Showing posts with label رفتار شناسی. Show all posts
Showing posts with label رفتار شناسی. Show all posts

Friday, August 28, 2015

شوخی

کدوم فیلم بود؟ چی بود؟ کجا بود...؟
میگفت ملت آنچنان راحت از رفتن و جنگیدن و مردن حرف میزنن، از مرگ در راه انقلاب حرف میزنن... از شهادت در راه وطن حرف میزنن که انگار بازیه... انگار شوخیه... انگار خوابه... امشب میمیرند و فردا از خواب پا میشند و ادامه میدن...
این دیروز بود...
امروز اما، ملت آنچنان راحت از خودکشی حرف میزنن، از مرگ در راه جنبش حرف میزنن... از طلاق برای زندگی بهتر برای همه، حرف میزنن که انگار بازیه... انگار شوخیه... انگار خوابه... امشب دنیا میمیره، و فردا از خواب پا میشند و ادامه پیدا میکنه...

"خیلی دوری... درک نمیشی و درک نمیکنی...." 
چقدر این جمله "واقعی" ئه...؟
فکر من چقدر مشغوله.... چقدر....
و اسهال دارم. به ساعتی معلق بین نه صبح و یک بعد از ظهر...

Monday, April 21, 2014

در باب سلیقه شما آدمیزادها!

دارم فکر میکنم چی میشه که این عکس با 153 لایک اون هم فقط تو 23 ساعت، رکورد "لایک" های عکسهای پروفایلم رو میشکونه؟
و همون آدم که من باشم، با تقریبا همون زاویه و کادر، این عکس رو داره که به زور سه تا لایک داره:
بله بله! اون موقع که من عکس دوم رو گذاشتم، بماند که برای هفت ماه هم پروفایلم بود، 1000 تا دوست نداشتم، اما 500-600 تا که داشتم! تو بگو تعداد فرندها نصف، پس بدون احتساب محاسبات پیچیده ریاضی، تعداد لایکها باید نصف نه، لااقل یک سوم بشه که؟
آدمیزاد توی عکس هم که تغییری نکرده... باز اگه بحث دختر و پسر بود یا بچه و بالغ بود، گیری چیزی میشد تعریف بشه... اما این آدم با اون آدم واقعاً چندان فرقی نکرده...
موها چندان تغییری نکرده (به نظر خودم دومی حتی جذابتر هم هست!)... تازه نیش بازی بوده که دیگه نیست... چشمهای شنگولی بوده که الان نیست... 
فکر نمیکنم داشتن پس زمینه محو هم چندان تأثیری داشته باشه... بحث تکنیک عکاسی هم میتونم به راحتی بگم برای 90 درصد مخاطبهای پروفایل من اصلاً مطرح نیست!
هرچند به تجربه فهمیدم که عکسهای پروفایل "هنری" جذابند... اما هنری‌هایی جدابترند که توی مقیاس کوچیک مربعی هم، جذابیت خوبی داشته باشن، مثلاٍ وضوع رنگ یا خوانایی فرم گویا باشه و یا به عبارتی در حد پروفایل، صورت رو خوب نشون بده... مثلاً این یکی هرچند به نظر خودم عکس قابل اعتنایی ئه، اما چون thumbnail قضیه یه مربع خطخطی قرمز و سیاه میشه، بیشتر از 47 "لایک"  نگرفت.... میتونم تصور کنم همون لایکها هم فقط کسایی زدن که عکس رو کامل کلیک کردن و لذتش رو بردن... تو دوتا پروفایلی که بالا گفتم اما شرایط یکسانه.... حجم صورت و خوانایی اون به نست کادر، یک جوره تقریباً...
باز به تجربه میگم، چیزهای دیگه ای هم توی لایک زدن بی‌تأثیر نیست.... از بیرون بودن پر و پاچه زنانه و لنگ آویزون و دهان نیمه‌باز بگیر تا انواع آرایش و "داف" بودن/شدن! که خوب کلاً این عناصر تا حد خوبی تو هر دو عکس نیست! تعطیل! تو هر دو عکس، لبهام قاچ خورده! تو اولی، حتی بیشتر... و همچنین تعدادِ دخترِ بیشتر تو عکس، به تجربه تعداد لایک رو بیشتر میکنه! تعداد قربون صدقه رو هم همچنین....

بله! متوجهم! همه عالمان دانند: یک فرق هست. لباسم. و نوع کات کردن فریم عکس.... عکس اول یه دختر با چشمهای تاریک توی public وایساده، یقه‌اش افتاده و معلوم نیست تا کجا.... تا مرز فهمیدن، فریم کات شده... بله، آگاهانه کات شده. اصل فریم عکس رو توی بلاگم همون دیروز گذاشتم. مطمئنم اگه اون رو میذاشتم پروفایل، کم کمش 20-30 تا لایک و به عبارتی کم کمش 40-50 توجه، کمتر میشد.... تو عکس دوم روسری تا خود چونه رو پوشونده.... هیچ چیزی برای کنجکاوی نیست...
ماجرا رو سکچوال کردم و نکردم! قضیه سکچوال نیست! قضیه کنجکاویه... یه کنجکاوی گذرا که مخاطبش فقط پسرهای دگرجنسگرا نیستن... دخترها و کلاً هر آدمی با هر گرایش جنسی در معرضش قرار بگیره از دید من واکنش کمابیش یکسان نشون میده.... از همون نوع چیزهایی که بازاریابها زیاد ازش استفاده میکنند... وقتی هنوز چیز بیشتری برای کشف کردن باشه، تو جذبش میشی... حداقل بهش توجه میکنی... فارغ از اینکه بعد ازش میگذری یا درگیرش میشی، چشمهات میبینندش و روش برای لحظه‌ای هم که شده، قفل میشند! ذهن آدمیزاده دیگه... ذهن جذاب آدمیزاده...
این عکس هم مثال خوبی بود و هست: 
جدا از اینکه از من بپرسی، خیلی از لایکهای اون موقع واسۀ هیجان کوتاه کردن ناگهانی موهام بود و فارغ از اینکه حتی این عکس هم کمی از اون جنس کنجکاوی رو داره، اما در مجموعبه نظر من، به خاطر از بین بردن اون جنس کنجکاوی و نبودن هیچ لباسی، اون هیجان کشف کردن از بین رفته و ماجرا به 101 لایک ختم شده :-) زیاده، بله... اما به زیادی 150 در کمتر از یک روز نیست.... عکس شیطنت‌زایی هست، اما عکسش پر هیجانی نیست.... منظورم رو میرسونم؟!
- همیشه فانتزی از واقعیت زیباتره- 
چیزی تو این مایه‌ها...

روزی روزگاری (و هنوز البته!) اعتقاد داشتم تو لباس پوشیدن باید همیشه یک جا رو مخفی نگه داشت! جا برای فانتزی باز گذاشت... اگه دامن خیلی کوتاه میپوشم، یقه بسته باشه... اگه بازوهام رو با کنتراست بالا میندازم بیرون، شلوار پوشیدن موضوع پسندیده‌ایه!!! اگه تاپم کوتاهه و شکمم پیداست، لازم نیست دامن خیلی کوتاه بپوشم.... و جذابتر از همه اینکه اگه گونی هم بپوشم، اما گردن و سرشونه‌ام رو خوب نشون بدم، کار همه لباسهای دیگه رو میکنه! ذهن آدمیزاد دوست داره جاهای خالی رو با جذابیتهای بصری محبوب خودش پر کنه... وقتی همه چیز رو حاضر و آماده بذاری جلوی آدم، قشنگه... اما هیجان‌انگیز نیست!

آدمیزادهایی که من و شما باشیم، در حد سلیقه پاپ، سلیقه‌هامون قابلیت پیش‌بینی دارند. زیاد... ماها خیلی ساده‌تر از اونی هستیم که فکر میکنیم... رامتر از اونکه دوست داریم فرض کنیم... 

و خب، طبق معمول بلاگ خودم، از این تریبون استفاده نموده و موسیقی شریک میشویم...  
از عید گذشته، اما برای من هم روز نو ئه، هم حال نو!

پینوشت اول: و صد البته! در جریانم! هرچه لایک بیشتر، ماندگار شدن و پدیدار شدن توی فرندز فید جماعت هم بیشتر.... این موضوع اما، چیزی خلاف حرفهای من نیست....

پینوشت دوم: عنوان این پست کاملاً آگاهانه و برای جذب مخاطب انتخاب شده. برای جذب مخاطب، فقط کافی نیست کنجکاوی تحریک کنی... گاهی باید offensive باشی! و دعوت کنی به جدل... خووووبه! می ی ی ی چسبه! و اگه تا همین کلمات آخر خوندین، یعنی من موفق شدم! بیاین بحث کنین تا تهش! بله! >:)

دیرترنوشت:

