Showing posts with label ابراهیم نبوی. Show all posts
Showing posts with label ابراهیم نبوی. Show all posts

Tuesday, January 18, 2011

کی از کی فارستره؟ من از تو فارسترم

"ابتدا در همان گمرک عراق پیش خودم فکر کردم لااقل سؤال کنم که در عراق پول خرد را چه می گویند. حالا از خیابان که شارع باید باشد و از شهر که مدینه خوانند و امثال آنها می گذریم. از صرافی که کیسه قبایش لااقل یک من پول خرد داشت و پول معاوضه می کرد پرسیدم در عراق به پول خرد چه می گویند؟ و گمانم این بود که مثلاً فلوس، جمع فلس و امثال آن می باشد. فکر می کنید جواب چه بود؟ گفت: "در عراق پول خرد را "خرده" می گویند". دیگر خیالم راحت شد. مخصوصاً که بعد از آن به نخستین شهر مهمی که رسیدیم، دیدیم نام آن "شهربان" است. معلوم شد آنها از ما فارسترند..."
باستانی پاریزی، از پاریز تا پاریس، صفحه 29، پول خرد

حالا یکی این یا این رو ببینه، یا مثلاً نقد تو این مایه ها بخونه... سه سوت دستش می آد که کلی وقت پیش ها، پاریزی بی راه هم نگفته...
والله!
راستی درپاسخ به ویدئو اول، اگه از من می پرسیدن، (هوارسال پیش تو فیسبوک هم گفتم،) می گفتم "دروغگو"... متأسفم که در یک کلمه، با این که این همه هم دوستشون دارم، بهتر از این نمی تونم بگم.

Sunday, October 10, 2010

انتظار

- کسی را می شناختم که می گفت وقتی از ایران آمد بیرون وسط ماجراهای 28 مرداد بود، از اون روز منتظر بود (و شاید هست) که برگرده...
- کسانی را دیدم که به من گفتند "ما ایرانی بودیم"... گفتم یعنی چی "بودیم"؟ گفتند یعنی اجداد ما 300 سال پیش از ایران کوچ کردند به امید روزی که زود برگردند... هنوز منتظرند...

چهار ستون بدنم می لرزه

روزی که من اومدم، اوج ماجراهایی بود که نامش جنبش سبزه... من منتظرم... من منتظر می مانم... من حوزه زبانی ام را ترک کرده ام. تمام.

پینوشت در 3:28 صبح 28 آوریل 2011: یه بحث تو پیج دور باز شده که چرا مهاجرهای ایرانی برنمی گردند. یادی از پست "حوزه زبانی" داور کردم. طول کشید پیداش کنم. اینجا می ذارمش تا قابل پیدا کردن بشه برای آینده...

Monday, August 23, 2010

موجیم که آسودگی ما بهسازی ماست

مامان که بیاید، یک سال و یک ماه و سه روز خواهد شد که ندیدمش.
بهزاد رو شاید تا دوسال دیگه نبینم و عمر ندیدنمان بشود سه سال.
بابا نمی دانم کی بتواند بیاید و...

من کی باز ایران می بینم؟
من می خواهم ایران ببینم. کی می تونم؟ ایران امروز را! نمی خواهم قفل شوم در دیروزم، نمی توانم بفهمم امروز این مملکت غریب را... من کی ام، من چی ام؟


تا خودم را با خودم حل نکنم، چه جوری می تونم خودم را با بقیه حل کنم؟


شهریار عجیب نوشته:
آخ که شدیم مردمان بی سرزمین... و ...


