Showing posts with label یأس فلسفی. Show all posts
Showing posts with label یأس فلسفی. Show all posts

Sunday, October 14, 2012

Jump into the abyss

"... all you have to do, is, LISTEN"
and I listened... to the August Rush.....

گاهی بعضی صداها... بعضی نواها... بعضی و فقط بعضی...
باعث میشن صدای قلبم از آسمونها هم فراتر بره...
خوبم باز... من باید خوب باشم...

و میدونی؟ مهم نیست این بعضی چقدر دیوانه وار باشن...
اندازه راه رفتن تو بارون سیل‌آسا... که همه وجودت شسته شه...
اندازه نعره زدن و آواز خوندن تو حموم واسه یک ساعت...
اندازه بلند بلند تو Union دانشگاه نصفه شب آواز خوندن...
اندازه پیاده روی تو خیابونهای شهر، نصفه شب...
اندازه هیجان زده شدن با یه فیلم "معمولی"....
حتی اندازه امتحان داشتن و درس نخوندن..................

تا این بمب انرزی، این بمب ساعتی درون تو... بالاخره تغذیه شه...
که نشه عشقه... که وجودت رو آروم آروم میمکه..
که خشک نشی... که برای بقا لازمه...



"... You wish you could find something warm
'Cause you're shivering cold
...
Something inside you is crying and driving you on
...
'Cause if you hadn't found me
I would have found you
I would have found you
...
But now the times come for your feet to stand still in one place
You wanna reach out
You wanna give in
...
It was your first taste of love
Living upon what you had"


I should never let me, sucking my own soul.... 
that kinda spoil, that kind of death... hurts....
and I am so horrified...

just, you know, any craziness under the control is not counted as craziness anymore...
flying has its own rules... its the jump which doesn't have rules...

I will jump...
more and more and more...

Saturday, October 13, 2012

منِ لعنتی

کارهایی که میتونم بکنم یا دوست دارم بکنم و دلم نمیاد وسه هیچکدوم کم بذارم.
1. محقق خوبی بشم. حرفهای دلم و منطقم و تجربه هام رو بنویسم و اگه شد چاپ کنم. 
2. معمار خوبی بشم.
3. استاد معماری بشم تو دانشگاه.
4. فارسی درس بدم در سطح دانشگاه.
5. آواز بخونم. هم واسه دلم خودم و هم گاهی گداری اجرا داشته باشم.
6. برقصم. هم واسه دم خودم و هم سالی به سالی هم که شده اجرا داشته باشم.
7. کتابهای متنوع و هیجان انگیز بخونم.
8. سفر برم.
9. با دوستهام گردش کنم.
10. به زندگی شخصی "سیاسی"ئم برسم. (!!!!!)
11. آدم خوبی باشم.
و مهمتر از همه: 12. پارتنر، دختر، خواهر و دوست خوبی باشم.

کاری که نمیتونم بکنم: 
13. تنظیم زمان و اولویت بندی.

نتیجه: مرده‌شور آدم توانمندی که هیچ کاری رو درست نمیتونه بکنه رو ببرن....

***
سؤال: روانشناسم کجاست؟! دلم هوای حرف زدن داره...

خواهش: جماعت مهربون، گاهی گداری به اینجا که سر میزنید، ردی از خودتون بذارید. بابا، بهزاد، لیدا، مریم، حسام... مرسی که میخونیدم. مرسی واقعاً!
گاهی اینقدرررررررر دلخوش میشم...

Tuesday, May 15, 2012

The hunger is feeding me

بعد از مدتها شاید، یه موج شدید یأس فلسفی حمله کرده.
دیشب افتضاح خوابیدم... نه که عمیق نباشه یا چی، اتفاقاً عمیق بود و همه چی! اما با بغض پا شدم و حضور آکشیتا هم هیچ کمکی نمیکنه. یه فشار "درد" بزرگه که انگار قرار نیست رفع شه... رفع نمیشه...
احساس میکنم  خودم و زندگیم و لبخندهام مصنوعیه. احساس میکنم دارم به زمین و زمان دروغ میگم... احساس میکنم نیستم اون چیزی که نشون میدم. نیستم اون چیزی که باید باشم... یک آدم متظاهر خودرأی... جاه‌طب ابله...

کاش حضور آکشیتا و خنده های زیاد، بدون عمق و حتی جفتمون از دیشب تا حالا کمک میکرد... کاش...

خودم رو دوست ندارم. و این یک مسئله جدیه!

