Showing posts with label آرش حجازی. Show all posts
Showing posts with label آرش حجازی. Show all posts

Tuesday, May 22, 2012

بزم شور و جنون و آتش

عرفان... همیشه من رو مدهوش خودش کرده... 
اما تا خودم پایدار نباشم، نمی تونم حتی نزدیکش بشم... و امروز باز پایدارم... استوار...
که باز "ابن عربی" گرفتم در دست... باز وسوسه‌ها... باز و باز و باز... لبخند از خوانایی دنیا... لبخند از زیبایی دنیای استعاره‌ها...

من مبشره این زمینم... که ابن عربی هم بود... که فراموش شد، مثل یک رؤیای شیرین... من نیز هم. فراموش خواهم شد...
*

تم امروز، وقتی از خواب پا شدم... 
اما من دو سه بیت آخر رو بلد نبودم. این شعر کاملش، زیباتر هم هست....
"آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود"...
*

دیشب داشتم فیلم "خواهر موزارت" میدیدم ( که البته وسطش خوابم برد! فیلم قشنگی به نظر میاد... باید دید!)... با موبایل و توی تخت، با چرغ خاموش! که یه لحظه لازم شد چراغ رو روشن کنم... آروم بلند شدم که کسی بیدار نشه و چراغ رو روشن کردم! چراغ که روشن شد، یادم اومد که اتاق تهرانم نیستم... که "کسی" تو خونه‌ام نیست که با راه رفتنهای 3-4 صبح من بیدار شه... یادم اومد که تقریباً سه سال و تحقیقاً دو ساله که تنها زندگی میکنم! "تنها"... عین یه جور اکتشاف بود واسم! نشستم رو تخت و شروع کردم به حرف زدن با دیوار... نمیدونم چقدر این تنهایی ادامه پیدا میکنه! نه که تنهایی بدی بوده باشه ها! نـــــــه! اصلاً.... اما نمیدونم چقدر ادامه خواهد داشت... قول دادم به خودم که مثل خیلی دیکه از لحظه‌های زندگیم، کیف لحظه لحظه‌اش رو ببرم...
*

امروز صبح آواز آواز آواااااز میخوندم.... می رقصیدم... به یاد خاطره هایی که هنوز ساخته نشده اند... رژیاهای نه دور، که نزدیک...


*

نمیدونم چه ابن عربی و چه ابن سینا و سهروردی و ملاصدرا... از چی زنهای اون موقع خوششون میومده! واقعاً بدون Dove و Nivea و امثال اون، یکی مثل من با موهای "قلیونشور" مانند و پوست خالخالی، میتونسته جذاب هم باشه؟!

به قول آرش حجازی تو کتاب کی‌خسرو، "مشی، اولین مرد روی زمین، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها را اینقدر زیبا خلق کردی؟ خدا جواب داد: برای اینکه دوستش داشته باشی. مشی پرسید پس چرا عقلش درست کار نمیکند؟ خدا جواب داد: برای اینکه تو را دوست داشته باشد."
واقعاً هم همون خدا جنس مذکر رو میشناسه و بس :))
*

هیه! بلاگم هم مثل لیست موسیقی‌ام میمونه! قر و قاطی!

Monday, August 1, 2011

الف

دارم "الف" می خونم و حرص می خورم! من برای کتاب خوندن باید کاغذ دستم باشه! با کاغذ بخوابم و پاشم... کنار کلمه ها و جمله ها یادداشت بذارم... الان کلی یادداشت با خط نستعلیق می خوام بذار کنار خطهای کتاب و... نمی شه! پی دی اف خوندن، هیچ وقت به مذاق من خوش نیومده...
اولین کارم این باشه که پرینتر رو باز کنم و کل کتاب رو پرینت کنم و از نو بخونم...

