Showing posts with label پادکست. Show all posts
Showing posts with label پادکست. Show all posts

Monday, January 11, 2021

از ‏هر ‏دری، ‏سخنی ‏با ‏تراپیست ‏گل ‏و ‏بلبل

امروز در حین حرف زدن با پدرام، یهو دوزاری ام افتاد که رابطه ام با Adam یه جورایی بعد از امید، طولانی ترین و پایدارترین رابطه ام بوده.
عجیب نیست که از وقتی بهم گفته، استرس و غصه این رو دارم که میخواد بره نیویورک. 
من فوبیای رها شدن دارم فکر کنم... راه حلم؟ رها میکنم که رها نشم!!!
*
امروز داشتم براش از توهم های توطئه ام میگفتم... از کپی بابا بودن... از رنجی که میبریم... و همه اینها، چون چندین ماهی که خونه بوده ام، اونقدر برام آرام بخش بوده که تازه دارم عمق فاجعه رو درک میکنم. عمق نیازهای ساده و عمیقی مثل اینکه باید دورم محصور باشه و پشتم دیوار، تا بتونم با آرامش کار کنم...
گفت دیگه اونقدر میشناسمت که بدونم خودت حسابی به چرایی این موضوع فکر کردی... چرا؟
و من به صورت و دل، لبخند زدم. راست میگه. خوب میشناسدم. و راست میگه. خودم تا بتونم، به ابعاد مختلف یک موضوع فکر میکنم... چه برسه به اینکه این "موضوع"، خودم باشم...
این آدم، بهترین تراپیستیه که من میتونم داشته باشم. آدمی که درست و غلط نمیکنه. سؤال میپرسه. کم و به جا. و میذاره خودم، خودم رو کشف کنم. و میکنم. تمام زندگی ام کرده ام. مسیر دیگه ای بلد نیستم... Adam فقط بلده بهترین غلطکی باشه که زندگی من لازم داره...
*
پدرام گفت: دقت کردی که وسط حرف هات چیزهایی میگی که آدم سؤال بپرسه؟ اسمی بدون معرفی... اشاره ای بدون پیش زمینه...
خندیدم. آره. من یه قصه گوی سیارم. داستانهام شروع و پایان ندارند... به قول آزاد، مثل کوبریک، فیلمهام میان، لحظه ای رو نشون میدن و به همون شکل که بی مقدمه اومدن، میرن...
حالا تو اگه میخوای بدونی آزاد کیه، و یا جواب پدرام یا Adam رو چی دادم، باید بیای من رو به آغوش بکشی، پشت گردنم یا کمی پایین تر رو آروم و پیوسته ببوسی، و ازم بپرسی... شاید جوابت رو دادم. شاید هم یه داستان دیگه بافتم که داستان های قبل فراموش بشن...
من یک قصه گوی سیّارم...
*
بهزاد میخواد پادکست شروع کنیم. یعنی میشه؟ بالاخره میشه؟؟ کاش بشه...
*
در راستای challenge کردن خود، داشتیم با بچه ها حرف میزدیم. پدرام گفت گاهی ترسناک میشه که میتونیم اینقدر شبیه والدینمون باشیم... خودش بود که اضافه کرد یا گلنار یا شاید هم من که مگر اینکه خودمون، اون چیزهایی رو که دوست نداریم، به چالش بکشیم... که گفتم هرچی سنمون بالاتر بره هم سخت تر میشه... مگر اینکه موردی پیش بیاد و مثل من شانس بیاریم...
من شانس آورده ام واقعا! از خیلی ابعاد! حتی از ابعاد خانواده و همنشینی اش با مغز جذابم!!!! (مامان کجایی که بگی برای خودت کارت تبریک بفرست...) چند دختر ۱۸-۱۹ ساله میشناسی که وارد این سفر خودشناسی بشن که پرخاشگری، ارثی نیست که بخوام ببرم... که روش کار کنم... و هدیه به چالش کشیدن خودم رو جایگزین این ارث کنم؟؟
اگر شانس نیست، چیه پس؟
راستی اینها رو به Adam هم گفتم امروز... که این شانس، این هدیه، این چالش کشیدن هرروزه و هرلحظه به فنا داده من رو!
یه جایی وسط توضیح "فنا دادن" با انگلیسی فصیح Negar-made برگشتم گفتم I was caughting myself... و ادم سکته زد که you're cutting yourself?? وقتی توضیح دادم که منظور عرضم catching بوده، بحث چرخید به دختران و زنان ایران و آمار بالای خودزنی... بهش از مدارسی گفتم که اگر بروی و بازوهای دخترکان مدرسه رو نگاه کنی، از هر دونفر یا سه نفر، یکی رد خودزنی، تازه و قدیمی در کنار هم، به یادگار داره...
ریخت به هم.
گفتم اما من هیچ وقت نکردم.
پرسید و چرا؟
گفتم چون از دید من، it's a pain on top of the pain. For me, that was not the solution really... Sorry for saying it so blunt, but my mindset was always like if I'm stuck, I prefer to deal with the source of the pain directly and get rid of myself all together!!! 
(چه میکشه این بنده خدا از دست من!)
گفت جالبه که میگی درد روی درده... کسایی که کات میزنن، معمولا اون رو آرام بخش میدونن...
گفتم، نه برای من نبود! خندیدم و اضافه کردم که راستش امتحان هم نکردم و خب شاید راست بگن، باید تجربه کنم پس! 😈 (اینجاست که تراپیست پیر میکنم! شوخیش هم زشته! 😈 ولی این زن سادیست یه جا باید بپاشه بیرون یا نه؟ کجا بهتر از آزار دادن تراپیست؟ :))))) ) و بدون اینکه وقت بدم جیغ بزنه، گفتم: اما کار دیگه ای میکردم: روی بدنم نقاشی میکردم! با خودکار... و هرچند درد قابل توجهی نبود، اما سیخ زدنی بود برای خودش... و در ابعاد متفاوتی، therapeutic بود... جدا از اینکه خلاقیت هم داشت...
گفت چه جالب!!! قشنگ سورپرایز طور! اضافه کرد که ما برای درمان خودزنی، با خودکار یا ماژیک قرمز همین رو پیشنهاد میدیم! جالبه که تو بی اینکه بدونی، همین کار رو کرده ای... (یاد درمان سردردهام افتادم...) و خلاقیت! Makes sense!
خندیدم و گفتم آره دیگه، همینجوری طراحی بدن زن رو یاد گرفتم.
نفهمید و پرسید منظورت چیه؟
گفتم خب تمام خطوط و منحنی های بدنم رو یاد گرفتم دیگه... :))

