Showing posts with label Urbana-Champaign. Show all posts
Showing posts with label Urbana-Champaign. Show all posts

Tuesday, May 13, 2014

Don't underestimate the things I would do...

من به جلو، تو به عقب... او به تماشا...
یا که نه. نه.... تو به جلو، من به عقب... ما به تماشا...
زندگی درد دارد. چه من به عقب و چه تو به عقب، تماشا، درد دارد.
آه.
باز میخوانم: Don't underestimate the things I would do... ولی تو بدان: تماشا، درد دارد.
لعنت به من. لعنت به نسرینا.
بدان... کوه استواری از شن بودن، درد دارد...
*
رفت. بهزاد رفت. نتوانستم غروبهای پشت پنجره را تحمل کنم. من هم رفتم...
او خوشحال است اما...
میدانی؟ من هم خیلی ناراحت نیستم... زیاد هم فرق نمیکند یار عزیز گوش کنم یا کوچ عاشقان...


*
فکر میکنم دو ساعتی هست که Evgeny Grinko ساز میزند... کتاب را تمام میکنم، میبندم، و میروم راه بروم. «دیوانه‌بازی» بوبن را بلعیده‌ام... الان نوبت بلعیدن هوای تازه است... نوبت بلعیدن برگهای سبز...  نوبت دانه دانه نخودچی انداختن در گلو...
دلم برای پارکهای این گوشه و آن گوشۀ شهرم، برای تنهایی‌های اربانا تنگ شده... خوشحالم که تابستان شروع شده. تابستان، اینجا، پر از تنهاییست... نیاز دارم به این تنهایی و این نسیم...
اینجا بهارش، فقط یک بدی دارد. شبهایش روشنند... درک حضور خورشید را در ساعت هشت شب، ندارم. از خورشید دلخور میشوم... نخودچی میخورم و دلخور میشوم... راه رفتنهای شبانه را دوست دارم چون میتوانم در تاریکی شب گم بشوم... حضور نابهجای خورشید، گم شدن را از من میگیرد... راهی‌ام میکند به تخت... به روی تخت، نشستن و تایپ کردن... به زل زدن به بیرون پنجره... به گم شدن لابه‌لای صدای تق تق صفحه کلید...
همیشه صفحه کلیدهای تق‌تق‌کن را بیشتر دوست داشته‌ام از این صفحه‌ها که بی‌صدا میخزند و وارد زندگی‌ات میشوند...از اینها که نبودنت را بیشتر و مجکمتر به تو یادآور میشوند... صفحه کلیدهای تق‌تق‌کن من را یاد ماشینهای تایپ می‌اندازند... یاد حضور زندگی. یاد شادمانه زنده بودن و تق تق تولید صدا کردن! یاد دارکوب! یاد پسربچه‌ای که سر کلاس پایش را به لبه نیمکت میزند... یاد میخ به دیوار کوبیدن برای آویزون کردن یک تابلوی جدید... یاد تخمه شکستن...

برم راه برم....
وقتی که بلبلان میخوانند:

Tuesday, January 14, 2014

کار. در ساعت هشت صبح.

کار کردن دو تا مزیّت خوب داره.
1. جزو اسباب و وسایل کافیشاپ میشی. چیزی در حد میز و صندلی.
2. روتین آدمها رو یاد میگیری. میبینی همه چی چه دقیق بوده و نمیدونستی... فلانی سر اون کوچه رأس ساعت منتظر اتوبوسه... ماشین پست رأس بهمان وقت از روبرو میاد و از بغل اتوبوست رد میشه... چهارشنبه ها اون دختره روزش رو با سیگار جلوی بانک شروع میکنه... دو شنبه ها اون پسره میاد و میز پشت سریت میشینه. هیچوقت قیافه‌اش رو ندیدی، اما از صداش ویدئوچتهای بلندش، دوشنبه ها، با استادش میشناسیش...

کارکردت مزایای خوبی داره! یه راه خوب برای فرار از زندگی. برای معمولی بودن. خیلی معمولی بودن.

پینوشت: از رئیس حرف‌گوش‌کن خوشم میاد! نقطه!

Friday, August 16, 2013

رؤیای شهری


بهزاد نوشته:
هر شهری يه فضاي ذهنی داره.
ادينبورگ فضای تاریخی و شکاک داره، انگار هرجا می ری هيوم دنبالته و می گه شک کن به همه چيز و همه کس، می تونی به دور از همه چيز حس کنی زندگی مفيدی داری.
واشنگتن دی سی شهر پر از جاسوسه، انگار هرکاری می کنی ديده می شه و هر لحظه ممکنه ون های سياه با آقايون کت و شلواری بيان بيرون.
سياتل جای زندگی خوبه، بايد بری کوهنوردی، بری قايق سواری يا کارای اين تيپی. بايد خوب زندگی کنی خلاصه و پول خوب هم در بياری ولی نه پول خيلی زياد!
لس انجلس شهريه که انتظار داری هر لحظه اين فلش مابهاب بياند و خيابون رو ببندند و بزنند و برقصند و ... از طرفی ممکنه همينجووری يوهو يه آدم معلوم خيلی پول دار ببينی يا آدمهايي که از دماغ فيل افتادند.
پيتسبورگ شهريه که می تونی بری زندگی تيپ آفريقايي آمريکايي ها رو تجربه کنی. يه جور هايي همه چيز وله اگر کسی باشی که زياد زندگی رو سخت بگيری می تونه رو اعصابت باشه اما خوب مثل 6 ماه اول زندان می مونه، مثل مارمولک که می گفت همه ابدی ها اولش جفتک می زنند اينجا هم اولش آدم جفتک می زنه!
و من نوشتم:
چقدر من و تو دیدی که از شهرها داریم با هم متفاوته!!!
برای من دی سی یه شهر آفتابیه که مردمش زیادی زندگی رو جدی گرفتن!
سیاتل یه شهر ابریه که مردمش خوب زندگی کردن رو بلدن!
لس آنجلس رو اعصابمه! فکر میکنم ملت تو پارتی دائمند (این یکی یه کم شبیه هم فکر میکنیم) برام یه شهریه که میتونست کلی هویت داشته باشه، اما آدمهای بیخیالش گند زدن بهش!
پیتزبورگ برام یه شهر پیر و گوگولیه! بوی آدمهای پیر رو میده، اما به چین و چروکهاش که عادت کنی، دلت میخواد همش بغلش کنی...
تهران واسم یه آتشفشانه که دارن نوکش آتیشبازی میکنن! هیجان و ترس و بدبختی و شادابی همه رو یه جا داره! هیچوقت هم نمیدونی به کجا ختم میشی!!!
شیکاگو برام مفهوم خونه داره! آرامش، آغوش باز و همیشگی، با بدخلقی ها و خوشخلقیهای طبیعی یه خونه.... 
علیرضا پرسیده:
چیزو یادت رفت، Charlottesville!
بعلاوه اصفهان
و من نوشتم:
شارلوتزویل رو مخصوصاً فراموشیدم خاطراتی که از اون شهر دارم، نظرم رو خدشه دار کرده...
به هرحال یکی از زیباترین شهرهای دنیاست. چه طبیعت و چه نوع زندگی و چه در و دیوار و ساختمون.... زیبایی پر کرده اونجارو! و آرامش بیش از اندازه ناشی از این زیبایی همیشگی و پایدار خیلی راحت میتونه آدمهارو بخوابونه! خواب به معنای واقعی و سمبولیک کلمه! هم آدمهاش شبها زود میخوابند و هم خیلی راحت میتونی اونجا از کل دنیا ببری و نفهمی دنیا خیلی بزرگتر از از این ده کوچولوئه... و برای من از "آتشفشان" برگشته، خیلی آزاردهنده بود!
به هرحال شارلوتسویل ده ئه و خیلی خیلی دوره از مفهوم یه "شهر"! 
اصفهان هم برام اونقدر پر از خاطره است که باز تصویرش برام شفاف نیست...
برام شبیه یه قلبه زنده و تپنده است که این زندگیش به یه رگ بنده. همه اینقدر به همیشه زنده بودن و همیشه تپنده بودنش و همیشه زندگی بخشیدنش عادت کردن که نمیبینن و نمیخوان قبول کنن که این رگ مدتهاست گرفته و اگه به زودی یه کاری واسش نشه، میتونه به مرگش منجر شه...