این متن نبوی چه عجیب تر بود برایم... این مرد جدی تر که می نویسد، از دل که می نویسد بیشتر روم تأثیر می گذارد تا طنزهایش...
"... تضادی هست بین زندگی فعلی و گذشته، اما زمان برای یک کشور همانی نیست که برای یک فرد، گذشته شما همان گذشته کشورتان نیست. زیرا ایده زمان و مدت برای کشور بسیار متفاوت است. در هر حال نوستالژی تقریبا نوعی بیماری است." بعد درباره نویسندگان مراکشی مثل " پل بولز" می گوید " او دائم حسرت مراکش سالهای 1930 را می خورد، مراکشی که دیگر وجود ندارد. آنها در دنیایی زندگی می کنند که دیگر وجود ندارد. هربار که با پل بولز حرف می زنید او دائم شکوه می کند که آی مراکش دیگر همان که بود نیست." مدتهاست که دارم به حرف طاهر بن جلون فکر می کنم و به اوضاع ایران و اینکه آیا اینترنت می تواند تا حدی این فاصله را طی کند؟ می تواند؟ شما نمی خواهید در مورد این موضوع فکر کنید؟"


هی.... حالم چندان خوب نیست... نه چون یک نوستالژی مریض به جونم افتاده و هست... به اون دارم سعی می کنم عادت کنم و درست بشناسمش... نه... چون تکلیفم با خودم معلوم نیست و تا خودم با خودم حل نشوم، سرم از خودم بالاتر نمی آید....


به خاطر یک کامنت غریب، این پست قدیمی، مال یک سال و یک ماه و چهار روز پیش رو خوندم...
و چی برام جالب بود؟ کامنت ئاران...
"...دلم می خواد یه چیز رو بگم که از تو یاد گرفتم! جنگیدن! هر موقع تو رو می دیدم یادم می افتاد آدم ها باید تا جوون دارن بجنگن تا اون چیزی که می خوان رو به دست بیارن! نمی دونم چرا تو برای من این نماد رو زنده می کنی، ولی قطعا از روحیه ی همیشه پویا و دونده ات به این حس رسیدم..."


راست گفته، حتی اگر خودم ندونم یا توجه نکنم.... همیشه در حال جنگیدن و مبارزه ام. برای چیزهایی که می دونم درستند، می دونم ارزش رسید بهشون رو دارم و مهمتر از همه طبیعی و شدنیند.... می دونی چیه؟ خسته شدم! چرا همیشه مبارزه و جنگیدن؟ چرا؟ سخته که آرزوم آرامش باشه؟ زندگی بدون پیچیدگی؟ بدون ریتم تند و محکم رو به جلو؟ گاهی می خوام از جاده بزنم بیرون، بشینم تو خاکی و گذر عمر ببینم.... تنها؟ اگه قیمتش اینه، آره! بذار تنها باشم....

من آرامش می خوام. همین.

Tuesday, April 13, 2010

وای من این را دوست دارم، دوست دارم، دوست داررررررررررررررم!!!!!!!! چون شیره تلخ ذهن این روزهای منه

