میگفت ملت آنچنان راحت از رفتن و جنگیدن و مردن حرف میزنن، از مرگ در راه انقلاب حرف میزنن... از شهادت در راه وطن حرف میزنن که انگار بازیه... انگار شوخیه... انگار خوابه... امشب میمیرند و فردا از خواب پا میشند و ادامه میدن...
این دیروز بود...
امروز اما، ملت آنچنان راحت از خودکشی حرف میزنن، از مرگ در راه جنبش حرف میزنن... از طلاق برای زندگی بهتر برای همه، حرف میزنن که انگار بازیه... انگار شوخیه... انگار خوابه... امشب دنیا میمیره، و فردا از خواب پا میشند و ادامه پیدا میکنه...
"خیلی دوری... درک نمیشی و درک نمیکنی...."
چقدر این جمله "واقعی" ئه...؟
فکر من چقدر مشغوله.... چقدر....
و اسهال دارم. به ساعتی معلق بین نه صبح و یک بعد از ظهر...
به گمونم دلم میخواد به خونه خودم تو نطنز، این رو هم اضافه کنم:
فقط کتابهاش و کوسنهاش رو، هردو بیشتر میکنم....
دلم غار تنهایی بزرگ میخواد...
دلم خونه نطنز رو میخواد...
*
دارم به این نتیجه میرسم که من با زبان غیر آدمیزادی حرف میزنم!!! جدی! اینقدر سخته فهمیدن من؟ باید کتاب مینا رو بدم دست ملت تا بخونند: "بیشعوری"! شاید هم من، هم بقیه، زبان هم رو بهتر بفهمیم...
اشاره مستقیمم به آکشیتاست!
فکر کنم تا بلوغش بخوام ازش فاصله بگیرم... یک هفتهاش گذشت و به نظر میاد که بدتر شد. فکر کنم بدتر از این هم بشه... خرجش یه معذرت خواهی از بچه بودنه.... از اشتباه کردن... هنوز هم اعقاد دارم فاصله گرفتن، دوستی نمیاره... اما واقعاً از نفهمیده شدن، خستهام. از نادیده گرفتن اشتباه، خسته ام. همیشه اکثر دعواهام همینجوری ختم شده. من به روی خودم نیاوردهام که کسی اشتباه کرده و حرفی هم دربارهاش زده نشده و به روی مبارک نیاوردهایم و خلاص....
نه. خلاص نه. یک عقده زیر خاکستر همیشه مونده..... بی اینکه به روی خودمون بیاریم....
اما اینبار دیگه نمیخوام حرفهام رو هم برای خودم نگه دارم! نچ! رابطه از وسط پاره بشه، بهتره! "منطقی"تره... تا من به روی خودم نیارم که بهم چی میگذره... کم یا زیاد.... میخوام راه حل پاک کردن صورت مسئله رو بیشتر امتحان کنم. من مسئول عدم بلوغ دیگران نیستم. حتی اگه اینقدر مستقیم درگیرش بشم.........
میتونه عصبانی شه. میتونه طوفان به پا کنه. میتونه به روی خودش نیاره و من رو متهم کنه به نفهمی. به از دست دادن اون که مسئول مستقیمش منم. میتونه من رو به بیعدالتی متهم کنه. به اینکه قدر دوستی رو نمیدونم. به اینکه غد و نفهم و بیتفاوت و بیشعورم.... به اینکه همه چی رو به هم میریزم و یه روز پشیمون میشم... میتونه آسمون و زمین رو به هم بدوزه. همه اینها، جای اینکه یه کلمه بگه ببخشید. و واقعاً به همون یه کلمه اعتقاد داشته باشه.....
آدم کینهای نبودم و نیستم. واقعاً نیستم. اما بسه دیگه... چشمهام رو بستن و کوتاه اومدن بیدریغ، بسه.... خودم، واقعاً مهمم :-)
هرچند اگه در آستانه 30 سالگی با این قهر و آشتی کردنها، حس 14 سالگی بهم دست بده... "قهر"! فکر نمیکردم در آستانه 30 سالگی، بخوام دوباره با این کلمه مواجه بشم و بهش فکر کنم...