چیزی که بهزاد میگه همیشه برام زنده بود. از همون روزی که دوبی رو توصیف کردم به یه شهر مصنوعی که ساختمونهاش مثل قارچ توش رشد کردن... از ژنو و تعجبم از تاریکی شبانه اش که تا 12 سال بعد که دوباره دیدمش باورش نکردم... از لندن و زنده بودنهای شبهاش... از بلندپروازی شانگهای و از کثافتزدگی پکن... از نیکوزیا و شهری که به یه جسد قدیمی میمونه که به زور سرم و دارو سعی میکنند زنده نگهش دارند... از کویت و خاکی و گرم بودنش.... از پاریس و جریان تپنده شادی...

و به یادم میاد که چقدر کتاب نوشته شده درباره تک تک این شهرها... برای توضیح دادن این حسها... کتابهایی که خودم خوندم درباره پاریس و نیویورک و بمبئی... دارم به این نتیجه میرسم که این آدمها نیستن که معماری و شهرشون رو انتخاب میکنند... این شهرهان که آدمهارو انتخاب میکنند.

شهر من کجاست؟ روز من کجاست؟ شب من کجا؟ ندانم....

پینوشت: فضای خاله زنکی جامعه هندی داره بدجوری میره رو اعصابم! یهو دیدی ازشون بدیدم و خلاص! دو سه تا رفیق بسمه!

Tuesday, June 25, 2013

دوازه بچه خوک

پیشنوشت: این پست از اونهاست که طی دو سه روز تیکه تیکه و از این در و اون در نوشتم... خوب بود این دو سه روز. به طرز غیرقابل پیشبینی‌ای! دوستهام و کتابهام رو دوست دارم. هرچقدر هم تلخ باشن :-)

1.
موسیقیهای خوب دوباره برگشته‌اند. باز دوباره عطش اکتشاف موسیقی دارم. خییییییلی خوبه!
"Well I'm buckled up inside
It's a miracle that I'm alive
I do not think I can survive
On bread and wine alone
To think that I could have fallen
A centimeter to the left
Would not be here to see the sunset
messageshave myself a time

Well why do the hands of time
So easily unwind
Some lessons we learn the hard way
Some lessons don't come easy
That's the price we have to pay
Some lessons we learn the hard way
They don't come right off and right easy
That's why they say some lessons learned we learn the hard way

Remember the sound of the pavement
World turned upside down
City streets unlined and empty
Not a soul around
Life goes away in a flash
Right before your eyes
If I think real hard well I reckon
I've had some real good times" 
Some lessons ~ Melody Gardot
و یه موسیقی دیگه هم هست که نمیتونم پیداش کنم.... به گمونم یه موسیقی جز بود که یه خانومه میخوند و تو این مایه ها بود: Surrounded by blue boy.... اونم کلی خوب بود.

Goodbye heartache. It seems I again remembered I have bills to pay. what was eerily before; now it seems a far far phobia I weren't able to see.
It all by all means I have smile on my face,  home full of tea smell and books... ready for... well, paying my bills :D

2. 
lesson learnt. Gap nail polishes are sucks!

3. 
movie, Kahaani (2012), awesome it is.
حالا بهترین فیلمی هم که تصورش رو میکنی نباشه، انتظار نداری "فیلم هندی" خوشساخت اینطوری ببینی... هی منتظر بودم عشقولانه هندی بشه... نشد! یعنی بود، ولی خیلی خیلی ملایم بود! خوب بود در مجموع!

4. 
دوستهای جدید. خوبند. پراتیک، خوبه. حیف زیااااد حرف میزنه!!!! (و وقتی من این رو میگم، خودت تا تهش رو بخون!)

5.
:))

6.
"دیدی هوا روشن شد،
مردم آسوده،
آسمان آبی..."

و من این شادی پر آرامش رو بعد از مدتها دوباره به دوش میکشم... بار سنگینیست، دوست داشتنی :-)

7.
یک اصفهان خوب:

8.
صدای غش غش خنده!
چقدررررر خوبه! اینروزها بیشتر دلم میخواد "پسر" داشته باشم! چقدر خوبه دور و برت یه پسربچه تخص بدوه، شیطونی کنه، بازی کنه و از ته دل قهقهه بزنه... وای، محشره!

پراتیک خوووبه! این که اون کار خودش رو میکنه و من کار خودم رو خووووبه! اینکه سرش به تنش می‌ارزه خووووبه! اینکه از گفتگو باهاش لذت میبرم، خوبه! اینکه خودش فیلم میذاره با هدفون خودش و غش غش میخنده خووووبه! تازه وسطش هم شروع میکنه هندی آواز خوندن :)) هیچ حس فضولی ای ندارم که به چی میخنده یا چی میگه واسه خودش... برعکس، حس مامانی رو دارم که در اوج آرامش، فوقش و اوج نگرانیش اینه که این بچه آب پرتقالش رو خورده یا نه ؟ :)) نخورده بود هم زیاد مهم نیست راستش!!!
یادم باشه بیشتر بگم بیاد خونه‌ام... هرچند، یادم نباشه هم خودش یادش میمونه! :))

اگه میدونست چه نعمتیه برام که خونه‌ام روسرشار از صدای غش غش خنده میکنه... مدتها بود این خونه اینجور خنده بی حساب به روی خودش ندیده بود.... لبخندم از صورتم محو نمیشه...
و نعمت دیگه اینکه مجبور میشم صبح زود پاشم! 

9.
نیاز به گاز گرفتنم فواران کرده باز.... چه کنم آیا؟!

10.
لیلا فریور یه چیزی گفت من رو برده به فکر... نقل به مضمون: بلاگ آدمها و خودشون لزوماً هماهنگ نیستن و نشوندهنده خودشون نیستن.
موافق بودم. اعلامش که کردم، رضوان گفت "تو حرف نزن :)) " و ادامه داد که لااقل از نظر فرم، بلاگ من با من همخوانی داره...   فکر کردم به روزی که فرم بلاگم رو ساختم. از روز اول تغییری هم نکرده. یادمه که دوست داشتم رنگی رنگی باشه... یعنی جرقه های رنگ تو زمینه تاریک... یادمه دوست داشتم این عکس رو و یادمه نگران بودم بنفش خرافاتی نشونم بده... و یادمه با وسواس عکس کاور رو انتخاب کردم... شاید راستش از دید خودم همین فرم بیشترین هماهنگی رو با شخصیت من داشته باشه...
اما به نظرم درمجموع بلاگ من نشون دهنده شخصیتم نیست. لااقل کم هست. میزان زیادی از شنگولیهام رو نشون نمیده. میزان زیادی از دیوانگیهام رو.... از اونور زندگی روزانه من، افسردگی دائمم رو که توی بلاگ ز شرش خلاص میشم رو نمود نمیده... نمیخوام که بده...

11.
خب در اینکه من میتونم نامنظمی رو به اوج برسونم شکی نیست... اما جان خودم این یکی تقصیر من نبود :)) در فریزر رو باز کردم و دستگیره پارچه ای خاله پوران جای خالی بستنی جیمز جا خوش کرده بود!!!!!! یخ هم زده بود تازه! به جان خودم همه چی رو همه جا پیدا کردم، اما تا حالا تو یخچال و فریزر چیزی نذاشته بودم اینجوری =))

12.
It's OK if not having any talent. being jerk is a talent anyway!

Sunday, June 23, 2013

دوست بداری

Yesterday,
"Dance... its in your blood" and how happy I became.
Today,
New ideas I have. and how happy I am.

