Showing posts with label ترس. Show all posts
Showing posts with label ترس. Show all posts

Saturday, March 12, 2022

Just a "normal" Saturday. Just a normal one like any other.

"Tease is his love language. And yes, he plays with fear. Manipulates with fear. And so everything is harsher... But you know what? She's actually harder! She's much more complicated. It's a chess game with her. At the end of the day, he's very predictable. [Adam nodded, agreeing]. He only has one chess piece: fear. And only plays with that one. She's not that. She knows the game. She knows the moves. And she's good at it. Very convincing... With her, I need lots of brain power...
And I'm exhausted already."
"Granted, she's willing to change. She's willing to listen... She's changed in the past too... On some stuff... So maybe there's some hope?..."
And I giggled bitterly...

Ps, oh, yes, I'm buying a house...
Ps 2, I'm happy I have my paintings back. Maybe I give back the black one. But the dandelions belong to me. That's how I feel. That's how I felt. And I gotta start validating my own emotions, without feeling guilty about it. Or letting others making me feel guilty about what I want/feel.

Saturday, March 5, 2022

یک روز زندگی یک بایپولار ورکاهولیک

I saw war.

And then I [immediately] saw awareness...


(حالا خداییش به این چیزها هم اعتقادی ندارم. اما بازی های جالبیند و  دیروز خیلی به حالم میخورد...)

فکر کن عاشق کارت باشی. عاشق رشته ات. دَرسِت. محیطش... عاشق خلق کردن و طرح زدن و رنگ زدن و خلاق بودن و راه حل پیدا کردن برای پازل های شهری... و فکر کن شدید اهل رقابت باشی. که نه به صورت سمی، اما همیشه سعی کنی دختر گله باشی :)) اونی که بیشتر از همه کار میکنه. کیفیت کارش از همه بهتره... اونی که بیشتر از همه میدونه... همونی که مهربونه و حواسش به همه است و هم گوش خوبیه، هم سعی میکنه هرجا میتونه کمک کنه و چیزهایی که بلده رو هم یاد بده...

فکر کن همه اینها باشی. و بوووووم. بدون پیشزمینه، و گاهی هم با پیشزمینه، روانت میره به فنا. off-guard میشی... و تمام توانت برای ادامه دادن رو از دست میدی. تو این شرایط ذهنت هم درست کار نمیکنه. چه برسه که بخوای تصمیم "عاقلانه" بگیری. به خیال خودت میخوای damage control کنی. ظاهر رو حفظ میکنی. سعی میکنی غلیظتر لبخند بزنی. و با تمام وجود سعی میکنی تمرکز کنی و کارت رو ادامه بدی اما هرکار که بکنی، فایده نداره. نیستی. نمیتونی باشی. و تمرکزی هم نیست.

بدتر از همه؟ نشون میده. تابلوئه.

از خودت منزجر میشی که توان قایم کردن به هم ریختگی ات رو نداری. که نمیتونی کنترلش کنی. که مدام پیش میاد. و همه چیز بدتر میشه. خیلی بدتر.

یه ایمیل نصفه نیمه دروغ و غیر دروغ میزنی که مریضی. که میگرن داری. که نصفه روز دیگه میای. که تا آخر شب برمیگردی. پیش بینی های الکی، قول های غیرواقعی. مغزت برای تصمیم درست کار نمیکنه. اما اونها که نمیدونن. رو حرفت حساب میکنن. و بدقول میشی. و همه چیز بدتر میشه. خیلی خیلی بدتر.

تو عاشق کارتی. و خودت با دست خودت داری همه چیز رو به فنا میدی...

در یک سال اخیر، تصمیم گرفتم چیزی رو امتحان کنم که هنوز که هنوزه از بزرگترین ترسهامه. انگار بگیر ترس از ارتغاع داری و بری skydiving! نه چون دوست داری، چون برای آینده بهتره. آینده خودت.

برای آینده خودم بهتره، قبول. اما باعث نمیشه ترس و نگرانی زیادم از به اشتراک گذاشتن ذهنم و داستان زندگیم، با رئیسم (یا کلا با هرکسی. هر «دیگری»)، آسون شه. بخصوص وقتی این «دیگری»، روی زندگی حرفه ای من، روی عشق و علاقه اصلی زندگیم تأثیر مستقیم داره. بخصوص وقتی من چه بخوام و چه نخوام، بایپولار بودن و mental health issues رو ضعف میدونم! میدونم که نیست. اما ضعف میدونم!!! برای بقیه نه. برای بقیه قابل درکه، دست خودشون نیست. و کوچکترین بی احترامی و عدم درک توی ذهنم میمونه و من رو نسبت به اون آدم بی-درک، تلخ میکنه! (سر امثال همین چیزها با محسن نخواستم بمونم دیگه، نه؟) میفهمم که مثلا اگه کسی سرطان یا پارکینسون یا ام اس داره، خیلی طبیعیه که روی روند زندگی روزانه اش تأثیر بذاره... و هرچی که هست، ضعف نیست. چون داره میجنگه و قابل تقدیره حتی.

اما برای من ضعفه! برای من حتی سرطان هم ضعفه. چه برسه به یه بیماری خاموش و اعصاب خوردکن و غیر قابل پیشبینی مثل بایپولار. 

I hate this shit.

من نمیخوام، هیچی، در هیچ شرایطی اراده ام و زمانم رو برای تمرکز روی کار و علاقه ام، تخطئه کنه. وای به روزی که تخطئه گر، خودم باشم... جسم لعنتی خودم. مغز لعنتی خودم. و معمولا آدم منعطفی ام. برای شرایط مختلف کوتاه مدت و بلند مدت برنامه میریزم. اگه اینجوری شد، اونطور. اگه اون طوری شد، اینجور. انگار دنیا من رو گذاشته وسط و به دردناک ترین شیوه بهم میخنده. سهم من control-freak از دنیا، غیرقابل پیشبینی ترین بیماریه! الان خوبی. و سی ثانیه دیگه نیستی!!! منعطف ترین آدم دنیا هم که باشی، کم میاری دیگه... برای چی برنامه ریزی کنی، برای احتمالات؟ برای شایدها؟ حتی اگه جواب برای اینها «بله» باشه، توان برنامه ریزی برای مجهولات مرز داره... یا حداقل من توان و سواد بیشتر از این رو ندارم. برای وقتی که ذهنت کار نمیکنه، برنامه ریزی منطقی کردن، بیهوده است. انگار بگیر خلبان یه هواپیمایی و یهو برق کل سیستم کنترل میره. بدون هیچ باطری پشتیبان و بدون هیچ هشدار. و جلوی چشمت، خودت و تمام سرنشین توی جسم بدون انرژی هواپیما گیر کرده اید و با سر دارین سقوط میکنین. در اون لحظه، همه پیشبینی ها و برنامه ریزی ها، در بهترین حالت خنده دار به نظر میان. اگه توان خنده داشته باشی. Damage control از نوع حفظ ظاهر، وقتی داری رسما و عملا و به وضوح سقوط میکنی، احمقانه است حتی. تو مایه های درگیر شدن با کروات و صاف کردنش، وسط سقوط... تو شرایط اینجوری، احتمالا بهترین برنامه ریزی، مسلط بودن برای استفاده از چتر نجاته و بس...

اما توی بیماری های روحی، اون هم حتی یه سطحی از آگاهی، تسلط، و تفکر منطقی لازم داره که لزوما وجود نداره...