به قول علی حسرو:
آدما به یه سنی که میرسن فکر کنم دیگه بچه نیستن. از هم قهر نمیکنن بلکه از هم فاصله میگیرن. به هم فحش نمیدن بلکه بدبین و بددل میشن. بازی نمیکنن ولی بازی میخورن.
هر چیزی روند طبیعی و آرومش خوبه. پیوندهای سریع هم شکننده ان و هم راحت آب میشن. فکر کنم روند طبیعی یعنی اینکه ندویی، تلاش نکنی، زندگی کنی، به همه احترام بذاری و اجازه بدی آدما بیان و برن. شهرها، کارها، موقعیتها، شراکتها، شکستها بیان و برن. فقط تماشا کنی. هر چیزی روند طبیعیش خوبه. واسه بعضیا این روند خیلی آرومه، زندگی یه بچگی همیشگیه، یه بزرگ شدن تا همیشه.
فکر کنم هم مسیر بودن از هم حرف بودن مهمتره. اینکه مسیرت به مسیر یکی بخوره. حرف بزنی یاد بگیری قصه بگی ترانه بشنوی و همه این کارها رو شریکی انجام بدی. هر چیزی روند طبیعی و آرومش موندگارش میکنه.
از جنگیدن برای چیزهایی که حق طبیعی منند، خستهام. پیمان بستهام که خسته نباشم. درست. و آدم جنگندهای هم هستم تو زندگی، این هم درست... اما دیگه جنگیدن برای بعضی چیزها، حماقت ئه، نه زندگی :-)
بازم باید تأکید کنم به خودم: باید بیشتر مراقب خودم باشم...
*
"And those who were seen dancing were thought to be insane by those who could not hear the music."
— Friedrich Nietzsche
*
دیشب، فرناز گفت نگار صدات و مدل خوندنتم تغییر کرده از یک سال پیش تا امروز....
به عقب برمیگردم و میبینم که خیلی چیزها، خیلی تغییر کردهاند در من. کمترینش نوشتنم. که نمود تفکرم هم هست.
*
گاهی تصاویر بیشتر از آدمها و نوشته ها حرف میزنند. حیف کسی نیست بخواندشان.
*
غمگین مشو عزیز دلم
مثل هوا کنار تو ام
تو نخواهی بود
من اگر نباشم
*
دلم برای سالومه تنگ شده... سالهاست... سالها... که کسی برام ساز نزده. نیاز کوچکی که تو هوا پرپر میزنه... آه. :-)
شاید فکرهایم دور تنبور رو باید جدیتر بگیرم... لااقل خودم برای خودم که بتونم بزنم... گاهی کلمه برام زیاده... حتی آواز خودم رو هم نمیخوام... موسیقی میخوام. برای خودم. برای خود خودم...
کمی در حد آغوش.
*
امروز بعد مدتها به خودم بسی مفتخر شدم!!! دیشب 3 صبح رفتم تو تخت و در عوض روزم رو حدود 7 عصر شروع کردم! مدتها بود نشده بود که اینقدر تنبل باشم و فقط برای قضای حاجت از تخت بیام بیرون... لپتاپم هم دستم بود و خواب و بیدار میچکیدم... خوب بود. خیلی خوب بود...
زندگی کوکی... خندههای کوکی... دوست داشتنهای مکانیکی... وظیفههای مهندسی شده... حرفهای حساب شده...
و زندگی خوب... لابد!
این کار امیر رو دست دارم:
*
این روزها برایم جذابترین قسمت شازده کوچولو، روباهش و اهلی کردنش نیست... که انگار شده یک کلیشه این روزها... برام، اینه:
به این ترتیب شهریار کوچولو با همهی حسن نیّتی که از عشقش آب میخورد همان اول کار به او بد گمان شدهبود. حرفهای بی سر و تهش را جدی گرفتهبود و سخت احساس شوربختی میکرد.
یک روز دردِدل کنان به من گفت: «حقش بود به حرفهاش گوش نمیدادم. هیچ وقت نباید به حرف گلها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر میکرد گیرم من بلد نبودم چهجوری از آن لذت ببرم. قضیهی چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کردهبود میبایست دلم را نرم کرده باشد...»
یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در بارهاش قضاوت میکردم نه روی گفتارش... عطرآگینم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبایست ازش بگریزم. میبایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم. گلها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خامتر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».