Thursday, January 10, 2013

یک شانس مهم

از صفحه یک دوست:
با اینکه حدود بیست سالشه ولی هنوز هم گاهی اوقات صبحها با ترس و اضطراب از خواب بیدار میشه و ناخداگاه توی رختخوابش دست میکشه که ببینه مثل اون زمانها که پنج شش سال بیشتر نداشت جاش رو خیس کرده یا نه. 
از خودش خجالت می کشید . میدونست سیزده چهارده ساله که دیگه اون اتفاق نیفتاده اما هنوز هم از یادآوری خاطرات کتکهائی که از پدرش بخاطر این موضوع خورده بود بدنش بلرزه می افتاد. وقتی یادش می افتاد که مادرش برای این اتفاق ساده که ممکنه برای خیلی از بچه ها توی اون سن و شاید سنی بزرگتر از هفت سال رخ بده چقدر اون رو تحقیر و چند بار توی حمام حبسش کرده بود بغض گلوش رو می گرفت و اشک توی چشماش حلقه میزد. آروم و با احتیاط جوری که اطرافیانش متوجه نشن دست چپش رو بالا آورد و رسوند به بازوی دست راستش. تنها کاری که می تونست بکنه تا کسی متوجه اشکی که بی اختیار از چشمش غلطید و روی گونه اش روان شد این بود که سرش رو پائین بندازه و بغضش رو قورت بده. کاری که همیشه میکرد. هر وقت که پدرش می اومد توی حمام و اون رو بخاطر کاری که کرده بود با شلنگ دستشوئی تنبیه اش میکرد اون سرش رو مینداخت پائین بغضش رو فرو میداد و بی صدا اشک می ریخت. حتی اون روز که پدرش برخلاف تنبیه همیشگی بجای اینکه توی حمام با شلنگ بزنش، چنگ انداخت توی موهای دختر هفت ساله اش و اون رو کشون کشون برد توی آشپزخونه و قاشق غذاخوری رو که روی اجاق سرخ شده بود چسبوند روی بازوش، اونروز هم فقط سرش رو انداخت پائین و بغضش رو فرو خورد. اما دیگه نفهمید چطور شد . چون از شدت درد بیهوش شده بود. وقتی یادش میومد که اون تنبیه برای این بوده که عروسک خواهر بزرگترش رو با خودش برده بوده مدرسه، دردی هولناکتر از سوزش یه قاشق داغ روی بازو رو توی قلبش حس میکرد. دردی که سالهای سال عذابش میداد.
چند نفر از ما، به دلایل مختلف، با شدتهای مختلف... چنین اشک‌هایی رو تجربه کردیم... یا برای یکی دیگه ساختیم...؟ آگاهانه یا ناآگاهانه...
دلم میلرزه... میترسم...
این مقاله واشنگتن پست رو چند وقت پیش خوندم و تو ذهنم حک شده که "ایران" یکی از بدترین کشورهاییه که بچه میتونه توش به دنیا بیاد.
فکر میکنم واقعاً ایران به دنیا اومدن مسئله است یا ایرانی به دنیا اومدن؟
یادم میاد که مامان و بابا نمیذاشتن هرجایی برم و هرجایی بمونم. ترسی که تو چشمهاشون میدیم بابت تنها موندن من با حتی بعضی از افراد خانواده که 500 برابر سن من رو داشتن... ترس مامان تو چشمهاش وقتی بعضی چیزهارو واسش تعریف میکردم از حرفها و کارهای دیگران، وقتی خودم میفهمیدم یه جوریه، اما دیگه اونقدرها هم ترسناک نمیدونستمشون... عصبانیتی که از دست بابا داشتم که فکر میکردم همش میخواد من رو زیر ذره‌بین داشته باشه... به ندرت تنهام میذاشتن و چقدر هم حرص میخوردم از دستشون. هنوز خشمم از کلی کارهایی که نذاشتن بکنم یادمه! چرا من رو جدا میکردن؟!
همیشه باعث تعجب و خنده‌ام میشه که تا 18-19 سالگی ذهنم به خیلی چیزها نرسیده بود! یعنی اساساً تو ذهنم نبود که خیلی چیزهای "شخصی" وجود داره... یا بنیادیتر از اون، تفاوتهایی بین پسر و دختر وجود داره! تفاوتها و نیازهایی بیشتر از "چشم خوشگل"... یاد اولین "عاشق" شدنم میفتم و هزااااار بار به خودم میخندم و از دست خودم به حد کفر عصبانی میشم که آخه آدم اینقدر احمق؟!
الان میدونم چرا...
الان خیلی چیزهارو میدونم چرا...
و الان خوشحالم که من رو جدا میکردن... مراقبم بودن. با وسواس مراقبم بودن. فکر میکنم حتی اگه روزی مثل الان هم نمیرسید، که من نمیفهمیدم "چرا"... باز هم مامان و بابا، کار خیلی درستی کردن... حتی اگه به قیمت خندیدن بچه‌ها تو دبیرستان تموم میشد که همیشه مجبور بودم وایسم تا آژانس بیاد دنبالم که یهو لولو من رو نخوره و اونها با دخترک سوسول دم در خداحافظی میکردن و خودشون میرفتن خونه و منی میموندم که همیشه خیال میبافتم که شاید سر راه یه سینما هم برن! (چقدر حرص میخوردم) حتی اگه به قیمت "هیچی" ندونستنم تو دانشگاه تموم شه، وقتی تقریباً از همه همه دوره‌ای هام بزرگتر بودم... حتی اگه به قیمت اون دعواها و بحث کردنهای بی انتها بود واسه با دوستهام رستوران رفتن، سینما رفتن، سفر رفتن، خوابگاه رفتن، آرایشگاه رفتن تموم میشد... حتی وقتی به این قیمت تموم شد که من اول دوست پسر پیدا کردم و خیلی خیلی بعد خیلی چیزهارو فهمیدم! حتی... به قیمت "تمسخر"های زیادی که از سمت خودم و دوستهام تجربه کردم و همیشه باهام مونده و احتمالاً خواهد موند و یا حتی به قیمت خشمی که میتونستم همیشه از مامان و بابام داشته باشم، اگه تو برهه‌های زمانی مختلف نمیشستم و با خودم کلی کلی فکر نمیکردم...

فکر میکنم اگه روزی مسئولیت یه بچه رو داشته باشم، ورش میدارم و بر اساس این نقشه و شنیده‌ها و دیده‌هام میبرمش استرالیا! اگه امکانش رو نداشته باشم، اگه ایران بودم، یا حتی اگه آمریکا بودم، عین همون کارهارو میکنم... عین اونهارو! شاید با یه کم نرمخویی بیشتر... اما همون کارها رو! حتی اگه به قیمت خشم اون بچه از من منجر بشه... میدونم که کار درستیه! خشمش از من، می‌ارزه به خیلی خیلی خیلی چیزهای دیگه‌ای که یه بچه کنار ایرانیهای دیگه (نمیگم ایران، میگم کنار ایرانیها) ممکنه تجربه کنه... و همیشه باهاش میمونن... وشاید هیچوقت نتونه از شرشون خلاص شه... کمترینش، خودش رو ببخشه...
وای که چقدر خوبه که من امروز توانایی این رو دارم که بشینم و خودم و دنیای دور و برم رو ببخشم! چون عملاً غیر از تمسخری که تجربه کردم و بیشترش رو هم غیر از خودم کسی یادش نمونده، چیزی نیست که بخوام ببخشم!!!

میگم ایرانیها، چون اینجا هم بچه ایرانی میبینم... بچه هندی میبینم... و منظورم از بچه، زیر 10-15 ساله... رفتار مامان باباهاشون رو باهاشون میبینم... خطر دوستهای ایرانی مامان باباها و و اون نگاه هایی که نباید ببینم رو به بچه ها میبینم... اتفاقهایی که بین بچه‌های ایرانی میفته رو میبینم....
فکر میکنم شاید هم خاله لیلا حق داره که اینقدر ایزوله میکنه خودش و خانواده‌اش رو از ایرانیها...

به هر حال. ممنونم از شانسی که توی زندگیم به واسطه مامان بابام آوردم!
و فکر میکنم و لرز برم میداره وقتی به کسایی فکر میکنم که شانس نیاوردن و نمیارن...
و فکر میکنم بخشیدن آسون نیست. ولی الزامیه.

بعد از تحریر نوشت:
و باز با خودم فکر میکنم، خب که چی؟ با دل لرزیدن و دل سوختن و دل دل کردن که چیزی نمیشه.... باید "کار"ی کرد...

Friday, June 8, 2012

ماه سنگی....

1. گلبرگهای گل سرخ... اتاق من... خالی... با بوی خوش زندگی!

2. روزی روزگاری دوتا آدم ازدواج کردند. سالها بعد دخترشون تو بلاگش مینویسه و به تک تکشون، زندگیشون، رفتارهاشون و جزئیات زندگیشون دقت میکنه، فکر میکنه و تحلیل میکنه.... خوبیها و بدیهای قدمهایی که برداشتن و تأثیراتش رو تو زندگی امروز خودش میبینه... میدونی؟ براش جالبه! زیاد...
سالگرد ازدواجتون مبارک.
ممنون که هستید. 
ازتون زیاد یاد گرفته‌ام. از همه خوبی ها، به فکر بودن ها، تشویق کردنها، جاه‌طلب بار آوردنها، بداخلاقیها، دعواها، یکدندگیها، اجبارها... بودنها، بودنها، بودنها....
ممنون که هستید...

3. سنگهای زندگی. تفاوتهای فکری.... 
نمیدونم وقتی این عکس رو میبینم، دعا کنم که کاش سنگی و حرفی و بحثی نبود... یا کاش بلد بودم و باشم که از سنگهای زددگیم پلهای استقامت بسازم... نمیدونم....
- خسته ام.
- خسته نباشی.
- 27ساله که...
- زنده باشی...

4. به ماه... به روی ماه... از روی ماه... بر ماه...
حالا ماه هم نبود، این جاذبه که آدم رو مدام و مدام و مدام با پایین میکشه، خوب نیست... خوب نیست.... برای من یکی که... مدام میخوابانتم!

5. سالومه پای یکی از عکسهاش نوشت "این فیسبوک لعنتی به همه توهم نزدیکی میده" و من هم کپی کردم و اضافه که: "دلم برای خیلی‌ها، خیلی تنگه...."
دلم برای مریم نتگه. خیلی تنگه.
دلم برای سارا افراز و آیلا و پگاه تنگه.
دلم برای عباس ترکاشوند تنگه.
دلم برای کاوه تنگه.
دلم برای آقای اورازانی تنگه.
دلم برای مامانم تنگه.
دلم برای بابام تنگه.
دلم برای بهزاد تنگه.

دلم خاله زنک بازی های علم و صنعتی میخواد.
دلم برای سالومه تنگه.


مهمتر از همه، دلم برای خودم تنگه.

6. دو ماه گذشت... دو ماه خوبی هم گذشت. پر حرف، پر حدیث... خوب... خوب... خوب...

پسنوشت:

Saturday, May 19, 2012

بعضی آدمها...

بعضی آدمها....

یه موجودی وجود داره، یه پارچه آقا! دکترای مملکت، خوش بر و رو، قد و قامت سرو رو جیبش گذاشته، هنر از هر انگشتش میباره... فقط... مشکل بزرگی نیست ها، یه "فقط" کوچولو ئه! واسش اینجریه که کلاً چه نگار و چه سکس آبجکت!!!!!! شرمنده عفت کلام! خیلی شرمنده اما آخه عین سگ عصبانی می کنند آدم رو... کله سحر (هفت صبح)... چشم باز میکنی، میری تو فیسبوک، میبینی این آقای گل و بلبل، که سالی یه بار ازت خبر نمیگیره، باز تا شنیده که داری میری دور و برش... (واسه تزم باید برم سمت لس‌آنجلس، میخوام تنظیم کنم سر فارغ‌آلتحصیلی تارا برم) یهو بهت باز علاقه‌مند شده... اون هم نه هر علاقه‌آی که... ادبیات دلبریش... و تقریباً دستور داده‌اند که زمانم رو تنظیم کنم لان موقع که براشون راحتتره اونجا باشم!!!! من که برنامه و پلان خودم ندارم که! منتظر وقت ملاقات از ایشونم فقط!!!!!
اه! مرده‌شورش رو ببرند! خدایا من چرا از این لس‌آنجلس متنفرم؟ 