خلاصه که در سال گذشته دوبار تصمیم گرفتم این مسیر عجیب غریب رو با رئیس هام به اشتراک بذارم!!! یک بار با جان، بعد از تقریبا یک هفته غیب شدن و suicidal بودن و وقتی که حسابی گیج و عصبانی شده بود. و قطعا نگران. و اینبار هم با مایک. به این نتیجه رسیده ام که لااقل وقتی طرف تا یه حدی بدونه چه اتفاقی داره میفته، کمتر گیج میشه. احتمالا کمتر هم روم حساب میکنه. And I hate it. توی ذهن خودم، رسما دارم بهشون میگم قابل اعتماد نیستم، چون قابل پیشبینی نیستم!!! حتی فکر کردن به این جمله هم شدیدا غمگینم میکنه. من کارم رو دوست دارم. میخوام پیشرفت کنم. میخوام مسئولیتهام بیشتر شه... بعد خود لعنتی ام برم بگم «بهم اعتماد کنین، فقط بدونین که یه وقتهایی بدون پیشبینی قبلی، من مجبورم برم تو غار»؟؟؟؟

تو به من بگو. به کسی که بدون پیشبینی، گهگاهی بینایی اش رو از دست میده، حتی فقط دو ثانیه، گواهینامه میدن؟ این چیزیه که من فکر میکنم درباره بایپولار!!! این نوع ضعفیه که من میبینم 😞 حتما راه حل داره. راه پشتیبانی. کمک خلبان، کمک راننده. باطری پشیبان برای شرایط اضطراری... چیزی، کسی... اما هرچی که هست. من هنوز راهش رو بلد نیستم. دارم سعی میکنم که پیدا کنم و یاد بگیرم. امروز از دیروز بهترم. دیروز از سه سال پیش خیلی بهتر بودم. اما همچنان راه دارم که یاد بگیرم. چقدر؟ نمیدونم. تا کی؟ نمیدونم.

با این وجود، گفتنش و به اشتراک گذاشتنش بهتر از نذاشتنشه... تجربه هام از قایم کردن، به مراتب بدتر و دردناکتر بودن و هستن...

دیروز اینطوری شد: پنج شنبه هفت صبح ایمیل زدم به مایک و برندون و گریسون که مریضم و نمیام. باحاله (از نوع غمگین). این ایمیل های اینجوری، روزهای اول جواب feel better و الهی بگردم و اینها دارن... بعد از شش ماه، مثل الان، کلا دیگه جوابی در کار نیست... بلافاصه بعد از اون هم، یه ایمیل زدم به مایک که جمعه حرف بزنیم؟ (از نوع قول و قرارهای غیرواقعی: حالا کی گفته من تا جمعه خوب میشم؟ شانس آوردم که تونستم جمع کنم خودم رو). مایک چند ساعت بعد گفت ۹:۳۰؟ و گفتم آره. (و اینجا شانس آوردم که دیگه مایک رو میشناسم. و گرنه خود این مسیج ها و ایمیل های تک کلمه ای، به تنهایی من رو به فنا میدن. تو ذهنم، بخصوص اگه به فنای افسردگی باشم، [که پنج شنبه بودم]، راحت میرم تا قعر چاه اینکه اینها اینقدر از من شاکی هستن که حتی ارزش جواب ندارم. عصبانیند و میخوان اخراجم کنن!) دیگه بقیه روز به گریه گذشت و دلهره های زیاد و مدام که نکنه ایمیلی چیزی اومده باشه و من جواب ندادم... خلاصه توی تلاطم وحشت و دلهره و غم... تا کم بیارم، مثل جسد بخوابم. زیاد. بعد دوباره وحشتزده بپرم، تمام انرژی ام رو توی تلاطم بگذرونم، کم بیارم، ببرم، بخوابم، و حلقه از نو...

جمعه صبح زود پاشدم. حالم بهتر بود. از نوع اینکه مغزم متعادل تر بود و میتونست منطقی تر دنیا رو ببینه. صبحونه درست کردم (که وقتی خونه ام، کم میکنم)، چون نمیخواستم موقع حرف زدن با مایک، گشنگی هم به دردهام اضافه شه. یه چای خوب درست کردم و گذاشتم جلوم و نشستم یه لیست منظم از حرفهایی که میخوام به مایک بزنم نوشتم. برای یه آدم بایپولار درگیر ADHD لیست داشتن کلا حیاتیه! چه برسه به شرایطی مثل این. برنامه ام این بود که آستین کوتاه پوشیده باشم و چون توی خونه bra نمیپوشم، و خب معمولا خنک هم هست، یه ژاکت بپوشم روش. همین کار رو هم کردم. موقع نوشتن، و صرفا با نوشتن و فکر کردن به حرفهام، عرق کردنم شروع شد. نشونه خوبی نیست. سریع ژاکت رو درآوردم، رفتم bra پوشیدم. برگشتم، لیست رو تموم کردم و سیستم مغز رو فرستادم autopilot!!! کوچکترین فکر کردن اضافه، میتونست همه چیز رو خراب کنه! بخصوص که همین الانش هم صرفا با نوشتن و فکر کردن به این گفتگو، نشونه های حمله عصبی شروع شده بود: ضربان بالا، نفس تنگی، و عرق کردن سنگین... جلسه نه صبح رو نیمه متمرکز رد کردم... اما خب لااقل نفسم و ضربانم برگشت به نرمال... بعد جلسه، دیدم لینک تقویم برای ۹:۳۰ نداریم. و معطلش نکردم. هرثانیه کشش میدادم، احتمال اینکه بزنم زیر همه چیز، یا حمله عصبی بگیرم، بیشتر میشد. درجا بهش زنگ زدم. گفت داشتم لینک تقویم میفرستادم همین الان. یه خنده عصبی کردم که میخوای بریم اونطرف؟ اوکی بود با همین. دوربینش اول خاموش بود. من که همیشه دوربین خاموش میرم، روشن بودم! هنوز نمیدونم خوب بود یا بد. خوب بود چون facial expressions نمیدیدم، بد بود چون facial expressions نمیدیدم. پریدم سر اصل مطلب و رو به صفحه سیاه گفتم من بایپولارم! در حد بیمارستان و اینها... و چیزهای زیادی trigger میکنه که خیلی هاش رو نمیدونم و بعضی هاش رو میدونم. مثل بین جمعیت بودم. و جمعیت یعنی ۱۰ نفر به بالا! 😅 وسطهاش دوربین رو روشن کرد... این آدم، آدم عدد و رقمه. گفتم قبل از پندمیک، ماهی یکی دو روز «مریض» میشدم. از وقتی از خونه کار میکنیم، شده فصلی یکی دو روز... گفتم همیشه سعی کردم جبران کنم. که میدونم رو کارم تأثیر میذاره، اما اگه مثلا دو روز اینطرف نیستم، توی دو هفته آینده اش به اندازه دو روز یا بیشتر عین خر باری جبران میکنم! 😅 گفتم سعی کرده ام روی پرفورمنس کلی ام تأثیر نذاره... همه اینها رو داشتم سیستم autopilot میگفتم. مغز تعطیل. از اینجا به بعد اما، اون شروع کرد به حرف زدن و مجبور بودم گوش کنم. مغز رو فعال کردم. و چقدر چقدر چقدرررر هم که خوب درک کرد و برخورد کرد... با اینحال، من تمام بدنم گر گرفته بود... شدیدا عصبی بودم و تمام بدنم خیس عرق بود. گوشهام، چشمهام، لامسه ام کار میکردن. اما هیچ دیتای به درد بخوری به مغز نمیفرستادن... یعنی میفرستادن. اما مغز تقریبا کامل داشت فلج میشد. فقط رکورد میکرد، تا بعد پروسس کنه... Response هام فقط در حدی بود که بتونم جواب بعضی سؤال هاش رو هم بدم  فقط در سطح بمونم و گفتگو رو ادامه بدم... آروم آروم نفسم هم بالا نمیومد. 

لازم داشت بره سراغ جلسه بعدی. و بعد از حدود بیست دقیقه گفتگو، قطع کردیم.