*
یأس فلسفیه دیگه. میآد و میگذره... اما دااااغون میکنه ها..... داغون که... فرسوده میکنه...
*
این روزهام رو، این جور روزهام رو دوست ندارم. خودم که هیچ، دیگرانی رو آزار میدم که واقعاً نمیخوام... نمیخوام... گفتم هزار بار: از آزار دیگرانی که دوستشون دارم متنفرم... اما کنترل این فشاری فروخورده، بدترم میکنه... 
نگار باا یا پایین بره، دوست داشته باشه یا نه، باید لااقل به خودش اعتراف کنه که این بعد  افسرده وجودش، این بعد ناکام هم وجود داره... بهش بها نده، آزادش نذاره... طوفان راه می‌اندازه....

باید تنها باشم. کمی تنهایی برای گریه کردن و خودم رو بیرون ریختن و... شاید خلاص!

اشک...
کاش راه حل بود.

**

اضافه شد: 


از کارهای ناتمام متنفرم! و خودم سرشام از ناتمامی... ناتمامی...

دلم زخمه خاک میخواد... راه رفتن و حس کردن خاک داغ کویر... رفتن و ترکهای زمین دیدن و کوه‌های دور دست... قله‌های دست نیافتنی... باور حضور "دست‌نیافتنی"...
دلم نسیم میخواد لای لباس توری... تنهایی کویر... کویر... تنهایی... تنهایی خودم با جسم خودم... با خاک... با آفتاب... تن داغ...

موهای قرمز وحشی، جمع شده تمثال یک گوجه بالای ابرو... اخم عاشقانه... آ زادی یک انتخاب...
دلم دویدن در کویر میخواد... که چشمه ها بجوشند از سر تماس سرانگشت پاهای زمخت من و خاک پاک کویر...
کویر...
لیزای تنها... فریاد میخواد... که کمتر متنفر باشه از خودش...
کمی کمتر... کمی...

جهان بیهمتا... آسمان آبی... روز عادی... نگار... نگار... نگار...
شاید اینقدر تکرا، بدتر باشه... اما خودم رو دوست ندارم.

تقصیر خودمه. "گناه" خودمه... کوتاهی های خودمه...

*

بیدار شو مرد! من رو بکش بیرون از این حال لعنتی خودم... آفتاب زده! نمیبینی؟!
- دوستت دارم!

*
به گمونم دلم یا "تهوع" سارتر رو میخواد، یا خوندن رمانی از ساد، و یا برگشتن به فروید...

Saturday, November 5, 2011

زندگی عروسکی من

"زندگی کارتونی" من، زندگی عروسکی من، گاهی خودش، خودش رو می سوزنه...
"زندگی کارتونی" رو دایی خلیل گفت. چه راست گفت... از اون موقع دنبال کار تو دیزنی لند می گردم...
زندگی عروسکی من، گاهی خودش، خودش رو می سوزنه... چه بی خود دل به اسباب بازی هام می بندم... که عروسکند فقط. که کله شان کنده است...
زندگی عروسکی من، گاهی خودش، خودش رو می سوزنه... 
مثل Kimbra می رقصم... می سوزونم... خودم رو... عروسک هام رو...
"It's time to bring you down
On just one knee for now
Lets make our vows"
دلم نعره می خواد... 
...
بعد می گم با خودم:
"You get up
You get coffee
You get paid
You get off
You get gas
You get beer
You get drunk
You get weird
You get drove home
You get up thrown
You get hungry
You get chicken
Your guitar needs pickin
You get tan
You get pale
You get sick
You get well
You get dressed up
You get messed up

Everybody say, god almighty it's Friday
Everybody gets sideways to have a little fun
Everybody's livin'
Everybody's tryin'
Everybody's dyin'
To get some

You get lost
You get saved
You get waxed
You get shaved
You get high, real high
Forget your next line
You get drive-thru, dollar menu

Everybody say god almighty it's Friday
Everybody gets sideways to have a little fun
Everybody's livin'
Everybody's tryin'
Everybody's dyin'
To get some

You get the girl
You get the one
You get her home
You get'r done
You get hitched
You get mad
She gets a lawyer
She gets half
You get banged up
You gotta raise up
That red dixie cup

And everybody say, god almighty it's Friday
Everybody get sideways to have a little fun
Everybody's livin'
Everybody's tryin'
Everybody's dyin' to get some
Everybody's dyin' to get some
Dyin' to get some"


با خودم می گم:
You know everyone want to get some... you know everyone gets some... you know everyone is the same...
با خودم می گم: to get tan رو خوب اومده... اما I really get messed up...!