چرا؟! من که همیشه سعی میکنم خیلی خیلی عادی همه جا ظاهر بشم... حداقل خیلی عادی در مقیاس خودم...
خیلی زور داره که دختر باشی و آرزویی داشته باشی تو این مایه‌ها که کاش قیافه ‌ای نداشتم... یا بترسم از خوشپوشی، چون این آدمها رو اعصابند... چر آدم نباید بعضی نعمتهارو بخواد؟! از ترس همنوع، زیبایی و این شور و هیجان رو نخواد؟!
این رفیقمون آخه فقط یه نمونه است... واسه من اوجش شده و من حساس تر... اما کی میدونه که پر نیست اون مملکت و دیگر ممالک از این برادران ارزشمدار، سرشار از عقده... سرشار... سرشار....
بابا مرد حسابی... من آدمم! این مخ لعنتی هم کار میکنه، تمام "زن" بودنم تو جسمم خلاصه نشده... مطمئنم که نشده... چرا اصرار دارند بعضی ها...!؟! خیلی بده! به خدا درده! هنوز با همه تلاشی که برای "نرمال" نگه داشتن خودم کردم،گاهی پیش اومده که وقتی یکی از دوستان غیرمنتظره میاد و میخواد بغلم کنه، بدن من واکنش نشون میده... منقبض و مورمور میشه.... اون بنده خدا هم میترسه که چی شد! مگه چیکار کردم که ترسوندمش؟! 
که هنوز یه کم که فضا شلوغ میشه، تو صف باشی یا هرچی، یهو شلوغی های تهران و کیش واست زنده میشه... نگاه ها و لمسهای بیجا.... انگار دنبال شکار میگردند...
که هنوز نسبت به بعضی اعضای فامیل، با ترس نگاه میکنی... با ترس به یاد میاری... که مسن یا جوون، چه 9 ساله بودی و چه 18 ساله، باید "بالغ" میبودی که مراقب باشی... مراقب خودت باشی...
تازه خیلی هم اعتقاد دارم که من از بهترینهام... اعتقاد دارم که تأثیر مستقیم مامان بابام و فرصتهاییه که تو دوران بلوغ در اختیارمون گذشتن (بحث طولانیه)... اما این فوبیای "ترس از موجود مذکر" رو کم ندیدم که... این ترس که موجودات مذکر فقط یه جور زنهارو میبینند اون هم، همون که گفتم، سکس آبجکت! فکر نکنم برای واژه "زن"، در ذهن این جماعت کلمه دیگه‌ای تعریف شده باشه..... پوووووف... چیزها شنیده‌ام و دیدم.... اینقدر بگم که تو سختتر میتونی دختری از ایران پیدا کنی که بتونه خیلی ساده و راحت و "نرمال" با پسر ارتباط برقرار کنه... بی ترس... بی فوبیا... بی این نگرانی دائم که من همیشه باید "مراقب" باشم... و چقدر چقدر چقدر اسباب مشکلات روحی شده واسه جامعه نسوان سرزمین من...
میدونم  تک تک دختران ایران چنین بلاهایی سرشون اومده.. بلاهایی که یه ترس همره با انزجار از "مرد" واسشون ساخته! منی که شوت بودم و بوق، با اون مدل لباس پوشیدن گل و گشاد، با اون ریش و پشم و سبیلهای شاه عباسی رو صورتم، از لطف این برادران ارزشی در امان نبودم...چه برسه به بقیه... یک بار استاد مرسده اینها، تو کلاس ویرجینیا ازشون پرسیده بود چند نفرتون تاحالا assault رو تجربه کردین؟ هم ارزش با rape نیست خوب... یعنی به فیزیک ماجرا نمیرسه.... فقط این حس تجاوز... حس ناامنی... از اون کلاس 100 نفری، در این بلاد کفر، غیر از یک نفر، تمام دخترها، تماااام دخترها دستشون بالا بوده! اون یه نفر رو هم من میشناسم! مرسده هم میشناسه! بنده خدا به طرز بیمارگونه‌ای سرشاااار از ترس... سرشار از فوبیاست!... اینجا که آمریکا ئه و خداییش من نگار خیلی خیلی حس امنتری دارم، اینجوریه، ببین ایران من چه جوریه...
چرا موجودات مذکر، بدون اون نگاه های لعنتی، به اندام زنانه، کارشون نمیگذره؟! هرجای دنیا که باشن؟! ایرانیهاش بی‌تعارف بیشتر...؟!
یادمه یه بار از دست موجودی (از نوع مؤنث) عصبانی بودم در حد بنز! سر نمره و اینهای دانشگاه! تمام نمره های کلاسیش سر اون درس خاص، ناقص بود و از هرکی کمتر نبود، از تارا که کمتر بود... یه کاره، بی هیچ توضیحی نمره آخر ترمش شد 20!!!!! تنها بیست کلاس! فرشید که عصبانیت من رو دید و میخواست آرومم کنه، خیلی آروم و خونسرد اولین سؤالهاش این بود: -"خوشگله؟" -"آره، چطور؟" و دلم فشرد که میدونستم راه رو چه سریع رفت... و بعد "خب مطمئنی خدمات اضافه نداده؟".... دلم گرفته بود! میخواستم عررر بزنم... از این حقایق بود که آدم میخواست عق بزنه... خدمات اضافه تو مملکت ما لااقل اصلاً کار فیزیکی نیست که... فقط زن باشی... و کمی "مهربان تر"... و بعد ملتی انگشت به دهان که چه دختر خوبی داریم، زیبا و درسخوان!!! و ملتی انگشت به دهانتر، که چرا نگار که دوستهاش خرخون صداش میکردند، نمره هاش رو 15 میگرده! شخص من، باز با همون قیافه پاچه بز دو سه باز تو همون علم و صنعت مورد لطف و تقاضای اساتید قرار گرفتم... دیگه بخون تا ته ماجرا... تو اون درس خاص، من شدم 14 و تو درسی که 60-70 درصد نمره رو پروژه گروهی تعریف میکرد، همگروهی هام شدند 19.... نمیگم که هرکسی نمره خوب گرفت، خدمات اضافه داد، نــــــــــه به خدا... اما تمام نگاه آدم، پر میشه از شک دیگه.... خیلی خیلی خیلی سخته که همچنان فارغ‌التحصیل شی با این نمونه ها، و یا "مهربون" نشده باشی و یا همچنان بی عقده به آدمها نگاه کنی...
هه! زنانگی تو اون مملکت و این مملکت نمره ها بالا و پایین کرده که مپرس...

این دخترکانی که اینجا میبینم، سرشار از مشکلات عاطفی و روحی... دلم میسوزه... به خدا دلم میسوزه...

اه! دلم میسوزه... از این موضوع صحبت متنفرم! و دلم پررررررررررررره!

و البته که همچنان از لس‌آنجلس متنفرم! (و مار دم در خونه آدم سبز میشه! چرا موضوع تز من باید عدل بیفته اونجا خووو... (دست من نیست، مطالعات آماری من رو کشیده اونجا)

Thursday, May 3, 2012

باهوش

اینهارو دیروز نوشتم، قبل نهار:

همونقدر که مطمئنم از جامعه شناسی، انسان‌شناسی و روانشناسی خوشم میاد، مطمئن نیستم که از آدم باهوش خوشم میاد!!! دوست دارم فرض کنم آدم باهوشی‌ام. -حتی اگه هوش یک ارزش مردانه باشه برای قضاوت آدمها، در مقابل داشتن احساس که یک ارزش زنانه تلقی میشه! (بماند که چقدر مخالفم یا موافق با این گزاره)- منظورم،هوش اجتماعی ئه. آدمهای باهوش یادم می‌اندازند که هوش متوسطی دارم. و آزارم میده. جدی آزارم میده! درگیر میشم با خودم... و خیلی بیشتر میرم تو فکر... چون نگار طبیبیان نیاز داره به خودش ثابت کنه که چیزی هست که توش خوبه. و هوش اجتماعی‌اش یکی از همون زمینه هاست که میتونه توش مانور بده... لااقل در چندین سال گذشته داده. با فروتنی همراه با دروغگویی، خودش رو تو چشم ملت کرده...
شاید هم همین بوده که میخواستم از زندگی... هان؟!
به هرحال تکلیفم رو با آدم باهوشی که گاهی من رو از خودم بهتر میخونه، نمی دونم!
اما صادق باشم با خودم، همون "آگاهی" و "دونستن" که تو پست قبلی ازش حرف زدم، بیشتر دونستن از بقیه یا حداقل اطرافیانم، عملاً تنبلم کرده بود. ذهنی تنبلم کرده بود. و شاکی شده بودم از خودم... الان برگشته ام یا لااقل دارم برمیگردم به دورانی که حس میکنم زمانهایی پیش میاد که ذهنم مثل آذرخش کار میکنه... نمیتونم هیچ جوره دیگه اون لحظات رو توصیف کنم غیر از "مثل آذرخش کار میکنه"... سریع، تند، روشن، برق‌آسا و خیلی خیلی روشن... این حس، بهم رضایت از خودی میده که اون شکایت از فرد باهوش رو میپوشونه واسم... به نوعی، انگیزه‌ام زیاد شده... خوبه دیگه...

فکر کنم میتونم درمجموع بگم که از زندگی راضیم.

*

الان آکشیتا نوشت واسم: آکشیتا به پلالوما (در زبان تایلندی یعنی دلفین. و چقدر هماهنگه با روح این دختر مهربون) گفته نگار خل‌وچل (crazy) ئه. پلالوما تصحیحش کرده که نه، نگار وحشی (WILD) ئه. درست میگه... نگار همیشه میخواسته یک کولی وحشی دوره‌گرد باشه... با لبخندی به پهنای گلهای وحشی سبزه‌زارها... به شادابی رطوبت قطره های چمن... به آزادی پرهای قاصدک که  تو باد مواجند... بی هدف... رها...
و فکر میکنم، نسل انسانهای وحشی، منقرض شده... تو این دنیا به وحشی ها "کار" نمیدن... و من نگرانم... که نکنه روزی بیاد که مجبور شم بین "نگار بودن" و "زندگی" انتخاب کنم...
این دنیا، بی من یا با من، به "نگار" به "دیوانه"، به "روح سرگردان" نیاز داره... بدجوری هم نیاز داره...

*

یه موسیقی تو ذهنمه. هیچی ازش نمیدونم. همش منتظرم [رادیو] کافه تهرانزیت بذارتش تا کپی اش کنم...

*

معیارها و ارزشهای یک جامعه مردانه چیه؟ هوش؟ و نه احساس؟ و اینکه آدم خودش این گزاره‌هارو درست بدونه یا غلط، خودش به تنهایی یک ارزش‌گذاری نیست؟ 
"من ارزشهای بالایی رو در جامعه مردانه تو خودم میبینم"... من زیاد فکر میکنم... احمقانه به نظم میاد این جمله! میتونم بفهمم ریشه این کلمات از کجا میاد...
--------------------------------------------
حرفهام ناتموم موند و رفتم سمینار کن اسمیت و مراسم جایزه دانشکده و شام و...
دیشب، بعد از شام، دیگه مطمئن نبودم که با خیلی از حرفهای خودم موافق بودم... هنوز هم فکر نمی کنم... نمیدونم....