بامزه است. خدا کسی رو تراپیست نگار نکنه! :))))
*
به چالش کشیدن خودم طبعات داره. یکیش، به چالش کشیدن دیگرانه... همون که مامان صدا میکنه ملالغتی... یا ذره بینی که روی دیگران میذارم و برنمیدارم... یا داستان آشنای "یک روز قشنگ بارانی"...
یکی از چیزهایی که چند ساله روش خیلی حساسم، انگلیسی حرف زدن آدمهای مهاجریه که برام مهمند. بخصوص اونهایی که مدتهاست اینجا محل زندگیشونه... لهجه شون، انتخاب لغاتشون... و judge میکنم.
و فکر کنم (مطمئن نیستم) انصاف نیست.

همونطور که آدمها رو ورای مکالمه باهاشون، و از خونه و محل زندگی شون، و از نوع دوستها و شوخی ها و دغدغه هاشون محک میزنم و میشناسم (تو بخون اسکن میکنم)، زبان و لهجه آدم ها، حتی دنبال کردن اخبار و تاریخ و در مجموع تلاش (یا عدم تلاش) پیوسته شون برای بخشی از جامعه جدید بودن، از اولین چیزهاییه که شخصیت و روحیات اون آدم رو برام شکل میده... و حتی اگه معیار به نسبت دقیقی باشه، لزوما انصاف نیست...
آدمها نزدیکم میشن که دوستی کنن. نه اینکه اسکن بشن. 

Saturday, June 14, 2014

مکتوبِ باز محتوم

باز هم از چندروزگی های من.... رادیو داشتن، نوشتنم رو محدودتر کرده که دوست دارم و ندارم...