آرپیت میگه من یک Piece of Art ئم... راست میگه... حرفهای بیسروته من رو نباید جدی گرفت... فقط باید از بودنم لذت برد. همین!
تو گاهی به کسی علاقهمند میشی... غشق توی تو به وجود میاد و بارور میشه و بزرگ و بزرگتر میشه... گاهی حتی کور میشی... گاهی حتی نمیتونی از اون دوست داشتن، از خود نفس "دوست داشتن" دل بکنی...
اما گاهی، فقط ممنون یک نفر میشی... و تا همیشه ممنونشی... به این آدمها که دوباره به زندگیت معنی میدن، نمیتونی بگی دوستت دارم. نمیتونی بگی عاشقتم. حتی نمیخوای که بگی... فقط میتونی بگی ممنون! همین!
دیشب، شاید بتونم بگم یکی از اون نقطههای "نجات" بود تو زندگیم....
آرپیت، ممنون.
و باز هم، ممنون که به دنیا اومدی... تولدت مبارک...
*
"زمان" چیز خوبیه... و من همچنان باید زیااااد از "صبر" یاد بگیرم...
*
من... طوفان و فریادهای شبانه... شستشو در باران... سوپ... دخترکی که کنارم اروم خوابیده... و من و آرامش شبهای دراز...
پینوشت: امشب، کلاس موسیقی، با سکوت تموم شد.
پینوشت دوم: این خییییلی درسته! بخصوص این هفته گذشته!
پینوشت سوم: از صفحه علی کشفی:
Vicky: Tell me, why won’t your father publish his poems?
Juan Antonio: Well... Because he hates the world… and that’s his way of getting back at them. To create beautiful works and then… deny them to the public, which I think is…
Vicky: Well, what makes him so angry toward the human race?
Juan Antonio: Because after thousands of years of civilization, they still haven’t learned to love…
(Vicky Cristina Barcelona, a film by Woody Allen)
احساست متناقضی دارم که روزها و شبهام رو پر کردهاند... زیادتر میخوابم. معتاد سودوکو شدهام. درسهایم رو دیوانهوار، دنبال میکنم و میرقصم... زیاد میرقصم... و ذهنم، هنوز شلوغ، هنوز پر از بوسه است.
دچار توهم "بازگشت به خویش" نیستم و رؤیای گمشده هم ندارم... فقط خودمم! با یک ذهن شلوغ.
آه...
طبیعی و بدیهی است که اورفه (Orpheus) به پشت سرش نگاه می کند... رسیفونس و هادس می دانستند که او عاشق است... که مرگ، انتهاست، حتی اگر عاشق باشی.... و شاید، من برای بار دوم هم برگشتهام و به اریدیک (Eurydice) نگاه کردهام... حتی اگر نخواهم باور کنم...
*
کلاً از دو کلمه خسته ام: "چرا؟" و "چون"!
*
رابرت جانسون
*
کار کار کار...
کار بیخود!
*
هوای امروز محشره... بس مناسب برای قدم زدن... بس مناسب برای گریه کردن... بس مناسب برای عاشق شدن!
آرپیت رو دوست دارم. هم اون من رو میخونه و هم من اون رو... گاهی باید بیشتر سکوت پیشه کنیم...
سرفه، خستهام کرده... دیشب خواب دیدم حنجرهام رو به مناسبت ولنتاین پاره کردهام... حالا چرا باید این خواب، باز حس خوبی به من بده؟... ندانم!
خیلی خوب میخوابم... ولی آروم آروم دارم از خوابهام هم میترسم...
چون دیگه نمیدونم سبح این سرفههان که گلوم رو میخراشند... یا بغض...
دلم اسبابکشی میخواد... یه کار فیزیکی سنگین که به حد کشت خستهام کنه... بیهوش بشم از خستگی... و چشمهام رو که باز کنم، دیگه اینجا نباشم... کجاش مهم نیست... فقط اینجا نباشم... و دوتا دست، دور کمرم حلقه شده باشم... یک صدای بیصدا بگه صبح به خیر... و من باز بخوابم... باز بخوابم...
Once he had the capacity, a capacity to cry out loud.
Cry so loud that the whole world could hear him, everything shaking.
A couple of years ago something was lost, since then he has been witnessing the devastation of the world happening around before his eyes.