--------------------------------------------
و حرفهای الان:

یکی از روزهای زیبای من تو علم و صنعت، روزی بود که پریسا و باوقار اومدن و بهم گفتن چرا عضو انجمن علمی نیستم. جمله بیشتر دستوری-تعجبی-خبری بود: چرا نیستم؟! که یعنی خیلی بدیهیه که باید باشم. و بخصوص که عضو دفتر فرهنگی هم بودم...
امروز لبخند زدم وقتی Anna Hochhalter، من رو کاندید کرد برای مسئول روابط عمومی ای‌اس‌ال‌ای. (Social Chair of ASLA)... لبخند....
نگار، دخترک ایرانی، با زبان داغونش، قراره بشه مسئول روابط عمومی واحد دانشجوی ای‌اس‌ال‌ای... دوست دارم... نمیدونم... انرژی دارم... باز... دوباره... لبخند دارم...

برم شام...

Wednesday, January 11, 2012

فحش

اینقدر حرف نمی زنم که بِپُکم... به همین سادگی... به همین خوشمزگی...
یکی نیست بگه بیکاری؟

و اینکه از مدرسه یادمه که:
"سلطان سنجر را در ان وقت که به دست غزان گرفتار شده بود. پرسیدند: «علت چه بود که ملکی بدین وسعت و اراستگی که تو را بود . چنین مختل شد؟»
گفت: «کارهای بزرگ به مردم خرد فرمودم و کارهای خرد به مردم بزرگ.
که مردم خرد کارهای بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کارهای خرد عار داشتند و در پینرفتند . هر دو کار تباه شد و نقصان به ملک رسید و کار لشکری و کشوری روی به فساد آورد.»

آره خلاصه... تو این مایه ها...

Monday, December 5, 2011

تقصیر...

اومدم پست بذارم و از شادی بگم... این رو خوندم: http://drebrahime.blogspot.com/2011/12/blog-post.html
حالم خوب نیست... بهتر هم نشد...
*
بعد ازمدتها، یه هنرهای زیبایی دارم دور و برم... با هم کافه می ریم و با هم کوفته خوردیم... "با هم" رو بعد از مدتها حس کردم... با هم از شعر و آواز گفتیم...
با هم دیوانگی کردیم...
و فقط دو روزه که با هم بیرون رفتیم... همین.

غر می زدیم که چرا دوستیها، اون دوستی های ایران نیست... چرا یافتن "دوست" اینجا سخته... حرف خوبی زد. بهتره بگم حرف درستی زد: "نگار جامعه ما، جامعه متوسط ما، جامعه روشنفکر/نخبه ما، همینن که نمودش رو اینجا می بینی... شبیه همون منتقد کاردرستیه که تو جمع خصوصی‌اش که می‌رسه می گه وقتی زنها حرف سیاسی می زنند، من خنده ام می گیره... جامعه ما همینی اند که می بینی که  خونه‌شون مدرن و مجهزه. با سواد و با علم و تحصیلاتن، شش سال یا بیشتره که آمریکان... اما مخ همون مخه نگار! ذهن نخبه امروز، تو همون سی-پنجاه سال  پیشش گیر کرده... و می دونی؟ تقصیر ماست... تو ایران، تو جمع های بسته خودمون خوش بودیم. رقیقهامون دو کلمه حرف حساب می فهمیدن، با هم دو کلمه حرف حساب می نوشتیم و می خوندیم... فکر می کردیم نخبه ها همینن... کی گفته؟ کجا بوده؟... می دونی نگار؟ تقصیر خودمونه...."

می دونی...؟ تقصیر خودمونه... و ما الان بیرون ایران نشستیم، آلبالو خشکه می خوریم، می خندیم و غر می زنیم و می گیم تقصیر خودمونه...

آه...
مستی و راستی...
*
علی حاتمی... 15ساله که دیگه نیست...

کِی بود که گفت:
"ممالک دیگر صدها مثل من دارند، یکی را از دیگری بالاتر قدر داده اند. شما با این یکی چه کردید و چه می کنید با من که برای این درب‌خانه بی آبرو ذره ای آبرو آوردم... که من سلیمانم در دام شما مورچگان..."
"این روزها، از خون جوانان وطن لاله دمیده..."
"غم غریبی گاهی گواراتر است تا غریب در ولایت ماندن..."
"از این راه به خدا نمی رسی... به خانه خدا شاید..."

دوست دارم فارسی درس بدم... کمال الملک می ذارم براشون که دیدنش و شنیدنش، نه برای بچه های نسل جدید، حتی برای خودم هم باز و باز الزامیه...
خوشحالم علی حاتمی هایی بودند و هستند که من بتونم امروز، تو ینگه دنیا، کمال الملک و حاجی واشنگتن و امیرکبیر و موج مرده و آژانس شیشه ای و دو زن و شیرین ببینم و فکر کنم... "فکر کنم"...
*

پینوشت: بعد از چندین و چند سال، کسی رو پیدا کردم که عراقی می شناسه و دوست داره... لبخند هم نزنم، نمی تونم نگم که چقدر شادم... شاید اونقدر شاد باشم که بخوام دوباره شاملو تورقی بکنم...

Monday, October 10, 2011

جاسمین قصه ما

دیوانه ام و می بالم به این دیوانگی....
ماکتم رو ساختم. Xinran Ren ازم عکس گرفت و ادیت کرد و شد این:
اون شب تو استودیو دو ساعت خوابیدم. اون پشتم یه مبل بود، لوله شدم توش و همونجا خوابم برد... دو ساعت... و هنوز چشمهام برق می زنن! می بینی؟ برقشون رو می بینی؟ خنده ام رو می بینی؟ نگاه دوباره به این عکس یادم می اندازه که شادابم... خسته اما شاداب...
زیر عکس که آپ کرده بود نوشته: Negar Esfahani the crazy fashion designer. :)) ماجرا از اونجا می آد که همه تو استودیو با چوب و اینها کار می کردن، اما خب من کارهای چوبی ام رو از قبل انجام داده بودم بساط قیچی و پارچه ام پهن بود به بریدن... دخترکهای چینی صدام می کردن فشن دیزاینر... 

اون وقت خودم خنده ام می گرفت که مامان بزرگ آدم استاد خیاطی باشه، مامان آدم "با دست"هاش معروف باشه، اون وقت نزدیک 7-8 ساعت این پارچه بریدن ها واسه آدم وقت بگیره!!! واقعاً که بی استعدادم!!!

چقدر هم که این مکت ساختن به من چسبید!!! یعنی پروژه خنده ای بود... وقتی یه کار گروهی داری، درجه دوست یابی ات هم بیشتر می شه... الان با Akshata و Neha کلی سر Site Engineering رفیقم. با Phil سر استودیو و Ann و Maria و بقیه بچه ها هم... کلاً زندگی ام خوبه! چشمهام برق می زنه!

دو شب جمعه و شنبه آکشیتا خونه ام خوابید... دوست دارم! این که خونه ام پاتوق باشه رو دوست دارم. الان نیست! اما دوست دارم که باشه... همیشه دوست داشتم... و یادم می اندازه که مامان و بابا تو سن من، خونه شون پاتوق بود...

با آکشیتا رو پروژه کار می کردیم. این دختر چقدر با مسئولیته زیادی! گفت یه وقت آزاد پیدا کنم، می آم برات هم آشپزی می کنم، هم خونه ات رو آماده می کنیم که مامانت می خواد بیاد! فکر کن!!! حالا هی بگین هندی ها دردسرند و پیف پیف بو می دن! (این یکی آخری خیلی هم بیراه نیست! اما غذاهاشونه که بو می ده، نه خودشون!)
نیها دو بار برام آشپزی کرده تو همین دو هفته گذشته! غذا اولی محشر بود! اما دومی... خب خوب بود! اما من غذای تند دوست ندارم خب!!! :P تازه کلی بهم می خندیدن که غذارو چون تو بودی، تند نکردیم!!!
حرف زدن با فیل عمیقاً برام لذت بخشه! این که دو طرفه هوای هم رو تو چیزهایی که لازم داریم، داریم، خیلی برام آرامبخشه... کلی همیشه حواسش بهمه که غذای سالم بخورم یا خوب بخوابم یا کلاً احوالاتم خوب باشه... از اون ور من تو نرم افزارها و ماکت ساختن و عکس گرفتن و این خرت و پرتها کمکش می کنم...
حرف زدن های گاه به گاه با ان و ماریا هم خوبه. اینکه دنیایی اون بیرون تو ذهن آدمهای دیگه هست... که من رو بهش راهی هست... خوبه خوبه...

خوبه! خوبه! زندگی خوبه!
حتی اگه دوبار دستم رو بسوزونم (یه بار با اتوی مو، یه بار با چوب داغ از سمباده ) و یه بار هم دستم رو ناجور کنار رگم ببرم و باندپیچی اش کنم!!! (هاها! اینهارو هم گفتم که خوانندگان گرامی نگران شن و دلشون برام بسوزه و خودم رو لوس کرده باشم!)
*
گاندی!
چرا ما فکر می کنیم گاندی آدم خوبی بوده؟ 
آکشیتا گفت "کار کار انگلیس هاست"! باورم نمی شد... هنوز هم نمی شه! باورم نمی شه که مردم هند گاندی رو دوست نداشته باشن! باورم نمی شه که سالروز مرگ گاندی تو بمبئی، جشن می گیرن! باورم نمی شه که ماها تو جنبش سبز اسم کسی رو مدام بالا می گیریم، که هندی ها به عنوان یه آدم مکار می شناسنش!
آکشیتا می گه، گاندی یه نفر بود! همه نبود! هیچکی نبود! خیلی ها برای آزادی جنگیدند... خیلی ها جن دادند... کلاً برای به دست آوردن آزادی باید بها داد، باید خون داد... گاندی هیچکار نکرد، فقط اسم اونهایی که مردند رو دزدید... می گه سه تا نوجوان مبارز، قهرمان های ما بودند، نه گاندی! که گاندی پشت درهای پسته، به جای اینکه درخواست آزادی اونهارو بکنه، در واقع به انگلیسی ها در زودتر اعدام کردنشون کمک کرد... آکشیتا می گه به خاطر گاندی بود که جواهر لعل نهرو ای به وجود اومد... که هند و پاکستان جدا شدند... که کشمیر داغونه، افتضاحه... که اگه تو کشمیر بفهمند هندو هستی، با تیر خلاصت می کنند، که حق داشتن ملک نداری... آکشیتا از گاندی و نهرو متنفره... برام عجیب بود... هنوز درکم نمی گنجه....
آکشیتا یه نفره و هند امروز بزرگترین دموکراسی دنیاست... اما من باید خیلی بیشتر از اینحرفها بخونم و بدونم...

*
بچه ها می گن شبیه Jasmine توی  Aladdin ئم... شاید ظاهری... اما روحم Pocahontas ئه... هنوز و امیدوارم همیشه...
*
مامان، بهزاد، بابا می آن... خوشحالم!... عمیق... زیاد....