Dance is in my blood.
*
My first "kabab hoseini", like!
*
یادم باشه لاک روشن نزنم. روشن مثل آبی روشن یا صورتی روشن ولی مات... شبیه رنگ گچهای تخته سیاه. شدید حس هندی بودن بهم دست میده! برنزه بودنم و کج سلیقگیم رو بدجوری نشون میده!!! (خلاصه که الان حس میکنم دستهای رینا با یه لاک جیغ صورتی داره تایپ میکنه!!!)
*
سرعت اینترنتم از بعد از طوفان امروز به گند کشیده شده! یه فیلم هندی استاندارد برای اولین بار خواستم ببینمها.... حالا بماند که سابتایتل نداره. هی قطع میشه، رو اعصابه! منم بیخیالی میزنم و میرم لالا! بای بای دنیا!
*
دو شب گذشته‌ام به رقص گذشت. دوستشون داشتم. فرانک فیلیپی و لیلا فولادی آدمهای جدیدی هستن تو زندگیم که دوستشون دارم.
*
خودم رو دوست دارم. بهتره بگم، دوباره، خودم رو دوست دارم.

Friday, March 8, 2013

بمیر!

از من که گذشت، ولی شما هیچوقت زندگیتون رو اینجوری برنامه ریزی نکنید که شب قبل اجرا، بعد از سه شب متوسط سه-چهار ساعت خوابیدن، صبح ساعت هفت رو با حموم و کلاس رقص شروع کنید، بعد بلافاصله برین مصاحبه کار، بلافاصله تحویل پروژه درسی، بلافاصله تمرین رقص، بلافاصله تمرین موسیقی و بعد وقتی 12 شب میرسین خونه، تازه یادتون بیفته که مامان داره فردا میاد و خونه به عبارتی به قول بابا به "طویله" نزدیکتره تا محل زندگی انسان!!! و حموم هم باید بری و ژیگول هم بکنی چون فردا اجراست... و صبح کله سحر باید بکوبی بری شیکاگو و مامان رو برداری و برگردی و مستقیم بری سر صحنه اجرا آخرین تمرینهارو بکنی و....
بعدش بمیری و خلاص!
واالله!
 (چون نمیخوام حتی فکرش رو بکنم که چقدر کار واسه بعدش دارم!!!)

اصلاً هم ناراضی نیستم از اینکه تو بلاگ اصلیم غر میزنم... بله‌ام!

پینوشت: ولی خداییش از زندگی راضی‌ام. هم بعد کاریش که به این مصاحبه آخر کلی امیدوارم، هم بعد رقص و طربش، هم مامان که داره میاد، هم....
:-)
زندگیم رو یه کم شلوغش کردم... یه کم بیشتر از یه کم... راضی‌ام.

Sunday, February 10, 2013

نور خواهم خورد

پیشنوشت: این پست رو از فردای تولدم نوشتم تا الان....

تولدم، و تجربه تمام این دوست داشتنها و دوست داشته شدنها... و حتی اتفاقهای بعدش... تجربه بینظیری بود و هست...
نمیدونم باید از کی و چی تشکر کنم... واسه این همه آدم خوب توی زندگیم...

سرشارم از یک حس عمیق... یک حسی که نمیتونم توصیفش کنم... سرشارم از شادی درون... که لبخند روی صورتم فقط بخشی از اون رو بازگو میکنه...

از حموم اومدم و موهام رو صاف میکردم... بی دلیل مشخص... فقط واسه لذت دیدن خودم در آینه... دیدن دختری که لبخند میزنه... دختری که هست... و بودنش دنیا رو قشنگ میکنه... دختری که دور و برش رو، دور یا نزدیک، آدمیزادهایی پر کرده‌اند که خوبند... خیلی خوبند... که دنیا با حضور اونها زیباتره...

فکر میکنم به بهزاد که رقصید... به فرشید که قراره در اجرای نوروز برقصه... به Yok که حامله است و Matt... به آکشیتا و آرپیت و وینای و مدان که بودنشون زندگیم رو خوشبو میکنه...
فکر میکنم به امید که چقدر من رو دوست داشت و چقدر دوست داشته شدن رو ازش یاد گرفتم... به کاوه که چقدر زندگی کردن رو بهم یاد داد... به فرشید که سطح توقعم رو بالا برد... به یاشار که همیشه شاد بودن رو توم نهادینه کرد... و به بهروز که باهاش کلی از زیباترین لحظه‌های زندگیم رو تجربه کردم...
فکر میکنم که هر فصلی تموم شدنی داره... اما یادگاری تک تکشون برام کلی ارزشمندند... فصلهای دیگه در راهند...........
و باز لبخند میزنم... لبخند میزنم...


و فکر میکنم حیف دسامبر امسال که این رو پست نکردم:
وقتی با همین دو و نیم دقیقه، کلی از خوبیهای دنیا رو یادم میاره و من رو به اوج میرسونه...
*
از اون روزی که اون "غذا"ی انار-دار رو درست کردم تا امروز، غذا به این افتضاحی درست نکرده بودم!!! به همون میزان که قیافه‌اش محشره، مزه مزخرفی داره!
نتیجه‌گیری اخلاقی: 1. تو غذایی که نمیدونین چیه، انار نریزید! 2. وقتی حال ندارید سوپ rich درست کنید، آرد توش خالی نکنین!!!
ها! یه چیز دیگه هم که 2 دسامبر 2010 تو فیسبوک نوشتم: "پیشنهاد: هیچ وقت روی پیتزا موز نذارید! خیلی مزخرف میشه!!!!!!"
*
بعضی چیزها به مرور زمان تبدیل به سم میشن... تو دوستشون داری، زیاد هم دوستشون داری... اما واسه سلامتت بده... هرچقدر هم که دوستشون داشته باشی...
و باز خواننده دوست داشتنی من... و روزهای سرد...
*
یکی دوباری خونده‌ام و شنیده‌ام زنها وقتی درگیر مشکل میشن تو زندگیشون، یه بلایی سر موهاشون میارن! رنگ میکنند، مدلش رو عوض میکنند، بخصوص کوتاه میکنند...
تو تولدم و بعدش که فرشید رو دیدم، به خودم گفتم... فرشید هم!
*
کتابهای انتشارات کاروان ارزونه!!! خریدنشون وسوسه انگیزه...
*
دچار بیسوادی زیاد کامپیوتری ام! نمیدونم لپتاپم بلوتوت داره یا نه. اگه آره، کجاست و چه جوری پیداش کنم... اگه نداره چه جوری داراش بکنم!!! رو صفحه‌اش یه چیزهایی مینویسه که احتمالاً مربوط به آنتی ویرووس ئه، اما هیچ ایده‌ای ندارم که چیند.... به گمونم دارم یه بلایی سر باطری لپ‌تاپ نو هم میارم، اما نمیدونم دقیقاً مشکل چیه... مانیتور هم همینطور! میخوام بخرو و نو آیدیا که چیچی به کجاست و چی خوبه و چی بده و چی، چند میرزه... کلی فیلم میخوام ببینم... میخوام یه مانیتور درست و حسابی بخرم که وقتی قراره ترم دیگه من فائزه لم بدیم رو مبل و فیلم ببینیم، حالش رو ببریم...
این رو هم سحر تو فیسبوک گذاشته! رفت تو لیست...
The English patient-1996 
هانا: اگه من یه شب برای دیدنت نیومدم چیکار میکنی؟
کیپ: سعی میکنم منتظرت نباشم
هانا:آره اما اگه خیلی دیر شد و من نیومدم چی؟
کیپ:فکر میکنم حتماً یه دلیلی وجود داشته
هانا:نمیای که منو پیدا کنی؟، این منو مجبور میکنه که دیگه هیچ وقت نخوام بیام اینجا، من به خودم میگفتم اون همه‌ی روز جستجو میکنه و شب که میرسه میخواد پیدا بشه
کیپ: من میخوام، میخوام که تو پیدام کنی، میخوام که پیدا بشم
.............
الماشی: هر شب من قلبم رو از جا میکنم، اما هر صبح دوباره همونجاست
*
صندلیم رو دوست دارم...
این رو نیز:

*
امسال یه سری تبریک ویژه تولد هم گرفتم... بعضیهاش برام خیلی خاص بودن! خاص دقیقاً به معنای خاص! نه لزوماً به معنای "خوب" یا "بد" یا "درست" و "غلط"...
این یکی از متن تبریکههاییه که گرفتم...
هدیه تولد من به شما یک عکس از مردی ست که به این جمله‌اش معروف شد که "به سراغ زنان که می روی شلاق را فراموش نکن!"
اما در جای دیگری نوشت: "زن کامل، زنیست که اگر کسی را دوست داشته باشد، زمین را به آسمان می دوزد. من این خدای عشق و شراب (دیونیزوس) را به خوبی می شناسم... اوه، چه حیوان درنده خو، خطرناک، موذی اما شیرین و مطبوعی است!"
و این هم تنها عکسی ست که نیچه با معشوقه اش لو آندره سالومه داره :) این آقایی که وسط ایستاده هم پل ره، دوست و رقیب عشقی نیچه است! 
تولدتون مبارک و امیدوارم همیشه یک زن کامل بمانید ! :*
و یه تبریک دیگه، یک عکس. همین:
شناختی که آدمها ازم دارن.... عمیقاً برام جذابه... خیلی خیلی خیلی زیاد....

یا فکر کن کسی تو دنیا باشه که به تو بگه: "شما زیباترین لبخند خدا هستی"... خب آدم شاد میشه دیگه.... و من باز به قدرت کلمه‌ها پی میبرم...
*
خیلی جا دارم... خیلی خیلی جا دارم که از زندگی یاد بگیرم...
که بتونم بشینم و از جریان زندگی لذت ببرم... آروم... با آرامش... بی‌اضطراب...

شاید فقط کمی با...
نه نه! همون! با آرامش...
*
گاهی واقعاً دلم میخواست ویلن بلد بودم... یا پیانو... یا تنبور...
گاهی دلم میخواست بیشتر سه‌تار گوش میدادم... یا سنتور... یا تار... یا نی...
*
و فکر میکنم... از ایران که بیرون اومدم، عادت همیشه گردنبند یا دستبند داشتن رو ترک کردم... چرا؟! عادت رو میخوام به خودم برگردونم... من لایق زیبایی‌ام. حتی شده اون یک لحظه زیبا که دارم لباسهایم رو عوض میکنم و خودمم و آینه و یک گردنبند به دور گردن...
تجسم زیبایی در یک لحظه. تجسم لبخند... در همان لحظه.
*
امروز هادی صالحی اصفهانی دیدم... یک سری آدمیزاد جالب دیگه دیدم... آدمیزادی آمریکایی دیدم که شعر فارسی میخوند... لذت بردم... لذت بردم... لذت بردم... و باز فکر کردم چقدر چقدر زیاد در دنیا هست که بخوانم و بشنوم و ببینم...
واسه یک بازی کوتاه در یک نمایش تئاتر ثبت نام کردم... رقصهایم رو جدیتر میگیرم... طراحیهایم رو عمیقاً دوست دارم... توی ادبیات غرق شده‌ام... کنسرت میرم... و انگار هنوز آرام نیستم... زندگیم مواج نیست... عطش گوشها و چشمهایم سیریناپذیر شده‌اند... از زندگی بیشتر بیشتر بیشتر میخواهم و بیشتر بیشتر بیشتر "نیست"!
جهان خاتون شوم یا ویسِ رامین... به چه کار آید؟

شاید به قول مژده: "آهنگ تند زندگی برای رقصیدن است، نه دویدن." و من نمیدانم... این روزها، زیاد نمیدانم...

و باز در گوشهایم فریاد میزند: "به چه کار آید"...
*
نگار مرتضوی نوشته:
جلسه داستان خوانى عباس معروفى... داستانش تموم شد... از تو جمعيت يكى پرسيد: اين تو ايران چاپ شده؟ يه لبخند محجوبانه اى زد: نه، ما كه ايرانى نيستيم......
خيلى غم انگيز بود.
و ابراهیم نبوی داره میاد آمریکا... فکر کنم شیکاگو هم میاد... کاش میشد یک بار با این بشر میشستم تو کافه و قهوه میخوردم! یک بار، با کسی که نوشته و درک کرده که "از حوضه زبانی خودش دور شده"، از نزدیک حرف میزدم...
میترسم که "دیگر ایرانی نباشم".
*
دلم میخواد شبانه با یک نفر در مه قدم بزنم.
روز به روز دانشگاه در چشمانم زیباتر میشود... و همقدمی در مه‌های شبانه کو...؟
آه.

تنهاییهای شبانه... پیاده روی ها و موسیقی در کوچه پسکوچه‌های اربانا شمپین... دارن زیادی برام خاص میشن... از این همه دنیای "خاص"، خسته ام...

و فراری نیست.

Saturday, February 2, 2013

متولد شب چهارده...


انگار بگیر که دنیا زیباست...
دنیا خیلی زیباست...
دو شهر کوچک و دوست داشتنی اربانا-شمپین در آغوش برف، زیبا زیبا زیبا هستند... در 14 بهمن!
زیر ماه شب 14...

پیش‌نوشت: این پست از اونهاست که کلی طول می‌کشه تا آماده اش کنم. به تدریج تکمیلش میکنم...

دیشب یکی از بهترین کادوهای تولد زندگیم رو گرفتم... زندگی داره روی مهربونی از خودش رو بهم نشون میده که قبلاً ندیده بودم... کشف نکرده بودم...