Today, he sat down and witness the world falling apart so calmly.
The world is torn down.
Na’vi people, don’t let your world fall apart.
*
کلی هوای آشپزی داشتم... اما انگیزهاش نبود... آدمی که بیاد و باشه تا با هم بخوریم، نبود...
امشب آرپیت میاد پیشم... تولدش رو با من میگذرونه... و من "شاد"م... و نیت کردهام برای قرمهسبزی! باشد که شادتر شویم... یک تولد کوچیک دونفره، بیشترین چیزی بود که تو چندماه اخیر واسش برنامه ریخته بودم... و الان، به لطف آرپیت، برای آرپیت... دارمش! خوشحالم!
سرفههام برگشتن.... دکتر هم رفتم باز. نمیدونم چیه. نمیدونن چیه.
و از جهتی بهتر! مصرف شیرم هوار برابر شده!!!
*
روز به روز بیشتر شمپین رو دوست میدارم.
فقط کاش بیشتر "قندیل" داشت...
*
من:
و Anne Hathaway رو میبینم و باز میبینم و مطمئن میشم که "نگاهها"ی من، جاهای دیگهای از دنیا هم هست که زنده باشند...
*
چیزهایی که میشنوم و میبینم این روزها.... فکر میکنم چقدر چقدر خوشبختم!
*
"شخصی که مرتباً واکنش های عاطفی خود را سرکوب می کند، سریعتر بیمار می شود. حتی می توان این فرضیه را نیز مطرح کرد که اگر مردان به طورِ متوسط هفت سال کمتر از زنان عمر می کنند، به این خاطر است که کمتر از راهِ گفتگو، عواطف و احساساتِ خود را ابراز می کنند. سکوت به هنگامِ تحملِ مشکلات، برای مردان صفتی ممتاز محسوب می شود!
به این دلیل ابراز وجودِ خلاق از جمله شیوه های مهم درمان است، ابراز وجود امکان می دهد که افکار و عواطف به جریان بیفتند و ابن بخشی از درمان است. از شخص افسرده بخواهید وضع خود را نقاشی کند یا شعری درباره ی با آن بسراید، فوراً حالش بهتر می شود. اولاً به این دلیل که به جایِ آن که در افسردگی خود فرو برود، آن را به عینیت در می آورد و خود را بیرون میریزد. ثانیاً ابراز نظر او را در جریان زندگی قرار می دهد و همین اقدام نوعی بازگشت به زندگی خواهد بود. وقتی درجا می زنیم و متوقفیم، در واقع خلافِ جریانِ زندگی عمل می کنیم.
اقدام به ابراز وجود قبل از هر چیز به دلیل آن که یک حرکت است، جریان حیاتی را تسهیل می کند.به همین دلیل هم مشاهد شده که در بعضی موارد، تغییر محیط اجتماعی یا کاری می تواند آثارِ مفیدی در رفع افسردگی داشته باشد.حرکت یا تغییر، همان قانون موجودیت ماست."
بخشی از کتاب «قربانی دیگرانیم و جلاد خویش (کالبد شکافی روان شناختی اسطوره ی ایزیس و ازیریس)» نوشته "گی کورنو"
*
"داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد"
محشر.
و کاری که نمیکردم، اما این یه قلم ارزشش رو داره: لینک دانلود.
*
و من، ظرف میشورم...
در گوشم صداها میپیچند...
تصویرها روی کاناپه و کابینتها غلت میخورند...
کف پاهایم، خاطرهها را حس میکنند...
و لبخند میزنم!
بیش از این لبخند، دیگر چیزی نمیخواهم...
لبخندم و لبخندهایم دور کمرم حلقه میزنند... بغل میکنند مرا... گرم گرم گرم...
مثل گاوی که علف نشخوار میکند... دوباره و دوباره و دوباره! صبح به صبح...
و شب به شب تف میکنم بیرون! زندگی را از دماغ...
...
حال دلم خوب نیست. یعنی بودها... ولی دیگه الان نیست! یه چیزهایی واسه من ساخته نشده. امروز حس کردم با تمام وجود روزم رو تلف کردم. به هیچ و پوچ یه روز رو باختم. حالا نصفه شب استرس گرفتهام و نه خوابم میبره و نه کار میکنم :(
*
کلی کار هست که میخوام بکنم.