Saturday, May 28, 2011

کابوس سال های وبا و مداوا

پیام خان تو فیسبوک این پست رو شیر کرده. 

"... که دیدم اضطرابی در لب‌های زنی که کنار مادرم ایستاده بود شکل گرفت و زیر لب گفت: کمیته کمیته و مادرم نگاهی به خیابان انداخت و دست برد و کاکلش را زیر روسریش پنهان کرد..."
"... پدرم تعریف کرد که به آستینِ کوتاه پیراهنش گیر داده‌اند و توبیخ‌اش کرده‌اند و او هم کوتاه نیامده و با حراست کارخانه گلاویز شده است. گفت احتمالاً اخراجش می‌کنند و پک آخر را زد و سیگار را در زیر سیگاری که مادرم برایش آورده بود خاموش کرد و به من نگاهی انداخت که در ابتدای راهرو ایستاده بودم و ترس خورده و بهت زده به حرف‌هایش گوش می‌کردم..."
حرص خوردن ها... فحش دادن های زیر زیرکی و رودررو...تحقیر... اضطراب...
اضطراب از خودت بودن...
اضطراب لعنتی...
*
وقتی می خواستم برم دانشگاه، نینا و مامان بابام یه جلسه چندساعته برام گذاشتن که دختر! بی حواس نباش، این جوری نباش، اونجوری باش، حواست به دور و بر باشه، بی هوا حرف نزن، هرچیزی نپوش... خلاصه خودت رو تو دردسر ننداز... و برای دخترشون که تا اون موقع لای پر قو و تو هوا زندگی می کرد، دختری که هرجا بود، انگار توی دنیای واقعی نبود، از تجربه هاشون گفتن. از اضطرابشون. هنوز یاد حرفها و تجربه هاشون که می افتم، لرز و خشم برم می داره... وقتی رفتم دانشگاهی که اونا برام تصویر کرده بودن اونقدر ملاحظه کار شده بودم که... اما دانشگاه من، اونی که اونها دیده بودند نبود واقعاً!!! دوره من خیلی از اونها دور نبود. خاله لیلا تازه چند سالی بود که فارغ التحصیل شده بود و مامان یه سال قبل. خاله لیلا تو شهید بهشتی درس خونده بود و مامان هنر آزاد مرکز! هرکدومشون تو بهشتی بودن... اون وقت من داشتم می رفتم دانشگاهی که قدیم تر ها بهش می گفتن فیضیه تهران! عشق و یا عشق و سنگک هم می گفتن بهش ولی به هرحال...
-به گمونم وقت اعترافات رسیده :))-

روز سوم دانشگاه، حراست کارتم رو گرفت! شلوار جینم کمرنگ بود از دید آقای رئیس حراست! 
خوشحال و شاد و خندان از در اصلی اومده بودم تو. دوره ای که همه مانتوها کوتاه و تنگ و جینگول و منگول بود، من یه مانتو معمولی نه خیلی گشاد پوشیده بودم که بلند هم بود. صبح کله سحر بود و حجابم هم استاندارد بود. شجاعی که اون موقع رئیس حراست بود، وایساده بود دم اون ساختمون سفید کذایی. فکر کنم می خواست زهر چشم بگیره. صدام کرد. همچنان خندان بی عکس العمل خاصی رفتم جلو. حتی نمی دونستم که اونجا حراسته! گفت "کارتت رو بده!" مثل یه بچه مثبت دادم بهش! فکر کنم خودش هم جا خورد که اینقدر راحت اقدام کردم!!! گفت "برو! شلوار جینت کمرنگه! کارتت حراست می مونه تا تکلیفت روشن شه!" رفتم و نشستم تو پارک جلو دانشکده و عرعر زدم زیر گریه! نه فقط این که کارتم رو گرفته و چی می شه الان! مونده بودم بعد اون همه روضه و داستان که برام خوندن به مامان بابا چی بگم؟ زنگ زدم الهام دوستم از بچه های مدرسه و با هق هق داستان رو تعریف کردم. حتی زحمت نکشید بیاد پیشم! کلی بهم خندید که چرا دادی بهش! برو پس بگیر! صورت کج و کوله ام رو صاف کردم و برگشتم حراست. رفتم تو. به پسره که پشت میز نشسته بود گفتم "اومدم کارتم رو بگیرم." گفت "واسه چی کارتت اینجاست؟" گفتم "نمی دونم! این آقاهه که دم در بود گفت شلوارم کمرنگه!" حتی زحمت نکشید از پشت میز رنگ شلوارم رو چک کنه! گفت "وا!!!" و برای این که حالا خیلی هم همکارش که نمی تونست حدس بزنه کیه رو ضایع نکرده باشه، گفت "خب سعی کن دیگه کمرنگ نپوشی!" اسمم رو پرسید و -ناگفته نماند از بین یک عالمه کارت دیگه که اونجا بود- کارتم رو پیدا کرد و بهم داد و... تمام...

من تو دوره تحصیلم چندین بار دیگه رفتم حراست! اکثراً چون موبایلم گم می شد و حراست برام می بردش اونجا... دو سه بار برای مجوز گرفتن برنامه ها و سفرها و یک بار هم چون با یکی از حراستی ها دعوام شده بود. رفتم که ازم معذرت خواهی کنه!!!
نینا برای من به عنوان نمونه ای از دوره قبل، اگه حراست می دید، یخ می کرد و سریع دستش می رفت به مقنعه اش، نه که ماها نمی ترسیدیم و شال و مقنعه مون رو درست نمی کردیم. چرا می کردیم. اما فرق می کرد...
من چندباری مثل خیلی از بچه های دوره مان با حراست ورودی دخترها بحثم شد. سر حجاب و این حرفها. به خصوص لجم می گرفت چون نه اهل آرایش و لایک اونجوری بودم، نه مانتوهای خیلی ناجوری می پوشیدم به نسبت عرف دانشگاه. با این حال مانتوهای نازک و رنگولی منگولی من یا موهای رنگی رنگی ام یا کوتاهی و تنگی مانتوهام چیزی نبود که نسل قبل داشته باشه.
یک بار روز باز که داشتم بچه پشت کنکوری هارو می گردوندم، با یکی از حراستی ها دعوام شد اساسی. سر یه چیزی تو این مایه ها که چرا از این ور بچه هارو بردم و چرا از اون طرف نه. بی ربط می گفت، اما من هم جلوی همه اون بچه ها و جلوی بقیه آدمهای داشنگاه داد و بیداد رو کشیدم سرش و خلاصه کلامم این بود که تو کی هستی که به من بگی چیکار کنم!!! آخرش طرف اومد ازم رسماً معذرت خواست!

شجاعی ماه های آخر ازم مدام می پرسید پذیرش آمریکام چی شد... آخرش هم بهش شیرینی ندادم :))
*
واسه پیام خان نوشتم تو این مایه ها:

دنیایی که ما تجربه کردیم، خیلی فرق داره و داشت با کسایی که کم کمش 7-8 سال از ماها بزرگتر بودن. دارم درباره کسی حرف می زنم که خودشه. و کارهایی که دوست داره رو می کنه، فقط... سیاسی نیست... به گمونم گیر دادن از ریخت و قیافه و همه چی از سرتا پای آدم از ته مغزش تا صورتش، تو چند سال خیلی بیشتر محدود شد به گیرهای سیاسی، آزادی بیان و از این بساطها... اگه تو توی تهران جینگولوترین قیافه رو هم می داشتی، اگه حس می کردن که حرف سیاسی اجتماعی نمی زنی و کاری به کار کسی نداری، زیاد اذیت نمی کردن... لااقل نه به اندازه قبل.

نینا باید همش مراقب می بود که چی می گه، با کی حرف می زنه و چه جوری. بابام نگران می بود که دختر یه دنده 14-15 ساله اش روسری سر می کنه یا نه. مامانم نگران سوتی های چپ و راست من بود و هپلی هپو بازی هام. ولی من و بچه های هم دوره ام اگه با کله وسط حرف استادها و معلم ها و رئیس دانشکده نمی پریدم، انگار می کشتنمون. اگه حتی برعکس اعتقاد واقعی ام، بحث اعتقادی با معلم دینی ها راه نمی انداختیم انگار بی کلاسی بود. تو دوره ما هم استادهای دانشکده معارف عوضی زیاد داشتیم. اما خودشون می گفتن که یال و کوپالشون ریخته. دختره بر می گشت همچین قشنگ طرف رو مسخره می کرد تو روش که نمی فهمید از کجا خورده. نمره اش شدید کم می شد. اما نه می افتاد، نه کارش به حراست می کشد. تازه همیشه پز نمره داغونش رو هم می داد همه جا.  من با چندتا از آخوندهای دانشگاه و مدرسه چهارباغ و بچه های بسیج رفیق بودم و هیچ مشکلی حس نمی کردم. بچه ها می دونستن نماز نمی خونم و با این حال عضو دفتر فرهنگی دانشکده بودم. مهمونی ها و مسافرت های مختلط گروهی و لباس های تنگ دختر و پسر و رقص و شادابی هامون که دیگه هیچی... چیزهایی که هم سن های ما 12-13 سال قبل از ما نداشتن. 
همین گشت ارشاد کوفتی من رو هم گرفته. نمی خوام بگم که دوره ما واقعاً گل و بلبل بود یا ما اضطراب و اعصاب خوردی نداشتیم. چرا داشتیم... همین که نگار ساده خل و چل هم پاش به وزرا کشیده شده، یعنی ما هم "گیر" رو تجربه کردیم. ولی می خوام بگم اون قدر که مامان مثلاً اون شب کذایی حرص خورد و ترسید، من حرص نخوردم و تا وقتی مجبور نشدم، به مامان زنگ نزدم. و فکر کنم تا این لحظه ای که بابا این رو داره می خونه، بهش نگفتیم! خب حرص می خورد!!!
اما تهش معذرت خواستن و من هم اون فرم کوفتی رو امضا کردم و تمام. از روزی که گرفتنم شد پز جدید!!!!! کلاً تو نسل ماها، گرفته شدن توسط گشت ارشاد یه جور پز بود واسه خودش!!! یه چیز غیر قابل قبول و غیر قابل درک برای قبلی ها...