و من یکی از شدیدترین پنیک اتک های زندگیم رو تجربه کردم.

نفسم بالا نمیومد، شدیدا سرفه میکردم. تمام بدنم خیس بود. (فکر میکنم) تمام ماهیچه های بدنم گرفته بود، در عین حال به شدت ضعیف شده بودن. ضربان قلبم چسبیده بود به سقف. نیاز داشتم راه برم تا یادم بمونه زنده ام و قرار نیست بمیرم. (آدم رسما فکر میکنه الانه که بمیره. صرفا اینقدر «تمرین» کرده ام، از نوع همون آمادگی برای چتر نجات، که ته ذهنم یه کورسویی یادآوری میکرد که این پنیک اتک ئه و قرار نیست بمیری). دیوانه وار عرض خونه رو راه میرفتم، سرفه میکردم، و حمله های شدید گریه داشتم... وسط همه این عرصات، زنگ زدم مامان! در اون لحظه فقط میدونستم نباید تنها باشم و احتمالا مامان نزدیک ترین آدم بود از نظر فیزیکی. دیگه مخم فقط تا همینجا میرسید! و اینکه میدونستم احتمالا نمیمیرم هر چند مطمئنم که دارم میمیرم :)) همینقدر مغشوش، همینقدر آشفته. مخم به این نمیرسید که زنگ زدن به مامان این caveat رو داره که اساسا بلد نیست پنیک اتک رو چه جوری مدیریت کنه و اینکه به احتمال زیاد خوابه! :)) که هردو هم بود. هم خواب بود، هم وحشتزده، وسط سرفه ها و نفس تنگی ها و گریه های من مدام میپرسید چی شده. گفتم هیچی. باز پرسید. گفتم بابا چیز خوبی شده. فقط بیا. پرسید چی بپوشم؟!!!! بعدا کلی به این سؤال آخرش خندیدیم! چی بپوشم؟؟؟ واقعا؟؟؟ اون هم نه هیچکسی! مامان من! :))

تا برسه، حالم بهتر شده بود. حداقل سرفه ها تا حد خوبی کمتر شده بود. شدت و frequency حمله های گریه هم همینطور. نفسم کمتر، اما همچنان میگرفت. میگیره. بدتر از همه اما ضربان قلبم بود. تا بعد از ظهر ضربان قلبم به شدت بالا بود. و قفسه سینه ام، هنوز بعد از تقریبا یک روز تمام درد میکنه و ناراحته. اما با این حال خیلی خیلی بهترم. مثل فردای انفجار یه آتشفشان میمونه! سوزوند و رفت، اما تو این مورد خاص، تنش های زیرزمین رو بالا آورد. برای بهتر شدن، فکر کنم حرف زدن با یه آدم واقعی، اون راه رفتنهای پیوسته (فعالیت فیزیکی)، نفس های عمیق، و بلند حرف زدن و تکرار با خودم که «میگذره و میگذره و اوکیه و میگذره...» کمک کرد... باعث شد توی دنیای واقعی بمونم و از هم نپاشم... مامان که اومد، روی شونه اش گریه کردم. بعد کمی حرف زدیم، کمی هم خندیدیم. تازه یادم اومد که مایک چقدر خوب برخورد کرد. چقدر من رو فهمید. و اشاره مستقیمش به نقاشی هام که اون لحظه توی مغزم صرفا داشت record میشد، ولی تازه داشتم پروسس میکردم، چقدر خوب بود. و چقدددددر قدردان بودم. هستم. و بهتر بودم. خیلی بهتر...


خب دیگه. وقتشه برگردم سر پروژه ای که دو روزه بهش دست نزدم!

-شنبه و یکشنبه خود رو چگونه گذراندید؟
- با قلبی دردناک، به کار! بهترین کار! با لبخند


Monday, January 3, 2022

دست یاری و نگاری...

بزرگترین نیازم برای داشتن رابطه (برای من که از نیاز داشتن، هراسانم)، تکیه گاه داشتن بوده و هست.
من خودم کوهم و مرکز ثقل اتکای دیگران؛ اما کوه هم گاهی نیاز به تکیه گاه داره... نیاز به اینکه سرش رو بذاره روی پای یاری و دست، گره خورده بر بازوی او... که هیچی نگه. هیچی نشنوه. و فقط نوازش بشه... که میگذره. که همیشه گذشته، این بار هم میگذره...
و من، همیشه از تکیه کردن فراری ام. هراسان. که هروقت از دستم در رفته و تکیه ای زده ام، خیلی زود، خیلی خیلی زود، زیر پایم خالی شده و به مغاکی سقوط کرده ام که نجات دادنم قرنها زمان برده...

من عاشقم بر عالم دلبستگی. و افلیج از توحش سرگشتگی در این مغاک تاریک...
پیر شده ام. دیگر جسمم نمیکشد سقوط را... دلم را چه کنم؟ هراسم را چه؟ سرسپردگی را چه...

رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد
خاصه دستی که در آن دست نگاری گیرند...

But if my life is for rent and I don't learn to buy
Well, I deserve nothing more than I get
'Cause nothing I have is truly mine

دیرترنوشت، از دنیایی دور. خیلی دور.

Wednesday, December 15, 2021

هله ساقیا سبکتر

«علی ایّحال، همونطور که جواد جوادی میگه، گوشت بهش شک وارد میشه اگه...»
و من دیگه نمیشنوم... غش و ضعف میرم از خوشی. از این تعلیق نسل من و ما بین ایّحال و جوادی. از خودش بودن. از خودم بودن. از عربی که به جوادی ختم میشه...
چرا من اینقدر عربی دوست ندارم (برای خودم) اما شنیدنش وسط جمله های فصیح فارسی، برام دلنشینه؟ Turn on حتی... حافظ و سعدی و عراقی بنشینند به دید زدن ما. وید بکشیم و بخوانیم (آواز) و بخوانیم (شعر) و وید بکشیم و bonding ببینیم و Michelle Gurevich گوش کنیم و جین اند تونیک بنوشیم و دمی خوش باشیم...

فکر کنم دارم همه اینها رو میگم که بگم بعد از مدتها ته دلم قیلی ویلی ئه. ترسیده ام و خوش خوشانمه... عجیب هم نیست. وقتشه. 2001. 2011. 2021. آره، وقتشه...

و اگر میخوای بدونی گوشت چه جوری بهش شک وارد میشه، بیا ازم بپرس تا توی گوشت برات تعریف کنم...
همراه با موسیقی، آهسته، که سرمستم:



پینوشت.
صفحه اول وبسایت هدی. آخ.

Friday, December 10, 2021

من میتونم و میکنم، پس ما هم میتونیم و میکنیم.

اوکی. حرف زدیم. یعنی ده شب وسط هفته، رفتم خونه اش که حرف بزنیم. حتی چای هم نمیخواستم!
اما واقعا چرا من خیلی وقتها اعجاز حرف زدن رو دست کم میگیرم، نمیدونم...
خوب بود. نه. عالی بود. و من یه آدم با درون پر آشوب رفتم خونه اش، و دو شب که برگشتم، وسط خیابان های خالی، رقصان چرخ میزدم...

زمان، همیشه و همه جا، درد آشوب من است...
چهار تا شش ماه.
تا چه شود.