ایران ما کجاست؟
سید ابراهیم نبوی

یک ماه قبل برای سفری به یکی از کشورهای اروپایی رفته بودم، در آنجا در مورد برخورد غیرمنطقی و غیراصولی دولت سوئد با یکی از پناهندگان ایرانی صحبت کردیم. یکی از ایرانیانی که ساکن آنجا بود، با جدیت می گفت " امکان ندارد در این کشور با یک پناهنده چنین برخوردی بکنند." او معتقد بود " در کشوری که من در آن زندگی می کنم جامعه و دولت به حقوق افراد اهمیت زیادی می دهند و با هر نوع بی عدالتی می توان برخورد کرد و به نتیجه رسید." وقتی به او گفتم کشوری که در آن زندگی می کند، کشوری سوت و کور است که آدم در تمام زمستان و پائیز در آنجا دلش می گیرد، با جدیت گفت: " باید تابستان به اینجا بیایید، تابستان اینجا بی نظیر است." من تصمیم گرفتم حتما تابستان سری به آنجا بزنم. احتمالا تابستان کشورهای اروپایی بسیار جالب تر از زمستان سرد و خاکستری است.
در همان سفر با گروهی از ایرانیان گفتگو کردم، در میان این گفتگو وقتی حرف از وضع زنان ایرانی و تولیدات فرهنگی ایران شد، دوست مهاجر شگفت زده بود. وقتی به او گفتم بسیاری از ایرانیانی که مشکل سیاسی ندارند و تحت فشار نیستند، هیچ تمایلی به خروج از کشور ندارند و زندگی در ایران را علیرغم مشکلاتی که در " ایران" است به زندگی در فرنگ ترجیح می دهند شگفت زده شد. تقریبا بسیاری از ایرانیانی که برای مدتی طولانی در آنجا زندگی می کردند ناخودآگاه در مقابل هر خبر خوب و هر نشانه زندگی خوبی در داخل کشور موضع می گرفتند و گمان شان بر این بود که هر خبر خوبی از زندگی عادی مردم در ایران می تواند یک توطئه دولتی و تبلیغات دولتی باشد. در همان حال همان رفیق ما برایش غیرقابل باور بود که یک انتقاد از وضع کشوری که در آن ساکن بود بپذیرد. وقتی به او گفتم اگر می تواند به ایران برود تا با واقعیات روزمره زندگی ایرانی مواجه شود، با تلخی به من نگاه کرد. به او گفتم " من حتما تابستان را به کشور شما خواهم آمد، شما هم تابستان را به ایران بروید." گفت: " حتما مرا دستگیر می کنند." گفتم: " بعید می دانم کسی شما را بشناسد" حتی اگر هم بشناسند، یکی دو روز با شما حرف می زنند و بعد تمام می شود. پرونده سی سال قبل در کشوری که موش ها پرونده ها را می خوردند زیاد هم دم دست نیست.
یک ماه قبل یکی از دوستانم در فیس بوک، در نوشته ای در مورد تاج زاده و بازدیدهای نوروزی موسوی و مادر نداآقاسلطان و دیگر اصلاح طلبان از خانه تاج زاده نوشته بود " عکس های شان را دیدم، حالم از دیدن مردهای ریشو و زنهای چادری به هم می خورد. واقعا ما چگونه می توانیم روی این افراد حساب کنیم؟ اینها که همه شان یک مشت آدم مذهبی اند و ظاهرا شبیه حزب اللهی ها هستند."
برایش نوشتم " دوست من! ایران کشوری است محدود به افغانستان، عراق، پاکستان، ترکیه، جمهوری آذربایجان، امارات متحده عربی و سایر کشورهای اسلامی، آن کشوری که در همسایگی سوئیس و فرانسه و ایتالیا و هلند و بلژیک است، کشور آلمان است. اگر یادت رفته، بخاطرت می آورم که اکثر مردم ایران مسلمان هستند، حجاب در ایران اجباری است." برایش توضیح دادم که اکثر رهبران اصلاح طلب تحصیلکردگان موفق دانشگاههای ایران و جهان هستند و جدی ترین گروه برای تغییر وضع ایران از یک شرایط استبدادی به یک شرایط دموکراتیک بشمار می روند.