خسته ام. چه باک.
...
دلم تماس چوب و آب و آتش می خواد... از طراح منظر بودن، دیدنش رو خوب یاد گرفتیم... درکش رو، حسش رو نه...
***
روزگاری بود که سفر از کما در می آوردم. الان سفر به کما می برتم...
***
*
از سن دیگه گو، سرزمین آب و آتش، برگشته ام به شیکاگو. سرزمین آب و سایه. بدنم شعله ور هست که هست؛ سایه بیشتر می پسندم...
*
من خاصم... حتی تو مملکتی که خاص بودن جرم نیست.
... زندگی عروسکی من، می سوزاندم، به آتش می کشدم...

well;
"... everybody say, god almighty it's Friday
Everybody get sideways to have a little fun
Everybody's livin'
Everybody's tryin'
Everybody's dyin' to get some..." and you know that. I know that too. I not just have some, but I have a lot. just... only just... miss "one"...
***
آه...
"That's me in the spotlight
Losing my religion..."

پینوشت یک: بعد از یه دوره طولانی همراه با افسردگی، دارم بر می گردم به دورانی که شادم، اما یأس های فلسفی گاه به گاه بهم حمله می کنن... تنهایی تو این دوران، چیز عجیبیه برام.

پینوشت دو: دلم می خواست یه استودیو، عین همینی که الان دارم، داشته با شم تو شیکاگو. تو یه برج. طبقه بیست و چندم. چراغ های شهر زیر پام... با پنجره ای که هیچ وقت بسته نیست...
دلم برای نشستن لبه پنجره، آویزون کردن پام و تکون دادنش، حرف زدن با تاریکی... و آروم گریه کردن تنگ شده....

پینوشت سه: Kimbra تو این ویدئو من رو یاد Cheshire Cat تو Pandora Hearts می اندازه... می ترسونتم. می رقصم و می ترسم...  Cheshire Cat آلیس رو به ناکجاآباد کشوند... من خودم تو وادی حیرت، غرقم... ناکجا آباد، فقط آبیه که از سرم خواهد گذشت...

Tuesday, February 15, 2011

سیم های خاردار

[درفت می ماند تا....]

دلم برای خودم می سوزه. نگاری که "نخود هم توی دهنش بند نمی شه"... منی که عادت ندارم خودم رو خفه کنم، الان خفه ام. خفه.
امروز باز به عکس های قدیمی نگاه می کردم. اینبار بعد از مدت ها نه از طریق فیسبوک، بلکه از روی هارد... خونه تکونی ای بود... و اشک های احمقانه ای که گولی گولی...

مرده شور زندگی ای رو ببرند که بعضی وقتها آدم فکر می کنه حتی یک درصدش هم دست خودم آدم نیست...

"خسته دلداری می خواد
...
دل پرستاری می خواد"
...
کاوه کاش بودی! بعد از دوسال دوری، واقعاً دلم حرف زدن می خواد بشر...
ایمیلت امروز بعد چندین ماه خوب بود... (می دونم که بلاگ من بخون نیستی)
دوست دارم که تو ذهنت وول بخورم.....
پووووف. خسته ام از این سیمهای خاردار....

"نمی خوام گریه کنم
     واسه مرگ غنچه ها
تو به من هدیه بکن 
     پر پرواز پر پرواز
خسته دلداری می خواد
     از شما یاری می خواد
توی قحطی وفا 
     دل پرستاری می خواد".... دلم عارف می خواد...

پینوشت: باید یه لیست از کلمه هایی که از وقتی آمده ام، املاشونو هر از گاه چرت می نویسم در بیارم! امروز گیر کردم به این کلمه: "عرصات"! مثلاً: وسط این عرصات فلانی اومده جک می گه!!!! باز خدا پدر دهخدا، معین و منابع اینترنتی از جمله ویکی را شدیداً بیامرزه! و پدر بلاگ که منو مجبور می کنه به نوشتن

Saturday, February 12, 2011

ساندویچ پی نوشت درمیان زندگی

اول. گاهی از سرکوب خودم خوشم می آد... یه جور بازیه انگار برام. سرکوب به قصد گرفتن آزادی بیان از خودم و... نا گهان انفجار!
این انفجارها برام لذت بخشند. خیلی وقت ها آزارم می دهند. اما درمجموع لذت بخشند. دیدن یک آتشفشان فعال، با گدازه های زرد و قرمز که می تونه هرچیزی سر راهش را بسوزونه، نابود کنه، محو کنه... حتی اگه بدنه خودش باشه... حس قدرتم را کاملاً ارضا می کنه...