Tuesday, June 15, 2021

Klaus

درگیر حمله سنگین افسردگی ام. یکی از اون بدترین هاش. و فکر کردم مکتوبش کنم. مثل این میمونه که داری یه فیلم مستند میبینی که غرق شدن و زجر کشیدن لحظه به لحظه مهره اصلی فیلم رو که خودتی، میبینی، اما از قبل از آخر فیلم خبر داری و میدونی زنده میمونه. صرفا زجر کشیدنش رو برای بار چندم زندگی میکنی...
صرفا دارم تلاش میکنم کار احمقانه نکنم. به خودم میگم میگذره تا کار احمقانه نکنم. و جنسش با قبل فرق داره. این کور سوی امید که این بار به خودم میگم میگذره و باورش دارم، مثل یه نور خیلی ضعیف آخر تونل میمونه. که امید میده برای ادامه دادن. برای کار احمقانه نکردن.
مامان زنگ میزنه. بهزاد زنگ میزنه. جان از سر کار مسیج میزنه. زهرا مسیج میده. کامیشیا چند بار ویدئو زنگ میزنه. Due چقدر ویدئوش خره! ویدئوی کسی که زنگ میزنه رو قبل از اینکه من بردارم بهم نشون میده!!!
برنمیدارم.
از دید خودم «بدیهتا» برنمیدارم. عصبانی هم میشم حتی که چرا تنهام نمیذارن... و ته دلم آرزو میکنم، لابه میکنم که تنهام نذارن... که ازم دست نکشن... که خودم دست کشیده ام. کاش اونها دست نکشن... ترجیح میدم جان از غیرقابل پیش بینی بودنم عصبانی شه و دنبالم بگرده تا ازم ناامید شه و بیخیالم شه...
همه اینها من رو پرت میکنه به آخرین بار (از هزاران باری) که همین جای لعنتی بودم. اینبار فقط اون کور سوی آخر تونل اضافه شده. از زجر چیزی کم نشده. فقط میدونم دیر یا زود تموم میشه.
میترسم. خیلی وقت بود اینجا نبودم. برمیگردم عقب. هربار اینجوری شدم، تنها بودم. حداقل چندبار آخری که جدی شد، تنها بودم. توی دو سه سال اخیر با تمام بالا و پایین هاش، مامان و بابا کنارم بودن. و من میترسم. چون اونها که همیشه کنارم نخواهند بود... من که نمیتونم همه زندگی آویزون کسی باشم که توروخدا من رو تنها نذار!!! بیا و بدخلقی های من رو تحمل کن، این پدیده خودخواه، بداخلاق و روی اعصاب رو تحمل کن، اما تنهام نذار...
آدمها آدمند. سنگ که نیستند. 
و من هم میخوام مستقل باشم. یه زن مستقل. یادت میاد؟ «زن مستقل، استفراغ دنیای مدرن ئه...»
خسته ام. از ذهنم خسته ام.
و فقط دارم به خودم میگم تموم میشه. میگذره. تا بگذره. چون از این گذشتن پر درد هم خسته ام...

آخ.

پینوشت: شروع کرده ام umbrella academy دیدن. و حال Klaus رو خوب میفهمم. معتاد نیستم. این جور روزها هم نمیتونم خودم رو به الکل برسونم، هم حتی اگه میتونستم، خودم نمیرفتم... اما میفهمم چرا یکی که از ذهنش خسته است، به هر کاری برای ساکت کردن ذهنش دست بزنه. از موسیقی بلند بگیر، تا رانندگی دیوانه وار تو جاده، تا الکل، تا مواد، تا... من برای خفه کردن ذهنم اولی ها رو زیاد امتحان میکنم. موسیقی و رانندگی (همراه با امید خلاص شدن)... اما اگه نشه، یا مثل الان مثل یه لاشه میفتم یه سمتی و هیچ کاری نمیکنم، یا یه دفعه میزنم به سیم آخر... الان همه انرژی ام جمعه که هیچ کاری نکنم... و نزنم سیم آخر. چون آخر تونل نور هست دیگه، نه؟ Klaus...؟ نه؟

پینوشت دو. به نظرم باید وقتی قرصهام رو قطع کردم، یه آدم استخدام میکردم که منظم و بدون مرخصی غذا خوردنم رو مانیتور کنه. الان یه جورایی دو روزه چیزی نخورده ام... همیشه همین نشون میداده که جای خوبی نیستم... انگار با غذا نخوردم، دارم اعتراضم رو به جهان نشون میدم. اعتصابم رو به ذهنم. و خب جهانی نیست که گوش بده... اینجاست که زن مستقل دنیای مدرن، باید دست تو جیبش بکنه و دیگری رو به بردگی بکشه که آهای بیا ببین من غذا میخورم یا نه!!! (فکر کنم سر همین هم هست که وقتی یکی غذایی که وقت گذاشته و پخته رو باهام له اشتراک میذاره، خیلی برام ارزشمنده. یعنی خییییییلی. منتهای توجه به دیگری، برای من توی غذا پختن برای اون آدم خلاصه میشه انگار! و خودم که هیچوقت به دیگری ای توجه نمیکنم انگار... اه.)
من آمادگی خودم رو برای اینکه همین الان برم توی senior housing زندگی کنم اعلام میکنم!! همچنان از قرص خوردن بهتره... نگار دیوانه و گریان و در آشوب، از نگار ساکن، به.

پینوشت سه. فکر کنم باید این رو برای علی بفرستم. حرف زدن برام سخته. توضیح دادن خودم که خود تصور کردن جهنمه! اما شاید بشه کنار هم بشینیم، یه چیزی بخوریم و حرف نزنیم؟ فقط باشیم...؟ 

Wednesday, December 9, 2020

نوسان

دبیرستان عاشق شدم. یعنی احتمالا واکنش دیگه ای دیگه ای بلد نبودم. چشمهاش به نظرم قشنگ میومد. مثل وزغ بود و قشنگ بود برام. عاشق شدم. به فجیع ترین شکل پس زده شدم. و بدتر از اون، پیمان با بهار ازدواج کرد. و داستانهای کشدار بعدش... از سال بعدش، رابطه هام شروع شد. انواع و اقسام. با قلبی قفل شده پشت هفت در گاوصندوق... بهم خوش گذشت. خیلی. ولی قلبم آکبند، امن موند...
ده سال بعد، جرئت کردم و آروم و یواشکی کشیدمش بیرون... بهروز همون بغل وایستاده بود. هشت تا هم ساز میزد! عاشق شدم. و فاجعه دوباره اتفاق افتاد... اینبار جدی تر. حتی به خودکشی رسیدم... اون هم رفت ازدواج کرد. خوب کرد. من هم رفتم چند قفل بیشتر گذاشتم روی گاوصندوقها... حتی امون ندادم که صداش رو بشنوم... از دل زخمیش خبر بگیرم... فرستادمش انفرادی، تبعید... و درگیر بازی ها و رابطه هام شدم... خوش گذشت. دردناک بود، و سختتر از قبل. اما باز هم خوش گذشت در مجموع.
حالا باز داره میشه ده سال... Adam و لوسیفر، یواشکی، و اینبار بی اینکه حواسم باشه، قلبه رو کشیدن بیرون... گذاشتن گاهی گداری جیغ بزنه، زخم هاش رو لیس بزنه و بعد از عمری، کمی آروم بگیره... این قلب بی تجربه و naive رها شده و مدتیه برای خودش ول میگرده... قلبی که از پونزده شونزده سالگی ام جایی برای تجربه کردن پیدا نکرده، و توی یه جسم سی و پنج-شش ساله با تجربه های رنگارنگ، زندانی بوده...
و پدرام این بغل وایستاده. من دارم تمام تلاشم رو میکنم قلب و پدرام رو با هم، همزمان، پس بزنم...

تا چه شود.