رمضان مبارک. روزه های نگار، از امشب شروع می شه! شب بیداری ها و زمان شناسی ها و خواب ها و رؤیاها و... گیج بودن توی دنیای دوست داشتنی خودم رو دوست دارم! 
فقط می دونم هیچ وقت، هیچی جایگزین حرفهام با آسمونی که به تدریج از تاریکی در می اومد و روشن می شد، اون هم از کارد مربع پاسیوی خونه مون نمی تونه بشه!... و جایگزین حرفهام با گنجشک ها و کلاغ ها... زل زدن به آنتن خونه مون که تو نسیم سحر تکون تکون می خورد... اس ام اس های دم سحر... رادیوی زرد و خوشگل دایی خلیل که هرسال جونم در می اومد تا موج درست حسابی توش پیدا کنم و برای خاموش و روشن کردنش، مجبور بودم باطری رو از توش بکشم بیرون و بذارم توش... برای بهزاد که آخرش نمی فهمیدم می خواد روزه بگیره یا نه، می خواد سحری بخوره یا نه... ضعیف شدن هام... "شیطونی"هام... افطاری های مامان... آب جوش و حلیم و حلوا و آش رشته و شله زردها... بحث سر اذان و اسماء الحسنی و ربنای شجریان... صبرکردن های اجباری بابا برای غذا و غرهاش و خنده های یواشکی اش (خوشش می اومد، اما به روی خودش نمی آورد! واقعاً که!!!)، این که هرسال، می گه "تو لازم نیست بگیری، مسئولیتش با من!"...  کلاً جو خنده و شوخی خونه دم عصر و افطار، روزهایی که روزه می گرفتم... حتی جمعه هایی که آبگوشت داشتیم و حرصشون می دادم تا بالاخره می شکوندم و می شکوندم و بالاخره باهاشون می خوردم...  
اینجا خاطرات باحال می سازم! خاطرات دیجیتالی!!! اما اونها یه چیزی بودن برای خودشون و اینها یه چیز دیگه! اینجا دردم اپلیکیشن برای فهمیدن ساعت اذانه... یا اینکه حواسم باشه عین اون بار که وسط آمفی تئاتر صدای اذان موبایم رفت هوا، سوتی ندم... کلی اسباب خنده شد!!! یا خب این که حواسم باشه خاله لیلا اینهارو بیدار نکنم... با "اسلامم" رو اعصاب دایی خلیل نرم... از این بساط ها خلاصه...

رفتم آرایشگاه! موهامو کوتاه نکردم، اما مرتبشون کردم... دارم از درون و برون خونه تکونی می کنم... حس های خوب دارن می آن... لااقل من دارم باز درهارو باز می کنم که بیان...

در بیست و چهارساعت گذشته، مامان، بابا و بهزاد شاید بدون اینکه بدونن، یه حال اساسی بهم دادن... مامان موهام رو دید و از نوشتنم تعریف کرد (دست پشت پرده یه نفر رو دیدم، اما مدارک کافی برای ابرازش ندارم :)) )، با بابا، خانوم مارپل و پوئارو شدیم و بعدِ عمری، جستجو در راستای تفریحات سالم خاله زنک بازی اساسی چسبید! بهزاد عکسم رو پسند کرد بعد از این که کلی غر از این و اون شنیدم، کلی حال کردم آخر شبی! (یاد "همه"های خاله لیلا افتادم که یک نفر بود!!! این و اون یعنی خاله لیلا که می گه عکس خوبی نیست، "تفنگ" دستمه و نباید این کلمه رو مثل خیلی کلمه های دیگه از جمله "قبرستون"، معنی آهنگ های آی ویل سوروایو و اینها،... جلوی بردیا بگم که بدآموزی داره! D; )

دختر بدجنسی شدم! >:)

بر گردم به الف... برگردم به شروع... دارم شروع می کنم... خیلی چیزهارو...
برگردم به آماده شدن برای اولین سحری 1432...

