Showing posts with label امید. Show all posts
Showing posts with label امید. Show all posts
Sunday, February 27, 2022
Saturday, January 2, 2021
سال ۲۰۲۰ برای من خوب بود. نه! عالی بود!
دیدی میگن آدم قدر چیزی رو که داره نمیدونه تا وقتی ازش بگیرنش؟
فعلا این رو ببین تا بگم واسه من چقدر ارزش چیزی که نداشتمش معلوم نبود تا وقتی که دارا شدم!
سال ۲۰۲۰ از نظر اتفاقهایی که افتاد، افتضاح بود... حقیقتا افتضاح. بیماری و مرگ آدمها، روانی شدن و به رخ کشیدن کثافت سیاستمدارها، اون هواپیمای لعنتی، اعدام های دردناک، بیکار شدن یکی دو ماهه خودم و خیلی های دیگه...
اما راستش برای شخص من، ۲۰۲۰ خیلی خوب بود. نه، عالی بود حتی!
در مجموع برای من سال مالی خیلی خوبی بود، درس دادن و سر و کله زدن با بچه ها و همکاری با بنیاد امید کلی حالم رو خوب کرد و میکنه، دیت با کسی شروع کردم که معقول میدونمش (فارغ از اینکه به کجا برسیم! دوستی اش از رابطه داشتن باهاش برام ارزشمندتره(، هنرهام رو بعد از عمری گذاشتم رو میز و بهشون پرداختم، از جمله برگشتم به بلاگ نویسی، نقاشی رو جدی گرفتم، و رقص و عکاسی رو کم کمک باز زنده کردم... وزنم زیاد شد اما داره کم میشه و در مجموع راضی ام، قرصم رو قطع کردم و شدم همون دیوانه ای که دوست داشتم و دلم براش تنگ شده بود، یاد گرفتم با بایپولار و ایدیاچدی زندگی کنم و بخشی از خودم بپذیرمشون، یاد گرفتم آدمهایی که آدمها رو همونطور که هستن، نمیتونن بپذیرن ببخشم، روابط اجتماعیم محدود شد به پنج شش تا آدم (بله، این شدیدا توفیق اجباری بود!) و مهمتر از همه و در همین رابطه، برام مسلّم شد که درونگرایی هستم که عمیقا به فضای شخصیش نیاز داره! کار کردن از خونه رو دووووووست دارم و داشتم! برای آرام بخش بود و انرژی زا! بیخود نیست اینقدر توی ASG اذیت بودم... به نوعی بهترین شرکتی بود که توش کار کردم، اما فضا برای منِ درونگرا عمیقا سمی بود! و نمیفهمیدم... احتمالا چون گزینه دیگه ای نداشتم! دفترهای کار با پلان باز، جای صندلیم، نوع ارتباطات، شلوغی ها، این حس لعنتی که انگار همه زل زده اند به صفحه کامپیوتر من و تحت کنترلم... همه رو میذارم کنار هم و کنار آرامش روان این روزها و فکر میکنم چه زوری زدم که توی قابی باشم که برای من طراحی نشده...
نمیدونم ۲۰۲۱ قراره چه جوری پیش بره، نمیخوام هم بدونم! میخوام در لحظه زندگی کنم و برای این آرامش روان، و برای اوج گرفتن این روح شلخته، حسابی بجنگم. همین! 🙂
(دیگه خیلی وقته پذیرفته ام که جنگیدن، تنها کاریه که بلدم... دیگه حتی دوستش هم دارم)
Tuesday, April 9, 2019
سلام بز درون!
بعد از ماه ها، امروز صبح بز درونم برگشت! بعد از پارک ماشین، در رو که خواستم ببندم خیلی آروم و بی صدا، یه بع کوچولو کرد! آنچنان لبخندی کل وجودم رو گرفت که نگو! چقدر برای بز شیطون درونم، دلتنگ بودم و حتی خودم هم خبر نداشتم...
دیروز مامان رفت ایران. فکر کنم از هفت و هشت شب خوابیدم تا هفت-هفت و نیم صبح. بسی چسبید. بسی لازم بود. اسباب کشی رو کی بکنم، البته حرف هست توش! اگه ببینم همینجوری علاف دارم میگردم بیکار، مرخصی میگیرم میرم خونه به اسباب کشی...