پینوشت ۱. اینبار، شاید برای اولین بار، ناراضی نیستم که رابطه (اگه اسمش رابطه باشه)، از راه دوره. لااقل زمان دارم حسابی با خودم و قلبم و مغزم کشتی بگیرم و حسابی خودم رو خسته کنم... بلکه شبها بتونم چشم روی هم بذارم.
پینوشت ۲. چقدر دنیا راحتتره وقتی میدونم کسی نیست که بیاد اینجا رو بخونه. روزی هوار بار نفس راحت میکشم و به جای تیکه پاره کردن خودم تو این بلاگ و اون پست و این ویدئو، یک جا خودم رو مکتوب میکنم... خودسانسوری، درد بدیه.
پینوشت ۳. داشتن دوست خوب، بزرگترین موهبت زندگی منه که هروقت پیش میاد، از همه دنیا راضی ام. مریم در ایران. رضوان در ایلینوی. نرگس، نیلوفر و بخصوص علی، اینجا. فکر کنم هیچی نمیتونه جای شبهای قلیون و فکر کردن و حرف زدن، رو بگیره...

Sunday, November 22, 2020

بهم ‏اعتماد ‏داره

بهم اعتماد داره. این رو گفت، من لبخند زدم، و درونم دریا دریا طوفان زد...
از اعتماد آدمها میترسم؟ نمیدونم. از اینکه بی هوا صدام کنن "نگارم" جا میخورم؟ آره. تعجب میکنم، شک میکنم چی شنیده ام و بحث رو درجا عوض میکنم...
...
کلمات هنوز و هنوز بهترین اسلحه های منند... وقتی میخوام کسی به اون که میخوام نگاه نکنه، تیربار میزنم به بیرون... گردباد میزنم به دنیا... خالق همه جهان هایی که نبود، پس که ببود...
اونقدر گردباد خلق کرده ام، که نیازی به فکر برای بافتنشون ندارم... کلمات از زبانم سرازیر میشن، چشمهام واکنش آدمها رو میبلعند و با بازی های خودم سرخوشم...
و خب جایی، شکلی، بالاخره میرسم به اون چه که میخوام نگاه کسی روش نیفته... کسی، شامل خودم. و کلمه کم میارم. کلمه کافی نیست. لرز و ترس و انزجار خودم رو هم. 
چرا سخت بود برای ادم توضیح دادن که چرا خودم رو قابل دوست داشتن نمیبینم؟ چرا سخته مواجه شدن با اینکه از خودم بدم میاد؟ چرا به ذره ای توجه دیدن از دیگری، با عمیق ترین تشکیک نگاه میکنم؟ فرار میکنم؟ آدمها چقدر دروغگو هستن این روزها... 
به من اعتماد داره و من فرار میکنم. 
آدمهای دیگه اعتماد داشتند و فرار کردند. من هم فرار میکنم. همه فرار کنیم. نگار، قابل اعتماد نیست، زهریست بدتر از کرونا. فرار، بهتر.

Thursday, May 7, 2015

بهار

آدمست و ترسهایش...

من هم مثل هر آدم دیگری در زندگیم، ترسهایی دارم. مهم داشتن ترس نیست. مهم واقف بودن به آنهاست انگار....
بعضی ترسهایم را میشناسم و میروم به جنگشان تا محو شوند. جنگ مدام. جنگ همیشه و هر روز و همه جا...
بعضی را اما، بغل میکنم و با آرامش یا من آنها را خفه میکنم و یا آنها مرا... گاهی آن و گاهی این... مرگی در کار نیست، فقط خفگی مدام است و مدام...
بعضی هم...
بعضی را میگذارم تا با من بمانند. نه پر و بالی بهشان میدم تا قویتر شوندو نه بی‌توجهی برنامه‌ریزی شده‌ای دارم که به حذف یکی یا دیگری بینجامد... هستند. من هم هستم... گه گداری نیم نگاهی به هم میکنیم. میترسیم. آدرنالین ترشح میکنیم. انرژی میگیریم برای قدمهای بعد... و رد میشیم. به همین راحتی....


یکی از ترسهای زندگیم، از آن ترسهایی که کاری به کارش ندارم، زنیست قدبلند، با موهای صاف تا سر شانه، چشمهای زیبا، پوست صاف.... کشیدگی و استحکام از ذره ذره اندامش میبارد... گرامی میدارمش...اما نگار وقتی پانزده سال داشت، اندام آن زن نبود که او را ترساند...
یکی از روزهای پانزده سالگی، نگار همراه با دیگر بچه‌های دبیرستان در سالن اجتماعات نشسته بود. با دوستانش حرف میزد و میخندید... بلند.... نگار آن روزها ترسی داشت، از نوعی که به آغوشش میکشد... از نوعی که هنوز هم به آغوشش میکشد... ترس از پرسیدن سؤال. برایم همیشه سؤال پرسیدن درباره چیزی که نمیدانم سخت بوده و هست... صرف ندانستن آسانتر است انگار... عادت کرده‌ام بعد از این همه سال به اینکه آدم، آدم است چون چیزهایی هست که نمیداند. عادت کرده‌ام که بروم و تحقیق کنم و بدانم... که ببود، آنکه نبود...
اما پرسیدن؟ انگار که گدایی برای دانستن است! انگار اعتراف با صدای بلند به ندانستن است... سخت است کلنجار رفتن با این غول برایم... و همیشه برای آغوشش پیشقدم شده‌ام. تعلل کنم برای خوردنش، او مرا خورده است... آنچه را که نمیدانم، درجا میپرسم... بی‌فکر... بی‌تعلل... که اگر فکر کنم، دیگر سؤالی در کار نخواهد بود... من خورده شده‌ام...
آن روز پانزده سالگی کسی چیزی گفت... یادم نیست چی... و من غول را در آغوش گرفتم. پرسیدم: "ال‌ای یعنی چی؟"
و ترس که صندلی جلو نشسته بود، با نگاهی سرشار از تعجب و طعنه، برگشت... گفت: "یعنی واقعا نمیدونی LA کجاست؟ "چی" هم نه. "جا"ست. یعنی ‌لس‌آنجلس..." و برگشت....
به یاد ندارم با ترس قبل و بعد از آن لحظه کوتاه بیشتر از ده کلمه صحبت کرده باشم...
اما آن لحظه، ترس، برای من زنی شد با گردن کشیده... با موهای مشکی لخت و چشمهای درشت...

ترس در زندگی من هست و خواهد بود. اما من، نگار، میدانم که نگاه توأم با تحقیر را هرگز، هرگز، هرگز تحمل نتوانم کرد.... خواهم بود و بیشتر خواهم بود تا تحقیر مجالی برای بازگشت نداشته باشد... از پانزده‌سالگی خود این بار را به دوش دارم...

با پانزده‌ساله‌هاتان مهربان باشید... هیچوقت نخواهید دانست کدام لحظه و کجا، ترسی را خواهند دید که اگر خوش‌شانس باشند، پانزده سال بعد درباره‌اش خواهند نوشت... که خوش‌شانس‌تر باشند، زیباییست دانشمند... مثل ترس من... مثل بهار...

اگر روزی روزگاری به زنی قدبلند، با موهای مشکی لخت و رها برخوردید، که سردبیر مؤسسه‌ای در نیویورک است و زندگی کردن را خوب میداند، سلام مرا به او برسانید، بگویید زنی دیگر در همین قاره‌ میزید که دوستش دارد... و از او میترسد...
یا نه. سلام هم نرسانید... لبخندی بزنید، گرامی بداریدش، و رد شوید.
همین.

Monday, September 30, 2013

ترسو

شب. چراغ خاموش است.
از خواب بیدار میشوم و با چشمهای نیمه باز، صورت محوی میبینم که خیره شده به من. میخندد.
میترسم. از جا میپرم و چشمهایم تمام هشیاری ام را تمنا میکنند.
- چیزی نیست. کاریکاتور خودم است. بخواب نگار.
کاریکاتور به من زل زده، میخندد.

من از خودم میترسم.
و دلم عجیب تنگ است.

Thursday, March 28, 2013

آی گلادیاتورها...

