشم، اما لطفاً وقتی دارم، پا رودمم نذارین!!! هم واسه خودم هو واسه شما بد می شه--

حالا خاله لیلای اون روزهای من، که خیلی وقت پیش، از همون سال کنکور شاید، به نظر رسید که واسه همیشه رفت، جاش رو داده به نینای این روزهای من! احساس می کنم این اسم خیلی هم اتفاقی به وجود نیومده، انتخاب بردیا، انگار از ته حافظه تاریخی-احساسی من کشیده شده بیرون!!! انگار که خدایی که اون بالا نشسته، بو برده بود که این نگاری که صدسال سسیاه هم به ذهنش نمی رسید و آخرین فکری که ممکن بکنه، این بود که چقدر به خانواده اش وابسته است, اینجا یکهو نفسش بند می آد و "نینا" شاید تنها چیزی می تونه باشه که به زندگی برش گردونه! حتی اگه خودش ندونه...

بهزاد یادته تصادف کردیم؟ یعنی اون روز که خواستی بدویی دنبال بابا، در ماشین را باز کردی و متوری با زن و بچه اش افتادن توی جوب خیابون ولیعصر؟ اون روز هم هممون شک زده شده بودیم و نمی دونستیم چیکار کنیم! مات! تنها کسی که هواسش بود نفس بچه را برگردونه، زنده اش کنه، خاله لیلا/نینا بود...

نمی دونم نینا فهمید یک شنبه صبح، به چه عمقی من را شاد کرد یا نه؟ خودشون دیدن که شنبه چه حالی داشتم، دیگه خودم نبودم... داغون کلمه متعادلیه واسه توصیفش! که تازه فکر می کردم دارم کنترلش می کنم کسی نفهمه! همون روزی که نتیجه شبش شد پست قبلی...
باید می نوشتمش، مکتوبش می کردم! هنوز هم که فکر می کنم، بغض می کنم... وقت نبود! حالا هست...
توی ذهن منِ نگار، درست یا غلط، درست کردن نون صبحانه شده یک نشانه! یعنی "دوستت دارم"! یعنی "به فکرتم"... یک عمر به من و بهزاد همه خندیدند که صبحانه این بچه های دومتری را مامانشون براشون درست می کنه... هیچکی فکرشم نکرد که این حرکت به نظر ساده و احمقانه اون قدر واسم معنادار شده، اون قدر توی ذهنم بزرگ شده، که الان گاهی از "صبحانه" بدم می آد! می خوام ازش فرار کنم!!!
حتی وقتی با مامان دعوا می کردیم و قهر بودیم، به ندرت پیش می اومد که برام نون صبحانه ام را درست نکنه! اگه روزی نمی کرد، یعنی خیلی خیلی بد بود! یعنی یک احساس فجیع به معنای این که "تنها موندی!"... که انگار پشتت خالی شده!

حالا، تا حالا بیشتر از هشت ماه، تنها شدم! پشتم خالی شده! تا توی اون روز، یعنی فردای اون روز مزخرف خاله لیلا/نینا برام ساندویچ صبحانه درست کرد! باز هم ممکنه به نظر احمقانه بیاد... اما برای من دنیا بود! همون نفس بچه هه بود که برگشت... من نینامو دوست دارم... چون بهم یادآوری کرد که تنهای تنها هم نیستم! پشتم خالی نیست...
***
من مامانم و آرش حجازی را دوست دارم...
لذت بخش نیست که مامانی داشته باشی که بدونه چه کتاب ها و نویسنده ایی را دوست داری و تا کتابشون می آد رو پیشخون مغازه، مامانت خریده و واست پست می کنه؟ مامانی، کتاب را تا صبح بیدار موندم و خوندم! بلعیدم! از خواب اون شب و روز بعد در وافع زدم تا دوباره به خودم یادآوری کنم که ادبیانی که دوست دارم چیه! که ارزش ها و معیارهای ذهن من چیه، که تند تند کتاب خوندن چه حسی داره (تند کتاب خوندن دوست دارم و با این مطالب سنگینی که بهمون می دون خارجکی بخونیم، سرعت خوندنم به یک چهارم نزول کرده)...  و مهم تر از همه یادآوری کنم که "خانوم چی"ـِ "یوماه"ام...
***
من شاهرخ خان و فیلم هندی دوست دارم...
یادمه مقدمات یک را، یک هفته تمام با آلبوم اول رضا صادقی بستم! یک آلبوم، یک هفته تمام، صبح تا شب... تکرار اون صدا، آرامش ذهنم بود برای خالی کردن خلاقیتم با گواش زرد روی مقواهای مشکی... الان هم این کلیپ ها و آهنگ های هندی، همونند برام... یک سری آوا، که ازشون سر در می آرم و نمی آرم ( یک سوم و شاید نصف کلمه های زبان های اردو و هندی، از فارسی و عربی می آد) با موسیقی هایی که بعضی هاشون عمق روح من رو قلقلک می دن، اجازه می دن که کلمه ها، به شکل مقاله تراوش کنند و بیان روی کاغذ/مانیتور...
توی زندگی ام این قدر پیوسته و دائم ننوشته بودم! خوندن چرا! کار روزانه امه! اما نوشتن، هرچند عشقمه، پیش نیومده بود... اون هم به انگلیسی... برای تافل و چی.آر.ای اگه این قدر تمرین کرده بودم 140 و 820 می گرفتم!!!

این چندروز همش فکر می کنم که زندگی ام بامزه شده: دخترک اهل خاور میانه، علاقه مند به زندگی و فرهنگ آسیای مرکزی، اما زندگی می کنه در غرب ترین کشور غربی... و دوست هم داره! جدا از دل تنگی های معمول، عاشق تجربه و آموختن درباره فرهنگ های مختلف همراه با جزئیاتشون، یکجا و با همم که فکر نمی کنم جای دیگه ای غیر از این جایی که هستم و با این رشته ای که می خونم، به این آسونی ها گیرم بیاد!!!!!!!
***
من کیخسرو و بریدا و ورونیکا دوست دارم. من ایلیا دوست دارم. من اسطوره وار نگاه کردن به این دنیای سرتاسر واقعیت را دوست دارم...
من زندگی واقعی، خارج از دنیای درونی خودم را می بینم، می شنوم، درک می کنم، اما آخرش توی دنیای درونی خودم، توی رؤیاهای خودم، توی کاخ خودم، محصول و دست پرورده اسطوره هایی هستم که کتابهایی که خوندم برام ساختن...
دوستش دارم...
***

این قابلیت جدید که بالاخره بعد از 25 سال عمر مفید و غیر مفید می تونم به موقع کارم را تموم کنم (یعنی قبل از دد لاین! نه بعد از اون!!!) را دوست دارم! شادم می کنه و سرحالم می کنه!!!