که منم عاشق چشمهای به تصویر نیامده نقشهای Victor Ostrovsky.
که منم، بانوی سرخپوش در میانه دیوانگیهای زندگی...
که میگویم با خودم:
"Dance like there's nobody watching,
Love like you'll never be hurt.
Sing like there's nobody listening,
And live like it's heaven on earth." ~William W. Purkey
که منم، مسافر کوچولو، جودی ابوت، دیوانه‌ای که از قفس فرار کرد...
که خواند و دل باخت: 
جودی عزیز 
اگر دقت کرده باشی نوشتم تا دیروز! و حقیقت این است که تا دیروز حسادت میکردم ولی الان دیگر نه! چون من هم یک نفر را دارم که برایم نامه مینویسد، نامه هایی صمیمانه تر و بهتر از نامه های تو! حتی دست خطش از دست خط تو خیلی بهتر است، مثل افراد دیگر نامه را محترمانه و رسمی شروع نمیکند! در کارش ریا نمیبینم، میتوانم بگویم حتی از تو هم کاملتر است! نامه اش بوی بهار نارنج میدهد!
از دیروز تا به حال نامه اش را 20 بار خوانده‌ام ولی باز دلم میخواهد بیشتر بخوانمش، چون واقعا نامه ای است که از ته دل و صمیمانه نوشته شده است!
نمیخواهم بیشتر از این سرت را درد بیاورم، به بابا لنگ دراز سلام مرا برسان!
دوست دارم نامه را به سبک تو تمام کنم: 
ارادتمند شما
یک انسان نه چندان معمولی
به رسم هر سال... ممنون از تبریکات Akshatha، پردیس، فائزه، محمد، Arpit و Ali Habeeb، وحیده ترنچی، Yue، فاطمه، سیما حکیم، پریا، Angela، سالومه کریمی، Tufan، پویش، Vinay، نگین الوان، Hemal، مامانم... عزیزترین سیمای دنیا، شهاب، کاوه خرمیّان، کاوه، سحر، بهار معمارزاده، عمه افسانه، بهزاد، این مهربونترین مرد... علیرضا طاهری، بابا، پررنگ‌ترین ستاره زندگی من...، مامان ایران، فرزانه رضایی، راضیه، سروش، ساحل، صبا کاظم‌پور، سحر صانعی، مینا کرملو، امیر چاوشی، سالومه مهربون، خاله لیلا جونی ( :-* )، میلاد، بهروز، هانی، دایی تقی، معصومه آل‌رضا، مرسده، حسام، آرش طبیبیان، پیام انصاری، رکسانا بخشایش، فاطمه سمائی، علیرضا خاتمیان، بهاران کاظم‌بخشی، نیّر پورخسرو، علی غیور، Ali Habibullah، سپیده حکیم‌الهی، خورشید مهربون و دوست‌داشتنی، مریم مؤمنین، Swapnil Ghiket، دایی فرهاد، بهنوش نازنین، شهرام عبداللهی، گروه آسمان کویر (برم بزنم تو چشم امیر؟ :)) )، ارغوان کاظم‌بخشی، بهناز شرکت، میترا هاشمی، مهسا ادیب، زهرا رجائی، امیر برزویی، علی اسماعیلی، غزاله طاهباز، رها همدانی، Hristo H Alexiev و ChungHeng Ted Hsieh، البرز عادلی، سیمین شرافت، این زن دوست داشتنی ( :-* )، نگین دادخواه، طناز منفردزاده، سجّاد، علی کشفی، پریسا گندمکار، پرناز بنیاب، فائقه کوهستانی، رعنا یزدان، مهرنوش یزدانبخش، رقیه جوانبخش، محمدعلی ابطحی نازنین، سپیده حاجی‌پور، Angshumala Goswami، مژده علم‌وصنعت که باید خجالت بکشم چون فامیلش یادم نیست!، پیوند فروزنده، مونا یکه‌زارع، نگار مسعودنیا، Anthony Cadena، مریم نوری، زهره معمارزاده، سولماز تقوی، آرش تاجیک، پریسا حسین‌زاده، John Whalen و Xinran Ren، سمانه خوئینی، لیدا، الی بالاخانلو، شبنم مفخم، آناهیتا حیدری، داوود طبیبیان، بهشاد، اردشیر دشت‌پور، Sunetra Biswas، پروانه خلاوّه، پیام وطنی، آتوسا سلطانی، آنجل سرداربکیان، مهراوه سیدعلی‌خانی، شکوفه دهخدایی، نیکی بختیاری، شایان بیضایی، Beatriz Perez، مهدی سعادت، فاطمه نیک‌نژاد، کیانوش احتیاط کار،Laura Schatzman،  پریشاد رهبری، نسیم محمدی، بهار یوسفی، Max Kuemmerlein و Casey Jo Brege وClay Carrell و Kyle Carmack، سپیده شماعی، کیانمهر احتیاط کار، Liliana Carrizo، حنیفه زارع‌زاده، تارا، Elizabeth Olney، سحر لویه، Abrahem Kazemi، مهدیس مستجابی، رزا میلادی، مریم فروتن، پریسا هیرمند‌پور، شیده، این پدیده دوست‌داشتنی، Caroline Wisler، مهتا عمیدی، ونوس، الهام مروّتی، فاطمه سعادتی...

برم و آماده شم.... که امشب، شب ماندنی خواهد بود در زندگی نگار...

***

زندگی از این محشرتر؟!!!! دارم فردا (یعنی امروز، یعنی فردای این پست که فردای تولده) ادامه ماجرا رو مینویسم...
زندگی خوبه... زندگی خییییییییلی خوبه.... آدمهای زندگیم خییییییییییلی خوبند.... نمیدونم چه جوری عمق احساسام رو بیان کنم.... دیشب از لحظه‌ای که بهزاد رو دیدم... نه نه! از خیلی قبلتر از اون، زندگیم خیلی خوب بود...
اما لحظه دیدن بهزاد... وای... محشر بود...
محشر بود!
نمیتونستم بفهمم چی میبینم! نمیتونستم آنالیز کنم! در رو باز کردم (شاید اون شب فقط همین یه بار من در رو باز کردم! بارهای بعد دیگه در خودش باز بود!!! آلیس بود و آکشیتا که پشت دیوار قایم شده بود... منتظر بودم گیر بدم بهش که چرا قیافه‌اش عادیه پس؟ واقعاً انتظار داشتم موهاش رو رنگ کنه یا یه کار عجیب غریبی بکنه... که گفت من یه کادو آوردم که گنده بود، نمیشد بسته بندیش کرد! و بعد این مرد نازنین جلوم بود! نمیفهمیدم واقعاً! چشمهام درک نمیکرد! مخم هم همینطور! تو اون چند لحظه فکر کردم این کیه اینقدر شکل بهزاد؟! جیغی که زدم، خووووب بود! با صدای جیغ خودم فهمیدم که واقعیه چیزی که میبینم!
بهزاد! دوستت دارم! خیییییییییییییییلی خوبی! خییییییییییییییییییییییییییییییلی!
و خنده‌ام میگیره که چطور دور دنیا میدونست که داری میای و من نمیدونستم :))

و مهمونی... آدمهای بیربط و باربط... از گوشه گوشه دنیا... از تایلند، چین، هند، ایران، اسپانیا، کانادا، آمریکا... این مهمونی، این تولد، برای من محشرترین اتفاق زندگیم بود!
دونه دونه آدمهای این شب رو دوست دارم... و دونه دونه آدمهایی که یا جور نشد بیان، یا نمیشد که بیان و دور بودن...

میدونی؟ شاید توی صورت فقط یک لبخند باشه... اما آدمها خیلی ساده میتونن آدمهای دیگه رو از ته دل شاد کنند... من واقعاً خوش‌شانس (شاکر) ئم که از این آدمها تو زندگیم کم ندارم... نه نه... زیاد دارم... آدمهایی که دونه دونه شان برام توی قلبم یادگاری نوشتن... فقط با این حقیقت ساده که به فکرت هستند... به یادتند و دوستت دارند... شده چند ثانیه هم که باشه، برات وقت میذارن... یا بیشتر... قدرت رو میدونند...

این ویدئو علیرضا رو هم دوست دارم:

و باز این حقیقت که یه آدمیزاد خوبی تو این دنیا هست، که فکر کرده به من و برام موسیقی شجریان رو پست کرده.... مرسی علیرضا...
این حقیقت که مرد خوبی مثل بهزاد هست که... فقط هست! مرسی بهزاد!
این حقیقت که من اینقدر خوششانسم که دوتا از بهترین آدمیزادهای دنیا زندگیم رو شکل دادند.... مرسی بابا! مرسی مامان!
این حقیقت که دخترک خوبی مثل آکشیتا هست که... فقط هست! مرسی آکشیتا!
این حقیقت که مرد خوبی مثل محمد هست که... فقط هست! مرسی محمد!
این حقیقت که زنان خوبی  مثل پردیس و فائزه هستند که... فقط هستند! مرسی فائزه! مرسی پردیس!
این حقیقت که بهترین دوست دنیا هست که... فقط هست! مرسی مریم!
این حقیقت که مرد خوبی مثل آرپیت هست که... فقط هست! مرسی آرپیت!

و آدمیزادهایی که فکر کردن بهشون برام یه لبخند گنده داره...
سالومه، نعیم اورازانی، هاله، Plaloma، عباس ترکاشوند، Vinay، تارا، Vivek، آزی، فرناز، علی، محمد، فرشید، پویا....
وای خیلیها، خیلیها، خیلیها... و باز... من چقدر خوشبختم...

پینوشت: پاهام درد میکنه! چرا آیا؟ P:

Wednesday, January 30, 2013

تولدت مبارک آرپیت

تو گاهی به کسی علاقه‌مند میشی... غشق توی تو به وجود میاد و بارور میشه و بزرگ و بزرگتر میشه... گاهی حتی کور میشی... گاهی حتی نمیتونی از اون دوست داشتن، از خود نفس "دوست داشتن" دل بکنی...
اما گاهی، فقط ممنون یک نفر میشی... و تا همیشه ممنونشی... به این آدمها که دوباره به زندگیت معنی میدن، نمیتونی بگی دوستت دارم. نمیتونی بگی عاشقتم. حتی نمیخوای که بگی... فقط میتونی بگی ممنون! همین!
دیشب، شاید بتونم بگم یکی از اون نقطه‌های "نجات" بود تو زندگیم.... 
آرپیت، ممنون.