زنها هم میگریند.
کشف بدیهیات نکرده‌ام! زنها میگریند! میخوانند، میبویند، میمویند... زنها... هزار چهره دارند و از این هزار چهره‌های لعنتیِ گریان که خودشان و دلشان را بیرون میریزند... مدام و مدام...، ببین چند نفرشان بلند حرف زده است...؟ مکتوب است...؟
زن مکتوب، کم داریم... خیلی کم...

من اما، مکتوبم. زیاد. قدرم را بدانید.
به همین سادگی.

لبه پنجره که مینشیم... گم میکنم که مدتهاست به کوچه خیره شده ام یا به درخت گردو یا به توری پنجره... که شته ها و پشه ها با هیجان به سمتش میایند و گیر میکنند به این فلزی سرد... گیر کردن در میان توری ها باید سخت باشد، نه؟ اولین و آخرین باری که در تور گیر کردم، راهنمایی بودم... سارا دوید و من به دنبالش... تند... سبکبال... کمتر از واحد "لحظه" بود که من و دنیای من چرخیدیم و دیگر چیزی یادم نیست...
در تور گیر کرده بودم انگار... 
چند ساعت بعد که به هوش آمدم، از تور، فقط یک یادگار روی سرم مانده بود... 
و بس.
سالها بعد، روی آن یادگاری هم بالاخره مو رشد کرد... تور، دام، همه و همه... به یک خاطره دور و کهنه میماند. 
خلاص.

میان‌نوشت: ورژن نیل رو هم دوست دارم.

از کی‌خسروهای زندگی‌ام، خسته‌ام... از چشمانی که به خاطره‌ای دور میمانند خسته‌ام... از لذتی که در نرسیدن است، خسته‌ام.
دلم... دل خوش زنانه‌ام، یک مرد میخواهد که «ماندن» را «ساختن» کند...
مرد میخواهد که آدرس سرراست بدهد. از نفهمیدن و اشاره و کنایه، نگویم بیزارم، خسته‌ام. زیاد.
مردانگی میخواد! اگر مرد بودم، خوووووب مردانگی میکردم! این دنیا، «مرد» کم دارد.

*
من. امروز. دو نقطه.
هر هر...
*
باران، در ساعت دو شب... کوچه های خالی تابستانی شهر... میپرستمشان :-)
*
توی این رادیو، پرسه زدن رو دوست دارم. خوبی جدید اپ، عکس گذاشتن های آدمهاست برای صداشون... (عکسها رو فقط میشه از طریق اپ دید! توی برازر لود نمیشه انگار) عکسی که برای رکورد آخرم گذاشتم رو دوست دارم... ادیتش کردم و یه ورژن دیگه اش رو هم گذاشتم توی اینستاگرام. اون رو هم دوست دارم...
میان نوشت: این اینستاگرام توی برازر چه خوبه راستی! چک نکرده بودم قبلا! آپشن عوض شدن عکس، ساده و شیک، اون بالاش رو دوست میدارم! 
میان‌نوشت 2: این که این پایینه، ورژن 3 است عملا که توی اینستاگرام رفت... کتاب "سردخانه"، مجموعه شعر از علی کاکاوند ئه...

وقتی تو عاشقانه آرام رو با صدای خودت برای خودت شنیدی... جذابه شنیدن این صدا، با صدای یکی دیگه... یه جور جالبیه... حس میکنی کسی هست یه گوشه دیگه دنیا که باهات موافقه! یه چنین حس مشابهی...
وقتي به هم ميرسند... | بخشي از كتاب يك عاشقانه ي آرام نوشته نادر ابراهيمي

شنا نکنی، در این دنیای وانفسا... غرق شده ای و مرثیه ای نیست... نخواهد بود...