کاش یک دارو هم بود برای غلبه کردن بر دلشوره کشنده که می خواد بی خود باشه و می خواد با خود! وقتی اون هم پیدا شد، دیگه من هیچ درد دیگه این ندارم غیر از این که دوست پسر می خوام!!!! قصد ازدواج هم ندارم! نبود؟؟

پی نوشت: خیلی از بچه های ما، از دبیرستان و با مدرسه نوشتنشون گل کرد، اما مشوق من واسه نوشتن، نه مدرسه (که حتی توی ذوقم م زد گاهاً) بلکه بابام بود... از اون روزی که امتحان انشامو خوند و آنچنان هیچانی نشون داد طی همه این مدت که انگیزه دار شدم! موضوعش "این روزها که می گذرد، هر روز احساس می کنم..." بود... من هم از زبان یک دست انداز توی خیابون نوشته بودم... جالب بود... اما جالب تر تشویق بابام بود! دلم براش تنگ شده!

پی نوشت دوم: دیشب فقط یک ساعت و نیم خوابیدم. امروز تحویل مقاله داشتیم... الان بعد از 2 ساعت و نیم نوشتن/تایپ کردن، اون قدر خودم را خسته کردم که جون از تنم در بره! فکر کنم بالخره وقت لالا رسیده!!!!!

پی نوشت سوم: سه سال گذشته در چنین روزهایی، یعنی طی یک هفته گذشته از چنین روزی، داشتم بالا پایین می پریدم، نمایشگاه عکس می ذاشتیم، دیوار رنگ می کردیم یا نمونه کار استاد منتخب پوستر می کردیم که یعنی روزمون مبارک! حالا الان عین این پیرزن ها شدم که انگار پنجاه سال تجربه را پشت سر گذاشتن: آره ننه جون... یاد اون روزگارها به خیر... روزت مبارک! خوش بگذرون و خوب درس بخون :دی




Sunday, April 18, 2010

برمی گردم، جوهانا!... برمی گردم

هنوز یک سال نشده که اومدم اینجا! هنوز نشده، اما به زودی می شه... الان دقیقاً 8ماه و سه روزه... توی این ماراتون چیزی نمونده به 12 ماه... [آخ که چه قدر این آهنگ "باران" کریس اسفیرز می چسبه] توی این هشت ماه، بهتره بگم توی این یک سال، برعکس قبل تر ها، هرکی ازم می پرسید "برمی گردی؟" جوابم نامفهوم بود... عجیب هم نیست... برای اینجا بودن، اینجا اومدن خیلی زحمت کشیدم... بیشتر از خیلی شاید... اون سالی که ما اومدیم، از سخت ترین سال ها بود. شک ندارم... برگشتن می تونه معناش وا دادن باشه، یک جور جا زدن شاید... می تونه معناش مفت باختن همه سختی ها باشه... می تونه معناش یک عمر افسوس برای جاه طلبی هایی باشه که می تونست توی مشتم باشه و شاید بعداً فقط توی رؤیا به سراغم بیان... حتی شاید اوم موقع هم نیان... و ین یکی "می تونه" نیست! حقیقتاً پشت کردن به تمام امکانات مفرطیه که این جا هست و اونجا، به خوابم هم نیست...

من اینها رو می دونم، همه اش را می دونم! (برام روضه نخون ذهن خسته من!)
***
جوهانا بهترین دوست من نیست! صمیمی ترین دوست من هم نیست! اصلاً صمیمی معنا نداره وقتی تو مریم و هاله را داشتی... وقتی تارا و پگاه و آیلا را داشتی... وقتی کاوه داشتی، وقتی امید داشتی... وقتی سپیده داشتی که امروز حتی اسمش را حاضر نیستی بشنوی، اما گه گاهی پیش می آد که بهش فکر کنی... وقتی استادهایی داشتی که بهت از دوست نزدیک تر بودن، به خودت شاید حتی نزدیک تر بودن از خودت... وقتی این رسم را به احمقانه ترین شکل توی زندگی ات با پیمان شروع کردی، اما امروزِ روز، بدون فکر کردن به فرصتی دوباره برای رو در روحرف زدن با عباس ترکاشوند و نعیم اورازانی خوابت نمی بره.... 
جوهانا بهترین دوست من نیست، اما توی این روزگار من، "گویاترین" دوست منه... جوهانا بهترین دوست من نیست، اما دوستش دارم...
***
دوست دارم اسم خودم را بذارم دخترک رؤیا... دخترک توی رؤیا زندگی می کنه... زندگی امروزش رؤیاست، روی ابرها راه می ره... زندگی دیروزش قصر هزار و یک شب بوده و فردا...؟ آخ از این فردا... آخ از این فردا... تا دوسال قبل، زندگی فردای نگار یک خانه-قصر بود... طراحی خودش توی یکی از روستاهای اطراف نطنز... آجرهای گرم، قرمز... فریم های چوبی... قوس های نوک تیز صفوی... کنار دیوار تمام شیشه ای... ملغمه ای از عشق امروز و نوستالوزی قدیم... دور حیاط مرکزی پر از لاله عباسی و حوض آب... یک مزرعه بزرگ... با بره ها و بچه بزها... اتاق خواب بزرگ سبک ویکتوریا با یک شوینه خیلی بزرگ... اون قدر بزرگ که توش دوتا صندلیه و وسطش یک آتش کوچولو... خودم وسط کتاب هام شاید هم دارم می نویسم؟ ها؟... بچه گربه ام کنار پام... موسیقی یونانی یا کریس اسفیرز مواج توی فضا... صندلی گهواره ایم... آخ
خسته شده ام... می رم بیرون... بچه بزغاله ای را بغل می کنم... فکر می کنم "الان یعنی مجبورم دوباره لباسمو بشورم؟" آرامشی که از آغوش گرفتنش دارم نمی ذاره دیگه فکر کنم...چقدر به طبیعت نزدیکم... دوست دارم اون پیرمرد که از دور می بینم که داره توی باغ کار می کنه، اسمش "مش کریم" باشه... با مسماست... دوست دارم... من این زندگی را دوست دارم... ذهنم پرواز می کنه...
***
الان که به فردای رؤیایی ام فکر می کنم، هرچند زوده، اما دوتا راه جداست... یکی از اینها باید نهایی باشه که... تا دیروز نمی تونستم انتخاب کنم، تو نظرت را بگو...
اول... بازگشت به عقب، بازگشت به نطنز و رؤیا... عقب گرد! اما با یک بار اضافه شده از تجربه و دانش... شروع می کنم درس دادن... خانوم طبیبیان خارج درس خونده! شاید دوتا مستر داره و یک دکتری... شاید هم کمتر... بچه ها توی گوش هم زمزمه می کنن که حتماً چیزی بارش نبوده که برگشته... آدم عاقل که این کار را نمی کنه... راست می گن... آدم عاقل این کار رو نمی کنه...
با چنگ و دندون برمی گردم به جنگیدن... به مبارزه... برای بهتر کردن، برای بهتر ساختن... راهی که قبلاً اتخاب کرده ام و می دونم از هفت خان رستم سخت تره، اما غیر ممکن نیست... سیستم آموزشی معماری ایرانه که باید درست شه... برمی گردم به همه اون فرسایش های روح اما با هدف والا... به... به... نگار مقدمات دو درس می ده و شهرسازی معاصر