Sunday, May 23, 2010

جمله

"گاهی وقتها دل برام دست می زنه
با پا می کشه پس می زنه، 
عقلی که زخمش چرکیه
دیگه مرخص می زنه"
*
دارم فکر می کنم بد نبود اگه فیلم نامه نویس می شدم همراه با طراح صحنه
چرا هیچ فیلمی توی ابیانه ساخته نشده؟
چرا کتاب اندوه ماه حجازی فیلم نشده؟
چرا بچه های ما شاهنامه نخوندن یا مثنوی معنوی یا قصه های قران و تورات؟
چرا رؤیاهای من سوژه های ناب یک فیلم نامه نمی شن؟
*
- از زندگی تنها خسته شدم
- (صدای بی صدا) چی تضمین می کنه هفت سال دیگه از زندگی غیر تنها خسته نشی؟
*
"وقتی غل و زنجیر هست، دل پایین و بالا می پره
اما وقتی در زندون بازه، اونی که در بره خیلی خره..."
*
با خاله لیلا/نینا رفتیم واسش لباس بخریم
دوستش دارم
خرجی که من کردم (بدون قصد قبلی) از اون که با قصد قبلی اومده بود برای خرید بیشتر شد
چرا توی ایران تو خیابون نمی شه شلوارک پوشید؟ خیلی قشنگن
و من دوست دارم این سؤال را بپرسم بدون این که فکر کنم جوابش می تونه حداقل سه تا پست طولانی بلاگ مسعود بهنود و مسیح علی نژاد باشه
*
"همه چی به ما می خنده یره
همه چی با ما می گنده یره
همه چی با ما می پوسه یره
همه چی با ما می سوزه یره"
*
فردا منتظر تلفنم!
زنگ ها برای که به صدا در می آید... چه جمله بی معنی یی
*
من محسن نامجو دوست دارم "لی لی لی لی لی"
"... وقتی شرافت به انجام می رسه
حالا نوبت به حمام می رسه
آخ اگه بارون بزنه
وای اگه بارون بزنه"
من آرش حجازی دوست دارم 
"وای وای وای
وقتی هنر به اتمام می رسه 
وقتی سخن به انجام می رسه"
وای وای وای وای
لی لی لی لی لی لی
باید برقصم
*
به نظرت روزی می رسه که من از ته دل لبخند روی لبهام باشه، روی صحنه وایسم و از عمق وجودم آواز بخونم؟ اون روز را می بینم؟؟
دلم برای بابام تنگ شده
*
این پست تا صبح باز هم تکمیل می شه... امشب موسیقی داره می نوازتم (با هر دو معنی)
*
این آهنگ با قلبم بازی می کنه با هجوم وسیع خاطره ها... هاله و فرشید و .... بیشتر از همه، خودم!
با قلبم بازی می کنه این آهنگ
It's not enough to give you everything that you were ever dreaming of
I could never find a way that I could pay you love
For all the things you do
...
I reach for you
...
Needing you
Is something that I've really gotten used to
...

Having you is all I really need when I get down
You pull me through

لالای لای لااا لالای لای
لالای لای لااا لالای لای
لالای لای لااا لالای لای
'Cause when my life
Gets crazy
The only one who comforts me is you