و باز هم، ممنون که به دنیا اومدی... تولدت مبارک...
*
"زمان" چیز خوبیه... و من همچنان باید زیااااد از "صبر" یاد بگیرم...
*
من... طوفان و فریادهای شبانه... شستشو در باران... سوپ... دخترکی که کنارم اروم خوابیده... و من و آرامش شبهای دراز...

پینوشت: امشب، کلاس موسیقی، با سکوت تموم شد.

پینوشت دوم: این خییییلی درسته! بخصوص این هفته گذشته!

پینوشت سوم: از صفحه علی کشفی:
Vicky: Tell me, why won’t your father publish his poems?
Juan Antonio: Well... Because he hates the world… and that’s his way of getting back at them. To create beautiful works and then… deny them to the public, which I think is…
Vicky: Well, what makes him so angry toward the human race?
Juan Antonio: Because after thousands of years of civilization, they still haven’t learned to love…
(Vicky Cristina Barcelona, a film by Woody Allen)

Monday, January 28, 2013

آسمان

احساست متناقضی دارم که روزها و شبهام رو پر کرده‌اند... زیادتر میخوابم. معتاد سودوکو شده‌ام. درسهایم رو دیوانه‌وار، دنبال میکنم و میرقصم... زیاد میرقصم... و ذهنم، هنوز شلوغ، هنوز پر از بوسه است.
دچار توهم "بازگشت به خویش" نیستم و رؤیای گمشده هم ندارم... فقط خودمم! با یک ذهن شلوغ.
آه...
طبیعی و بدیهی است که اورفه (Orpheus) به پشت سرش نگاه می کند... رسیفونس و هادس می دانستند که او عاشق است... که مرگ، انتهاست، حتی اگر عاشق باشی.... و شاید، من برای بار دوم هم برگشته‌ام و به اریدیک (Eurydice) نگاه کرده‌ام... حتی اگر نخواهم باور کنم...
*
کلاً از دو کلمه خسته ام: "چرا؟" و "چون"!
*
رابرت جانسون
*
کار کار کار...
کار بیخود!
*
هوای امروز محشره... بس مناسب برای قدم زدن... بس مناسب برای گریه کردن... بس مناسب برای عاشق شدن!
آرپیت رو دوست دارم. هم اون من رو میخونه و هم من اون رو... گاهی باید بیشتر سکوت پیشه کنیم...

سرفه، خسته‌ام کرده... دیشب خواب دیدم حنجره‌ام رو به مناسبت ولنتاین پاره کرده‌ام... حالا چرا باید این خواب، باز حس خوبی به من بده؟... ندانم! 
خیلی خوب میخوابم... ولی آروم آروم دارم از خوابهام هم میترسم...
چون دیگه نمیدونم سبح این سرفه‌هان که گلوم رو میخراشند... یا بغض...

دلم اسباب‌کشی میخواد... یه کار فیزیکی سنگین که به حد کشت خسته‌ام کنه... بیهوش بشم از خستگی... و چشمهام رو که باز کنم، دیگه اینجا نباشم... کجاش مهم نیست... فقط اینجا نباشم... و دوتا دست، دور کمرم حلقه شده باشم... یک صدای بیصدا بگه صبح به خیر... و من باز بخوابم... باز بخوابم...
*
Once he had the capacity, a capacity to cry out loud.
Cry so loud that the whole world could hear him, everything shaking.
A couple of years ago something was lost, since then he has been witnessing the devastation of the world happening around before his eyes.
Today, he sat down and witness the world falling apart so calmly.
The world is torn down.
Na’vi people, don’t let your world fall apart.
*
کلی هوای آشپزی داشتم... اما انگیزه‌اش نبود... آدمی که بیاد و باشه تا با هم بخوریم، نبود...
امشب آرپیت میاد پیشم... تولدش رو با من میگذرونه... و من "شاد"م... و نیت کرده‌ام برای قرمه‌سبزی! باشد که شادتر شویم... یک تولد کوچیک دونفره، بیشترین چیزی بود که تو چندماه اخیر واسش برنامه ریخته بودم... و الان، به لطف آرپیت، برای آرپیت... دارمش! خوشحالم!

Sunday, January 27, 2013

دلخوش

The only limit, is the one you set yourself...
*
متنفرم از روزی که بخوام برگردم و بگم:
"این عمر رفته را کجا دریابم"
*
سرفه‌هام برگشتن.... دکتر هم رفتم باز. نمیدونم چیه. نمیدونن چیه.
و از جهتی بهتر! مصرف شیرم هوار برابر شده!!!
*
روز به روز بیشتر شمپین رو دوست میدارم.
فقط کاش بیشتر "قندیل" داشت...
*
من:
و Anne Hathaway رو میبینم و باز میبینم و مطمئن میشم که "نگاه‌ها"ی من، جاهای دیگه‌ای از دنیا هم هست که زنده باشند...
*
چیزهایی که میشنوم و میبینم این روزها.... فکر میکنم چقدر چقدر خوشبختم!
*
"شخصی که مرتباً واکنش های عاطفی خود را سرکوب می کند، سریعتر بیمار می شود. حتی می توان این فرضیه را نیز مطرح کرد که اگر مردان به طورِ متوسط هفت سال کمتر از زنان عمر می کنند، به این خاطر است که کمتر از راهِ گفتگو، عواطف و احساساتِ خود را ابراز می کنند. سکوت به هنگامِ تحملِ مشکلات، برای مردان صفتی ممتاز محسوب می شود!
به این دلیل ابراز وجودِ خلاق از جمله شیوه های مهم درمان است، ابراز وجود امکان می دهد که افکار و عواطف به جریان بیفتند و ابن بخشی از درمان است. از شخص افسرده بخواهید وضع خود را نقاشی کند یا شعری درباره ی با آن بسراید، فوراً حالش بهتر می شود. اولاً به این دلیل که به جایِ آن که در افسردگی خود فرو برود، آن را به عینیت در می آورد و خود را بیرون میریزد. ثانیاً ابراز نظر او را در جریان زندگی قرار می دهد و همین اقدام نوعی بازگشت به زندگی خواهد بود. وقتی درجا می زنیم و متوقفیم، در واقع خلافِ جریانِ زندگی عمل می کنیم.
اقدام به ابراز وجود قبل از هر چیز به دلیل آن که یک حرکت است، جریان حیاتی را تسهیل می کند.به همین دلیل هم مشاهد شده که در بعضی موارد، تغییر محیط اجتماعی یا کاری می تواند آثارِ مفیدی در رفع افسردگی داشته باشد.حرکت یا تغییر، همان قانون موجودیت ماست."
بخشی از کتاب «قربانی دیگرانیم و جلاد خویش (کالبد شکافی روان شناختی اسطوره ی ایزیس و ازیریس)» نوشته "گی کورنو"
*
"داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد"
محشر.
و کاری که نمیکردم، اما این یه قلم ارزشش رو داره: لینک دانلود.
*
و من، ظرف میشورم...
در گوشم صداها میپیچند...
تصویرها روی کاناپه و کابینتها غلت میخورند...
کف پاهایم، خاطره‌ها را حس میکنند...
و لبخند میزنم!
بیش از این لبخند، دیگر چیزی نمیخواهم...
لبخندم و لبخندهایم دور کمرم حلقه میزنند... بغل میکنند مرا... گرم گرم گرم...
مثل گاوی که علف نشخوار میکند... دوباره و دوباره و دوباره! صبح به صبح...
و شب به شب تف میکنم بیرون! زندگی را از دماغ...
...
زندگی خوب است.
و من از تجربه، زیاد میدانم.
در آستانه بیست و هشت سالگی.
*
شادم... و به توانایی نوشتنم، دلخوش! 