پسنوشت: ایده خوردن ماست میوه ای، صبح ها برای صبحانه بد هم نیست. دلم برای ناگت و ادامامه تنگ شده، ولی فکر کنم در مجموع بهتره اینطوری.... اینروزها ماست رو صبح میخورم، غذا رو ناهار، بستنی و گاهی لوبیای پخته شام! این افتضاح، از افتضاح سابق بهتره :))
پسنوشت: ایده خوردن ماست میوه ای، صبح ها برای صبحانه بد هم نیست. دلم برای ناگت و ادامامه تنگ شده، ولی فکر کنم در مجموع بهتره اینطوری.... اینروزها ماست رو صبح میخورم، غذا رو ناهار، بستنی و گاهی لوبیای پخته شام! این افتضاح، از افتضاح سابق بهتره :))
Monday, April 8, 2019
دوهفته تا نفس کشیدن دوباره
دنیای بامزه ایه دنیای رقابت کاری!
رقابتی که طعنه به تنفر میزنه....
حسم نسبت به امبر، اینطوریه سر کار! میخواد بهترین باشه، بالاترین، بامزه ترین، "ترین"... و خیلی هم خوبه که آدم جاه طلب باشه! صرفا بد میشه وقتی به دیگران از بالا به پایین نگاه میکنه و روزی که میفهمه همکارش داره شرکت رو ترک میکنه، محل سگ هم نمیذاره که انگار به اون خنجر زدن!
مسخره است قشنگ. مسخره تر اینکه من دارم وقت میذارم و درباره اش مینویسم!
اینجا، بد بودم! کمرنگ بودم، روز به روز درونگرا و درونگراتر و بی علاقه تر به کار بودم و شدم. چیزی که با ذات فعال من نمیخونه... و بخش خوبیش قطعا تقصیر خودمه. اما واااااای که چقدر خوشحالم که دارم میرم. که روزشماری میکنم کمتر از دو هفته باقی مونده رو...
وااااااااااااااااااااااااای که چقدر حال دلم بهتره! و چقدر قبلا نمیدونستم که حال دلم خوب نیست...
بهار خوبی شروع شده امسال. هرچقدر هم من با خودم گره های باز نکرده داشته باشم...
بعد از پست نوشت: تا پابلیش رو زدم، امبر برگشت و رو بهم گفت نگاااار، داری میری! و من چشمهام گرد شد که سلام کارما! سلام قضاوت زودهنگام! سلام زندگی دوباره ای که نمیدونم کی میخوام شروع کنم! :))
بعد از پست نوشت: تا پابلیش رو زدم، امبر برگشت و رو بهم گفت نگاااار، داری میری! و من چشمهام گرد شد که سلام کارما! سلام قضاوت زودهنگام! سلام زندگی دوباره ای که نمیدونم کی میخوام شروع کنم! :))
Monday, April 1, 2019
بی اعصاب
دهه سی من قراره دهه هیجان زدگی مفرط من، برای آشنا شدن با مردهایی باشه که بعدا کاشف به عمل میاد همسر دارن!!!
پوف.
Friday, March 29, 2019
آن روزی که خوشحال بودم...
امسال جالب شروع شد. از سر نوروز 98. چهارشنبه بود. کل هفته رو مرخصی گرفته بود. هم عید بود، هم بهزاد اومده بود، هم نیاز به جدایی نگار از کار داشتم. کاری که خوشحالم نمیکنه، اما هنوز هم نمیتونم دقیق تو کلمات بیارمش...
چهارشنبه سرچ کردم که محبوب ترین اپ و سایتهای دوست یابی چیه. یکیش که به من مربوط بود رو دانلود کردم. تا اخر شب با چند نفری حرف زدم و تا پنج شنبه، با مارک داشتم توی تلگرام چت میکردم...
پنج شنبه یه کم سرحال بودم، اما هنوز نه اونقدر که وقتی بهزاد اصرار میکرد بریم برای دو، حاضر باشم برم... که بوم! بهانه دار شدم! ایمیل اومد از streetsense که میخوان بهم آفر بدن! به همین بی مقدمگی... جمعه حرف زدیم تلفنی و درجا آفر گرفتم...
دیروز که پنج شنبه بود، نرفتم سر کار. حال نداشتم، از نوع حال کار نداشتم، ولی خوشم بود... در مجموع تنها چیزی که نیاز داشتم، این بود که پریودم که به خاطر این قرصهای کوفتی یه ماه عقب افتاده، شروع شه! عصر برای اولین بار با مارک رفتیم بیرون. خوب بود. معقول بود. اگه چرت و پرت نگه بی هوا و نترسونه آدم رو با red flag، حتی میتونه قابل اعتماد باشه! :))
رفتم، برگشتم، و پریودم شروع شده بود!
مدتها بود اینطوری خودم رو با لبخند و شادی ندیده بودم... مدتها...
خودم رو با لبخند دوست دارم.
Sunday, February 24, 2019
Life after seventh death
I'm fucked up, but also experienced.