دوم... نگار (توی این غربت، استادها، "استاد"، یا "خانوم" یا "دکتر" نیستن... فقط اسم کوچیک و تمام... یادم می آد که توی ایران، راننده تاکسی ها هم "استاد" بودن گاهی...) شروع می کنه درس دادن... زندگی مفصلی نداره، کوچیک، اما راحت... به مقاله هاش معروفه، اما زیاد سر و صداش در نمی آد! بیشتر سفر می ره و توی یک دانشگاه نه چندان سطح بالا، شانس بیاره توی نیویورک، چند تا کلاس ثابت داره حول و حوش معماری آسیای مرکزی یا شهرسازی مدرن... به لطف مقاله های زیادی که نوشته برای همایش های جهانی، تونسته دور دنیارو بگرده...یک آپارتمان نقلی داره توی نیویورک و ... توی این رؤیا نگار می شه فسیلی که زندگی آرام، اما بی رؤیایی داره... می شه فسیلی که در بهترین حالت، سایه ای می شه از احسان یارشاطر... نگار نمی تونه ایران را مغزش جدا کنه...

آخ
از روز اولی که جدی به اپلای کردن فکر کردم، می دونستم دارم پامو می ذارم توی دنیای یک بام و دو هوایی که بازگشتی نخواهد داشت
***
نگار نمی تونه ایران را از مغزش جدا کنه... قرار هم نیست بکنه...
اینجا دوگروه آدم می بینم، دو گروه ایرانی... از هر دو هم بدم می آد!!!!!!!! یعنی اون  شیوه را نمی پسندم! راه حل؟ ندارم! سرم درد می کنه! فقط همین!!!
گروه اول: می بینی که از گذشته کاملاً کنده اند... اگر ببینیشون و شروع کنی ارتبط بر قرار کردن، دیگه نمی فهمی ایرانی اند یا کانادایی یا آمریکایی... در بهترین حالت می شن عین نسل دومی هایی که اینجا به دنیا اومدن... ارثیه ای که از ایران دارند، زبان دومیه که بلدند و اسمش می شه فارسی... ذوب می شن توی این فرهنگ و ایران می شه یک گذشته که فصلش تموم شده و شاید گاهی یک سفر تفریحی نقبی باشه برای یادآوری خاطرات خوش... (و غر زدن به وضعِ بدِ امروزِ هر روز بدتر از دیروز)
گروه دوم: گیر می کنند در ایرانی بودن! ایزوله می شن! ارتباط اجتماعیشون محدود می شه به اونهایی که فارسی حرف می زنند و بس... خارجی ها خارجی می مونند و دنیا تقسیم می شه به خودی و غیرخودی... یک دیوار بلند، یک مرز شدید...

نمی تونم تصمیم بگیرم از کدوم این دوتا "اکستریم" بیشتر بدم می آد... نمی خوام اولی باشم، روح اجتماعی من اجازه نمی ده که به دومی فکر هم بکنم... در سوم را هم هنوز پیدا نکردم... پیدا کردن تعادل سخته...
***
زمان لازم دارم! می دونم! آروم بگیر ذهن خسته من!
***
دیروز با چهارتا از بچه ها رفتیم (اومدیم) سفر یک روزه! خوش گذشت... این آمریکایی ها از خون خودمونن! خاله زنک و حرّاف! می پسندم... بهترین قسمت وقتی بود که بردمشون رستوران ایرانی، بدترین قسمت وقتی که با تمام وجود جلوی خودمو می گرفتم که وسط راه نزنم زیر آواز!!!! وقتی بهم زیادی خوش می گذره، حس آوازم گل می کنه! اما اون بنده های خدا گناهی نکردن که مجبور باشن "شکوفه می رقصد از باد بهاری" ویگن را از زبان من بشنون!!! برای مکس گاهی آواز می خونم! مثلاً داره فارسی یاد می گیره و باید یاد بگیره که آوازهای ماراهم تحمل کنه!!!!!!!!! اما جوهانا و جنیفر و مت و کیتلین فکر نمی کنم غیر از این که غذای ایرانی چه مزه ای می ده یا حداکثر شنگول بازی های دوره لیسانس، به چیز دیگه ای از ایران علاقه نشون بدند!!!