بسیاری از مهاجرینی که سالهاست از ایران مهاجرت کرده اند و در تمام این سالها با عشق ایران زندگی کرده اند، به دلیل طول دوران اقامت شان در فرنگ، اگرچه عاشقانه ایران را دوست دارند، اما تصویری غیرواقعی از ایران دارند. تصویر آنها از ایران تصویر زمانی است که ایران را ترک کرده اند. آنها حتی با مهاجرین کنونی نیز تفاوت اساسی دارند، چرا که مهاجرین نسل امروز می توانند از طریق اینترنت و رسانه های فراوان خبری در جریان فضای واقعی ایران قرار بگیرند. شاید به همین دلیل است که بسیاری از آنها که سالها قبل از ایران بیرون آمده اند، علیرغم زبانی واحد و مشترک، توانایی برقراری ارتباط با بچه های داخل را ندارند. از همین روست که بچه های داخل کشور، بیرونی ها را گروهی " دایناسور تاریخی" می دانند و آنها که در دنیای غرب زندگی می کنند، معتقدند که کسانی که در داخل ایران زندگی می کنند " یک مشت آدم پیچیده اند که تحت تاثیر تبلیغات حکومتی قرار گرفته اند." اما واقعیت هیچ کدام از این دو نیست، نه بیرونی ها دایناسورند، نه داخلی ها یک مشت آدم عجیب و متاثر از تبلیغات حکومتی. مشکل این است که زبان این دو گروه با هم یکی نیست. وقتی می گویم زبان، تنها به گویش فکر نمی کنم، بلکه مجموعه ای از شیوه های بیانی و رفتاری را در نظر می گیرم که منجر به مفاهمه می شود.
دو سال قبل یکی از خویشاوندانم به اروپا سفر کرده بود. او دانشجوی دوره فوق لیسانس هنر دانشگاه تهران است. در یک میهمانی، رفیقی از رفقایی که سی سالی است در این طرف آب زندگی می کند به او می گفت " یعنی شما در دانشکده با پسرهای همکلاسی تان حرف می زنید؟ یعنی شما فیلمها و موسیقی های فرنگی را می بینید؟..." دختری که از تهران آمده بود بعد از شنیدن بسیاری از کلماتی که به او گفته شد، پاسخ داد " من نمی دانم شما در مورد کدام کشور حرف می زنید، ولی ایرانی که من از آن می آیم و می خواهم به آن برگردم، این کشوری که شما در مورد آن حرف می زنید نیست." دوست من هرگز به این فکر نکرده بود که شما نمی توانید به کسی بگوئید که شرایط زندگی او غیرانسانی است و او احساس توهین نکند، حتی اگر شرایط او غیرانسانی باشد.
تقریبا همه کسانی که بیرون ایران زندگی می کنند تصویر غیرواقعی از ایران دارند، بخصوص کسانی که در این سالها به ایران سفر نکرده اند. من نمی خواهم به آنها بگویم به ایران بروند، چون مطمئنم برای بسیاری از آنها دردسر ایجاد خواهد شد. بسیاری از ایرانیانی هم که در داخل کشور زندگی می کنند، بطور کلی تصویری غیرواقعی و غیر حقیقی از اروپا و بخصوص آمریکا دارند. اکثر ماها دچار نوعی " آنتروپومورفیزم" هستیم. تقریبا همه ماها تصور می کنیم که جهانی که نمی شناسیم، کمابیش شبیه دنیایی است که در آن زندگی می کنیم، منتهی با تفاوت هایی که به معیارهای ما بازمی گردد. می گویند وقتی از مورچه ها می پرسند خداوند چگونه است؟ مورچه ها جواب می دهند، موجودی است بسیار عظیم با شاخک هایی بسیار بزرگ، البته من مطمئنم مورچه ها در مورد خدا اشتباه می کنند، تا آنجا که من می دانم خداوند شبیه پیرمردی مهربان است با ریش های بلند و سفید که یک هاله نور دور سرش است. همانطور که گفتم همه ما دچار نوعی آنتوپومورفیزم هستیم، ترجمه فارسی اش می شود " انسانشکلیگری".
شش سالی است که در اروپا زندگی می کنم. برای مردم اروپا احترام فراوانی قائلم، معتقدم که بسیاری ارزشهای انسانی در این کشورها وجود دارد که تقریبا همه آنها از نظر من مورد احترام است. با این همه هرچه فکر می کنم نمی توانم بنارا بر این بگذارم که برای همیشه در اینجا زندگی کنم. من دموکراسی را دوست دارم، به آزادی فردی احترام می گذارم، به حقوق مدنی احترام می گذارم، رفاه را دوست دارم، امنیت را دوست دارم، اما همه اینها را برای ایران خودمان دوست دارم. مثل بسیاری از ایرانیان می خواهم همه این چیزهای خوب را در کشور خودم داشته باشم.