بچه های ما انگار مخصوصاً یک کاری می کردن که دم در دانشگاه گیر بدن بهشون. این گیرهای متنوع رو می اومدیم با آب و تاب تعریف می کردیم و یه کم چاخان هم چاشنی اش می کردیم و پز می دادیم و به ریششون می خندیدیم. بچه ها تتو می کردن که پاک نشه. دم در  مقنعه رو می کشیدن جلو -و نه این که موهارو کامل بدن تو- و آرایش کمتر می کردن و از دم در دانشگاه مستقیم می رفتن دستشویی برای تجدید خوشگل و منگول آرایش. تو سینماها یا ماشین خیلی هارو می دیدیم که روسری از رو سرشون افتاده بود یا دختر و پسرهایی که تو بغل هم جا خوش کرده بودن. شمالی که بچه های نسل ما می رفتن از زمین تا آسمون فرق می کرد با شمال نسل قبلی ها.
ما هم اضطراب داشتم. اما اضطراب این که می خوام یه تولد 60 نفره شلوغ پلوغ بگیرم و آیا چی می شه، با اضطراب جرئت نکردن برای حرف زدن درست و حسابی با همکلاسیت فرق می کنه. من هیچ وقت تو دوره دانشگاهم اضطراب نداشتم که با همکلاسی پسرم تو کلاس تنها بمونم. یه جورایی تعریف شده نبود اصلاً! مگه می خوایم چیکار کنیم؟ پیش هم می اومد اتفاقاً... می شستم یه کله بحث می کردم و حرف می زدم و همه می رفتن و من می موندم و طرف... حالا چه فرقی می کرد امید باشه، امیر باشه، سپیده، تارا، سحر... اما تو دوره قبل چنین چیزی نبود. ملت شرطی شده بودند...
از بچه های نسل قبل یکی، یک بار از شدت خشم ماجرایی که سرش اومده بود اتاق خالی دانشگاه گیر آورده بود و رفته بود عکس خامنه ای رو پرت کرده بود رو زمین و هنوز از یادآوریش دلش خنک می شه... ماها فحش می دادیم، ولی چنین فشاری نبود رومون. ملت اتاق خالی گیر می آوردن، کارهای دیگه می کردن!!!!!!
اضصراب کشف شدن بوسه ها و خیلی بیشتر از اون توی دانشگاه، حتی توی پارک و توی خیابون، با اضطراب این که جرئت نکنی دست دوست دخترت رو بگیری فرق می کنه. از سر فضولی مفرط، من لااقل پنج تا زوج رو می شناسم که تو دانشگاه یا پارک با هم عشق بازی داشتن. فکر کن! توی دانشگاه! تو کلاس های خالی، عصر... 12-13 سال قبلش تصورش هم نمی شد کرد. از اونها که می شناسم، دو-سه بارشون رو می دونم که مچشون گرفته شده. حالا یا با مأمور انتظامات پارک، یا آقای رنجبر!!! اما با استغفرالله و اینها حل شد... این دوست دختر و پسرهای بدبخت هم اضطراب کوفتی ای داشتن و داشتیم... اما می خوام بگم فرق می کرد. همین. و این فرق رو نوع رابطه، رو نوع برداشت تو از زندگی، نوع شخصیتی که برای تو ساخته می شه... روی همه چی تأثیر می ذاره.
آره، اگه شاخ بازی در می آوردن، حتماً کارشون به حراست هم می کشید و پرونده و پرونده بازی... اما متوجهی چی می گم؟ می خوام بگم تو دوره ما، خیلی بیشتر شدنی بود که خودت باشی. که آدمیزاد باشی...

تو این که من شانس آوردم، شکی نیست. خانواده خوبی داشتم که نمی ذاشتن دخترشون آخ بشنوه. مدرسه خوبی داشتم که خیلی کمتر گیر می داد. خودم هم به نظر بچه مثبت می اومدم و بی حجابی هام به شلختگی تعبیر می شد (بی ربط هم نبود). ما به هرحال دنیایی که ماها تجربه کردیم... انگار از بیخ یه دنیای دیگه بود و هست... گاهی خیلی سخت ماها اضطراب بچه های اون موقع رو درک می کنیم. و خیلی وقتها شده که بچه های اون دوره، بخصوص اونهایی که زدن بیرون، اصلاً باورشون نمی شه که ماها هم تو همون مملکت زندگی می کردیم.
می دونم همه جای ایران هم مثل علم و صنعت و فرزانگان و شمال تهران نیست... ما به هرحال تهران هم جزئی از ایرانه. تغییر از یه جایی شروع می شه دیگه... اول تهران، بعد اصفهان، بعد احتمالاً به شهررضا و یزد هم می کشه... می دونم و شنیدم که می گن دیگه اینجوری نیست انگار! به خصوص از وقتی می خوان دوباره سفت و سخت تر بگیرن... اما من یکی اعتقاد دارم، سرعت تغییر رو می شه کند کرد یا حتی موقتی متوقف کرد، اما نمی شه به عقب برش گردوند!!! به خصوص تغییراتی که به ذات آدمیزاد بودن برمی گرده...

اینهارو گفتم که تهش بگم خوندن اون متنه هم خیلی خوب بود!!!! که ماها هم یادمون نره رفیقهای چندسال بزرگتر از ما چه فشارهای ریز و درشتی بهشون اومد... نه که ماها تو دنیای آزاد زندگی کرده باشیم! اما طعم عافیت رو بهتر می فهمیم لااقل
;))))
نمی خوام بگم دوره ما خوب بود. واقعاً این رو نمی خوام بگم. آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی پوشیدن لباس... همه اینها هم دوره ما، هم دوره قبل از ما ازمون گرفته شد. کم یا زیاد، به هرحال بده... مخربه، داغون کننده است... اما به هرحال می خوام بگم نوع فشار، تأثیرات روانی اش برای ما با برای چند سال قبلی هامون یه جورایی شبیه از زمین تا آسمون فرق می کرد و می کنه...

اگه این رو قبول کنیم، یکی از ریشه ها و تفاوتهای انواع بیماری های جتماعیمون واسمون بیشتر روشن می شه...
دوست دارم درباره این هم بحرفم، اما دیگه بسه دیگه! فردا می خوایم بریم ددر دودور... لااقل برم جمع و جور کنم...
*
خبر: جوادی آملی گفته آشپزخانه اوپن، اسلامی نیست، حرام است.
خبر: به جای سرطان پستان بگوییم سرطان سینه.
خبر: مزاحمین نوامیس...
خبر: گشت ارشاد...
خبر: اعدام...
خبر... خبر... خبر... می دونی؟ من کلی خوشبینم! 
*
بی ربط نوشت یک: شیر سرد دوست دارم.
بی ربط نوشت دو: واقعاً ویندوز سون بهتر از ویستا ئه؟
بی ربط نوشت سه: بهزاد واسه پست قحط الرجال کامنت گذاشته: "اومدم آمريکا تکليفم رو با تو يکی معلوم می کنم. می رم پيش قاضی 3 طلاقه ات می کنم و خلاص. دخترجان..." یعنی عاشقتم! تو بیا، من خودم 5تا طلاقنامه می دم دستت! تو فقط بیا....

Monday, February 14, 2011

فرقون در 25 بهمن مهم ترین موضوع است

اول. از فواید جنبش سبز در روز عشقولانگی این که به طرز فجیعی درخواست فرند واسم میاد! در انواع و اقسام رنگهای سبز!!!!

دوم. خدا نکنه به خصوص تو سیستم نوشتاری من رو دنده لج بیفتم!
"یه بنده خدایی: میر حسین موسوی: فراعنــه زمانی صـدای ملـت را می شنوند که دیر شده است...

Mohsen Saatchiای بابا اینها که فراغنه زمان هم حساب نمیشن
توضیح : فراغنه جمع مکسر فرغون

Negar Tabibian فرقون البته!!!

Mohsen Saatchi خیر فرغون درسته

Negar Tabibian فرقان که در زبان روزمره می شه فرقون
فرهنگ معین و دهخدا: فرقان . [ ف ُ ] (ع اِ) آنچه بدان فرق کنند میان حق و باطل . || شکافتگی دریا. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || ظرف . (اقرب الموارد)

Mohsen Saatchi من نمیدونم چی بگم
آیکیو شاهکار طبیبیان باهوش
تو فرغون آجر میریزن جابجا میکنن به گروهک فرقان چه؟؟؟؟؟

Mohsen Saatchi http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-674243d5d539402a82a6f966dcec3ae8-fa.html

Mohsen Saatchi http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-df6910abf91642ca8c0fea35a1bb2d9d-fa.html

Negar Tabibian تو آیکیو بودن من که هیچ شکی نیست! با گروهک فرقان هم مسلماً کاری ندارم. اما از کتاب فارسیمون یادمه که فرقان بود... حالا آقا دهخدا حرف دیگه ای برای زدن داره، محترمه
;D
ما یه عمر با عمله ها اونطوری حرف زدیم، حالا از این به بعد اینجوریش هم یادمون می مونه...
هه هه

Mohsen Saatchi تو کتاب فارسیتون با فرقان مصالح جابجا میکردن؟؟؟؟؟؟؟؟
ای بلوک سیمانی بیفته تو سر خودت و نویسنده آیکیوی کتاب فارسیتون دلم خنک بشه

Mohsen Saatchi خالیبند

Negar Tabibian ‎:) معمار که باشی، تو دانشگاه بهت با عمله حرف زدن رو یاد می دن

برو یه کم سرچ کن ببین فرقون ما بیشتره یا فرغون شما! تا وقتی یاد نگیریم سر ابزار عمله ها با هم درست و مثل آدمیزاد حرف بزنیم، همین حکومتی که هست حقمونه

Mohsen Saatchi راست میگی ادبیاتمون فرق داره بهتره به پروپای هم نپیچیم شما مثل آدمیزاد حرف مینی من خیلی حرف زدنم به آدمیزاد شبیه نیست
ممنون از یاد اوری

Behnoosh Green ‎=)))))) دعوا نکنین حالا"

پوف! مردم بی سوات بیفتن به هم، بهتر از این هم انتظاری نمی ره دیگه!!! خودم رو عرض می کنم! بدجوری تیکه انداختم ولی!!! تو این شیرتوشیر روز عشقولانگی، ششم هم حال اومد (متأسفانه!)
P:
در ضمن در زمینه فرقون/فرقان ارجاعتون می دم به ویکی... دیگه بعد از اون خداوندگار عالَم، عالِم است!!!!

پوف! خاک تو سرت نگار با این گیرهای خرکی دادنت! آخه به تو چه! چیکاره ای تو اصلاً؟ فضول ملا لغتیِ ذره بین به دست! اه

بعد از تحریر نوشت: مشترک مورد نظر، همین الان اسمش رو به "کلنگ دسته دار" عوض کرد و کامنت گذاشت:
"دعوا نبود
مشاجره بود
اصلاً و ابداً اعصاب ندارم یک کم حالت تهوع دارم"
جماعتی نشستن بالای گود، ملتی (شامل من و مشترک مورد نظر) رو به عصبیّت کشیدن! مرده شور ما و اونهارو همه با همه ببرد.