Not lost completely, and ready to start again.
Not even on point zero, yet hopeful...
Need motivation, and I have the best creative giving hand that I know of...
So well, way to go. Tired, yet with smile.
Friday, February 1, 2019
باحاله ها! مهم نیست کجا برم، سایه بی سی تی، همراهمه. و خوبه یه جورایی. حس تعلقم رو ارضا میکنه...
امیدوارم دی سی رفتن، جور شه و بعد از جور شدن، از انتخابم خوشحال باشم...
خلاصه اش اینه که هیجان زده و امیدوارم. همچنین امیدورام که توی ذوقم نخوره...
Friday, February 14, 2014
سکوت ولنتاین پشت دیوارهای شلوغ
موسیقی ایدان رو دوست دارم... کلاً کلام عبری رو دوست دارم... بخصوص وقتی ایدان میگه:
On the outside you are always quiet,
But inside it burns and consumes everything,
All the words that disappear
You will find them in the dreams of others...
پیدا کردن زندگی در رؤیای دیگران هم جذابیتهای خودش رو داره....
*
و در راستای کمی شیطنت، کمی لبخند....
*
و در راستای گرسنگی
ولنتاین مبارک امید، محمد، تایلر، جیمز، سیاوش، پراتیک، صالح، امیر، ادی، جان، سروش، سیاوش، کاوه، احمد، فرانک...
ولنتاین مبارک بهزاد.
به زاد.
پینوشت: یک لبخند بدهکارم، چندین لبخند طلبکار.
پینوشت دو: دیوید رفته تو رابطه و گوگوش یه ویدئو داده درباره همجنسگراها :)
Sunday, November 4, 2012
گلهای خوشبو
"Better to do something imperfectly than to do nothing flawlessly."
Unknown
و به گمونم این جمله رو هر روز خیلیها زندگی میکنند... نه چون آگاهانه تصمیم میگیرند... نه. فقط چون راه دیگه ای ندارند...
برگردم... برگردم به گیاه شناسی... به Viburnum Carlesii... که بوته است. که بوی خوبی میده گلهاش... گلهایی که من تاحالا ندیدم...
Friday, November 2, 2012
Skyfall
اهل کپی و پیست کردن، اون هم شعر و حرف نیستم... اما این، تو این آشفتگی زندگی، تو این آشفته بازار... خوب به دلم نشست....
"من را خودم از خودم ساختهام.
منى که من از خود ساختهام، آمال من است.
تويى که تو از من ميسازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.
لياقت انسانها کيفيت زندگى را تعيين ميکند، نه آرزوهايشان
و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو ميخواهى
و تو هم ميتوانى انتخاب کنى که من را ميخواهى يا نه
ولى نميتوانى انتخاب کنى که از من چه ميخواهى"
منى که من از خود ساختهام، آمال من است.
تويى که تو از من ميسازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.
لياقت انسانها کيفيت زندگى را تعيين ميکند، نه آرزوهايشان
و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو ميخواهى
و تو هم ميتوانى انتخاب کنى که من را ميخواهى يا نه
ولى نميتوانى انتخاب کنى که از من چه ميخواهى"
و این:
***
دیشب خواب غریبی دیدم... خواب دیدم بهزاد با برنامه Paton یه رندر باحال از یه ساختمون گرفته... خیلی تمیز بود... بهش گفتم این چه جوریه و چه باحاله.... کلی کلی با هم راه رفتیم... کلی کلی با صبر و حوصله برام توضیح داد چی به چیه... گفتم این برنامه چی شد که به وجود اومد؟ گفت درواقع برای رفع فساد تو بانک جهانی به وجود اومد اولش! واسه همین هم برنامه مجانیه...
موازی با این حرفها زدنهام و اینکه با چه حوصله ای بهم یاد میداد که برنامه بنویسم و رندر بگیرم، یا مثلاً بتونم نقشه از توش در بارم و این حرفها، نمیدونم یکی از رندرهای خودم بود یا چی که یه زن و مرد تو یه قایق باریک نشسته بودن و داشتن ماهی میگرفتن... زنه یه کم کپل بود و معلوم بود فقیره، اما شاااااد شااااااااااد... از ته دل میخندید. یه مار اومد... میدیدم که داره میاد... از قایق بالا اومد و تا قبل از اینکه صدام در بیاد نیشش زد. مرد.
***
قبل از خواب، وقتی دیدم فقط دارم خسته تر میشم و هیـــــچ بازدهی ندارم، وقتی بالاخره چشمهام رو بستم... به خودم این آهنگ رو جایزه دادم... یعنی شروع کردم تو دل خودم خوندن... حیف که خواب من رو برد... وقت نکردم کامل واسه خودم بخونمش:
Sunday, February 19, 2012
بیتاب...