*
وقتی خاله لیلا می خواست ازدواج کنه من و بهزاد چه بساطی راه انداختیم...
حالا چرا این یادم افتاده؟ چون دیروز بعد از مدت ها که دلم واسه داد و بیداد و شلوغ بازی های بهزاد تنگ شده بود شنیدم اون صداشو... اون جوش و خروش از سر استیصال... می شه اسمشو همین گذاشت دیگه، نه؟
*
"ای درد توئم درمان در بستر ناکامی
ای یادت توئم مونس در گوشه تنهایی
وی خاطره ات پونز نوک تیز ته کفشم
وین صندل رسوایی... این صندل رسوایی..."
*
بهزاد یادته اصفهان رفته بودیم کباب بخریم، منتظر بودیم تو خیابون، عین بدبخت ها نشسته بودیم گوشه/کنار/ کف خیابون و هدفون به گوش، محسن نامجو گوش می دادایم؟
آخ چه حالی داشتیم اون روز هرکدوممون، من و تو
چه چسبید اون موسیقی اون روز
آخ
آخ
آخ
*
"پانصد سر سردرگم...
...سشوااار.... سشوااااار"
"واعتصموا... لاتفرقوا..."
*
سال و مه می خونیم، شاد میشیم و لذت می بریم.... به سلامتی 12سال دوستی: http://saal-maah.persianblog.ir/post/93 بخونید و بخندید
*
زیاد پیش می آد که خودم را بازخوانی می کنم، به آگاه بودنم، پایبند بودنم کمک می کنه
به همین بهانه بعد از نزدیک به یک سال... قصد کردم بلاگ قبلی ام را هم بالاخره منتقل کنم به اینجا...
شروع می کنم
*
"هرکه این نگار میباید ///  نه یکی جان، هزار میباید" از هفت پیکر
*
انگار کر بودم تا حالا: چرا آهنگ اکس از نامجو نشنیده بودم تا حالا
"این راه کج می رسه به مقصد
خدا می دونه
من و تو گمیم تو این اندازه بی وسط
خدا می دونه
تا کی شتاب، رقص نور و آب
تو قطار زندگی انتخاب توهم و سراب
آخ که چه حالی می کنم من
توی این چرخه سردرگم، من می چرخم یا چرخ گردون
هه هه
خدا می دونه"
*
دارم اسطوره می نویسم جای بلاگ! عیب نداره! امشب شب منه... مهمون شیر کاکانو
بلاگ می خونم و آپ می کنم... از نگار دو سال و پنج ماه و سه روز پیش راضیم
*
Days have passed
And still no sign of us
Not a hint of what used to be
When you lived in that part of me

گاهی فکر می کنم حداقل یک دهه تأخیر دارم... حداقل یک دهه
آهنگ های دهه 60 به ماورا می برندم و ایده آل های من د برگ و آنتونی اند برای خواندن
*
و نهایتاً آخرین جمله امشب من
هرکه با گرگش مدارا می کند، خلق و خوی گرگ پیدا می کند
آخ
مارو از سر بریده نترسون
رو به تو سجده می کنم... دری به کعبه باز نیست... بسکه طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
گفتگو با داریوش اقبالی: http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/05/100519_l50_daryoush_vid.shtml ارزشمنده برای شنیدن... تمام پرده های من کنار تو سلوک شد...