بداهه-شعر گویی امروز:
بعضی ها بد زندگی میکنند:
ادبیات را جدی میگیرند.
بعضیها بدتر زندگی میکنند:
ادبیات را زندگی میکنند.
بعضی ها بد را بازی میکنند:
از خواب بیدار میشوند، ادبیات آوار میشود روی سرشان. 
بعضی ها خیلی خوش به حالشان است....
قرمه سبزی را جداجدا می‌خورند! برنج را جدا... حالا فوقش یک کمی آب خورشت روش... گوشت را جدا... لوبیا را جدا....
بعضی ها کلا خوش به حال زندگی میکنند...
حس و حالشون جداست... خشکیشون جداست... تر و تازه بودنشون جداست... موسیقیشون جدا... ورزششون جدا... کارشون جدا...
دوستیشون جدا... عشقشون جدا... بازیشون جدا... 
بعضیها کلا گند میزنند به زندگی:
در هم زندگی میکنند.
بعضیها کلا گند رو زندگی میکنند:
یادشان میرود پریودشان کی است،
صبح پا میشن، میبینن خون همه جا رو گرفته.... 
امروز خون همه جا رو گرفته بود... 
فکر میکنم چی بود تو خواب بهش فکر میکردم که بگم و بنویسم؟ "بدشانس"؟ هم معنی بود، اما بدشانس نبود... دهخدا را چک میکنم تا هم معنی به من بدهد شاید یادم بیاید... نمیدهد. دهخدا، «بدشانس» نمیشناسد. به من پیشنهاد میکند بدشانس را به دایره لغاتش اضافه کنم...
خنده ام میگیره. من بدشانس رو به لغتهای کسی اضافه نمیکنم. 
خلاصه که بله! من مکتوبم! مکتوبم! مکتوبم! (شما فرض کن بر وزن خفنم خفنم خفنم محسن نامجو)...
و بدین گونه قایم شدن پشت زیاده‌گویی... چقدر و چقدر و چقدر آسونه...
دنیام رو موسیقی و آواز و شعر و کتاب و فکر -آخ، فکر- پر کرده این روزها....................................................






سه نقطه





خیلی دیرتر نوشت: این پست رو دوست داشتم از آیدا.

Thursday, May 29, 2014

صدا

عاشق شدم بر زنان قفقاز....
و چه شادم از کشف جدیدم، اینستارادیو...
*
به نیلوفرهای شاداب فکر میکنم و ترسی که ندارند....
روئیدنشان در مرداب به معجزه میماند...
به دلبستگی‌ کبک‌وارم به نیلوفرها فکر میکنم و به شکارچیهایی که چند روزیست از شکار دست برداشته‌اند و مرا به تماشا نشسته‌اند...
عجیب است دنیای شاد بی‌آلایش. دنیای پرآلایش غمگین.
به او، به آنها، به نیلوفر و مرداب و شکارچی، عادت نخواهم کرد. نخواهمش فهمید.

پینوشت: ساعت سه و چهار صبح، جمع چهار و چهار میشه هفت!

دیرترنوشت: قاصدک من، گل آبی نبود. نیست. اما میدانی؟ وفادار است انگار...

دیرترنوشت دوم، از جمله‌های خوب آبکی: ایستاده مردن...

Friday, May 9, 2014

پوست می‌اندازم... دوباره و سه‌باره و ده‌باره.............

I dare.
And I change

دیشب، وقتی همه خواب بودند، باز بی موسیقی رقصیدم. رقص زندگیست...
نگارِ شاد، گداری برگشت، لبخند آورد...


*
میدانم بی انصافیست...
اما بی‌ریا، رفتن بهزاد ناراحت که نه، اذیتم میکند. خوبست که نرود. خوبست که بماند... خوبست... خوب...

و من، باز، از این همه وابستگی خودم متعجب میشوم...
*
نشر مشکی همیشه نشر مورد علاقه‌ام بوده. هست. اکثر کتابهایی که در ناکجا کیبینم و با وسواس انتخاب میکنم هم طعم و بوی مشکی دارند. جالبتر از آن، نوشتن خودم هم طعم مشکی دارد. اگر قابلیت چاپ شدن داشتم، مشکی، انتشاراتم بود... هست...
*
بیکار -به مفهموم بی‌کار! به فهموم گیج برای ادامه دادن- که میشوم، گیر میدهم به موهایم! صافشان میکنم، مجعدشان میکنم، میچینمشان!!! باز چیدم موهایم را. خوب بود. خوب هست.  سمت راست سرم سنگینی میکرد...
*
دلتنگ خانه‌ام. دوشنبه خانه خواهم بود. رادیو روغن حبه انگور در گوش، کتاب‌خوان و خرامان.... با آغوش باز برای کوچه‌های خیس و آفتابی اربانا....
دلتنگ خانه‌ام. با لبخند، با امید....
دلتنگ خانه‌ام. خانه‌ای که از آن فرار کردم... و اکنون دلتنگشم....