موقع خداحافظی، بعد از مدت ها بغل کردن یک دوست چسبید... ممکنه زبانم خوب نباشه، اما برای نشون دادن حسن نیت، زبان لازم نیست... 
***
تجربه کردنِ زندگی، دلچسبه...
مت (متیو) سال اولی بود... فعلاً دانشگاه خورده توی ذوقش... معماری را پسند نکرده... کیتلین سال چهارم معماری... من و جن  (جنیفر) هم کلاس و جوهانا سال بالایی ما... برای ما سه تا دوره لیسانس بهترین دوره زندگی بود و این برای اون دوتا عجیب... جالب تر این که ساده نبود توضیح دادن این که چی جذاب کرد این دوره را...
جوهانا، گویاترین دوست منه! توضیح داد: لیسانس برای این نیست که تو معمار بشی... فرصتیه برای یاد گرفتن پایه ها و اجتماعی کردن خودت!!!  برای دوست پیدا کردن و گستردن ارتباطاتت! معماری کردن را توی دانشگاه نمی شه یادگرفت! سر کار یاد می گیری... این مرحله اجتماعی شدن، از یک طرف باعث ریزش بعضی از سال پائینی ها می شه (که اینجا بلافاصله تغییر رشته می دن) از یک طرف برای اون ها که موندن، بهترین خاطره!!!! نمی دونم راست می گه یا نه... ته دلم معتقدم خیلی بیراه نمی گه! اما خب کیتلین سال چهارمیه و تجربه مشابهی نداشته....
***
فارسی درس دادن به مکس جذاب ترین کاریه که توی دانشگاه دارم! از هر نظر که بگی... پیش آمادگی براش لازم ندارم... دوساعت تمام با خیال راحت فارسی و انگلیسی، هرکدوم که در لحظه بیشتر حال کردم، حرف می زنم... یک دوست خوب و صمیمی پیدا کردم، با یک مرد حسابی؛ زیبا، جذاب، عاقل و در عین حال شیطون آشنا شدم که همون دو ساعت در هفته کنارش بودن هم حس خوبی بهم می ده... و مهمتر از همه پول خوبی گیرم می آد... من اصفهانی ام
***
جوهانا خودش بیست و هفت سالشه... بعد از لیسانس دو سال و نیم کار کرد، یک سال اروپا اینترن شیپ گرفت و بعد اومد اینجا... این بشر را دوست دارم چون خودش را موظف به زندگی کردن نمی کنه! زندگی را موظف می کنه که با دلش راه  بیاد... کمتر از دو ماه دیگه فارغ التحصیل می شه و ...! آینده ای نیست! مهمترین دغدغه اش برگشتن پیش خانواده اشه! فلاً هیچ کاری هم انتظارش را نمی کشه... دوست پسری یا نامزدی هم نداره و... در مجموع از هفت دنیا آزاده تا بعداً ببینه چی می شه! 

شاید اگر من هم می تونستم حتی شده برای یک هفته این قدر دغدغه آینده نداشته باشم، شاید مثل همون چیزی که ایران بودم... این قدر تلخ نمی شدم... توی زندگی ام هیچ وقت این قدر تلخ نبوده ام! نمی دونم و بلد نیستم که باید باهاش، با این تلخی، چیکار کنم و این اذیتم می کنه... تا حالا نشده بود از خودم خوشم نیاد و درواقع این دیوونه ام می کنه!!!
***
سرم درد می کنه
***
من برمی گردم ایران! همین! تو اسمشو بذار فرار یا هرچی... آرامش فعلی روح من توی همین چهارتا کلمه است! حتی اگه حقیقت هم نتونه پیدا کنه، می تونم با این امید لعنتی خودم را بیشتر سرپا نگه دارم... نمی تونم؟
***
سرم درد می کنه... من برمی گردم ایران

Wednesday, February 3, 2010

شاد باش و میر زی...... مبارک بادا


ممنون! ممنون! ممنون!

ممنون از مامان و بابا و بهزاد و خاله لیلا و دایی خلیل و دایی فرهاد و آقا فرداد !

ممنون یک عالمه ویژه: عباس ت و مکس که اصلاً انتظار نداشتم و واقعاً شادم کردند....
ممنون از هاله که اگه کادو نگیره فکر می کنه نیستم!
ممنون از تارا که نصفه شب زنگ زد و از خواب برای اولین بار پروندم!!!! (تا حالا با زنگ تلفن از خواب نپریده بودم! شنگول ناک بود! هرچند جواب ندادم!!!!!)
ممنون از محمد علی ابطحی که جواب تبریک تولد گفت: "ممنون نگار انم.شما زنده باشید" و نمی دونم می دونه چقدر خوشحالم کرد یا نه؟! من که به فال تبریک تولد گرفتم!!!!!!

ممنون از همتون که تبریک گفتین:
کاوه، محمد امیری، بهنوش، پویان، فاطمه سعادتی، سپیده حکیم الهی، گلنار، سارا زاهدی، مریم الله داد، مژده آزاد، نگار کیانی، سروش، فرانه هدایتی، آرش کنعانی، شیوا شاهرخی، فرزانه رضائی، مرجان مهر، بهار یوسفی، پروین جعفری، سپیده حاجی پور، سالی مظفری، آرش طبیبیان، سوده انصاری، سعید شمایی، ارغوان کاظم بخشی، آتوسا سلطانی، ئاران، سجاد محمدی، نگار مسعودنیا، آیدا محصولی، لاله معمارزاده، باز هم نگار کیانی!، کیوان رضایی، سپیده فائم مقامی (83ئی!!!)، مهناز، شازی، پریسا گندمکار، چلسی (فامیلش چینیه! به ذکر نکردنش ببخشیدم!!!!)، مریم امام جمعه، مرسده، نیکی، سمانه مظفر، یاسی آراسته، تارا کیهانی، هوفر، فرناز کیارش، نرگس افشم، ویدا مهری، علی اسماعیلی، یاشار

ممنون از سارا و آیلا و پگاه و مریم وسالومه و بنفشه و لیدا و پریسا و هوارتا آدم گل و بلبل دیگه که با این سیستم دور بودن و خرابی از پایبستِ خانه... تماس بگیرند یا نگیرند، فکر کردن بهشون شادم می کنه....

هی گفتم مرحله اول تولدم مبارک، مرحله دوم مبارک... و حالا مرحله سوم مبارک!!! از همتون ممنون، که درسته اینجام و به نظر دورِ دور... اما این احساس که تنها نیستم و آدم هایی هستند که بالاخره یک گوشه از دلشون را جا دادن به من، معرکه است! روزهایم را تا مدتها ساخت حسابی....

ممنون که بعد از یک روز خیلی خیلی خسته (کلاس و کار از 10 صبح تا 9 شب) آنچنان شادابم کردین که حداقل سه ساعتی نشستم و جوابهای لطف هاتون را دادم...

ممنون از خدا که کادو تولد هرچی برف داره، داره از آسمون نازل می کنه!!!! همچین که گیر کنم و عمراً این آخر هفته بتونم برگردم واشنگتن!!!!