این دل من، دلِ نگار، ولی دلش حج می خواد

Thursday, April 22, 2010

من نینا، سیما، آرش حجازی، شاهرخ خان و کیخسرو را دوست دارم

حرف زدن با تارا واسم خاصیت داره! امکان نداره یک بار باهاش حرف بزنم و یادم نیاره که رشته ام را دوست دارم و نا خودآگاه یادم می آره که چرا اینجام. اصولاً حرف زدن با اون، این روزها، فکر کنم ریشه اش از اینجاها می آد که فکر می کنیم مرغ همسایه خیلی خیلی غازه!!!!!
***
گاهی فکر می کنم باید نویسنده می شدم... با کلمات حس خودم و خواننده را می گیرم دستم!!! می دونم که می تونم این کار را بکنم، اما نمی دونم چه جوری!!! شاید هم می دونم و به قول استاد رافائل دوست دارم شکسته نفسی کنم! مستقیم نگفت، اما من را برده تو فکر: انتخاب می کنم که شکسته نفسی کنم... به نظرم، به قول اون آقاهه توی نیمه پنهان، یعنی دروغ واروونه!؟! یعنی شروع یک جور مسابقه دوسربرد... یعنی یک استرانژی برای منهدم نکردن اعتماد به نفس نصفه و نیمه...
گاهی نوشته ها این قدر صادقانه اسنت که باور کردنشون جرئت می خواد! گاهی باید صداقتت را بگیری کف دستت، ریسک کنی و بخونی... خلاصه اش می شه این که چون از بلاگ استفاده می کنم، از ته دلم برمی دارم و می ذارم روی میز، نمی پیچونم دیگه! رکه! این جوری نیست که هرکسی از ظن خودش بشه یار من! واسه همین هرکسی می تونه از ظن خودش بشه یار من!!!!!!
ولش کن!
اما سروش جوابت می شه یک چیزی شبیه به این: من هم طولانی نمی خونم! یعنی بلاگ یا هر چیز کامپیوتری طولانی نمی خونم! چشم هام له می شه!!!! این پست قبلی برعکس/عین خیلی از پست های دیگه ام، چند تیکه پود! به هم وصل نبودند و بودند... واسه همین یک متن دراز نمی خوندی، هوارتا متن کوچولو می خوندی که تقریباً همشون هم داستان کوتاه بودن! درست می گم؟
***
من خاله لیلا (نینای من در بلاد کفر) را دوست دارم!...
گاهی فکر می کنم این خاله/خواهر من را مستقیماً خدا از آسمون انداخته پایین واسه من!!!!! تهران خاله لیلام بود و هرکس چپ نگاه می کرد، می خوردمش... یادمه یک مدت بهزاد کلید کرده بود و می گفت لیلا! یعنی "خاله" را نمی گفت! چقدر حرص می خوردم و چقدر دعوا کردیم با هم!!! اون ماجرای ازدواجش هم که کلاً بساطی بود!!!! بعیده بچه های دبیرستان یادشون بره!!! برای اونها که در جریان نیستن ماجرا را تعریف می کنم:

-- اگه دوست یک کوچولو نزدیک من هم باشی، سریع دستت می آد که وقتی داری باهام حرف می زنی، فقط شخصیت نگار نیست که پیش روته! همیشه سایه یک عزیزترین دیگه کنارمه! یعنی فقط با من نیست که زندگی می کنی من با خودم آدم های مهم زندگی ام را هم سریع می آرم وسط دیلوگ ها و مونولوگ هام... امکان نداره دوبار با من حرف نزده باشی و بهزاد را اگه با تمام جزئیات نباشه، حداقل با نصف جزئیات نشناخته باشی... حالا الان مریم و هاله و مامانم هم همین طورند!!! اون موقع ها خاله لیلا هم همین طور بود!!! بچه های اکیپ ما تقریباً ندیده، کاملاً خاله لیلا (از ول از بهزاد) را می شناختن.
با این پیش زمینه تصور کن من یک روز اخمو رفتم مدرسه. -نگار چی شده؟ -هیچی، خاله لیلا می خواد ازدواج  کنه! -واااااای! مبارکه!!! خیلی هم چیغ و داد زنان و هیجان ناک هم نبود ها! اما همون کافی بود که چنان برخورد بدی بشه که شرم داریم و اینها!!! خلاصه من کم پیش می آد تعصب داشته باشم، اما لطفاً وقتی دارم، پا رودمم نذارین!!! هم واسه خودم هو واسه شما بد می شه--

حالا خاله لیلای اون روزهای من، که خیلی وقت پیش، از همون سال کنکور شاید، به نظر رسید که واسه همیشه رفت، جاش رو داده به نینای این روزهای من! احساس می کنم این اسم خیلی هم اتفاقی به وجود نیومده، انتخاب بردیا، انگار از ته حافظه تاریخی-احساسی من کشیده شده بیرون!!! انگار که خدایی که اون بالا نشسته، بو برده بود که این نگاری که صدسال سسیاه هم به ذهنش نمی رسید و آخرین فکری که ممکن بکنه، این بود که چقدر به خانواده اش وابسته است, اینجا یکهو نفسش بند می آد و "نینا" شاید تنها چیزی می تونه باشه که به زندگی برش گردونه! حتی اگه خودش ندونه...