Tuesday, January 22, 2013

گرما

احساس میکردم که فحش دادن یکی از بهترین راههای گرفتن انتقام است، برای فحش دادن لازم نیست زور داشته باشی، بزرگتر یا قوی‌تر باشی، فقط کافیست بتوانی حرف بزنی، دهانت را باز کنی و هر چیزی که طرف را عصبانی میکند بگویی، این کلمه ها خودشان قدرت دارند، اگر درست و به موقع بگویی، او را تا سرحد مرگ میچزاند!!
دیگر احتیاجی به خرابکاری نیست...اصلا انگار فحش را برای" آدم های ضعیف"، مثل من ساخته ند...
پدر آن ديگری ~ پرينوش صنيعی
هوووم! خوب بود! هر زبونی یه عالمه فحش میخواد و فکر کنم صادق هدایت بود که میگفت خداروشکر زبان ما اساساً هیچی در این زمینه کم نداره.... به هرحال فحش چیز خوبیه! تازه فقط فحش نیست که... هزاران راه کلامی هست برای چزوندن! اصلاً هروقت بحث این کلمه "چزوندن" میشه، یاد بهزاد، این مرد نازنین، میفتم.... خداییش با خونسردی تمام، چقدرررررر چزوندمش در دوران خوش نوجوانی! >:))
همینجوری گفتم بگم که لال نمونم! وگرنه از پنج صبح امروز نه نیازی به فحش دارم و نه چیز دیگه... فقط "همینجوری"!
*
این خوووووبه! آکشیتا فرستاد الان:
و خوبترش وقتیه که از اینها واسم میفرسته، بعد خودش میپره بالای سرم وایمسته، پا به پای من ذوق میکنه! دوستش میدارم این دختر رو!
به هر حال یکی این فیلم، یکی Cloud Atlas، یکی Frankenweenie، یکی بینوایان، یکی A Few Good Men و غیره... تو لیستند! به زودی! به زودی! به زودی!
*
خوبه که پگاه هست... نوشته هایی که میذاره، خییییلی خوبند!
*
این هم شعر درخواستی:
هميشه بايد کسي باشد
که معنی سه نقطه‌های انتهای جمله‌هایت را بفهمد
همیشه باید کسی باشد
تا بغض‌هايت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد
باید کسی باشد
...که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد
کسی باشد
که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد
کسی باشد
که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن
بفهمد به توجهش احتياج داری
بفهمد که درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران
برایِ بوسیدنش
برایِ یك آغوشِ گرم تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد
همیشه...! 
ولی...
نیست...
فکر کنم این بشر تا حالا  هواربار خودش رو کشته... (!)
خریّت نه تنها علف خوردن است!
این جمله رو هم باید قاب بگبرم و بزنم دیوار... شاید جایی نزدیک کارت تبریکی که برای خودم خریدم... اما معلق...
*
کنسرت چی میگه؟
*
گشنمه!
*
آی لاو ایت که صبح، با بالا اومدن آفتاب و از روی پشت بوم همسایه با زل زدن به چشمهای من خودش رو نشون میده!!!
کور شدم، بات آی لاو ایت! گرمای مهربونش رو هم دوست دارم...

پینوشت اول: سرده! جدی سرده!
پینوشت دوم:  پستی نوشتم نزدیک دو سال پیش... بادکنک شفاف. کلاً پستهای اون دوره، زمستان 2011... جالبند! و پستهای قبلتر... و پستهای بعدتر...
پینوشت سوم: این پست هم خیلی خوبه...
دیشب بود یا قبلتر که همش فکر میکردم چقدر "دیوانه"ام؟ یا... چه جوری دیوانه ام؟ دیدن خودم از نگاه دیگرا گاهی بهترین بیانه:
"how to be crazy!!!"، ""How to Survive With "aab goje"، "how to walk on the roof of a flying airplane!!!!!"، "عقاید یک دلقک نوشته ی هانریش بل"، "ابن مشغله نوشته نادر ابراهیمی"، "تلخون ... صمد بهرنگی"، "گور پدر دنیا. توضیحات: ما شنگول میمانیم"، "در جستجوی زمان از دست رفته"، "تضادهای درونی نوشته نادر ابراهیمی"، "بدون مادرم هرگز"، "بابالنگ‌دراز"، "آلیس در سرزمین عجایب"، "بیگانه"، "وقایع روز"، "عقل سرخ"، "self confidence for dummies"، "نگار طبیبیان"، "Lafcadio: The Lion Who Shot Back"، "تو مشغول مردن‌ات بودی"، "رباعیات خیّام"، "حسنی نگو، بلا بگو".........
همه اینها، همه همه اینها منم! خود خود من!

Friday, December 14, 2012

عجیب... غصه...

شازده کوچولو از مرد الکلی پرسید : چرا الکل میخوری؟
مرد الکلی گفت : برای اینکه فراموش کنم.
شازده کوچولو پرسید : چی رو فراموش کنی؟
مرد گفت : که غصه دارم.
شازده کوچولو پرسید غصه چی داری؟
مرد گفت: که الکل می خورم.

~ "شازده کوچولو" از آنتوان دوسنت اگزوپری

آدمها چقدر عجیبند...

Monday, November 26, 2012

روزمرگی

قرارداد خونه سال دیگه ام رو امضا کردم. بعد از سه سال دوباره قانوناً همخونه دارم! فکر کنم سه سال ایزوله کردن خودم کافی بوده برای اینکه با آغوش باز همخونه داشته باشم... بعد از چهارسال توی "خونه" زندگی خواهم کرد... نه استودیو، نه یه اتاق... نه! تو یه خونه! یک خونه دو اتاق خوابه که نصفش مال منه!
شیشه های راهروی خونه ام رنگی رنگیه و دوستش دارم.
نور خونه ام شمالیه و پذیراییش دید به کوچه داره و دوستش دارم.
اتاق خوابم (واسه شش/چهار ماه اول سال که توشم) بزرگه و یه دیوارش کمده و یه میز نصب شده تو دیوار هم داره که دوستش دارم...
خوشحالم که همخونه‌ام فائزه است. دوستش دارم.

نگرانم که فرهنگ زندگی توی خونه مشترک رو از یاد برده باشم!!!
*
خودت بودی و خودت!
*
بزرگ شدن فرایند پیچیده و زمانگیریه...
من هم که شش ماهه به دنیا اومدم، دیگه هیچ...
*
کلاس فارسیم رو دوست دارم! گاهی بدددددد وسوسه میشم که بزنم زیر همه چی و برم سراغ فارسی درس دادن! خیلی از ابعاد روحم رو ارضا میکنه... نوشتن، درس دادن، درگیر شدن با جوجه‌هایی که کله‌های پر باد دارن...
این کلاس همیشه یادم میندازه که زندگی خیلی چندبعدی تر از اونیه که من خودم رو درگیرش میکنم...
*
گوگل خل شده! میگه داره اینجا برف میاد! اما پنجره جلوی من، چیز دیگه‌ای میگه...
*
دیشب سوپ سیبزمینی پختم. بد نشد. ناگت گوشت هم پختم! خوووووب شد!
در مجموع دارم کتاب آشپزی برای تازه‌کارها ردیف میکنم!!!
*کار دارم.
پنج دسامبر تحویل تزمه!!! هار هار هار! شوخی میکنند دیگه؟ نه؟!

پینوشت: هیجان موبایل نو دارم! از الان! Galaxy Note II. یادم باشه واسش بیمه بگیرم.

Friday, November 2, 2012

حالم

وقتی حال احساسم خوب نیست، حال مخ درب و داغونم هم نمیتونه خوب باشه... همون یه ذره کار و نظمی هم که داشت، به هم میریزه...

دلم بابامو میخواد! کجایی؟ زود بیا!