بعد از تحریر نوشت دو: یه عمر بابا گفت  اشتباه بزرگ ما تو دوره انقلاب این بود که کار اصلیمون که درس خوندن بود رو ول کردیم یا لااقل جدی نگرفتیم و نتیجه اش این شد که هست. همیشه به خودم افتخار می کردم که ماها چشمهامون بازه. از این کارها عمراً اگه بکنیم! تُف! یکی من رو برگردونه سر درسم!!! عصبانی از خودم/عصبی به خاطر شرایط/خسته... همه اش یعنی حال الان من

Thursday, January 27, 2011

ما ایرانی هستیم

دیگه توضیح نمی خواد که... تکه ای از سفرنامه ای هم از شاملو گوش می دم و ... می خندم! چیکار کنم دیگه؟
"صل علی محمد اند آل هیز فمیلی..."... شاملوی عزیز، روحت شاد...


Tuesday, January 18, 2011

کی از کی فارستره؟ من از تو فارسترم

"ابتدا در همان گمرک عراق پیش خودم فکر کردم لااقل سؤال کنم که در عراق پول خرد را چه می گویند. حالا از خیابان که شارع باید باشد و از شهر که مدینه خوانند و امثال آنها می گذریم. از صرافی که کیسه قبایش لااقل یک من پول خرد داشت و پول معاوضه می کرد پرسیدم در عراق به پول خرد چه می گویند؟ و گمانم این بود که مثلاً فلوس، جمع فلس و امثال آن می باشد. فکر می کنید جواب چه بود؟ گفت: "در عراق پول خرد را "خرده" می گویند". دیگر خیالم راحت شد. مخصوصاً که بعد از آن به نخستین شهر مهمی که رسیدیم، دیدیم نام آن "شهربان" است. معلوم شد آنها از ما فارسترند..."
باستانی پاریزی، از پاریز تا پاریس، صفحه 29، پول خرد

حالا یکی این یا این رو ببینه، یا مثلاً نقد تو این مایه ها بخونه... سه سوت دستش می آد که کلی وقت پیش ها، پاریزی بی راه هم نگفته...
والله!
راستی درپاسخ به ویدئو اول، اگه از من می پرسیدن، (هوارسال پیش تو فیسبوک هم گفتم،) می گفتم "دروغگو"... متأسفم که در یک کلمه، با این که این همه هم دوستشون دارم، بهتر از این نمی تونم بگم.

Wednesday, January 12, 2011

افلیجی به قامت کوئیلو

سرعت رشد مهمه... تعادل مهمه... این ویدئوها رو می بینم و فکر می کنم جامعه ما در تاریخ معاصرش، رشد در آزادی سیاسی می خواست، چون سرعت به دست آوردنش کم بود، مثل بچه دوساله ای که وقتی چیزی می خواد، پا به زمین می کوبه و گریه و زاری می کنه، اعتراض کرد و فریاد بیهوده زد... و... چشمهاشو بست و ندید!... سرعت رشد اجتماعی را ندید... دوره ای دیگه چشمهاشو بست و رشد اقتصادی رو ندید... دوره ای دیگه رشد فرهنگی را ندید... اون قدر چشمهاشو بست تا دونه دونه ازش گرفتن اون چه رو که می شد حداقل به وقتش، قدرشون را بدونه.... انگار جامعه ما تعادل رو دوست داره... تعادل در نداشتن...

***

تناوب نمودار سینوسی احساسات من داره زیادی کم می شه... لحظه ای امیدور به غایت و لحظه ای مأیوس تا ته دره جهنم... خیلی ساده می پیچم! بالا می رم، پایین می آم... و به نگار چند دقیقه قبل نگاه می کنم و باورم نمی شه که اون، خودم بودم!... قبل از خواب، خوب بودم. احساساتم سر جاش بود، خوشحال از پروژه ای که داره خوب پیش می ره به نسبت... از خواب پا شدم، ترس عجیب غریب از فردا! از استاد راهنما!!! (یعنی احمقانه!) از اون نوع نگرانی ها که خودت واسه خودت درستشون می کنی و اون قدر بزرگش می کنی که خودت رو می بلعه... روژیار یک ویدنو/انیمیشن توی فیس بوک گذاشت... خیلی بد بود... تمام احساساتم رو شکوند و ریخت پایین... به اشتراک نمی ذاریمش... خیلی بد بود... سرگیجه دارم...

***

توی فیسبوک، باز، ابطحی نوشته: آثار پائولو کوئیلو در ایران ممنوع شده. این عجیب ترین خبر فرهنگی است. نویسنده معنا گرا و معنویت خواهی مثل او باید در ایرانی که این همه شعارهای ارزشی و معنوی داده میشود بیش از هر جای دنیا تقدیر شود. اینم از اون اتفاقها است.تاسف بار است وحشتناک. این عکس را هم از آرشیوم پیدا کردم... [عکسی از خودش و کوئیلو، وقتی ایران آمده بود، دو آدمی که توی زندگی من جزو آدم های قابل دیدن و تأمل محسوب می شن...]


آثار پائولو کوئیلو در ایران ممنوع شده. 

!!!

باز یک پتک دیگه... تو مملکتی که نشه حتی کوئیلو خوند... من کجا دوست دارم برگردم؟ واقعاً اگه برگردم می شناسمش؟ اگر من برنگردم، پس کی عوضش می کنه؟... من ایرانم رو دوست دارم... گاهی فکر می کنم: لعنت به این دوست داشتن و حس تعهد... دیوار را حت تر به وجود داشتنش ادامه می ده تا "آدمم"ئی که چه بخواد و چه نخواد، "فکر" می کنه و "حس"داره...

***

ریشه این ناامیدی که داره آروم آروم مضمن می شه رو می شناسم... از تعلیق بدم می آد! خیلی... خیلی خیلی... و این که نمی دونم 6ماه دیگه، کجام و دارم چیکار می کنم... این که نمی تونم برنامه بریزم... فلجم می کنه...

پینوشت بعد از تحریر: گاهی به خودم می گم مگه چقدر سخته آدم از لحظه لحظه هاش لذت ببره... بعد تعجب می کنم که کی به کی می گه!!! دیگ! به دیگ نگو روت سیاه!

Tuesday, December 14, 2010

کپی-پیست

اول، از خودم:

"استاد عزیز،
متأسفانه امروز،دو روز دیگر و همچنین سه روز دیگه تحویل پروژه دارم. همچنین فردا آخرین مهلت من برای اپلای سه دانشگاه می باشد.
خواهشمندم به این دانشجو لطف نموده و قصد گذراندن وی از چرخ گوشت را در همین لحظه به مورد اجرا نگذاشته و کمی آن راتمدید کنید.

با تشکر و آرزوی بهترین ها
نگار"

***
دوم، از بهاره بختیاری:

"شيري كه پير شد:
داريوش - اوايل دهه 60 :
چشم ماه و در ميارم
كوه و مي ذارم رو دوشم

داريوش - اواخر دهه 80 :
به ماه بوسه مي زنم
به كوه تكيه مي كنم"

***
سوم، از بهاره بختیاری

"دیگر آن زمانی که فقط یک بار از دنیا می رفتی گذشته 
حالا یک بار از شهر می روی
یک بار از دیار می روی
یک بار از یاد می روی
یک بار از دل می روی
یک بار از دست می روی
و هنوز از دنیا نرفته ای"

***
چهارم، از علی اسماعیلی

"اگر دختری در ستاره ثریا هم باشد، مردانی از سرزمین پارس برای او بوق خواهند زد."

***
پنجم، از بهناز رضوی

"برف نو بنشین خوش نشسته ای بر بام فقط برنامه ی منو خراب نکن! مرسی"

پی نوشت اول: عجب فیس بوک خوب و شنگولی می دارم!!! آدم بی برو برگرد "اَتَچ" می شه به زندگی
پی نوشت دوم: و عجب نسلی هستیم ماها... هرکدوم یه پا عبید زاکانی

Friday, December 3, 2010

داریوش اقبالی

خبر: برای اولین بار در تاریخ، یک خواننده شده موضوع یک درس دانشگاهی. "لیدی گاگا" اسم واحدیه که یک استاد (فکر کنم جامعه شناسی) دانشگاه کارولینای شمالی ارائه می کند. اعتقاد دارد در مورد این آدم، دیگه "شخص" نیست که مهمه، بلکه لیدی گاگا الان دیگه بیشتر یک پدیده اجتماعی محسوب می شه.

پیش درآمد: رادیوفردا الان دیگه بیشتر از یک سال هست که فعالیتش را شروع کرده، نه؟ بلکه بیشتر... و دیگه برنامه ترانه برترش تقریباً جا افتاده که هرماه 10تا آهنگ از خواننده های ایرانی معرفی می شوند و مردم به ترانه ای که بیشتر دوست دارند، رأی می دهند... این ماه اما، رادیوفردا داره جمع بندی می کنه! 10 آهنگ برتر سال گذشته را با هم به مسابقه گذاشته... و چی جالبه؟ این که از 10تا آهنگی که مردم سال گذشته انتخاب کرده اند، چهارتاش مربوط به داریوش ئه...

دوست دارم!!! 
دوست دارم درست احساسم رو توضیح نمی ده! برام خیلی خیلی جالبه که برایند سلیقه مردم چه کارهای عجیبی می کنه... اگه اون استاد کارولینای شمالی، ایرانی بود، حقش بود داریوش را انتخاب کنه جای لیدی گاگا... توی لیست ده تایی رادیو فردا جالبه که خیلی ها غایبند: گوگوش، ابی، محسن نامجو، شاهین نجفی، ویگن، محمد نوری، عارف، فرامرز اصلانی... از قدیمی تر ها "نیاز" فریدون فروغی هست... و به جاش خیلی چهره های جدید هستند که شاید هیچ آهنگ شاخص دیگه ای هم از خودشون نذاشته باشند! مهرنوش با "چشمهات" هست، حمید طالب زاده با "همه چی ارومه"... راستش کاملاً به نظرم این لیست واقعی می آد... چون معمولاً رأی دادن های وابسته به احساس، آمارهای جالب و غیر قابل انتظاری می سازند...

و اما داریوش. به نظرتون واقعاً یک پدیده نیست؟
با مامانم باهاش آشنا شدم. می دونم که افتخار می کنه که دوستش داره... نمی دونم می تونین درک کنین چی می گم: این که سال ها پیش، در دوره جوانی و نوجوانی، انتخابی کردی و با تمام وجود از خودت به خاطر این انتخابی که کردی خوشت می آد... برای من و بهزاد ماجرا کمی فرق می کنه. بیشتر حس نوستالوژیک داریم شاید. به خاطر حس مامان که همیشه همراه مادوتا هم بود... و به خاطر یک عالمه خاطره خوب و بد...
اما پدیده بودن به سلیقه من و بهزاد و مامان نیست. به سلیقه فرد نیست. حتی به سلیقه اجتماع هم نیست. به تأثیر متقابل اون پدیده و اجتماع روی همه! و من باور دارم که داریوش این ویژگی را تمام و کمال داره.