بهزاد یادته تصادف کردیم؟ یعنی اون روز که خواستی بدویی دنبال بابا، در ماشین را باز کردی و متوری با زن و بچه اش افتادن توی جوب خیابون ولیعصر؟ اون روز هم هممون شک زده شده بودیم و نمی دونستیم چیکار کنیم! مات! تنها کسی که هواسش بود نفس بچه را برگردونه، زنده اش کنه، خاله لیلا/نینا بود...

نمی دونم نینا فهمید یک شنبه صبح، به چه عمقی من را شاد کرد یا نه؟ خودشون دیدن که شنبه چه حالی داشتم، دیگه خودم نبودم... داغون کلمه متعادلیه واسه توصیفش! که تازه فکر می کردم دارم کنترلش می کنم کسی نفهمه! همون روزی که نتیجه شبش شد پست قبلی...
باید می نوشتمش، مکتوبش می کردم! هنوز هم که فکر می کنم، بغض می کنم... وقت نبود! حالا هست...
توی ذهن منِ نگار، درست یا غلط، درست کردن نون صبحانه شده یک نشانه! یعنی "دوستت دارم"! یعنی "به فکرتم"... یک عمر به من و بهزاد همه خندیدند که صبحانه این بچه های دومتری را مامانشون براشون درست می کنه... هیچکی فکرشم نکرد که این حرکت به نظر ساده و احمقانه اون قدر واسم معنادار شده، اون قدر توی ذهنم بزرگ شده، که الان گاهی از "صبحانه" بدم می آد! می خوام ازش فرار کنم!!!
حتی وقتی با مامان دعوا می کردیم و قهر بودیم، به ندرت پیش می اومد که برام نون صبحانه ام را درست نکنه! اگه روزی نمی کرد، یعنی خیلی خیلی بد بود! یعنی یک احساس فجیع به معنای این که "تنها موندی!"... که انگار پشتت خالی شده!

حالا، تا حالا بیشتر از هشت ماه، تنها شدم! پشتم خالی شده! تا توی اون روز، یعنی فردای اون روز مزخرف خاله لیلا/نینا برام ساندویچ صبحانه درست کرد! باز هم ممکنه به نظر احمقانه بیاد... اما برای من دنیا بود! همون نفس بچه هه بود که برگشت... من نینامو دوست دارم... چون بهم یادآوری کرد که تنهای تنها هم نیستم! پشتم خالی نیست...
***
من مامانم و آرش حجازی را دوست دارم...
لذت بخش نیست که مامانی داشته باشی که بدونه چه کتاب ها و نویسنده ایی را دوست داری و تا کتابشون می آد رو پیشخون مغازه، مامانت خریده و واست پست می کنه؟ مامانی، کتاب را تا صبح بیدار موندم و خوندم! بلعیدم! از خواب اون شب و روز بعد در وافع زدم تا دوباره به خودم یادآوری کنم که ادبیانی که دوست دارم چیه! که ارزش ها و معیارهای ذهن من چیه، که تند تند کتاب خوندن چه حسی داره (تند کتاب خوندن دوست دارم و با این مطالب سنگینی که بهمون می دون خارجکی بخونیم، سرعت خوندنم به یک چهارم نزول کرده)...  و مهم تر از همه یادآوری کنم که "خانوم چی"ـِ "یوماه"ام...
***
من شاهرخ خان و فیلم هندی دوست دارم...
یادمه مقدمات یک را، یک هفته تمام با آلبوم اول رضا صادقی بستم! یک آلبوم، یک هفته تمام، صبح تا شب... تکرار اون صدا، آرامش ذهنم بود برای خالی کردن خلاقیتم با گواش زرد روی مقواهای مشکی... الان هم این کلیپ ها و آهنگ های هندی، همونند برام... یک سری آوا، که ازشون سر در می آرم و نمی آرم ( یک سوم و شاید نصف کلمه های زبان های اردو و هندی، از فارسی و عربی می آد) با موسیقی هایی که بعضی هاشون عمق روح من رو قلقلک می دن، اجازه می دن که کلمه ها، به شکل مقاله تراوش کنند و بیان روی کاغذ/مانیتور...
توی زندگی ام این قدر پیوسته و دائم ننوشته بودم! خوندن چرا! کار روزانه امه! اما نوشتن، هرچند عشقمه، پیش نیومده بود... اون هم به انگلیسی... برای تافل و چی.آر.ای اگه این قدر تمرین کرده بودم 140 و 820 می گرفتم!!!