*

امروز تو راه کلاس فارسی داشتم فکر میکردم ابعاد زیادی از شخصیتم شبیه آدمهاییه که دوستشون دارم... خیلی زیاد شبیه نعیم اورازانی، علی طبیبیان، و تقریباً زیاد شبیه Gale Fulton، میشه گفت متوسط شبیه عباس ترکاشوند و حتی گه گداری شبیه David Hays... هرچند این آخری به آرزو بیشتر میمونه...
و بعد فکر کردم، این چیزهایی که من رو شبیه این آدمها میکنه، شاید اگه کنار هم بذاری و به آینده‌اش نگاه کنی... well... چیز خوبی ازش در نمیاد! نگار آینده رو دوست ندارم... نگار الان رو هم دوست ندارم... حتی دارم نسبت به نگار دیروزها هم بدبین میشم...

*

دلم دیوانگی میخواد.
دلم راه رفتن تو "شب تاریک" میخواد...
دلم تنها نشتن توی یه پارک و زل زدن به زندگی میخواد...
روز به روز از هوای این دیار بیشتر بدم میاد... سرده... "سرد".

Wednesday, October 31, 2012

نه. زود.

1. داشتن شور زندگی آسون نیست... به خصوص وقتی هم ذهن و هم زندگیت، هردو، به شدت شلوغند... 

2. آقای پلیس دعوام کرد!
پام به پلیس باز نشده بود، اون هم تو بلاد کفر که خداروشکر این امر خطیر هم انجام شد!
آخرش اون کیف پول گوگولی رو، با قلب گنده ای که صدف و خورشید بهم داده بودن، با اون سنگ آبی تاجیکستان که مکس برام آورده بود، با همه کلیدهام، با دوتا کردیت کارد و سه تا دبیت کارد، با یه کم پول، با کارتهای مترو شیکاگو، با هوارتا کارت خرید.... همه با هم گم شد/دزد برد! یکی هم با کارتهای من رفته سلمونی! 80 دلار!
کلللی کار خرکی، مازاد بر کارهای خرکی پیشین اضافه شد!
همون شب، کلاهی که خاله پوران بافته بودن گم شد...

تیکه: خودت هم گم میشی اگه بیشتر بیرون بمونی...

رفتم پلیس گزارش بدم... آقای پلیس دعوام کرد! "خانم جوان! کی آخه این همــــــــــــــــــه کارت رو با خودش ورمیداره میبره این ور و اونور!"
از حرص اینکه چرا باید کسی بتونه به من گیر بده، قرمز شده بودم... داغیش رو حس میکردم...
از اینکه طوری باشم که کسی بتونه بهم گیر بده، "تشدید بر سلامتم" گذاشته میشه...

و باز... "هوا را از من بگیر، خنده ات را نه..."
"من کلیشه‌ام"

زود. نگارا نگارا نگارا... نه. زود.

10. شبها سخت خوابم میبره.

Saturday, September 8, 2012

How would you feel better?

11pm out...
rain drops...
shivers of breeze...
santur music in your ears....
people walking around...
warm hug...
chocolate martini...

and yes, you'd feel better!

Sunday, July 22, 2012

رقص تا ابدیت

رقص...رقص...رقص تا همیشه!
روزهای خوبی دارم و شبهای بهتری...


مامانم هم داره میاد با یه لیست 24تایی! گوشتکوب هم دارم تازه :))
حالا اون وسط بهزاد رو هم داره میاره >:)

بعداً نوشت: وااای! این خوووبه:
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست***گره بگشود از ابرو و بر دل‌هاي ياران زد
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد*** کدام آهن دلش آموخت اين آيين عياري
مررررسی!

Thursday, July 12, 2012

شیدا

"هیچکس عاشقانه های مرا جدی نمیگیرد"... این یک بیتش باشه تا خود آهنگ رو پیدا کنم!!!
دماغ من ولی چاقه، حسابی... این موود اکتیو بودنم رو میپسندم که مدت طولانی بود خوابیده بود. دوستش دارم. خوشحالم... کتاب خوندن دوست دارم و... همش به خاطر بهروز!
تا 12 شب کافی شاپ نشستن و کار کردن دوست دارم. تا صبح بیدار بودن و سحر رو دیدن و بعد توی تخت رفتن رو دوست دارم... زندگی رو دوست دارم! زندگی تازه داره میشه زندگی! دوست دارم!
Circo Cafe هم دوست دارم!

یعنی کلاً نسبت به موسیقی معاصر ایران حس خوبی دارم... نامجو، مانی نعیمی، سینا حجازی، رستاک، چارتار، دنگ شو، سیرکوکافه، باراد، محمد را، ایندو، سیامک عباسی، بمرانی، پاپاتیز... زیادند! زیاد و قوی! با همه مشکلات...

و...
شاید برم کلاس رقص! نیاز به کاری غیر از "کار" خودم دارم... همه ما نیاز داریم... "همه" ما... به دور شدن از خودمون، گاهی، گداری، نیاز داریم... 

Tuesday, May 29, 2012

مقیم آمریکا... با شعر... با موسیقی....

"من ندانم هیزم تر کی فروختم به این حکیم توس"...
و من ندانم کی و کجا و چه زمان، چه خوبی در کودکی و نوجوانی کرده‌ام که لبخندهای امروز را هدیه دارم و شعرهای عراقی را میراث...

yeah.... nothing comes from nothing....
*
خونه خاله لیلا... شبهای گرم و تاریک... موسیقی... عکس... و دوسه خط شعر که به ذهنم می‌آیند و میروند... که ذهنم پیاده روی کلماتند این چند روز...

"با یار به بوستان شدم رهگذری   ***   کردم نظری سوی گل از بی‌صبری
آمد بر من نگار و در گوشم گفت   ***   رخسار من اینجا و تو در گل نگری؟"
~ عراقی

هربار که میومدم دی‌سی، احساس میکردم اومدم خونه... الان، باز اومدم خونه، اما دلم برای "خونه" تنگ شده! سه روز نشده و میخوام برم... خونه! Champaign... و هنوز "اتاقم" رو ایران میدونم... شده‌ام سه بام و سه هوا!

*
فردا برای تمدید پاسپورت میرم... فردا رسماً در پاسپورتم ثبت میشه "مقیم آمریکا"... و دارم فکر میکنم که نگار، "مقیم" آمریکاست...
*
نگار زندگیش تغییر کرده و میکنه... و همچنان لبخند داره... این همه هراس همیشگی من از تغییر... کو؟ چی شد؟ کجاست؟!... هست هست هست... اما من لبخند دارم و راضی‌ام و راضی که نه، با سر دارم بیش از همیشه شیرجه میرم تو زیباییهای زندگی...
*
بهزاد من، یکی از زیباترین زیبایی‌های زندگی من، داره تلاش میکنه به دنیا بیاد!!! بهزاد من داره به دنیا میاد... بهزاد من داره میاد... 
*
در سه-چهار روز گذشته، بعد از سه سال، Paul دیدم تو دی‌سی... اون هم دوتا! هربار میبینمش، هجوم خاطرات واسم تداعی میشه... دلم سوپ میخواد. تو کاسه هایی از نان.... تو رستوران فرانسوی که زیر بشقابیهاش، نقاشیهایی از مردان، مشغول کار در مزارعند... خوردن و نوشیدنم آرزوست... با بابا!
*
شادی مسری ئه! امروز که عکسهارو آپ کردم، باز یادم افتاد. شادی مسری ئه.
*
"این عکس میتونه جایزه داشته باشه"... یعنی این جمله بمب انرژی بود برام... جدی! 

وقتی آدم بی دلیل و با دلیل، به این مرحله میرسه که شاید باید بخشی از ذتهاش رو حذف کنه، چون نهایتاً شده اقیانوسی به عمق یه میلیمتر، همین تک جمله‌ها، که میدونی لزوماً اساس آنچنان حرفه‌ای هم ممکنه نداشته باشند، اینقدر بهت انگیزه میدن... 
حداقل حداقلش رو حساب کنی، انگیزه میدن برای همچنان لبخند زدن... 
*
و حرفهای دگر...