کلی هیجان هست که زندگیم کم داره.
کل ناتوانایی دارم.
کلی چیز هست تو زندگیم که دوست ندارم.
کلی آرزو دارم.
از زندگی آمریکایی بدم میاد.
از عادی بودن، از روزمرگی... میترسم! خوف میکنم...
از شاد بودن و شادی بخشیدن خوشم میاد.
دارم دچار سیاه و سفید میشم!
خوب نیست! خوب نیست!
حال دلم خوب نیست!
*
هری، نامزد نیها، یکی از دوستهای هندیم، واسه پیشدرامد عروسیشون این فیلم رو درست کرده (دارم فکر میکنم کاش میتونستم از این قاره لعنتی بکنم و عروسشیون رو برم...)
http://vimeo.com/54125475
بی صدا توی تاریکی دیدمش... خیلی هندیه! اما دوستش دارم...
باهوش بودن یعنی گاهی -خوب- سکوت کنی و -خوب- گوش کنی.
نه اینکه فقط ساکت باشی... نه این که فقط گوش کنی... نه! اینکه بتونی جلوی اون زبون لعنتیتو بگیری و فقط گوش کنی...
کاش اینقدر وراج نبودم...
کاش وقت سکوت، اینقدر فریاد احساساتم گوش منطقم رو کر نمیکرد...
از خودم میترسم... از اشتباه میترسم...
و به خودم میگم امیدوارم خدای نگار قصد انتقام نداشته باشه...
*
باید آواز بخونم...
باید نعره بزنم...
باید بریزم بیرون...
*
وقتی این پست رو مینوشتم، حتی فکر نمیکردم الان اینجا نشسته باشم که نشستم... فکر نمیکردم چندر روز بعدش به "date" برسیم... یعنی حتی توی ذهنم هم نبود! فقط یه جورایی متعجب بودم که من که مدتهاست توی بلاگم غیر از مامان و بابا و بهزاد کسی رو مخاطب قرار ندادم، با اینکه حتی حدس میزدم اینجارو نمیخونه... چرا دارم مخاطب قرارش میدم؟ به نام؟ برام سؤال بود که وقتی برام قاعدتاً حسام "دوست"تره... چرا اینقدر "همفکری" خودم رو با بهروز قوی حس میکنم...
اما بلاگ من که جای فکرهای منطقی نیست که... اگه موقع نوشتن منطق حالیم بود که کلی از مشکلاتم حل بود... شاید هم نبود که بدتر بود... نمیدونم....
و الان خوشحالم که چنین پستی نوشتم! زیاد! خوشحالم که از همفکری حرف زدم. خوشحالم که توی سه خط از "رفاقت" حرف زدم... کاش حتی بیشتر از همصحبتی حرف میزدم... اما به هرحال از نوشته چهار آپریل 2012 ئم، خووووب راضی ام.
و برام جالبه که نظرش رو درباره کامنت اون روزش بودنم... نظرت رو درباره کامنت اون روزت بدونم...
*
از زنگ زدن به هاله میترسم...
تقریباً هر روز بهش فکر میکنم و از زنگ زدن بهش میترسم..
حتی از زنگ زدن به مریم هم میترسم...
کلاً مدتهاست از تلفن و ایمیل متنفرم...
*
من انتظار ندارم.
نه. نه.
من انتظار ندارم.
*
از آینده شغلیام نگرانم.
فکر میکنم این همه زحمت که چی...
*
پینوشت بعد از تحریر: به گمونم افسردگی برای فرزندان نسل ما... شاید حتی برای جامعه ما... یه خطر جدی و همیشگیه... سایهاش همیشه با ماست... پا به پامون میاد... اصلاً جزئی از ماست مگر اینکه به زور فراموشش کنیم...
حالا اینکه این "ما" رو چه جوری تعریف کنیم... با خودت!
به جاش من میخونم: "دور ایرانو تو خط بکش... خط بکش... خط بکش..."
از دوری بدم میاد. حسرت گس طعم خوب بعضی آغوشها رو میذاره به دل آدم...
سه ساله که عزیزانی از زندگیم رو به آغوش نکشیدم... بده... عزیزانی که خیلی مهمند... و این آغوش کشیدن هم خیلی مهمه...