حرفم می آد و هرچی که هست، کار کردنم نمی آد...
این رو گوش می دم،
عملاً اتفاقی و به خودم می گم، چقدر اتفاق زندگی من رو ساخت؟ این همه "اتفاق" و "حادثه" و باز هم میگم، زندگیام عادی است.... زندگی من تو عادی نبودن زنده است و می ره جلو و می ره و می ره و... می ترسم اون روزی که به خنده و چشمهای درشت خودم عادت کنم... می ترسم به غیرعادی بودن عادت کنم...
مامان سیلین دیون دوست داره. من هم دوستش دارم، نه اونقدرها ولی... موهای کوتاهش بهش می آد! من هم موی کوتاه بهم می آد! اما موی بلند دوست دارم... بوی بلند خودم رو، مواج در باد...
امید اون اولین بارهایی که اومده بودم آمریکا و با هم حرف می زدیم، بهم یه بار گفت به آرزوت رسیدی؟ باد لای موهات می وزه؟ این اواخر بهزاد بهم گفت دیدی به آرزوت رسیدی؟ موهات رو بالاخره بلند کردی؟
و من خنده ام می گیره که آروزهای کوچک من چه راحت و آسون واقعیت پیدا می کنند... کمی به بهای از دست دادن روزمرگی های دوست داشتنی ام...
دیشب که موهام رو چیدم، دردم می اومد! مامان می گه چه خبر مهمی! به بیبیسی اعلام کن! اما آره! خبر مهمیه! من با دست خودم سر موهام رو زدم! سر تحقق آرزوهام رو... که کار روزانه ام شده! عادتم شده...
به عشق نیاز دارم! سلول سلول تنم فریاد می زنه برای عشق... تمنا می کنه برای عشق! و کافی نیست! نیازم سیراب نمی شه... مثل همین دو بطری شیر و دو بطری آبی که الان خورده ام و باز هم عطش دارم... عطش سیری ناپذیر برای خون! برای عشق!
و باز سیلین گوش می دم... اگه اون اتفاق بود، این حقیقته:
و من قوی ام، می خندم، پر از تمنا ام...
و من "من"ام و تو "من"ای و "من" شادم...
You were my strength when I was weak You were my voice when I couldn't speak
You were my eyes when I couldn't see
You saw the best there was in me
Lifted me up when I couldn't reach
You gave me faith 'coz you believed
I'm everything I am
Because you loved me
دلم عطش خون داره... دلم گاز زدن می خواد! دندونهام سست می شن تا وقتی نتونم گوشت و پوست بدرم...
امروز و شبهای دگر... نه نامجو و نه د برگ و نه آنتونی و نه هیچ ساز و آوز دیگه ای آرومم نمی کند... که مرزها و فاصله ها از منند تا آسمان... دلم چک چک بارون می خواد روی پوستم... دلم فریاد می خواد تو شب زمستانی... دلم شکفته شدن می خواد...
دلم...
وای از این دلم...
Saturday, February 19, 2011
یه روز خوب می آد، می دونم...
روزگار خوبی نیست... نه نه! روز گار خوبی نیست!
روز گار خوبی نیست وقتی دیگه مریم هم صداش در می آد و می گه روزگار خوبی نیست...
روزگر خوبی نیست وقتی تو هوایی و نمی تونی خودتو برسونی به زمین...
روزگار خوبی نیست وقتی گیل می خوام و به گیک ایمیل می زنم...
روزگار خوبی نیست وقتی همه دمغند، وقتی همه خسته اند...
یه روز خوب می آد، می دونم.
می دونم از اونجا که مصرف شیرکاکائوم زیاد شده...
می دونم از اونجا که چشمهارو می بینم که به خشم و به امید، برق می زنند...
می دونم از اونجا که آدمهای دور و برم از فرط ناامیدی لبخند می زنند، بلکه می خندند...
می دونم از اونجا که "می خوام"! و وقتی می خوام می شه! و این بار فقط من نیستم که می خوام...
یه روز خوب می آد، می دونم.
اون روز خوب، کلی جیغ می کشم با نفس های عمیق...
اون روز خوب، یه عالمه آدم رو می بوسم. یه عالمه آدم رو بغل می کنم...
اون روز خوب، باز من کوله ام را برمی دارم و می رم سفر. دور و نزدیک، نزدیک و دور...
اون روز خوب، شروع می کنم آواز خوندن از ته دل، شب و روز و روز و شب... صدام رو هم از ترس قطع نمی کنم...
یه روز خوب می آد، می دونم...
Subscribe to:
Posts (Atom)