داستان دخترک تناقض‌هاست که حبس شده در قلبم...
داستان دخترک آرزوها...
داستان دخترک زندانی سایه‌ها... 
سرشار از مرگ و زندگی...


فکر کنم دوران کافه نشینی و اعتیاد به سیگار و قهوه به سر آمده.
امروز، لااقل برای من، دوران نشستن در خانه، دوران  زل زدن زدن به هوای بارانی یا بادهای ناآرامِ پشت پنجره، دوران اعتیاد به گوش دادن به موسیقی است... 
دوران موسیقی بلند که گوش را با عاشقانه‌های آرام کر می‌کنند...
دوران نوشتن... زیاد نوشتن...
میان‌نوشت: امروز داشتم برای دل خودم یک داستان کوتاه مینوشتم. ناگهان به خودم آمدم و دیدم به انگلیسی است... کلمه‌هایم برای تراوش، زبان نمیشناسند این روزها....
«و من...  به جای آن که بپرسم منظورش دقیقاً چیست، خودش را نمیبیند یا مرا... عاشقش شدم...» 
و چشمان تقریباً نگران....

Saturday, April 26, 2014

لبخند در تلفظ نامت ضرورتیست

فکر کن که بچه‌های نسل من با چی بزرگ شدن...
با هلنا...
با صدای آلن دلونی که یادش میده بگه "طلا چیز بدیه هلنا!"
با دوست داشتن "نامزد" مردم!
باشعرهایی از این جنس:
"شعار من چیست؟
آزادی 
قانون من،
نیروی باد است
و وطن من،
دریا
ای وطن عزیز...
من...
من عدالت را به طور عادلانه تقسیم میکنم..."

:-)

و من، نگار، یک جفت گوش میخواهم:

تا عدالت را، عادلانه تقسیم کنم...
باشد که درخت دستهایم، کشیده‌تر شود...

دیرترنوشت از نوشته‌های سروش پاکزاد، کتاب دوزخرفات:
اندر باب انسان 
آدم ها دو دسته اند: آدمهای بدبخت و آدم های نادان.
آدم های بدبخت آنهایی هستند که فکر می کنند جمله ی فوق درست است.
آدم های نادان آن هایی هستند که نمی دانند جملۀ فوق درست است.
آدم های بدبخت، آنقدر بدبختند که حتا نمی توانند نادان باشند.
آدم های نادان، نادان‌تر از آنند که بخواهند بدبخت باشند.
بدبختانه آدم های بدبخت نمی توانند خودشان را به نادانی بزنند.
نادان ها حتا نمی دانند که خوشبختند.
نادانی که بداند نمی داند، بدبخت شده.
بدبختی که بدبختی اش را نداند، نادان شده.
بدبختی ِ آدم نادانی که بخواهد بدبخت شود؛ مثل نادانی آدم بدبختی است که بخواهد نداند.
ندانستن ِ خوشبختی از بدختی بدبختی بدتر است.

Friday, April 4, 2014

بگذار نگذارم...

باز آوریل شد و باز پادکست-ناک شدم.

و اینکه از صدای خودم در کمال آماتوری، خوشم میاد:
این یکی رو که توی تخت دیدم و همونطوری افقی هم ضبط کردم:
هیچ کدوم این کارها ادیت نشدن. همون بار اول خوندم و ضبط شدن و آپ شدن... صدای تلق و تولوق تابلئونه به گمونم :)

Saturday, April 13, 2013

یک اولین دیگر



دیرترنوشت: آهنگ جوات گوش میدم (میگن واسه طراحی خیلی مفیده) و آرزو میکنم کاش ریاضی بیشتر بلد بودم! سؤال: چه جوری میشه حلقه‌های جوهر که روی یه سطح آب میفتن رو پیشبینی کرد چه طرحی میسازن؟ ایشون طرح من میباشند و وقتم تا هفته دیگه است. در این حین سه تا اجرا دارم، دو تا مقاله درسی باید بنویسم، عموم میاد و غیره! زندگی خوبه >:)

Friday, April 12, 2013