ممنون

ممنون

ممنون

پینوشت بعد از پست: ممنون از طاهره مرودشتی، سالومه، مریم فروتن، رعنا یزدان، حنیفه زارع زاده، شیده، زهره معمارزاده، بهشاد، پریسا رهبری، فرشته عسگری، عمه افسانه، شفق، مهسا ادیب، مستانه ترکمتی آذر، سلیما علی، هدی، ابراهیم کاظمی، کتایون، ارغوان، جوهانا کان، امی موزز (همون موسی خودمون، اما خارجکی)، جنیفر، سارا پیامی، آذین فرزان، سپیده شمائی، شهریار، بنفشه جلالی، مریم نوری، بهار معمارزاده، دوباره امی موزز، گلبهار، پریسا، لیدا، سم (سام) شیرازی، جوهانا کان (دوباره)، فاطمه سمائی، تارا، بابک معمارزاده، ونوس، شهلا مقبل، امیر چاووشی، نگار اشعری، مریم اسدیان، سارا افراز،مونا حکمی





Wednesday, January 20, 2010

رافائل


اگه یک درس داشته باشین به اسم رافائل، چه احساسی خواهید داشت؟

اول از همه بگم که دو سه روز گذشته به این فکر می کردم که اگه بخوان هرکدوممون را به یک هنرمند بزرگ منتسب کنن، احتمالاً من می شم لئوناردو داوینچی، تارا می شه رافائل!!!! من پر از ایده های نو، علاقه مند به همه چی، اما در عین حال نا تمام در همه آن ها!!! برعکس تارا شاید کله اش را مثل من توی هر سوراخی فرو نکنه، اما توی کار خودش عمیقه....

برگردم سر رافائل: همیشه توی دلم غر می زدم که چرا آخه ما عملاً "هیچی" نمی دونیم؟ این همه آدم باحال توی دنیا که این همه آدم براشون می میرن، من که کلی ادعام می شه و توی یک رشته تقریباً هنری درس خوندم، چرا از یکی از پرکارترین هنرمندان دنیا، شاید بهترین در نوع خودش، هیچی نمی دونم... خلاصه این کلاس را گرفتم تا بلکه بالاخره یک چیزی بدونم!

از همون اول می دونستم که سر تا ته این کلاس برام به ترس و اضطراب می گذره. این که بچه ها از این کارها می کنن که یک درس را می گیرن تا بفهمن دنیا دست کیه، کار بچه های لیسانسه، نه فوق لیسانس! خُب وقتی امکانش برای آدم نبوده چی؟ بشینم نگاه کنم؟؟؟ از من بر نمی آد! کما اینکه می تونستم اون دو تا کلاس دیگه را امتحان را بدم و نرم سر کلاس... اما واقعاً نمی ارزید... فرقش اینه که توی اون کلاس تاریخ (جامع معماری) هرچند تنها بچه فوق هستم، اما 150 تا دانشجو دیگه هم موجود می باشند! گم می شم یک جورایی، به خصوص که وقتی استادهاش دوستم دارند، مشکل نمره هم تا حدی حل می شه... اما سر این یک کلاس دقیقاً باید بین نمره و ارزید سر به بدن یک کدوم را انتخاب می کردم!!!! همین می شه که وقتی توی کلاس 11 نفری استاد از من می پرسه واسه چی اومدی، رک و راست می گم چون تخصصم توی معماری قرن 15-16 ایرانه، دوست داشتم بدونم همون موقع ها، این ور دنیا چی می گذشته...

اصلاً ترسم از کلاس کم نمی شه وقتی می بینم که بقیه بچه ها هم چیزی نمی دونن! اولش که فکر می کردم تنها بچه معماری من هستم... بعد دیدم سه تا دیگه از بچه های خودمون (یکیشون سال دوم فوق) هم این کلاس را گرفتن. حتی چهارتا جوجه لیسانس داریم. از بچه سال اولی معماری تا بچه سال آخر اقتصاد و کامپیوتر!!!! بچه های تاریخ هنر هستن، کلی هم باسوادند در نوع خودشون اما خُب نسبت 3 به 8 یعنی سطح سواد کل کلاس در زمینه این آدم کلاً پایینه دیگه. هه هه. ترسم ریخت؟ عمراً!!!! اولاً ندونستن داریم تا ندونستن! من از فقط یک شخط خاص نیست که هیچی نمی دونم، یک دوره کامل فرهنگ و هنره که توی ذهن من فقط یک کلمه تعریف شده: رنسانس! و لا غیر!!!! حالا فکر کن که استاد آخر ترم مقاله ای می خواد در حد شکسپیر! و هر هفته هم طبق معمول 30-60 صفحه خوندن داریم از همون نوع. کاملاً ادبیاتی: رافائل، این کامل ترین هنرمند دوران، شمیم فرح بخش بهاران را به ارمغان می آورد!!! ببین که چگونه در میان انبوه سفیدی صورت دماغ را بیرون آورده تا از رنج دوران بگوید.... از این اراجیف!!! شرمنده، هیچ وقت نتونستم با این وجه توصیفی برای تحقیق کنار بیام، حتی تو فارسی! چه برسه به انگلیسی!!! پوف!!!!

ترم پیش از اول می دونستم که اگه معدلم کم بشه، به خاطر درس تاریخه، حفظ کردن واسم سخت بوده و هست. حالا هم می دونم که این اتفاق قراره درباره همین درس بیفته. تنها حرفی که می تونم به خودم بزنم اینه که استرس را بریزم دور، به خودم حالی و یادآوری کنم که واسه یاد گرفتن اومدم، تلاشم را بکنم، اما بیشتر عشق کنم با تصاویر زیبایی که توی این ترم انتظارم را می کشند.... غیر از این، شمیم زیبای نمی دونم چی چی را فقط تبدیل می کنم به جهنم واسه خودم!!! مگه نه؟ (بگین آره!!!)ه

Thursday, October 29, 2009

امشب کلی خوب بود! مگه من از دنیا چی می خوام؟؟؟

امشب خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیلی خوش گذشت!