ما جماعت کوله به دوش... ما جماعت "دور"...
یاد کوچه و خونه و اتاقی که دیگه مال من نیست... یاد آغوشهایی که دیگه "نگار" نمیشناسه... و خیره به دیوارهایی که میدونم اینها هم مال من نیست...
من از جماعت کوله به دوشم... و من، نگار، عاشق سفر... از سفر، از کوله به دوشی خسته ام...
دلم آغوش سپهر رو به گور میبره...
3.
روزهای خوشی ندارم.
سعی میکنم لبخند رو برگردونم به خودم. زوری یا با فراموشی... اما اگه با خودم صادق باشم، روزهای خوشی ندارم...
دیشب دیدن خوشی ناگهانی بچه های ناسا عین یک شک بود برام... که یادم انداخت شادی و خنده جمعی هم هست... باز برگشتم به تئوری خودم... بهم انرژی داد... که شادی مسریه... حتی اگه از اون کله یه قاره و توسط تصاویر بیصدای یک لپتاپ باشه... تو تاریکی...
بخند نگار...
4.
دیوانگی و سرخوشی مهمه. خیلی مهمه.
حتی اگه سبکسری و جلف بودن تعبیر بشه.
حتی اگه "زمانـ"ـش نباشه.... که اگه زمان داشت، دیوانگی نبود...
از روزمرگی متنفرم. روانی میشم... جدی روانی میشم... به هم میریزم و نه خودم و نه افسار اخلاقم دستم میمونه... یه سگ هار میشم که فقط برای اینکه پاچه نگیره، باید به دهنش چسب بزنم... ساکتش کنم...
و اجبار به روزمرگی... اجبار به چیزی که نیستم...
اجبار به عادی بودن... دختر خوب و نمونه بودن... بیصدا و آواز و بی حواسپرتی بودن... اجبار به همه چیزهای خوب دنیا بودن... که مسلماً شدنیه.... اما... روانیم میکنه!
روزهای خوشی ندارم.
5.
از کوچیکی اتاقم بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از تحصیل بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از خوابیدن بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از پیادهروی تنها بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از گفتگو بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از تلفنی حرف زدن بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از گشت و گذار با دوستهام بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
از داریوش بدم میاد.
یعنی خوشم میومد. اما بدم میاد الان.
و این داستان ادامه نداشته باشه بهتره...
بعد-نوشت:
6.
رفتم دست به آب!!! تنها "خلوت" خونه ام! و یادم امد در خلوت قبلی، قرار این پست رو با خودم گذاشتم... که از اریک امانوئل اشمیت بگم...
که داستان کم میخونم... چون میخوام داستان وقت داشته باشه نگار رو هضم کنه. نگار هم وقت داشته باشه کلمات رو... اشمیت اما من رو با خودش میبره و میبره... و اشتباه میکنم پا به پاش میرم...
"خرده جنایتهای زن و شوهری"... دوستش دارم! وحشی درونم رو آزاد کرده و نوشته این بشر... آدم کشی دوست دارم!!!
"عشق لرزه"... انگار که خودمم... که فقط میخونمش تا مطمئن بشم خودم نیستم! همون بهتر که نیستم!
اما وقتی به "یه روز قشنگ بارانی" رسیدم...
پوووووف..... باید به خودم وقت میدادم این داستان کوتاه رو چند هفته ای نشخوار کنم!
نمیکنم که... عجولم!
و با "غریبه"، خودم و بداخلاقیهای خودم رو ویران کردم... بداخلاقیهایی که داشت با روز قشنگ بارانی میمرد...
باید به خودم وقت بدم... برای بلعیدن کتاب، کلمات، تصورات... باید به خودم وقت بدم!
باید به خودم وقت بدم که روزهارو قشنگ ببینم... روزهای قشنگ بارانی... که نگار درونم نه فقط به زندان بره... که کشته بشه!
مامانم هم داره میاد با یه لیست 24تایی! گوشتکوب هم دارم تازه :))
حالا اون وسط بهزاد رو هم داره میاره >:)
بعداً نوشت: وااای! این خوووبه: نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست***گره بگشود از ابرو و بر دلهاي ياران زد کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد*** کدام آهن دلش آموخت اين آيين عياري
مررررسی!