این چندروز همش فکر می کنم که زندگی ام بامزه شده: دخترک اهل خاور میانه، علاقه مند به زندگی و فرهنگ آسیای مرکزی، اما زندگی می کنه در غرب ترین کشور غربی... و دوست هم داره! جدا از دل تنگی های معمول، عاشق تجربه و آموختن درباره فرهنگ های مختلف همراه با جزئیاتشون، یکجا و با همم که فکر نمی کنم جای دیگه ای غیر از این جایی که هستم و با این رشته ای که می خونم، به این آسونی ها گیرم بیاد!!!!!!!
***
من کیخسرو و بریدا و ورونیکا دوست دارم. من ایلیا دوست دارم. من اسطوره وار نگاه کردن به این دنیای سرتاسر واقعیت را دوست دارم...
من زندگی واقعی، خارج از دنیای درونی خودم را می بینم، می شنوم، درک می کنم، اما آخرش توی دنیای درونی خودم، توی رؤیاهای خودم، توی کاخ خودم، محصول و دست پرورده اسطوره هایی هستم که کتابهایی که خوندم برام ساختن...
دوستش دارم...
***

این قابلیت جدید که بالاخره بعد از 25 سال عمر مفید و غیر مفید می تونم به موقع کارم را تموم کنم (یعنی قبل از دد لاین! نه بعد از اون!!!) را دوست دارم! شادم می کنه و سرحالم می کنه!!!

کاش یک دارو هم بود برای غلبه کردن بر دلشوره کشنده که می خواد بی خود باشه و می خواد با خود! وقتی اون هم پیدا شد، دیگه من هیچ درد دیگه این ندارم غیر از این که دوست پسر می خوام!!!! قصد ازدواج هم ندارم! نبود؟؟

پی نوشت: خیلی از بچه های ما، از دبیرستان و با مدرسه نوشتنشون گل کرد، اما مشوق من واسه نوشتن، نه مدرسه (که حتی توی ذوقم م زد گاهاً) بلکه بابام بود... از اون روزی که امتحان انشامو خوند و آنچنان هیچانی نشون داد طی همه این مدت که انگیزه دار شدم! موضوعش "این روزها که می گذرد، هر روز احساس می کنم..." بود... من هم از زبان یک دست انداز توی خیابون نوشته بودم... جالب بود... اما جالب تر تشویق بابام بود! دلم براش تنگ شده!

پی نوشت دوم: دیشب فقط یک ساعت و نیم خوابیدم. امروز تحویل مقاله داشتیم... الان بعد از 2 ساعت و نیم نوشتن/تایپ کردن، اون قدر خودم را خسته کردم که جون از تنم در بره! فکر کنم بالخره وقت لالا رسیده!!!!!

پی نوشت سوم: سه سال گذشته در چنین روزهایی، یعنی طی یک هفته گذشته از چنین روزی، داشتم بالا پایین می پریدم، نمایشگاه عکس می ذاشتیم، دیوار رنگ می کردیم یا نمونه کار استاد منتخب پوستر می کردیم که یعنی روزمون مبارک! حالا الان عین این پیرزن ها شدم که انگار پنجاه سال تجربه را پشت سر گذاشتن: آره ننه جون... یاد اون روزگارها به خیر... روزت مبارک! خوش بگذرون و خوب درس بخون :دی