دبیرستان که بودم، با آزانس می رفتم مدرسه، با آزانس هم بر می گشتم خونه. از دم در تا دم در!!! که یکهو تو راه گربه گازم نگیره!!!
رفتم دانشگاه، پر رو شدم! پر رو پر رو راه می افتادم بازار تهران، ناصر خسرو و هرجای دیگه ای که مطمئن بودم دختر تنها نمی ره!!! اصولاً بحث "دختر تنهارو لولو می خوره" همون ترم اول ریخته شد تو توالت، گلاب به روتون، سیفون هم روش!!!! اصلاً مگه می شد که استادت صدیق باشه و مجبور باشی کلی کار معمارانه بکنی و باز هم با آقا بالاسر راه بیفتی تو خیابون؟؟؟ هیچ جارو بلد نبودم، ادعام هم می شد!!! اردوهایی که جور کردیم و رفتیم: جنوب و شمال... واااای!! اون شب کذایی با تارا تو جنگل!!! قطار کرمان...
بازار کاشان نصفه شب را بگو که هیچ وقت ماجراشو واسه مامان اینها تعریف نکردم!!!!! تنهایی! عجب دلی داشتم! بهتره بگم عجب کله خرابی داشتم!!!! تازه با همه اینها شبها دیرتر از 8 نمی اومدم خونه!!!!!

حالا امشب یاد همه اونها و یک عالمه خاطره دیگه واسم زنده شده....
بگذریم!

تو بلاد اجنبی ها با یک گروه بچه باحال، "نیمه پنهان" ندیده بودم که دیدم!
فرنی نخورده بودم که خوردم...
جوجه معلم زبان فارسی نشده بودم که شدم...
یک گله دوست باحال یک جا پیدا نکرده بودم که کردم...
ساعت یازده و نیم شب تو خیابونهای تاریک با دوستان قدم نزده بودم که زدم...
و مهمتر از همه: لباس ارتش آمریکا نپوشیده بودم که پوشیدم!!!!!!!!!!! (این آخری اصلاً هالووینی نبودها! کلی جدی بود! واسه همین اینقده جسبید!!!)


و همه اینها هیچ، فردا دوتا کلاس دارم، مشق هام هم مونده، هفته دیگه باید مقالمو تحویل بدم، فردا مسافرم و.... با همه اینها، با خیال راحت نشستم و دوغم را می خوووووووووووووورم!!!!


امشب کلی خوب بود! مگه من از دنیا چی می خوام؟؟؟
پی نوشت! امشب داشتم مثل بچه آدم داشتم راه می رفتم که یکهو یک پسره از اون کله خیابون داد زد: آهای خانومه! واسه هالووین چی می پوشی؟ گفتم (داد زدم) سرخپوست آمریکایی! گفت چه باحال! من می خوام توماس جفرسون بشم!!!! کلی واسش کف و سوت زدم و رفتم... نمی دونم اون مست بود یا من؟؟؟
:-P

Saturday, July 18, 2009

July 19, 2009



هوالمُهَِيمِن


اين پست يک درد و دل نويسي نيست!
درد و دل ها را دوستان اين روزها مدام مي نويسند... وقت و جاي حرفي از من نيست. که کم هستم اين روزها.... خيلي کم...
ترسو ام شايد. شايد نه. حتماً. اما به اين فکر کن که يک سال تمام براي يک هدف، که توش حتي خيلي بارها هم شک ميکني، زجمت مي کشي و ... فقط اين که اگه امروز برم تو خيابان ها و فردا قبل پرواز بهم گير بدن و نذارن برم.... همين که فقط صدايي دارم که ازش خوب استفاده مي کنم –گاهي- باز هم عذاب وجدانم ر يک کم کاهش مي ده...

بذار از چيزاي ديگه حرف بزنم.... 360 بسته شده. بلاگ من که بسته نشده!!! عقلم رسيد و از همه بلاگم کپي گرفتم... يعني save اش کردم... اگه سوادم بره بالاتر توي همين بلاگ با همه کامنت هاي دوستان باز نويسي اش مي کنم...
حرف و دل مشغولي ندارم که ازش بگم... "فکر مشغولي" بهتره! اين رو ندارم! اما کار و زندگي دارم! فقط 3روز وقت دارم که فارغ التحصيل بشم و مي دونم که يک عالمه کار مونده! مرداد هم که دانشگاه مي بنده! علم و صنعت، عشق و شربت، دانشگاه فيضيه تهران، بي رگ هاي تهران، حتي "دانشگاه احمدي نژاد".... همه اين ها الان فقط واسه من يک سري کلمه اند که باز هم فقط و فقط يک معني دارند و بس: 6سال گذشته من! 6سال از بهترين سال هاي عمر من. نه چون بهترين ها ساختنش... چون بهترين ممکن براي خودم ساختمش! خيلي کمبود داره. اين گذشته را مي گم! شامل خودم، موجودات جاندار و بي جان توي اين محيط... اما خُب. خيلي هم بيهوده نبودم. حتي در حد توانم خوب هم بودم. احساسي که متأسفانه در مورد مدرسه ندارم. درسم، تجربه هام و... مهمترينش: دوست هام!
تارا زينال زادگان- پگاه جعفري- آيلا احمدي- نعيم اورازاني- عباس ترکاشوند- اميد موسوي- فائزه بنکدار- کاوه باغ به- صنم جبل عاملي- احسان مسعود- زينب رضازاده- زهرا همداني- امير برزويي- محسن فيضي- پريسا نيک خو- مهدي خاکزند- شهريار بيضايي- کريم مردمي- سارا افراز- بنفشه ماهوتي- حسين ترابيان- امير چاووشي- ليدا اربابي- علي اکبر يعقوبي- آران مردوخي- زهره (فاميلشو يادم رفته! براي آدرس دادن اشاره مي کنم به وحيد خاوه اي)- خورشيد (واي خدا! خورشيد! فاميل تو ديگه چرا يادم رفته؟؟؟)- عطيه استادان- مريم ناصري- بهناز فردوسي- گلنار ايران پور- ياسي آراسته- سکينه باوقار- اين و اون و همين و همون و بُز و بِلَکي و 3نما و غيره!!!!- سحر قاروني- نفيسه محمد بيگي- حميد عموزاده خليلي- نيما اربابي- نيما دهقان- صدف دها- فرهاد بيضايي- اميد رهايي- سپيده قائم مقامي.
و فرشيد ميرشکرايي. که نمي دونم چرا هم نعمت داشتن و هم نداشتنش را از دانشگاه مي دونم.
و ....ياشار....
مي دونم بعضي هاشون حتي نمي دونن توي زندگي من وجود داشتن!!! بعضي هاشون فکر مي کنن ... مهم نيست! مهم اينه که واقعاً زندگي 24 ساله من بدون هرکدوم اين ادم ها چيز مهمي را کم داشت! آدم هايي که فقط و حداکثر توي شش سال شناختمشون. اکثرشون، خيلي کمتر... و حتي نشد بعضي هاشون را بشناسم...
.
.
.
"خداحافظ ايرانم!!!!"
اين اون چيزيه که هِي دارم سعي من کنم ازش فرار کنم و نمي شه! نمي شه! باور کن نمي شه! بده ها! خيلي بد! نمي دونم چرا کم آدم ها درکم مي کنن!!! اونم منِ عاشق مام وطن!!!!!!!
بذار يک چيز را روشن کنم! چون فکر کنم ممکنه کسي باشه که مي خونه و نمي دونه!... آدمي هستم که تا دکتري معماري مي خوام برم. دکتري معماري چيزي از دکتري فلسفه کم نداره واقعاً! پس سخته! اونم تو مملکت غربت! با زبان خارجکي... اينو باور کنين!!!! حالا تصور کن که نگار طبيبيان در نظر داره (اينها فعلاً همش نظريه پردازيه!) که دو تا فوق بگيره که هر کدام دوسال طول مي کشه حداقل... و يک دکترا که مي شه 6سال... 10 سال تحصيل از اين زمان!!! و مشکل واقعاً تحصيل علم و دانش نيست که من عاشقشم! مشکل اينه که با ويزاي دانشجويي سخت مي شه از اون مملکت لعنتي خارج شد و دوباره بهش برگشت...
اَه! ولش کن... مثنوي هفتاد من کاغذه. اونم از نوع کاغذ چرک نويس....