"هیچکس عاشقانه های مرا جدی نمیگیرد"... این یک بیتش باشه تا خود آهنگ رو پیدا کنم!!!
دماغ من ولی چاقه، حسابی... این موود اکتیو بودنم رو میپسندم که مدت طولانی بود خوابیده بود. دوستش دارم. خوشحالم... کتاب خوندن دوست دارم و... همش به خاطر بهروز!
تا 12 شب کافی شاپ نشستن و کار کردن دوست دارم. تا صبح بیدار بودن و سحر رو دیدن و بعد توی تخت رفتن رو دوست دارم... زندگی رو دوست دارم! زندگی تازه داره میشه زندگی! دوست دارم!
Circo Cafe هم دوست دارم!
یعنی کلاً نسبت به موسیقی معاصر ایران حس خوبی دارم... نامجو، مانی نعیمی، سینا حجازی، رستاک، چارتار، دنگ شو، سیرکوکافه، باراد، محمد را، ایندو، سیامک عباسی، بمرانی، پاپاتیز... زیادند! زیاد و قوی! با همه مشکلات...
و...
شاید برم کلاس رقص! نیاز به کاری غیر از "کار" خودم دارم... همه ما نیاز داریم... "همه" ما... به دور شدن از خودمون، گاهی، گداری، نیاز داریم...
هزار نقش بر آيد ز کلک صنع و يکی *** به دلپذيری نقش نگار ما نرسد
عجب شبی... عمیق به تریکی ابرهای آسمان Champaign... دروغین به روشنی صفحه لپتاپ من تو این شب تاریک...
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد *** تو را در این سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمدهاند
*** کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد
به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز
*** به یار یک جهت حق گزار ما نرسد
هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی
*** به دلپذیری نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کائنات آرند
*** یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد
دریغ قافله عمر کان چنان رفتند
*** که گردشان به هوای دیار ما نرسد
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
*** که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
*** غبار خاطری از ره گذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او
*** به سمع پادشه کامگار ما نرسد
- آکشیتا داره میره رو اعصابم. نمیفهمه؟! -
بغض دارم...
و لبخند.
میدونی؟ خوشحالم که رمضان داره شروع میشه... به شبهای تنهایی ام، به سپیدهدم و خودم و خدا... نیاز دارم... باز!
و...
قلیونشور باشه، اسکاچ باشه، دسته جارو باشه، جنگل باشه یا هرچیز دیگه ای... گاهی فکر میکنم باید یکدنده باشم! و این یکدندگی جای خوبی پیدا کرده برای نشون دادن خودش: موهای بلند من! گاهی باید به خودم هم که شده، ثابت کنم که میتونم پای حرف خودم وایسم... لااقل پای یک حرف خودم...
هرچند عالم و آدم و حتی خودم هم بگیم که موی کوتاه به من بیشتر میاد...
نمیدونم اگه معماری نبود، رقاص میشدم؟
که اگه رقص شغلم بود، هنوز همیقدر از به آغوش کشیده شدن لذت میبردم؟
که خدا همینقدر بهم نزدیک بود؟
نمیدونم که زندگی من، اگر نبود، چی بود؟!
دنیا آدمهایی رو میخواد مثل جاروبرقی! گاهی گرد و خاکش رو بگیرن....
فکر میکنم گاهی باید فیلتر اون جاروبرقی باشم... و این فیلتر رو گاهی باید انداخت دور...
گاهی فقط... نمیخوام باشم! همین!
حتی تو این نور زیبای عصر تابستانی...
دوستی دارم که مینویسه... زیبا هم مینویسه... بعضی نوشته هاش رو میگه: تن نوشته! تننوشته... تنرقص... ژانر من..... عشقنوشته... با لبانی کوچک...
که وقتشه از خودم، از خود خودم، بیشتر بگم... که میشدم:
گرمای دست یار در بر... ستاره بانوی استارباکس درخشان... چشمان من در نور غروب قهوهای روشن، براق... و بازوئانم... اگر دیگران چشمانشان دروغ نمیگن، من بازوهام اینطورند... که مورمور شدنم امان نمیدهد...
وه...
که میخوام عریان باشم... در میان هجومی از مه و دود...