جدا از این که به طور کلی، تو برای مطرح شدن به عنوان یک خواننده، به یک چیز خاصی نیاز داری مثل صدای زیبا، خلاقیت در سبک خوندن، خلاقیت در اجرا، قیافه قشنگ، پشتیبانی خوب، شانس،...! این چیزها رو داریوش کم یا زیاد، مثل خیلی خواننده های دیگه داره. اما از دید من مواردی که اون را تبدیل می کنه به یک پدیده ینها هستند:
اول. همپای وقایع سیاسی-اجتماعی ایران خونده و بالغ شده... اولاً فقط سیاسی صرف نیست. خودش را تک بعدی نکرده. دوماً همین حالت درزمینه اجتماعی بودنش هم هست. سیاست و تفکرات اجتماعی را با هم برده جلو. اتفاقاً به نظرم بعد اجتماعی بودنش قوی تره که ماناترش هم می کنه. سوماً شعرهایی که می خونه تاریخ مصرف نداره. دیدی مثلاً مولانا شعر اجتماعی-سیاسی داره، انگار که همین امروز گفته شده؟ خلاصه تاریخ مصرف نداره. مهمتر از اون، در زمان، در محبوبیتش، در شهرتش، نمرده! به قتل نرسیده! خیلی ها خوب شروع می کنند، اما ادامه دادند، خوب موندن گاهی سخت تر هم هست. راکد نشدن... پا به پای روز جامعه خودت پیش رفتن... و باور کنید خارج از ایران این طور موندن خیــــــــــــــــــــــــــــلی سخته. به خصوص اگه آمریکا باشی (جو آمریکا افتضاحه) به خصوص اگه لس انجلس باشی (دیگه آمریکایی ها هم بگن اونجا مزخرفه، ببین چیه واقعاً!!!) مثلاً من ابی را در این زمینه دارای ضعف می دونم...
دوم. ادبیات متین و مؤدبی داره. قابلیت ارتباط با تمام لایه های اجتماع را داره. در این زمینه باوجود این که شدیداً دوستش دارم، محسن نامجو، و از آن طرف شاهین نجفی را دارای ضعف می دونم. این معنیش این نیست که اونها کارشون بده، فقط خودشون را (اگه بخوان) از قابلیت یک پدیده شاخص شدن و پایدار محروم می کنند... این که مثال متضاد می زنم هم، فقط برای اینه که نظرم را بیشتر روشن کنم. وگرنه اکثر این خواننده ها محبوب منند!
سوم. ارتباطش با نسل جدید اصلاً قطع نشده. بلکه محکم تر از خیلی خیلی های دیگه است. خیلی بیشتر از انتظار از یک خواننده عادی. همین که احساس کنی حرفت شنیده می شه و گوش داده می شه، از زبون توو برای تو خوانده می شه می تونه پایه پدیده اجتماعی شدنت را قوی کنه. تو زبان حال اجتماعت می شی. و به طبع، نماینده اجتماعت. داریوش قبل از جنبش سبز محبوب بود. اما بعد از اون کولاک کرد... کولاک. می گم که. بیش از پیش شد زبان مردم جامعه خودش.
چهارم. چندبعدی خواندنش قابل تقدیره. از دید من مثلاً گوگوش هم پدیده ایه واسه خودش... اما در این بعد، به خصوص قبل از شروع دوباره به خواندن، ضعف داره (الان بهتر شده)... داریوش فقط سیاسی یا اجتماعی نمی خونه. عاشقانه های بسیار بسیار زیبایی داره. از جدیدها شام مهتاب، تصویر رویا، به نام من، شکنجه گر (سلیقه خودم اعمال شده در مثال زدن) و از قدیمی ها... غلام قمر... قدیمی تر نازنین؛ کوه رو می ذارم رو دوشم؛ کس نمی داند کدامین روز می آید، کدامین روز می میرد؛ چون همسفر عشق شدی، مرد سفر باش... همه اینها... بعد های مختلف دیگه ای از عشق، عرفان، دغدغده های روزانه آدمیزادی و خیلی احساسات دیگه را دارند با خودشون. و زیبا. فکر کنم همین مورده که داریوش رو حتی به سینماهای جمهوری سلامی هم کشوند (اشاره به فیلم زن دوم)
پنجم. فعالیت های چند بعدی اجتماعی داره. بنیاد آیینه. کمک های انسان دوستانه اش... سفیر صلح شدنش... و تا حد امکان بی سر و صدا و بی هیاهو.
ششم. تجربه های شخصی اش ارزنده است برای اجتماع. قبول کردنشون بدون شرم از طرف خودش، خیلی ساده باعث می شه آدم ها اون رو خیلی بیشتر از خودشون بدونن. اعتیاد، سوخته شدن با اسید، درگیر زندان شدن. فرار، مهاجرت، عشق... همه اینها با هم... که برای هر خواننده ای پیش نمی آد که با این حجم اتفاق بیفته...

و احتمالاً خیلی موارد دیگه که یک انسان شناس/جامعه شناس از من خیلی بهتر می تونه توضیح بده.

به نظرم اگه تونستین رأی بدین، جواب مسابقه برای خیلی هامون می تونه جالب باشه:
1. نترسون از داریوش اقبالی 2. پشیمون از مهدی مقدم 3. همه چی آرومه از حمید طالب زاده 4. خون بازی از داریوش اقبالی 5. دنیای این روزای من از داریوش اقبالی 6. حیف از فرشید امین 7. نیاز از فریدون فروغی 8. چشمات از مهرنوش 9. سلول بی مرز از داریوش اقبالی 10. آقا نگه دار از گروه کیوسک

شخصاً قبلاً به داروش رأی داده ام، اما الان.... ترجیح می دم همه چی آروم بمونه... D;

و یک مورد دیگه: خودم هم می دونم و مسلمه که وضعیت سیاسی-اجتماعی فعلی ایران توی 40 درصدی بودن داریوش توی این لیست بی تأثیر نبوده. یک نگاه به شعرهای منتخبش کافیه...

پی نوشت به منظور آزار مادر گرامی: داریوش غمگینه! D<
پی نوشت بعد از تحریر:1.  آوازخوندن دوست دارم، 2. یکبار یک نامه نوشتم بهش که می خوام باهات بخونم و توی یکی از کلیپ هات باهات همراهی کنم... به نظرت می شه که این دوتا فکت/واقعیت با هم مرتبط بشن یک روزی؟
D;

Thursday, December 2, 2010

History, my passion, my mission

‎"Any fool can make history, but it takes a genius to write it." ~ Oscar Wilde

Sunday, November 28, 2010

بهمون می گفتن اول همسایه بعد خودت... به همسایه هم همین رو می گن؟


همچنان سیاسی نیستم و نمی خوام باشم (حداقل نمی نویسم)، اما واقعاً می شه ایرانی باشی و به سیاست نرسی؟ بی انصاف در این جغرافیا همه راه ها به پدیده سیاست ختم می شه... از حداقل 2500 سال پیش تا الان...

اما جالبه که می تونی ایرانی باشی و چشمات رو یک در میون، یا هردوتاشو با هم ببندی... همه با هم! منظورم اینه که هممون همینیم...  با اسلام مشکلی ندارم (کیه که ندونه خوبم باهاش و دوستش دارم؟) اما 1400 سال پیش حمله ای شد... سنگین! امروز شنیدم که پادشاه عربستان، مقامات اردن و بحرین از آمریکا خواستن حمله [به تجهیزات*] هسته ای بکنند به ایران... اسمش را نمی ذاری تکرار تاریخ؟ دیروز روسیه پشتمون را مدام خالی کرد، امیرکبیر را کمک کرد تا کشته شد، سرزمین های گوگولیمون را هدیه قبول کرد... امروز و کمتر از یک سال پیش دست تو دست احمدی نژاد... یا الان همراه با این کشورهای کوچولو موچولوی حاشیه خزر سهم پنجاه درصدی خزرمون را با لطف و ارفاق به 10 درصد رسوندن!!!!**... چی بگم... دیروز و امروز عراق به ما تیکه می پروند، ایرانی ها ساختنش و تحقیرشون کرد... کی از وزرای سازنده بغداد که ایرانی بودن اسم برده شد دیروز؟ امروز که عراق کاخ بیستون را عملاً تخریب می کنه چون "ایرانی"ئه، کی صداش در می آد؟ هرچقدر هم می خواد میراث فرهنگیشون باشه... منبع مالی و توریستی بتونه باشه حتی براشون... می دونی چیه؟ ایرانیه! مثل جرمی غیر قابل بخشش... عثمانی و ترکیه که حرفی نداریم... بازم به ترک جماعت که می گفت و می گه آقا می دونی چیه، از ریختت خوشم نمی آد! اسکندر کبیر که برای همه کبیر بود و برای ما خانه خراب کن... ببین که فقط چندین و چند اسکندرنامه داریم در وصفش!!!جام سکندر... چی بگم؟؟؟ بریم شرق، از مغول های دیروز یا محمود افغان بگم یا طالبان امروز؟ هــــــــــــــی چی بگم؟؟؟؟ چی دارم که بگم؟ چی داریم که بگیم؟؟؟

این نقشه که دید ایرانی جماعت به دنیاست، طنزه... اما دور از واقعیت نیست. صادق باشیم، هست؟

همسایه پرستی ما، دیگر پرستی ما، اعتمادهای احمقانه ما، همه و همه... پدیده ایه واسه خودشون قابل تقدیر!!! عمراً اگه از مفهوم "درس از تاریخ" چیزی بره تو مخمون... دنیا مارو شناخته، ما خودمون عین سگ دنبال دم خودمون می چرخیم.... سال هاست! نه 1400 سال! بلکه 2500 سال! بلکه بیشتر... (ماشاءالله تناوب خرکاری هامون هم روز به روز بیشتر و گسترده تر می شه!!!)

عصبانی ام.

* بعداً اضافه شد...
** شاید ساده انگارانه و غیر علمی به ماجراها نگاه می کنم... .ولی... هزار ولی...

Frida of the past... Negar of the present...

پیش نوشت: احمقانه نیست که آدمیزاد این قدر از خودش بنویسه، وقتی حتی خودش را هم نمی شناسه، چه برسه به بیرون از خودش...

Someone once told me: "you are Frida"... so true I am...

I know myself. (however sometimes I pretend that I don't or at least am not that much sure): The energetic fighter... who brings light to life of the others... yet who is confusing about herself... who is searching for the light in her own life... My words, my looks, my whole existence... I can see how they bring smile for a short or long time for others... just... that's a pity I can't see myself from the outside...

You know what? maybe that's why Frida loved a mirror... and that's exactly why I write this much about myself... who am I really? Who Frida was really...?... thanks for her paintings, we hear her voice yet... what about my voice?...

Frida... this girl preferred her own city, people, colorful house to elaborate New York city... So do I... and don't mess with it: that it is the only point about her that I can see myself in her. no absolutley not... She is just "The One"... So do I...