Wednesday, October 1, 2008

October 01, 2008


هو الرئوف.......
فکر کنم شنبه
باتشکر از دوست خوب، مهراوه.... ديدم خيلي شعر قشنگيه، از بلاگ اون برداشتم تا اينجا تکرارش کنم.....
گفتم تو شيرين مني، گفتي تو فرهادي مگر؟
گفتم خرابت مي شوم، گفتي تو آبادي مگر؟
گفتم ندادي دل به من، گفتي تو جان دادي مگر؟
گفتم ز کويت مي روم، گفتي تو آزادي مگر؟
گفتم فراموشم مکن، گفتي که در يادي مگر؟
گفتم که خاموشم مکن،
گفتي که فريادي مگر...؟
امروز کلاً با عالم و آدم، به خصوص با شخص شخيص خدا دعوا داشتم... اصولاً کلافه بودم، به خصوص از دست بعضيها! (کسي به خودش نگيره! اون بعضي ها اسمشون بهزاده!!!! اما خوشحال نشين، دعوايي در کار نيست...) بعد از سحر ديگه ديدم، خيلي دارم آدم بدي مي شم... سالهاي پيش خيلي بهتر بودم، حداقل موقع ماه رمضان، احساس بهتري داشتم! زدم تو سر خودم، رفتم پشت بام.... خيلي وقت بود نرفته بودم... عجب اشتباهي... کلي هوا خورم، آسمون پر ستاره باحال (مورد کمياب در تهران) ديدم، کلي لذت بردم (مثل هميشه) از صداي جاروي آقاي رفتگر!!! (سوپور خودمون!) ساعت کارش دم خونه ما حدود 3-4 صبحه، خيلي خوبه... کـــــِـــش... کــــــِـــش... توي اوج سکوت... آرامشش، اين احساس که همه جا امن و امانه... نمي دونم، حيلي قشنگه ديگه... سمفوني قشنگيه... (آخي! تو دانشگاه هم صبح هاي زود اگه بري... دسته جمعي مشغول به کار... واي! دلم تنگ شد....)
توضيح عکس: محبت پدرانه!!!!
سه شنبه
....Down in and out, in Paris City,
All the things are tough and pretty
Stay with me until the night is gone
Just we two
Mona lisa, breaks my heart
Just we two
You are a lovely work of art.....
امروز يکي از اون بهترين روزاي زندگي ام بود... رفته بوديم پارک جمشيديه. خيلي وقت بود نرفته بودم... چسبيد. وسط هفته هم بود... خلوت... صداي پرنده ها جالب بود و حال و هواي غروب... و جالب تر اين که ترکاشوند ديدم!!!! با عیال محترم :P کلي خنده بود! گفت تو چرا همه جا هستي؟!!!!!!!!! :D:D و به همراه گرامی: تو اينو چه جوري پيداش مي کني؟!!!!!!!!!!
تو پارک ياد خيلي خاطره ها هم افتادم! اي جووني کجايي؟؟؟؟؟؟ ترم يک... شيطوني هام... بالاي سنگ رفتن ها... کارهاي صديق رو نکردن ها... مثل سگ شدن ها... نوشتن ها... بي خيال شدن ها.... عکس هاي تارا.... خلوت دو نفره... تولد نيما..... ــَــَــَــَـ...... و امروز يک خاطره خوب اضافه شد. چه خوب!!! احساس مي کنم زندگي ام بالا پايين زياد داشته اما احساس مي کنم هميشه يک نفر هوامو داره... يکي، يه چيزي، يه خدايي.... و بيش از اون اين روزها شديداً بيش از هر وقت احساس مي کنم زندگي ام رو دور تند مي گرده...
دلم داشتن گربه مي خواد. با سر و گوش نارنجي، پاهاي سفيد...
پي نوشت1: الان ديدم چقدر مي شه احساس هاي آدم از يک شنبه تا سه شنبه فرق کنه... خدايا، بوس!!! زندگيمو دوست دارم!!!!
پي نوشت2: فيلم نسکافه داغ داغ خيلي مزخرف بود! بيچاره خسرو شکيبايي... خوب بازي کردنش توي اين فيلم هاي آخر، اصلاً فيلم رو نجات نداده... کارگردان احمق شايد از خسرو مي خواسته براي ساختن يک "خواهران غريب" ديگه استفاده کنه.....
پي نوشت3: ارکستر اين فصل را با من بخوان، کار مجيد انتظامي معرکه بود. اجراي تئاتر روز واقعه اش خيلي خلاق بود. من از فيلم از کرخه تا راين خوشم نمي آد. اما اجراي موسيقي اون+بوي پيراهن يوسف معرکه بود. سموني ايثار رو هم که نشنديده بودم. جالب بود... عزت الله انتظامي هم که جاي خود... اين بشراصولاً به تنهايي يک تئاتره... فقط.... حوس کرده بودم بپرم وسط، بگم آقا، يک فکري به حال خندق سوسمارهاي دور باغ فردوس بکن.... :D:D هـــــي... زندگي!!!
پي نوشت4: دلم واسه تارا تنگ شده! دختره خر

Wednesday, December 19, 2007

Entry for December 19, 2007


هو الناظر!!!