پر از حرفم و همچنان خاموش...
مشق صبر میکنم انگار...
همیشه شاگرد بدی بوده‌ام.
خدا خلقشان کرد تا مرد را بشکنند
زن را خدا خلقت کرد تا مرد را ناکار کند
آدم می ماند که با این جانور ها چکار بکند!
خوب و بد!
نفرت به دل آدم می اندازند و...
باز هم آدم بی آنها نمی تواند روزگار خودش را بگذراند.
حتی اگر کنار دست تو نباشد، فکر و خیالشان، یادشان با تو است. حتی اگر در عمرت زنی را ندیده باشی ، باز هم به یک زن فکر می کنی. حتی اگر قدرت مردی نداشته باشی، باز هم به یک زن فکر می کنی.
یک زن؛ یک زن!
یک رمزی در این کار باید باشد؟
برای این نیست که مرد، به تنهایی
یک نیمه است
~ محمود دولت آبادی
و من...
به کجا چنین شتابان؟
ندانم... ندانم...

دیشب، خواب بودم انگار...
تکرار کردم با خودم، سه جمله را که میخواستم "فردا" بنویسم. باشد که یادم بماند... چه بود آن سه جمله؟ ندانم.

به عدل فکر میکنم. چقدر معنایش رو میدانم؟ چقدر همه از عدل حرف میزنند و همان "همه"، معنایش را میدانند؟
نمیدانیم... به خدا نمیدانیم... عدل یعنی چشمانت بسته، هر دو را بشنو و قضاوت کن؟ مگر نه این است کار بانوی عادل؟
دیروز بود برای دوستی نوشتم... کار ما، کار ماهی داخل آکواریوم است... نشسته‌ایم درونش و میگوییم اه اه، پیف پیف... زندگی دریایی را مرگ. نشسته‌ایم بر زمین و میگوییم دنیا میشناسیم... میشناسیم؟ 
وقتی من تا همیشه میان گنداب بوده‌ام، چه درکی دارم از عدل؟

دنیای غریبیست... سریع میگذرد. انگار نه انگار که تو هزاران سؤال بی پاسخ داشته‌ای... داری.

...
بلند میشوم، خاک میتکانم از لباس بی لباسی...
ننگ بر من که به روی خودم بیاورم نادانی‌ام را. لبخند فراخ... انرژی بی‌پایان... پیش به سوی حمله به زندگی...
اگر قرار است یک بار زندگی کنم، بگذار من او را بکنم نه او مرا!

اه... یادم آمد سه جمله را...

کودک بودم و حق انتخاب داشتم که این نقاب را بزنم یا دیگری... امروز حق انتخاب دارم و میدانم، بدون نقاب، بیمارم.

پینوشت یک: همدل پیشکش، همزبان هم که نباشد، غمگین میشوی از مریضی کامپیوترت.
پینوشت دو:
به همه آن چيزها که حس مي‌کني،
کمترين اهميتي نده!
گفته است بدون تو نمي تواند زندگي کند،
تو امّا بينديش،
که او در ديــدار دوباره، تو را به جا خـواهـد آورد؟
لطفي در حقم کن و زياد دوستم نداشته باش،
از آخـرين باري که زياد دوستم داشـتند به بعـد،
کم ترين محبتي نديدم!
~ برتولت برشت
پینوشت سه: بخوانم: «مجموعه نوشته های حرمان: بزرگ شو اریک من»

Thursday, January 10, 2013

یک شانس مهم

از صفحه یک دوست:
با اینکه حدود بیست سالشه ولی هنوز هم گاهی اوقات صبحها با ترس و اضطراب از خواب بیدار میشه و ناخداگاه توی رختخوابش دست میکشه که ببینه مثل اون زمانها که پنج شش سال بیشتر نداشت جاش رو خیس کرده یا نه. 
از خودش خجالت می کشید . میدونست سیزده چهارده ساله که دیگه اون اتفاق نیفتاده اما هنوز هم از یادآوری خاطرات کتکهائی که از پدرش بخاطر این موضوع خورده بود بدنش بلرزه می افتاد. وقتی یادش می افتاد که مادرش برای این اتفاق ساده که ممکنه برای خیلی از بچه ها توی اون سن و شاید سنی بزرگتر از هفت سال رخ بده چقدر اون رو تحقیر و چند بار توی حمام حبسش کرده بود بغض گلوش رو می گرفت و اشک توی چشماش حلقه میزد. آروم و با احتیاط جوری که اطرافیانش متوجه نشن دست چپش رو بالا آورد و رسوند به بازوی دست راستش. تنها کاری که می تونست بکنه تا کسی متوجه اشکی که بی اختیار از چشمش غلطید و روی گونه اش روان شد این بود که سرش رو پائین بندازه و بغضش رو قورت بده. کاری که همیشه میکرد. هر وقت که پدرش می اومد توی حمام و اون رو بخاطر کاری که کرده بود با شلنگ دستشوئی تنبیه اش میکرد اون سرش رو مینداخت پائین بغضش رو فرو میداد و بی صدا اشک می ریخت. حتی اون روز که پدرش برخلاف تنبیه همیشگی بجای اینکه توی حمام با شلنگ بزنش، چنگ انداخت توی موهای دختر هفت ساله اش و اون رو کشون کشون برد توی آشپزخونه و قاشق غذاخوری رو که روی اجاق سرخ شده بود چسبوند روی بازوش، اونروز هم فقط سرش رو انداخت پائین و بغضش رو فرو خورد. اما دیگه نفهمید چطور شد . چون از شدت درد بیهوش شده بود. وقتی یادش میومد که اون تنبیه برای این بوده که عروسک خواهر بزرگترش رو با خودش برده بوده مدرسه، دردی هولناکتر از سوزش یه قاشق داغ روی بازو رو توی قلبش حس میکرد. دردی که سالهای سال عذابش میداد.
چند نفر از ما، به دلایل مختلف، با شدتهای مختلف... چنین اشک‌هایی رو تجربه کردیم... یا برای یکی دیگه ساختیم...؟ آگاهانه یا ناآگاهانه...
دلم میلرزه... میترسم...
این مقاله واشنگتن پست رو چند وقت پیش خوندم و تو ذهنم حک شده که "ایران" یکی از بدترین کشورهاییه که بچه میتونه توش به دنیا بیاد.
فکر میکنم واقعاً ایران به دنیا اومدن مسئله است یا ایرانی به دنیا اومدن؟
یادم میاد که مامان و بابا نمیذاشتن هرجایی برم و هرجایی بمونم. ترسی که تو چشمهاشون میدیم بابت تنها موندن من با حتی بعضی از افراد خانواده که 500 برابر سن من رو داشتن... ترس مامان تو چشمهاش وقتی بعضی چیزهارو واسش تعریف میکردم از حرفها و کارهای دیگران، وقتی خودم میفهمیدم یه جوریه، اما دیگه اونقدرها هم ترسناک نمیدونستمشون... عصبانیتی که از دست بابا داشتم که فکر میکردم همش میخواد من رو زیر ذره‌بین داشته باشه... به ندرت تنهام میذاشتن و چقدر هم حرص میخوردم از دستشون. هنوز خشمم از کلی کارهایی که نذاشتن بکنم یادمه! چرا من رو جدا میکردن؟!
همیشه باعث تعجب و خنده‌ام میشه که تا 18-19 سالگی ذهنم به خیلی چیزها نرسیده بود! یعنی اساساً تو ذهنم نبود که خیلی چیزهای "شخصی" وجود داره... یا بنیادیتر از اون، تفاوتهایی بین پسر و دختر وجود داره! تفاوتها و نیازهایی بیشتر از "چشم خوشگل"... یاد اولین "عاشق" شدنم میفتم و هزااااار بار به خودم میخندم و از دست خودم به حد کفر عصبانی میشم که آخه آدم اینقدر احمق؟!
الان میدونم چرا...
الان خیلی چیزهارو میدونم چرا...
و الان خوشحالم که من رو جدا میکردن... مراقبم بودن. با وسواس مراقبم بودن. فکر میکنم حتی اگه روزی مثل الان هم نمیرسید، که من نمیفهمیدم "چرا"... باز هم مامان و بابا، کار خیلی درستی کردن... حتی اگه به قیمت خندیدن بچه‌ها تو دبیرستان تموم میشد که همیشه مجبور بودم وایسم تا آژانس بیاد دنبالم که یهو لولو من رو نخوره و اونها با دخترک سوسول دم در خداحافظی میکردن و خودشون میرفتن خونه و منی میموندم که همیشه خیال میبافتم که شاید سر راه یه سینما هم برن! (چقدر حرص میخوردم) حتی اگه به قیمت "هیچی" ندونستنم تو دانشگاه تموم شه، وقتی تقریباً از همه همه دوره‌ای هام بزرگتر بودم... حتی اگه به قیمت اون دعواها و بحث کردنهای بی انتها بود واسه با دوستهام رستوران رفتن، سینما رفتن، سفر رفتن، خوابگاه رفتن، آرایشگاه رفتن تموم میشد... حتی وقتی به این قیمت تموم شد که من اول دوست پسر پیدا کردم و خیلی خیلی بعد خیلی چیزهارو فهمیدم! حتی... به قیمت "تمسخر"های زیادی که از سمت خودم و دوستهام تجربه کردم و همیشه باهام مونده و احتمالاً خواهد موند و یا حتی به قیمت خشمی که میتونستم همیشه از مامان و بابام داشته باشم، اگه تو برهه‌های زمانی مختلف نمیشستم و با خودم کلی کلی فکر نمیکردم...