دوم. دو سه نفری دو لیست دوستهام/توی قلبم هستن که دوستشون دارم. عمیقاً دوستشون دارم. بعد هی فکر می کنم و هی فکر می کنم و... هی کلافه می شم و کلافه تر که چرا نمی شه که بشه؟
چرا نگار طبیبیان تا حالا نتونسته یه رابطه پایدار و همراه با آرامش برای خودش و یک آدمیزاد دیگه بسازه؟ طولانی مدت منظورمه به طور حتم!
زیاد به خودم شک می کنم... هر روز به دلیلی تازه. دلیل امروز: کسی که از انفجار، از ناآسودگی (عطف به مصرع "موجیم که آسودگی م عدم ماست") و غیره لذت می بره، چه جوری می تونه رابطه همراه با آرامش بسازه؟

سوم. تمرکزم را می خوام! چه جوری می شه بازیابی اش کرد؟؟؟

چهارم. برای خودم نگرانم. به قلبم زیاد فشار می آرم. از چشم و مغزم هم زیادی کار می کشم. به معده و دندان و پوستم نمی رسم. ماهیچه هام شرطی شده اند...

پنجم. دِ لامصب بگو اون که باید بگی رو! 

ششم. آروم آروم دارم متنفر می شم از جاه طلبی هام. نه که بذارمشو کنار. نه. همراهمند همش لعنتی ها. موضوع دیدیه که بهشون دارم.  که اگه نباشن، اگه نتونم بهشون برسم، اگه...، اگه...، خلاصه یه عالمه اگه و مگه که ترس رو می ریزه سرم! ترس این که نکنه بدون جاه طلبی ها "هیچکی" هم دیگه نباشم... هی هی هی... نگارِ خرمنگول!

پینوشت یک: گذازه ها، بعد از سوزوندن، خودشون تو خودشون سرد می شن و تبدیل می شن به یه مشت زباله خاکستری. حتی فرمی هم از خودشون ندارن... همون شکل ظرف که قبلاً گفته بودم: شکل ظرف می گیرن/می گیرم...

پینوشت دو: فکر کنم نگار بدون خوددرگیری با خودش می میره. زیاد فکرشو نکنه بهتره... چون بحث لعنتی سر همون "فکر"ئه...

هفتم. کاملاً محتمل می بینم که زیر همه چی بزنم و برگردم ایران. بشم نویسنده!!! هرچند این احمقانه ترین فانتزی کاریم توی چند سال اخیره...

هشتم. دارم فکر می کنم که دیگه نمی خوام تنها زندگی کنم. و می دونم که در وضعیت فعلی تحمل هیچکس دیگه ای رو هم ندارم...

نهم. من باید حتماً برگردم به معماری و طراحی. هرچی باشم، برای پشت میز نشستن و کتاب خوندنِ صرف ساخته نشدم. من نیازمندم برای زنده موندن از دست و مغز و زبانم، توأم استفاده کنم... حس زندگی ام داره می میره! خوشحالم که می (خرداد) فارغ التحصیل می شم...

پینوشت سه. این روز ها سریع، یعنی خیلی خیلی سریع از همه چی خسته می شم. مصر، هنوز به 24 ساعت نرسیده، برام مشمول مرور زمان شده!!! پوف! سوژه جدید لطفاً؟

دهم. می ترسم که تبدیل بشم به نگاری مبتلا به بیماریِ یأسِ فلسفیِ مزمن!

بعد از تحریر نوشت یک: بلاگ رو که پست کردم، دیدم تم بلاگم هم همینه: جرقه های رنگی و ناگهانی... در پس-زمینۀ تاریک.
بعد از تحریر نوشت دو: عکس این پست من رو کشت. هوار ساعت گشتم. انفجار گدازه ها می خوام در پس زمینه تاریک و این که کمی از جریان آنهارو زمین معلوم باشه. زاویه عکس از پایین به بالا باشه. عکس بی مورد کراپ نشده باشه. حس عظمت رو نشون بده و حس ترس رو... دوبار عوض کردم و آخرش هم راضی نشدم! گیرررر! فکر کنم این یه کار رو هم خودم باید آستین بالا بزنم و برم سراغش! منظورم عکس برداری از انفجار لاوا ئه!!!!

Tuesday, December 11, 2007

Entry for December 11, 2007


هوالحبیب
به یأس فلسفی نزدیک می شویم
پی نوشت: کسایی که آشنا نیستن نگران نشن! عادیه
:(