سلام! من اومدم! خيالتون راحت! هيچ جارو نديدم! مسافرت کاملاً کاري بود! پنج درصدشم به توريستي رسيد!!! اما جاتون خالي! بعضي وقتها واقعاً از خودم خوشم مي آد! جدي خوب بلدم از لحظه لذت ببرم! تو اون يک هفته 4تا شهرو ديدم! شانگهاي، شن زن (با کسر ش و ز)، پکن (بي جينگ، با کسر ب) و دبي. شانگهاي باد منو برد! شن زن از گرما پختم! پکن گذاشتنم تو فريزر! دبي هم هي داغ کردم و هي لرزيدم!

وارد جزئيات نمي شم ولي خلاصه اين آخري منو از پا انداخت! حال خراب من از قبل و سرما و گرماي مغازه ها!!! خدايي تمام دل و روده ام ريخت به هم!!! ساعت خوابم که مسئله کوچيکيه و پيشکش همه اينها! به هر حال طبق روايت فوق، ساندويچ آماده نگار در خدمت شماست! کله پاچه ميل دارين يا دل و روده و زبان؟!

به هر حال کفرم درآمده بود که کلي بهم خوش گذشته مثلاً، اما بلافاصله بلاگ بعدي ام (بعد از بلاگ "هيجان!") در مورد يأس فلسفيه! نامردي بود و واقعي هم نبود! کامنت تارا خيلي باحال بود: تقاضا زياد بوده!!! هاها! ايول! (اينم آگهي تبليغاتي! تارا پولشو بده!)

يعني دوست داشتم يک زماني چنين پستي بذارم! يکمي همچين خالي باشه! خُب اون موقع حسش بود! بيشتر سردرگمي بود تا واقعيت. نه که يکم از دو ماراتن معمول زندگي عقب موندم (حالا من کي از راه آدميزادي دويدم که اين بار دومم باشه؟)....

دوست دارم يه کم از مسافرت حرف بزنم! کم ديدم ولي جالب بود! خيلي آدماي با فرهنگين! به معناي لغوي کلمه! وگرنه از دم فرهنگشون با کشوراي غرب خودشون فرق داره! از هند به اين طرف... يک تبت غربشونه که که يک شکاف اساسي انداخته بين اونا و چيزي که ما ميگيم دنياي متمدن!!! از دم مهربون بودن! (تو اروپا اصلاً چنين چيزي حس نکردم! اونجا کلاس مهم تر بود!) در کمال زبون نفهمي (!) سعي مي کردن به آدم کمک کنن! واقعاً زبون نفهم! يه چي مي گم، يه چي مي شنوي! حتي نمي شد با زبان اشاره و پانتوميم باهاشون ارتباط برقرار کرد! همچين يه کم خنگن! اما خفن با پشتکار! کان هو خر! (بلانسبت!)

کاملاً فرهنگشونو ميشناسن، تاريخشو مي دونن، بهش افتخار مي کنن و تمام تلاششونو مي کنن که حاليت کنن!!! مقايسه مي کنم: ما بعد از چين دومين تمدن زنده دنياييم. چند تا ايراني اينو مي دونن؟ چندتا از آدماي ميراث فرهنگي اينو مي دونن؟ اون وقت گداي چيني اومده واسه من جزئيات دوره مينگ رو ميگه!!! (دوران باستانشون. فکر کنم حدوداي عيلامي هاي ما ميشه. همونايي که نمي دونيم از کجا و کي رو اين زمين پيداشون شده! همونايي که آشور رو از بين بردن! تمدن بعد از چين و قبل از خودمون!!!

عين خر کتاب مي خونن!!! همشون! همه همشون!!! هيچ جا کتاب فروشي هايي اين قدر غلغله نديده بودم! اصلاً هم يک کافي شاپ مثل نشر ثالث نداشت که مردم به هواي سان شاين برن توش!!! کتاباشونم اصلاً عکس نداشت، به عقل من هم فونتش 11 بود! خلاصه در اين زمينه هم بسي شرمنده شديم!!! (لحن حرف زدنم متأثر از هاله شده!)

پرستششون مسخره بود! تعظيم کردن به حداقل 2000 تا مجسمه کچل! اونم فقط تو يک معبد. (عکساشو مي ذارم)، يا مجسمه هاي طلايي ريش سياه عصباني که اگه بيان تو خوابم، رسماً ميميرم!!! يا پرستش شخص شخيص "در"!!! يا خداي آشپزخانه! مگه بت پرستی شاخ و دم داره؟ نه والا! فقط يه جفت چشم باريک کافيه!!!

با عرض معذرت از بودايي هاي محترم! خودشون آدماي ماهين! اما همون طور که گفتم يه نموره خنگ تشريف دارن! شايد کسي نبوده که واسشون دين مبين اسلام رو توجيه کنه! اما مسيحي هم کم داشتن. ديگه اونا که خوب تبليغ مي کنن. يه عالمه مبلغ و کشيش سرتاپاي دنيا دارن! تو دهات آفريقا هم اين گونه جانوري گزارش شده!!! (الانه که خدا سنگم کنه!)... تازه هنگ کنگ تا دو-سه سال پيش اجاره دست انگليسا بوده! تازه يه کم وقته که مهلت اجارش سر اومده...

اين مورد آخر کلي واسه خودم جالب بود! فکر کن! جدي باحاله! مدتها مستعمره باشي، بعدشم بِدنِت اجاره!! تازه وقتي پَسِت مي دن، قول و قرار بذارن که منطقه آزاد باشي! البته واسه هنگ کنگ که بد نشده. قطب تجاري چينه ديگه! آخرش بالا بري، پايين بياي، کار، کار انگليساست!!!

ولي: ملت دموکرات تر از اينها نديده بودم! بقيه دنيا حرفه! اينجا حکومت خل و چله! اما ملت دموکراسي تو ذاتشونه!

ساعت 2:00 بامداد.
اينجا تهران است، صداي کلاغ اکسپرس.
ادامه برنامه در آينده نزديک، انشاء الله! (به شرط استقبال! هر کي خوند (يا نخوند) يه دينگي بزنه!!!)

توضيح عکس: من و دوست های دختر همسنم! اگه گفتی کدوم منم؟