فکر میکنم اگه روزی مسئولیت یه بچه رو داشته باشم، ورش میدارم و بر اساس این نقشه و شنیده‌ها و دیده‌هام میبرمش استرالیا! اگه امکانش رو نداشته باشم، اگه ایران بودم، یا حتی اگه آمریکا بودم، عین همون کارهارو میکنم... عین اونهارو! شاید با یه کم نرمخویی بیشتر... اما همون کارها رو! حتی اگه به قیمت خشم اون بچه از من منجر بشه... میدونم که کار درستیه! خشمش از من، می‌ارزه به خیلی خیلی خیلی چیزهای دیگه‌ای که یه بچه کنار ایرانیهای دیگه (نمیگم ایران، میگم کنار ایرانیها) ممکنه تجربه کنه... و همیشه باهاش میمونن... وشاید هیچوقت نتونه از شرشون خلاص شه... کمترینش، خودش رو ببخشه...
وای که چقدر خوبه که من امروز توانایی این رو دارم که بشینم و خودم و دنیای دور و برم رو ببخشم! چون عملاً غیر از تمسخری که تجربه کردم و بیشترش رو هم غیر از خودم کسی یادش نمونده، چیزی نیست که بخوام ببخشم!!!

میگم ایرانیها، چون اینجا هم بچه ایرانی میبینم... بچه هندی میبینم... و منظورم از بچه، زیر 10-15 ساله... رفتار مامان باباهاشون رو باهاشون میبینم... خطر دوستهای ایرانی مامان باباها و و اون نگاه هایی که نباید ببینم رو به بچه ها میبینم... اتفاقهایی که بین بچه‌های ایرانی میفته رو میبینم....
فکر میکنم شاید هم خاله لیلا حق داره که اینقدر ایزوله میکنه خودش و خانواده‌اش رو از ایرانیها...

به هر حال. ممنونم از شانسی که توی زندگیم به واسطه مامان بابام آوردم!
و فکر میکنم و لرز برم میداره وقتی به کسایی فکر میکنم که شانس نیاوردن و نمیارن...
و فکر میکنم بخشیدن آسون نیست. ولی الزامیه.

بعد از تحریر نوشت:
و باز با خودم فکر میکنم، خب که چی؟ با دل لرزیدن و دل سوختن و دل دل کردن که چیزی نمیشه.... باید "کار"ی کرد...

Monday, November 12, 2012

این همونه که میتونه و خوب بازیم میده

نمیتونم بگم در زندگیم هیچ وقت "الگو" داشتم... شخصیتی که بخوام دنباله‌روش باشم... یا تفکراتش رو دنبال کنم! خیلی آدمها هستن که روم تأثیر گذاشتن. زیاد. شخصیتم رو فرم دادن و به "بزرگ" شدنم کمک کردن...
بابا، نعیم اورازانی، مامان، امید، بهروز، مریم، اوباما، آرش حجازی، داریوش... خیلی های بیربط و باربط!
اما "الگو"؟ ندارم! شاید نزدیک ترین شخصیت به الگو برای من یه آدم خیلی خیلی بی ربط باشه: ماری کوری! اون جمله های کتابی که از خونه عمه افسانه برداشتم و هنوز فکر کنم خونه خودمون جا مونده، تو ذهنمه... که رو آزمایشهاش کار میکرد و تو همون آزمایشگا سمت دیگه داشت غذا میپخت...
همین نوع زندگی رو، واسه مامانم دیدم! از دید من یه آدم توانمند که "همه" کار رو با هم و خیلی خوب جلو میبره... یک زن، یک مادر، یک متفکر. آرزومه که از پسش بر بیام. تو خودم نمیبینم. توانایی برنامه ریزی ندارم. اما سعیم رو میکنم. زیاد هم سعی میکنم.
*
یه جمله های کوچیکی خیلی خیلی روم تأثیر میذارن. خوب! یعنی انگار اعتماد به نفسیم که به طور کلی پخش زمینه رو جمع میکنه و ازم یهو یه "آدم" میسازه... حتی اگه اون لحظه واقعاً معنی و تفکری پشت اون حرف نباشه، بدتر از اون حتی اگه واکنش بد نشون بدم و به نظر بیاد دارم گوینده رو مسخره میکنم... خیلی بده که به جای اینکه نشون بدم چقدر اون لحظه متشکر گوینده میشم، مسخره‌اش میکنم!!!
"تو باید خواننده پاپ میشدی" از اون جمله ها بود.

من معماری رو دوست دارم. براش دارم از جون و دل مایه میذارم، اگه نخوام بگم در حد کشت دارم واسش جون میکنم... اما چیزهای دیگه ای هست... جز معماری. طراحی صحنه. جامعه شناسی. مردم شناسی. نویسندگی. "نگار بودن". و... خوانندگی. وقتی دیده میشن، انگار به عرش میرسم... از این که هنوز زنده ام. هنوز در ابعاد مختلف، زنده‌ام.
*
عاشق اسمم ئم! هیچی غیر از اون رو نمیتونم متصور بشم. فکر نمیکنم هیچ وقت بتونم به اندازه کافی به مامان بابا، عمق تقدیرم رو  برای این چهار تا حرف نشون نشون بدم... فامیلم رو هم همینطور... ولی اگه فقط یه روز مجبور شم یا پیش بیاد که بخوام فامیلم رو عوض کنم، تبدیلش میکنم به "یاغی"! چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه.
*
نگار...
بازیم میده!

دیر نوشت: از این صفحه به آن صفحه معلقم. بیهوده "کلیک" میکنم. هیچکدام صدای مغز من نیست. هیچکدام حرف نگفته من نیست. حرف نگفته من نشنیده بهتر.
وقت تلف میکنم.
زندگی تلف میکنم.
خورشت لوبیا سبز پخته ام.
و زندگی‌ام معلق...

خیلی دیرتر نوشت:
درد من از روزمرگی است... /بود! باید شرک ببینم گاهی! یادم بیاد که میشه جور دیگر دید!

Friday, November 2, 2012

Skyfall

اهل کپی و پیست کردن، اون هم شعر و حرف نیستم... اما این، تو این آشفتگی زندگی، تو این آشفته بازار... خوب به دلم نشست....

"من را خودم از خودم ساخته‌ام.
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.
تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.
لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان
و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى
و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه
ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى"

و این:


***

دیشب خواب غریبی دیدم... خواب دیدم بهزاد با برنامه Paton یه رندر باحال از یه ساختمون گرفته... خیلی تمیز بود... بهش گفتم این چه جوریه و چه باحاله.... کلی کلی با هم راه رفتیم... کلی کلی با صبر و حوصله برام توضیح داد چی به چیه... گفتم این برنامه چی شد که به وجود اومد؟ گفت درواقع برای رفع فساد تو بانک جهانی به وجود اومد اولش! واسه همین هم برنامه مجانیه...
موازی با این حرفها زدنهام و اینکه با چه حوصله ای بهم یاد میداد که برنامه بنویسم و رندر بگیرم، یا مثلاً بتونم نقشه از توش در بارم و این حرفها، نمیدونم یکی از رندرهای خودم بود یا چی که یه زن و مرد تو یه قایق باریک نشسته بودن و داشتن ماهی میگرفتن... زنه یه کم کپل بود و معلوم بود فقیره، اما شاااااد شااااااااااد... از ته دل میخندید. یه مار اومد... میدیدم که داره میاد... از قایق بالا اومد و تا قبل از اینکه صدام در بیاد نیشش زد. مرد.

***

قبل از خواب، وقتی دیدم فقط دارم خسته تر میشم و هیـــــچ بازدهی ندارم، وقتی بالاخره چشمهام رو بستم... به خودم این آهنگ رو جایزه دادم... یعنی شروع کردم تو دل خودم خوندن... حیف که خواب من رو برد... وقت نکردم کامل واسه خودم بخونمش:

Sunday, October 7, 2012

اینجا، امروز، صدای بیصدا

باهوش بودن یعنی گاهی -خوب- سکوت کنی و -خوب- گوش کنی.
نه اینکه فقط ساکت باشی... نه این که فقط گوش کنی... نه! اینکه بتونی جلوی اون زبون لعنتیتو بگیری و فقط گوش کنی...
کاش اینقدر وراج نبودم...
کاش وقت سکوت، اینقدر فریاد احساساتم گوش منطقم رو کر نمیکرد...
از خودم میترسم... از اشتباه میترسم...

و به خودم میگم امیدوارم خدای نگار قصد انتقام نداشته باشه...

*

باید آواز بخونم...
باید نعره بزنم...
باید بریزم بیرون...

*

وقتی این پست رو مینوشتم، حتی فکر نمیکردم الان اینجا نشسته باشم که نشستم... فکر نمیکردم چندر روز بعدش به "date" برسیم... یعنی حتی توی ذهنم هم نبود! فقط یه جورایی متعجب بودم که من که مدتهاست توی بلاگم غیر از مامان و بابا و بهزاد کسی رو مخاطب قرار ندادم، با اینکه حتی حدس میزدم اینجارو نمیخونه... چرا دارم مخاطب قرارش میدم؟ به نام؟ برام سؤال بود که وقتی برام قاعدتاً حسام "دوست"تره... چرا اینقدر "همفکری" خودم رو با بهروز قوی حس میکنم...
اما بلاگ من که جای فکرهای منطقی نیست که... اگه موقع نوشتن منطق حالیم بود که کلی از مشکلاتم حل بود... شاید هم نبود که بدتر بود... نمیدونم....
و الان خوشحالم که چنین پستی نوشتم! زیاد! خوشحالم که از همفکری حرف زدم. خوشحالم که توی سه خط از "رفاقت" حرف زدم... کاش حتی بیشتر از هم‌صحبتی حرف میزدم... اما به هرحال از نوشته چهار آپریل 2012 ئم، خووووب راضی ام.

و برام جالبه که نظرش رو درباره کامنت اون روزش بودنم... نظرت رو درباره کامنت اون روزت بدونم...

*

از زنگ زدن به هاله می‌ترسم...
تقریباً هر روز بهش فکر میکنم و از زنگ زدن بهش میترسم..
حتی از زنگ زدن به مریم هم میترسم...

کلاً مدتهاست از تلفن و ایمیل متنفرم...

*

من انتظار ندارم.
نه. نه. 
من انتظار ندارم.

*

از آینده شغلی‌ام نگرانم. 
فکر میکنم این همه زحمت که چی...

*

پینوشت بعد از تحریر: به گمونم افسردگی برای فرزندان نسل ما... شاید حتی برای جامعه ما... یه خطر جدی و همیشگیه... سایه‌اش همیشه با ماست... پا به پامون میاد... اصلاً جزئی از ماست مگر اینکه به زور فراموشش کنیم...
حالا اینکه این "ما" رو چه جوری تعریف کنیم... با خودت!

به جاش من میخونم: "دور ایرانو تو خط بکش... خط بکش... خط بکش..."

Sunday, June 10, 2012

توانمند

میتونم؟
آره میتونی.
تو توانایی داری.
تو باهوشی.
تو قابلیت پرش داری. یا نه حتی... قابلیت قدم برداشتن.
من پریدن رو دوست دارم.
آره میتونی.
من میتونم؟
نه. نمیتونم.


خسته ام از این گفتگوی همیشگی با خودم و عزیزانم. خسته که... اذیتم میکنه. کلی فکر و ذهنم رو به کار میگیره و...
توانایی ای که محصول تولید نکنه، به چه درد میخوره؟! من حتی به حضورش شک دارم...

هرچند همچنان مثل یه بادکنک لرزان نیازمند شنیدن اینم که تواناییهایی هست که من دارم... یعنی کارهایی هست، چیزهایی هست که از پسشون بر میام... میگم مثل بادکنک چون بیخود و فقط با هوای خالی باد میکنم... و همیشه همراهم یک ترس عظیمه... ترس از باد شدن. ترس از اون سوزن کوچک... که بترکم. که بپاشم.

نه. نمیتونم.

پینوشت: یاد گرفتم که تند حرف زدن میتونه یکی از نشانه های اضطراب شخصیتی باشه. از نوعی که ریشه در کودکی داره.
میتونم ربطش بدم به اینکه بچه ها میگن انگلیسی رو حتی تندتر حرف میزنم از فارسی. در من این اضطراب-ایده‌آلیسم اینجوری بروز میکنه شاید... ترس از اشتباه... نمیدونم. شاید باید با خودم مهربونتر باشم. 
هه! از اون کلیشه‌ها که در حد خطوط بلاگ میمونه و بس.

بعد از تحریرنوشت: شاید از این میترسم:

فردانوشت: مغز من در کدام مرز کار میکنه؟! ندانم ندانم....
تبلیغ زیباییه از مرسدس بنز...

Wednesday, February 16, 2011

اشک در شب بی مهتاب

[درفت می ماند تا...]

به خدا حالم خوب نیست... شاید نباید خبر بخوانم... شاید نباید عکس و قیلم های قدیمی ببینم... شاید نباید فکر کنم...

رذیلانه است.
آخه چرا؟ چراااا؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا این همه را گرفته اید؟ نقشه چیشت؟ می ترسانیدمان؟ من تسلیم. ترسیده ام! رها کنیدمان... شمارا به خدایی که قبول دارید... شمارو به خودتان... رهایمان کنید.

می ترسم.
رذل نباشید. التماس می کنم.

اشک.
سخته......................................................................... *** آخ که گوش می دم و ماهیچه هام می رقصند و خودم رو توی بطری ها و آینه ها گم می کنم...
*
من یه آغوش گرم می خوام